احسن الحدیث

خطبه صد و یازده، بخش سوم

 

کَمْ مِنْ وَاثِق بِهَا قَدْ فَجَعَتْهُ، وَذِی طُمَأْنِینَة إِلَیْهَا قَدْ صَرَعَتْهُ، وَذِی أُبَّهَة قَدْ جَعَلَتْهُ حَقِیراً، وَذِی نَخْوَة قَدْ رَدَّتْهُ ذَلِیلاً ! سُلْطَانُهَا دُوَّلٌ، وَعَیْشُهَا رَنِقٌ، وَعَذْبُهَا أُجَاجٌ، وَحُلْوُهَا صَبِرٌ، وَغِذَاؤُهَا سِمَامٌ، وَأَسْبَابُهَا رِمَامٌ ! حَیُّهَا بِعَرَضِ مَوْت، وَصَحِیحُهَا بِعَرَضِ سُقْم ! مُلْکُهَا مَسْلُوبٌ، وَعَزِیزُهَا مَغْلُوبٌ، وَمَوْفُورُهَا مَنْکُوبٌ، وَجَارُهَا مَحْرُوب.

چه بسيار کسانى که بر آن (دنيا) تکيه کردند ناگهان آنها را به درد و رنج افکند، و چه بسيار افرادى که به آن اطمينان نمودند ولى آنها را بر زمين کوبيد. چه افراد صاحب جاه و جلال که دنيا آنها را حقير و کوچک ساخت، ومتکبران فخر فروشى که بر خاک مذلّتشان افکند، حکومتش ناپايدار و همواره دست به دست مى گردد، زندگى گوارايش ناگوار، شيرينى آن تلخ، غذاى آن مسموم، و طنابهايش کهنه و پوسيده است زندگانش همواره در معرض مرگند، و تندرستانش در معرض بيمارى، حکومتش بر باد است، نيرومندانش مغلوب، صاحبان نعمتش رو به فنا، و همسايگانش غارت زده اند.

 

شرح و تفسیر

دنیا تکیه گاهى بسیار سست !

امام (علیه السلام) در این بخش از این خطبه به دو نکته مهم دیگر درباره وضع زندگى دنیا و کم ارزش بودن مواهب مادى اشاره مى فرماید :

نخست این که، هیچ چیز در آن قابل اعتماد نیست، مى فرماید : «چه بسیار کسانى که بر آن (دنیا) تکیه کردند ناگهان آنها را به درد و رنج افکند، و چه بسیار افرادى که به آن اطمینان نمودند ولى آنها را بر زمین کوبید، چه افراد صاحب جاه و جلال که دنیا آنها را حقیر و کوچک ساخت و متکبران فخرفروشى که به خاک مذلّتشان انداخت» (کَمْ مِنْ واثِق بِها قَدْ فَجَعَتْهُ، وَذِی طُمَأْنِینَة إلَیْها قَدْ صَرَعَتْهُ، وَ ذی اُبَّهَة(1) قَدْ جَعَلَتْهُ حَقِیراً، وَذِی نَخْوَة قَدْ رَدَّتْهُ ذَلِیلاً).

آرى هیچ کس در هیچ پست و مقام و موقعیتى از حوادث دردناکى که به طور ناگهانى گریبان افراد را مى گیرد در امان نمى باشد، شاهان بزرگ، قهرمانان قوى پیکر، ثروتمندان پر تجربه، و جوانان شاداب و زیبا، همه و همه در معرض هجوم این حوادث ناگهانى هستند، حوادثى که یک شبه نعمتها را مى گیرد وعزیزترین عزیزان را بر خاک مذلّت مى نشاند و تاریخ پر است از این گونه حوادث.

   طبرى در تاریخ خود مى نویسد : «سلیمان بن عبدالملک» روزى لباس گرانبها و عمامه سبزرنگى پوشید و نگاه در آیینه کرد (و از چهره خود لذّت برد، و از روى مباهات) گفت : «من پادشاه جوان جوانبختم ولى بعد از این ماجرا تنها یک هفته زنده بود»(2).

وبه گفته شاعر :

بهار عمر بسى دلفریب و رنگین است ولى چه سود که دارد خزان مرگ از پى

دیگر این که : تمام شیرینى هاى آن با تلخى آمیخته و پیروزیها با شکست توأم است، مى فرماید : «حکومت دنیا ناپایدار و همواره دست به دست مى گردد، زندگى آن تیره، گوارایش، ناگوار، شیرینى آن تلخ، غذاى آن مسموم، وطنابهایش کهنه و پوسیده است !» (سُلْطانُها دُوَّلٌ(3) وَعَیْشُها رَنِقٌ(4) وَعَذْبُها اُجاجٌ(5)، وَحُلْوُها صَبِرٌ(6) وَغِذَائُها سِمَامٌ(7) وأَسْبابُها رِمامٌ(8) ).

ودر ادامه آن مى افزاید : «زندگانش همواره در معرض مرگند و تندرستانش در معرض بیمارى، حکومتش بر باد رفته، نیرومندانش مغلوب، صاحبان نعمتش رو به فنا، وهمسایگانش غارت زده اند !» (حَیُّهَا بِعَرَضِ مَوْت، وَصَحِیحُهَا بِعَرَضِ سُقْم، مُلْکُهَا مَسْلُوبٌ وَعَزِیْزُها مَغْلُوبٌ، وَمَوْفُورُها(9) مَنکْوُبٌ(10)، وَجارُها مَحْروُبٌ(11) ).

آرى لذات و مواهب دنیا حتى در زمانى که وجود دارد آمیخته با انواع درد و رنجهاست، حاکمان مقتدر را از دور مى بینیم و گاه بر قدرت و سطوت آنها غبطه مى خوریم اما هنگامى که نزدیک مى شویم مى بینیم او حتى از نزدیکترین دوستانش در وحشت است و از این که نمى داند فردا چه مى شود سخت نگران است، به همان داستانى مى ماند که شخصى آرزوى یک روز سلطنت و نشستن بر تخت پادشاهى کرده بود، به خواسته اش ترتیب اثر دادند، امّا بالاى سرش خنجر برنده سنگینى آویزان کرده بودند که به یک موى بسته بود، و او هر لحظه احتمال مى داد، آن مو پاره شود و خنجر بر فرقش فرود آید، پیوسته پا به پا مى کرد و آرزو مى کرد : هر چه زودتر آن روز تمام شود و از شر تخت و تاجى که با خطرات آن خنجر آمیخته است، رهایى یابد، و به تعبیر امام (علیه السلام) همه طنابهاى به ظاهر محکم دنیا پوسیده است و بر هیچ یک نمى توان اعتماد کرد.

* * *

1. «ابهّة» : به معنى عظمت و بزرگى است و در اصل از مادّه «ابه» (بر وزن ابر) بمعنى زيرکى گرفته شده و از آن جايى که افراد زيرک به بزرگى مى رسند اين واژه در اين جا به کار رفته.
2. طبرى، جلد 5، صفحه 305. 
3. «دول» به معنى چيزى است که دست به دست مى گردد و از آن جا که حکومتها پيوسته دست به دست مى گردند به آنها دولت مى گويند.
4. «رنق» صفت مشبهه از مادّه «رَنْق» به معنى کدر است.
5. «اجاج» به معنى شور يا تلخ است که حرارت آن دهان را مى سوزاند.
6. «صبر» : جمع «صبرة» (بر وزن کلمه) يا جمع «صبر» (بر وزن فقر) به معنى شيره درخت تلخى است. و گاه به خود آن درخت اطلاق شده است.
7. «سمام» : جمع «سمّ» به چيزهائى گفته مى شود که وقتى داخل بدن انسان مى شود دستگاه حياتى را مختل مى کند.
8. «رمام» : جمع «رُمّه» به معنى استخوان يا طناب پوسيده است تعبير بالا شبيه چيزى است که در ضرب المثلهاى فارسى مى گوييم، با طناب پوسيده فلانى نمى توان به چاه رفت يعنى قابل اعتماد نيست.
9. «موفور» : از مادّه «وفور» به معنى شخص يا چيزى است که کامل و فراوان شده.
10. «منکوب» به معنى : مصيبت زده است در اصل از مادّه «نکبت» گرفته شده.
11. «محروب» به معنى غارت زده از مادّه «حرب» به معنى جنگ و غارت است.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری