احسن الحدیث

خطبه صد و شانزده، بخش سوم

 

أَمَا وَاللهِ، لَیُسَلَّطَنَّ عَلَیْکُمْ غُلاَمُ ثَقِیف الذَّیَّالُ الْمَیَّالُ; یَأْکُلُ خَضِرتَکُمْ، وَیُذِیبُ شَحْمَتَکُمْ، إیه أبَا وَذَحَةَ.

آگاه باشيد ! به خدا سوگند ! جوانکى از طايفه «بنى ثقيف» که متکبّر و هوسباز است بر شما مسلّط مى شود، اموال و کشتزارهاى سرسبزِ شما را مى بلعد و نيرو و قدرت شما را مى گيرد. اى «ابا وَذَحه» (اى حجّاج) ! بر فشارت بيفزا ! (و از اين مردم ناسپاس انتقام بگير).

 

شرح و تفسیر

انتقام الهى !

در آخرین بخش این خطبه، امام (علیه السلام) با صراحت بیشترى از آینده تاریک مردم سست و بىوفاى «کوفه» خبر مى دهد و مى فرماید : «آگاه باشید ! به خدا سوگند ! جوانکى از طایفه «بنى ثقیف» که متکبّر و هوس باز است بر شما مسلّط مى شود، اموال و کشتزارهاى سرسبز شما را مى خورد و قوّت و قدرت شما را مى گیرد» (أَمَا وَاللهِ، لَیُسَلَّطَنَّ عَلَیْکُمْ غُلاَمُ ثَقِیف الذَّیَّالُ(1)

الْمَیَّالُ(2); یَأْکُلُ خَضِرَتَکُمْ، وَیُذِیبُ شَحْمَتَکُمْ).

   سپس مى افزاید : «اى أبَا وَذَحَةَ ! برفشارت بیفزا !» (و از این مردم ناسپاس وسرکش انتقام بگیر !) (إیه أبَا وَذَحَةَ !)(3).

   همه مفسّران «نهج البلاغه» گفته اند : «منظور از «غُلامُ ثَقِیف»، «حجّاج بن یوسف ثقفى» است که از قبیله «بنى ثقیف» بود و در دوران حکومت «عبدالملک مروان»، به عنوان والى «کوفه» انتخاب شد، مردى بسیار سنگدل، خون خوار، پست و آلوده بود و «عبدالملک» مخصوصاً او را براى انتقام گرفتن از مردم «کوفه» و خاموش کردن شعله هاى قیام بر ضد «بنى امیه» انتخاب کرده بود و همان گونه که امام (علیه السلام) در این سخنش پیش بینى فرموده، او بر هیچ کس و هیچ چیز رحم نکرد، اموال مردم را غارت مى نمود و از خون ریزى ابا نداشت و چنان مردم در زمان او تحت فشار واقع شدند که به گفته امام (علیه السلام) از آنها تنها استخوان و پوستى باقى ماند.

   توجه داشته باشید «خَضِرَة» گر چه به معنى محصول باغها و زمینهاى کشاورزى است ولى در این جا اشاره به تمام اموال است که «حجاج» به غارت مى برد و تعبیر «وَیُذِیبُ شَحْمَتَکُمْ» (چربى بدن شما را آب مى کند) کنایه از فشار زیادى است که بر مردم وارد کرد، و چنان ضعیف شدند که گویى تنها استخوان و پوستى از آنها باقى ماند.

   و این است عاقبت کسانى که رهبر آگاه و بیدار و دلسوز و مهربان و عادلى همچون على (علیه السلام) داشته باشند و در برابر او نافرمانى کنند.

   تعبیر به «ایه» (باکسره و تنوین) به گفته بسیارى از ارباب لغت، هنگامى گفته مى شود که بخواهند، دیگرى را تشویق به ادامه سخن یا کارى کنند و «ایهاً» (با تنوین فتح) در جایى گفته مى شود که بخواهند کسى را دعوت به سکوت یا خوددارى از کارى کنند.

   با توجه به این که در نسخه هاى نهج البلاغه «ایه» با تنوین مکسور ذکر شده، مفهومش این است که اى «حجّاج» ! فشارت را بر مردم ناصالح و ضعیف الایمان و حق نشناس که در برابر پیشواى عادل خود سرکشى و طغیان کردند، بیشتر کن ! و به تعبیر دیگر این سخن کنایه از این است که آنها استحقاق این عذاب الهى را دارند و هرگز مفهومش این نیست که امام (علیه السلام) به چیزى از ظلمهاى «حجّاج» راضى بود. این سخن مانند آن است که به کسى مى گوییم : این دارو گرچه تلخ است اما درمان درد توست و او گوش نمى دهد، هنگامى که درد شدید مى شود و ناله و فریاد مى کند مى گوییم : بیشتر ناله کن ! این نتیجه کار توست، بدیهى است مفهوم این سخن آن نیست که ما راضى به درد و ناله او هستیم بلکه اشاره به این است که این نتیجه نافرمانى او در برابر طبیبان و ناصحان است.

   این شبیه سخنى است که از خود امام (علیه السلام) در خطبه 28 نقل شده که مى فرماید : «أَلاَ وَإنَّهُ مَنْ لاَ یَنْفَعُهُ الْحَقُّ یَضُرُّهُ البَاطِلُ، وَمَنْ لا یَسْتَقِیمُ بِهِ الْهُدى، یَجُرُّ بِهِ الضَّلاَلُ إلَى الرَّدَى; آگاه باشید ! آنها که از حق سود نگیرند زیان باطل دامنشان را خواهد گرفت و آن کس که (انوار) هدایت او را به راه راست نبرد (ظلمت) گمراهى او را به وادى هلاکت مى کشاند».

   و امّا «وذحه» به گفته بسیارى از ارباب لغت (مانند «لسان العرب» و «مجمع البحرین» و «اقرب الموارد») به معنى «سوسک» مى باشد و بعضى مانند صاحب «قاموس» و «خلیل بن احمد» در کتاب «العین» آن را به معنى پشکل یا پشکل و بول حیوان گرفته اند که به پشمهاى گوسفند مى چسبد.

   در مورد انتخاب کنیه «ابا وذحه» براى حجّاج داستانهاى مختلفى در تواریخ و شروح «نهج البلاغه» آمده است که از همه مناسب تر این است : «روزى حجّاج «وذحه» یا«خنفساء» یعنى سوسکى را نزد محل نماز خود دید و آن را از خود دور کرد، سوسک بار دیگر به طرف او آمد باز آن را دور ساخت، دفعه سوّمى که به سوى او آمد با دست خود آن را گرفت و فشار داد، سوسک، او را گزید و به خاطر حساسیّتى که «حجّاج» نسبت به آن داشت دست او ورم کرد و سرانجام همین ورم باعث مرگ او شد» گویى خداوند، مى خواهد قدرت خویش را به چنین مرد سفّاک بى باکى نشان دهد که او را به وسیله یکى از پست ترین مخلوقاتش نابود کرد آن گونه که «نمرود» را که یکى از سرکشان معروف تاریخ است بوسیله «پشه»اى که در بینى او داخل شد هلاک نمود.

   بعضى نیز گفته اند : «حجّاج» از «سوسک» بسیار تنفّر داشت هنگامى که چشمش به سوسک مى افتاد به خادمانش مى گفت : آن را از من دور کنید این از آثار نکبت بار شیطان است و به همین جهت مردم او را «ابا وذحه» نامیدند.

   از بعضى داستانهاى دیگرى نیز در این زمینه نقل شده که ذکر آنها مناسب به نظر نمى رسد و اجمال آن این است که او گرفتار یک نوع بیمارى جنسى بود و با سوسک خودرا تسکین مى داد.

   جالب این است که «ابن ابى الحدید» بعد از ذکر این داستانها مى گوید : «به گمان من امام (علیه السلام) از انتخاب این تعبیر براى «حجّاج» نظر دیگرى داشته و آن این که : عادت عرب بر این بوده، که وقتى مى خواستند به کسى احترام کنند او رابا کنیه هایى ذکر مى کردند که دلیل بر عظمت است و هنگامى که مى خواستند کسى را تحقیر نمایند او را با کنیه هایى یاد مى کردند که دلیل بر حقارت است مانند کنیه «ابو الذّبّان» (صاحب مگسها) که براى «عبدالملک مروان» انتخاب شده زیرا دهانش بسیار بدبو بود که مگسها دور او جمع مى شدند (و یا به گفته بعضى حتى مگسها هم از او فرار مى کردند) و یا کنیه «ابو زنّه» (صاحب میمون) که براى «یزید بن معاویه» انتخاب شده و همچنین انتخاب کنیه «ابو وذحه» براى حجّاج، زیرا او به قدرى آلوده به گناهان بود که به گوسفند کثیفى شبیه بود که پشکل ها به دنباله او چسبیده است»(4).

* * *

   «شریف رضى»، در پایان این خطبه مى گوید : «الوذحة، الخنفساء وهذا القول یؤمى به إلى الحجّاج وله مع الوذحة حدیث لیس هذا موضع ذکره; «وذحه» به معنى سوسک آمده است و این تعبیر (امام) اشاره به حجّاج است و او با سوسک داستانى دارد که این جا جاى ذکر آن نیست».

* * *

نکته

حجّاج کیست ؟

   «حجّاج» یکى از سنگدل ترین و سفاک ترین مردان تاریخ جهان است، درباره جنایات او داستانهایى نوشته اند که هر خواننده اى را در وحشت فرو مى برد.

   او فرماندار «عبدالملک» در «کوفه» بود و «عبدالملک» پنجمین نفر، از خلفاى «بنى امیه» بود. در حالات «حجّاج» نوشته اند : او بسیار زشتو  کریه منظر بود، و علاوه بر کوتاهى قد و لاغرى و کج بودن پاها و ضعیف بودن چشمها و آبله گون بودن از جهات دیگرى نیز ناقص الخلقه بود، و شاید یکى از انگیزه هاى، سفّاکى و بى رحمى او همان عقده حقارتى بود که از این صفات براى او حاصل شده بود، تا آن جا که به گفته مورّخ معروف «مسعودى» در «مروج الذهب»، حجّاج خودش اعتراف مى کرد : بیشترین لذّت او در خون ریزى و انجام کارهایى است که دیگران انجام نمى دهند(5).

   او دو سال از طرف «عبدالملک» به امیرى «حجاز» (مکه و مدینه) منصوب شد، و در این مدت فجایع عظیمى به بار آورد از جمله ویران کردن خانه کعبه بود، و دیگر این که بر گردن گروهى از صحابه معروف پیامبر (صلى الله علیه وآله) مانند «جابر بن عبدالله انصارى»، «انس بن مالک» و «سهل ساعدى» و جمعى دیگر، داغ نهاد، به این بهانه که آنها در قتل «عثمان» شرکت داشتند، سپس «عبدالملک» او را به سوى عراق فرستاد و حکومت «بصره» و «کوفه» را به او سپرد. «مسعودى» مى نویسد : حجاج بیست سال فرمانروایى کرد. تعداد کسانى که در این مدت، با شمشیر وى یا زیر شکنجه جان دادند صد و بیست هزار نفر بود، و اینان غیر از کسانى هستند که در جنگ ها به دست او یا سربازانش کشته شدند.

   هنگام مرگ در زندان مشهور او، پنجاه هزار مرد و سى هزار زن بودند که شانزده هزار نفر آنها کاملاً برهنه و عریان بودند.

   او زنان و مردان را یکجا زندانى مى کرد و زندان هاى وى بدون سقف بود، از این رو زندانیان از گرماى تابستان و سرماى زمستان، سخت در عذاب بودند.

   به گفته «ابن جوزى»، اگر کسى از زندانیان به خاطر شدت گرماى آفتاب، به سایه دیوار پناه مى برد، نگهبانان او را با سنگ مى راندند; غذاى آنان نان جو مخلوط با نمک و مقدارى خاکستر بود، و کسانى که مدتى در آن جا زندانى بودند، چهره هایشان تغییر مى یافت و سیاه مى شدند به گونه اى که هنگامى که مادرى به سراغ فرزندش رفته بود او را نشناخت.

   شاید گویاترین سخن درباره «حجّاج» همان است که از «شعبى» نقل شده که مى گوید : «لَوْ اَخْرَجَتْ کُلُّ اُمَّة خَبِیْثَها وَفاسِقَها وَاَخْرَجْنَا الْحَجَّاجَ بِمُقَابِلَتِهِمْ لَغَلَبْنَاهُمْ; اگر هر امّتى خبیث ترین و فاسق ترین فرد خودرا مطرح کند و ما حجاج را در مقابل آنها بیاوریم بر آنان غلبه خواهیم کرد».

   مرگ حجاج هم به صورت بسیار عبرت انگیزى واقع شد، گرفتار بیمارى شدید درونى شد که از شدت آن فریاد مى کشید سرماى سختى بر بدن او چیره شده بود، به طورى که ظرفهاى مملوّ از آتش را در مقابل او مى گذاشتند و خودرا به قدرى به آنها نزدیک مى کرد که پوست بدنش مى سوخت ولى باز هم از شدت سرما مى لرزید.

   آرى ! او به آتش این جهان، قبل از آتش آخرت، گرفتار شد.

   او در سال 95 هجرى در سن 54 سالگى از دنیا رفت و راهى جهنم شد(6).

* * *

1. «ذّيال» از مادّه «ذيل» به معنى دامنه وآخر هر چيزى، گرفته شده وبه کسانى که دامان پيراهن يا قباى آنها بر زمين کشيده مى شد عرب، «ذيّال» مى گفت و از آن جا که اين کار، کار افراد
متکبّر بود واژه «ذيّال» به افراد متکبّر و خودخواه اطلاق مى شود. 2. «ميّال» از مادّه «ميل» به معنى انسان هوسباز است. 3. «وذحه» همان گونه که در متن خواهد آمد به معنى پشکل يا بول گوسفند است که به پشم او مى چسبد و همچنين به معنى سوسک آمده است ولى در بعضى کلمات «ابن ابى الحديد» آمده
که معنى دوّم در هيچ يک از لغات عرب ديده نشده، در حالى که مراجعه به متون لغت نشان مى دهد که بسيارى از ارباب لغت اين معنى را جزء معانى «وذحه» ذکر کرده اند. 4. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 7 ، صفحه 279. 5. مروج الذهب، جلد 3، صفحه 125.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری