احسن الحدیث

حقایق آسمانی در الفاظ زمینی

 

در میان معارف وسیع و بزرگ قرآن کریم، موضوعاتی هستند فراتر از حس و دریافت‌های زمینی انسان‌ها؛ که در اصطلاح قرآن، به آن «غیب» گفته می‌شود و راه دسترسی به آنها حواس ظاهری نیست. تمام این معارف در قالب الفاظی بیان شده است که همان زبان رایج مردمان بوده و آنان برای رفع و رجوع زندگی خود الفاظ را وضع کرده‌اند.
این مقاله مدعی است امور غیبی که در قرآن کریم بیان شده‌است، مطالبی هستند مطابق با واقع که دارای معادل خارجی هستند و بیان آنها در قرآن کریم به بهترین شکلی ممکن بوده‌است خداوند متعال منزه است از آنکه مطالبی در قرآن بیاورد که پشتوانه واقعی نداشته و صرفاً بر اساس مجاز و کنایه هدایت را برای بندگان ایجاد کند، بلکه معارف قرآن ریشه در واقعیت داشته، اما چون لازم بوده‌است که آن حقایق بلند و آسمانی در الفاظ زمینی ریخته و بیان شود؛ در این فرآیند عده‌ای با نگاه سطحی به این نوع گزاره‌های قرآن، آنها را مطابق تصورات ذهنی و زمینی تحلیل کرده، یا موهوم می‌دانند و یا از جنس مجاز و صنایع ادبی می‌گیرند که همه اینها نادرست است، چرا که به حقیقتِ این گزاره‌ها نرسیدند.
در این مقاله پس از تبیین موضوع و موطن بحث، با بیان چند نمونه قرآنی و تحلیل آنها مطلب روشن می‌شود. موضوع مقاله جزء مباحث مبانی تفسیر و در حوزه زبان شناسی قرآن می‌باشد. از نگاه دیگر، این موضوع مربوط به بحث «هرمنوتیک» و پیش‌ذهن‌های تفسیری بوده و لازم است هر مفسر در نحوه مراجعه خود به این گونه از آیات، جایگاه خود را در رد و یا قبول موضوع مقاله مشخص سازد.

حقایق آسمانی

محتوای قرآن کریم راجع به موضوعات گوناگونی است. از سرگذشت اقوام پیشین گرفته تا حوادث زمان نزول تا اوامر و نواهی در ابعاد اخلاقی و احکام و تا معارف اعتقادی. علاوه بر این نوع امور که روش دریافت و درک آنها شنیدن و تعقل درباره آنهاست، یک سلسله مباحثی در قرآن وجود دارد که در حیطه تجربه حواس نبوده و عقل انسان به عمق آن پی نخواهد برد و راه نیل به آنها پای افزار دیگری غیر از اسباب‌های معمولی می‌طلبد.
اسماء و اوصاف حق تعالی، آفرینش اولیه عالم و انسان، عالم ملائکه، گزاره‌های مربوط به شیطان، امور مربوط به عالم آخرت اعم از اوصاف بهشت و جهنم و...، سرفصل‌های مباحث مربوط به غیب است که در قرآن کریم فراوان یافت می‌شود.
از لحاظ لغوی، «غیب» پوشیده ماندن از چشم است و در کاربست عام، به هر چه که از حواس مخفی باشد و جزء امور اولیه عقلی نباشد گفته می‌شود. (راغب اصفهانی،/617) غیب در مقابل شهادت بر آنچه که حواس دسترسی ندارد منطبق است. (طباطبایی، المیزان، 1/46)
جهان‏بينی قرآن، جهان را مجموعی از غيب و شهادت می‏داند. پدیده‌هایی که با حواس قابل درک هستند و قضایایی که فراتر از حواس هستند. اهمیت اعتقاد به غیب به اندازه‌ای است که قرآن کریم ايمان به غيب را ركن ايمان اسلامی می‌داند؛ (الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ)(بقره/3).
اما امور غیب دو گونه است: غیب نسبی و غیب مطلق. (مطهری، ‏27/174) غیب نسبی چیزهایی است که از حواس شخصی به علت دور بودن و یا وجود مانع مادی پوشیده باشد. مثلاً برای کسی که در تهران است، تهران، شهادت و اصفهان غیب است. در قرآن کریم آیاتی که به غیب نسبی اشاره دارد وجود دارد. مثل آیه (تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحيها إِلَيْكَ)(هود/49) که درباره قصص انبیای گذشته است که به دلیل دوری زمانی، از پیامبر(ص)مخفی بود.
غیب مطلق اموری هستند که پوشیده ماندن آنها نه به دلیل دوری و یا مانع مادی است، بلکه به آن دلیل که آنها اموری نامحدود و غیر مادی هستند، از حواس انسان مخفی می‌باشند. از جمله ویژگی‌های نامحدود بودن عالم غیب این است که بر خلاف عالم ماده، زمان و مکان ندارد و فوق مکان و زمان است. بديهی است آنجا كه قرآن، مؤمنان را توصيف می‏كند كه به «غيب» ايمان دارند، مقصود غيب نسبی نيست؛ همه مردم ـ‌اعم از كافر و مؤمن‌ـ به غيب نسبی ايمان و اعتراف دارند، بلکه منظور غیب مطلق است.
در این مقاله منظور از حقایق آسمانی، غیب مطلق است.

الفاظ زمینی

قاعده کلی در ارسال رسل از جانب خدای متعال آن است که همة فرستادگان از میان مردم و با زبان آنها فرستاده شدند؛(وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ بِلِسانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُم)(ابراهیم/4). قرآن کریم نیز از این قاعدة عمومی‌جدا نیست و به زبان عربی، زبان مردمان نزول آمده است؛(إِنَّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُون)(یوسف/2).
آنچه که نکته اصلی است، این است که تنها از طریق الفاظی که در میان مردم بوده و به کار می‌گرفتند، باید معارف و هدایت‌ها بر مردمان عرضه می‌شد و تصور ایجاد زبانی جدید جدا از زبان رایج برای بیان معارف بلند، امری نامقبول و خارج از فرایندهای طبیعی شکل گیری زبان است.
واژه‌ها که در قالب جملات معنا داری بیان می‌شوند، توسط خود انسان‌ها برای رفع و رجوع امور زندگانی وضع شده‌اند (طباطبایی، المیزان، 1/9) و بنابراین وضع ابتدایی الفاظ در اموری بوده که در اطراف آدمیان بوده و با آن سر و کار داشته‌اند. این امر به ویژه در میان مردم جزیرى العرب که جهان بینی‌شان از محدوده محسوسات فراتر نمی‌رفت؛(يَعْلَمُونَ ظَاهِرًا مِّنَ الحَْيَوةِ الدُّنْيَا وَ هُمْ عَنِ الاَْخِرَةِ هُمْ غَافِلُون) (روم/7)، بیشتر به چشم می‌خورد؛
«الفاظ و کلمات موضوعه در لغت عرب، بیشتر برای افاده معنی کوتاه و سطحی ساخته شده‌اند و گنجایش و کشش آن را ندارند تا معانی گسترده و عمیق را افاده کنند.» (معرفت، علوم قرآنی، /145)
قرآن کریم با تغییر چهره کلمات، آنها را در مفاهیم عمیق‌تری وارد کرد؛
«عرب جاهلی واژه‌ها، آداب، مناسک و قربانی‌های خود را داشت. وقتی خداوند اسلام را فرستاد، اوضاع دگرگون شد. باور‌های نادرست منسوخ شد و برخی از معانی قدیم به معانی جدید منتقل شد. واژه‌هایی مانند مؤمن، مسلم، کافر، منافق پدیدار گشتند و برای برخی چون صلاة، سجود، صیام، حج، زکات و غیره خصوصیات جدید نهاده شد.»1 (ابن فارس، /22)
دلالت الفاظ بر معانی جدید تنها در کاربست‌های گزارش از امور غیبی نبود، بلکه درباره حیطه وسیعی از معارف قرآن این مسئله اتفاق افتاد. الفاظ فراوانی وجود دارند که اگر چه در قرآن دارای معانی معرفتی و دینی هستند، اما در اصل، کاربرد‌های ابتدایی این الفاظ، اموری زمینی بوده است. مثلاً «صراط» که در قرآن، مسیر هدایت و برون رفت از تاریکی‌ها به روشنایی‌هاست،2 در ابتدا به راه روشن وسیع گفته می‌شد؛ (طبرسی، ‏1/104) «لوح» در لغت به استخوان پهنی گفته می‌شود که می‌توان بر آن چیزی نوشت، (ابن منظور،2/584) اما در اصطلاح قرآنی، «لوح محفوظ» مبدأ و مرجع قرآن است که جایگاه بلندی داشته و حقیقت قرآن از آن نشأت می‌گیرد؛ «سبح» به معنای شنا ک