چاپ کردن این صفحه

اصحاب‌ اخدود

اَصْحاب‌ِ اُخْدود، نام‌ قومى‌ كه‌ در قرآن‌ كريم‌ از آنان‌ يادي‌ به‌ ميان‌ آمده‌ است‌ و غالب‌ مفسران‌، آنان‌ را گروهى‌ مؤمنان‌ِ عذاب‌ شده‌ از سوي‌ كافران‌ دانسته‌ اند.
واژة اخدود، بر وزن‌ اُفعول‌ در لغت‌ به‌ معناي‌ «شكافى‌ در زمين‌» آمده‌ است‌. اين‌ واژه‌ از نظر ساختار صرفى‌ مفرد است‌ و جمع‌ آن ‌را اخاديد گفته‌اند (نك: خليل‌، 4/138؛ ازهري‌، 6/560).برخى‌ از محققان‌، چون‌ عبدالمجيد عابدين‌ معتقدند كه‌ اين‌ كلمه‌ ريشه‌ در زبان‌ عربى‌ ندارد و وامواژه‌اي‌ است‌ از زبان‌ جعزي‌ حبشه‌ يا زبانهاي‌ باستانى‌ يمن‌. عابدين‌ ريشة حبشى‌ «حَدَد» به‌ معنى‌ «ايجاد برش‌ در زمين‌» را براي‌ واژه‌ پيشنهاد كرده‌ است‌ و با اقامة شواهدي‌، سعى‌ دارد نشان‌ دهد كه‌ كلمة اخدود، در اصل‌ جمع‌، و نه‌ مفرد بوده‌ است‌ (نك: 103- 105).
متن‌ داستان‌، آنگونه‌ كه‌ به‌ اشاره‌ در قرآن‌ كريم‌ آمده‌، از اين‌ قرار است‌ كه‌ توسط جماعتى‌ از كافران‌، آتشى‌ عظيم‌ افروخته‌ شد تا گروهى‌ از مؤمنان‌ را، به‌ آن‌ آتش‌ بسوزانند و خشم‌ آنان‌ بر مؤمنان‌، جز به‌ جهت‌ ايمانى‌ راستين‌ به‌ خداوند نبوده‌ است‌ (بروج‌/85 /4- 8).
غالب‌ مفسران‌، واژة قُتِل‌ را در آية «قُتِل‌ اصحاب‌ُ الاخدود» وجه‌ اخباري‌ تلقى‌ كرده‌، و آن‌ را خبري‌ از كشتار مؤمنان‌ يا اصحاب‌ اخدود از سوي‌ كافران‌ِ افروزندة اخدود دانسته‌اند؛ در حالى‌ كه‌ گروهى‌ از مفسران‌، «قُتِل‌» را در آيه‌، نه‌ اِخبار، كه‌ به‌ معناي‌ لعن‌ و نفرين‌ گرفته‌اند. از اينان‌، جماعتى‌ چون‌ نحاس‌ (5/192)، طبري‌ ( تفسير، 30/86 - 87)، ابوحيان‌ (8/450) و فخرالدين‌ رازي‌ (31/119) و جز آنان‌، بر آنند كه‌ كشته‌ شدگان‌ در اين‌ واقعه‌، گروه‌ مؤمنان‌ بوده‌اند، در حالى‌ كه‌ برخى‌ ديگر از مفسران‌ كشته‌ شدگان‌ را كافران‌ دانسته‌اند؛ از جمله‌ ربيع‌ بن‌ انس‌ و واقدي‌ معتقدند وقتى‌ مؤمنان‌ در آتش‌ افكنده‌ شدند، خداوند آسيب‌ آتش‌ را از آنان‌ دور كرد، پس‌ آتش‌ زبانه‌ كشيد و كفاري‌ را كه‌ در كنار آتش‌ به‌ نظاره‌ نشسته‌ بودند، فراگرفت‌. اين‌ سخن‌، به‌ تفسير فراء، قتاده‌، ابوالعاليه‌ و زجاج‌ نيز نزديك‌ است‌ كه‌ عبارت‌ «فلهم‌ عذاب‌ جهنم‌» را اشاره‌ به‌ عذاب‌ آخرت‌ و عبارت‌ «و لهم‌ عذاب‌ الحريق‌» را به‌ آتش‌ دنيوي‌ راجع‌ دانسته‌اند و به‌ عذابى‌ مثل‌ زده‌اند كه‌ كافران‌ به‌ هنگام‌ آزار مؤمنان‌ تحمل‌ كردند (نك: فراء، 3/253؛ ثعلبى‌، 439؛ فخرالدين‌ رازي‌، ابوحيان‌، همانجاها).
مفسران‌ و نويسندگان‌ مسلمان‌ انگيزة اشارة قرآن‌ به‌ اين‌ داستان‌ را موردتوجه‌ قرار داده‌اند و بيشتر بر اين‌ باورند كه‌ چون‌ در زمان‌ پيامبراكرم‌(ص‌) مسلمانان‌ مكه‌ از سوي‌ قريش‌ مورد آزار و اذيت‌ بسيار قرار مى‌گرفتند، اين‌ داستان‌ در قالب‌ آيات‌ قرآنى‌ بر پيامبر(ص‌) نازل‌ شد تا افزون‌ بر نكوهش‌ و نفرين‌ كافران‌ قريش‌ و برانگيختن‌ حس‌ مقاومت‌ مسلمانان‌، از صبر و پايداري‌ و استحكام‌ ايمان‌ ايشان‌ قدردانى‌ به‌ عمل‌ آمده‌ باشد. در اين‌ ميان‌ برخى‌ از گوشه‌هاي‌ داستان‌، همچون‌ شكيبايى‌ اصحاب‌ اخدود در برابر دشواريها، باز نمودن‌ و باز گفتن‌ حق‌ و دعوت‌ به‌ اسلام‌ همانند كردار عبدالله‌ بن‌ ثامر، ايمان‌ تزلزل‌ ناپذير به‌ دين‌ حق‌، حتى‌ در ميان‌ كودكان‌، موردتوجه‌ مفسران‌ قرار گرفته‌ است‌ (نك: زمخشري‌، 4/729-730؛ فخرالدين‌رازي‌، 31/117-119؛ قرطبى‌، 19/293؛ ابوحيان‌، 8/449). گفتنى‌ است‌ از همين‌ رو، گاه‌ در منابع‌ اسلامى‌، به‌ سان‌ اسوه‌اي‌ در صبر بر مصائب‌، اصحاب‌ اخدود را مثل‌ آورده‌اند (نك: ابوالعرب‌، 407؛ زمخشري‌، همانجا).
داستان‌ اخدود در منابع‌ اسلامى‌: داستان‌ اصحاب‌ اخدود طبعاً در منابع‌ قصص‌ قرآن‌ تفصيل‌ يافته‌، و گسترش‌ روايى‌ آن‌، پيوستن‌ بخشهاي‌ اصيل‌ و تاريخى‌ داستان‌ به‌ اساطير و شخصيت‌پردازيها را به‌ همراه‌ داشته‌ است‌. آنچه‌ در منابع‌ روايى‌، در مقام‌ مقدمه‌چينى‌ براي‌ جريان‌ اخدود بيان‌ گشته‌، و در بر دارندة جريان‌ ايمان‌ آوردن‌ اهل‌ نجران‌ به‌ دين‌ مسيحيت‌ است‌، به‌ گونه‌هايى‌ مختلف‌ در روايات‌ بازتاب‌ يافته‌ است‌. به‌ طور كلى‌، روايات‌ مربوط به‌ اين‌ بخش‌ را مى‌توان‌ به‌ دو گونه‌ تقسيم‌ كرد:
در گونة نخست‌، يعنى‌ روايت‌ وهب‌ بن‌ منبه‌، آغاز داستان‌ با شخصيتى‌ فيميون‌ نام‌ است‌ كه‌ به‌ عنوان‌ دينداري‌ صالح‌ و زاهد، و مردي‌ مستجاب‌ الدعوه‌ و صاحب‌ كرامت‌ معرفى‌ شده‌ است‌. او كه‌ از شناساندن‌ شخصيت‌ خود به‌ مردمان‌ پرهيز داشت‌، هرگاه‌ در دياري‌ شناخته‌ مى‌شد، آن‌ را ترك‌ مى‌گفت‌ و از همين‌ رو از دياري‌ به‌ دياري‌ در انتقال‌ بود. در يكى‌ از اقامتگاهها، شخصى‌ صالح‌ نام‌، شيفتة شخصيت‌ او شد و با او همراه‌ گشت‌. برپاية اين‌ روايت‌، فيميون‌ و صالح‌ راه‌ به‌ نجران‌ بردند و مردم‌ آن‌ ديار را به‌ ديانت‌ مسيح‌ (ع‌) رهنمون‌ گشتند (نك: ابن‌ هشام‌، السيرة...، 1/32- 35). داستان‌ در اين‌ گونة خود، در ادامه‌ با پراكندگى‌ گسترده‌اي‌ در روايات‌ روبه‌رو مى‌گردد. زمانى‌ كه‌ فيميون‌ به‌ نجران‌ درآمد، مردم‌ شهر را در حال‌ پرستش‌ درخت‌ بزرگى‌ يافت‌ كه‌ به‌ زيور آراسته‌ شده‌ بود (قس‌: ه د، اصحاب‌ رس‌). فيميون‌ دعوت‌ به‌ دين‌ الهى‌ را از خانه‌اي‌ آغاز كرد كه‌ ميزبان‌ او بود و به‌ زودي‌ دعوت‌ خود را چنان‌ در ميان‌ نجرانيان‌ گسترش‌ داد كه‌ پرستش‌ درخت‌ نزد آنان‌ منسوخ‌ گرديد و خداي‌ خالق‌ به‌ عنوان‌ تنها معبود سزاوار پرستش‌ شناخته‌ شد و دين‌ مسيح‌ (ع‌)، ديانت‌ غالب‌ در ميان‌ مردمان‌ گرديد (همانجا).
گونة دوم‌ داستان‌، بر پاية روايتى‌ از محمد بن‌ كعب‌ قُرَظى‌ و نيز شنيده‌هاي‌ ابن‌ اسحاق‌ از شخصى‌ نجرانى‌ استوار است‌ كه‌ در اساس‌ با داستان‌ وهب‌ شباهتهايى‌ دارد. در اين‌ قصه‌ چنين‌ آمده‌ است‌ كه‌ نجرانيان‌ روزگاري‌ مردمانى‌ مشرك‌ و بت‌پرست‌ بودند. در قريه‌اي‌ به‌ نزديكى‌ نجران‌، ساحري‌ سكنى‌ داشت‌ كه‌ نجرانيان‌ را سحر مى‌آموخت‌. وقتى‌ شخصيت‌ الهى‌ داستان‌ (مقصود فيميون‌ است‌ كه‌ در اين‌ روايت‌ نام‌ او به‌ صراحت‌ نيامده‌ است‌) به‌ آنجا رسيد، در نزديكى‌ قرية ساحر، خيمه‌اي‌ برپا كرد و زمينه‌ را براي‌ تبليغ‌ دين‌ يكتاپرستى‌ فراهم‌ ساخت‌. در اين‌ ميان‌ شخصى‌ به‌ نام‌ ثامر، فرزند خود عبدالله‌ را بر آن‌ داشت‌ تا نزد ساحر رفته‌، علم‌ آموزد. عبدالله‌ را در راه‌ رسيدن‌ به‌ خانة ساحر، گذار از خيمة فيميون‌ بود و رفتار فيميون‌ او را چنان‌ مجذوب‌ ساخت‌ كه‌ گه‌گاه‌ به‌ خيمة او وارد مى‌شد. او كه‌ محضر فيميون‌ را بر درس‌ ساحر ترجيح‌ مى‌داد، پس‌ از چندي‌ به‌ بهانة حضور در درس‌ ساحر، نزد فيميون‌ مى‌شتافت‌.
در روايت‌ چنين‌ آمده‌ كه‌ عبدالله‌ به‌ ترفندي‌ اسم‌ اعظم‌ را از فيميون‌ بياموخت‌ و به‌ اموري‌ خارق‌ عادت‌ پرداخت‌. پادشاه‌ بت‌پرست‌ آن‌ ديار چون‌ از راز وي‌ آگاهى‌ يافت‌، بياشفت‌ و به‌ قتل‌ او فرمان‌ داد، ولى‌ هيچ‌ حيلت‌ در كشتن‌ وي‌ كارگر نيفتاد و سرانجام‌ عبدالله‌ او را آگاه‌ كرد كه‌ تنها در صورت‌ گرويدن‌ به‌ دين‌ وي‌، توان‌ كشتن‌ او را خواهد يافت‌. پادشاه‌ در دم‌ ايمان‌ آورد و ضربت‌ نه‌ چندان‌ سخت‌ او بر عبدالله‌ با عصايش‌، به‌ گونه‌اي‌ اسرارآميز به‌ مرگ‌ عبدالله‌ و سپس‌ پادشاه‌ منجر شد. با ديدن‌ اين‌ رويداد، مردم‌ نجران‌ به‌ صدق‌ باور عبدالله‌ پى‌ بردند و دين‌ او را بر حق‌ دانستند (نك: ابن‌ هشام‌، همان‌، 1/35- 36؛ طبري‌، تاريخ‌، 2/121-122، قس‌: تفسير، 30/85 - 86). در منابع‌ حديثى‌ نيز روايتى‌ بسيار نزديك‌ به‌ اين‌ گونه‌ از داستان‌ ديده‌ مى‌شود كه‌ روايت‌ صهيب‌ از پيامبر(ص‌) است‌ (نك: احمد بن‌ حنبل‌، 6/16- 18؛ مسلم‌، 2/598 -599؛ ترمذي‌، 5/437-439).
منابع‌ اسلامى‌ در بسط ادامة داستان‌، به‌ نقل‌ و تفصيل‌ جريان‌ ذونواس‌، پادشاه‌ يهودي‌ حمير پرداخته‌، و دشمنى‌ او با مسيحيان‌ نجران‌ را عنوان‌ ساخته‌اند كه‌ به‌ لشكركشى‌ او به‌ نجران‌، افروختن‌ اخدود و كشتار مؤمنان‌ انجاميده‌ است‌ (براي‌ تفصيل‌، نك: سطور بعد).
افزون‌ بر روايات‌ مشهور كه‌ اصحاب‌ اخدود را با مسيحيان‌ نجران‌ و ذو نواس‌ پيوند داده‌اند، رواياتى‌ پراكنده‌ نيز در منابع‌ تفسيري‌ و داستانى‌ وجود دارد كه‌ جريان‌ اصحاب‌ اخدود را به‌ امتهاي‌ ديگر مرتبط مى‌سازد. از جمله‌ قولى‌ منتسب‌ به‌ ابن‌ عباس‌ و عطية عوفى‌ وجود دارد كه‌ اصحاب‌ اخدود را از بنى‌ اسرائيل‌ دانسته‌، و احتمال‌ داده‌اند كه‌ ايشان‌، همان‌ كشتگان‌ از اصحاب‌ دانيال‌ نبى‌ (ع‌) بوده‌اند (طبري‌، همانجا؛ قرطبى‌، 19/ 290). نقل‌ ابن‌ كثير (7/260-261) مبنى‌ بر اينكه‌ بخت‌ نصر در بابل‌ مردم‌ را امر به‌ سجدة بتان‌ كرد و تنها دانيال‌ و دو تن‌ از پيروانش‌ از اين‌ امر سر باز زدند، شايان‌ توجه‌ مى‌نمايد. بخت‌ نصر فرمان‌ داد تا متمردان‌ از اين‌ فرمان‌ را در آتش‌ افكنند؛ اما دانيال‌ و يارانش‌ از آتش‌ به‌ سلامت‌ رسته‌، آسيبى‌ نديدند (نيز نك: بيرونى‌، 464؛ قس‌: صحيفة دانيال‌، باب‌ 3).
در روايتى‌ ديگر چنين‌ آمده‌ كه‌ كشندة اصحاب‌ اخدود پادشاهى‌ از مجوس‌ بوده‌ است‌ (نك: ثعلبى‌، 438-439؛ زمخشري‌، 4/730-731). گفتنى‌ است‌ پرداخت‌ اين‌ حكايت‌ دربارة نقش‌ خواهر پادشاه‌ در تشويق‌ او به‌ كشتار مؤمنان‌، شباهتى‌ بسيار به‌ داستان‌ آحاب‌، پادشاه‌ بنى‌ اسرائيل‌ و همسرش‌ ايزابل‌ در عهد عتيق‌ («اول‌ پادشاهان‌»، باب‌ 21) دارد. سرانجام‌ بايد به‌ روايتى‌ در محاسن‌ برقى‌ (ص‌ 250) اشاره‌ كرد، مبنى‌ بر اينكه‌ خداوند پيامبري‌ حبشى‌ را بر قومش‌ مبعوث‌ گردانيد (راوندي‌، 246)؛ كفار قوم‌ در نبردي‌ مؤمنان‌ را شكست‌ دادند و اسيران‌ ايشان‌ را در «اخدودي‌» سوزاندند (نيز براي‌ اخدود در ميان‌ قوم‌ نبط، نك: طوسى‌، 277).
اين‌ پراكندگى‌ در مضمون‌ روايات‌، اگرچه‌ مى‌تواند در مقام‌ داوري‌ و گزينش‌، ترديدي‌ را پديد آورد، ولى‌ نگرش‌ مفسرانى‌ چون‌ فخرالدين‌ رازي‌ (31/118-119) بر اين‌ پايه‌ استوار است‌ كه‌ اين‌ اختلاف‌ در روايت‌، الزاماً به‌ معنى‌ تعارض‌ نيست‌. به‌ باور او، محتمل‌ است‌ كه‌ جماعتى‌ مطابق‌ با مشخصات‌ اصحاب‌ اخدود بيش‌ از يك‌ گروه‌ بوده‌ باشند. شايد اين‌ گفتة برخى‌ مفسران‌ تابعين‌ نيز شايان‌ توجه‌ باشد كه‌ در گذشته‌، بيش‌ از يك‌ بار مصداق‌ داستان‌ اصحاب‌ اخدود تحقق‌ يافته‌، و بنا به‌ نقل‌ عبدالرحمان‌ بن‌ جبير، اصحاب‌ اخدود يك‌بار در زمان‌ تُبَّع‌ در يمن‌، ديگر بار در زمان‌ كنستانتين‌ در قسطنطنيه‌ و باري‌ ديگر در زمان‌ بخت‌ نصر در بابل‌ مصداق‌ يافته‌ است‌. همچنين‌ در نقلى‌ از سُدّي‌، مصاديق‌ سه‌ گانة داستان‌ اخدود، يكى‌ در عراق‌، ديگري‌ در شام‌ و سوم‌ در يمن‌ بوده‌ است‌ (براي‌ اين‌ دست‌ روايات‌، نك: ثعلبى‌، 438؛ ابن‌ كثير، 7/259-261).
زمينه‌هاي‌ تاريخى‌ جريان‌ اخدود: آنچه‌ در منابع‌ اسلامى‌ به‌ عنوان‌ قول‌ مشهور در تفصيل‌ داستان‌ اصحاب‌ اخدود ياد شده‌ است‌، در اساس‌ با واقعه‌اي‌ تاريخى‌ ارتباط مى‌يابد كه‌ چندگاهى‌ پيش‌ از ظهور اسلام‌ در جنوب‌ شبه‌ جزيره‌ براي‌ مسيحيان‌ نجران‌ رخ‌ داده‌ است‌. از منابع‌ مختلف‌ مسيحى‌، اعم‌ از سريانى‌ و حبشى‌، مجموعه‌اي‌ از اطلاعات‌ به‌ دست‌ مى‌آيد كه‌ در تحليل‌ تاريخى‌ اين‌ رخداد، كارآيى‌ شايان‌ توجهى‌ دارد؛ اين‌ منابع‌ عبارتند از «نامة سيمون‌ بت‌ ارشام‌» به‌ رئيس‌ دير جبله‌، نيز «كتاب‌ حميريان‌» كه‌ در آن‌ از حملة مسروق‌ پادشاه‌ كافر حمير به‌ نجران‌ سخن‌ رفته‌ است‌، كتاب‌ «اعمال‌ قديس‌ حارث‌»، «سرود يوحناي‌ افسوسى‌» و گزارش‌ يعقوب‌ رهاوي‌ (براي‌ فهرستى‌ از منابع‌ مسيحى‌ در اين‌ باره‌، نك: موبرگ‌، .(24-25
يكى‌ از كهن‌ترين‌ اين‌ اسناد، نامة سيمون‌ بت‌ ارشام‌ است‌ كه‌ نويسندة آن‌ در سال‌ 835 سلوكى‌/524م‌ به‌ عنوان‌ سفير صلح‌ يوستى‌نيانوس‌ امپراتور بيزانس‌ نزد پادشاه‌ حيرة منذر سوم‌ گسيل‌ شده‌ بود و حضور او در دربار حيره‌، با رسيدن‌ نامه‌اي‌ از سوي‌ شاه‌ حمير به‌ منذر مصادف‌ بود؛ در آن‌ نامه‌ پادشاه‌ حمير از كشتار مسيحيان‌ نجران‌ سخن‌ به‌ميان‌ آورده‌، و از منذر نيز خواسته‌ بود تا با مسيحيان‌ قلمرو خود همان‌ كند (براي‌ متن‌ نامه‌، نك: جفري‌، .(204-216 منابع‌ كهن‌ ديگر نيز كمابيش‌ همين‌ اخبار را - غالباً مفصل‌تر - روايت‌ كرده‌اند، تا جايى‌ كه‌ برخى‌ پژوهشگران‌ معاصر، مؤلف‌ پاره‌اي‌ از آنها را يكى‌ دانسته‌اند (مثلاً نك: شهيد، .(351
به‌ عنوان‌ پيشينه‌اي‌ تاريخى‌ بر واقعه‌، بايد يادآور شد كه‌ در سده‌هاي‌ 5 و 6م‌، حميريان‌ كه‌ از قدرتى‌ سياسى‌ در جنوب‌ شبه‌ جزيره‌ برخوردار بودند، به‌ عنوان‌ يكى‌ از دولتهاي‌ متنفذ در درياي‌ سرخ‌، همواره‌ موجب‌ نگرانى‌ دولتهاي‌ بيزانس‌ (روم‌ شرقى‌) و اكسوم‌ (حبشه‌) را فراهم‌ مى‌كردند كه‌ درياي‌ سرخ‌ مسير بازرگانى‌ آنها بود. دولت‌ اكسوم‌ كه‌ چه‌ در منافع‌ سياسى‌ و اقتصادي‌ و چه‌ در مواضع‌ دينى‌، خود را با بيزانس‌ - به‌ عنوان‌ يكى‌ از دو قطب‌ قدرت‌ در آن‌ روزگار - همسو مى‌ديد، با اين‌ دولت‌ هم‌ پيمان‌ شده‌، و بارها به‌ سركوب‌ حميريان‌ دست‌ زده‌ بود (نك: على‌،2/626،627،629،7/282؛نيز كنتى‌روسينى‌،«لشكركشيها...1»، .(35-36
يكى‌ از اهداف‌ اساسى‌ دولت‌ بيزانس‌ در درياي‌ سرخ‌ ، داشتن‌ هم‌پيمانى‌ در منطقه‌ بود كه‌ در جهت‌ برقراري‌ امنيت‌ راه‌ دريايى‌ شرق‌ به‌ غرب‌ و تأمين‌ راهى‌ جايگزين‌ براي‌ جادة زمينى‌، بيزانس‌ را ياري‌ رساند. در همين‌ جهت‌، دولت‌ مسيحى‌ حبشه‌ كه‌ هم‌ پيمان‌ بيزانس‌ بود، يمن‌ را به‌ عنوان‌ پايگاهى‌ مسيحى‌نشين‌ كه‌ بتواند با دو كشور ياد شده‌ مثلث‌ تسلط بر درياي‌ سرخ‌ را تشكيل‌ دهد، پايگاهى‌ مساعد مى‌ديد و در پى‌ تحقق‌ بخشيدن‌ به‌ همين‌ مقصود، به‌ هر مناسبتى‌ در امور يمن‌ مداخله‌ مى‌كرد و گاه‌ به‌ حملات‌ مستقيم‌ نظامى‌ دست‌ مى‌زد. حاصل‌ اين‌ كوشش‌ مشترك‌ بيزانس‌ و حبشه‌، رواج‌ تدريجى‌ و موفق‌ مسيحيت‌ در ميان‌ مردم‌ نجران‌ بود كه‌ پيش‌ از اين‌ گرايش‌ خود را به‌ تعاليم‌ اين‌ دين‌ آشكار ساخته‌ بودند.
بنابر گزارشهاي‌ رسيده‌، مسيحيت‌ نخست‌ توسط بازرگانى‌ بومى‌ به‌ نجران‌ راه‌ يافت‌ و سپس‌ با انگيزه‌اي‌ جديد، مذهب‌ «طبيعت‌ واحدة» (مونوفيزيت‌) رومى‌ در زمان‌ يوستى‌نيانوس‌ از طريق‌ مبلغانى‌ غير بومى‌ از دولت‌ غسانى‌، هم‌پيمان‌ بيزانس‌ در اين‌ شهر تبليغ‌ شد (ابن‌ هشام‌، التيجان‌، 301؛ ابن‌ قتيبه‌، 637). به‌ طور كلى‌ بايد گفت‌ كه‌ دولت‌ بيزانس‌، براي‌ گسترش‌ نفوذ خود در سرزمينهاي‌ دور دست‌، عامل‌ اشتراك‌ مذهب‌ را بسيار مؤثر، و گسيل‌ مبلغان‌ مسيحى‌ و برپايى‌ كليسا را از بهترين‌ راهها براي‌ نيل‌ بدين‌ مقصود يافته‌ بود. دولت‌ ساسانى‌ ايران‌ نيز در مقام‌ رقابت‌، از رواج‌ مذهب‌ طبيعت‌ واحدة نسطوري‌ پشتيبانى‌ مى‌كرد تا در برابر نفوذ مذهب‌ ملكانى‌ كه‌ از سوي‌ كليساي‌ قسطنطنيه‌ حمايت‌ مى‌شد، سدي‌ پديد آورد (نك: پيگولوسكايا، 89، 105).
در سدة 6م‌، حبشه‌ و بيزانس‌ متحداً، بر ضد پادشاهى‌ حمير كه‌ دستور توقيف‌ قافله‌هاي‌ تجار رومى‌ و كشتار آنان‌ را صادر مى‌كرد، به‌ يمن‌ لشكر كشيدند. در جريان‌ نبرد پادشاه‌ حمير كشته‌ شد و قواي‌ پيروز، اميري‌ مسيحى‌ را به‌ حكومت‌ متصرفات‌ حميريان‌ گماردند. گفتنى‌ است‌ كه‌ در ضبط نام‌ اين‌ پادشاه‌ حبشه‌، اختلافى‌ در منابع‌ تاريخى‌ ديده‌ مى‌شود، چنانكه‌ نام‌ وي‌ به‌ صورتهايى‌ چون‌ كالب‌، الااصبحه‌، ايدرك‌، ايدوج‌، السبآس‌ و ادد آمده‌ است‌ (مثلاً نك: على‌، 3/462-463، 469- 470؛ كنتى‌ روسينى‌، همان‌، 36 ؛ موبرگ‌، .(42
به‌ هر تقدير، روزگار فرمانروايى‌ امير دست‌نشانده‌ در سرزمين‌ حمير چندان‌ به‌ طول‌ نينجاميد و او پس‌ از اندكى‌ درگذشت‌ (عابدين‌،45). در پى‌ مرگ‌ او كه‌ پيش‌ از 523م‌ رخ‌ داده‌ است‌ (نك: سطور بعد)، دولت‌ حبشه‌ كه‌ در امر كشتيرانى‌ از چندان‌ قدرتى‌ برخوردار نبود، نتوانست‌ با ارسال‌ قواي‌ پشتيبان‌، سيادت‌ خود بر سرزمين‌ حمير را تثبيت‌ نمايد و جانشينى‌ براي‌ امير درگذشته‌ گسيل‌ دارد.در اين‌برهه‌ با آگاهى‌از ناتوانى‌ لشكر بازماندة حبشه‌، جماعتى‌ از بوميان‌ غير مسيحى‌ به‌ سركردگى‌ شخصى‌ به‌ نام‌ ذونواس‌، فرصت‌ را غنيمت‌ شمردند و با استفاده‌ از فصل‌ زمستان‌ و عدم‌ توانايى‌ حبشه‌ براي‌ لشكركشى‌، زمام‌ امور را در تختگاه‌ حمير به‌ دست‌ گرفتند (نك: جفري‌، 204 ؛ بل‌، 38 -37 ؛ نولدكه‌، 330-331؛ مورتمان‌، «طرح‌...1»، .(175
بنابر نامة سيمون‌ كه‌ خبر واقعة كشتار نجران‌ را در ژانوية 524م‌ شنيده‌ و وقوع‌ آن‌ را كمى‌ پيش‌ از اين‌ تاريخ‌ ياد مى‌كند، مى‌دانيم‌ كه‌ ذونواس‌ در زمستان‌ 523م‌ حمله‌ يا حملات‌ خود به‌ نجران‌ را صورت‌ داده‌ است‌ (نك: جفري‌، بل‌، نولدكه‌، همانجاها). بر پاية كتيبه‌ها، يوسف‌ اسأر (ذو نواس‌) با سپاه‌ خود به‌ نواحى‌ مسيحى‌نشين‌ و مركز آن‌ نجران‌ حمله‌ مى‌برده‌، و به‌ آزار و اذيت‌، كشتن‌ مردم‌ و آتش‌ زدن‌ كليساها مى‌پرداخته‌ است‌ (براي‌ منابع‌ كتيبه‌ها، نك: همانجاها). بازگشت‌ قدرت‌ به‌ حميريان‌ را به‌ گونه‌اي‌ نه‌چندان‌ كامل‌ با مندرجات‌ كتيبه‌اي‌ در حصن‌ غراب‌ 2633) EPIG. ، REP. نك: على‌، 2/ 594) مى‌توان‌ مورد تأييد قرار داد (نيز كتيبه‌هاي‌ 507 RY و 508 ، RY نك: ريكمانس‌، «آزار...2»، 16 -13 ، «كتيبه‌هاي‌ عربى‌ جنوبى‌3»، 284 به‌ بعد، «كتيبه‌هاي‌ تاريخى‌...4» ، 330 به‌ بعد). در اين‌ كتيبه‌ها شخصى‌ به‌ نام‌ يوسف‌ اسأر (= ذونواس‌)، به‌ عنوان‌ پادشاه‌ حمير شناسانده‌ شده‌، و چنين‌ آمده‌ است‌ كه‌ ظفار پايتخت‌ يمن‌ و ديگر مناطق‌ آن‌ تحت‌ تسلط حبشيان‌ بوده‌ است‌ (نيز نك: اسميت‌، .(458
در نامة سيمون‌، نامى‌ از پادشاه‌ حمير برده‌ نشده‌ است‌، ولى‌ در منابع‌ ديگر همچون‌ «كتاب‌ حميريان‌»، «اعمال‌ قديس‌ حارث‌» و گزارش‌ كسانى‌ چون‌ يوحناي‌ افسوسى‌، يوحناي‌ مزاميري‌، تئوفانس‌ و مالالا، نام‌ اين‌ پادشاه‌ به‌ صورتهاي‌ مسروق‌، فينحاس‌، ديميون‌، ديمنوس‌، داميانوس‌ و دوناآن‌ آمده‌ است‌ (نك: «كتاب‌ حميريان‌5»، 105 ؛ «اعمال‌ قديس‌ حارث‌6»، 49 ؛ نيز مورتمان‌، «جنگ‌ حمير ...7»، 705 -704 ، به‌ نقل‌ از مالالا،يوحناي‌ افسوسى‌ و تئوفانس‌؛همو،«باستان‌شناسى‌...8»، 67 ؛ موبرگ‌، 71 ,42 ؛ كنتى‌ روسينى‌، نقد...9، 429 ، كه‌ Z'WNS نام‌ برده‌ شده‌ در «كتاب‌ حميريان‌» را با ذونواس‌ يكى‌ مى‌داند؛ نولدكه‌، 323-324، كه‌ براساس‌ سكه‌هاي‌ به‌دست‌ آمده‌ و نگاشته‌هاي‌ روي‌ آن‌ داميانوس‌ را پادشاه‌ حبشه‌، و نه‌ حمير مى‌داند).
شماري‌ از پژوهشگران‌ اين‌ اسامى‌ را با ضبطهاي‌ مختلف‌، اشاره‌ به‌ پادشاهى‌ واحد دانسته‌اند، اما برخى‌ نيز اين‌ ضبطها را به‌ دو نام‌ براي‌ دو پادشاه‌ بازگردانده‌اند و براي‌ نمونه‌ پذيرش‌ نام‌ ديمنوس‌ را به‌ عنوان‌ ضبطى‌ براي‌ ذونواس‌، دشوار شمرده‌اند (عابدين‌، 46-47).
در نگرشى‌ به‌ منابع‌ تاريخى‌ اسلامى‌ نيز، بايد يادآور شد كه‌ در سخن‌ از نام‌ ذونواس‌، عموماً زرعة و يوسف‌ به‌ عنوان‌ نام‌ اصلى‌ و نام‌ دوم‌ او مطرح‌ گرديده‌، و ذونواس‌ براي‌ وي‌ لقب‌ تلقى‌ شده‌ است‌ (نك: ابن‌ هشام‌، التيجان‌، 301؛ ابن‌ حبيب‌، 368؛ دينوري‌، 61؛ بيرونى‌، 180). بنا به‌ نقل‌ حمدالله‌ مستوفى‌ (ص‌ 73)، ذونواس‌ پادشاه‌ حمير، در زمان‌ شاهى‌ قباد ابن‌ فيروز (نيز نك: حمزه‌، 105-106، كه‌ او را معاصر با قصى‌ بن‌ كلاب‌ و فيروز پسر يزدگرد مى‌داند)، پس‌ از كشتن‌ پادشاهى‌ به‌ نام‌ ذوشناتر به‌ تخت‌ نشست‌ (نيز نك: ابن‌ حبيب‌، همانجا؛ درمورد سلسله‌ شاهان‌ حمير، نك: بن‌ زوي‌، .(174 او واپسين‌ پادشاه‌ حميريان‌ بود كه‌ گفته‌ شده‌ 36 سال‌ بر مسند حكومت‌ بود (نك: بيرونى‌، همانجا). بنا به‌ روايات‌ در منابع‌ اسلامى‌، ذونواس‌ كه‌ پيش‌تر بر ديانت‌ يهود نبود، چون‌ به‌ اين‌ دين‌ گرويد، بر آن‌ شد تا همگان‌ را به‌ اين‌ ديانت‌ درآورد و آنان‌ را كه‌ سربتابند، به‌ قتل‌ رساند (مثلاً نك: دينوري‌، همانجا؛ قس‌: بن‌ زوي‌، .(180
اخدود در روايات‌ اسلامى‌ و مسيحى‌: در بررسى‌ تطبيقى‌ داستان‌ در منابع‌ اسلامى‌ و گزارشهاي‌ كهن‌ مسيحى‌، نخست‌ بايد گفت‌ كه‌ اگر در منابع‌ اسلامى‌ انگيزة پرداختن‌ به‌ داستان‌ اصحاب‌ اخدود، همانا ياد كرد قرآن‌ كريم‌ از اين‌ قوم‌ است‌، ذكر ايشان‌ در گزارشهاي‌ مسيحى‌ بيشتر يادكردي‌ از شهيدان‌ بوده‌، و هدف‌ گزارشگران‌، شعله‌ور ساختن‌ احساس‌ مذهبى‌ در مسيحيان‌، و دربارة گزارشهاي‌ اقدم‌، برانگيختن‌ امپراتوري‌ بيزانس‌ و دولت‌ حبشه‌ برضد دولت‌ يهودي‌ حمير بوده‌ است‌ (نك: نولدكه‌، 330-331)؛ پيداست‌ كه‌ مؤلفان‌ اين‌ نوشته‌ها، به‌ مذهب‌ مورد حمايت‌ بيزانس‌ گرايش‌ داشته‌اند و اين‌ نكته‌ تحليل‌ ياد شده‌ را مؤيد مى‌سازد (نك: پيگولوسكايا، 29- 30؛ اشروتر، .(367
نوشته‌هاي‌ مسيحى‌ مورد بحث‌، از آن‌ رو كه‌ به‌ زمان‌ وقوع‌ حادثه‌ نزديك‌تر، و در بسياري‌ موارد مبتنى‌ بر شنيده‌هايى‌ از شاهدان‌ ماجرا بوده‌اند، از اعتبار ويژه‌اي‌ برخوردارند و اگرچه‌ در آنها بزرگ‌نماييهايى‌ راه‌ يافته‌ است‌، اما اين‌ نكته‌ از اعتبار آنها در حكايت‌ از اصل‌ واقعه‌ نمى‌كاهد. در اخبار اسلامى‌ و مسيحى‌، به‌ طور مشترك‌ ذونواس‌ (با توجه‌ به‌ اختلاف‌ نام‌ وي‌ در منابع‌) به‌ عنوان‌ يك‌ يهودي‌ مخالف‌ با مسيحيت‌وشخصى‌كافرشناسانده‌شده‌است‌(مثلاً نك:«كتاب‌حميريان‌»، 106 ,105 ، جم ؛ «اعمال‌ قديس‌ حارث‌»، 49 ؛ «سرود يوحنا10»، 404 ؛ براي‌ منابع‌ اسلامى‌، نك: سطور بعد).
به‌ عبارتى‌ چكيده‌، داستان‌ بدين‌ گونه‌ آغاز مى‌شود كه‌ ذونواس‌ به‌ هر دليل‌ به‌ نجران‌ لشكر كشيد و شهر را محاصره‌ كرد؛ اما به‌ سبب‌ استواري‌ باروي‌ شهر از ورود بدان‌ بازماند و او در فراسوي‌ بارو اردو زد. ذونواس‌ كه‌ در پى‌ تدبيري‌ براي‌ گشودن‌ دروازة شهر بود، نزد فرستادگان‌ِ صلح‌ قسم‌ ياد كرد كه‌ در صورت‌ صلح‌، به‌ اهالى‌ آن‌ ديار آسيبى‌ نخواهد رساند. پس‌ از گشايش‌ دروازه‌ها، ذونواس‌ به‌ سوگند خود وفادار نماند، در آغاز از آنان‌ اموالشان‌ را طلب‌ كرد و سپس‌ سربازان‌ خود را به‌ درون‌ شهر فرستاد كه‌ بسياري‌ از مردم‌ را دربند كرده‌، نزد او به‌ اردوگاه‌ آوردند (نك: «كتاب‌ حميريان‌»، 107 به‌ بعد؛ «اعمال‌ قديس‌ حارث‌»، 53 - 52 ؛ نيز: جفري‌، 205 ، به‌ نقل‌ از نامة سيمون‌ بت‌ ارشام‌).
شايستة ذكر است‌ كه‌ برپاية آنچه‌ در «اعمال‌ قديس‌ حارث‌» (متن‌ يونانى‌) آمده‌ است‌ (نك: موبرگ‌، 28 )، ذونواس‌ خود شخصاً به‌ شهر وارد شده‌، و رويارويى‌ او با مردم‌ نجران‌ در درون‌ شهر رخ‌ داده‌ بوده‌ است‌ (نيز قس‌: دينوري‌، 61 -62: كه‌ پس‌ از كشتن‌ عبدالله‌ بن‌ ثامر پيكر او را در حصار شهر انداختند). ذونواس‌ (= مسروق‌) مردم‌ شهر را بر سر دو راهى‌ قرار داد و آنان‌ را بين‌ قبول‌ دين‌ يهود و دوري‌ گزيدن‌ از اعتقادات‌ مسيحى‌ خود يا تن‌ دادن‌ به‌ مرگ‌ مخير كرد (نك: «كتاب‌ حميريان‌»، 109 ؛ قس‌: «اعمال‌ قديس‌ حارث‌»، 52 ؛ «سرود يوحنا»، 403 ؛ جفري‌، همانجا؛ نيز: ابن‌ هشام‌، السيرة، 1/37؛ طبري‌، تاريخ‌، 2/123؛ مقدسى‌، 3/183). آشكار است‌ كه‌ براي‌ بيشتر مردم‌، پاي‌بندي‌ به‌ باورهاي‌ مذهبى‌ خويش‌ و قبول‌ راه‌ نخست‌، افتخارآفرين‌ بود و به‌ همين‌ دليل‌، به‌ بيان‌ مشترك‌ منابع‌ اسلامى‌ و مسيحى‌، لشكريان‌ ذونواس‌، مردم‌ را از دم‌ تيغ‌ گذرانيده‌، كليساها و اناجيل‌ را سوزانيدند (ابن‌ حبيب‌، 368؛ مقدسى‌، 3/ 182-183؛ ابوالفرج‌، 22/318؛ «كتاب‌ حميريان‌»، 110-111 ,102 ؛ نيز جفري‌، .(209
ديگر از مشتركات‌، آن‌ است‌ كه‌ ذونواس‌ افزون‌ بر كشتار مردم‌ به‌ تيغ‌، فرمان‌ داد تا گودالى‌ (در برخى‌ روايات‌ به‌ طول‌ 40 ذراع‌ و عرض‌ 12 ذراع‌) كندند و پس‌ از آكندن‌ آن‌ از آتش‌، مردم‌ِ معتقد به‌ دين‌ مسيح‌ (ع‌) را در آن‌ افكندند (ابن‌ هشام‌، التيجان‌، 301؛ ابن‌ قتيبه‌، 637؛ زمخشري‌، 4/730-731؛ «كتاب‌ حميريان‌»، 114 ,102 ؛ «اعمال‌ قديس‌ حارث‌»، 55 ؛ نيز موبرگ‌، همانجا).
در منابع‌، در بارة شمار كشتگان‌ اخدود، ناهمخوانى‌ گسترده‌اي‌ به‌ چشم‌ مى‌خورد: در برخى‌ منابع‌ اسلامى‌ حتى‌ سخن‌ از عدد 7 و 10 به‌ ميان‌ است‌ (مثلاً نك: ابوالعرب‌، 119؛ طبرسى‌، 10/ 707) و گاه‌ ارقامى‌ چون‌ 77 و 80 مطرح‌ شده‌ است‌ (ثعلبى‌، 439). در حالى‌ كه‌ در بيشتر منابع‌ اسلامى‌، گفت‌ و گو از هزاران‌ است‌ و در كنار رواياتى‌ كه‌ شمار سوختگان‌ را 12 هزار و 70 هزار آورده‌اند (همانجا؛ قرطبى‌، 19/292)، غالباً عدد ايشان‌ را 20 هزار نوشته‌اند (مثلا نك: ابن‌ هشام‌، السيرة، 1/37).
به‌ شيوة متداول‌ در ميان‌ مسيحيان‌ كهن‌، در اثري‌ سريانى‌ با عنوان‌ «كتاب‌ حميريان‌»، نام‌ بسياري‌ از شهداي‌ واقعة اخدود ذكر گرديده‌ كه‌ پژوهشگر معاصر اغناطيوس‌ افرام‌، فهرستى‌ از اين‌ اسامى‌ را گرد آورده‌ است‌ (نك: ص‌ 16-17). از مسائل‌ جالب‌ توجه‌ در مقايسة روايات‌ مسيحى‌ و اسلامى‌، همخوانى‌ در برخى‌ از اين‌ نامهاست‌. براي‌ نمونه‌، نام‌ «عبدالله‌» كه‌ به‌ عنوان‌ يكى‌ از قديسان‌ شهيد و شخصيتى‌ رهبر در جريان‌ اصحاب‌ اخدود ديده‌ مى‌شود (نك: «كتاب‌ حميريان‌»، 115 به‌ بعد)، كاملاً با نام‌ و شخصيت‌ عبدالله‌ بن‌ ثامر در روايات‌ اسلامى‌ قابل‌ مقايسه‌ است‌.
بخشى‌ از داستان‌ كه‌ سوگ‌ بر شهيدان‌ و نمود احساسات‌ انسانى‌ و گذشت‌ از عزيزترين‌ وابستگيها در راه‌ خداوند در آن‌ اوج‌ يافته‌ است‌، حكايت‌ غم‌انگيز مادر و فرزند خردسال‌ اوست‌ كه‌ راويان‌ مسلمان‌ و مسيحى‌، با پردازشهايى‌ متنوع‌ آن‌ را گسترش‌ داده‌اند (طبرسى‌، همانجا؛ ابن‌ اثير، 1/430-431، كه‌ از مادر و 3 فرزندش‌ ياد مى‌كند؛ «كتاب‌ حميريان‌»، 120 ؛ جفري‌، .(213-214 مادر كه‌ بر اعتقاد خود به‌ دين‌ راستين‌ استوار است‌، هنگامى‌ كه‌ به‌ سوي‌ آتش‌ كشانده‌ مى‌شود، در آغوش‌ خود به‌ فرزند خردسال‌ مى‌نگرد كه‌ وي‌ را از برداشتن‌ گامى‌ ديگر باز مى‌دارد. در اين‌ هنگام‌، كودك‌ شيرخوار به‌ سخن‌ مى‌آيد و مادر را به‌ پايداري‌ در پيروي‌ فرمان‌ الهى‌ و دوري‌ گزيدن‌ از تعلق‌ دنيوي‌ هشدار مى‌دهد (مسلم‌، 2/599؛ طبري‌، تفسير، 30/86؛ سورآبادي‌، 443). در روايات‌ مسيحى‌، گاه‌ نقش‌ اين‌ كودك‌ گسترش‌ يافته‌، و از برخاستن‌ او به‌ مناظره‌ با پادشاه‌ حمير سخن‌ رفته‌ است‌ (جفري‌، همانجا). گفتنى‌ است‌ كه‌ در منابع‌ اسلامى‌، اين‌ كودك‌ به‌ عنوان‌ يكى‌ از چند كودك‌ از صديقان‌ معرفى‌ شده‌ است‌ كه‌ در گهواره‌ سخن‌ گفته‌اند و نام‌ او از اين‌ جهت‌ در كنار حضرت‌ عيسى‌ مسيح‌ (ع‌) قرار گرفته‌ است‌ (ثعلبى‌، 438؛ ابوالفتوح‌، 5/504).
پرداخت‌ حماسى‌ و نماياندن‌ استواري‌ تزلزل‌ ناپذير در راه‌ دين‌ خداوند با پذيرش‌ بهايى‌ گزاف‌، در روايات‌ مختلف‌ حبشى‌ - سريانى‌ و عربى‌ اين‌ داستان‌ به‌ چشم‌ مى‌خورد؛ براي‌ نمونه‌، در بخشى‌ از متن‌ حبشى‌ «اعمال‌ قديس‌ حارث‌»، سخن‌ از زنان‌ و دخترانى‌ مؤمن‌ است‌ كه‌ چون‌ به‌ قتلگاه‌ برده‌ مى‌شوند، نه‌ تنها از مرگ‌ نمى‌هراسند، كه‌ سعى‌ در پيشى‌ گرفتن‌ بر يكدگر دارند (نك: ص‌ .(57-58
در خاتمه‌ بايد به‌ افسانه‌اي‌ مربوط به‌ روزگار خليفة دوم‌ اشاره‌ كرد كه‌ بر پاية نقل‌ ابن‌ اسحاق‌، شخصى‌ در خرابه‌اي‌ از نجران‌، گودالى‌ حفر كرد (براي‌ وقوع‌ همين‌ مطلب‌ در صنعاء يمن‌، نك: همدانى‌، 8/155) و در آن‌ جسدي‌ قديم‌ يافت‌ كه‌ دست‌ بر فرق‌ سر نهاده‌ بود. وقتى‌ دست‌ ميت‌ از سر برداشته‌ مى‌شد، خون‌ جاري‌ مى‌گشت‌ و وقتى‌ دوباره‌ به‌ حال‌ اول‌ درمى‌آمد ، جريان‌ خون‌ قطع‌ مى‌شد. چون‌ اين‌ خبر به‌ عمر رسيد و او واقف‌ گرديد كه‌ آن‌ جسدِ عبدالله‌ بن‌ ثامر است‌، دستور داد تا آن‌ را به‌ حال‌ پيشين‌ خود واگذارند (ثعلبى‌، همانجا؛ نيز نك: ترمذي‌، 5/439؛ راوندي‌، 247).
افسانه‌اي‌ ديگر كه‌ ابن‌ كثير (7/259-260) آن‌ را نقل‌ كرده‌ است‌، حكايت‌ از آن‌ دارد كه‌ ابوموسى‌ اشعري‌، در يكى‌ از وقايع‌ فتوح‌، به‌ ديواري‌ خراب‌ برخورد كه‌ تصميم‌ به‌ بازسازي‌ آن‌ گرفت‌. وي‌ آنچه‌ مى‌ساخت‌، پاي‌ نمى‌گرفت‌ و خراب‌ مى‌شد، تا آنكه‌ شكى‌ پديد آمد كه‌ شايد شخصى‌ صالح‌ زير اين‌ خاك‌ مدفون‌ بوده‌ باشد، و چون‌ خاك‌ را جست‌ و جو كردند، جسدي‌ ايستاده‌ و شمشير به‌دست‌ يافتند كه‌ در مكتوبى‌ بر دست‌ او چنين‌ آمده‌ بود: «من‌ حارث‌ بن‌ مضاض‌ هستم‌ كه‌ انتقام‌ اصحاب‌ اخدود را گرفته‌ام‌».

مآخذ:

ابن‌ اثير، الكامل‌؛ ابن‌ حبيب‌، محمد، المحبر، به‌كوشش‌ ايلزه‌ ليشتن‌ اشتتر، حيدرآباد دكن‌، 1361ق‌/1942م‌؛ ابن‌ قتيبه‌، عبدالله‌، المعارف‌، به‌كوشش‌ ثروت‌ عكاشه‌، قاهره‌، 1960م‌؛ ابن‌ كثير، تفسير، بيروت‌، 1388ق‌؛ ابن‌ هشام‌، عبدالملك‌، التيجان‌، حيدرآباد دكن‌، 1347ق‌؛ همو، السيرة النبوية، به‌كوشش‌ مصطفى‌ سقا و ديگران‌، قاهره‌، 1355ق‌/ 1936م‌؛ ابوحيان‌ اندلسى‌، محمد، تفسير البحر المحيط، قاهره‌، 1403ق‌/1983م‌؛ ابوالعرب‌، محمد، المحن‌، به‌كوشش‌ يحيى‌ وهيب‌ جبوري‌، بيروت‌، 1403ق‌/1983م‌؛ ابوالفتوح‌ رازي‌، روح‌ الجنان‌، قم‌، 1404ق‌؛ ابوالفرج‌ اصفهانى‌، الاغانى‌، به‌كوشش‌ محمدابوالفضل‌ ابراهيم‌، بيروت‌، 1972م‌؛ احمد بن‌ حنبل‌، مسند، قاهره‌، 1313ق‌؛ ازهري‌، محمد، تهذيب‌ اللغة، به‌كوشش‌ محمد عبدالمنعم‌ خفاجى‌ و ديگران‌، قاهره‌، 1384ق‌؛ اغناطيوس‌، افرام‌، «كتاب‌ الشهداء الحميريين‌»، مجلة المجمع‌ العلمى‌ العربى‌ بدمشق‌، دمشق‌، 1367ق‌/1948م‌؛ برقى‌، احمد، المحاسن‌، به‌كوشش‌ جلال‌الدين‌ محدث‌ ارموي‌، تهران‌، 1330ش‌؛ بيرونى‌، ابوريحان‌، آثار الباقية، ترجمة اكبر دانا سرشت‌، تهران‌، 1363ش‌؛ پيگولوسكايا، نينا، العرب‌ على‌ حدود بيزنطة و ايران‌، ترجمة صلاح‌ الدين‌ عثمان‌ هاشم‌، كويت‌، 1405ق‌/1985م‌؛ ترمذي‌، محمد، الجامع‌ الصحيح‌، به‌كوشش‌ احمد محمد شاكر و ابراهيم‌ عطوه‌ عوض‌، قاهره‌، 1381ق‌؛ ثعلبى‌، احمد، قصص‌ الانبياء، بيروت‌، 1401ق‌/1981م‌؛ حمدالله‌ مستوفى‌، تاريخ‌ گزيده‌، به‌كوشش‌ عبدالحسين‌ نوايى‌، تهران‌، 1362ش‌؛ حمزة اصفهانى‌، تاريخ‌ سنى‌ ملوك‌ الارض‌، بيروت‌، دار مكتبة الحياة؛ خليل‌ بن‌ احمد فراهيدي‌، العين‌، به‌كوشش‌ مهدي‌ مخزومى‌ و ابراهيم‌ سامرايى‌، قم‌، 1405ق‌؛ دينوري‌، احمد، الاخبار الطوال‌، به‌ كوشش‌ عبدالمنعم‌ عامر، قاهره‌، 1960م‌؛ راوندي‌، سعيد، قصص‌ الانبياء، به‌ كوشش‌ غلامرضا عرفانيان‌، مشهد، 1409ق‌؛ زمخشري‌، محمود، الكشاف‌، بيروت‌، 1408ق‌؛ سورآبادي‌، ابوبكر، قصص‌ قرآن‌ مجيد، تهران‌، 1347ش‌؛ طبرسى‌، فضل‌، مجمع‌ البيان‌، به‌كوشش‌ هاشم‌ رسولى‌ محلاتى‌ و فضل‌الله‌ يزدي‌ طباطبايى‌، بيروت‌، 1408ق‌/1988م‌؛ طبري‌، تاريخ‌؛ همو، تفسير؛ طوسى‌، محمد، عجائب‌ المخلوقات‌، به‌كوشش‌ منوچهر ستوده‌، تهران‌، 1345ش‌؛ عابدين‌، عبدالمجيد، بين‌ الحبشة و العرب‌، بيروت‌، دارالفكر العربى‌؛ على‌، جواد، المفصل‌ فى‌ تاريخ‌ العرب‌ قبل‌ الاسلام‌، بيروت‌، 1969م‌؛ عهد عتيق‌؛ فخرالدين‌ رازي‌، محمد، التفسير الكبير، قاهره‌، المطبعة البهيه‌؛ فراء، يحيى‌، معانى‌ القرآن‌، به‌كوشش‌ عبدالفتاح‌ اسماعيل‌ ثعلبى‌، بيروت‌، 1407ق‌؛ قرآن‌ كريم‌؛ قرطبى‌، محمد، الجامع‌ لاحكام‌ القرآن‌، بيروت‌، 1967م‌؛ مسلم‌ بن‌ حجاج‌، صحيح‌، بيروت‌، 1397ق‌/1977م‌؛ مقدسى‌، مطهر، البدء و التاريخ‌، به‌كوشش‌ كلمان‌ هوار، پاريس‌، 1903م‌؛ نحاس‌، احمد، اعراب‌ القران‌، به‌كوشش‌ زهير غازي‌ زاهد، بيروت‌، 1405ق‌/1985م‌؛ نولدكه‌، تئودور، تاريخ‌ ايرانيان‌ و عربها در زمان‌ ساسانيان‌، ترجمة عباس‌ زرياب‌، تهران‌، 1358ش‌؛ همدانى‌، حسن‌، الاكليل‌، به‌كوشش‌ انستاس‌ كرملى‌، بغداد، 1931م‌

...........................

پرتال جامع معارف قرآن

پدیدآور فرامرز حاج ‌منوچهری

تاریخ انتشار1390/01/17