احسن الحدیث

خطبه صد و نوزده، بخش اول

 

 فقال (علیه السلام) : مَا بَالُکُمْ أَمُخْرَسُونَ أَنْتُمْ ؟
فقال قوم منهم : یا أمیرالمؤمنین، إن سرت سرنا معک.
فقال (علیه السلام) : مَا بَالُکُمْ ! لاَ سُدِّدْتُمْ لِرُشْد ! وَلاَ هُدِیتُمْ لِقَصْد ! أَفِی مِثْلِ هذَا یَنْبَغِی لِی أَنْ أَخْرُجَ ؟ وَإنَّمَا یَخْرُجُ فِی مِثْلِ هذَا رَجُلٌ مِمَّنْ أَرْضَاهُ مِنْ شُجْعَانِکُمْ وَذَوِی بَأْسِکُمْ، وَلاَ یَنْبَغِی لِی أَنْ أَدَعَ الْجُنْدَ وَالْمِصْرَ وَبَیْتَ الْمَالِ وَجِبَایَةَ الاَْرْضِ، وَالْقَضَاءَ بَیْنَ الْمُسْلِمِینَ، وَالنَّظَرَ فِی حُقُوقِ الْمُطَالِبِینَ، ثُمَّ أَخْرُجَ فِی کَتِیبَة أَتْبَعُ أُخْرَى، أَتَقَلْقَلُ تَقَلْقُلَ الْقِدْحِ فِی الْجَفِیرِ الْفَارِغِ، وَإِنَّمَا أَنَا قُطْبُ الرَّحَا، تَدُورُ عَلَیَّ وَأَنَا بِمَکَانِی، فَإذَا فَارَقْتُهُ اسْتَحَارَ مَدَارُهَا، وَاضْطَرَبَ ثِفَالُهَا. هذَا لَعَمْرُ اللهِ الرَّأْیُ السُّوءُ
.

(امام(عليه السلام) ياران خودرا تشويق به جهاد و مقابله با غارتگران شام کرد، ولى آنها ساکت ماندند) فرمود : شما را چه مى شود ؟ مگر لال شده ايد ؟ ! (چرا جواب نمى دهيد ؟ !)
   گروهى عرض کردند : اى اميرمؤمنان ! اگر تو حرکت کنى، ما هم در رکابت خواهيم بود ! (امام (عليه السلام) از اين سخن برآشفت و) فرمود : شما را چه مى شود ؟ هرگز به راه راست موفق نشويد، و هيچ گاه به مقصد نرسيد ! آيا در چنين شرايطى سزاوار است من شخصاً (براى مقابله با گروهى از اشرار و غارتگران شام) حرکت کنم ؟ ! (نه) در اين موقع مى بايست مردى از شما که من از شجاعت و دلاوريش راضى باشم، (به سوى دشمن) حرکت کند، و شايسته نيست که لشکر و شهر و بيت المال و جمع آورى خراج و ماليات و قضاوت ميان مسلمين و نظارت بر حقوق مطالبه کنندگان را، رها سازم و با جمعى از لشکر، به دنبال جمع ديگرى خارج شوم، و همچون تيرى که در يک جعبه خالى قرار دارد از اين طرف به آن طرف بيفتم.
   من همچون قطب و محور سنگ آسيا هستم، که بايد در محل خود بمانم (و امور کشور اسلام به وسيله من گردش کند) هرگاه من ، (در اين شرايط) از مرکز خود دور شوم، مدار همه چيز به هم مى ريزد و نتيجه ها دگرگون مى شود.
   به خدا سوگند ! پيشنهاد شما، پيشنهاد بد و نادرستى است (که براى خاموش کردن آتش هر فتنه کوچک يا بزرگى من مستقيماً وارد عمل شوم و مرکز حکومت را خالى کنم)
.

 

بهانه جویان سست و نادان !

   هنگامى که به امام (علیه السلام) خبر رسید جمعى از غارتگران لشکرِ معاویه، به بعضى از مناطق مرزى هجوم آورده اند، مردم را جمع کرد و به آنها دستور حرکت و جهاد داد. امّا همان گونه که در بالا آمد، جمعیّت سکوت کردند و به نداى او لبیّک نگفتند; امام (علیه السلام) سخت ناراحت شد و فرمود : «شما را چه مى شود ؟ مگر لال شده اید ؟ (چرا جواب نمى گویید ؟)، گروهى عرض کردند : اى امیرمؤمنان ! اگر تو حرکت کنى ما هم در رکابت خواهیم بود» (فقال (علیه السلام) : مَا بَالُکُمْ أَمُخْرَسُونَ أَنْتُمْ ؟ فَقَالَ قَوْمٌ مِنْهُمْ : یا أمِیرَالمُؤْمِنَیِن ! إنْ سِرْتَ، سِرْنا مَعَکَ).

   امام (علیه السلام) از این بهانه جویى سخت برآشفت و : «فرمود : شما را چه مى شود ؟ هرگز به راه راست موفق نشوید، و هیچ گاه، به مقصد نرسید(1)، آیا در چنین شرایطى سزاوار است من شخصاً (براى مقابله با گروهى از اشرار و غارتگران شام) حرکت کنم ؟ (نه !) در این موقع مى بایست مردى از شما که من از شجاعت و دلاوریش راضى باشم (به سوى دشمن) حرکت کند» (فقال (علیه السلام) : مَا بَالُکُمْ ! لاَ سُدِّدْتُمْ(2) لِرُشْد ! وَلاَ هُدِیتُمْ لِقَصْد ! أَفِی مِثْلِ هذَا یَنْبَغِی لِی أَنْ أَخْرُجَ ؟ وَإنَّمَا یَخْرُجُ فِی مِثْلِ هذَا رَجُلٌ مِمَّنْ أَرْضَاهُ مِنْ شُجْعَانِکُمْ وَذَوِی بَأْسِکُمْ).

   در هیچ جاى دنیا، و در هیچ عصر و زمانى چنین نبوده که رهبر یک قوم و رییس یک کشور، در هر حادثه کوچکى و در ناآرامى هاى موضعى شخصاً به مقابله برخیزد. همیشه فرماندهى شجاع، با گروهى از وفاداران را براى خاموش کردن این گونه آتش ها، گسیل مى دارند. زیرا خالى کردن مرکز حکومت، ممکن است عوارض بسیار نامطلوبى داشته باشد.

   به همین دلیل امام (علیه السلام) در ادامه این سخن، مى فرماید : «براى من سزاوار نیست که لشکر و شهر وبیت المال و جمع آورى خراج و مالیات، و قضاوت میان مسلمانان و نظارت بر حقوق مطالبه کنندگان را رها سازم، و با جمعى از لشکر، به دنبال جمع دیگرى خارج شوم، و همچون تیرى که در یک جعبه خالى قرار دارد، از این طرف، به آن طرف بیفتم» (وَلاَ یَنْبَغِی لِی أَنْ أَدَعَ الْجُنْدَ وَالْمِصْرَ وَبَیْتَ الْمَالِ وَجِبَایَةَ الاَْرْضِ، وَالْقَضَاءَ بَیْنَ الْمُسْلِمِینَ، وَالنَّظَرَ فِی حُقُوقِالْمُطَالِبِینَ، ثُمَّ أَخْرُجَ فِی کَتِیبَة(3) أَتْبَعُ أُخْرَى، أَتَقَلْقَلُ تَقَلْقُلَ(4) الْقِدْحِ(5)فِی الْجَفِیرِ(6) الْفَارِغِ(7)).

   امام (علیه السلام) در این گفتار کوتاه، به شش بخش از وظایف مهمِ رییس حکومت اشاره کرده که اگر مرکز حکومتش را رها کند، همه آنها با نابسامانى روبه رو مى شود : نظارت بر امور لشکر، پاسدارى مرکز حکومت، حفظ بیت المال، جمع آورى خراج، داورى میان مسلمین و دفاع از حقوق مردم.

   بدیهى است تنها در مواردى که حادثه به قدرى بزرگ است که بدون خروج رییس حکومت نمى توان با آن مقابله کرد، جایز است از این مسائل مهم به طور موقت، صرف نظر کند و به مقابله با دشمن برخیزد.

   سیره پیامبر گرامى اسلام (صلى الله علیه وآله) نیز نشان مى دهد که آن حضرت فقط در «غزوات» مهم و سرنوشت ساز، شخصاً فرماندهى لشکر را بر عهد مى گرفت، و در جنگ هاى کوچکتر، فرمانده اى تعیین مى فرمود و پرچم به دست او مى داد و سفارش هاى لازم را مى کرد. و اکثر جنگ ها، در تاریخ اسلام به همین صورت انجام شده که نام آن «سریه» گذارده شده است. منتها اصحاب پیغمبر (صلى الله علیه وآله) در برابر او چنان گوش به فرمان بودند که هر دستورى را بى چون و چرا، اجرا مى کردند و احدى به خود اجازه نمى داد بگوید : «تا تو نیایى ما نمى رویم».

   درست است که با توجه به تقسیم کارهاى مملکت هر یک از این امور مسئوولى دارد، ولى نظارت رهبر و رییس بر آنها در پیشرفت این کارها بسیار مؤثر است.

   این منطق بسیار روشن، بلکه بدیهى است، ولى بهانه جویان سست و بى اراده، که مى خواستند به هر بهانه اى شده از مقابله با دشمن سرباز زنند، خروج خودرا مشروط به یک شرط کاملاً غیر منطقى، یا به تعبیر دیگر تعلیق بر محال مى کردند.

   باز امام (علیه السلام) در ادامه این سخن، تشبیه جالبى مى فرماید، مى گوید : «من فقط همچون قطب و محور سنگ آسیاب هستم، که باید در محلّ خود بمانم (و همه این امور به وسیله من گردش کند) هرگاه من (در این شرایط) از مرکز خود دور شوم مدار همه چیز به هم مى ریزد و نتیجه ها دگرگون مى شود) (وَإِنَّمَا أَنَا قُطْبُ الرَّحَا، تَدُورُ عَلَیَّ وَأَنَا بِمَکَانِی، فَإذَا فَارَقْتُهُ اسْتَحَارَ(8) مَدَارُهَا، وَاضْطَرَبَ ثِفَالُهَا(9)).

   در گذشته براى آرد کردن گندم و جو، از آسیاب هاى دستى، یا آبى و بادى استفاده مى کردند; ساختمان همه آنها ساده و روشن بود، سنگى در زیر قرار داشت که همیشه ثابت بود و سنگى در رو، که دائماً به وسیله نیروى دست، یا فشار آبى که از زیر آن عبور مى کرد، یا باد، حرکت مى نمود. در وسط این دو سنگ میله اى بود که سنگ بر محور آن مى چرخید و اگر میله مى شکست، سنگ از مسیر خود خارج مى شد و به کنارى مى افتاد. در ضمن براى این که آردها به راحتى جمع آورى شود، پوست یا پارچه بزرگى را زیر آسیاى دستى پهن مى کردند، تا هنگامى که آرد از میان دو سنگ بیرون مى آید، روى آن بریزد. هر گاه آن قطب و محور اصلى از میان مى رفت، آسیاب از حرکت مى ایستاد، و سنگ روى آن قطعه پوست و پارچه مى افتاد و نظم آن را به هم مى زد. این همان چیزى است که امام (علیه السلام) در جمله هاى فوق با عنوان «اسْتَحَارَ مَدَارُهَا، وَاضْطَرَبَ ثِفَالُهَا» اشاره به آن فرموده است.

   اضافه بر این، چیزى که سنگ رویین را در آسیاهاى آبى و بادى به حرکت درمى آورد، نیز همان محور و میله اى بود که در وسط سنگ قرار داشت که از پایین به میله بزرگترى متصل بود که آب از یک طرف بر آن مى ریخت، و آن را به حرکت درمى آورد. و به این ترتیب، میله وسط هم عامل حرکت و هم عامل نظم بود و رهبر، امام و پیشوا همین موقعیّت را دارد.

   و در پایان این بخش امام (علیه السلام) در یک نتیجه گیرى صریح مى فرماید : «بخدا سوگند ! این پیشنهادِ بد و نادرستى است ! (که من براى خاموش کردن آتش هر فتنه اى شخصاً برخیزم و به این سو و آن سو روم و مرکز حکومت را خالى کنم)» (هذَا لَعَمْرُ اللهِ الرَّأْیُ السُّوءُ).

   به یقین چنین پیشنهادى خطاست به گواهى راه و رسمى که همه مدیران و رؤساى حکومت، در زندگى خود داشته و دارند که جز در حوادث مهم، مرکز مدیریت و حکومت خودرا ترک نمى کنند.

* * *

 

1. در اين که آيا جمله بالا، جمله خبرى است و از وضع حال جمعيّت سُست و بى اراده کوفه خبر مى دهد، و مى گويد با راهى که در پيش گرفته اند، هرگز توفيقى در زندگى نخواهند يافت، و
يا اين که جمله انشايى است و نوعى نفرين درباره آنهاست در ميان شارحان نهج البلاغه گفتگوست ولى معنى دوّم مناسب تر به نظر مى رسد. 2. «سُدِّدْتُمْ» در اصل از «سدّ» گرفته شده که معنى آن معروف است و از آن جا که سدّ بناى محکمى است «تسديد» به معنى محکم کردن و استوار نمودن آمده است. 3. «کتيبة» به گروهى از لشکر گفته مى شود که به قول بعضى از ارباب لغت، عدد آنها بين صد تا هزار نفر بوده باشد. 4. «تقلقل»، به معنى حرکت کردن از سويى به سويى است. 5. «قدح»، به معنى چوبه تير، يا قطعه اى از چوب آمده است و گاه گفته اند : چوبه تير پيش از آن که تراشيده شود و پيکان به آن متصل کنند، «قدح» ناميده مى شود. 6. «جفير» ظرفى است که در کنار اسب مى بستند و چوب هاى تير را در آن مى نهادند و در فارسى به آن «ترکش» يا «تيردان» مى گفتند. 7. «فارغ» به معنى تهى و خالى است. 8. «استحار» از مادّه «تحير و حيرت» به معنى حيران شدن است وبه ابرهاى سنگينى گفته مى شود که باد آن را در مسير خاصى به حرکت درنياورده است گويى حيران و سرگردان باقى مانده است.
آخرین ویرایش در شنبه, 05 فروردين 1396 ساعت 05:39

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری