احسن الحدیث

خطبه صد و بیست و چهار ، بخش اول

 

فَقَدِّمُوا الدَّارِعَ، وَأَخِّرُوا الْحَاسِرَ، وَعَضُّوا عَلَى الاَْضْرَاسِ، فَإِنَّهُ أَنْبَى لِلسُّیُوفِ عَنِ الْهَامِ; وَالْتَوُوا فِی أَطْرَافِ الرِّمَاحِ، فَإنّهُ أَمْوَرُ لِلاَْسِنَّةِ; وَغُضُّوا الاَْبْصَارَ فَإنَّهُ أَرْبَطُ لِلْجَأْشِ، وَأَسْکَنُ لِلْقُلْوبِ; وَأَمِیتُوا الاَْصْوَاتَ، فَإِنَّهُ أَطْرَدُ لِلْفَشَلِ. وَرَایَتَکُمْ فَلاَ تُمِیلُوهَا وَلاَ تُخِلُّوهَا، وَلاَ تَجْعَلُوهَا إلاَّ بِأَیْدِی شُجْعَانِکُمْ، وَالمَانِعِینَ الذِّمَارَ مِنْکُمْ، فَإنَّ الصَّابِرِینَ عَلَى نُزُولِ الْحَقَائِقِ هُمُ الَّذِینَ یَحُفُّونَ برَایَاتِهمْ، وَیَکْتَنِفُونَهَا : حفَافَیْهَا، وَوَرَاءَها، وَأَمَامَها; لاَ یَتَأَخَّرُونَ عَنْهَا فَیُسْلِمُوهَا، وَلاَ یَتَقَدَّمُونَ عَلََیْهَا فَیُفْرِدُوهَا. أجْزَأَ امْرُؤٌ قِرْنَهُ، وَآسَى أخَاهُ بِنَفْسِهِ، وَلَمْ یَکِلْ قِرْنَهُ إلَى أَخِیهِ فَیَجْتَمِعَ عَلَیْهِ قِرْنُهُ وَقِرْنُ أخِیهِ.

(در ميدان نبرد) کسانى را که زره بر تن دارند پيشاپيش صفوف قرار دهيد و آنها که زره ندارند پشت سر آنان قرار گيرند، دندانها را روى هم بفشاريد که اين کار تأثير شمشير را بر سر کمتر مى کند.
   و در برابر نيزه هاى دشمن در پيچ و خم باشيد که براى منحرف کردن نيزه ها مؤثرتر است.
   نگاه چشمها را پايين بياوريد (و به انبوه و آخر دشمن نگاه نکنيد) چرا که براى قوّت و قدرت قلب، بهتر و مايه آرامش بيشتر دل هاست. صدها را خاموش کنيد (و کمتر سخن بگوييد) چرا که سستى را دور مى سازد.
   از پرچم خود به خوبى پاسدارى کنيد و آن را به اين طرف و آن طرف مايل نسازيد و اطراف آن را خالى نکنيد و جز به دست دلاوران و مدافعان سرسخت خود، نسپاريد، زيرا آنان که در حوادث سخت در برابر مشکلات ايستادگى مى کنند همانها هستند که از پرچمشان به خوبى پاسدارى مى نمايند، گرداگرد آن را مى گيرند و از چپ و راست و از پيش و پس مراقب آن هستند، نه از آن عقب مى مانند که تسليم دشمنش کنند و نه از آن پيشى مى گيرند که رهايش سازند.
   هر کس بايد در برابر حريف خود بايستد و با برادر هم رزمش مواسات کند و هرگز حريف خودرا به او وامگذارد که او در برابر دو حريف قرار گيرد حريف خودش و حريف برادرش
.

 

شرح و تفسیر

آموزش فنون جنگ ـ هفت دستور مهم !

   به گفته بعضى از محدّثان بزرگ این خطبه سرآغازى به این شرح داشته است : «إنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ دَلَّکُمْ عَلَى تِجارَة تُنْجِیکُمْ مِنْ عَذابِ ألیْمِ وَتُشْفِی بِکُمْ عَلَى الْخَیْرِ الإیْمَانُ باللهِ وَالْجِهَادُ فِی سَبِیْلِ اللهِ وَجَعَلَ ثَوابَهُ مَغْفِرَةً لِلذنبِ وَمَسْاکِنَ طَیِّبَة فِی جَنّاتِ عَدْن وَقَالَ عَزَّوَجَلَّ إنَّ اللهَ یُحِبُّ الَّذِیْنَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبْیِلهِ صَفّاً کَاَنَّهُمْ بُنْیَانٌ مَرْصُوصٌ فَسَوُّوا صُفُوفَکُمْ کَالْبُنْیانِ الْمَرْصُوصِ فَقَدِّمُوا الدّارِعَ...;

   خداوند متعال شما را به تجارتى دعوت کرده است که سبب نجاتتان از عذاب دردناک الهى و نزدیک شدن به خیر و سعادت مى گردد و آن عبارت است از «ایمان به خدا» و«جهاد» در راهش و پاداش آن را آمرزش گناهان و قصرها و مسکن هایى پاکیزه در بهشت جاویدان قرار داده است و نیز فرموده : خداوند کسانى را دوست مى دارد که در راه او پیکار مى کنند در صفى، همچون بنیانى آهنین بنابراین صفوف خودرا مرتب کنید همچون بنیانى آهنین و آنها را که زره  به تن دارند مقدّم دارید...»(1).

   سپس در ادامه این سخن به هفت دستور مهم جنگى اشاره مى فرماید; دستوراتى که مى تواند ضایعات را به حدّ اقل برساند و پیروزیها را به حدّ أکثر.

   نخست مى فرماید : «کسانى را که زره بر تن دارند پیشاپیش (صفوف) قرار دهید و آنها که زره ندارند پشت سر آنان قرار گیرند» (فَقَدِّمُوا الدَّارِعَ(2)وَأَخِّرُوا الْحَاسِرَ(3)).

   بدیهى است آنها که زره بر تن دارند آسیب کمترى از تیر و نیزه و شمشیر مى بینند و به همین دلیل، سلطه دشمن بر آنها کمتر خواهد بود و گروه بى زره مى توانند از پشت سر آنها به حملات خود ادامه دهند.

   از این تعبیر، استفاده مى شود که گروهى در میدان جنگ زره نداشتند یا به خاطر کمبودها و مشکلات جامعه اسلامى و یا به خاطر این که پوشیدن زره براى بعضى سخت و سنگین و مانع تحرّک بوده و زره را افراد نیرومندتر مى پوشیدند.

   در دوّمین دستور مى فرماید : «دندانها را روى هم بفشارید که این کار تأثیر شمشیر را بر سر کمتر مى کند» (وَعَضُّوا عَلَى الاَْضْرَاسِ(4). فَإنَّهُ أَنْبَى(5)لِلسُّیُوفِ عَنِ الْهَامِ(6) ).

   همان گونه که در شرح خطبه یازدهم گفتیم این خطبه دو فایده دارد، نخست این که : ترس و وحشت را زایل مى کند یا به حدّ اقل مى رساند از همین رو انسان هنگامى که از ترس مى لرزد اگر دندانها را محکم بر هم بفشارد لزرش او کمتر یا ساکت مى شود، دیگر این که استخوانهاى سر را محکم نگه مى دارد و در برابر ضربات دشمن آسیب کمترى مى بیند.

   در سوّمین دستور مى فرماید : «در برابر نیزه هاى دشمن در پیچ و خم باشید چرا که براى منحرف کردن نیزه ها مؤثّرتر است» (وَالْتَوُوا(7) فِی أَطْرَافِ الرِّمَاحِ. فَإنّهُ أَمْوَرُ(8) لِلاَْسِنَّةِ).

   این دستور شبیه چیزى است که امروز مى گویند : هنگامى که کسى مى خواهد به سوى شما تیراندازى کند به چپ و راست حرکت کنید و به اصطلاح به صورت «زیگ زاگ» جاى خودرا پیوسته تغییر دهید تا دشمن نتواند درست نشانه گیرى کند.

   قابل توجه این که بعضى از شارحان «نهج البلاغه» چنین پنداشته اند که منظور استفاده از پیچ و خم خوردن، هنگام حمله با نیزه به دشمن است که فشار نیزه را بر بدن دشمن بیشتر مى کند ولى با توجه به این که دستورات قبل از این دستور و بعد از این دستور فنون دفاع را بیان مى کند معنى اوّل بسیار مناسب تر است، مخصوصاً تعبیر به «فى» چندان تناسبى با معنى دوّم ندارد و تعبیر به «امور» از مادّه «مور» به معنى اضطراب نیز تناسب با همین معنا دارد (دقّت بفرمایید).

   در چهارمین دستور مى فرماید : «نگاه چشمها را پایین بیاورید (و به انبوه و آخر لشکر دشمن نگاه نکنید) چرا که براى قوت و قدرت قلب بهتر و مایه آرامش بیشتر دل هاست» (وَغُضُّوا الاَْبْصَارَ فَإنَّهُ أَرْبَطُ لِلْجَأْشِ(9)، وَأَسْکَنُ لِلْقُلْوبِ).

   این دستور، بر خلاف دستورات پیش جنبه روانى دارد و مى دانیم هر قدر روحیه سربازان در سطح بالاترى باشد، امید به پیروزى بیشتر است به همین دلیل امام (علیه السلام) بارها بر این معنى تأکید مى فرمود، که نمونه هاى آن در خطبه هاى 11 و 66 گذشت.

   در پنجمین دستور مى فرماید : «صداها را خاموش کنید (و کمتر سخن بگویید) چرا که سستى را دور مى سازد» (وَأَمِیتُوا الاَْصْوَاتَ. فَإِنَّهُ أَطْرَدُ لِلْفَشَلِ).

   بدیهى است هنگامى که انسان مشغول سخن گفتن شود بخشى از نیروى فکرى و همچنین بخشى از نیروى جسمانى او در این راه مصرف مى شود و از تمرکز فکر و توجّه به حملات حساب شده دشمن مى کاهد.

   به همین دلیل دشمنان خاموش و بى سروصدا خطرناک تر به نظر مى رسند و لذا در ارتباط با جنگ «بدر» مى خوانیم : هنگامى که سپاه اسلام، در برابر سپاه کفر، قرار گرفت لشکر قریش از کمى نفرات لشکر اسلام تعجب کردند و فکر کردند لشکر بیش از آن است که مى بینند و احتمالاً در پشت تپه ها پنهان شده اند که در موقع حساس وارد عمل شوند، لذا «عمیر بن وهب» را فرستادند که اطراف میدان را جستجو کند «عمیر» سوار اسب شد و در گرداگرد بیابان به جستجو پرداخت ، چیزى ندید، به سوى لشکرگاه برگشت و گفت : سپاه اسلام، همین جمعیّتى که در حدود سیصد نفرند مى باشند و کمینى ندارند ولى چنانقیافه هایى دیدم که گمان مى کنم شتران آنها براى ما مرگ و نابودى همراه دارند و زهر کشنده در بار دارند سپس افزود :« اَمّا تَرَوْنَهُمْ خُرْساً لاَ یَتَکلَّمُونَ یَتَلَمَّذُوْنَ تَلَمُّذَ الاَفاعِیّ مَالَهُمْ مَلْجأٌ إلاّ سُیُوفُهُمْ وَمَا أراهُمْ یُوَلُّونَ حَتّى یُقْتَلُوا وَلاَ یُقْتَلُونَ حَتّى یَقْتُلُوا بِعَدَدِهِمْ; آیا نمى بینید که آنها خاموشند و سخن نمى گویند و همچون افعیان خاموش، زبان در اطراف دهان مى گردانند آنها پناهگاهى جز شمشیرها ندارند و هرگز پشت به جنگ نمى کنند، مى ایستند تا کشته شوند و کشته نمى شوند تا به شمار خود از دشمن بکشند».

   سپس افزود : «درست در اطراف این مطلب دقت کنید که جنگ با آنها کار آسانى نیست»(10).

   در ششمین دستور مى فرماید : «از پرچم خود به خوبى پاسدارى کنید و آن را به این طرف و آن طرف مایل نسازید و اطراف آن را خالى نگذارید و جز به دست دلاوران و مدافعان سرسخت خود نسپارید» (وَرَایَتَکُمْ فَلاَ تُمِیلُوهَا وَلاَ تُخِلُّوهَا(11)، وَلاَ تَجْعَلُوهَا إلاَّ بِأَیْدِی شُجْعَانِکُمْ. وَالمَانِعِینَ الذِّمَارَ(12)مِنْکُمْ).

   سپس با یک استدلال منطقى این سخن را تکمیل مى فرماید، مى گوید : «زیرا آنان که در حوادث سخت در برابر مشکلات (میدان نبرد) ایستادگى مى کنند همانها هستند که از پرچمشان به خوبى پاسدارى مى نمایند، گرداگرد آن را مى گیرند و از چپ و راست، و از پس و پیش، مراقب آن هستند، نه از آن عقب مى مانند که تسلیم دشمنش کنند و نه از آن پیشى مى گیرند که رهایش سازند !» (فَإنَّ الصَّابِرِینَ عَلَى نُزُولِ الْحَقَائِقِ(13) هُمُ الَّذِینَ یَحُفُّونَ برَایَاتِهمْ، وَیَکْتَنِفُونَهَا; حفَافَیْهَا(14)، وَوَرَاءَها، وَأَمَامَها; لاَ یَتَأَخَّرُونَ عَنْهَا فَیُسْلِمُوهَا، وَلاَ یَتَقَدَّمُونَ عَلََیْهَا فَیُفْرِدُوهَا).

   در زمانهاى پیشین، پرچم در میدان جنگ، نقش بسیار مهمى داشت چرا که سبب ارتباط و بهم پیوستن صفوف بود، و هنگامى که جنگجویان در اطراف و وسط میدان به نبرد مى پرداختند در مواقع لزوم به سوى پرچم گرد مى آمدند تا صفوف خودرا ترمیم کنند و به حملات مجدّد بپردازند، اگر پرچم سقوط مى کرد لشکر سرگردان مى شد و گاه متلاشى مى گشت، به همین دلیل طرف مقابل همیشه سعى داشت پرچم را به روى خاک بیفکند و مدافعان پرچم، با جان و دل از آن حمایت مى کردند و سقوط پرچم دلیل بر شکست بود، و در یک جمله برپایى پرچم نشانه قدرت و سبب قوت قلب جنگجویان و حلقه اتصال آنها به یکدیگر بود، و دستورات فرماندهى در کنار پرچم صادر مى شد.

   از همین رو امام (علیه السلام) مؤکدترین دستورات را براى حفظ پرچم در جمله هاى بالا داده است، از یکسو مى فرماید : محل پرچم باید ثابت باشد و پاسداران آن شجاعترین افراد باشند و از سوى دیگر توصیه مى کند که پاسداران پرچم هرگز آن را تنها نگذارند و از تمام اطراف مراقب آن باشند، نه پیشى بگیرند، و نه از آن عقب بیفتند، و این سنبل اقتدار و عظمت را از جان و دل نگهدارى کنند.

   در داستان معروف جنگ «خیبر» که ده ها روایت درباره آن در کتب شیعه و اهل سنت نقل شده مى خوانیم که روز اوّل پیغمبر (صلى الله علیه وآله) پرچم را به دست «ابو بکر» داد او رفت و موفّق به فتح قلعه هاى محکم خیبر نشد، روز دوّم به دست «عمر» داد باز توفیقى نصیب لشکر اسلام نگردید، در آن هنگام پیامبر (صلى الله علیه وآله)فرمود : «لاَُعْطِیَنَّ الرّایَةَ غَداً رَجُلاً یُحِبُّ اللهَ وَرَسُولَهُ وَیُحِبُّهُ اللهُ وَرَسُولُهُ کَرّارٌ غَیْرُ فَرّار یَفْتَحُ اللهُ عَلَیْهِ; فردا پرچم را به دست مردى مى سپارم که خدا و رسولش را دوست مى دارد و خدا و رسولش نیز او را دوست مى دارند مردى که پیوسته به دشمن حمله مى کند و هرگز فرار نمى کند و خداوند این قلعه هاى «خیبر» را به دست او مى گشاید»(15).

   فردا صبح که شد گردنها از هر سو کشیده شد که آن شخص کیست و هر کسى (از شجاعان) آرزو مى کرد اى کاش ! پیامبر (صلى الله علیه وآله) پرچم به او بسپارد ولى رسول خدا (صلى الله علیه وآله) على (علیه السلام) را صدا زد و پرچم را به او سپرد و در همان روز تمام قلعه هاى «خیبر» گشوده شد و خیبریان بعد از جنگ نمایان على (علیه السلام)، ولشکر اسلام تسلیم شدند.

   این دلالت بر نهایت اهمیّت نقش پرچم و پرچمدار در جنگهاى آن زمان دارد.

   در عصر خود على (علیه السلام) نیز این معنى تکرار شد که «مالک اشتر» پرچمدار لشکر امیرمؤمنان على (علیه السلام) مى خواست پرچم را به دست یکى از شجاعان بسپارد و خودش وارد کارزار شود، پرچم را به «حارث بن همام نخعى» که مرد شجاعى بود سپرد و به او چنین گفت : من مى دانم که تو تا پاى جان ایستاده اى و اگر این صفت را در تو نمى دیدم پرچم را از تو مى گرفتم و این افتخار را نصیب تو نمى کردم، او هم در جواب گفت : «به خدا سوگند اى مالک من امروز تو را خوشحال خواهم کرد یا به شهادت نایل مى شوم»(16).

   سپس امام (علیه السلام) در هفتمین و آخرین دستور اشاره به یکى دیگر از تاکتیکهاى جنگ آن روز کرده مى فرماید : «هر کس باید در برابر حریف خود بایستد و با برادر هم رزمش مواسات کند و هرگز حریف خودرا به او وامگذارد که او در برابر دو حریف قرار گیرد، حریف خودش و حریف برادرش !» (أجْزَأَ امْرُؤٌ قِرْنَهُ(17)، وَآسَى(18) أخَاهُ بِنَفْسِهِ، وَلَمْ یَکِلْ قِرْنَهُ إلَى أَخِیهِ فَیَجْتَمِعَ عَلَیْهِ قِرْنُهُ وَقِرْنُ أخِیهِ).

   مفهوم دقیق این سخن هنگامى آشکار مى شود که وضع جنگهاى آن زمان را بخوبى بدانیم در آن زمان جنگ به سه صورت، انجام مى شد (و حتى گاهى در یک میدان هر سه صورت تحقق مى یافت).

   نخست : این که یکى از شجاعان لشکر به وسط میدان مى آمد و از شجاع دیگرى از لشکر دشمن دعوت به مبارزه مى کرد و این دو با هم مى جنگیدند تا یکى از دو نفر از پاى درآید.

   و گاه چند نفر به میدان مى آمدند و هر کدام در برابر حریفى قرار مى گرفتند و به همان صورت پیکار شروع مى شد.

   و گاه جنگ مغلوبه و به اصطلاح تن به تن مى شد و هر دو لشکر به هم مى ریختند.

   البتّه نوع چهارمى هم وجود داشت که جنگ ناجوانمردانه شمرده مى شد و آن این که : گروهى بر سر یک نفر مى ریختند و او را از هر طرف زیر ضربات خود قرار مى دادند.

   جمله بالا ظاهراً اشاره به همان قسم دوّم است که چند نفر جنگجو در مقابل چند حریف قرار مى گرفتند در این صورت نباید هیچ یک حریف خود را به دیگرى واگذارد، بلکه هر کدام باید به حریف خود بپردازد و مواسات و مساوات را برقرار سازند.

   از این دستورات هفتگانه به خوبى استفاده مى شود که مدیریت امام (علیه السلام) در مسأله جنگ، تا چه حدّ حساب شده بود که یاران و سربازان خودرا پیش از جنگ با دقیق ترین فنون جنگ آن روز آشنا مى ساخت.

* * *

1. کافى، جلد 5، صفحه 39، حديث 4.
2. «دارع» به معنى کسى است که زره پوشيده، از مادّه «درع» (بر وزن فعل) به معنى زره گرفته شده است.
3. «حاسر» به معنى کسى است زره ندارد از مادّه «حسر» (بر وزن عصر) به معنى برهنگى گرفته شده است.
4. «اضراس» جمع «ضرس» (بر وزن حرص) گاه به معنى دندان و گاه به معنى خصوص دندانهاى آسيابى يا دندان عقل آمده است.
5. «انبى» از مادّه «نبو» (بر وزن عفو) به معنى کارگر نشدن و پيشرفت نکردن است.
6. «هام» جمع «هامه» (بر وزن قامه) به معنى سر انسان يا سر هر موجود ذى روحى است. 
7. «التووا» از مادّه «التواء» به معنى پيچيدن يا به اين طرف و آن طرف مايل شدن است.
8. «امور» از مادّه «مور» (بر وزن غور) که گاه به معنى جريان سريع و گاه به معنى رفت و آمد واضطراب و تموّج است گرفته شده، و در خطبه بالا معنى دوّم منظور است. 
9. دو واژه «أربط للجأش» در خطبه قبل تفسير شد. 
10. منتهى الآمال، جلد اوّل وقايع سال دوّم هجرى.
11. «لاتخلّوا» از مادّه «تخليه» گرفته شده که به معنى خالى کردن و رها نمودن است بنابراين صحيح آن است که «خ» در آن مفتوح باشد چرا که از باب تفعيل است.
12. «ذمار» (بر وزن فشار) به معنى چيزى است که بايد آن را حفظ کرد و پاسدارى نمود. 
13. «حقايق» جمع «حاقّه» (بر وزن جادّه) به معنى حادثه شديد و سخت است.
14. «حفافى» تثنيه «حفاف» (بر وزن کتاب) به معنى طرف چيزى است و «حفافيها» در اين جا اشاره به دو طرف پرچم است سمت راست و چپ. 
15. کامل ابن اثير، جلد 2، صفحه 219 و تفسير ثعلبى (مطابق نقل غايه المرام صفحه 467) و صحيح مسلم، جلد 4، کتاب فضائل الصحابه حديث 32 و صحيح بخارى، جلد 5،
صفحه 171 باب غزوه خيبر (البتّه در صحيح بخارى و مسلم فقط جمله اخير درباره على (عليه السلام) ذکر شده است). 16. شرح نهج البلاغه علامه تسترى، جلد 13، صفحه 558. 17. «قرن» به معنى هماورد و کسى که همطراز انسان در شجاعت در ميدان نبرد و گاه به هر کسى که همطراز باشد قرن گفته مى شود و در اصل از واژه «قرن» به فتح قاف و
اقتران گرفته شده که به معنى نزديک شدن دو چيز يا چند چيز به يکديگر است و زمان طولانى را از اين جهت قرن مى گويند که گروهى از نسلها در آن در کنار يکديگر قرار مى گيرند. 18. «آسى» از مادّه «وسى» (بر وزن مشى) به معنى کمک کردن....

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری