احسن الحدیث

خطبه صد و بیست و پنج، بخش اول

 

  إنَّا لَمْ نُحَکِّمِ الرِّجَالَ، وَإنَّمَا حَکَّمْنَا الْقُرْآنَ. هذَا الْقُرْآنُ إنَّمَا هُوَ خَطٌّ مَسْتُورٌ بَیْنَ الدَّفَّتَیْنِ، لاَ یَنْطِقُ بِلِسَان، وَلاَ بُدَّ لَهُ مِنْ تَرْجُمَان. وَإنَّمَا یَنْطِقُ عَنْهُ الرِّجَالُ. وَلَمَّا دَعَانَا الْقَوْمُ إلَى أَنْ نُحَکِّمَ بَیْنَنَا الْقُرْآنَ لَمْ نَکُنِ الْفَرِیقَ الْمُتَوَلِّیَ عَنْ کِتَابِ اللهِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى، وَقَدْ قَالَ اللهُ سُبْحَانَهُ : (فَإنْ تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْء فَرُدُّوهُ إلَى اللهِ والرَّسُولِ)فَرَدُّهُ إلى اللهِ أَنْ نَحْکُمَ بِکِتَابِهِ، وَرَدُّهُ إلَى الرَّسُولِ أَنْ نَأْخُذَ بِسُنَّتِهِ; فَإذَا حُکِمَ بِالصِّدْقِ فِی کِتَابِ اللهِ، فَنَحْنُ أَحَقُّ النَّاسِ بِهِ، وَإنْ حُکِمَ بِسُنَّةِ رَسُولِ اللهِ (صلى الله علیه وآله)، فَنَحْنُ أَحَقُّ النَّاسِ وَأَوْلاَهُمْ بِهَا.

ما افراد را حَکَم قرار نداديم، بلکه فقط قرآن را به «حکميّت» برگزيديم، ولى قرآن خطوطى است که در ميان دو جلد قرار گرفته و سخن نمى گويد، بلکه نيازمند به ترجمان است، و تنها انسانها(ى آگاه و قرآن شناس) مى توانند از آن سخن بگويند (بنابراين) هنگامى که آن قوم (شاميان) ما را دعوت کردند که قرآن ميان ما و آنها حکم باشد ما گروهى نبوديم که به کتاب خداوند سبحان، پشت کنيم در حالى که مى فرمايد : «اگر در چيزى اختلاف کرديد آن را به خدا و رسولش باز گردانيد» (و از آنها نظر بخواهيد) باز گرداندن به خدا، اين است که به کتابش حکم کنيم و ارجاع به رسول الله (صلى الله عليه وآله) اين است که به سنتش عمل نماييم، و اگر درباره کتاب خدا، به درستى حکم شود ما سزاوارترين مردم به پذيرش آن هستيم و اگر به سنت پيامبر (صلى الله عليه وآله) حکم شود ما نيز از همه (پيشگام تر و) شايسته تر و سزاوارتريم که به سنت او عمل نماييم.

 

پاسخ به بهانه جویان خوارج

   همان گونه که در بالا آمد، این خطبه در پاسخ کسانى ایراد شده است که به مسأله پذیرش حکمیّت از امام (علیه السلام) خرده مى گرفتند و اساس گفتار آنها این بود : چرا شما حکمیّت دو نفر را در این مسأله مهم دینى، پذیرفتید ؟ در حالى که حکم فقط خداست و افراد عادى حق ندارند با فکر خود درباره وظایف دینى حکم کنند.

   امام (علیه السلام) در پاسخ آنها به نکته مهمى اشاره مى کند و مى فرماید : «ما افراد را حکم قرار ندادیم بلکه فقط قرآن را به حکمیّت انتخاب کردیم، ولى قرآن خطوطى است که در میان دو جلد قرار گرفته است و سخن نمى گوید، بلکه نیازمند به ترجمان است، و تنها انسانها مى توانند از آن سخن بگویند (إنَّا لَمْ نُحَکِّمِ الرِّجَالَ، وَإنَّمَا حَکَّمْنَا الْقُرْآنَ. هذَا الْقُرْآنُ إنَّمَا هُوَ خَطٌّ مَسْتُورٌ(1)بَیْنَ  الدَّفَّتَیْنِ(2)، لاَ یَنْطِقُ بِلِسَان، وَلاَ بُدَّ لَهُ مِنْ تَرْجُمَان. وَإنَّمَا یَنْطِقُ عَنْهُ الرِّجَالُ).

   اشاره به این که : قرآن یک سلسله احکام کلى بیان فرموده و باید افراد آگاه، احکام جزئیه را از آن استخراج کنند و در اختیار عموم بگذارند و یا به عبارت دیگر، آن کلیات را بر مصادیق تطبیق کنند.

   مثلاً قرآن مجید مى گوید : « (وَإنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِیْنَ إقْتَتَلُوا فَاَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإنْ بَغَتْ إحْدیهُمَا عَلَى الاُخْرى فَقاتِلُوا الّتِی تَبْغِی حَتّى تَفِئَ إلى أَمْرِ اللهِ فَإنْ فَاءَتْ فَاَصْلِحُوا بَیْنَهُما بِالْعَدْلِ وَاَقْسِطُوا إنَّ اللهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِیْنَ); هر گاه دو گروه از مؤمنان نزاع و جنگ کنند آنها را آشتى دهید. و اگر یکى از آنها بر دیگرى تجاوز کرد با گروه متجاوز مبارزه کنید تا به فرمان خدا بازگردد، هر گاه بازگشت، در میان آن دو بر طبق عدالت، صلح، برقرار سازید و عدالت پیشه کنید ! که خداوند عادلان را دوست دارد»(3).

   بى شک جنگ «صفّین» یکى از مصداقهاى این آیه بود، وظیفه حکمین ـ اگر انسانهاى درستکار و هوشیارى بودند ـ این بود که بگویند : هنگامى که مردم با على (علیه السلام) بیعت کرده اند، و علاوه بر نص پیامبر (صلى الله علیه وآله)، جمهور کشور اسلام و صحابه پیامبر (صلى الله علیه وآله) او را به خلافت پذیرفته اند آن کس که راه خلاف را برگزیده مصداق باغى و ظالم است باید به سوى جمهور مردم، برگردد و توبه کند و اگر نکرد همه مسلمین وظیفه دارند با او بیکار کنند تا از طریق خلاف بازآید.

   مسأله حکمیّت چیزى جز این نیست همان کارى که همه قضات اسلامى انجام مى دهند، یعنى احکام کتاب و سنت را بر مصادیق آن تطبیق کرده و حکم صادر مى کنند.

   آیا این سخن جاى ایراد دارد ؟ ولى افسوس ! که جاهلان و ناآگاهان «خوارج» این مطلب واضح را درک نمى کردند و تعصب و لجاجت به آنها اجازه نمى داد و به هدف اصلى حکمیّت در همه جا و در همه چیز برسند.

   آن گاه امام (علیه السلام) در توضیح این معنا مى افزاید : «هنگامى که آن قوم (شامیان) ما را دعوت کردند که قرآن میان ما و آنها حاکم باشد، ما گروهى نبودیم که به کتاب خداوند سبحان پشت کنیم در حالى که مى فرماید : «اگر در چیزى اختلاف کردید آن را به خدا و رسولش بازگردانید» (و از آنها نظر بخواهید) (وَلَمَّا دَعَانَا الْقَوْمُ إلَى أَنْ نُحَکِّمَ بَیْنَنَا الْقُرْآنَ لَمْ نَکُنِ الْفَرِیقَ الْمُتَوَلِّیَ عَنْ کِتَابِ اللهِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى، وَقَدْ قَالَ اللهُ سُبْحَانَهُ : (فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْء فَرُدُّوهُ إلَى اللهِ والرَّسُولِ))(4).

   و در توضیح این آیه مى فرماید : «ارجاع دادن اختلافات به خدا، این است که به کتابش حکم کنیم و ارجاع به رسول الله (صلى الله علیه وآله) این است که به سنتش عمل نماییم، واگر درباره کتاب خدا به درستى حکم شود ما سزاوارترین مردم به پذیرش آن هستیم و اگر به سنت پیامبر (صلى الله علیه وآله) حکم شود ما (نیز) از همه شایسته تر و سزاوارتریم که به سنت او عمل نماییم» (فَرَدُّهُ إلَى اللهِ أَنْ نَحْکُمَ بِکِتَابِهِ وَرَدُّهُ إلَى الرَّسُولِ أَنْ نَأْخُذَ بِسُنَّتِهِ; فَإذَا حُکِمَ بِالصِّدْقِ فِی کِتَابِ اللهِ، فَنَحْنُ أَحَقُّ النَّاسِ بِهِ، وَإنْ حُکِمَ بِسُنَّةِ رَسُولِ اللهِ (صلى الله علیه وآله)، فَنَحْنُ أَحَقُّ النَّاسِ وَأَوْلاَهُمْ بِهَا).

   به این ترتیب امام (علیه السلام) به روشنى ثابت مى کند حکمیّت کتاب و سنّت، چیزى جز مراجعه به آنها نیست و با توجه به این که ما مأمور به این امر هستیم کسى نمى تواند بر ما خرده بگیرد که چرا حکمیّت را پذیرفتیم اشتباه خرده گیران در این است که آنها مى پندارند ما حکمیّت اشخاص را پذیرفته ایم در حالى که ما حکمیّت کتاب خدا را پذیرا شده ایم.

   در این جا سؤال مهمى پیش مى آید و آن این که : مفهوم این گفتار امام (علیه السلام)این است که حکمیّت را با میل و رضاى باطنى و طبق وظیفه شرعى پذیرفته است در حالى که از خطبه هاى متعدّدى در «نهج البلاغه» برمى آید کهحکمیّت را بر امام (علیه السلام) تحمیل کرده اند و امام (علیه السلام) از این تحمیل سخت ناراحت بود، این دو چگونه با هم سازگار است ؟

   در پاسخ این سؤال، باید گفت : امام هرگز مخالف مسأله حکمیّت نبود، امام (علیه السلام) در واقع بر دو نکته پافشارى داشت : نخست این که : بلند کردن قرآنها بر سر نیزه ها تنها مکر و فریب و توطئه براى جلوگیرى از پیروزى لشکر امام (علیه السلام)در آخرین لحظات و ایجاد اختلاف و نفاق در لشکر امام (علیه السلام) بود و گر نه شامیان هرگز آماده پذیرش حکمیّت قرآن نبودند و به تعبیر امام (علیه السلام) نه اهل دین بودند و نه اهل قرآن(5).

   دیگر این که امام (علیه السلام) با انتخاب فرد نادان و بى خبرى همچون «ابو موسى اشعرى» براى ارجاع به قرآن مخالف بود، بنابراین هیچ گونه تضادّى میان محتواى این خطبه، و خطبه هاى دیگر نهج البلاغه نیست.

   شاهد این موضوع این است که : فرزند برومند امام (علیه السلام) نیز در روز «عاشورا» طبق نقل مقاتل، قرآن را گرفت و بر سر گذارد و در برابر لشکر کوفه ایستاد و گفت : «یا قَوْمِ إنَّ بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ کِتَابُ اللهِ وَسُنَّةُ جَدِّی رَسُولِ اللهِ; اى قوم : حاکم در میان من و شما قرآن و سنّت جدّم رسول الله باشد»(6).

* * *

نکته

ماجراى غم انگیز حکمین !

   مى دانیم هنگامى که لشکر معاویه در جنگ «صفّین» در آستانه شکست قرار گرفت «عمروعاص» مکّار، تدبیرى اندیشید و به شامیان توصیه کرد قرآن ها را بر سرنیزه ها بلند کنند و بگویند : «ما تسلیم حکم قرآن هستیم هر چه درباره شما و ما بگوید عمل خواهیم کرد».

   امام (علیه السلام) فریاد : آنها هرگز تسلیم حکم قرآن نیستند این فقط مکر و نیرنگ و فریبى است که مى خواهند با آن، جلو شکست حتمى خود را بگیرند، ولى گروهى از ساده لوحان به اتفاق جمعى از منافقان که در لشکر امام (علیه السلام) بودند این سخن را نپذیرفتند و اصرار در توقف جنگ داشتند و حتى امام (علیه السلام) را تهدید به قتل کردند. امام (علیه السلام) براى جلوگیرى از اختلاف و پراکندگى به حکم اجبار دستور توقف جنگ را صادر فرمود، سپس گفتند باید دو نفر نماینده از دو لشکر براى پیدا کردن حکم قرآن انتخاب شود.

   در این جا اشتباه دوّمى از سوى ساده لوحان و با کمک منافقان انجام گرفت که «ابو موسى اشعرى» ساده لوح خام و بى خبر را به عنوان نمایندگى لشکر بر امام (علیه السلام) تحمیل کردند که سرانجام تلخ آن را همه مى دانیم.

   و عجب این که : به دنبال این حادثه گروهى از همان ها در مقابل امام (علیه السلام)سربرداشتند و عَلَم مخالفت برداشتند که چرا امام (علیه السلام) تسلیم حکمیّت شده در حالى که قرآن مى گوید : « (إنِ الحُکْمُ إلاّ للهِ)(7); حاکم و حَکَم تنها خداست» و نتیجه این کار به وجود آمدن جنگ دیگرى به نام «جنگ نهروان» بود که با سخنان امام (علیه السلام) گروهى بیدار شدند و توبه کردند و جمعیّت اندکى باقى ماندند که به سرعت تار و مار شدند.

   برنامه امام (علیه السلام) در این مسأله واضح بود زیرا :

   1 ـ حکمیّت قرآن در اختلافات مسلمین، چیز پوشیده اى نبود و قرآن با صراحت به مسلمانان دستور داده است که اگر در چیزى اختلاف کردند حل اختلاف خود را از قرآن و سنت پیامبر (صلى الله علیه وآله) بخواهند (نساء آیه 59 که در کلام امام (علیه السلام) به آن استدلال شده بود).

   بنابراین پذیرش داورى قرآن با توجه به این که به اعتقاد همه مسلمان ها قرآن آخرین سخن را در هر چیز مى گوید مطلبى نبود که بر امام (علیه السلام) خرده بگیرند ولى آن بى خبران آن را به صورت یک نقطه ضعف منعکس ساختند.

   2 ـ شکى نیست که طراحان توطئه بالا بردن قرآن ها بر سرنیزه، نه اعتقادى به حکمیّت قرآن داشتند و نه حق و عدالت بلکه سیاست بازان کهنه کار و بى ایمانى بودند که به چیزى جز حکومت بر مردم و امور مادى وابسته به آن، نمى اندیشیدند و امام (علیه السلام) از این توطئه در همان آغاز پرده برداشت ولى چه سود که ساده لوحان غافل نپذیرفتند.

   3 ـ به یقین قرآن مجید، به خودى خود ایفاى نقش حکمیّت را نمى کند جز این که قرآن شناسان آگاه در کنار آن قرار گیرند و احکام آن را در هر مسأله استخراج کنند و به مردم اعلام نمایند و اگر در داستان «صفّین» این کار انجام مى گرفت روشن بود که لشکر «معاویه» مشمول آیه شریفه 9 سوره حجرات بودند که مى گوید : (فَإنْ بَغَتْ إحْداهُمَا عَلَى الاُْخْرى...) به عنوان گروه طغیانگر که در برابر مرکز حکومت اسلام و امام (علیه السلام) مسلمین به مخالفت برخاسته اند محکوم مى شدند.

   ولى چه سود که «حکمین» (ابو موسى وعمروعاص) نه آگاهى از قرآن داشتند و نه اگر مى داشتند به آگاهى خود عمل مى کردند.

   بنابراین اگر واقعاً حکمیّت به قرآن سپرده مى شد و قرآن شناسانى براى حکمیّت انتخاب مى شدند نه تنها کار خلافى نبود بلکه عمل به دستور قرآن محسوب مى شد امّا چون شرایط لازم در هیچ مقطعى حاصل نشد و طبعاً نتیجه، بسیار نامطلوب و تلخ بود گروه نادان به جاى این که خود را ملامت کنند به ملامت امام (علیه السلام) برخاستند و به جاى این که خودرا بشکنند به فکر شکستن آینه افتادند.

   اشتباه نشود داستان حکمین یک حادثه مقطعى در تاریخ نبود، بلکه چیزى است که در زمان هاى مختلف و حتى در عصر ما تکرار شده ومى شود. امر مقدّسى را عنوان مى کنند و در زیر چتر آن قرار مى گیرند سپس برداشت هاى غلطى را آگاهانه و ناآگاهانه بر آن تحمیل مى کنند و آنچه را که به سود منافع نامشروعشان است بر مى گزینند.

   «عمروعاص» مکّار و «ابوموسى» ساده لوح نادان در هر زمان اشباه و نظایرى دارند و«صفّین»ها و قرآن بر سرنیزه کردن ها و حکمیّتها به اَشکال مختلف تکرار مى شوند که نتیجه آن، مظلومیت حق طلبان على گونه است.

* * *

1. «مستور» : مفهوم روشنى دارد که به معنى شئ پنهان است ولى در بعضى نسخه ها «مسطور» آمده که معنى «نوشته شده را دارد» از مادّه «سطر» و با واژه «خط» که به عنوان وصف آن در عبارت بالا ذکر شده تناسب بيشترى دارد.
2. «دفّتين» تثنيه «دفّة» به معنى صفحه و کنار هر چيزى است و دو طرف جلد کتاب يا قرآن را «دفّتين» مى گويند. 
3. حجرات، آيه 9. 
4. نساء، آيه 59. 
5. همان گونه که در آغاز همين خطبه در بحث سند خطبه آمد.
6. مسند الامام الشهيد، جلد 2، صفحه 43. اين سخن در اصل از مقتل الحسين مقرّم نقل شده و او هم از تذکرة الخواص ابن جوزى گرفته است (مقتل الحسين مقرّم، صفحه 233). 
7. يوسف، آيه 67.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری