پیامبر اکرم (ص) : خانه های خویش را با تلاوت قرآن نورانی کنید.

احسن الحدیث

کتاب ملاقات با امام زمان

کتاب ملاقات با امام زمان

نویسنده : آیه الله استاد سید حسن ابطحی

مقدمه چاپ بیست ویکم

این کتاب تا طبع بیستم در دو جلد مجزّا به چاپ مى رسید ولى با مصلحت اندیشى بعضى از دوستان واندیشمندان در این چاپ قرار شد که بعضى از قضایائى که هضمش براى عموم مشکل است حذف شود وتا حدّى تنقیح گردد لذا در چاپ بیست ویکم تبدیل به یک جلد گردیده وجلد اوّل ودوّم در همین جلد خلاصه شده است. امید است خداى تعالى به ما توفیق خدمتگزارى به حضرت ولى عصر روحى فداه را عنایت فرماید وما را همیشه در صراط مستقیم دین حفظ نماید. آمین

پیشگفتار

من نمى دانم آنهائى که مى گویند: در زمان غیبت نمى توان خدمت امام زمان (علیه السّلام) رسید، یا او را دید، چه دلیلى دارند؟! چرا باید کسى که در دنیا زنده است ودر بدن مادّى است وداراى گوشت وپوست واستخوان است ودر میان مردم زندگى مى کند، دیده نشود؟! آیا این همه از شیعیان وعلماء بزرگ واولیاء خدا، که آن حضرت را دیده اند، همه دروغ گفته اند وهمه را باید تکذیب کرد؟! آیا آنهائى که مى گویند: آن حضرت دیده نمى شود، مى دانند که وقتى این ادّعاء بدون دلیل را شایع کردند، چه خدمتى به دشمنان آن حضرت نموده اند؟! آیا آنها مى دانند، که اگر مردم مسلمان در دیدن آن حضرت به تردید افتادند، یکى از دلائل بسیار محکم وقاطع در اثبات وجود مقدّس آن حضرت را از دست داده اند؟! بعضى مى گویند: در روایات آمده، که باید مدّعیان ملاقات با آن حضرت را تکذیب نمود، باید از آنها سؤال کرد که: این روایات در کجا است؟ چرا ما آنها را ندیده ایم؟! من آنچه تحقیق کرده ام، جز یک روایت، به مضمونى که در زیر نقل مى شود، در کتب احادیث بیشتر وجود ندارد، آن هم معنایش این نیست که این دسته خیال کرده اند. من در اینجا اصل روایت را با آنکه در کتاب مصلح غیبى آن را نقل کرده ام ومعنایش؟ را گفته ام باز هم در اینجا یادآور مى شوم، تا دوستان نادان ودشمنان دانا نتوانند از این مقوله حرف بزنند. این روایت واین توقیع مقدّس، در وقتى که جناب على بن محمّد سمرى چهارمین نایب خاصّ حضرت بقیّة اللّه ارواحنا فداه، مى خواست از دنیا برود، از جانب آن حضرت وارد شد که اصل توقیع این است: بسم اللّه الرّحمن الرّحیم یا على بن محمّد السّمرى اسمع اعظم اللّه اجر اخوانک فیک فانّک میّت ما بینک وبین ستّة ایّام فاجمع امرک ولا توص الى احد فیقوم مقامک بعد وفاتک فقد وقعت الغیبة التّامة فلا ظهور الاّ بعد اذن اللّه تعالى ذکره وذلک بعد طول الامد وقسوة القلوب وامتلاء الارض جوراً، وسیأتى شیعتى من یدّعى المشاهدة الا فمن ادّعى المشاهدة قبل خروج السّفیانى والصّیحة فهو کذّاب مفتر ولا حول ولا قوّة الاّ باللّه العلى العظیم…(۱) ترجمه: به نام خداوند بخشنده مهربان اى على بن محمّد سمرى! گوشت را باز کن وکلامم را بشنو خدا اجر برادران شیعه تو را، در مصیبت تو زیاد گرداند، تو تا شش روز دیگر خواهى مُرد، کارهایت را جمع کن ومسأله وکالت وجانشینى را به کسى وصیّت نکن. زیرا غیبت کبرى واقع شده وظهورى نیست مگر بعد از آنکه خدا اذن دهد واین اذن خدا، بعد از مدّتهاى طولانى وسخت شدن دلها وپر شدن زمین از ظلم وجور است. وجمعى از شیعیان مى آیند ومدّعى مشاهده وارتباط با ما را مى شوند، آگاه باش! که هر کس ادّعاى مشاهده را قبل از خروج سفیانى وصیحه آسمانى بکند، دروغگو وافتراء زننده است وحول وقوّه اى نیست مگر متعلّق به خداى على عظیم…. شش روز بعد، نیمه شعبان بود، شیعیانى که توقیع ونامه شریف آن حضرت را دیده بودند، به خانه على بن محمّد سمرى رفتند، وى را در حال جان کندن دیدند واو پس؟ از چند لحظه از دنیا رفت…. خدا رحمتش کند. شما اى اهل انصاف! به مضمون این توقیع مبارک وموقعیّتى که ورود این توقیع دارد توجّه کنید، آیا جمله الاّ فمن ادّعى المشاهدة یعنى: آگاه باشید، کسى که ادّعاى مشاهده امام زمان (علیه السّلام) را بکند، بر غیر از ادّعاء نیابت خاصّه اى که نوّاب اربعه داشته اند دلالت دارد؟ آیا از ملاقاتهاى اتّفاقى ویا در اثر توسّلات که بسیار اتّفاق افتاده وملاقات کننده، ادّعائى ندارد، منصرف نیست؟ پس چرا باز هم، حتّى از بعضى اهل علم شنیده مى شود، که آنها مى گویند: در زمان غیبت کبرى، نمى توان خدمت امام زمان (علیه السّلام) رسید واو را ملاقات کرد؟! مرحوم حاجى نورى در نجم الثّاقب نقل مى کند که: علاّمه با ورع وبا تقوى مرحوم آخوند ملاّ زین العابدین سلماسى که یکى از شاگردان مرحوم سیّد بحر العلوم است فرمود: من در محضر درس سیّد بحر العلوم بودم، که شخصى سؤال کرد: آیا امکان دارد، کسى در زمان غیبت کبرى، حضرت صاحب الزّمان (علیه السّلام) را ببیند؟ سیّد بحر العلوم به او جواب نداد ولى من نزدیک او نشسته بودم، دیدم سرش را پائین انداخته وآهسته مى گوید: چه بگویم؛ در جواب او وحال آنکه آن حضرت مرا در بغل گرفته وبه سینه خود چسبانده است. من به منظور آنکه، بیهوده بودن این ادّعاى غلط، یعنى: ممتنع بودن ملاقات با امام زمان (علیه السّلام) را ثابت کنم! وبه منظور آنکه دلیلى بر اثبات وجود مقدّس حضرت بقیّة اللّه ارواحنا فداه از این راه اقامه نمایم. وبه منظور آنکه، دلهاى شما خوانندگان محترم را، روشن کنم وشما را امیدوار به لقاء حضرت ولى عصر ارواحنا فداه نمایم، تنها به جریاناتى که از نظر خودم قطعى است ویقین به واقعیّتش دارم، از میان هزارها تشرّف وملاقات، به آنچه نقل مى شود، اکتفا مى کنم وامیدوارم در مجموع کتابهائى که نوشته ام لا اقل این کتاب، مقبول درگاه حضرت بقیّة اللّه ارواحنا فداه واقع گردد. ضمنا قبل از نقل ملاقاتها وتشرّفات به محضر حضرت ولى عصر (علیه السّلام) تذکّر چند نکته لازم است: یک: من متوجّه این نکته هستم، که حضرت بقیّة اللّه ارواحنا فداه براى آنکه کاسه آبى به دست تشنه لبى بدهد ویا در بیابان، گمشده اى را به راه برساند. ویا مریض مردنى را شفا بدهد ویا بى خانه اى را صاحب خانه کند خلق نشده. بلکه به صریح دعاى ندبه که امام (علیه السّلام) فرموده: خلقته لنا عصمتا وملاذا براى آنکه به وسیله شناختن وپیروى کردن از او از انحراف وگناه نجات پیدا کنیم واو پناهگاه ما باشد، بدن مقدّسش؟ را خدا در دنیا خلق کرده واو را در این عالم نگاه داشته است. ولى چه کنم؟ مى بینید، در زمانى زندگى مى کنیم، که حتّى نقل همین جریانات را هم مردم نمى پسندند ویا دشمنان آن حضرت آنها را تکذیب مى کنند! لذا ناچارم آن ملاقاتها را براى توجّه بیشتر شما، به آن حضرت نقل کنم، باشد که شاید از این راه شما وما به راه راست هدایت شویم وتوجّه کاملى به آن حضرت پیدا کنیم. دو: ملاقاتها وسرگذشتهائى را که من در این کتاب نقل مى کنم، اگر چه بعضى از آنها را از کتب دیگر گرفته ام، ولى کوشش کرده ام که صحّتش را مطمئن شوم والاّ از نقل آن صرف نظر کنم. سه: در نقل جریانات، مختصر تصرّفى در عبارات شده، که با معنى وحقیقت واصل قضیّه منافات ندارد واین عمل با امانت دارى منافات ندارد، زیرا پروردگار متعال در قصص؟ قرآن سخنان دیگران را با عبارات دیگر مکرّر نقل فرموده است. چهار: چون من معتقدم: که نام مقدّس حضرت ولى عصر (علیه السّلام) را باید با کمال ادب ذکر کرد، لذا تا توانسته ام القاب بقیّة اللّه – ولى عصر وامام زمان را به کار برده ام واکثرا در جریاناتى که به نحو دیگرى از آن حضرت تعبیر شده، به یکى از این القاب تغییر داده ام. پنج: شاید من به عنوان اوّلین کسى که ظهور صغرى را در کتاب پرواز روح از قول استاد اخلاقم مرحوم حاج ملاّ آقاجان مطرح کرده ام، مورد حمله بعضى از جهّال قرار بگیرم وشاید هم حقّ با آنها باشد چون در کتب روایات واخبار حرفى از آن به میان نیامده ولى؛ چیزى که عیان است چه حاجت به بیان است. زیرا هیچ کس نگفته که خدا در دنیا کارهائى که مربوط به همه مردم است ناگهان وبدون آمادگى قبلى براى آنها انجام مى دهد. بلکه همان طورى که غیبت کبرى باید غیبت صغرى داشته باشد وهمان طورى که غروب خورشید باید تا یکى دو ساعت بعد از آن هوا روشن باشد، همچنین ظهور با عظمت حضرت بقیّة اللّه ارواحنا فداه که مى خواهد، تمام مردم دنیا را زیر پوشش حکومت واحد جهانى بکشد، نمى تواند مقدّماتى وبه اصطلاح ظهور صغرائى که زمینه ساز ظهور کبرى است نداشته باشد. آرى او مى گفت: از سال ۱۳۴۰ هجرى قمرى که استعدادهاى افراد بشر ظهور کرده؛ نام مقدّس آن حضرت صدها برابر از قبل میان مردم به وسیله نامگذاریهاى اماکن مقدّسه وغیره ظهور کرده. اکتشافات وصنایعى که شبیه به معجزات آن حضرت است ظهور کرده. تشرّفات وملاقاتهائى که کمتر کسى از شیعیان یافت مى شود که یا خودش در خواب ویا در بیدارى ویا در عالم مکاشفه ویا کسى که مورد وثوق او است، برایش حاصل نشده باشد، ظهور کرده. وخلاصه همه وهمه آنها دلیل بر این است که آن چنانکه خورشید در وقت طلوعش؟ یک ساعت ونیم الى دو ساعت هوا را روشن مى کند ونامش را طلوع فجر مى گذاریم، همچنین این زمان که کاملا هوا روشن شده ونور مقدّس حضرت بقیّة اللّه (عجّل اللّه تعالى له الفرج) عالم را منوّر کرده وصبح پیروزى اسلام بر تمام مذاهب جهان طلوع کرده، نامش؟ را ظهور صغرى باید گذاشت. وانشاء اللّه بزودى خورشید وجودش از افق مکّه طالع مى گردد ودنیا را پر از عدل وداد مى کند، بعد از آنکه پر از ظلم وجور شده باشد، (اِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعیدا ونَراهُ قَریبا).(۲)

ملاقات با امام زمان (۰۱)

مسجد جمکران جایگاه عشّاق ومحلّ دیدار با امام زمان روحى وارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء است. آیا مى دانید این مسجد با عظمت وپر معنویّت چگونه ساخته شد؟ چرا پایگاه ومرکز ملاقات با حضرت بقیّة اللّه (علیه السّلام) گردید؟! این مسجد بیش از هزار سال قبل، به عنوان دفترى براى آنکه یک روزى در قم حوزه علمیه تشکیل مى شود وباید نوکران وجیره خواران آن حضرت در جائى با آن آقا ملاقات روحى ومعنوى داشته باشند وعرض ارادت کنند افتتاح گردید. امروز این مسجد، بزرگترین محلّى است که مردم تنها به یاد امام عصر عجّل اللّه تعالى له الفرج در آن جمع مى شوند واز آن سرور، حاجت مى گیرند. اگر بخواهیم تنها تشرّفات وملاقاتهائى که در این مسجد مقدّس رخ داده، بنویسیم شاید صدها جریان وحکایت جمع آورى شود ولى چه کنم که بعضى از آنها را صاحبانش راضى نبودند که نقل کنم وبعضى چون مربوط به زندگى خصوصى شان بود نمى توانستم افشاء نمایم وبعضى جزء اسرار آل محمّد (علیهم السّلام) بوده که نباید آشکار شود. وبالاخره بعضى از آنها هضمش براى مردم کم استعداد مشکل بود که باور کنند. به هر حال این مسجد که امروز مورد توجّه زوّار است وتا چند سال قبل مکرّر اتّفاق مى افتاد که حتّى شبهاى جمعه، جز چند نفر معدودى در آن بیتوته نمى کردند، میعادگاه یاران ودوستان وخدمتگزاران حضرت بقیّة اللّه ارواحنا فداه مى باشد. ضمنا باید متذکّر این نکته شد، که بعضى از دشمنان دانا، یا دوستان نادان که مى خواهند اهمیّت این مسجد مقدّس را تضعیف کنند مى گویند: این جریان در خواب واقع شده وحسن بن مُثله این مطالب را در خواب مى دیده است، ولى در تمام کتابهائى که این حکایت را نوشته اند تصریح شده که جریان در بیدارى واقع شده وهیچ قسمتش در خواب نبوده است. اصل قضیه این است در کتاب بحار الانوار جلد ۵۳ صفحه ۲۳۰ وکتاب تاریخ قم وکتاب مونس؟ الحزین وکتاب نجم الثاقب نقل شده است. شیخ عفیف وصالح حسن بن مُثله جمکرانى فرمود: من در شب سه شنبه هفدهم ماه مبارک رمضان سال ۳۹۳٫(۳) هجرى قمرى در منزل خود در قریه جمکران خوابیده بودم، ناگهان در نیمه هاى شب، جمعى به درِ خانه من آمدند ومرا از خواب بیدار کردند وگفتند: برخیز که حضرت بقیّة اللّه امام مهدى (علیه السّلام) تو را مى خواهند. من از خواب برخاستم وآماده مى شدم که در خدمتشان به محضر حضرت ولى عصر (علیه السّلام) برسم وخواستم در آن تاریکى پیراهنم را بردارم، گویا اشتباه کرده بودم وپیراهن دیگرى را برمى داشتم ومى خواستم بپوشم، که از خارج منزل از همان جمعیّت صدائى آمد که به من مى گفت: آن پیراهن تو نیست، به تن مکن! تا آنکه پیراهن خودم را برداشتم وپوشیدم، باز خواستم شلوارم را بپوشم، دوباره صدائى از خارج منزل آمد که: آن شلوار تو نیست، نپوش! من آن شلوار را گذاشتم وشلوار خودم را برداشتم وپوشیدم. وبالاخره دنبال کلید درِ منزل مى گشتم، که در را باز کنم وبیرون بروم، صدائى از همانجا آمد، که مى گفتند: درِ منزل باز است، احتیاجى به کلید نیست. وقتى به درِ خانه آمدم، دیدم جمعى از بزرگان ایستاده اند ومنتظر من هستند! به آنها سلام کردم، آنها جواب دادند وبه من مرحبا گفتند. من در خدمت آنها به همان جائى که الا ن مسجد جمکران است، رفتم. خوب نگاه کردم، دیدم در آن بیابان تختى گذاشته شده وروى آن تخت فرشى افتاده وبالشهائى گذاشته شده وجوانى تقریبا سى ساله بر آن بالشها تکیه کرده وپیرمردى در خدمتش نشسته وکتابى در دست گرفته وبراى آن جوان مى خواند وبیشتر از شصت نفر در اطراف آن تخت مشغول نمازند! این افراد بعضى لباس سفید دارند وبعضى لباسهایشان سبز است. آن پیرمرد که حضرت خضر (علیه السّلام) بود مرا در خدمت آن جوان که حضرت بقیّة اللّه ارواحنا فداه بود، نشاند وآن حضرت مرا به نام خودم صدا زد وفرمود: حسن مُثله مى روى به حسن مسلم مى گوئى تو چند سال است، که این زمین را آباد کرده ودر آن زراعت مى کنى. از این به بعد دیگر حقّ ندارى در این زمین زراعت کنى وآنچه تا به حال از این زمین استفاده کرده اى باید بدهى تا در روى این زمین مسجدى بنا کنیم! وبه حسن مسلم بگو: این زمین شریفى است، خداى تعالى این زمین را بر زمینهاى دیگر برگزیده است وچون تو این زمین را ضمیمه زمین خود کرده اى خداى تعالى دو پسر جوان تو را از تو گرفت ولى تو تنبیه نشدى واگر از این کار دست نکشى خدا تو را به عذابى مبتلا کند که فکرش را نکرده باشى. من گفتم: اى سیّد ومولاى من! باید نشانه اى داشته باشم، تا مردم حرف مرا قبول کنند والاّ مرا تکذیب خواهند کرد. فرمود: ما براى تو نشانه اى قرار مى دهیم، تو سفارش ما را برسان وبه نزد سیّد ابوالحسن برو وبگو: با تو بیاید وآن مرد را حاضر کند ومنافع سالهاى گذشته این زمین را از او بگیرد وبدهد، تا مسجد را بنا کنند وبقیّه مخارج مسجد هم از رهق به ناحیه اردهال که مِلک ما است.(۴) بیاورد ومسجد را تمام کنند ونصف رهق را وقف این مسجد کردیم تا هر سال درآمد آن را براى تعمیرات ومخارج مسجد بیاورند ومصرف کنند. وبه مردم بگو: به این مسجد توجّه ورغبت زیادى داشته باشند وآن را عزیز دارند وبگو: اینجا چهار رکعت نماز بخوانند، که دو رکعت اوّل به عنوان تحیّت مسجد است، به این ترتیب: در هر رکعت بعد از حمد هفت مرتبه (قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدُ) وتسبیح رکوعها وسجودها هر یک هفت مرتبه است. ودو رکعت دوّم را به نیّت نماز صاحب الزّمان (علیه السّلام) بخوانند، به این ترتیب در هر رکعت در سوره حمد جمله (اِیّاکَ نَعْبُدُ واِیّاکَ نَسْتَعینُ) را صدبار بگویند وتسبیح رکوعها وسجودها را نیز هفت مرتبه تکرار کنند ونماز را سلام دهند بعد از نماز تسبیح حضرت زهرا (سلام اللّه علیها) را بگویند وسپس سر به سجده گذارند وصد مرتبه صلوات بر پیغمبر وآلش بفرستند سپس فرمود: فمن صلّى هما فکانّما صلّى فى البیت العتیق یعنى: کسى که این دو نماز را در اینجا بخواند، مثل کسى است، که در کعبه نماز خوانده است. وقتى این سخنان را شنیدم با خودم گفتم: که محلّ مسجدى که متعلّق به حضرت صاحب الزّمان (علیه السّلام) است همان جائى است، که آن جوان با چهار بالش نشسته است. به هر حال حضرت بقیّة اللّه (علیه السّلام) به من اشاره فرمودند که: مرخّصى، من از خدمتش مرخّص شدم، وقتى مقدارى راه به طرف منزلم در جمکران رفتم، دوباره مرا صدا زدند وفرمودند: در گله گوسفندان جعفر کاشانى چوپان بُزى است که تو باید آن را بخرى، اگر مردم ده جمکران پولش را دادند بخر واگر هم آنها پولش را ندادند، باز هم از پول خودت آن بُز را بخر وفردا شب که شب هیجدهم ماه مبارک رمضان است، آن بُز را در اینجا بکش وگوشتش را اگر به هر بیمارى که مرضش سخت باشد ویا هر علّت دیگرى که داشته باشد، بدهى خداى تعالى او را شفا مى دهد وآن بُز ابلق، موهاى زیادى دارد وهفت علامت در او هست که سه علامت در طرفى وچهار علامت دیگر در طرف دیگر او است. باز من مرخّص شدم ورفتم، دوباره مرا صدا زدند وفرمودند: ما هفتاد روز، یا هفت روز دیگر در اینجا هستیم (اگر بر هفت روز حمل کنى شب بیست وسوّم مى شود وشب قدر است واگر بر هفتاد روز حمل کنى شب بیست وپنجم ذیقعده است، که شب بسیار بزرگى است). به هر حال مرتبه سوّم از خدمتشان مرخّص شدم وبه منزل رفتم وتا صبح در فکر این جریان بودم صبح نمازم را خواندم وبه نزد على المنذر رفتم وقصّه را براى او نقل کردم وعلامتى که از امام زمان (علیه السّلام) باقى مانده بود در محلّ مسجد فعلى زنجیرها ومیخهائى بود که در آنجا ظاهر بود دیدیم، سپس با هم خدمت سیّد ابوالحسن الرّضا رفتیم وقتى به درِ خانه آن سیّد جلیل رسیدیم، دیدیم اوّل از من پرسیدند: تو اهل جمکرانى؟ گفتم: بله. گفتند: سیّد ابو الحسن از سحرگاه منتظر شما است. من خدمتش رسیدم سلام کردم، جواب خوبى به من داد وبه من احترام گذاشت وقبل از آنکه من چیزى بگویم فرمود: اى حسن مُثله! شب گذشته در عالم رؤ یا شخصى به من گفت: مردى از جمکران به نام حسن مُثله نزد تو مى آید، هر چه گفت حرفش را قبول کن وبه او اعتماد نما که سخن او سخن ما است وباید حرف او را رد نکنى من از خواب بیدار شدم واز آن ساعت تا به حال منتظر تو هستم! من جریان را مشروحا به ایشان گفتم. او دستور داد اسبها را زین کنند وما سوار شدیم وبا هم حرکت کردیم وبه نزدیک ده جمکران رسیدیم جعفر چوپان را دیدیم که با گله گوسفندانش؟ در کنار راه بود من میان گوسفندان او رفتم، دیدم آن بُز با جمیع خصوصیّاتى که فرموده بودند در عقب گله گوسفندان مى آید آن را گرفتم وتصمیم داشتم پول آن را بدهم وبُز را ببرم. جعفر چوپان قسم خورد که من تا به امروز این بُز را در میان گوسفندانم ندیده بودم وامروز هم هر چه خواستم او را بگیرم نتوانستم ولى نزد شما آمد وآن را گرفتید واین بُز مال من نیست! من بُز را به محلّ مسجد فعلى بردم واو را طبق دستورى که فرموده بودند کشتم وسیّد ابوالحسن الرّضا دستور فرمودند که: حسن مسلم را حاضر کنند ومطلب را به او فرمودند واو هم منافع سالهاى گذشته زمین را پرداخت وزمین مسجد را تحویل داد. مسجد را ساختند وسقف آن را با چوب پوشانیدند وسیّد ابو الحسن الرّضا آن زنجیرها ومیخهائى که در آن زمین باقى مانده بود، در منزل خود گذاشت وبه وسیله آن بیمارها شفا پیدا مى کردند. من هم از گوشت آن بز به هر مریضى که دادم شفا یافت. سیّد ابو الحسن الرّضا آن زنجیرها ومیخها را در صندوقى گذاشته بود وظاهرا بعد از وفاتش وقتى فرزندانش مى روند که مریضى را با آنها استشفاء کنند، مى بینند که مفقود شده است! (این بود قضیه ساختمان مسجد جمکران) نماز حاجت مرحوم حاجى نورى در کتاب نجم الثّاقب وشیخ طبرسى در کتاب کنوز النّجاة، روایت کرده که از ناحیه مقدّسه حضرت بقیّة اللّه ارواحنا فداه این دستور العمل را براى کسانى که حاجتى نزد خدا دارند ویا از اذیّت کسى مى ترسند صادر کرده اند. بعد از نیمه شب جمعه غسل کند ودر جاى نماز خود بایستد ودو رکعت نماز بخواند وکلمه اِیّاکَ نَعْبُدُ واِیّاکَ نَسْتَعینُ را صد مرتبه در هر رکعت تکرار کند وبعد سوره قُلْ هُوَ اللّهُ اَحَدْ را قرائت کند ودر رکوعها سبحان ربى العظیم وبحمده را هفت مرتبه بگوید ودر سجده ها سبحان ربى الاعلى وبحمده را نیز هفت مرتبه بگوید وبعد از نماز این دعا را بخواند: اَللّهُمَّ اِنْ اَطَعْتُکَ فَالَْمحْمِدَةُ لَکَ واِنْ عَصَیْتُکَ فَالْحُجَّةُ لَکَ مِنْکَ الرَّوحُ ومِنْکَ الْفَرَجُ سُبْح انَ مَنْ اَنْعَمَ وشَکَرَ سُبْح انَ مَنْ قَدَّرَ وغَفَرَ اَللّهُمَّ اِنْ کُنْتَ عَصَیْتُکَ فَاِنّى قَدْ اَطَعْتُکَ فى اَحَبِّ الاَْشْیاءِ اِلَیْکَ وهُوَ الاْیمانُ بِکَ لَمْ اَتَّخِذَ لَکَ وَلَدا وَلَمْ اَدْعُ لَکَ شَریکا مَنّا مِنْکَ بِهِ عَلَى لا مَنَّاً مِنّى بِهِ عَلَیْکَ وقَدْ عَصَیْتُکَ یا اِلهى عَلى غَیْرِ وَجْهِ الْمُک ابَرَةٌ والْخُرُوجُ عَنْ عُبُودِیَّتِکَ وَلاَ الْجُحُودِ لِرُبُوبِیَّتِکَ ولکِنْ اَطَعْتُ هَواى واَزَلَّنى الشَّیْطانُ فَلَکَ الْحُجَّةُ عَلى والْبَیانُ فَاِنْ تُعَذِّبْنى فَبِذُنُوبى غَیْرُ ظالِمٍ لى واِنْ تَغْفِرْلى وتَرْحَمَنى فَاِنَّکَ جَوادٌ کَریمٌ. بعد از آن تا نفس او وفا کند یا کریم ویا کریم را مکرّر بگوید. بعد از آن بگوید: یا آمِناً مِنْ کُلِّ شَیءً وکُلُّ شَئٍ مِنْکَ خائِفٌ حَذِرٌ اَسْئَلُکَ بِاَمْنِکَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ وخَوْفِ کُلِّ شَیْءٍ مِنْکَ اَنْ تُصَلِّى عَلى مُحَمَّدٍ وآلِ مُحَمَّدٍ واَنْ تُعْطِیَنى اَماناً لِنَفْسى واَهْلى ووَلَدى وسائِرُ ما اَنْعَمْتَ بِهِ عَلَى حَتّى لا اَخافَ وَلا اَخْذَرَ مِنْ شَیْءٍ اَبْدًا اِنَّکَ عَلى کُلُّ شَیْءٍ قَدیرٌ وحَسْبُنَا اللّهُ ونِعْمَ الْوَکیلُ یا کافِى اِبْراهیمَ نُمْرُودْ ویا کافِى مُوسى فِرْعَوْنَ اَسْئَلُکَ اَنْ تُصَلّى عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدْ واَنْ تَکْفِیَنى شَرَّ (فُلانِ ابْن فُلانِ) وبه جاى فلان بن فلان اسم دشمن واسم پدرش را که از اذیّتش مى ترسد ببرد خداى تعالى حاجت او را برآورده مى کند.(۵)

ملاقات با امام زمان (۰۲)

در عصر ما که طلاّ ب حوزه علمیه قم، بحمد اللّه زیاد شده اند وارادتمندان آن حضرت رو به افزایش گذاشته اند وامروز شهر قم به منزله پایگاه بزرگ سربازان امام زمان (علیه السّلام) شده است. لازم بود علاوه بر آنکه دفتر ومحلّ عرض ارادت به حضرت بقیّة اللّه ارواحنا فداه یعنى مسجد جمکران به امر آن حضرت توسعه مى یافت، دفتر دیگرى در آن طرف قم نیز ساخته شود تا سربازان حضرت ولى عصر (علیه السّلام) بهتر وبا سهولت بیشترى بتوانند با آن حضرت ارتباط روحى برقرار کنند وآن مسجد که با اراده ونقشه آن حضرت ساخته شده مسجد امام حسن مجتبى علیه السّلام است که سرگذشتش؟ این است: حضرت آیة اللّه آقاى حاج شیخ لطف اللّه صافى در کتاب پاسخ ده پرسش صفحه ۳۱ مى نویسند: از حکایات عجیب وصدق که در زمان ما واقع شده این حکایت است: اکثر مسافرینى که از قم به تهران واز تهران به قم مى آیند واهالى قم اطّلاع دارند، اخیرا در محلّى که سابقا بیابان وخارج از شهر قم بود در کنار راه قم – تهران سمت راست (جادّه قدیم) جناب حاج ید اللّه رجبیان که از اخیار قم هستند مسجد مجلّل وباشکوهى به نام مسجد امام حسن مجتبى (علیه السّلام) بنا کرده است که هم اکنون دائر است ونماز جماعت در آن منعقد مى گردد. در شب چهارشنبه بیست ودوّم ماه مبارک رجب ۱۳۹۸ مطابق هفتم تیر ماه ۱۳۵۷ حکایت ذیل را راجع به این مسجد شخصا از صاحب حکایت جناب آقاى احمد عسکرى کرمانشاهى که از اخیار است وسالها است در تهران متوطّن است در منزل جناب آقاى رجبیان با حضور ایشان وبعض دیگر از محترمین شنیدم. آقاى عسکرى نقل کرد: حدود هفده سال پیش روز پنج شنبه اى بود، مشغول تعقیب نماز صبح بودم که در زدند، رفتم بیرون دیدم، سه نفر جوان که هر سه میکانیک بودند با ماشین آمده اند گفتند: تقاضا داریم امروز پنجشنبه است با ما همراهى نمائید تا به مسجد جمکران مشرّف شویم، دعا کنیم، حاجت شرعى داریم. اینجانب جلسه اى داشتم که جوانها را در آن جمع مى کردم ونماز وقرآن به آنها تعلیم مى دادم، این سه نفر جوان از همان جوانها بودند. من از این پیشنهاد خجالت کشیدم، سرم را پائین انداختم وگفتم: من چکاره ام بیایم دعا کنم بالاخره اصرار کردند، من هم دیدم نباید آنها را رد کنم، موافقت کردم، سوار ماشین شدیم وبه سوى قم حرکت کردیم. در جادّه تهران (نزدیک قم) ساختمانهاى فعلى نبود فقط دست چپ یک کاروانسراى خرابه بود چند قدم بالاتر از همین جا که فعلا حاج آقا رجبیان مسجدى به نام مسجد امام حسن مجتبى (علیه السّلام) بنا کرده است ماشین خاموش شد. رفقا که هر سه میکانیک بودند پیاده شدند سه نفرى کاپوت ماشین را بالا زدند ومشغول تعمیر آن شدند، من از یک نفر آنها به نام على آقا یک لیوان آب گرفتم که براى قضاى حاجت وتطهیر بروم، وقتى داخل زمینهاى مسجد فعلى رفتم دیدم سیّدى بسیار زیبا وسفیدرو، ابروهایش کشیده، دندانهایش سفید وخالى بر صورت مبارکش بود، با لباس سفید وعباى نازک ونعلین زرد وعمّامه سبز مثل عمّامه خراسانیها ایستاده وبا نیزه اى که به قدر هشت متر بلند است زمین را خطکشى مى نماید. با خود گفتم: اوّل صبح آمده است اینجا جلو جادّه دوست ودشمن مى آیند رد مى شوند نیزه دستش گرفته است! آقاى عسکرى در حالى که از این سخنان خود پشیمان بود وعذرخواهى مى کرد گفت: در دل با خود خطاب به او گفتم: عمو زمان تانک وتوپ واتم است، نیزه را آورده اى چه کنى! برو دَرست را بخوان، رفتم براى قضاى حاجت نشستم، صدا زد: آقاى عسکرى آنجا ننشین اینجا را من خط کشیده ام مسجد است. من متوجّه نشدم که از کجا مرا مى شناسد مانند بچّه اى که از بزرگتر اطاعت مى کند گفتم: چشم بلند شدم، فرمود: برو پشت آن بلندى. رفتم آنجا به خودم گفتم: سر سؤال را با او باز کنم بگویم آقاجان، سیّد، فرزند پیغمبر، برو درست را بخوان. سه سؤال پیش خود طرح کردم. ۱- این مسجد را براى جنها مى سازى یا ملائکه که دو فرسخ از قم آمده اى بیرون زیر آفتاب نقشه مى کشى درس نخوانده معمار شده اى؟ ۲- هنوز مسجد نشده چرا در آن قضاى حاجت نکنم؟ ۳- در این مسجد که مى سازى جنّ نماز مى خواند یا ملائکه؟ این پرسشها را پیش خود طرح کردم آمدم، جلو سلام کردم بار اوّل او ابتدا به من سلام کرد نیزه را به زمین فرو برد ومرا به سینه گرفت، دستهایش سفید ونرم بود چون این فکر را هم کرده بودم که با او مزاح کنم چنانکه در تهران هر وقت سیّدى شلوغ مى کرد مى گفتم: مگر روز چهارشنبه است، هنوز عرض نکرده بودم، تبسّم کرد وفرمود: پنج شنبه است چهارشنبه نیست وفرمود: سه سؤالى را که دارى بگو، من متوجّه نشدم که قبل از اینکه سؤال کنم از مافى الضمیر من اطّلاع داد، گفتم: سیّد فرزند پیغمبر درس را ول کرده اى اوّل صبح آمده اى کنار جادّه، نمى گوئى در این زمان تانک وتوپ است، نیزه به درد نمى خورد دوست ودشمن مى آیند رد مى شوند برو دَرست را بخوان! خندید چشمش را انداخت به زمین فرمود: دارم نقشه مسجد مى کشم، گفتم: براى جنّ یا ملائکه؟ فرمود: براى آدمیزاد اینجا آبادى مى شود. گفتم: بفرمائید ببینم اینجا که مى خواستم قضاى حاجت کنم هنوز مسجد نشده است؟ فرمود: یکى از عزیزان فاطمه زهرا (علیها السّلام) در اینجا بر زمین افتاده وشهید شده است من مربع مستطیل خط کشیده ام اینجا مى شود محراب اینجا که مى بینى قطرات خون است که مؤمنین مى ایستند. اینجا که مى بینى مستراح مى شود اینجا دشمنان خدا ورسول به خاک افتاده اند، همینطور که ایستاده بود برگشت ومرا هم برگرداند فرمود: اینجا مى شود حسینیّه واشک از چشمانش جارى شد من هم بى اختیار گریه کردم. فرمود: پشت اینجا مى شود کتابخانه تو کتابهایش را مى دهى؟ گفتم: پسر پیغمبر به سه شرط: شرط اوّل اینکه من زنده باشم فرمود: انشاء اللّه. شرط دوّم این است که اینجا مسجد شود فرمود: بارک اللّه. شرط سوّم این است که به قدر استطاعت ولو یک کتاب شده براى اجراى امر تو پسر پیغمبر بیاورم ولى خواهش مى کنم برو درست را بخوان آقاجان این هوا را از سرت دور کن! خندید دو مرتبه مرا به سینه خود گرفت. گفتم: آخر نفرمودید اینجا را کى مى سازد؟ فرمود: (یَدُ اللّه فَوْقَ اَیْدیهِمْ).(۶) گفتم: آقاجان من این قدر درس خوانده ام یعنى دست خدا بالاى همه دستهاست فرمود: آخر کار مى بینى وقتى ساخته شد به سازنده اش از قول من سلام برسان. در مرتبه دیگر هم مرا به سینه گرفت فرمود: خدا خیرت بدهد. من آمدم رسیدم سر جادّه دیدم ماشین راه افتاده است. گفتم: چه شده بود؟ گفتند: یک چوب کبریت گذاشتیم زیر این سیم وقتى آمدى درست شد. گفتند: با کى حرف مى زدى؟ گفتم: مگر سیّد به این بزرگى را با نیزه ده مترى که دستش بود ندیدید! من با او حرف مى زدم. گفتند: کدام سیّد؟ خودم برگشتم دیدم سیّد نیست، زمین مثل کف دست پستى وبلندى نداشت واز هیچ کس هم خبرى نبود. من یک تکانى خوردم آمدم توى ماشین نشستم، دیگر با آنها حرف نزدم به حرم حضرت معصومه (علیها السّلام) مشرّف شدیم نمى دانم چگونه نماز ظهر وعصر را خواندم. بالاخره آمدیم جمکران ناهار خوردیم نماز خواندیم گیج بودم، رفقا با من حرف مى زدند من نمى توانستم جوابشان را بدهم. در مسجد جمکران یک پیرمرد یک طرف من نشسته ویک جوان طرف دیگر، من هم وسط ناله مى کردم، گریه مى کردم، نماز مسجد جمکران را خواندم مى خواستم بعد از نماز به سجده بروم، صلوات را بخوانم، دیدم آقائى که بوى عطر مى داد فرمود: آقاى عسکرى سلام علیکم نشست پهلوى من. تُن صدایش همان تُن صداى سیّد صبحى بود به من نصیحتى فرمود، رفتم به سجده ذکر صلوات(۷) را گفتم، دلم پیش آن آقا بود، سرم به سجده، گفتم سر بلند کنم، بپرسم شما اهل کجا هستید؟ مرا از کجا مى شناسید؟ وقتى سر بلند کردم دیدم آقا نیست. به پیرمرد گفتم: این آقا که با من حرف مى زد کجا رفت او را ندیدى؟ گفت: نه. از جوان پرسیدم او هم گفت: ندیدم. یک دفعه مثل این که زمین لرزه شد، تکان خوردم فهمیدم که حضرت مهدى (علیه السّلام) بوده است. حالم بهم خورد رفقا مرا بردند آب به سر ورویم ریختند. گفتند: چه شده. خلاصه نماز را خواندیم وبه سرعت به سوى تهران برگشتیم. یکى از علماى تهران را در اوّلین فرصت ملاقات کردم وماجرا را براى ایشان تعریف کردم او خصوصیّات را از من پرسید. گفت: خود حضرت بوده اند حالا صبر کن اگر آنجا مسجد شد درست است. مدّتى قبل روزى پدر یکى از دوستان، فوت کرده بود به اتّفاق رفقا که در مسجد آن روز با من بودند جنازه او را آوردیم قم، به همان محل که رسیدیم دیدم در آن زمین دو پایه بالا رفته است، خیلى بلند پرسیدم: اینجا چه مى سازند؟ گفتند: این مسجدى است به نام امام حسن مجتبى (علیه السّلام) که پسران حاج حسین سوهانى مى سازند وارد قم شدیم جنازه را بردیم باغ بهشت دفن کردیم من ناراحت بودم، سر از پا نمى شناختم، به رفقا گفتم: تا شما مى روید ناهار مى خورید من الان مى آیم تاکسى سوار شدم رفتم سوهان فروشى پسرهاى حاج حسین آقا پیاده شدم، به پسر حاج حسین آقا گفتم: اینجا شما مسجدى مى سازید؟ گفت: نه، گفتم: این مسجد را کى مى سازد؟ گفت: حاج ید اللّه رجبیان. تا گفت: ید اللّه قلبم به تپش افتاد. گفت: آقا چه شد؟ صندلى گذاشت نشستم خیس عرق شدم، با خود گفتم: یداللّه فوق ایدیهم. فهمیدم حاج یداللّه است، ایشان را هم تا آن موقع ندیده ونمى شناختم، برگشتم به تهران به آن عالم که قبلا جریان را به او گفته بودم، این قصّه را هم گفتم. فرمود: برو سراغش درست است من بعد از آنکه چهار صد جلد کتاب خریدارى کردم رفتم قم آدرس محلّ کار (پشم بافى) حاج یداللّه را معلوم کردم، رفتم کارخانه از نگهبان پرسیدم. گفت: حاجى رفت منزل. گفتم: استدعا مى کنم تلفن کنید، بگوئید یک نفر از تهران آمده با شما کار دارد. او تلفن کرد. حاجى گوشى را برداشت. من سلام عرض کردم. گفتم: از تهران آمده ام چهارصد جلد کتاب وقف این مسجد کرده ام کجا بیاورم. فرمود: شما از کجا این کار را کردید وچه آشنائى با ما دارید؟ گفتم: آقا چهارصد جلد کتاب وقف کرده ام. گفت: باید بگوئید مال چیست؟ گفتم: پشت تلفن نمى شود. گفت: شب جمعه آینده منتظر هستم، کتابها را به منزل بیاورید. رفتم تهران، کتابها را بسته بندى کردم روز پنجشنبه با ماشین یکى از دوستان کتابها را آوردم قم منزل حاج آقا. ایشان گفت: من اینطور قبول نمى کنم جریان را بگو. بالاخره جریان را گفتم وکتابها را تقدیم کردم، رفتم در مسجد هم دو رکعت نماز حضرت خواندم وگریه کردم. مسجد وحسینیّه را طبق نقشه اى که حضرت کشیده بودند حاج ید اللّه به من نشان داد وگفت: خدا خیرت بدهد تو به عهدت وفا کردى. این بود حکایت مسجد امام حسن مجتبى (علیه السّلام) که تقریبا به طور اختصار وخلاصه گیرى نقل شد علاوه بر این، حکایت جالبى نیز آقاى رجبیان نقل کردند که آن را مختصرا نقل مى نمائیم. آقاى رجبیان گفتند: شبهاى جمعه طبق معمول حساب ومزد کارگرهاى مسجد را مرتّب کرده ووجوهى که باید پرداخت شود پرداخت مى کردم. شب جمعه اى استاد اکبر، بنّاى مسجد براى حساب وگرفتن مزد کارگرها آمده بود گفت: امروز یک نفر آقا سیّد تشریف آوردند در ساختمان مسجد واین پنجاه تومان را براى مسجد دادند. من عرض کردم، بانى مسجد از کسى پول نمى گیرد. با تندى به من فرمود: مى گویم بگیر، این را مى گیرد. من پنجاه تومان را گرفتم روى آن نوشته بود براى مسجد امام حسن مجتبى (علیه السّلام). دو سه روز بعد صبح زود، زنى مراجعه کرد ووضع تنگدستى وحاجت خودش ودو طفل یتیمش را شرح داد، من دست کردم در جیبهایم پول موجود نداشتم، غفلت کردم که از اهل منزل بگیرم، آن پنجاه تومان مسجد را به او دادم وگفتم: بعد خودم جبران مى کنم وبه آن زن آدرس دادم که بیاید تا به او کمک کنم. زن پول را گرفت ورفت ودیگر هم با اینکه به او آدرس داده بودم مراجعه نکرد، ولى متوجّه شدم که نباید پول را مى دادم وپشیمان شدم. تا جمعه دیگر استاد اکبر براى حساب آمد گفت: این هفته من از شما تقاضائى دارم، اگر قول مى دهید که قبول کنید، تقاضا کنم. گفتم: بگوئید. گفت: در صورتى که قول بدهید که قبول مى کنید، مى گویم. گفتم: آقاى استاد اکبر، اگر بتوانم از عهده اش برایم، قبول مى کنم. گفت: مى توانى. گفتم: بگو. گفت: تا نگوئى، نمى گویم، از من اصرار که بگو از او اصرار که قول بده، تا من بگویم. گفت: آن پنجاه تومان که آقا دادند براى مسجد به من بده. به خودم گفتم: آقاى استاد اکبر داغ مرا تازه کردى، چون بعدا از دادن پنجاه تومان به آن زن پشیمان شده بودم وتا دو سال بعد هم، هر اسکناس پنجاه تومانى بدستم مى رسید، نگاه مى کردم شاید آن اسکناس باشد که رویش؟ آن جمله نوشته بود. گفتم: آن شب مختصر گفتى، حال خوب تعریف کن. گفت: بلى حدود سه ونیم بعد از ظهر، هوا خیلى گرم بود، در آن بحران گرما مشغول کار بودم دو سه نفر کارگر هم داشتم ناگاه دیدم، یک آقائى از یکى از درهاى مسجد وارد شد، با قیافه نورانى جذّاب با صلابت آثار بزرگى وبزرگوارى از او نمایان است وارد شدند دست ودل من دیگر دنبال کار نمى رفت، هى مى خواستم آقا را تماشا کنم. آقا آمدند اطراف شبستان قدم زدند، تشریف آوردند جلو تخته اى که من بالایش کار مى کردم، دست کردند زیر عبا پولى در آوردند، فرمودند: استاد این را بگیر بده به بانى مسجد. من عرض کردم: آقا! بانى مسجد پول از کسى نمى گیرد؛ شاید این پول را از شما بگیرم واو نگیرد وناراحت شود، آقا تقریبا تغیّر کردند فرمودند: به تو مى گویم بگیر، این را مى گیرد، من فورا با دستهاى گچ آلوده پول را از آقا گرفتم، آقا تشریف بردن بیرون. من گفتم: این آقا کجا بود در این هواى گرم؟ یکى از کارگرها را به نام مشهدى على صدا زدم، گفتم: برو دنبال این آقا ببین کجا مى روند، با کى وبا چه وسیله اى آمده بودند، مشهدى على رفت، چهار دقیقه شد، پنج دقیقه شد، ده دقیقه شد، مشهدى على نیامد! خیلى حواسم پرت شده بود، مشهدى على را صدا زدم، پشت دیوار ستون مسجد بود. گفتم: چرا نمى آئى؟ گفت: ایستاده ام، آقا را تماشا مى کنم. گفتم: بیا وقتى آمد. گفت: آقا سرشان را زیر انداختند ورفتند. گفتم: با چه وسیله اى؟ ماشین بود؟ گفت: نه آقا هیچ وسیله اى نداشتند سر به زیر انداختند وتشریف بردند. گفتم: تو چرا ایستاده بودى. گفت: ایستاده بودم آقا را تماشا مى کردم. آقاى رجبیان گفت: این جریان پنجاه تومان بود، ولى باور کنید که این پنجاه تومان یک اثرى روى کار مسجد گذارد، خود من امید اینکه این مسجد به این گونه بنا شود وخودم به تنهائى به اینجا برسانم نداشتم، از موقعى که این پنجاه تومان بدستم رسید، روى کار مسجد وروى کار خود من اثر گذاشت. (این بود آنچه از کتاب پاسخ ده پرسش آیة اللّه صافى به قلم خودشان نوشتم وحتّى مقیّد بودم که در قلم وادبیّاتش تصرّفى نکنم). ومن خودم این سرگذشت را تحقیق کرده ام وآقاى حاج یداللّه رجبیان را دیده ام وبه صدق وصحّت این قضیّه گواهى مى دهم. امید است طلاّب حوزه علمیه قم، از برکات این مسجد با عظمت، غفلت نفرمایند وبه وسیله زیارت آل یاسین ونماز توسّلى که در بالا از کتاب بحار الانوار نقل شد، با حضرت ولى عصر (علیه السّلام) ارتباط روحى برقرار کنند.

ملاقات با امام زمان (۰۳)

مرحوم آیة اللّه آقاى حاج شیخ مجتبى قزوینى که یکى از علماء اهل معنى مشهد بودند ومن خودم از ایشان کراماتى دیده ام. در سال ۱۳۳۸ نقل فرمودند: آقاى سیّد محمد باقر اهل دامغان که در مشهد ساکن بود واز علماء وشاگردان مرحوم آیة اللّه حاج میرزا مهدى اصفهانى غروى بود، زیاد خدمت معظّم له مى رسید وسالها مبتلا به مرض سل شده بود وآن روزها این مرض غیر قابل علاج بود وهمه از او ماءیوس شده بودند وبسیار ضعیف ونحیف شده بود. یک روز دیدیم، که او بسیار سر حال وسالم وبا نشاط وبدون هیچ کسالتى نزد ما آمد، همه تعجّب کردیم از او علّت شفا یافتنش را پرسیدیم!! گفت: یک روز که خون زیادى از حلقم آمد ودکترها مرا مأیوس کرده بودند، خدمت استادم حضرت آیة اللّه غروى رفتم وبه ایشان شرح حالم را گفتم: معظّم له دو زانو نشست وبا قاطعیّت عجیبى به من گفت: تو مگر سیّد نیستى؟! چرا از اجدادت رفع کسالتت را نمى خواهى!؟ چرا به محضر حضرت بقیّة اللّه الاعظم (علیه السّلام) نمى روى واز آن حضرت طلب حاجت نمى کنى؟ مگر نمى دانى آنها اسماء حسن ى پروردگارند، مگر در دعاى کمیل نخوانده اى که فرموده: یا من اسمه دواء وذکره شفاء (اى کسى که اسمش دواء است وذکرش شفاء است)؟ تو اگر مسلمان باشى، اگر سیّد باشى، اگر شیعه باشى، باید شفایت را همین امروز، از حضرت بقیة اللّه ارواحنا فداه بگیرى! وخلاصه آنقدر سخنان محرّک وتهییج کننده، به من گفت که من گریه ام گرفت واز جا بلند شدم مثل آنکه مى خواهم به محضر حضرت بقیّة اللّه (عجّل اللّه تعالى فرجه الشّریف) بروم. لذا بدون آنکه متوجّه باشم، اشک مى ریختم وبا خود زمزمه مى کردم ومى گفتم: یا حجّة بن الحسن ادرکنى وبه طرف صحن مقدّس حضرت على بن موسى الرّضا (علیه السّلام) مى رفتم، وقتى به در صحن کهنه رسیدم آنجا را طورى دیگر دیدم. صحن بسیار خلوت بود، تنها جمعیّتى که در صحن دیده مى شد چند نفرى بودند، که با هم مى رفتند ودر پیشاپیش آنها سیّدى بود که من فهمیدم آن سیّد حضرت ولى عصر (عجّل اللّه تعالى فرجه) است با خودم گفتم، که چون ممکن است آنها بروند ومن به آنها نرسم، خوب است که آقا را صدا بزنم واز ایشان شفاى مرض؟ خود را بگیرم. همین که این خطور در دلم گذشت دیدم، که آن حضرت برگشتند ونگاهى با گوشه چشمى به من کردند. عرق سردى به بدنم نشست، ناگهان صحن مقدّس را به حال عادى دیدم دیگر از آن چند نفر خبرى نبود، مردم به طور عادى در صحن رفت وآمد مى کردند. من بهت زده شدم، در این بین متوجّه شدم که چیزى از آثار کسالت سل در من نیست، به خانه برگشتم وپرهیز را شکستم وآن چنان حالم خوب وسالم شده است، که هر چه مى خواهم سرفه بکنم نمى توانم وسرفه ام نمى آید. مرحوم حاج شیخ مجتبى قزوینى (رحمة اللّه علیه) در اینجا به گریه افتاد وفرمودند بله این بود قضیه آقاى سیّد محمد باقر دامغانى ومن بعد از سالها که او را مى دیدم حالش؟ بسیار خوب بود وحتّى فربه شده بود. آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند—–آیا شود که گوشه چشمى به ما کنند اگر اهل علم وسادات به آن حضرت توجّه پیدا کنند، چون سربازند، چون خادم وخدمتگزارند، چون به آن حضرت نزدیک ترند. آن حضرت به آنها توجّه بیشترى خواهد کرد وزندگى مادّى ومعنوى آنها را به وجه احسن اداره خواهد فرمود.

ملاقات با امام زمان (۰۴)

در بین اهالى مشهد از آقاى حاج شیخ اسماعیل نمازى که در مشهد ساکن اند قصّه اى معروف است که جمعى از اهالى مشهد آن را نقل مى کنند ومن در پى آن بودم که قضیّه را تحقیق کنم واز خود ایشان بشنوم تا آنکه در جلسه اى که در مدینه طیّبه با جمعى از علماء من جمله آیة اللّه اراکى تشکیل شده بود از معظّم له شنیدم که مى فرمود: در یکى از سالها که من جمعى از اهالى مشهد را به عنوان حمله دار ورئیس؟ کاروان به زیارت بیت اللّه الحرام مى بردم ودر آن زمان از راه نجف اشرف که از بیابانهاى بى آب وعلف وپر از شن عبور مى کرد مى رفتیم، جادّه آسفالته ویا حتّى جادّه اى که شن ریزى شده باشد نبود وفقط عدّه اى راه بلد مى توانستند از علائم مخصوص، راه را پیدا کنند وحتما باید آب وبنزین کافى همراه داشته باشند تا در راه نمانند. ما از نظر آب وبنزین وماشین وضع مان مرتّب وخوب بود، حتّى دو نفر راننده داشتیم، مسافرین نان وغذاى کافى برداشته بودند وما راه خود را در پیش گرفته بودیم ومى رفتیم. یکى از دو راننده آدم با تقوائى نبود اتّفاقا آن روز نزدیک غروب وسط بیابان او پشت فرمان نشسته بود. ما به او گفتیم: شب نزدیک است همین جا مى مانیم صبح با خیال راحت حرکت مى کنیم. او به ما اعتنائى نکرد وبه راه خود ادامه داد، تا آنکه شب شد، پس از مدّتى که به راه خود ادامه داد ناگهان ایستاد وگفت: دیگر راه معلوم نیست ما همه پیاده شدیم وشب را در همانجا ماندیم، صبح که از خواب برخاستیم دیدیم به کلى راه کور شده وحتّى باد، شنهائى را در جاى طایر ماشین ما ریخته که معلوم نیست ما از کجا آمده ایم. من به مسافرین گفتم: سوار شوید وبه راننده گفتم: حدود ده فرسخ به طرف مشرق وده فرسخ به طرف مغرب وده فرسخ به طرف جنوب وده فرسخ به طرف شمال مى رویم تا راه را پیدا کنیم. راننده قبول کرد ودر آن بیابان بى آب وعلف تا شب کارمان همین بود، ولى راه را پیدا نکردیم، باز شب در همانجا بیتوته کردیم ولى من خیلى پریشان بودم. روز دوّم به همین ترتیب تا شب هر چه کردیم اثرى از راه دیده نشد وضمنا بنزین ما هم تمام شد وحدود غروب آفتاب بود که دیگر ماشین ما ایستاد وبنزین نداشتیم، آب هم جیره بندى شده بود ودیگر نزدیک بود تمام شود، آن شب درِ خانه خدا زیاد عجز وناله کردیم، صبح همه ما تن به مرگ داده بودیم، زیرا دیگر نه آب داشتیم ونه بنزین ونه راه را مى دانستیم من به مسافرین گفتم: بیائید نذر کنیم که اگر خدا ما را از این بیابان نجات بدهد وقتى به وطن رسیدیم، هرچه داریم در راه خدا بدهیم، همه قبول کردند وخود را به دست تقدیر سپردیم، حدود ساعت نه صبح بود، دیدم هوا نزدیک است گرم شود وقطعا با نداشتن آب جمعى از ما مى میرند لذا من فوق العاده مضطرب شده بودم، از جا حرکت کردم وقدرى از مسافرین فاصله گرفتم. اتّفاقا در محلّى شنها انباشته شده بود ومانند تپّه اى به وجود آمده بود، من پشت آن تپّه رفتم وبا اشک وآه فریاد مى زدم: یا اَبا صالِحَ المَهدى اَدْرِکْنى – یا صاحِبَ الزَّمانْ اَدْرِکْنى – یا حُجَّةَ بْنَ الْحَسَنِ الْعَسْکَرى اَدْرِکْنى سرم پائین بود، قطرات اشکم به روى زمین مى ریخت، ناگهان احساس؟ کردم صداى پائى به من نزدیک مى شود، سرم را بالا کردم مرد عربى را دیدم، که مهار قطار شترهائى را گرفته ومى خواهد عبور کند، صدا زدم که آقا ما در این جا گم شده ایم، ما را به راه برسان. آن عرب شترها را خواباند، نزد من آمد سلام کرد، من جواب گفتم: اسم مرا برد وگفت: شیخ اسماعیل نگران نباش، بیا تا من راه را به شما نشان بدهم مرا به آن طرف تپه بُرد وگفت: به بین از این طرف مى روید به دو کوه مى رسید، وقتى از میان آن دو کوه عبور کردید، به طرف دست راست مستقیم مى روید، حدود غروب آفتاب به راه خواهید رسید. گفتم: باز ما راه را گم مى کنیم وضمنا قرآن را از جیبم درآوردم وگفتم: شما را به این قرآن قسم مى دهم ما را خودتان به راه برسانید. (حالا توجّه ندارم که او شترهایش را خوابانده واین طورى که مى گوید: حدود ده ساعت راه تا جادّه هست!!) زیاد اصرار کردم واو را مرتّب قسم مى دادم، او گفت: بسیار خوب همه سوار شوند وبه آن راننده اى که تقواى بیشترى داشت، گفت: تو پشت فرمان بنشین، خودش هم پهلوى راننده نشست ومن هم پهلوى او نشستم، یعنى جلو ماشین سه صندلى داشت یکى مال راننده بود ودو صندلى دیگر را هم ما نشستیم، حالا یا از بس که ما خوشحال شده بودیم ویا تصرّفى در فکر ما شده بود که هیچ کدام از ما حتى راننده ومسافرین توجّه نداشتند که بنزین ماشین ما در شب قبل تمام شده بود. یکى دو ساعت راه را پیمودیم ناگهان به راننده دستور داد که نگهدار، ظهر است نماز بخوانیم وبعد حرکت کنیم. همه پیاده شدیم در همان نزدیکى چشمه آبى بود خودش وضو گرفت، ما هم وضو گرفتیم واز آن آب خوردیم او رفت در کنارى مشغول نماز شد وبه من گفت: تو هم با مسافرین نماز بخوان وقتى نمازمان تمام شد وسروصورتى شستیم فرمود: سوار شوید که راه زیادى در پیش داریم. همه سوار شدیم همانطور که قبلا گفته بود به دو کوه رسیدیم از میان آنها عبور کردیم بعد به راننده فرمود: به طرف دست راست حرکت کن تا آنکه حدود غروب آفتابى بود، که به جادّه اصلى رسیدیم، در بین راه فارسى با ما حرف مى زد، احوال علماء مشهد را از من مى پرسید، بعضى از آنها را تعریف مى کرد ومى فرمود فلانى آینده خوبى دارد. در بین راه به ایشان گفتم: ما نذر کرده ایم که اگر نجات پیدا کنیم همه اموالمان را در راه خدا انفاق کنیم. فرمود: عمل به این نذر لازم نیست. بالاخره وقتى به جاده رسیدیم، همه خوشحال از ماشین پیاده شدیم ومن مسافرین را جمع کردم وگفتم هر چه پول دارید بدهید تا به این مرد عرب بدهیم چون خیلى زحمت کشیده است شترهایش را در بیابان رها کرده وبا ما آمده است. ناگهان مسافرین وخود من از خواب غفلت بیدار شدیم ومسافرین گفتند: راستى این مرد کیست وچگونه برمى گردد؟! دیگرى گفت: شترهایش را در بیابان به که سپرد؟! سومى گفت: ماشین ما که بنزین نداشت این همه راه یک صبح تا غروب چگونه بدون بنزین آمده ایم؟ خلاصه همه سراسیمه به طرف آن مرد عرب دویدیم، ولى اثرى از او نبود، او دیگر رفته بود، ما را به فراق خود مبتلا کرده بود، دانستیم که یک روز در خدمت امام زمان (علیه السّلام) بوده ایم ولى او را نشناخته ایم! این قضیّه به ما مى گوید: که یکى از نشانه هاى امام مهدى (علیه السّلام) این است که تمام امور تکوینى در دست با کفایت آن حضرت است او هر زمان وهر جا که مصلحت بداند خود را به متوسّلینش نشان مى دهد وبه فریاد آنها مى رسد ولى: گر گدا کاهل بود تقصیر صاحب خانه چیست؟ فداى آن محبّت ولطف وکرمش گردیم.

ملاقات با امام زمان (۰۵)

مرحوم پدرم، آقاى حاج سید رضاى ابطحى رضوان الله تعالى علیه براى من نقل مى کرد: علّت آنکه در مشهد دعاء ندبه مرسوم شد که خوانده شود این بود که: یکى از تجّار اصفهان که مورد وثوق من وجمعى از علماء بود، نقل مى کرد: من در منزل، اطاق بزرگى را به عنوان حسینیّه اختصاص داده ام واکثرا در آنجا روضه خوانى مى کنم. شبى در خواب دیدم، که من از منزل خارج شده ام وبه طرف بازار مى روم، ولى جمعى از علماء اصفهان به طرف منزل ما مى آیند! وقتى به من رسیدند گفتند: فلانى کجا مى روى؟ مگر نمى دانى منزلت روضه است. گفتم: نه منزل ما روضه نیست. گفتند: چرا منزلت روضه است وما هم به آنجا مى رویم وحضرت بقیّة اللّه (علیه السّلام) هم آنجا تشریف دارند، من فورا با عجله خواستم به طرف منزل بروم آنها به من گفتند: با ادب وارد منزل شو، من ماءدّبانه وارد شدم، دیدم جمعى از علماء در حسینیّه نشسته ودر صدر مجلس هم حضرت ولى عصر (علیه السّلام) نشسته اند. وقتى به قیافه آن حضرت دقیق شدم دیدم، مثل آنکه ایشان را در جائى دیده ام. لذا از آن حضرت سؤال کردم که آقا من شما را کجا دیده ام فرمود: همین امسال در مکّه در آن نیمه شب در مسجدالحرام، وقتى آمدى نزد من ولباسهایت را نزد من گذاشتى ومن به تو گفتم: مفاتیح را زیر لباسهایت بگذار. تاجر اصفهانى مى گفت: همین طور بود یک شب در مکّه خواب از سرم پریده بود، با خود گفتم: چه بهتر که به مسجدالحرام مشرّف شوم ودر آنجا بیتوته کنم ومشغول عبادت بشوم، لذا وارد مسجد الحرام شدم، به اطراف نگاه مى کردم، که کسى را پیدا کنم لباسهایم را نزد او بگذارم وبروم وضو بگیرم، دیدم آقائى در گوشه اى نشسته اند، خدمتش مشرّف شدم ولباسهایم را نزد او گذاشتم مى خواستم مفاتیحم را روى لباسهایم بگذارم فرمود: مفاتیح را زیر لباسهایت بگذار ومن طبق دستور ایشان عمل کردم ومفاتیح را زیر لباسهایم گذاشتم ورفتم ووضو گرفتم وبرگشتم وتا صبح در خدمتش ودر کنارش مشغول عبادت بودم ولى در تمام این مدّت حتّى احتمال هم ندادم، که او امام عصر روحى فداه باشد. به هر حال در خواب از آقا سؤال کردم: فرج شما کى خواهد بود؟ فرمود: نزدیک است به شیعیان ما بگوئید دعاى ندبه را روزهاى جمعه بخوانند. این ملاقات به ما مى گوید: آن حضرت دوست دارد که دوستانش لا اقل روزهاى جمعه گرد یکدیگر بنشینند، زانوهاى غم را در بغل بگیرند واشک از دیدگان بریزند وهمه با هم بگویند: اَین بقیّة اللّه…. بگویند: اَین الطّالب بدم المقتول بکربلاء. بگویند: بابى انت وامّى ونفسى لک الوقاء والحمى. بگویند: هل الیک یابن احمد سبیل فتلقى. بگویند: متى ترانا ونراک وقد نشرت لواء النّصر ترى اترانا نحفّ بک وانت تأمّ الملأ وقد ملئت الارض عدلا….

ملاقات با امام زمان (۰۶)

این قضیّه به فرموده مرحوم مجلسى در بحار وحاجى نورى در نجم الثّاقب در نجف اشرف معروف ومشهور است. ومرحوم مجلسى فرموده است: این قضیّه را شخصى که مورد وثوق من است به من گفت: خانه کهنه قدیمى که الا ن من در آن سکونت دارم مال مردى از اهل خیر وصلاح بود که او را حسین مدلّل مى گفتند. او نزدیک صحن حضرت امیر المؤمنین (علیه السّلام) در محلّى که آن را ساباط حسین مدلّل مى گفتند: زندگى مى کرد او داراى عیال وفرزندانى بود، واو مبتلا شده بود به کسالت فلج ومدّتها بود که قدرت بر قیام وحرکت از رختخواب را نداشت وحتّى براى رفع حاجت اهل وعیالش به او کمک مى کردند وچون مرضش طولانى شده بود اهل وعیالش به فقر وتنگدستى مبتلا گردیده بودند. در نیمه شبى در سال ۷۲۰ وقتى زن وفرزندش بیدار شدند دیدند که از خانه وبام خانه نور عجیبى ساطع است. این نور به قدرى فوق العادّه است که چشم را خیره مى کند. آنها از حسین مدلّل پرسیدند: این نور چیست؟ وچه خبر است؟! گفت: الا ن حضرت بقیّة اللّه ارواحنا فداه نزد من تشریف داشتند وبه من فرمودند: اى حسین! از جا برخیز. عرض کردم: اى سیّد ومولایم، من را مى بینید که نمى توانم برخیزم، من فلجم! حضرت دست مرا گرفتند وبلندم کردند من فورا حالم خوب شد وصحیح وسالم گردیدم. وبه من فرمودند: این ساباط راه من است که من از این راه به حرم جدّم امیر المؤمنین (علیه السّلام) مى روم، درِ آن را هر شب ببندید. عرض کردم: شنیدم واطاعت مى کنم. سپس حضرت بقیّة اللّه (عجّل اللّه تعالى فرجه الشّریف) برخاستند واز همانجا به زیارت حرم حضرت على بن ابیطالب (علیه السّلام) رفتند واین نور اثر قدم مبارک آن حضرت است. مرحوم حاجى نورى مى گوید: این ساباط تا به حال مشهور به ساباط حسین مدلّل است ومردم براى آن ساباط نذرها مى کنند وبه برکت حضرت حجّة بن الحسن (علیه السّلام) به حوائج خود مى رسند.(۸) ناگفته پیدا است؛ که خداى تعالى حضرت ولى عصر ارواحنا فداه را تنها براى آنکه فلجى را شفا بدهند در کره زمین نگه نداشته، بلکه آن حضرت را براى حفظ دین وتشکیل حکومت واحد جهانى مهیّا فرموده است، ولى به خاطر آنکه مردم دنیا ویا ل اقل مسلمانان جهان ایمانشان کامل شود ومتوجّه آن وجود مقدّس گردند وموجودیّت آن حضرت را در همه جا معتقد شوند گاهى دست به این گونه معجزات مى زنند ومریضهائى را شفا مى دهند. جان ومال وپدر ومادر وهر چه داریم به قربانش باد.

ملاقات با امام زمان (۰۷)

مرحوم حاجى نورى در کتاب نجم الثّاقب از عالم جلیل آخوندملاّ زین العابدین سلماسى شاگرد اهل سرّسیّد بحر العلوم نقل مى کند که فرمود: در خدمت سیّد بحر العلوم به حرم مطهر عسکریّین (علیهم السّلام) در سامرا مشرّف شدیم وما چند نفر بودیم، که با او نماز مى خواندیم، در رکعت دوّم بعد از تشهد که مى خواست براى رکعت سوّم برخیزد حالتى به او دست داد که توقّفى نمود وبعد از چند لحظه برخاست. بعد از نماز در حالى که همه ما تعجّب کرده بودیم ونمى دانستیم چرا آن عالم بزرگ در وسط نماز توقّف کرده وکسى از ما جرات نداشت که از او سؤال کند. وقتى به منزل آن بزرگوار برگشتیم وسر سفره نشستیم یکى از سادات به من اشاره کرد که علّت آن توقّف را سؤال کنم؟ گفتم: تو از من به آن جناب نزدیکترى. سیّد بحر العلوم (رضوان اللّه تعالى علیه) متوجّه ما شد وفرمود: با هم چه مى گوئید؟ من که از همه رویم به آن جناب بازتر بود. گفتم: این سیّد مى خواهد بداند، سرّ آن توقّف در حال نماز چه بوده است؟ فرمود: من وقتى در حال نماز بودم دیدم، حضرت بقیّة اللّه ارواحنا فداه براى زیارت پدر بزرگوارش وارد حرم مطهّر شد من از مشاهده جمال مقدّسش مبهوت شدم ولذا آن حالت که مشاهده نمودید به من دست داد ومن به ایشان نگاه مى کردم تا آنکه آن حضرت از حرم بیرون رفتند.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری