احسن الحدیث

بداء در قرآن و حديث

بداء در لغت و اصطلاح

بداء به فتح باء و الفِ كشيده، به معناى ظهور و انكشاف پس از خفا، و علم و آگاهى بعد از جهل و ناآگاهى است. همچنين به معناى تغيير رأى آمده است(1). البته به اين معنى بر خداوند روا نيست.
شيخ طوسى در اين باره مى‏نويسد: بداء به معناى ظهور است؛ از اين رو مى‏گويند: «بَدا لَنا سورُ المدينة»(2)؛ ديوار شهر براى ما ظاهر شد.
اما در اصطلاح دانشمندان شيعه و محدّثان و متكلّمان بداء به معناى ديگرى آمده است كه نسبت دادن آن با توجه به اين معنى بر خدا رواست؛ بر اين اساس، بداء به معناى حكم به وجود اشياء و اراده ايجاد آن طبق مصلحت، محو حكم و ايجاد چيزى در شرايط خاص و زمان معينى و زياده و نقصان در صورتى است كه قضاى حتمى و اراده قطعى الهى بر آن تعلق نگرفته باشد(3).

اهميت مطلب

در تاريخ اسلام مسئله بداء نسبت به خدا همواره يكى از مسائل مشكل و معركه آراء و معضلات بوده است و بدان بهانه گروهى دانسته يا ندانسته شيعه را به كفر متهم نموده و بداء را برگرفته از افكار يهود و نتيجه آن را نسبت دادن جهل به خدا شمرده‏اند. از اين رو دانشمندان شيعه در طول تاريخ هم به دليل اهميت مطلب و هم به خاطر دفاع از عقيده خود و رفع تهمت، در كتابهاى عقايد و اخلاق اين بحث را پى گرفته و به پاسخ‏گويى پرداخته‏اند. حتى بعضى از بزرگان كتاب مستقلى در اين باره نوشته‏اند. مؤلف كتاب الذّريعة الى تصانيف الشّيعه نام بيست و پنج كتاب مستقل را ذكر كرده است(4).

تهمت ناروا

مخالفان شيعه و پيروان اهل بيت عليهم‏السلام با تفسيرهاى مغرضانه و نادرست از اعتقاد شيعه به «بداء» نسبتهاى ناروايى را به شيعه داده‏اند:
1ـ «كانت من افكار اليهود، روّجها عبد اللّه‏ سبا»(5)؛ اعتقاد به بداء از جمله افكار يهوديان بوده و عبداللّه‏ بن سبا آن را بين شيعيان رواج داده است و نتيجه آن نسبت دادن جهل و نسيان به خدا و موجب كفر و الحاد است.
2ـ خياط، يكى از سران معتزله اقوالى را به شيعه نسبت داده، آن‏گاه مى‏گويد:
«اِنّ جميعهم يقول بالبداء و هو ان اللّه‏ يخبر بأنّه يفعل الامر ثمّ يبدو له فلا يفعله...»(6).
تمام شيعيان به بداء معتقدند و بداء آن است كه خداوند مى‏گويد كارى را انجام خواهد داد، ولى بعد بداء برايش پيدا مى‏شود و آن كار را انجام نمى‏دهد!
3ـ ابوالحسن اشعرى (م 309ق) درباره عقيده رافضه! (شيعه) مى‏نويسد:
«رافضه درباره بداء سه گروه شده‏اند:
الف) گروهى كه بداء را بر خدا جايز مى‏دانند؛ يعنى وقتى كه خدا مى‏خواهد كارى را انجام دهد و نمى‏دهد، برايش بداء حاصل شده است.
ب) گروه ديگر معتقدند چنانچه خداوند چيزى را بداند و آن را از خلق پنهان دارد، در آن بداء جارى است، ولى اگر آشكار سازد ديگر بداء در آن روا نيست. اين گروه در هر صورت، بداء را بر خدا روا مى‏دانند.
ج) گروه سوم اصلاً بداء را بر خدا روا نمى‏دانند»(7).
و در جاى ديگر از كتابش نيز شبيه همين مطالب را تكرار كرده است.
4ـ قول بلخى از سران معتزله. مؤلف الذريعه پس از ذكر معناى لغوى بداء به مفهوم تغيير رأى و علم جديدى كه قبلاً شخصى نمى‏دانسته است و براى توده بشر بارها اتفاق مى‏افتد، مى‏گويد: بداء به اين معنى چون مستلزم جهل و عجز است بر خدا روا نيست، و اماميه كه خدا را ـ بر خلاف فرقه‏هاى ديگر ـ از امور زيادى منزّه مى‏داند، به يقين از جهل و عجز نيز منزه مى‏شمارد. آن‏گاه مى‏نويسد:
«فنسبة القول بالبداء بهذا المعنى الى الامامية من البلخى فى تفسيره، كما فى اول التبيان، بهتان عظيم»(8).
سپس اضافه مى‏كند: بداء را به معنايى كه اماميه معتقد است، بايد هر مسلمانى در مقابل يهود كه مى‏گويند: «يداللّه‏ مغلولة» معتقد باشد...(9).
آرى از جمله انتقادهاى قرآن از يهوديان نيز همين نكته است كه آنان كار آفرينش را پايان يافته مى‏دانستند و معتقد بودند كه جفّ القلم بما هو كائن؛ ديگر هيچ رويكرد تازه‏اى در دنيا رخ نخواهد داد!
به راستى بايد از اين مخالفان و معترضان به شيعه پرسيد: در كدام كتاب معتبر شيعه و از كدام فرد شيعى چنين عقيده‏اى را يافته‏ايد؟ چه كسى به خداوند نسبت جهل و عجز داده است؟! بديهى است كه اين معترضان اولاً از عقايد شيعه اطلاع درستى ندارند، ثانيا مفهوم بداء را از ديدگاه شيعه به درستى درك نكرده‏اند، ثالثا از مكتب اهل بيت عليهم‏السلام و صريح روايت رئيس مذهب شيعه در اين باره كاملاً بى خبرند كه جهل را صريحا از خداوند نفى فرموده و از نسبت دادن جهل به خصوص در مسأله بداء تبرّى مى‏جويد. از امام صادق عليه‏السلام نقل شده است كه فرمود:
«من زعم انّ اللّه‏ عزّوجلّ يبدو له فى شى‏ءٍ لم يعلمه امس فابرؤوا منه»(10).
هر كه بر اين عقيده باشد كه براى خداوند درباره چيزى بداء حاصل مى‏شود كه ديروز نمى‏دانسته است؛ از چنين كسى دورى كنيد و بيزار باشيد.
فخر رازى (و به تعبير بزرگان «امام المشكّكين») در كتاب المُحَصَّل از قول سليمان ابن جرير زيدى نقل مى‏كند كه امامان شيعه دو قول براى پيروان خود گذاشته‏اند كه با اختيار آن، كسى بر ايشان غالب نخواهد شد: اول تقيه و دوم بداء. سپس اضافه مى‏كند: «آنان بداء را چنين توجيه مى‏كنند كه اگر (امامان آنها) بگويند به زودى قدرت به دست ما مى‏افتد. چون نيفتاد، خواهند گفت كه براى خداوند بداء حاصل شده است؛ يعنى خداوند عزم و اراده‏اش را تغيير داده است...»(11).
خواجه نصيرالدين طوسى در عبارتى كوتاه پاسخ مى‏دهد: «شيعه به چنين بدائى معتقد نيست»(12).
رواياتى كه از ائمه معصومين عليهم‏السلام درباره بداء رسيده است شيعه را از تهمتهاى مخالفان مبرّا ساخته است؛ از جمله حديثى كه از امام صادق عليه‏السلام پيشتر ذكر كرديم و نيز در حديث ديگرى مى‏فرمايد:
«اِنّ اللّه‏َ علمٌ لا جهلَ فيه و حياةٌ لا موت فيه و نور لا ظلمةَ فيه»(13).
خداوند علمى است كه جهل در آن راه ندارد و حياتى است كه مرگى در آن نيست و نورى است كه ظلمت را در آن راه نيست.
امام كاظم عليه‏السلام مى‏فرمايد:
«لم يزل اللّه‏ُ عالما بالأشياء قبل ان يخلق الأشياء»(14).
خداوند همواره نسبت به موجودات حتى پيش از خلقت آنها آگاهى داشته است.
در جايى ديگر امام صادق عليه‏السلام فرموده است:
«من زعم ان اللّه‏َ تعالى بَدا له فى شى‏ءٍ بداءَ ندامةٍ فهو عندنا كافرٌ باللّه‏ العظيم»(15).
كسى كه معتقد باشد براى خداوند در چيزى بداء حاصل شده، [بدان معنى كه] پشيمان شده است، چنين كسى از نظر ما نسبت به خداى بزرگ كافر است.
و در حديثى ديگر فرموده است:
«و ليس شى‏ء يبدو له الا و قد كان فى علمه. ان اللّه‏ لا يبدو له فى جهل»(16).
براى خداوند در هيچ چيزى بداء حاصل نمى‏شود مگر اينكه قبلاً مى‏دانسته است؛ محققا براى خدا از روى جهل بداء رخ نمى‏دهد.
در روايتى آمده است كه از امام صادق عليه‏السلام پرسيدند: آيا در امروز چيزى رخ مى‏دهد كه خداوند ديروز از آن ناآگاه بوده باشد؟
امام عليه‏السلام فرمود: «نه، هر كس چنين سخنى را بگويد، خداوند او را زبون و خوار گرداند».
سپس مى‏پرسند: مگر آنچه بوده و خواهد بود، در علم خدا نمى‏باشد؟
حضرت فرمود: «چرا در علم خدا هست؛ پيش از آنكه موجود شود و پيش از آفرينش موجودات»(17).
از رواياتى كه نقل شد و مانند اينها به روشنى استفاده مى‏شود كه بداء به معناى جهل و ناآگاهى در خداوند راه ندارد، بلكه از هر كس كه چنين سخنى را بگويد بايد تبرّى جست ؛ زيرا چنين كسى كافر است! بنابراين چگونه مى‏شود با اين صراحتِ روايات، پيروان مكتب اهل بيت عليهم‏السلام را متهم كرد كه آنان عقيده دارند خداوند قبل از وقوع چيزى ناآگاه بوده است و بعد از وقوع آگاه مى‏شود!

بداء در قرآن

واژه بداء در قرآن بيشتر به همان معناى ظهور و انكشاف آمده، چنان كه در آيات 47 و 48 سوره زمر و آيه 121 سوره طه و آيه 34 سوره يوسف و آيه 11 سوره فاطر آمده است.
اما آياتى نيز در قرآن مجيد موجود است كه به معناى اصطلاحى بداء اشاره دارد و در بعضى از آنها به اين معنى صراحت دارد؛ از جمله:
1ـ «يَمْحُو اللّه‏ُ ما يَشاءُ وَ يُثْبتُ وَ عِنْدَهُ اُمُّ الْكِتابِ»(18).
خداوند هر چه را بخواهد محو و نابود مى‏سازد و هر چه را بخواهد اثبات مى‏كند و لوحِ محفوظ نزد اوست.
مفسرانِ عامّه از قبيل طبرى، قرطبى و ابن كثير ذيل اين آيه روايتى را به اين مضمون نقل كرده‏اند؛ كه خليفه دوم عمر بن خطّاب اطراف خانه خدا طواف مى‏كرد و مى‏گفت:
«اللهم ان كنت كتبتنى فى اهل السّعادة فأثبتنى فيها و ان كنت كتبتنى فى اهل الشّقاوة و الذّنب فامحنى و اَثبتنى فى اهل السّعادة و المغفرة، فانّك تمحو ما تشاء و تثبت و عندك امّ الكتاب».
خدايا اگر مرا در زمره سعادتمندان قرار داده‏اى استوارم بدار و اگر از شقاوتمندان و گنهكارانم مقرر فرموده‏اى از آن ميان نام مرا محو كن و در زمره سعادتمندان ثبت گردان؛ زيرا تو هر چه را بخواهى محو و اثبات مى‏كنى! و...
از ابن مسعود، صحابى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله نيز همانند قول ياد شده را نقل كرده‏اند، چنان كه از قول ابى وائل(19) نزديك به اين عبارت را آورده‏اند.
مرحوم علامه مجلسى به عنوان يك درخواست و دعا ـ بدون ذكر نام گوينده آن ـ روايت كرده است: و اِن كُنْتُ مِن الاشقياءِ فامحنى مِن الاَشقياء و اكتبنى من السّعداء فَاِنَّكَ قُلتَ فى كِتابِكَ المُنزلَ على نبيّك صلى‏الله‏عليه‏و‏آله : «يَمْحُو اللّه‏ُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ اُمُّ الْكِتابِ»(20).
اگر از بدبختانم، مرا از زمره آنان محو و در زمره نيكبختان ثبت كن؛ زيرا در كتاب خويش كه بر پيامبرت نازل شده، فرموده‏اى: خداوند هر چه را بخواهد محو و هر چه را بخواهد اثبات مى‏كند و كتابِ اصلى (لوح محفوظ) نزد اوست.
2ـ «هُوَ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ طِينٍ ثُمَّ قَضى اَجَلاً وَ اَجَلٌ مُسَمّى عِنْدَهُ»(21).
از ابن عباس نقل كرده‏اند كه در پاسخ كسى كه پرسيد: «چگونه در اجل و عمر آدمى زيادت ممكن است؟» به اين آيه استشهاد كرده، مى‏گويد:
«اجل اول در آيه يعنى از اول تولد تا مرگ، ولى اجل دوم به معناى آنچه نزد خداوند است مى‏باشد كه كسى جز خدا آن را نمى‏داند. اگر بنده‏اى از خدا بترسد و صله رحم به جا آورد، خداوند هر چه بخواهد از عمر برزخى او كم كرده، بر عمر دنيايى‏اش مى‏افزايد. و اگر نافرمانى كند يا قطع رحم نمايد، خداوند هر چه بخواهد از عمر دنيايى او كاسته، بر عمر برزخى‏اش مى‏افزايد»(22).
ابن كثير پس از نقل سخن ابن عباس مى‏گويد:
«اين سخن با روايتى كه احمد، نسائى و ابن ماجه آورده‏اند موافق است. نقل كرده‏اند كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود: «انّ الرّجل ليحرم الرّزق بالذّنب يصيبه و لا يَرُدُّ القدرَ الاّ الدّعاء و لا يزيدُ فى العمر الا البرّ(23)».
انسان گاهى به خاطر گناه از روزى مقدَّر محروم مى‏گردد و چيزى جز دعا، تقدير (سرنوشت) و بلا را باز نمى‏گرداند و جز نيكى، عمر را نمى‏افزايد.
3ـ «فَلَولا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ فَنَفَعَها اِيمانُها إلاّ قَومَ يُونُسَ لَمّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْىِ...»(24).
از اين آيه شريفه به خوبى استفاده مى‏شود كه عذابى سخت براى قوم يونس مقرر بوده كه بر اثر توبه برداشته شده است.

بداء در روايات شيعه

آنچه از مجموعه روايات شيعه درباره بداء در ارتباط با علم خداى متعال به دست مى‏آيد، آن است كه خداوند دو نوع علم دارد: يكى علم مكنون كه خاصّ ذات ربوبى (و عين ذات او و تغييرناپذير) است و بداء نيز از آنجا نشأت مى‏گيرد؛ چنان كه ابوبصير از امام صادق عليه‏السلام نقل مى‏كند:
«ان للّه‏ِ عِلمَين: علمٌ مكنون مخزون، لا يعلمه الاّ هو و من ذلك يكون البداء. و علمٌ عَلّمَهُ ملائكتَه و رسلَه و انبيائَه»(25).
سليمان مروزى نيز از امام رضا عليه‏السلام نظير اين روايت را نقل كرده است(26).
امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمايد:
«ما بَعَثَ اللّه‏ نبيّا حتّى يأخذ عليه ثلاث خصال: الإقرار بالعبوديّة و خلع الأنداد و انّ اللّه‏ يقدِّم ما يشاءُ و يؤخّر ما يشاء»(27).
خدا هيچ پيامبرى را مبعوث نكرد مگر از او سه پيمان گرفت: اقرار به بندگى خدا، نفى بتها و دورى از شرك و تشبيه، و اينكه خداوند آنچه را بخواهد مقدّم يا مؤخّر مى‏سازد.
از ريّان بن صلت، يكى از اصحاب امام عليه‏السلام نقل شده است كه حضرت فرمود: «خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نكرده مگر اينكه خمر را حرام و بداء را براى خدا اقرار نموده است»(28).
امام صادق عليه‏السلام فرمود:
«لو يعلم النّاس ما فى القول بالبداء من الأجر ما فتروا عن الكلام فيه»(29).
اگر مردم مى‏دانستند كه سخن از بداء چه پاداشى دارد هرگز از سخن درباره بداء سستى به خود راه نمى‏دادند.
مرحوم كلينى در كتاب كافى بابى مستقل درباره بداء گشوده و روايات زيادى را در اين باب آورده است.
زراره از امام صادق عليه‏السلام نقل كرده است كه فرمود:
«ما عُبد اللّه‏ُ بشى‏ءٍ مثل البداء»(30).
خداوند را به هيچ چيزى همچون بداء عبادت نكرده‏اند.
هشام بن سالم نيز به همين مضمون و با اندك اختلافى از امام صادق عليه‏السلام نقل مى‏كند:
«ما عظّم اللّه‏ عزّوجلّ بمثل البداء»(31).
خداوند با هيچ وسيله‏اى همچون بداء تعظيم و تكريم نشده است!
در روايتى آمده است:
«ما تَنَبَّأَ نبىّ قطّ حتّى يقرّ اللّه‏ عزّوجلّ بخمسٍ: بالبداء و المشيّة و السجود و العبوديّة و الطاعة»(32).
هيچ پيامبرى هرگز مبعوث نشده است مگر اينكه در پيشگاه خدا به پنج چيز اقرار داشته است: بداء، مشيّت خدا، سجده، بندگى و اطاعت خدا.
در اهميت مبحث بداء از ديدگاه شيعه همين بس كه در بيشتر كتابهاى كلامى مطرح شده و چنان كه قبل از اين گفتيم، به گفته مؤلف الذّريعه بيست و پنج كتاب و رساله مستقل در اين باره نوشته شده است»(33).
ملاصدرا فيلسوف نامدار شيعه، از بداء به مرام ائمه اطهار عليهم‏السلام تعبير كرده است(34).

بداء در روايات اهل سنت

علاوه بر رواياتى كه از كتب تفسيرى و روائى مورد قبول عامه در بخش قبلى (بداء در قرآن) ـ به مناسبتِ آيات شريفه ـ نقل كرديم (تمامى روايات منقول از طريق اهل سنت درباره بداء، دقيقا به همان معناى مورد نظر شيعه است)، چندين روايت نيز در كتابهاى صِحاح آمده كه براى تأييد مطلب بسيار مورد توجه است و ما در اينجا به ذكر چهار مورد از آنها بسنده مى‏كنيم:
1ـ ابن كثير از احمد بن حنبل، نسائى و ابن ماجه نقل مى‏كند كه رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله فرمود:
«گاهى انسان به خاطر گناهى كه مرتكب شده از روزى خود محروم مى‏گردد و چيزى جز دعا، بلا و سرنوشت را باز نمى‏گرداند و چيزى جز نيكى عمر را نمى‏افزايد»(35).
2ـ در صحيح بخارى، در باب توسعه رزق به وسيله صله رحم (جزء هشتم) و صحيح مسلم از ابوهريره نقل شده است: گفت از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله شنيدم كه فرمود:
«كسى كه دوست دارد عمرش طولانى گردد و رزقش توسعه يابد، بايد صله رحم نمايد»(36).
3ـ و نيز بخارى از ابن شهاب نقل كرده است كه انس بن مالك از پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله روايت كرده مى‏گويد: آن حضرت فرمود:
«هر كه دوست دارد توسعه رزق و طول عمر بيابد، بايد صله رحم كند»(37).
4ـ همچنين در صحيح بخارى در باب دعا براى كثرت مال و بركت در اموال، از امّ سليم نقل كرده است كه امّ سليم عرض كرد: «يا رسول اللّه‏، انس خدمتگزار شماست؛ درباره او دعايى بفرماييد». پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله گفت:
«خداوندا به مال و فرزند او بيفزا و به آنچه بر او عطا كرده‏اى بركت ده»(38).

بداء از ديدگاه محققان شيعه

مرحوم شيخ مفيد در آثار ارزنده خود گاهى مى‏فرمايد: «اماميه به اتفاق، عقيده به بداء دارند و اختلافى بين مسلمانان در انتساب بداء به خداوند نيست؛ و اين مطلب از راه دلايل نقلى و سمعى به اثبات رسيده است»(39). و گاه مى‏گويد: «فقهاى اماميه بر آن اجماع دارند، لكن بداء در نقل دادن و تغيير مقام پيامبرى از نبوت و امامى از امامتش و اهل ايمانى از ايمانش بر خداوند روا نيست»(40).
به عقيده وى، بداء همان ظهور و انكشاف افعال الهى است كه در گمان و حساب نمى‏آمد، نه تبديل رأى و ايجاد علم جديدى كه قبلاً نبوده است(41). از نظر شيخ مفيد مسئله بداء مورد اتفاق مسلمانان بوده و بجز پاره‏اى از اختلافات لفظى، در آن هيچ اختلافى ندارند. وى قول به بداء را همان اعتقاد به نسخ دانسته است كه مورد قبول همه مسلمانان مى‏باشد؛ مانند فقر پس از غنا و اماته پس از احياء(42).
علامه مجلسى پس از بحثى طولانى مى‏گويد: علت اهميت دادن ائمه عليهم‏السلام به مسئله بداء به خاطر تنگ‏نظريهاى يهود بوده است، كه مى‏گفتند: «خداوند از امر خلقت و نظام عالم فارغ شده است و كارى به جهان و نظام هستى ندارد!» و نيز برخى معتزله كه قائل بودند: «خدا عالم را يكباره به همين صورت، از معادن، نبات، حيوان و انسان آفريده و تقدّم و تأخّر آنها تنها در ظهور آنهاست نه در حدوث و وجودشان و يا ايجاد و ابداعشان». آنان در حقيقت خداوند را از سلطه بر عالم و مُلك خودش، عزل كرده بودند، در حالى كه بر اساس آموزه‏هاى ائمه اهل بيت عليهم‏السلام خداوند هر روز در كارِ خلقت است: «كُلَّ يَومٍ هُوَ فِى شَأْنٍ»(43).
شيخ صدوق در اعتقادات خود مى‏گويد: «يهوديها مى‏گفتند: «خداوند از امر جهان فارغ شده است!» اما ما مى‏گوييم: خداوند هر روز در كارى است و هيچ شأنى او را از شأن ديگر باز نمى‏دارد؛ زنده مى‏كند و مى‏ميراند، خلق مى‏كند، روزى مى‏دهد، و هر آنچه بخواهد انجام مى‏دهد. «يَمْحُو اللّه‏ُ مَا يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ اُمُّ الْكِتابِ»(44) و در كتاب توحيد مى‏نويسد: «بداء چنان كه جُهّال مى‏پندارند به معناى ندامت نيست و خداوند از اين معنى والاتر است»(45).
همچنين از شيخ مفيد در شرح عقايد صدوق آمده است: «گاه چيزى براى چيزى نوشته مى‏شود كه مشروط به شرطى است. سپس آن حال تغيير مى‏كند. خداوند مى‏فرمايد: «ثُمَّ قَضى اَجَلاً وَ اَجَلٌ مُسَمّى عِندَه»(46). پس معلوم مى‏شود كه اَجلها دو گونه‏اند: اَجل حتمى و اَجل مشروط كه زيادى و نقصان در آن روى مى‏دهد؛ چنان كه مى‏فرمايد: «وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّرٍ وَ لا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إلاّ فى كِتابٍ»(47) و در سوره اعراف، آيه 69 و سوره نوح، آيات 11 و 12 آن را مشروط فرموده است.
چنان كه قبلاً گفتيم، شيخ طوسى در كتاب عدّة الأصول مى‏گويد:
بداء در لغت به معناى ظهور است. به همين جهت گفته مى‏شود: «بدا لنا سور المدينة» و بعد به آيه 48 سوره زمر و آيه 11 سوره فاطر استشهاد مى‏كند.
مرحوم مجلسى از قول سيدِ مرتضى در پاسخ به مسائل اهلِ رى مى‏نويسد:
«منظور از بداء همان نسخ است»(48).
علامه طباطبايى در الميزان، به مناسبتهايى درباره بداء بحث كرده، ذيل آيات شريفه از امام رضا عليه‏السلام درباره قضا و قدر روايتى به اين مضمون نقل مى‏كند:
«تا وقتى كه حكمى (قضا)، از طرف خداوند امضا نشده و در مرحله تقدير است، ممكن است از ايجاد آن چيز با اينكه علم و مشيّت به آن تعلق گرفته، صرف نظر كند و ايجادش نكند، ولى اگر به امضا برسد و به مرحله قضا رسيده باشد ديگر بداء در آن جايز نيست».
آن‏گاه اضافه مى‏كند:
خلاصه آنكه در بحث قضا و قدر آنچه به قضا مربوط مى‏شود، حتمى و تخلف‏ناپذير است و آنچه به قدر مربوط شود، تغييرپذير مى‏باشد. فرموده اميرالمؤمنين على عليه‏السلام : «اَفِرُّ مِن قضاءِ اللّه‏ الى قَدَر اللّه‏ عَزَّ وَ جَلّ» به همين نكته اشاره دارد(49).

بداء در تكوين نظير نسخ در تشريع

بيشتر دانشمندان و متكلمان شيعه بداء را نظير نسخ در تكوين مى‏دانند. ابن راوندى در كتاب الفضيحة للمعتزله مى‏گويد:
«استادان كلام و محققان شيعه درباره بداء همان عقيده را دارند كه معتزله درباره نسخ دارند. اختلاف لفظى است و در اسم اختلاف است نه در مسمّى»(50).
قاضى عبدالجبار معتزلى مى‏گويد:
«معتزله درباره نسخ و بداء معتقدند چون اراده خداوند تابع دواعى و اغراض بوده، تجّدد و حدوث را ـ به عبارتى تغيير در اراده خداوند را ـ جايز مى‏دانند»(51).
وى در پاسخ به اعتراض ديگران مى‏گويد: «اين همان بداء است». و نيز اضافه مى‏كند: «بداء مربوط به علم خداوند است نه اراده او و آنچه محال است بداء در علم است و حصول و تغيير در اراده خداوند غير از حصول و تغيير در علم اوست».
شيخ مفيد نيز نزاع در بداء را همانند نسخ، نزاعى لفظى دانسته، مى‏گويد: «بداء همان است كه مسلمانان درباره نسخ و نظاير آن مى‏گويند»(52).
شيخ صدوق بداء را به معناى نسخ دانسته، در معناى «بَدا للّه‏ِ» مى‏گويد: «خداوند امر نسخ را بر بندگان ظاهر ساخته است، نه آنكه چيزى بر خود او مخفى بوده و بعدا ظاهر شده باشد».
در واقع از نظر ايشان چنين برمى‏آيد كه بداء به معناى ظهور و انكشاف، يعنى همان نسخ است(53). هر چند او بداء را مربوط به حدوث و تجدد و خلق و ايجاد خداوند مى‏داند و مى‏گويد: «اقرار به بداء واجب است؛ يعنى اينكه خدا چيزى را مى‏آفريند و بعد آن را نابود مى‏سازد و به آفرينش ديگرى مى‏پردازد و قوانين و شرايع گذشته را نسخ مى‏كند؛ مانند تغييرِ قبله؛ و او را شغلى و كارى مانع از كار ديگر نيست»(54).
شيخ طوسى نيز بداء را به معناى نسخ گرفته و در مورد «بَدا للّه‏ِ» و كاربرد آن قائل به توسّع و مجاز گشته، مى‏گويد: اَبْدى اى (اَظْهَرَ)؛ يعنى خداوند امر تناسخ را بر بندگانش ظاهر ساخته است. و نيز گفته است: بداء به معناى پشيمانى و برگشتن از رأىِ اول يا پيدايش رأيى كه از پيش نبوده، در مواردى از قرآن كريم آمده است. آن گاه به آيه 35 سوره يوسف «ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ مَا رَأَوُا الاْآياتِ لَيَسْجُنُنَّهُ» استدلال نموده مى‏افزايد كه چون رأى جديد و تغيير مشيّت و اصولاً هيچ تغيير در ذات پروردگار جايز نيست، علماى اماميه عموما بداء به اين معنى را براى خداوند جايز ندانسته‏اند و لذا آن را تأويل مى‏كنند.
مرحوم مظفر نيز همين معناى ظهور و پيدايش رأىِ جديد را در بداء آورده است، ولى مى‏گويد: «خداوند از اين گونه بداء منزه است»(55).
فيلسوف بزرگ، مير داماد نيز بداء را همان نسخ مى‏داند و مى‏گويد: «نسخ، هم در احكام تشريعى و هم در احكام تكليفى است، و بداء فقط در امور تكوينى است و به تعبير ديگر نسخ همان بداء تكليفى مى‏باشد، و بداء نيز نسخ تكوينى است».
سپس مى‏افزايد:
«در حقيقت نسخ به معناى رفع يا ارتفاع حكم از ظرف واقع نيست، بلكه به معناى انتها و پايان حكم تشريعى و تكليفى و انقطاع استمرار آن است. و حقيقت بداء هم قطع استمرار امر تكوينى و پايان اتصال افاضه است و محدود بودن زمان وجود يك شى‏ء و تخصيص مدت افاضه، نه اينكه معلولى يا حادثه‏اى در وقت وجودش، نابود و در حد زمانى حصولش، باطل گردد»(56).
مرحوم مجلسى به سيد مرتضى نسبت داده كه وى در پاسخ مسائل اهل رى گفته است؛ بداء همان نسخ است(57).
قابل توجه است كه در عبارات بعضى از اين بزرگان از باب تسامح، بداء را همان نسخ يا همانند آن قلمداد كرده‏اند، در حالى كه قلمرو هر يك از آنها جداست. شايد تنها در امور تكليفى و احكام قابل جمع باشد؛ هر چند بعضى از علما اين را نيز صحيح ندانسته‏اند.
ملا عبدالرزاق لاهيجى مى‏گويد: «بداء به معناى ظهورِ وجهى از وجوه مصالح يا مفاسد در حكمى از احكام، پس از عدم ظهورش بر حاكم حكيم، روا نيست؛ چون مستلزمِ ثبوت جهل مى‏گردد كه بر واجب الوجود ممتنع است و بداء به اين معنى است كه نسخ با آن مشتبه مى‏گردد؛ اما بداء در افعال حق با وجود داعى جايز است...»(58).

نتيجه بحث

مسئله بداء يكى از مسلّمات عقيدتى شيعه است. با توجه به آيات و روايات فريقين، مطلب روشن و غير قابل ترديد است، البته بايد دقت شود كه خداى سبحان دو نوع قضا دارد: اول، قضاى ثابت كه تغييرناپذير است. دوم، قضاى قابل تغيير كه آيات 27 سوره انعام، 35 سوره يوسف، 33 سوره جاثيه و نظاير اينها، بر آن تصريح دارند.
اما اينكه بعضى تصور كرده‏اند كه بداء در همه جا به معناى ندامت و پشيمانى است و بر اين اساس شيعه را متهم كرده‏اند، اين اتهامات يا به دليل عناد و عداوتى است كه نسبت به شيعه داشته‏اند، و از اين رو عقايد ظريف و واقعيت‏هاى موجود سازنده شيعه را ناديده گرفته‏اند، چنان كه شاعر مى‏گويد:
صد حجاب از دل به سوى ديده شد چون غرض آمد هنر پوشيده شد
يا خلط مبحث شده، نظر شيعه را به درستى و دقت مطالعه نكرده و نفهميده‏اند؛ يا اينكه تبرّى شيعه را از نسبت دادن جهل به خداوند و روايات معتبر ائمه اهل بيت عليهم‏السلام را در اين باره مطالعه و ملاحظه نكرده و همچنين از فوايدى كه بر اعتقاد به «بداء» مترتب است بى‏خبر بوده‏اند!

پاورقيها:

1 ـ مفردات؛ مصباح المنير؛ المنجد؛ اقرب الموارد و...، ذيل حرف باء.
2 ـ عدّة الاصول.
3 ـ آقا بزرگ تهرانى، الذّريعة الى تصانيف الشيعه، ج 3، ص 57-51.
4 ـ همان.
5 ـ مجلسى، بحارالأنوار، ج 4، ص 92 و پاورقى صفحات 92 و 93.
6 ـ ظهير احسان اللهى، الشّيعة و السنّة، ص 63.
7 ـ ابوالحسن اشعرى، الانتصار و الرد على ابن الرّاوندىّ الملحد، ص 14.
8 ـ الذريعه، ج 3، ص 52-51.
9 ـ همان.
10 ـ بحارالأنوار، ج 4، ص 111؛ كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 148.
11 ـ خواجه نصيرالدين طوسى، تلخيص المحصل (نقد المحصل)، ص 222-221.
12 ـ همان.
13 ـ بحارالأنوار، ج 4، ص 84.
14 ـ اصول كافى، ج 1، ص 107، باب صفات ذات.
15 ـ مظفر، عقايد الشيعه، ص 22.
16 ـ بحارالأنوار، ج 4، ص 121.
17 ـ همان، ج 4، ص 92.
18 ـ رعد / 39.
19 ـ ابو وائل شقيق بن مسلمه اسدى كوفى به نقل كتاب تهذيب التّهذيب (ج 10، ص 354) ثقه و مخضرم بوده (يعنى هم جاهليت و هم اسلام را درك كرده بود) و در زمان خلافت عمر بن عبدالعزيز در صد سالگى از دنيا رفته است.
20 ـ بحارالأنوار، ج 98، ص 162.
21 ـ انعام / 2.
22 ـ تفسير قرطبى، ج 9، ص 329.
23 ـ مقدمه سنن ابن ماجه، باب دهم، حديث 90.
24 ـ يونس / 98.
25 ـ البيان، ص 387.
26 ـ بحارالأنوار، ج 4، ص 108.
27 ـ اصول كافى، ج 1، ص 147.
28 ـ اصول كافى، ج 1، ص 148. «ما بعث اللّه‏ نبيّا الاّ بتحريم الخمر و ان يقرّ للّه‏ِِ بالبداء».
29 ـ بحارالأنوار، ج 4، ص 108؛ توحيد صدوق، ص 334.
30 ـ بحارالأنوار، ج 4، ص 107.
31 ـ اصول كافى، ج 1، ص 146.
32 ـ توحيد صدوق، ص 333.
33 ـ الذريعة الى تصانيف الشيعه، ج 3، ص 53-51.
34 ـ ملاصدرا، اسفار، ج 6، ص 398؛ همو، شواهد الربوبيه، اشراق 12، مسأله 9، ص 57.
35 ـ ابن كثير، مقدمه سنن ابن ماجه، باب دهم، حديث 90.
36 ـ صحيح بخارى، ج 3، ص 34؛ صحيح مسلم، ص 1982، حديث 20.
37 ـ فانى اصفهانى، بداء از نظر شيعه، ترجمه سيد محمد باقر بنى سعيد لنگرودى، ص 126-119، به نقل از صحيح بخارى، باب دعا.
38 ـ همان.
39 ـ اوائل المقالات و الفصول المختاره و... .
40 ـ همان.
41 ـ المسائل العكبريّه، ص 222 و 224.
42 ـ اوائل المقالات، ص 92؛ اعتقادات صدوق، پاورقى ص 39.
43 ـ بحارالأنوار، ج 4، ص 130-129.
44 ـ اعتقادات صدوق، ترجمه محمد حسنى، ص 38-37؛ عقايد الصدوق، حاشيه كتاب «باب حادى عشر»، ص 73.
45 ـ توحيد صدوق، ص 335.
46 ـ انعام / 2.
47 ـ فاطر / 11.
48 ـ بحارالأنوار، ج 4، ص 129.
49 ـ علامه طباطبايى، الميزان، ج 19، ص 13.
50 ـ به نقل از ابن خياط در الانتصار، ص 92.
51 ـ المغنى، بخش اراده، ص 176-175.
52 ـ اوائل المقالات، ص 92.
53 ـ توحيد صدوق، ص 336-335.
54 ـ بحارالأنوار، ج 4، ص 124؛ حواشى بحار؛ اعتقادات صدوق، ترجمه سيد محمد قلعه كهنه، ص 38-37.
55 ـ عقايد الامامية، ص 69.
56 ـ به نقل از: بحارالأنوار، ج 4، ص 127-126؛ «البداء عند الشيعه»، مجله تحقيقات اسلامى، سال دوم، نوشته زرياب خوئى.
57 ـ بحارالأنوار، ج 4، ص 129.
58 ـ گوهر مراد، ص 288.

منابع:

1ـ قرآن مجيد
2ـ راغب اصفهانى، المفردات فى غريب القرآن، دفتر نشر كتاب، 1404 ق.
3ـ تبريزى، محمد باقر، مصباح المنير لطالب حقٍّ يستنير.
4ـ لويس معلوف، المنجد فى اللّغة و الادب و العلوم، بيروت، 1927م.
5ـ طوسى، ابو جعفر محمد بن حسن، عدّة الاصول، قم، 1376ش.
6ـ آقا بزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، بيروت، دارالاضواء.
7ـ مجلسى، ملا محمد باقر، بحارالأنوار، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403ق.
8ـ احسان اللّهى، ظهير، الشّيعة و السّنة.
9ـ اشعرى، ابوالحسن، الانتصار و الرّدّ على ابن الرّواندى، بيروت، 1957م.
10ـ كلينى، محمد بن يعقوب، كافى، تصحيح على اكبر غفارى، تهران، مكتبه اسلاميه.
11ـ طوسى، نصيرالدين، تلخيص المحصّل (نقد المحصّل).
12ـ مظفّر، محمد رضا، عقايد الشيعه.
13ـ قرطبى، تفسير قرطبى.
14ـ ابن ماجه، ابو عبداللّه‏ محمّد بن يزيد، سنن ابن ماجه، بيروت، دارالفكر.
15ـ موسوى خوئى، سيد ابوالقاسم، البيان فى تفسير القرآن، قم، 1418ق.
16ـ صدوق، محمد بن علىّ بن بابويه قمى، توحيد صدوق، قم، 1357ش.
17ـ ملاصدرا، محمد ابراهيم، اسفار اربعه، دارالمعارف الاسلاميه.
18ـ همو، شواهد الرّبوبية، تصحيح سيد جلال الدّين آشتيانى، مشهد، 1345ش.
19ـ شيخ مفيد، محمد بن محمد بن نعمان، اوائل المقالات فى المذاهب و المختارات، تهران، 1372ش / 1413ق.
20ـ همو، الفصول المختاره، نشر كنگره جهانى شيخ مفيد، قم، 1372ش / 1413ق.
21ـ همو، المسائل العكبريّة، نشر كنگره جهانى شيخ مفيد، قم، 1372ش / 1413ق.
22ـ حسنى، محمد، عقايد الصّدوق (ترجمه اعتقادات).
23ـ طباطبايى، محمد حسين، الميزان فى تفسير القرآن، بيروت، 1391ق.
24ـ قاضى عبدالجبار معتزلى، المغنى، تحقيق محمود محمد قاسم، افست، بى‏تا.
25ـ خوئى، زرياب، مجله تحقيقات اسلامى، سال دوم.
26ـ قلعه كهنه، سيد محمد على حسنى، ترجمه اعتقادات صدوق، 1380، تهران.
27ـ لاهيجى، ملا عبدالرزاق، گوهر مراد، تهران، سازمان چاپ، 1372ش.
28ـ كلانتر، محمد، البداء عند الشيعة الاماميّة.
29ـ ابن كثير، اسماعيل بن عمر، مقدمه سنن ابن ماجه، بيروت، بى‏تا، 1986م.
30ـ بخارى، محمد بن مسلم، صحيح بخارى، تحقيق قاسم شماعى رفاعى، بيروت، 1407ق.
31ـ ابن حجّاج نيشابورى، مسلم، صحيح مسلم، الجامع الصحيح، چاپ بولاق، 1290ق .
32ـ بنى سعيد لنگرودى، سيد محمد باقر، (ترجمه) بداء از نظر شيعه، حاشيه كتاب باب حادى عشر.
33ـ فانى اصفهانى، سيّد على، البداء عند الشيعه، حاشيه كتاب باب حادى عشر.
34ـ ابن راوندى، الفضيحة للمعتزلة.
35ـ ابن حجر، تهذيب التهذيب، بيروت، دار صادر.
36ـ خورى شرتونى لبنانى، سعيد سعيد، اقرب الموارد فى فُصَحِ العربية و الشّوارد، تهران، مؤسّسسه نصر.

...............................

عنوان مقاله : بداء در قرآن و حديث  
 نویسنده : محمدرضا عطايى
  آدرس اینترنتی:   http://www.seraj.ir/engine/View_article.asp?LangStr=f_&ID=A90670

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری