احسن الحدیث

خطبه صد و چهارده، بخش سوم

 

ثُمَّ إنَّ الدُّنْیَا دَارُ فَنَاء وَعَنَاء، وَغِیَر وَعِبَر; فَمِنَ الْفَنَاءِ أَنَّ الدَّهْرَ مُوتِرٌ قَوْسَهُ، لاَ تُخْطِىءُ سِهَامُهُ، وَلاَ تُؤْسَى جِرَاحُهُ. یَرْمِی الْحَیَّ بِالْمَوْتِ، وَالصَّحِیحَ بِالسَّقَمِ، وَالنَّاجِیَ بِالْعَطَبِ. آکِلٌ لاَ یَشْبَعُ، وَشَارِبٌ لاَ یَنْقَعُ. وَمِنَ الْعَنَاءِ أَنَّ الْمَرْءَ یَجْمَعُ مَا لاَ یَأْکُلُ وَیَبْنِی مَا لاَ یَسْکُنُ، ثُمَّ یَخْرُجُ إلَى اللهِ تَعَالَى لاَ مَالاً حَمَلَ، وَلاَ بِنَاءً نَقَلَ ! وَمِنْ غِیَرِهَا أَنَّکَ تَرَى الْمَرحُومَ مَغْبُوطاً، وَالْمَغْبُوطَ مَرْحُوماً; لَیْسَ ذلِکَ إلاَّ نَعِیماً زَلَّ، وَبُؤْساً نَزَلَ. وَمِنْ عِبَرِهَا أَنَّ المَرْءَ یُشْرِفُ عَلَى أَمَلِهِ فَیَقْتَطِعُهُ حُضُورُ أَجَلِهِ. فَلاَ أَمَلٌ یُدْرَکُ، وَلاَ مُؤَمَّلٌ یُتْرَکُ. فَسُبْحَانَ اللهِ مَا أَعَزَّ سُرُورَهَا ! وَأَظْمَأَ رِیَّهَا ! وَأَضْحَى فَیْئَهَا ! لاَ جَاء یُرَدُّ، وَلاَ مَاض یَرْتَدُّ. فَسُبْحَانَ اللهِ، مَا أَقْرَبَ الْحَیَّ مِنَ المَیِّتِ لِلَحَاقِهِ بِهِ، وَأَبْعَدَ المَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ لإنْقِطَاعِهِ عَنْهُ.

(آگاه باشيد) دنيا سراى فنا، مشقت، دگرگونى و عبرت است. از نشانه هاى فناى آن، اين است که اين جهان همچون تيرانداز ماهرى است که کمان را آماده ساخته (هرگز) تيرهايش به خطا نمى رود، و مجروحانش بهبودى نمى يابند. زندگان را هدف تيرهاى مرگ و تندرستان را هدف بيمارى، و نجات يافتگان را هدف هلاکت قرار مى دهد. دنيا خورنده اى است که هرگز از خوردن (انسان ها) سير نمى شود و نوشنده اى است که (از نوشيدن خون بشر) هيچ گاه عطش او فرو نمى نشيند.
   و از نشانه هاى درد و رنج دنيا اين است که انسان اموالى را گردآورى مى کند که هرگز نمى تواند آن را بخورد و مصرف کند، و بناهايى مى سازد که هيچ گاه در آن ساکن نمى شود، سپس از اين جهان به سوى خدا مى رود در حالى که نه مالى با خود مى برد و نه خانه اى را همراه خويش منتقل
مى سازد.
   و از نشانه هاى دگرگونى آن، اين است که آن کس که روزى مورد ترحم مردم بوده است روز ديگر مورد غبطه آنها واقع مى شود، و آن کس که مورد غبطه بود مورد ترحم قرار مى گيرد، و اين نيست مگر به خاطر زوال سريع نعمت ها و نزول ناگهانى بلاها.
   و از نشانه هاى عبرت انگيز بودن آن، اين است که انسان در حالى که نزديک است به آرزوهايش برسد ناگهان اجلش فرا مى رسد و اميدش را قطع مى کند، نه او به آرزو رسيده و نه آنچه مورد آرزوى اوست بقايى دارد.
   سُبْحَانَ اللهِ چه کمياب است سرور و نشاط در اين دنيا ! و چه تشنگى زاست سيراب شدنش، و چه زود سايه هايش از ميان مى رود. نه آنچه قرار است رخ دهد، قابل پيشگيرى است و نه آنچه گذشته است باز مى گردد.
   سُبْحَانَ اللهِ چقدر زندگان به مردگان نزديکند چرا که به زودى به آنها ملحق مى شوند و چقدر مردگان از زندگان دورند، زيرا براى هميشه از آنها جدا شده اند
.

 

دگرگونیها و عبرت ها

از آن جا که عامل مهم بى تقوایى دنیاپرستى و خودباختگى در برابر زرق و برق جهان مادى است، امام (علیه السلام) به دنبال بحث تقوا سخن از بى اعتبارى دنیا و ناپایدارى و مصائب و رنج هاى آن مى گوید، تا ریشه هاى بى تقوایى را بسوزاند، مى فرماید : «سپس (آگاه باشید که) دنیا سراى فنا، مشقت، دگرگونى و عبرت است». (ثُمَّ إنَّ الدُّنْیَا دَارُ فَنَاء وَعَنَاء، وَغِیَر وَعِبَر).

   به این ترتیب چهار ویژگى از ویژگى هاى دنیا را که تفکر در آن، انسان را به چهره واقعى دنیا آشنا مى سازد، بر مى شمرد و در عبارات بعد، به شرح یک یک آنها مى پردازد و دقایق لطیفى درباره هر یک بیان مى کند.

   نخست به سراغ ویژگى فناپذیرى دنیا مى رود و مى فرماید : «از نشانه هاى فناى دنیا این است که این جهان همچون، تیرانداز ماهرى است که کمان را آماده ساخته و تیرهایش به خطا نمى رود، و مجروحانش بهبود نمى یابند !» (فَمِنَ الْفَنَاءِ أَنَّ الدَّهْرَ مُوتِرٌ(1) قَوْسَهُ، لاَ تُخْطِىءُ سِهَامُهُ، وَلاَ تُؤْسَى(2)جِرَاحُهُ).

   چرا که کسى را از مرگ و پیرى و ناتوانى و بیمارى و درد و رنج، خلاصى نیست، لذا امام (علیه السلام) در شرح این جمله، چنین مى فرماید : «دنیا زندگان را هدف تیرهاى مرگ، و تندرستان را هدف بیمارى، و نجات یافتگان را هدف هلاکت قرار مى دهد» (یَرْمِی الْحَیَّ بِالْمَوْتِ، وَالصَّحِیحَ بِالسَّقَمِ، وَالنَّاجِیَ بِالْعَطَبِ(3)).

   قدرتمندترین انسان ها سرانجام در دام مرگ گرفتار مى شوند و قوى ترین تندرستان روزى به بستر بیمارى مى افتند و پیروزمندان، گرفتار شکست و ناتوانى مى شوند، آرى این طبیعت زندگى دنیاست و قانونى است که هیچ گونه استثنایى در آن راه ندارد و عجب این که همگان این را مى دانند و مى بینند، با این حال، دل به آن مى بندند و بر آن تکیه مى کنند و بدان مغرور مى شوند.

   سپس سخن خود را در توضیح فناپذیرى دنیا با این جمله پایان مى دهد : «دنیا خورنده اى است که هرگز از خوردن (انسان ها) سیر نمى شود و نوشنده اى است که (از نوشیدن خون بشر) هیچ گاه عطش او فرو نمى نشیند !» (آکِلٌ لاَ یَشْبَعُ، وَشَارِبٌ لاَ یَنْقَعُ(4)).

   امام (علیه السلام) با اوصاف هشتگانه اى که براى دنیا بیان کرده، فناپذیرى آن را به روشن ترین وجه نشان داده است که هر کس به راستى در آن بیندیشد فناى دنیا را با تمام وجودش، لمس مى کند.

   سپس امام (علیه السلام) به شرح و تفسیر عناء (درد و رنج) دنیا پرداخته مى فرماید : «از درد و رنج دنیا این است که انسان اموالى را گردآورى مى کند که هرگز نمى تواند آن را بخورد و مصرف کند، و بناهایى مى سازد که هیچ گاه در آن ساکن نمى شود، سپس از این جهان به سوى خدا مى رود در حالى که نه مالى با خود مى برد و نه خانه اى را همراه خویش منتقل مى سازد» (وَمِنَ الْعَنَاءِ أَنَّ الْمَرْءَ یَجْمَعُ مَا لاَ یَأْکُلُ وَیَبْنِی مَا لاَ یَسْکُنُ، ثُمَّ یَخْرُجُ إلَى اللهِ تَعَالَى لاَ مَالاً حَمَلَ، وَلاَ بِنَاءً نَقَلَ).

   آرى بسیارند کسانى که ثروت فراوان مى اندوزند ولى هرگز توفیق استفاده از آن جز به مقدار کم نمى یابند و فراوانند آنها که قصرها و کاخ ها براى خود مى سازند و جز مدت کمى در آن ساکن نمى شوند و گاه حتى یک روز هم در آن سکونت اختیار نمى کنند و یا چنان که دیده ایم تنها مراسم مرگشان در آن خانه نو و پر زرق و برق برگزار مى شود، سرانجام همه را مى گذارند و مى گذرند و تنها از مال دنیا یک کفن با خود مى برند و گاه آن را نیز نمى برند و گاه لباسشان همان کفنشان است و خانه آنها همان قبرشان مى شود.

   در حدیث جالب و پرمعنایى که مرحوم «علامه مجلسى» از امیرمؤمنان على (علیه السلام) نقل کرده چنین مى خوانیم : «کَمْ مِنْ غَافِل یَنْسَجُ ثَوْباً لِیَلْبِسَهُ وَإنَّما هُوَ کَفَنُهُ وَیَبْنی بَیْتاً لِیَسْکُنَهُ وَإنّما هُوَ مَوْضِعُ قَبْرهِ; چه بسیار غافلانى که لباسى مى بافند که آن را بپوشند در حالى که کفن آنها مى شود و خانه اى بنا مى کنند که در آن ساکن شوند در حالى که قبر آنها خواهد شد»(5).

   سپس در شرح و تفسیر سوّمین ویژگى دنیا چنین مى فرماید : «از دگرگونى هاى آن، این است که آن کس که روزى مورد ترحم مردم بوده است روز دیگر مورد غبطه آنها واقع مى شود، و آن کس که مورد غبطه بود، مورد ترحم قرار مى گیرد و این نیست مگر به خاطر زوال سریع نعمت ها و نزول ناگهانى بلاها !» (وَمِنْ غِیَرِهَا أَنَّکَ تَرَى الْمَرحُومَ مَغْبُوطاً، وَالْمَغْبُوطَ مَرْحُوماً; لَیْسَ ذلِکَ إلاَّ نَعِیماً زَلَّ(6)، وَبُؤْساً نَزَلَ).

   نه تنها در صفحات تاریخ که در زندگى روزمره خود نیز بارها دیده ایم افرادى که در اوج قدرت بودند و بسیار کسان آرزو مى کردند بخشى از قدرت آنها داشتند ولى ناگهان چنان سقوط کردند که همه بر آنها ترحم مى نمودند و بالعکس افراد را قابل ترحّمى را که هر کس وضع آنها را مى دید به حال آنها تأسّف مى خورد وگاه اشک مى ریخت، به خاطر داریم که ناگهان به اوج قدرت صعود کردند و مورد غبطه و اعجاب همگان واقع شدند.

   آرى تنها «قارون» نبود که یک روز چنان نمایش قدرت و ثروتى داد که دل هاى ظاهربینان بنى اسرائیل را پر از حسرت وآرزو کرد که اى کاش ! به جاى او بودند، اما فرداى آن روز با یک زمین لرزه چنان شکافى در دل خاک پیدا شد که او و تمام گنجهایش را در دل خود جاى داد و آرزوکنندگان دیروز را به شکر الهى واداشت که چه خوب شد که به جاى او نبودند، آرى ! تاریخ این گونه صحنه ها را بسیار به خود دیده است.

شبانگه به دل قصد تاراج داشت سحر گه، نه تن سر، نه سر تاج داشت

به یک گردش چرخ نیلوفرى نه «نادر» به جاى ماند، نى نادرى

   و در تفسیر چهارمین ویژگى دنیا یعنى عبرت انگیز بودن آن مى فرماید : «از نشانه هاى عبرت انگیز بودن آن، این است که انسان در حالى که نزدیک است به آرزوهایش برسد ناگهان اجلش فرا مى رسد و امیدش را قطع مى کند، نه او به آرزو رسیده، و نه آنچه مورد آرزوى اوست باقى مى ماند !» (وَمِنْ عِبَرِهَا أَنَّ المَرْءَ یُشْرِفُ عَلَى أَمَلِهِ فَیَقْتَطِعُهُ حُضُورُ أَجَلِهِ. فَلاَ أَمَلٌ یُدْرَکُ، وَلاَ مُؤَمَّلٌ یُتْرَکُ).

   آرى ! گاهى انسان مقدمات زیادى براى رسیدن به مال و ثروت یا جاه و مقامى مى چیند امّا در لحظات آخر که به گرفتن نتیجه نزدیک و نزدیک تر مى شود، ناگهان داس مرگ خرمن عمر او را درو مى کند و تمام نقشه هاى او نقش بر آب مى شود حتى مال و مقامى که آرزوى آن را مى کرد آن هم باقى و برقرار و جاویدان نمى ماند.

   ودر پایان این سخنان با اظهار تعجّب از کسانى که فریفته چنین دنیاى مملوّ از فنا و عناء وغیر و عبر مى شوند مى فرماید : «سبحان الله ! چه کمیاب است سرور و نشاط در این دنیا ؟ ! و چه تشنگى زاست سیراب شدنش ؟ ! و چه زود سایه هایش از میان مى رود، نه آنچه قرار است رُخ دهد قابل پیشگیرى است و نهآنچه گذشته است باز مى گردد» (فَسُبْحَانَ اللهِ مَا أَعَزَّ سُرُورَهَا ! وَأَظْمَأَ رِیَّهَا(7) ! وَأَضْحَى فَیْئَهَا ! لاَ جَاء یُرَدُّ، وَلاَ مَاض یَرْتَدُّ).

   آرى ! لحظات سرور و شادمانى بسیار زودگذر، همچون لحظات سیراب شدن از نعمتها و در سایه قدرتها آرمیدن است.

   جمله «لاَ جَاء یُرَدُّ، وَلاَ مَاض یَرْتَدُّ» ممکن است اشاره به انسانها باشد که گروهى مى آیند و هیچ کس قادر بر جلوگیرى از آنها نیست و گروهى از این جهان مى روند و کسى را توانایى بر بازگشت دادن آنها نمى باشد.

   و نیز مى تواند اشاره به حوادث روزگار اعم از نیک و بد باشد که هیچ کس توانایى بر جلوگیرى از آنها را هنگامى که حتمى و قطعى باشند ندارد همان گونه که امورى که پشت مى کند و دوران آن سپرى مى شود قابل بازگشت نیست. نه دوران کودکى در جوانى برمى گردد و نه دوران جوانى در پیرى.

   سپس با این جمله که تکمیل کننده جمله هاى سابق است این فراز را پایان مى دهد مى فرماید : «سبحان الله چقدر زندگان به مردگان نزدیکند، چون به زودى به آنها ملحق مى شوند، و چه اندازه مردگان از زندگان دورند چرا که براى همیشه از آنها جدا شده اند» (فَسُبْحَانَ اللهِ، مَا أَقْرَبَ الْحَیَّ مِنَ المَیِّتِ لِلَحَاقِهِ بِهِ، وَأَبْعَدَ المَیِّتَ مِنَ الْحَیِّ لإنْقِطَاعِهِ عَنْهُ).

   آرى ! فاصله مرگ و حیات به اندازه اى نزدیک است که در حدیثى از پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) مى خوانیم که مى فرماید : «وَالَّذِی نَفْسُ مُحَمَّد بِیَدِه مَا طَرَفَتْ عَیْناى ىَ إلاَّ ظَنَنْتُ اَنَّ سَفْرَیَّ لاَ یَلْتَقیانِ حَتَّى یَقْبِضَ اللهُ روُحِی وَلاَ رَفَعْتُ طَرْفی وَظَننْتُ اَنّی خَافِضُه حَتّى اُقْبَضَ وَلاَ تَلقَّمْتُ لُقْمَةً إلاّ ظَنَنْتُ اَنّی لاَ اُسِیْفُها حَتّى اُعَضَّ بِها مِنَ الْمَوْتِ(8); سوگند به کسى که جان محمّد دردست قدرت اوست هرگز پلک هاى چشم من به هم نخورد مگر این که فکر مى کردم ممکن است پیش از آن که آنها به روى هم آیند خداوند جان مرا بگیرد و هرگز چشم را نگشودم مگر این که فکر مى کردم ممکن است پیش از آن که آن را بر هم نهم قبض روح شوم و هرگز لقمه اى را فرو نبردم مگر این که فکر مى کردم ممکن است گلوگیرم شود و مرا به مرگ بکشاند».

   کسانى که به ساختمان بدن انسان آگاهند به خوبى مى دانند که تا چه اندازه این فاصله نزدیک است، کافى است مقدار کمى از خون به صورت لخته درآید و راه رگهاى قلب یا مغز را بگیرد و به زندگى انسان در یک لحظه پایان دهد. کافى است لقمه غذایى که انسان مى خورد، بر اثر پدیدآمدن اختلال کوچکى در گلو به جاى این که سرازیر به سوى معده شود در راه دستگاه تنفس قرارگیرد و انسان را خفه کند.

   کافى است که یک شوک به انسان وارد شود و قلب او براى همیشه بایستد.

   در حوادث بیرون کافى است که زمین مختصر تکانى بخورد و در یک لحظه یک شهر آباد زیرورو شود یا طوفان و گردباد و سیلاب در چند دقیقه همه چیز را در کام خود فرو برد یا صاعقه اى از آسمان فرود آید و فرد یا گروهى را مبدل به خاکستر کند.

   در حوادث روزمره زندگانى ماشینى امروز، نیز تصادفات، سقوط هواپیماها، آتش سوزى ها وانفجارها امورى غیر قابل اجتناب هستند همان امورى که در یک لحظه ممکن است زندگانى هایى را براى همیشه برچیند. آرى ! فاصله زندگى و مرگ بسیار کم است. ولى از سویى دیگر فاصله مرگ و زندگى بسیار زیاد است. اگر تمام اطباى جهان جمع شوند و تمام وسایل پزشکى را آماده سازند مردگان، به حیات برنمى گردند همان گونه که نوزادان به شکم مادر باز نمى گردند و میوه هایى که از شاخه درختان جدا شده به آن متصل نخواهد شد. یکى آن قدر نزدیک و دیگرى آن قدر دور !

   این سخن را با حدیثى که از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است پایان مى دهیم فرمود : «ثَلاَثَةُ أشْیَاء لاَ یَنْبَغِی لِلْعاقِلِ اَنْ یَنْسَاهُنَّ عَلَى کُلِّ حال، فَنَاءُ الدُّنْیا وَتَصَرُّفُ اْلاَحْوالِ وَالآفَاتُ الَّتی لاَ اَمَانَ لَها; سه چیز است که سزاوار است هیچ انسان عاقلى آن را فراموش نکند : فناى دنیا، و تغییر و دگرگونى حالات، و آفاتى که بى امان دامان انسان را مى گیرد»(9).

* * *

 

 

1. «موتر» از مادّه «وتر» (بر وزن خبر) به معنى زه کمان گرفته شده است و موتر به معنى کسى است که کمان خودرا زه کرده و براى تيراندازى آماده ساخته است. 
(توجه داشته باشيد که کمان از دو قسمت تشکيل مى يابد قسمت اوّل قوس فنرمانندى که به همين نام قوس ناميده مى شد و قسمت دوّم «زه» که معمولاً از روده حيوانات درست مى شد و
به صورت طناب باريک و محکمى بود و دو سر قوس را به هم پيوند مى داد. هنگامى که ته تير را روى زه مى گذاشتند و آن را مى کشيدند قوس کمى جمع مى شد و هنگامى که رها مى کردند به جلو پرتاب مى گشت). 2. «تؤسى» از مادّه «اَسو» (بر وزن اسب) به معنى مداوا کردن و درمان زخم است. 3. «عطب» به معنى هلاکت است. 4. «ينقع» از مادّه «نقع» (بر وزن نفع) به معنى سيراب کردن و سيراب شدن است. 5. بحار الانوار، جلد 6، صفحه 132. 6. «زلّ» از مادّه «زلّ» (بر وزن حلّ) به معنى لغزيدن و سقوط کردن يا سريع گذشتن است. 7. «رىّ» به معنى سيراب شدن است. 8. بحار الانوار، جلد 70، صفحه 166. 9. بحار الانوار، جلد 75، صفحه 238.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری