احسن الحدیث

خطبه صد و نه، بخش سوم

 

سُبْحَانَکَ خَالِقاً وَ مَعْبُوداً! بِحُسْنِ بَلاَئِکَ عِنْدَ خَلْقِکَ. خَلَقْتَ دَاراً، وَ جَعَلْتَ فِیهَا مَأْدُبَةً: مَشْرَباً وَ مَطْعَماً، وَ أَزْوَاجاً وَ خَدَماً، وَ قُصُوراً، وَأَنْهَاراً، وَ زُرُوعاً، وَ ثِمَاراً; ثُمَّ أَرْسَلْتَ دَاعِیاً یَدْعُو إِلَیْهَا، فَلا الدَّاعِیَ أَجَابُوا، وَ لاَ فِیمَا رَغَّبْتَ رَغِبُوا، وَ لاَ إِلَى مَا شَوَّقْتَ إِلَیْهِ اشْتَاقُوا. أَقْبَلُوا عَلَى جِیفَة قَدْ افْتَضَحُوا بِأَکْلِهَا، وَ اصْطَلَحُوا عَلَى حُبِّهَا، وَ مَنْ عَشِقَ شَیْئاً أَعْشَى بَصَرَهُ، وَ أَمْرَضَ قَلْبَهُ، فَهُوَ یَنْظُرُ بِعَیْن غَیْرِ صَحِیحَة، وَ یَسْمَعُ بِأُذُن غَیْرِ سَمِیعَة، قَدْ خَرَقَتِ الشَّهَوَاتُ عَقْلَهُ، وَ أَماتَتِ الدُّنْیَا قَلْبَهُ، وَ وَلِهَتْ عَلَیْهَا نَفْسُهُ، فَهُوَ عَبْدٌ لَهَا، وَ لِمَنْ فِی یَدَیْهِ شَیْءٌ مِنْهَا، حَیْثُما زَالَتْ زَالَ إِلَیْهَا، وَ حَیْثُما أَقْبَلَتْ أَقْبَلَ عَلَیْهَا; لاَ یَنْزَجِرُ مِنَ اللهِ بِزَاجِر، وَلاَ یَتَّعِظُ مِنْهُ بِوَاعِظ، وَ هُوَ یَرَى الْمَأْخُوذِینَ عَلَى الْغِرَّةِ، حَیْثُ لاَ إِقَالَةَ وَلاَ رَجْعَةَ، کَیْفَ نَزَلَ بِهِمْ مَا کَانُوا یَجْهَلُونَ، وَ جَاءَهُمْ مِنْ فِرَاقِ الدُّنْیَا مَا کَانُوا یَأْمَنُونَ، وَ قَدِمُوا مِنَ الآخِرَةِ عَلَى مَا کَانُوا یُوعَدُوَنَ. فَغَیْرُ مَوْصُوف مَا نَزَلَ بِهِمْ.

(خداوندا) خالق و معبودى هستى پاک و منزّه! تو را (به خاطر نعمت هايى که به آفريدگان عطا کرده اى) تنزيه و ستايش مى کنم! سرايى بزرگ آفريده اى (به نام سراى آخرت) که در آن انواع نعمت ها را قرار داده اى: آشاميدنى ها، خوردنى ها، همسران، خدمتکاران، کاخ ها، نهرها، درختان بارور و ميوه ها. سپس دعوت کننده اى فرستاده اى که مردم را به سوى آن همه نعمت فرا خواند; ولى نه دعوت او را اجابت کردند و نه به آنچه ترغيب فرموده اى، اظهار علاقه نمودند و نه به آنچه تشويق نموده اى مشتاق شدند; (بلکه) به مردارى روى آوردند که با خوردن آن رسوا گشته اند، و (عجب اينکه) در محبّت و دوستى آن با هم توافق کرده اند.
آرى! هر کس به چيزى عشق ورزد چشم او را ناتوان و قلب و فکر او را بيمار مى سازد; در نتيجه با چشمى معيوب (به همه چيز) مى نگرد و با گوشى ناشنوا مى شنود. شهوات و خواسته هاى دل جامه عقلش را دريده، و دنيا پرستى، قلبش را ميرانده، و تمام وجودش شيفته آن شده است; از اين رو او بنده دنياست و بنده هر کسى که چيزى از دنيا را در دست دارد! به هر طرف دنيا بلغزد، او هم مى لغزد و به هر سو رو کند، به همان سو رو مى کند. نه نهى کننده الهى را پذيرا مى شود و نه موعظه هيچ واعظ ربّانى را; در حالى که با چشم خود غافلانى را مى بيند که ناگهان درچنگال مرگ گرفتار مى شوند; در آنجا که نه تقاضاى عفو پذيرفته مى شود و نه بازگشتى وجود دارد (آرى! او مى بيند) چگونه حوادث دردناکى که از آن خبر نداشته اند، بر سر آنها فرود آمده، و دنيايى را که جايگاه امنى مى پنداشتند، از آنها جدا شده، و به آنچه از آخرت به آنها وعده داده شده بود، رسيده اند. (آرى!) حوادثى بر سر آنها فرود آمده که با هيچ بيانى قابل توصيف نيست (اما اينها پند نمى گيرند!)
.

 

شرح و تفسیر

ترسیم گویایى از سراى دیگر

امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه، نخست از سراى آخرت و آفرینش بهشت و نعمت هاى گوناگون و گرانبهاى آن سخن به میان مى آورد، تا مقدمّه اى باشد براى بحث هاى آینده این خطبه. مى فرماید: «(خداوندا!) خالق و معبودى هستى پاک و منزّه! تو را، (به خاطر نعمت هاى نیکى که به آفریدگان عطا کرده اى) تنزیه و ستایش مى کنم!» (سُبْحَانَکَ خَالِقاً وَ مَعْبُوداً! بِحُسْنِ بَلاَئِکَ عِنْدَ خَلْقِکَ)

«سرایى آفریده اى با عظمت (به نام سراى آخرت) که در آن انواع نعمت ها قرار داده اى: آشامیدنى ها، خوردنى ها، همسران، خدمتکاران، کاخ ها، نهرها، درختان بارور و میوه ها». (وَ جَعَلْتَ فِیهَا مَأْدُبَةً(1)وَأَنْهَاراً، وَ زُرُوعاً، وَ ثِمَاراً).: مَشْرَباً وَ مَطْعَماً، وَ أَزْوَاجاً وَ خَدَماً، وَ قُصُوراً،

به یقین، هدف از بیان همه اینها پاک سازى انسان از رذایل اخلاقى و انواع گناهان و سوق او به سوى «قرب الى الله» است; ولى از آنجا که این نعمت ها باعث تشویق انسان براى پیمودن این مسیر مى شود، خداوند حکیم همه آنها را براى بندگانش مقرّر فرموده و از آنها براى حضور بر سر این سفره پربار و پربرکت دعوت نموده است.

در ادامه سخن مى افزاید: «سپس دعوت کننده اى فرستادى که مردم را به سوى آن همه نعمت دعوت کند; ولى نه دعوت او را اجابت کردند ونه به آنچه ترغیب کرده اى، اظهار علاقه نمودند، و نه به آنچه تشویق نموده اى مشتاق شدند!». (ثُمَّ أَرْسَلْتَ دَاعِیاً یَدْعُو إِلَیْهَا، فَلا الدَّاعِیَ أَجَابُوا، وَ لاَ فِیمَا رَغَّبْتَ رَغِبُوا، وَ لاَ إِلَى مَا شَوَّقْتَ إِلَیْهِ اشْتَاقُوا).

نه تنها نسبت به نعمت هاى پاک و جاویدانِ سراى آخرت، علاقه اى نشان نداده اند، بلکه «به مردارى روى آوردند که با خوردن آن رسوا گشته اند و (عجیب اینکه) در محبّت و دوستى آن، با هم توافق کرده اند». (أَقْبَلوُا عَلى جِیفَة(2) قَدْ افتَضَحوُا بأکْلِها، وَاصْطَلَحوُا عَلى حُبِّها).

بدیهى است منظور امام(علیه السلام) از «ارسال دعوت کننده» فرستادن پیامبران الهى
- مخصوصاً - پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) است و منظور از عدم اجابت دعوت، همه انسانها نیست; بلکه اکثریّت طالبان دنیا و پیروان هوا و هوس و تارکان آخرت است.

به همین دلیل، آنها را به حیوانات درنده اى تشبیه مى کند که بر سر جیفه اى ریخته اند و خود را به خاطر آن رسوا مى سازند; چرا که بوى جیفه از دهان و دست آنها استشمام مى شود و آثار جیفه و مردار گندیده دنیا، در تمام وجودشان ظاهر مى گردد.

اینکه امام(علیه السلام) مى فرماید: در دوستى جیفه دنیا با هم توافق کرده اند، به این معنا نیست که دنیا پرستان با هم جنگ ندارند; بلکه دائماً مانند حیواناتى که اطراف یک مردار را مى گیرند، به یکدیگر حمله مى کنند و هر کدام پاره هاى جیفه را از دهان دیگران بیرون مى کشند; بلکه منظور این است که همگى در محبّت و علاقه به آن متّفق هستند!

تشبیه دنیا به جیفه و مردار، تشبیهى است که در روایات دیگر نیز وارد شده و این تشبیه به خاطر تعفّنى است که در باطن دنیاى آلوده به انواع ظلم ها و گناهان وجود دارد و یا به خاطر این که دنیا پرستان براى ربودن آن از یکدیگر، به جنگ و ستیز بر مى خیزند.

سپس امام(علیه السلام) نتیجه این محبّت و علاقه شدید به دنیا را به صورت یک قاعده کلّى و عام بیان مى فرماید و مى گوید: «هر کس به چیزى عشق ورزد، چشم او را ناتوان، و قلب و فکر او را بیمار مى سازد; در نتیجه با چشمى معیوب (به همه چیز) مى نگرد و با گوشى ناشنوا مى شنود». (وَ مَنْ عَشِقَ(3) شَیْئاً أَعْشَى(4) بَصَرَهُ، وَ أَمْرَضَ قَلْبَهُ، فَهُوَ یَنْظُرُ بِعَیْن غَیْرِ صَحِیحَة، وَ یَسْمَعُ بِأُذُن غَیْرِ سَمِیعَة).

امام(علیه السلام) به عنوان یک طبیب حاذق، در این بیان خود، انگشت بر نقطه اصلى درد گذارده است و آن اینکه دنیاپرستى و عشق سوزان به زرق و برق و زینت هاى دنیاى مادّى، نیروى داورى و قضاوت صحیح را به کلّى از انسان سلب مى کند; به گونه اى که تمام سعادت و خوشبختى خود را در وصول به این دنیاى مادّى مى پندارد، از هر طریق و به هر قیمت که باشد و جدایى از آن، او را بى تاب و بیمار مى سازد.

بدیهى است که چنین کسى نه حقّ و باطل را تشخیص مى دهد و نه مصالح و مفاسد خویش را درک مى کند. دیوانهوار به سوى لذّات دنیا پیش مى رود و هنگامى بیدار مى شود که همه چیز را از دست داده است.

درباره حقیقت عشق و آثار آن، در بحث نکات - به خواست خدا - سخن خواهیم گفت. اکنون این بحث را با حدیثى از پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) پایان مى دهیم، آنجا که فرمود: «مَنْ جَعَلَ الدُّنْیَا أَکْبَرَ هَمِّهِ، فَرَّقَ اللهُ عَلَیْهِ هَمَّهُ، وَ جَعَلَ فَقْرَهُ بَیْنَ عَیْنَیْهِ; آن کسى که مهم ترین فکر او دنیا باشد، خداوند فکر او را پریشان مى سازد و فقر او را در برابر چشمانش قرار مى دهد».(5)

سپس در ادامه این سخن مى افزاید: «شهوات و خواسته هاى دل جامه عقلش را دریده، و دنیاپرستى قلبش را میرانده، و تمام وجودش شیفته آن شده است!». (قَدْ خَرَقَتِ الشَّهَوَاتُ عَقْلَهُ، وَ أَماتَتِ الدُّنْیَا قَلْبَهُ، وَ وَلِهَتْ عَلَیْهَا نَفْسُهُ).

در جمله اوّل، امام(علیه السلام) عقل را به لباسى تشبیه کرده، که مى تواند هم حافظ انسان باشد و هم زینت او; ولى شهوات جامه زیباى عقل را پاره مى کند. در جمله دوّم، مغلوب شدن عقل و خرد را در برابر شهوات، به عنوان مرگ عقل معرفى مى کند و در جمله سوّم از عشق و دلدادگى دنیا که تمام وجود دنیاپرستان را احاطه مى کند، خبر مى دهد.

«به این ترتیب، او بنده دنیاست و بنده هرکسى که چیزى از دنیا را در دست دارد. به هر طرف دنیا بلغزد، او هم مى لغزد و به هر سو رو کند، به همان سو رو مى کند!». (فَهُوَ عَبْدٌ لَهَا، وَ لِمَنْ فِی یَدَیْهِ شَیْءٌ مِنْهَا، حَیْثُما زَالَتْ زَالَ إِلَیْهَا، وَ حَیْثُمَا أَقْبَلَتْ أَقْبَلَ عَلَیْهَا).

«این دلباخته به دنیا از هیچ نهى کننده الهى پذیرا نمى شود و موعظه هیچ واعظ ربّانى را قبول نمى کند; در حالى که با چشم خود غافلانى را مى بیند که ناگهان در چنگال مرگ گرفتار مى شوند; در جایى که نه تقاضاى عفو پذیرفته مى شود و نه بازگشتى وجود دارد». (لاَ یَنْزَجِرُ مِنَ اللهِ بِزَاجِر، وَ لاَ یَتَّعِظُ مِنْهُ بِوَاعِظ، وَ هُوَ یَرَى الْمَأْخُوذِینَ عَلَى الْغِرَّةِ(6)).، حَیْثُ لاَ إِقَالَةَ(7) وَ لاَ رَجْعَةَ

«آرى! او مى بیند چگونه حوادث دردناکى که از آن خبر نداشتند، بر سر آنها فرود آمده و دنیایى را که جایگاه امنى مى پنداشتند از آنها جدا شده و به آنچه از آخرت به آنها وعده داده شده بود رسیده اند. (آرى!) حوادثى بر سر آنها فرود آمده که به هیچ وجه قابل توصیف نیست». (کَیْفَ نَزَلَ بِهِمْ مَا کَانُوا یَجْهَلُونَ، وَ جَاءَهُمْ مِنْ فِرَاقِ الدُّنْیَا مَا کَانُوا یَأْمَنُونَ، وَ قَدِمُوا مِنَ الآخِرَةِ عَلَى مَا کَانُوا یُوعَدُوَنَ، فَغَیْرُ مَوْصُوف مَا نَزَلَ بِهِمْ).

آرى، کسى که همه روز نشانه هاى بىوفایى دنیا و حوادث سختى را که براى فریب خوردگان روى مى دهد با چشم خود مى بیند، باید قاعدتاً بیدار شود; پند واعظان را بشنود و نهى زاجران را پذیرا شود; ولى عشق و دلباختگى به دنیا و زرق و برق آن، چنان چشم و گوش آنها را کور و کر کرده و عقل و فکر آنها را مسخّر ساخته که اجازه بیدار شدن به آن ها را نمى دهد.

 

نکته

عشق هاى مقدّس و نامقدّس

در خطبه بالا امام(علیه السلام) با تعبیرى کوتاه و گویا اشاره به یک حقیقت مهم فرموده است که دانشمندان و عُرفا و شعرا هر یک به نوبه خود پیرامون آن سخنان فراوانى دارند.

امام فرمود: «مَنْ عَشِقَ شَیْئاً أَعْشَى بَصَرَهُ، وَ أَمْرَضَ قَلْبَهُ، فَهُوَ یَنْظُرُ بِعَیْن غَیْر صَحِیَحة، وَ یَسْمَعُ بِأُذُن غَیْرِ سَمِیَعة; هر کس به چیزى عشق ورزد، نابینایش مى کند و قلبش را بیمار مى سازد سپس با چشمى معیوب مى نگرد و با گوشى ناشنوا مى شنود».

این چند جمله پرمعنا ما را بر آن داشت که بحثى پیرامون عشق - اعم از عشق هاى مقدّس و نامقدّس - داشته باشیم. درباره عشق، عظمت و شکوه عشق و یا جنون و بیمارى عشق، سخن بسیار گفته شده و شاید کمتر کلمه اى باشد که این همه، تعبیرها و تعریف هاى مختلف و متناقض درباره آن گفته شده باشد. بعضى از نویسندگان بزرگ آن را به قدرى بالا برده اند که گفته اند: عشق افسر زندگى و سعادت جاودانى است! یا اینکه: عشق معمار عالم هستى است!

در مورد انسان ها نیز از آثار معجزه آساى عشق سخن گفته اند، که روح انسان را توانا و دل او را زنده نگه مى دارد. یا اینکه: اصولا زندگى بدون عشق مفهومى ندارد.

در برابر این تفسیرها و تعریف هاى زیبا، جمعى دیگر از نویسندگان و فلاسفه، شدیدترین حملات و اتّهامات خود را نثار عشق کرده اند و آن را همچون یک بیمارى نفرت انگیز تحقیر نموده اند. یکى از نویسندگان معروف مى گوید: عشق مانند بیمارى سرطان و نِقرس است که انسان عاقل باید از آن فرار کند!

یکى دیگر از دانشمندان مى گوید: عشق را اگر یک نوع جنون ندانیم، لااقل عصاره اى از مغزهاى ناتوان است!

این تفسیرهاى ضدّ و نقیض در مورد عشق به خوبى نشان مى دهد که همه این اندیشمندان از یک چیز سخن نمى گویند. گروهى نظرشان به عشق هاى مقدّسى است که تمام وجود انسان را به رنگ خود در مى آورد و با جاذبه بسیار نیرومندش به سوى معشوق حقیقى و خالق یکتا پیش مى برد.

و آنها که در نکوهش آن کوشیده اند نظرشان به عشق هاى آتشین مادّى و مجازى و آلوده به انواع گناه و جنایت است که غالباً سر از رسوایى و بدبختى و بیمارى در مى آورد.

در عشق هاى مجازى و مادّىِ نامقدّس، انسان دیوانهوار به چیزى علاقه پیدا مى کند و هر چه دارد در پاى آن مى ریزد. در واقع، منظور از عشق در این جا، جاذبه نیرومندى است که دو انسان را به گناه و آلودگى و سقوط در لجنزار عصیان مى کشاند و هر چه در نکوهش آن گفته شود، کم است.

این جاذبه سرکش، عقل را ویران مى کند و از کار مى اندازد و انسان بر اثر آن دست به کارهاى جنون آمیزى مى زند.

نخستین خطر آن، پرده افکنى بر عیب ها، نقص ها و زشتى ها است. این گونه عاشقان بى قرار، حتّى بدترین عیوب را با تفسیرهاى شگفت آور حُسن معرّفى مى کنند! نه اندرزى مى پذیرند و نه گوش به نصیحت ناصحان مى دهند و حتّى گاه به ستیز در برابر اندرزگویان بر مى خیزند.

اشخاصى که گرفتار چنین عشق هاى داغ و مادّى مى شوند، پیش خود فکر مى کنند در پرتو این عشق درکى پیدا کرده اند که سایر مردم از آن محرومند و معتقدند:

اگر بر دیده مجنون نشینى به غیر از خوبى لیلى نبینى این عاشقان خسته دل، در عالمى از خیال و اوهام غوطهورند و همه ارزش ها در نظر آنها جابجا مى شود. آنها تنها با زبان عشق سروکار دارند و از کسانى که با زبان علم و منطق با آنها سخن مى گویند، بیگانه اند.

این عشق هاى آتشینِ مجازى، غالباً با یک آمیزش جنسى خاموش مى شود! یکباره پرده ها کنار مى رود و چشمِ واقع بین باز مى شود، گویى عاشقِ بى قرار از یک خواب عمیق بیدار شده و گاه آن عشق پرشور جاى خود را به نفرت و بیزارى مى دهد; چرا که مى بیند همه چیز خود را در پاى معشوق نثار کرده و از دست داده است. این گونه عشق هاى سرکش، غالباً به رسوایى مى کشد.

همان رسوایى که بعد از بیدارى و هوشیارى قابل جبران نیست. بسیارى از جدایى ها، فرارها، و انتحارها، ناشى از عدم انطباق تخیّلات عاشقانه، با زندگى واقعى انسان ها است.

نه تنها عشق هاى آتشینِ جنسى، بلکه عشق به مال و مقام و جاه و جلال و زرق و برق جهان مادّى نیز، همین پى آمدها را دارد.

حدیثى که از امام صادق(علیه السلام) درباره عشق نقل شده است، ناظر به همین معنى است. یکى از یاران آن حضرت مى گوید: درباره عشق (و عاشقان) از او سؤال کردم، فرمود: «قُلُوبٌ خَلَتْ عَنْ ذِکْرِ اللهِ، فَأَذَاقَهَا اللهُ حُبَّ غَیْرِهِ; دلهایى است که از یاد خدا خالى شده و خداوند محبّت غیر خود را به آنها چشانیده است».(8)(علیه السلام) درباره ناتوانى عاشق از دیدن حقایق نقل شده، مى خوانیم: «عَیْنُ المُحِبِّ عَمِیَّةٌ عَنْ مَعَایِبِ الْمَحْبُوبِ، وَ أُذُنُهُ صَمَّاءُ عَنْ قُبْحِ مَساوِیهِ; چشم مُحب و عاشق، از دیدن عیوب محبوب نابینا و گوشش از شنیدن کاستى هاى او ناشنواست».(9)

در حدیثى دیگرى که از على

و اینکه در بعضى از احادیث از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آمده است: «مَنْ عَشِقَ فَعَفَّ ثُمَّ مَاتَ، ماتَ شَهِیداً; کسى که عاشق شود و عفّت پیشه کند، سپس (با همین حال پارسایى) ازدنیا برود، شهید از دنیا رفته است».(10) اشاره به همینگونه عشق هاى آلوده مجازى است.

همچنین حدیث دیگرى که از آن حضرت نقل شده است که فرمود: «مَنْ عَشِقَ وَ کَتَمَ وَعَفَّ وَ صَبَرَ، غَفَرَاللهُ لَهُ، وَ أَدْخَلَهُ الْجَنَّةَ; کسى که عاشق شود و کتمان کند و پارسایى و شکیبایى پیشه کند، خداوند گناهان او را مى بخشد و او را وارد بهشت مى کند».(11)

ولى به عکس، در عشق هاى حقیقى و مقدّس، روحِ انسان صفا و نورانیّت فوق العاده اى پیدا مى کند و همه چیز را جز معشوق حقیقى - که مظهر کمال مطلق است - به فراموشى مى سپارد و تحمّل تمام شداید را براى رسیدن به وصال او و برخوردار شدن از جذبه هاى عنایت و لطفش آسان مى شمرد و هنگامى که «در بیابان به شوق کعبه قدم مى گذارد، از سرزنش هاى خار مغیلان غمى به دل راه نمى دهد». همانگونه که در حدیث قدسى آمده است: «إِذَا کَانَ الْغَالِبُ عَلَى اَلْعَبْدِ الإِشْتِغَالَ بی جَعَلْتُ بُغْیَتَهُ وَ لَذَّتَهُ فِی ذِکِری، فَإِذَا جَعَلْتُ بُغْیَتَهُ وَ لَذَّتَهُ فِی ذِکْرِی، عَشِقَنِی وَ عَشِقْتُهُ، فَإِذَا عَشِقَنی رَفَعْتُ الْحِجَابَ فِیمَا بَیْنِی وَ بَیْنَهُ; هنگامى که بنده من توجّه به من پیدا کند، آروز و لذّتش را در ذکرخودم قرار مى دهم و هنگامى که آرزو و لذّتش در ذکر من باشد، به من عشق مىورزد و من هم به او عشق مىورزم و هنگامى که به من عشق ورزد حجاب میان خودم و او را بر مى دارم، (تا به مقام شهود نائل گردد)»(12).

عشق به خدا و اولیاء الله و همچنین عشق به ارزش هاى والا، یا به تعبیر دیگر: محبّت و علاقه شدید و سوزان به این امور، همواره چراغ راه اولیاء الله و شهیدان پاک باخته و عارفان دل سوخته و عالمانى که آثار علمى بزرگى از خود نشان داده اند، بوده است و در یک کلمه، راههاى پرپیچ و خمِ تکامل را، بدون مرکب عشق نمى توان پیمود.

زمزمه هاى امیرمؤمنان در دل شب و دعاى پرمعناى «صباح» در صبحگاهان و بندبند دعاى «کمیل» و راز و نیاز امام حسین(علیه السلام) در روز عرفه در بیابان عرفات و مناجات هاى پانزده گانه امام سجّاد(علیه السلام) و تمام «صحیفه سجادیّه» و زمزمه عاشقانه منتظران حضرت مهدى(علیه السلام) به هنگام خواندن دعاى «ندبه» همه و همه آثار گرانبهایى است از این عشق مقدّس.

از آنچه گفتیم روشن شد که اگر بعضى از دانشمندان روى کلمه «عشق» حسّاسیت منفى شدیدى دارند، به خاطر مشاهده عشق هاى نامقدّس و هوس آلود و گناه خیز است وگرنه عشق مقدّس، نیرومندترین عامل حرکت به سوى خداوند و ارزش هاى والاى انسانى است.

و اینکه بعضى تصوّر مى کنند واژه «عشق» در کلمات معصومین نیامده است، اشتباه بزرگى است. زیرا، هم در روایات نبوى و هم در روایات معصومین دیده مى شود. از جمله مرحوم کلینى در حدیثى از پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) نقل مى کند که فرمود: «أَفْضَلُ النَّاسِ مَن عَشِقَ الْعِبَادَةَ فَعَانَقَهَا، وَ أَحَبَّهَا بِقَلْبِهِ، وَ بَاشَرَهَا بِجَسَدِهِ وَ تَفَرَّغَ لَهَا; برترین مردم کسى است که عاشق عبادت باشد; آن را در آغوش بگیرد و با قلبش آن را دوست داشته باشد و با جسدش آن را لمس کند و خود را فارغ البال براى آن قرار بدهد».(13)

در حدیث نبوى دیگرى درباره سلمان مى خوانیم: «إِنّ الْجَنَّةَ لاََعْشَقُ لِسَلْمَانَ مِنْ سَلْمَانَ لِلْجَنَّةِ; بیش از آنچه سلمان به بهشت عشق مىورزد، بهشت عاشق سلمان است».(14)

مرحوم علاّمه مجلسى در ذیل حدیث اوّل بیانى دارد که مى فرماید: «عشق به معناى افراط در محبّت است و گاه تصوّر کرده اند که مخصوص به امور باطله مى باشد و در محبّت به خدا و آنچه مربوط به اوست بکار نمى رود; ولى این روایت نشان مى دهد که چنین نیست، هر چند احتیاط آن است واژه هاى مشتقّ آن (عاشق و معشوق) را در مورد خداوند بکار نبریم، بنابراین که اسماءالله توفیقى باشد». (15)

1. «مأدبة» (به ضمّ دال و به فتح آن) به معناى طعام و غذايى است که براى مجلسى فراهم مى شود و ميهمانها را به سوى آن دعوت مى کنند و در اصل از مادّه «ادب» به معناى دعوت کردن گرفته شده و
به کارهاى خوب و رعايت آن «ادب» مى گويند، چون مردم به سوى آن دعوت شده اند. 2. «جيفه» به معناى مردار، در اصل از مادّه «جَيَفَ» (اجوف يايى) به معناى گنديدن مى باشد. لذا هر چيز تنفّرآميز را به «جيفه» تشبيه مى کنند و تشبيه دنياى مادّى و آلوده به «جيفه» در خطبه بالا از همين روست. 3. «عَشَق» از مادّه «عشق» (بر وزن فکر) به معناى علاقه شديد به چيزى است و «عشقه» (بر وزن ثمره) به معناى درختى است که سبز و با طراوت مى شود، سپس چيزى نمى گذرد که باريک و
زرد مى گردد. بعضى گفته اند: عشق در اصل از همين مادّه گرفته شده است; زيرا عاشق را لاغر و پژمرده مى کند. 4. «أعشى» از مادّه «عشو» (بر وزن خشم) به معناى ضعف چشم و ناتوانى آن است و گاه به معناى شب کورى تفسير شده است. 5. شرح نهج البلاغه ابن ميثم بحرانى، جلد 3، صفحه 63. 6. «غرّه» به معناى غفلت، از مادّه «غرور» که به معناى فريب و نيرنگ است، گرفته شده. زيرا فريب، انسان را غافل گير مى کند. 7. «إقاله» از مادّه «قيل» (بر وزن سيل) به معناى فسخ کردن معامله و مانند آن است و گاه گفته اند که: معناى اصلى آن نجات دادن کسى از سقوط است و در خطبه مورد بحث به معناى عفو خداوند
از گناهان بنده آمده است و خواب نيم روز را از اين جهت «قيلوله» مى گويند که موجب آرامش است. و همان گونه که فسخ کردن معامله کسى که از معامله پشيمان شده است، مايه آرامش و راحتى اوست. 8. بحارالانوار، جلد 70، صفحه 158. 9. غرر الحکم، شماره 6314. 10. کنزز العمّال، حديث 6999. 11. همان مدرک، حديث 7002. 12. کنز العمّال، جلد 1، صفحه 433، حديث 1772. 13. کافى، جلد 2، صفحه 83، حديث 3، باب العبادة. 14. بحارالانوار، جلد 22، صفحه 341. 15. بحارالانوار، جلد 67، صفحه 253.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری