احسن الحدیث

خطبه صد و بیست و پنج، بخش دوم

 

وَأَمَّا قَوْلُکُمْ : لِمَ جَعَلْتَ بَیْنَکَ وَبَیْنَهُمْ أَجَلاً فِی التَّحْکِیمِ ؟ فَإنَّمَا فَعَلْتُ ذلِکَ لِیَتَبَیَّنَ الْجَاهِلُ، وَیَتَثَبَّتَ الْعَالِمُ; وَلَعَلَّ اللهَ أَنْ یُصْلِحَ فِی هذِهِ الْهُدْنَةِ أَمْرَ هذِهِ الاُْمَّةِ; وَلاَ تُؤْخَدُ بِأَکْظَامِهَا، فَتَعْجَلَ عَنْ تَبَیُّنِ الْحَقِّ، وَتَنْقَاد لأَوَّلِ الْغَیِّ. إنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ عِنْدَ اللهِ مَنْ کَانَ الْعَمَلُ بِالْحَقِّ أَحَبَّ إلَیْهِ ـ وَإنْ نَقَصَهُ و کَرَثَهُ ـ مِنَ الْبَاطِلِ وَإنْ جَرَّ إلَیْهِ فَائِدَةً وَزادَهُ. فَأَیْنَ یُتَاهُ بِکُمْ ! وَمِنْ أَیْنَ أُتِیْتُمْ ! اسْتَعِدُّوا لِلْمَسِیرِ إلَى قَوْم حَیَارَى عَنِ الْحَقِّ لاَ یُبْصِرُونَهُ، وَمُوزَعِینَ بِالْجَوْرِ لاَ یَعْدِلُونَ بِهِ، جُفَاة عَنِ الْکِتَابِ، نُکُب عَنِ الطَّرِیقِ. مَا أَنْتُمْ بِوَثِیقَة یُعْلَقُ بِهَا، وَلاَ زَوَافِرِ عِزٍّ یُعْتَصَمُ إلَیْهَا. لَبِئْس حُشَّاشُ نَارِ الْحَرْبِ أَنْتُمْ ! أُفٍّ لَکُمْ ! لَقَدْ لَقِیتُ مِنْکُمْ بَرْحاً، یَوْماً أُنَادِیکُمْ وَیَوْماً أُنَاجِیکُمْ، فَلاَ أَحْرَارُ صِدْق عِنْدَ النِّدَاءِ، وَلاَ إخْوَانُ ثِقَة عِنْدَ النَّجَاءِ.

اين که، مى گوييد : چرا ميان خودم و آنها (حکمين) ضرب الاجلى براى حکميّت قرار دادم ؟ اين تنها به خاطر آن بود که ناآگاهان در جستجوى حقيقت برآيند و آنها که آگاهند به مطالعه و مشورت پردازند (و تمام جوانب مسأله را روشن سازند) شايد خداوند در اين فاصله کار اين امّت را اصلاح کند و راه تحقيق بر آنها بسته نشود; در جستجوى حق عجله نکنند و تسليم نخستين فکر گمراه کننده، نشوند.
   (بدانيد !) برترين مردم در پيشگاه خدا کسى است که عمل به حق، نزد او محبوبتر از باطل باشد هر چند اين کار از نفع او بکاهد و مشکلاتى براى او داشته باشد، و باطل منافعى متوجه او کند، و بر سود او بيفزايد.
   چرا حيران و سرگردانتان مى کنند ؟ و چرا شما را فريب داده، تسليم شيطان کرده اند.
   آماده شويد ! براى حرکت به سوى قومى که از حق روى گردانند، حق را نمى بينند و به ظلم و جور تشويق شده اند.
   (لذا) هيچ گاه از آن باز نمى گردند، افرادى که از کتاب خدا فاصله گرفته و از راه راست منحرف گشته اند، هر چند قرآنها را بر سرنيزه کردند، و دم از حاکميت قرآن زدند.
   (افسوس که) شما ريسمان محکمى نيستيد که بتوان به آن چنگ زد و ياران نيرومندى نيستيد که بتوان به آنها تکيه کرد و بد وسيله اى هستيد براى افروختن آتش جنگ (و آغاز کردن جهاد با دشمن) اُف، بر شما ! چه ناراحتى هايى از شما کشيدم، يک روز با صداى رسا با شما سخن مى گويم و روز ديگر آهسته و به صورت نجوا. نه آزادگان راستگويى به هنگام فرياد رسا هستيد و نه برادران مطمئن و رازدارى به هنگام نجوا
.

 

افسوس، شما مرد میدان جهاد نیستید !

   این بخش از کلام امام (علیه السلام) در واقع ترکیبى از دو قسمت است : نخست به پاسخ یکى از شبهات «خوارج» و امثال آنها مى پردازد سپس آنها را تشویق به جهاد در برابر ظالمان وستمگران شام مى کند.

   گفتار امام (علیه السلام) در قسمت اوّل، اشاره به عهدنامه حکمیّت دارد که در میان آن حضرت و معاویه انجام شد (و شرح آن در نکات خواهد آمد) در این عهدنامه یک سال به حکمین فرصت داده شده بود که درباره حلّ مشکل اختلاف امّت بیندیشند و در کار خود عجله نکنند.

   خرده گیران بى خبر و نادان گاه به اصل حکمیّت ایراد مى گرفتند که امام (علیه السلام)در بخش گذشته این خطبه جواب روشن و منطقى و دقیق به آنان داد و گاه به شاخ و برگ آن، یعنى مسأله قرار دادن مدت ایراد مى گرفتند.

   امام (علیه السلام) در پاسخ آنها چنین مى فرماید : «اما این که مى گویید : چرا میان خود و آنها (حکم ها) مدّتى براى حکمیّت قرار دادى ؟ این تنها به خاطر آن بود که ناآگاهان در جستجوى حقیقت برآیند، و آنها که آگاهند به مطالعه و مشورت پردازند (و تمام جوانب مسأله را روشن سازند)» (وَأَمَّا قَوْلُکُمْ : لِمَ جَعَلْتَ بَیْنَکَ وَبَیْنَهُمْ أَجَلاً فِی التَّحْکِیمِ ؟ فَإنَّمَا فَعَلْتُ ذلِکَ لِیَتَبَیَّنَ الْجَاهِلُ، وَیَتَثَبَّتَ(1) الْعَالِمُ).

   سپس مى افزاید : «شاید خداوند در این فاصله، کار این امّت را اصلاح کند و راه تحقیق بر آنها بسته نشود (و آزادانه به تحقیق پردازند) در جستجوى حق عجله نکنند، و تسلیم نخستین فکر گمراه کننده نشوند» (وَلَعَلَّ اللهَ أَنْ یُصْلِحَ فِی هذِهِ الْهُدْنَةِ(2) أَمْرَ هذِهِ الاُْمَّةِ; وَلاَ تُؤْخَدُ بِأَکْظَامِهَا(3)، فَتَعْجَلَ عَنْ تَبَیُّنِ الْحَقِّ، وَتَنْقَادَ لأَوَّلِ الْغَیِّ).

   در واقع امام (علیه السلام) چند فائده براى ضرب الاجل یک مسأله در مسأله حکمیّت بیان فرموده، نخست این که : ناآگاهان از جوش و خروش تعصّب باز ایستند و بتوانند درباره این مسأله سرنوشت ساز تحقیق کنند و دیگر این که علماى امّت در اصحاب على (علیه السلام) جوانب مسأله را به خوبى بررسى کنند و آنچه ضایعات کمترى در بردارد برگزینند و حکمین را براى انتخاب صحیح ارشاد کنند.

   دیگر این که در این مدّت طرقى براى اصلاح امر امّت به طور کلّى اندیشیده شود و از کارهاى عجولانه که سبب گمراهى است بپرهیزند.

   عجب این که : گروه متعصّب لجوج و ناآگاه از «خوارج» اصرار داشتند که عجولانه در این زمینه تصمیم گیرى شود و سرنوشت امّت را بدون مطالعه و تحقیق و دقّت به خطر بیفکنند و این است راه و رسم افراد نادان در هر عصر و هر زمان.

   جمله «وَلاَ تُؤْخَدُ بِأَکْظَامِهَا» که به معنى نگرفتن بیخ گلو و آزاد گذاشتن راه نفس است کنایه از آزادى براى مطالعه و تصمیم گیرى و انتخاب مى باشد کنایه اى است گویا و فصیح و بلیغ.

   جمله «وَتَنْقَادَ لأَوَّلِ الْغَیِّ» (مبادا تسلیم اوّلین گمراهى شوند) اشاره به این است که تصمیم هاى عجولانه غالباً گمراه کننده است.

   بعضى از شارحان نهج البلاغه «أَوَّلُ الْغَیِّ» را اشاره به بالا بردن قرآنها بر سرنیزه ها که اوّلین گام گمراهى بود، دانستنه اند(4) ولى تفسیر اوّل به قرینه جمله قبل از آن، مناسب تر به نظر مى رسد.

   سپس امام (علیه السلام) به نصیحت و اندرز آنان مى پردازد که در برابر حق تعصّب و لجاج و ملاحظه منافع شخصى روا ندارند و تسلیم حق شوند، مى فرماید : (بدانید !) «برترین مردم در پیشگاه خدا کسى است که عمل به حق نزد او محبوب تر از باطل باشد هر چند این کار از نفع او بکاهد و مشکلاتى براى او پیش آورد، و باطل منافعى به سوى او آورد و بر سود او بیفزاید !» (إنَّ أَفْضَلَ النَّاسِ عِنْدَ اللهِ مَنْ کَانَ الْعَمَلُ بِالْحَقِّ أَحَبَّ إلَیْهِ ـ وَإنْ نَقَصَهُ و کَرَثَهُ(5) ـ مِنَ الْبَاطِلِ وَإنْ جَرَّ إلَیْهِ فَائِدَةً وَزادَهُ).

   در واقع نشانه مؤمنان حقیقى همین است که بر سر دو راهى ها که حق در یک سو قرار مى گیرد و منافع شخصى آنها در سوى دیگر، به سوى حق آیند و به منافع شخصى پشت کنند و گر نه آن جا که طرفدارى از حق، حافظ منافع انسان باشد، پیروى از حق، افتخارى نیست ومذمتى که قرآن از گروهى از یهود به عمل مى آورد که مى گفتند : «نُؤْمِنُ بِبَعْض وَنَکْفُرُ بِبَعْض» در حقیقت همین بود که آنچه را از قوانین الهى موافق میل و خواسته ها و منافعشان بود، مى پذیرفتند و آنچه مخالف بود کنار مى زدند، چنین جداسازى در واقع خداپرستى نیست هواى پرستى است.

   همچنین کسانى که به خاطر تعصب و لجاجت و حمایت از دوستان و وابستگان به طرفدارى باطل برمى خیزند مشمول همین سخن هستند.

   در حدیثى مى خوانیم که على (علیه السلام) همین سخنان را در پیامى به «عمروعاص» فرمود و افزود : به خدا سوگند ! تو مى دانى حق کجاست ؟ چرا تجاهل مى کنى ؟ و به خاطر منافع کم ارزشى در صف دشمنان خدا و اولیاء الله قرار مى گیرى ؟ !(6).

   و در ادامه این سخن، امام (علیه السلام) بر آنها فریاد مى زند : «چرا حیران و سرگردانتان مى کنند ؟ و چرا شما را فریب داده و تسلیم شیطان کرده اند ؟» (فَأَیْنَ یُتَاهُ(7) بِکُمْ ! وَمِنْ أَیْنَ أُتِیْتُمْ(8) ).

   سپس امام (علیه السلام) آنان را دعوت به جهاد با آن قوم ستمگر مى کند و با پنج وصف منفى آنها را معرفى مى فرماید، مى گوید : «آماده شوید براى حرکت به سوى قومى که از حق روى گردانند، آن را نمى بینند و به ظلم و جور تشویق شده اند (به همین دلیل) هرگز از آن باز نمى گردند، افرادى که از کتاب خدا فاصله گرفته واز راه راست منحرف گشته اند» (هر چند قرآنها را بر سر نیزه کردند و دم از حاکمیت قرآن زدند) (اسْتَعِدُّوا لِلْمَسِیرِ إلَى قَوْم حَیَارَى عَنِ الْحَقِّ لاَ یُبْصِرُونَهُ. وَمُوزَعِینَ(9) بِالْجَوْرِ لاَ یَعْدِلُونَ بِهِ، جُفَاة عَنِ الْکِتَابِ، نُکُب(10)عَنِ الطَّرِیقِ).

   به این ترتیب امام (علیه السلام) نشان مى دهد که اگر ما مى خواهیم با آنها بجنگیم، پنج دلیل قاطع دارد که هر کدام به تنهایى کافى است : آنها از راه راست منحرف شده اند، به قرآن مجید اهمیّت نمى دهند، ظلم و ستم برنامه اصلى آنهاست و گروهى ناآگاه و سرگردان را که چشم هایشان از دیدن حق ناتوان است به دنبال خود کشیده اند.

   سپس در آخرین جمله هاى این خطبه امام (علیه السلام) زبان به گله مى گشاید و آنها را زیر تازیانه هاى سرزنش و ملامت قرار مى دهد شاید بیدار شوند و در کار خود، تجدید نظر کنند مى فرماید :

   (افسوس !) «شما ریسمان محکمى نیستید که بتوان به آن چنگ زد، و یاوران نیرومندى نیستید که بتوان به آنها پناه برد، و بد وسیله اى هستید براى افروختن آتش جنگ» (و آغاز کردن جهاد آزادى بخش با دشمن) (مَا أَنْتُمْ بِوَثِیقَة یُعْلَقُ بِهَا، وَلاَ زَوَافِرِ(11) عِزٍّ یُعْتَصَمُ إلَیْهَا. لَبِئْس حُشَّاشُ(12) نَارِ الْحَرْبِ أَنْتُمْ).

   و در پایان این سخن، ضربات ملامت را شدیدتر کرده مى فرماید : «اف بر شما ! چه ناراحتى ها از شما کشیدم، یک روز با صداى رسا با شما سخن مى گویم وروز دیگر آهسته و به صورت نجوا، نه آزادگان راستگویى به هنگام فریاد رسا هستید، و نه برادران مطمئن و رازدارى به هنگام نجوا» (أُفٍّ لَکُمْ ! لَقَدْ لَقِیتُ مِنْکُمْ بَرْحاً(13)، یَوْماً أُنَادِیکُمْ وَیَوْماً أُنَاجِیکُمْ، فَلاَ أَحْرَارُ صِدْق عِنْدَ النِّدَاءِ، وَلاَ إخْوَانُ ثِقَة عِنْدَ النَّجَاءِ(14)).

   در واقع امام (علیه السلام) این حقیقت را در لابه لاى چند جمله بالا به خوبى بازگو کرده است که اگر مشکلى در امر جهاد و حکومتش به وجود آمده، به خاطر عدم لیاقت و ناکارآیى گروهى از یاران اوست، چرا که امام (علیه السلام) در هر میدانى قدم مى نهاد ضعف و سُستى نشان مى دادند. به یقین براى آغاز جنگ، جرقه هاى قوى و نیرومند لازم است که باید از سوى مردانى شجاع و نیرومند و مخلص، ظاهر شود، این گروه لیاقت چنین برنامه اى را نداشتند. از سوى دیگر وقتى رهبر فریاد مى زند : به پیش تازید ! باید همه به طور هماهنگ حرکت کنند، ولى آنها سُست تر و ناتوان تر از این بودند و اگر نقشه هاى جنگى را در یک مجلس محرمانه با آنها در میان مى گذارد باید در حفظ آن کاملاً بکوشند ولى آنها افراد رازدار و سرّ نگهدار و قابل اعتماد و اعتبارى نبودند.

   با وجود چنین افرادى انتظار پیروزى سریع بر دشمن، انتظارى است بیجا، و عجب این که، این گونه افراد با این ضعف هاى بى شمار هنگامى که گرفتار ناکامى مى شدند به جاى این که به اصلاح نقایص خود بپردازند برون افکنى مى کردند و مشکلات خودرا به گردن امام (علیه السلام) مى انداختند و این مشکل عظیم ترى بود.

* * *

نکته ها

1 ـ صلحنامه صفّین

   هنگامى که شامیان ستمگر و مکّار با استفاده از برافراشتن قرآنها بر بالاى نیزه ها مردم عراق را اغفال کردند و صلح را بر امیرمؤمنان على (علیه السلام) تحمیل نمودند عهدنامه یا پیمان آتش بس، به صورت تنظیم شد :

   «هذَا مَا تَقَاضى عَلَیْهِ عَلِیُّ بن أَبِی طَالِب(15) وَمُعاوِیَةُ بْنِ أبِی سُفْیَانَ قَاضَیَ عَلِیُّ بْنِ أَبی طَالِب عَلَى أَهْلِ الْعِراقِ وَمَنْ کَانَ مَعَهُ مِنْ شِیْعَتِهِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ وَالْمُسلِمیْنَ وَقَاضی مُعَاوِیَةُ بْنِ أَبی سُفْیانَ عَلَى أَهْلِ الشَّامِ وَمَنْ کَانَ مَعَهُ مِنْ شِیْعَتهِ مِنَ الْمؤْمِنینَ وَالْمُسلِمینَ اَنَّا نَنْزِلُ عِنْدَ حُکْم اللهِ وَکِتَابِهِ وَلاَ یَجْمَعُ بَیْنَنا إلاّ إیّاهُ وَإنَّ کِتَابَ اللهِ سُبْحَانَهُ بَیْنَنا مِنْ فَاتِحَتِهِ إلى خَاتِمَتِهِ نُحیِی مَا أَحْیَا القُرآنُ وَیُمِیْتُ مَا أَماتَ الْقُرْآنُ فَإنْ وَجَدَ الْحَکَمانِ اَنَّ ذلِکَ فِی کِتَابِ اللهِ إتَّبَعْناهُ وَإنْ لَمْ یَجداهُ أَخَذا بِالسُّنَةِ الْعَادِلَةِ غَیْرِ الْمُفِّرقَةِ وَالحْکَمَانِ عَبْدُ اللهِ بْنِ قَیْسِ وَعَمْرُوبْنُ الْعاصِ; این چیزى است که داورى نموده است «على بن ابى طالب (علیه السلام)» و «معاویه بن ابى سفیان»، داورى نموده است «على بن ابى طالب (علیه السلام)» نسبت به اهل عراق و کسانى که با او بوده اند از پیروانش از مؤمنین و مسلمین و داورى نموده است و «معاویه بن ابى سفیان» نسبت به اهل شام و پیروانش از مؤمنین و مسلمین، که ما تسلیم حکم خدا و کتاب خدا هستیم و چیزى ما را متفّق نمى کند مگر خداوند و این که کتاب خداوند سبحان در میان ماست از آغاز تا پایانش. احیا مى کنیم آنچه را قرآن احیا کرده و از بین مى بریم آنچه را قرآن از بین برده. هرگاه دو حَکَم (که از میان ما انتخاب شده اند) چیزى در کتاب خدا در این موضوع (جنگ و صلح ما) یافتند از آن پیروى مى کنیم و اگر نیافتند به سنت عادله مورد اتفاق (که از پیغمبر اکرم (صلى الله علیه وآله)به ما رسیده است) عمل مى کنند و دو حکَم «عبدالله بن قیس» (ابو موسى اشعرى) و«عمروعاص» هستند»(16).

   این داورى یا صلحنامه یا عهدنامه (هر نامى بر آن بگذارید) در کتابهاى مختلف با تفاوت مختصرى نقل شده است و همه آنها نشان مى دهد که مسأله، مسأله حکمیّت قرآن بوده است نه حکمیّت اشخاص و به تعبیر دیگر : اشخاص موظّف بودند آنچه را قرآن در این باره مى گوید استخراج و استنباط کنند و دستورات کلّى بر مصادیق آن تطبیق نمایند ولى کوردلان «خوارج» آن را به عنوان حکمیّت انسانها در دین خدا تلقّى کردند و به جنجال و غوغاگرى روى آوردند و شکاف خطرناک تازه اى در میان مسلمین بوجود آوردند و جهل و نادانى در طول تاریخ، از این عواقب دردناک بسیار داشته است.

   در ادامه این صلحنامه آمده است که حَکَمین از «على (علیه السلام) و معاویه» و از هر دو لشکر پیمان گرفتند که آنها بر جان و مال و خانواده و قوم و قبیله خود در امانند و آنچه را آنها قضاوت کنند همه پذیرا شوند قضاوتى که موافق کتاب خدا و سنّت باشد و آتش بس، و گذاردن اسلحه بر زمین تا زمان حکم حکمیّت ادامه خواهد یافت، و مدّت آتش بس یک سال کامل است، و اگر حکمین مایل بودند حکم خود را زودتر از این مدت صادر کنند، مانعى ندارد، و اگر یکى از آنها از دنیا برود، امیر گروه او فرد دیگرى را به جاى او نصب کند(17).

* * *

2 ـ گفتگوى منطقى امام (علیه السلام) با خوارج

   در حدیثى آمده است که امیرمؤمنان على (علیه السلام) «عبدالله بن عباس» را به سوى لشکر «خوارج» فرستاد که چندان با او فاصله نداشتند تا تحقیق کند آنها چه مى خواهند ؟ و دلیل مخالفت آنها چیست ؟ آنها در پاسخ گفتند : اى «ابن عباس !» ما ایرادهایى به پیشواى تو داریم که همه آنها کفرآمیز، خطرناک و سبب آتش دوزخ است :

   نخست این که : او نام خودرا به عنوان امیرالمؤمنین از صلحنامه محو کرد، سپس صلحنامه را میان خود و «معاویه» تنظیم نمود، اگر او امیرمؤمنین نیست، ما از مؤمنانیم بنابراین دلیلى ندارد که او امیر ما باشد.

   دوّم این که : او درباره موقعیت خودش تردید داشت زیرا به حکمین گفت درست بنگرید اگر «معاویه» سزاوارتر به خلافت است او راتثبیت کنید و اگر من اَوْلى هستم مرا تثبیت کنید، هرگاه او درباره خود شک داشته باشد ما شکّ شدیدترى خواهیم داشت.

   سوّم این که : او حکمیّت را به غیر خود سپرد در حالى که ما خود او را از همه صالح تر براى این کار مى دانیم.

   چهارم این که : او افراد را داور در دین خدا قرار داد در حالى که (داورى مخصوص خداست و) او چنین حقّى را نداشت.

   پنجم این که : در جنگ «جمل» پس از پیروزى اموال و اسلحه دشمن را در میان ما تقسیم کرد، ولى زنان و فرزندانشان را به اسارت نگرفت.

   ششم این که : او وصىّ پیامبر (صلى الله علیه وآله) بود و حق وصیت را ادا ننمود.

   «ابن عباس» نزد حضرت آمد و عرض کرد : یا امیرالمؤمنین ! سخنان این قوم را شنیدى و تو به جوابگویى آنها شایسته ترى، امام (علیه السلام) فرمود : آرى چنین است.

   سپس فرمود : اى «ابن عباس !» به آنها بگو آیا شما راضى به حکم خدا و پیامبر (صلى الله علیه وآله) هستید ؟ عرض کردند آرى !

   امام (علیه السلام) فرمود : من از آغاز شروع مى کنم، و ایرادات شما را یک به یک پاسخ مى گویم.

   سپس فرمود : اما در مورد محو عنوان امیرالمؤمنین از عهدنامه، فراموش نمى کنم که من روز «حدیبیه» کاتب عهدنامه صلح بودم و نوشتم : «بسم الله الرَّحْمنِ الرَّحِیْمِ هذا مَا اصْطَلَحَ عَلَیْهِ رَسوُلُ اللهِ وَ أَبوُ سُفْیانَ وَسُهَیْلُ بْنِ عَمِْرو» «سهیل» گفت : اوّلاً ما رحمن و رحیم را نمى شناسیم وثانیاً تو را رسول الله نمى دانیم وثالثاً موافق نیستیم نام تو مقدّم بر نام ما نوشته شود در حالى که سنّ ما از تو بیشتر است (و چون آنها از بهانه جویى دست بر نمى داشتند) پیامبر (صلى الله علیه وآله)به من دستور داد به جاى «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیْمِ» «بِسْمِکَ اللَّهُمَّ» بنویس و به جاى «رسول الله» ، «محمّد بن عبدالله» بنوس ! سپس به من فرمود : تو نیز به چنین سرنوشتى در آینده گرفتار خواهى شد و تسلیم پیشنهادشان مى شوى، در حالى که کراهت دارى، من هم در صلحنامه اى که میان من و عمروعاص نوشته شد عنوان امیرالمؤمنین را نوشتم ولى آنها نپذیرفتند. «خوارج» با شنیدن این سخن گفتند : حق با توست اى على !

   و امّا این که مى گویید : من با تعیین حکمین و این که به آنها گفته ام : ببینید معاویه سزاوارتر است یا من ؟ درباره خودم شک کرده ام، این سخن اشتباه است، این در واقع نوعى ابراز انصاف، در سخن مى باشد شبیه چیزى که پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) به گفته قرآن مجید به مشرکان فرمود : « (وإِنَّا أَوْ إیَّاکُمْ لَعَلَى هُدىً أَوْ فِی ضَلال مُبِیْن); ما یا شما بر هدایت یا در گمراهى آشکار هستیم»(18)، مسلّماً این دلیل بر تردید پیامبر (صلى الله علیه وآله) در حقانیت خودش نبود. «خوارج» در این جا نیز گفتند حق با توست.

   اما این که مى گویید : چرا غیر خودم را به عنوان حکم برگزیدم در حالى که من از همه شایسته تر به این کار هستم، این شبیه برنامه رسول خدا (صلى الله علیه وآله)است که «سعد بن معاذ» را در جنگ «بنى قریظه» به عنوان حکمیّت برگزید در حالى که پیامبر (صلى الله علیه وآله) از همه شایسته تر بود.

   این از یکسو، از سوى دیگر خداوند مى فرماید : (لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ); من در این کار به پیامبر (صلى الله علیه وآله) تأسى کردم، «خوارج» گفتند : این سخن نیز صحیح است.

   اما این که، به من ایراد کرده اید که چرا افراد را داور دین خدا قرار دادم ؟ من هرگز چنین نکردم، من کلام خدا را داور قرار دادم، چرا که خداوند : در مورد «صید در حال احرام» مى فرماید : « (وَمَنْ قَتَلَهُ مِنْکُمْ مُتَعَمِّداً فَجَزاءٌ مِثْلُ مَا قَتَلَ مِنَ النَّعَمِ یَحْکُمُ بِهِ ذَواَ عَدْل مَنْکُمْ); و هر کس از شما عمداً صیدى را (در حال احرام) به قتل برساند باید کفاره اى معادل آن از چارپایان بدهد، کفاره اى که دو نفر عادل از شما درباره معادل بودن آن حکم کنند»(19) هنگامى که خداوند چنین دستورى را درباره پرنده اى که در حال احرام صید شده است صادر مى کند، درباره خون هاى مسلمین که بسیار از آن بالاتر است چرا قائل نباشیم ؟ !

   اما این که مى گویید : من در جنگ «بصره» پس از پیروزى اموال لشکر شکست خورده را در میان لشکریانم تقسیم کردم ولى زنان و فرزندانشان را به عنوان اسیران تقسیم نکردم، این در واقع منّتى بود از سوى من بر اهل «بصره» همان گونه که پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) در فتح مکه، بر اهل مکه، منّت گذارد و آنها را مورد عفو قرارداد. اضافه بر این فرض کنید، من آنها را تقسیم مى کردم کدام یک از شما «عایشه» را در سهم خود به عنوان کنیز به اسیرى مى پذیرفت ؟ «خوارج» گفتند : حق با توست.

   سپس فرمود : اما این که : به من ایراد مى کنید، من وصى پیامبرم (صلى الله علیه وآله) و مقام وصایت را حفظ نکرده ام، این گناه من نیست گناه شما است که مرا رها ساختید و نسبت به من، پشت کردید... گفتند : حق با توست.

   و در پایان گروه زیادى از طریق مخالفت بازگشتند ولى چهار هزار نفر از متعصبین باقى ماندند که در یک نبرد برق آسا همگى متلاشى شدند(20).

* * *

 

1. «يتثّبت» از مادّه «تثبّت» به معنى تحقيق کردن است.
2. «هدنه» از مادّه «هدون» (بر وزن قرون) به معنى سکون و آرامش گرفته شده و معمولاً به معنى مصالحه بعد از جنگ يا آتش بس بکار مى رود.
3. «اکظام» جمع «کظم» (بر وزن عزم) وجمع «کظم» (بر وزن قلم) به معنى محل خروج نفس (خرخره) است. 
4. «منهاج البراعه» علامه «خويى» جلد 8، صفحه 180.
5. «کرث» از مادّه «کرث» (بر وزن ترس) به معنى شدت و مشقّت و به زحمت افتادن است. 
6. شرح نهج البلاغه مرحوم شوشترى، جلد 10، صفحه 363ـ تاريخ طبرى، جلد 4، صفحه 50، طبع الاعلمى بيروت.
7. «يتاه» از مادّه «تيه» (بر وزن قيد) به معنى سرگردانى و حيرانى است و به بيابانهايى که انسان در آن سرگردان مى شود «تيه» (بر وزن پيه) گفته مى شود.
8. «اتيتم» از مادّه «اتيان» معانى مختلفى دارد و در اين جا و مانند آن به معنى فريب خوردن و تسليم باطل شدن است. 
9. «موزعين» از مادّه «ايزاع» به معنى تشويق و ايجاد عشق و علاقه نسبت به چيزى است و گاه به معنى الهام کردن و توفيق دادن نيز آمده است و در خطبه بالا به همان معنى اوّل است.
10. «نُکُب» جمع «ناکب» از مادّه «نکب» (بر وزن نفى) به معنى منحرف شدن از چيزى است. 
11. «زوافر» جمع «زافره» از مادّه «زفر» (بر وزن فقر) به معنى ناله کردن و فرياد کشيدن است و از آن جا که ياوران انسان به عنوان هم دردى ناله و فرياد دارند واژه «زافره» به يار و ياور اطلاق شده است و در خطبه بالا به همين معناست.
12. «حشاش» جمع «حاشّ» از مادّه «حشّ» (بر وزن شک) به معنى آتش افروختن است و در اين جا به معنى آغازگران و کسانى که ضربات آغازين جنگ را بر دشمن وارد مى کنند مى باشد.
13. «بَرح» به معنى ناراحتى شديد و خشم و غضب آمده است.
14. «نجاء» و «نجوى» به معنى در گوشى گفتن و چيزى را به طور سرّى با ديگرى در ميان گذاشتن است. 
15. در بسيارى از تواريخ آمده است که کاتبان لشکر على (عليه السلام) عنوان اميرمؤمنين را در کنار نام آن حضرت نگاشتند ولى «عمروعاص» و ديگران سخت بر آن اعتراض کردند که اگر ما شما را اميرمؤمنان بدانيم بايد کسانى که
در برابر شما هستند امير فاسقان باشند حتماً بايد اين عنوان حذف شود، على (عليه السلام) تأمّلى فرمود و به ياد داستان «صلح حديبيه» افتاد و فرمود : الله اکبر در آن روز نيز هنگامى که عنوان رسول الله (صلى الله عليه وآله) را
در کنار نام پيامبر اکرم (صلى الله عليه وآله)نوشتم فرياد مخالفان برخاست و اصرار بر حذف آن نمودند من حاضر به حذف آن نشدم و پيامبر (عليه السلام) براى دفع غائله شخصاً آن را محو نمود، اين سخن، «عمروعاص» را سخت
به خشم درآورد که ما را با کفّار مقايسه مى کنى من در اين جلسه نمى مانم، امام (عليه السلام) فرمود : از خدا مى خواهم که مجلس مرا از وجود مثل تويى پاک کند و مدتى گفتگو درباره نوشتن عنوان اميرالمؤمنين ادامه يافت بعضى
معتقد بودند که حذف نشود هر چند شمشيرها به خاطر آن کشيده شود ولى سرانجام مصلحت اين ديده شد براى دفع غائله اين عنوان را بردارند (تاريخ طبرى، جلد 4، صفحه 37 و تواريخ ديگر). 16. بحار الانوار، جلد 32، صفحه 543. اين عهدنامه در تاريخ طبرى، جلد 4، صفحه 38 با پاره اى از تفاوتها آمده است. 17. بحار الانوار، جلد 32، صفحه 543. اين عهدنامه در تاريخ طبرى، جلد 4، صفحه 38 با پاره اى از تفاوتها آمده است. 18. سبأ، آيه 24. 19. مائده، آيه 95. 20. «احتجاج طبرسى»، جلد 1، صفحه 442.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری