احسن الحدیث

خطبه صد و بیست و یک، بخش اول

 

هَذَا جَزَاءُ مَنْ تَرَکَ الْعُقدَةَ ! أَمَا وَاللهِ لَوْ أَنِّی حِینَ أَمَرْتُکُمْ بِهِ حَمَلْتُکُمْ عَلَى الْمَکْرُوهِ الَّذِی یَجْعَلُ اللهُ فِیهِ خَیْراً، فَإنِ اسْتَقَمْتُمْ هَدَیْتُکُمْ وَإنِ اعْوَجَجْتُمْ قَوَّمْتُکُمْ، وَإنْ أبَیْتُمْ تَدَارَکْتُکُمْ، لَکَانَتِ الْوُثقَى، وَلکِنْ بِمَنْ وَإلَى مَنْ ؟ أُرِیدُ أَنْ أُدَاوِیَ بِکُمْ وَأَنْتُمْ دَائِی، کَنَاقِشِ الشَّوْکَةِ بِالشَّوْکَةِ، وَهُوَ یَعْلَمُ أَنَّ ضَلْعَهَا مَعَهَا ! اللَّهُمَّ قَدْ مَلَّتْ أطِبَّاءُ هَذَا الدَّاءِ الدَّوِیِّ، وَکَلَّتِ النَّزْعَةُ بِأَشْطَانِ الرَّکِیِّ.

اين (گرفتارى ناشى از حکميّت که دامان شما را گرفته)، کيفر کسى است که «رأى صواب و پيمان اطاعت» را رها سازد. به خدا سوگند ! اگر هنگامى که من شما را دستور به قبول حکميّت (از روى ناچارى) دادم (به جاى آن) شما را وادار (به ادامه جهاد) مى کردم ـ کارى که خوشايندتان نبود، ولى خدا خير فراوانى در آن قرار مى داد ـ و در اين حال اگر شما در مسير حق گام برمى داشتيد هدايتتان مى کردم، و اگر منحرف مى شديد شما را به راه، باز مى گرداندم، اگر گروهى از شما خوددارى مى کردند کسان ديگرى را به جاى آنها مى گماردم، اين کار صحيح و اساسى بود، ولى (افسوس که تسليم فرمان من نبوديد)، من با کمک چه کسى مى جنگيدم ؟ وبه که اعتماد مى کردم ؟ من مى خواهم به وسيله شما دردم را درمان کنم در حالى که شما خود درد من هستيد. من در اين حال به کسى مى مانم، که مى خواهد خار را به وسيله خار، بيرون بياورد با اين که مى داند خار همچون خار است.
   خداوندا ! طبيبان اين بيمارى سخت و جانکاه، خسته شده اند، و کِشندگان آب از چاه (براى آبيارى اين زمين بى حاصل) درمانده گشته اند
.

 

مى خواستم درمان من باشید، ولى درد من هستید !

   امام (علیه السلام) در پاسخ ایرادکننده بالا جواب دندان شکنى مى گوید. مى فرماید : «این (گرفتارى و بدبختى ناشى از حکمیّت که دامان شما را گرفته) کیفر کسى است که رأى صواب را رها سازد» (هَذَا جَزَاءُ مَنْ تَرَکَ الْعُقدَةَ(1)).

   من به شما فریاد زدم که جنگ را در مرحله حساس رها نکنید، ادامه دهید که پیروزى نزدیک است !، ولى شما این رأى صواب را رها کرده، تسلیم حیله هاى ناصواب «عمروعاص» شدید، و اصرار به قبول حکمیّت کردید و همان گونه که امام (علیه السلام) در خطبه بعد فرموده : این حیله کارى بود که ظاهرش ایمان وباطنش کفر و نفاق بود.

   سپس مى افزاید : «به خدا سوگند اگر هنگامى که من شما را دستور به قبول حکمیّت (از روى ناچارى و اضطرار و اصرار جُهّال) دادم (به جاى آن) شما را وادار (به ادامه جهاد) مى کردم ـ کارى که خوشایندتان نبود ولى خدا خیر فراوانى در آن قرار مى داد ـ و در این حال اگر شما در مسیر حق گام برمى داشتید، هدایتتان مى کردم و اگر منحرف مى شدید شما را به راه باز مى گرداندم و اگر گروهى از شما خوددارى مى کردند کسان دیگرى را به جاى آنها مى گماردم (به هر حال اگر اطاعت من در ادامه مبارزه مى کردید) این کار صحیح و محکمى بودولى (افسوس که تسلیم فرمان من نبودید) من با کمک چه کسى بجنگم ؟ و به که اعتماد کنم ؟» (أَمَا وَاللهِ لَوْ أَنِّی حِینَ أَمَرْتُکُمْ بِهِ حَمَلْتُکُمْ عَلَى الْمَکْرُوهِالَّذِی یَجْعَلُ اللهُ فِیهِ خَیْراً، فَإنِ اسْتَقَمْتُمْ هَدَیْتُکُمْ وَإنِ اعْوَجَجْتُمْ قَوَّمْتُکُمْ، وَإنْ أبَیْتُمْ تَدَارَکْتُکُمْ، لَکَانَتِ الْوُثقَى، وَلکِنْ بِمَنْ وَإلَى مَنْ ؟).

   امام (علیه السلام) با این پاسخ گویا این حقیقت را بیان مى کند که نیّت اصلى من، ادامه جهاد تا پیروزى بود به خصوص این که ما در آستانه پیروزى قرار داشتیم و من با تمام قوت و قدرت، حاضر به ادامه این راه بودم و لذا شما را از حکمیّت نهى کردم ولى شما افراد ضعیف الاراده وعصیانگر و نافرمان، حاضر به انجام این کار نبودید بنابراین، من چاره اى جز قبول حکمیّت نداشتم و اکنون شما فراموشکاران برگشته اید و به من ایراد مى کنید.

   سپس در ادامه این سخن، تعبیر جالبى دارد مى فرماید : «(عجبا !) من مى خواهم به وسیله شما دردم را درمان کنم، در حالى که شما خود، درد منید. من در این حال به کسى مى مانم که مى خواهد خار را به وسیله خار بیرون بیاورد با این که مى داند خار همچون خار است» (أُرِیدُ أَنْ أُدَاوِیَ بِکُمْ وَأَنْتُمْ دَائِی، کَنَاقِشِ الشَّوْکَةِ بِالشَّوْکَةِ، وَهُوَ یَعْلَمُ أَنَّ ضَلْعَهَا(2) مَعَهَا !)

   این تشبیه که از ضرب المثل معروفى گرفته شده، تشبیه بسیار دقیق و گویایى است، معمولاً هنگامى که خار، در پا مى نشیند آن را به وسیله سوزن یا منقاش، آهسته بیرون مى آورند حال اگر بخواهند آن را به وسیله خار دیگرى بیرون آورند به احتمال قوى خار دوّم نیز در پاى مى نشیند و مى شکند و مشکل افزون مى شود و این به صورت ضرب المثل در میان عرب در آمده که مى گویند :

«کَنَاقِشِ الشَّوْکَةِ بِالشَّوْکَةِ، وَهُوَ یَعْلَمُ أَنَّ ضَلْعَهَا مَعَهَا»، این ضرب المثل را درباره کسى به کار مى برند که مثلاً مى خواهد کسى را براى رفع اختلاف میان او و دیگرى، حکم و داور کند، در حالى که آن شخص تمایل به دشمن او دارد و کار را پیچیده تر مى کند.

   منظور امام (علیه السلام) این است که من مى خواهم عصیان گران شام را به وسیله شما دفع کنم در حالى که شما خود در زمره عصیانگران هستید.

   به هر حال این تعبیرات دردآلود و رنج آور، نشان مى دهد که امام (علیه السلام) در چه شرایط سختى قرار داشته است، اگر فرمان حمله مى داده مخالفت مى کردند و مى گفتند : داورى قرآن را بپذیرید، اگر مسأله داورى را مطرح مى فرموده، ایراد مى کردند که : چرا تسلیم دشمن شدید ؟

   هر کدام نوایى مى نواختند و هر یک هوا و هوسى در سرمى پروراندند، وکار به جایى رسید که آگاه ترین و مدبرترین پیشوایان جهان، بعد از پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله)را به ضعف تدبیر متهم نمودند، و این نبود مگر به خاطر گروهى از پیروان ضعیف و ناتوان و ناصالح.

   چرا و چگونه این چنین شد ؟ گویى خدا مى خواهد با این رهبر بزرگ همگان را بیازماید.

   و در پایان این بخش امام (علیه السلام)، شکایت به درگاه خدا مى برد و عرض حاجت به پیشگاه او مى کند، عرضه مى دارد : «خداوندا ! طبیبان این درد سخت و جانکاه، خسته شده اند و کشندگان آب از چاه (براى آبیارى این زمین بى حاصل) درمانده گشته اند» (اللَّهُمَّ قَدْ مَلَّتْ أطِبَّاءُ هَذَا الدَّاءِ الدَّوِیِّ(3)، وَکَلَّتِ(4)النَّزْعَةُ(5) بِأَشْطَانِ(6)  الرَّکِیِّ(7) ).

   چه تعبیر گویا و رسا و در عین حال سوزناکى ! هنگامى که بیمارى سخت ولاعلاجى در جان کسى مى ریزد و طبیب حاذق هر دارویى مى دهد بیمار جواب مثبتى به آن دارو نمى دهد، سخت خسته و ملول مى شود، همچنین کشاورزانى که با زحمت و تلاش فراوان از چاه هاى عمیق آب مى کشند و به زمین نامستعدّى مى ریزند که هیچ حاصلى نمى دهد سخت وامانده مى شوند و همین گونه است حال رهبر و پیشواى مدیر و مدبّرى همچون على بن ابى طالب (علیه السلام) که گرفتار گروهى جاهل، کوته بین، ضعیف الاراده وضعیف الایمان مى گردد.

   در حدیثى از امام صادق (علیه السلام) مى خوانیم که «عیسى بن مریم» چنین گفت : «داوَیْتُ الْمَرْضَى فَشَفَیْتُهُم بإذْنِ اللهِ وَاَبْرَاْتُ الاَْکْمَهُ وَاْلاَبْرَصَ بِإذِنِ اللهِ وَعَالَجْتُ الْمَوْتَى فَاحْیَیْتُهُمْ بِإذِنِ اللهِ وَعَالَجْتُ اْلاَحْمَقَ فَلَمْ أَقْدِرْ عَلَى إصْلاحِهِ; من بیماران را مداوا کردم و به اذن خدا آنها را شفا دادم، نابیناى مادرزاد و گرفتار بیمارى برص را به اذن خدا بهبودى بخشیدم; مردگان را به فرمان خدا زنده کردم، ولى خواستم احمق را معالجه کنم نتوانستم»(8).

* * *

1. «عقده» در اصل به معناى گره است و در اين جا به معناى رأى صحيح و پيمان بر اطاعت است. 
2. «ضلع» از مادّه «ضلع» (بر وزن سبب) به معناى تمايل پيدا کردن به چيزى گرفته شده، و در اين جا به معناى همسان و همانند است. 
3. «داء دوى» به معناى بيمارى شديد است.
4. «کلّت» از مادّه «کلول» (بر وزن ملول) به معناى ضعف و ناتوانى گرفته شده است. 
5. «نزعه» از مادّه «نزع» (بر وزن نذر) به معناى کشيدن يا برکندن است و «نزعه» جمع نازع به معناى کِشنده است.
6. «اشطان» جمع «شطن» (بر وزن وطن) به معناى طناب طولانى است که با آن از چاه آب مى کشند.
7. «رکى» جمع «رکيّه» به معناى چاه آب است.
8. بحار الأنوار، جلد 14، صفحه 323، حديث 36.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری