احسن الحدیث

خطبه صد و بیست و هفت، بخش دوم

 

ثُمَّ أَنْتُمْ شِرَارُ النَّاسِ، وَمَنْ رَمى بِهِ الشَّیْطَانُ مَرَامِیَهُ، وَضَرَبَ بِهِ تِیهَهُ ! وَسَیَهْلِکُ فِیَّ صِنْفَانِ : مُحِبٌّ مُفْرِطٌ یَذْهَبُ بِهِ الْحُبُّ إلَى غَیْرِ الْحَقِّ، وَمُبْغِضٌ مُفْرِطٌ یَذْهَبُ بِهِ الْبُغْضُ إلَى غَیْرِ الْحَقِّ، وَخَیْرُ النَّاسِ فِیَّ حَالاً النَّمَطُ الاَْوْسَطُ فَالْزَمُوهُ، والْزَمُوا السَّوَادَ الأَعْظَم فَإنَّ یَدَ اللهِ مَعَ الْجَمَاعَةِ. وَإیَّاکُمْ والْفُرْقَةَ ! فَإنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشّیْطَانِ، کَمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ. أَلاَ مَنْ دَعَا إلَى هذَا الشِّعَارِ فَاقْتُلُوهُ، وَلَوْ کَانَ تَحْتَ عِمَامَتِی هذِهِ.

شما (خوارج) شرورترين مردم و کسانى هستيد که شيطان آنها را هدف تيرهاى خود قرار داده، و به سرگردانى کشانده است، (و افکار شيطانى و اعمال ضد انسانى شما، بهترين گواه بر اين معناست).
   و به زودى دو گروه درباره من هلاک (و گمراه) مى شوند : دوست افراطى که محبّتش او را به غير حق مى کشاند و دشمن افراطى که از سر دشمنى قدم در غير طريق حق مى نهد.
   بهترين مردم درباره من، گروه ميانه رو هستند، از آنها جدا نشويد و هميشه همراه جمعيّت هاى بزرگ (اکثريت طرفدار حق) باشيد، که دست خدا با جمعيّت است. از جدايى بپرهيزيد (جدايى از توده هاى عظيم و مؤمن) زيرا افراد تنها و جدا، نصيب شيطانند، همان گونه که گوسفند تک رو، طعمه گرگ است.
   آگاه باشيد ! هر کس به اين شعار (شعار تفرقه انگيز خوارج لا حکم إلاّ للّه) مردم را دعوت کند او را به قتل برسانيد هر چند زير عمامه من باشد (و به من پناهنده شود).

 

شرح و تفسیر

شرورترین مردم !

   امام (علیه السلام) در بخش نخستین این خطبه با دلایل منطقى اشتباه «خوارج» را در تکفیر مسلمین آشکار ساخت و در نهایت آرامش به مقتضاى بحث منطقى، با آنان سخن گفت ولى در این بخش (بخش دوّم) براى شکستن ابهّت خیالى آنها در میان مسلمانان، آنها را زیر شدیدترین ضربات سرزنش و ملامت قرار مى دهد مى فرماید : «شما (خوارج) شرورترین مردم وکسانى که شیطان، آنها را هدف تیرهاى خود قرار داده و به سرگردانى کشانده است مى باشید (و افکار شیطانى و اعمال ضدّ انسانى شما، بهترین گواه بر این معناست) (ثُمَّ أَنْتُمْ شِرَارُ النَّاسِ، وَمَنْ رَمى بِهِ الشَّیْطَانُ مَرَامِیَهُ، وَضَرَبَ بِهِ تِیهَهُ).

   به یقین گروهى در میان مسلمین به شرارت «خوارج» پیدا نشدند و به راستى مصداق این آیه بودند : « (إسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمْ الشَّیْطانُ فَاَنْسیهُمْ ذِکْرَ اللهِ اُولئِکَ حِزْبُ الشَّیْطانِ أَلاَ إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطَانِ هُمُ الْخَاسِرُونَ); شیطان بر آنان مسلط شده و یاد خدا را از خاطر آنها برده، آنان حزب شیطانند، بدانید حزب شیطان زیانکارانند»(1).

   و نیز مصداق روشن این آیه بودند که مى فرماید : « (قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالاَْخْسَرِیْنَ أَعْمَالاً * الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعَا); بگو آیا به شما خبر دهیم که زیانکارترین (مردم) در کارهایشان چه کسانى هستند ؟ آنها که تلاشهایشان در زندگى دنیا گم و نابود شده، با این حال مى پندارند کار نیک انجام مى دهند»(2).

   سپس به نکته دیگرى اشاره مى فرماید، و آن این که : افراد نادان و جاهل دائماً گرفتار افراط و تفریطند، گروهى مرا خدا پنداشتند و گروهى کافر، مى گوید : به زودى دو گروه درباره من هلاک (و گمراه) مى شوند : دوست افراطى که محبّتش، او را به غیر حق مى کشاند و دشمنى افراطى که از سر دشمنى قدم در غیر طریق حق مى نهد» (وَسَیَهْلِکُ فِیَّ صِنْفَانِ : مُحِبٌّ مُفْرِطٌ یَذْهَبُ بِهِ الْحُبُّ إلَى غَیْرِ الْحَقِّ وَمُبْغِضٌ مُفْرِطٌ یَذْهَبُ بِهِ الْبُغْضُ إلَى غَیْرِ الْحَقِّ).

   اشاره به این که اگر شما به خاطر جهل و جنایت، مرا کافر خواندید گروهى به عکس شما ـ آن هم از سر جهل و نادانى ـ مرا خدا پنداشتند که هر دو، راه غیر حق را پیمودند نه آن درست بوده و نه این.

   جالب توجه این که پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) از سالها پیش این افراط و تفریط را در مورد امیرمؤمنان على (علیه السلام) پیش بینى فرمود، و بنا به گفته «ابن عبدالبرّ مالکى» در کتاب «استیعاب» خطاب به على (علیه السلام) چنین گفت : «لاَ یُحِبُّکَ إلاَّ مُوْمِنٌ وَلاَ یُبْغِضُکَ إلاَّ مُنَافِقٌ... وَیَهْلِکُ فِیْکَ رَجُلانِ مُحِبٌّ مُفْرِطٌ و َکَذّابٌ مُفْتَر... وَتَفْتَرِقُ فِیْکَ اُمَّتی کَمَا افَتَرقَتْ بَنُو إسْرائِیلَ فِی عِیْسى; اى على ! جز مؤمن کسى تو را دوست نمى دارد و جز منافق، کسى تو را دشمن نمى شمرد... و درباره تو دو کس هلاک مى شوند، محبّ افراط گر و دروغگوى افترا زننده... و امت 

من درباره تو از هم جدا مى شوند، همان گونه که بنى اسرائیل درباره «عیسى (علیه السلام)» جدا شدند»(3). (این سخن اشاره به آن است که گروهى از بنى اسرائیل ایمان آوردند و او را خدا پنداشتند و گروهى ایمان نیاوردند وى را ـ نعوذ بالله ـ فرزند نامشروع خطاب کردند).

   مرحوم سیّد «محسن امین» در «اعیان الشیعه» از «مسند احمد» و «صحیح ترمذى» و «استیعاب» «ابن عبدالبر» و «مستدرک حاکم» نقل مى کند که در نزد صحابه : «بغض على (علیه السلام) علامت منافق و تمییز او از مؤمن صادق بود» سپس مى افزاید : «این نکته به طور قطع از نظر تاریخى ثابت است که «معاویه» هم خودش على (علیه السلام) را سبّ مى کرد و هم مردم را به سبّ و دشنام او دعوت مى نمود (بنابراین نتیجه مى گیریم که «معاویه» جزء منافقان بود)(4).

   به هر حال، همیشه جاهلان یا در طرف افراط قرار مى گیرند یا تفریط یا در صف غلوّ کنندگان یا دشمنان سرسخت.

   سپس امام (علیه السلام) در ادامه این سخن، و براى تاکید در حفظ اعتدال، مى فرماید : «بهترین مردم در مورد من گروه میانه رو هستند، از آنها جدا نشوید» (وَخَیْرُ النَّاسِ فِیَّ حَالاً النَّمَطُ الاَْوْسَطُ فَالْزَمُوهُ).

   در حدیثى از آن حضرت مى خوانیم که فرمود : «أَلاّ إنَّ خَیْرَ شِیْعَتِی النَّمَطُ(5) الاَْوسَطُ إلَیْهِمْ یَرْجِعُ الْغْالِی وَبِهِمْ یَلْحَقُ الّتالِی; بهترین شیعیانمن گروه معتدل و میانه روند، غلوّکننده باید به سوى آنها باز گردد و مقصر و عقب افتاده باید به آنها ملحق شود»(6).

   و به دنبال آن، دستور مهم دیگرى صادر مى کند همان چیزى که «خوارج» به خاطر مخالفت با آن، در آن وادى خطرناک ضلالت و گمراهى افتادند مى فرماید : «همیشه همراه جمعیّتهاى بزرگ (اکثریت طرفدار حق) باشید که دست خدا با جمعیّت است» (والْزَمُوا السَّوَادَ(7) الأَعْظَم فَإنَّ یَدَ اللهِ مَعَ الْجَمَاعَةِ).

   و براى تاکید بیشتر درباره این موضوع مى فرماید : «از جدایى پرهیزید (جدایى از توده هاى عظیم و مؤمن) زیرا افراد تنها و جدا، نصیب شیطانند !، همان گونه که گوسفند تک رو، طعمه گرگ است !» (وَإیَّاکُمْ والْفُرْقَةَ ! فَإنَّ الشَّاذَّ(8) مِنَ النَّاسِ لِلشّیْطَانِ، کَمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ).

   همیشه توده هاى مؤمن، در مسیر حق حرکت مى کنند و اگر گروهى دچار اشتباه شوند، گروه دیگر آنها را آگاه مى سازند و از خطر گمراهى نجات مى دهند، ولى افراد تکرو و گروه هاى کوچک و منزوى از جامعه اسلامى، گرفتار انواع خطاها و انحرافات مى گردند. و شیطان همیشه وسوسه هاى خودرا در میان آنها تشدد مى کند، و صید خوبى براى لشکر شیطانند همان گونه که وقتى گوسفندى از گله گوسفندان جدا و از زیر نظر چوپان خارج مى شود، گرگها به او حمله مى کنند و طعمه خود مى سازند.

   در آخرین دستور در این بخش مى فرماید : «آگاه باشید هر کسى به این شعار (شعار تفرقه انگیز خوارج، لا حکم إلاّ للّه)، مردم را دعوت کند او را به قتل برسانید هر چند زیر این عمامه من باشد» (و به من پناهنده شود) (أَلاَ مَنْ دَعَا إلَى هذَا الشِّعَارِ فَاقْتُلُوهُ، وَلَوْ کَانَ تَحْتَ عِمَامَتِی
هذِهِ).

   و به این ترتیب، حکم نهایى را درباره این گروه فاسد و مفسد و بى رحم و خونخوار که نه تنها خطرى براى مسلمین بودند که خطر عظیمى براى اسلام و قرآن نیز محسوب مى شدند صادر مى فرماید.

   در این که منظور امام (علیه السلام) از واژه «شعار» که در عبارت بالا آمده کدام شعار است شارحان «نهج البلاغه» احتمالات گوناگونى داده اند، گاه گفته اند : منظور «شعار تفرقه» است و گاه «شعارى» که در چگونگى اصلاح موى سر خود داشتند که وسط آن را مى تراشیدند و دور آن را همچون تاجى که بر سر بگذارند، باقى مى گذاشتند(9) و گاه شعار لا حکم إلاّ للّه دانسته اند ولى مناسبتر از همه همان احتمال سوّم است که همه جا به عنوان «شعار خوارج» محسوب مى شد، و در سایه آن فتنه ها و فسادهاى فراوانى کردند و آتش سوزانى در جامعه اسلامى بر پا نمودند و در واقع آنان با این شعار اسباب تفرقه و جنگ و خونریزى و فساد فى الارض را فراهم مى ساختند و به همین دلیل طرفداران این شعار محکوم به اعدام شدند.

   درباره جمله «وَلَوْ کَانَ تَحْتَ عِمَامَتِی هذِهِ» (اگر چه زیر این عمامه من باشد) نیز تفسیرهاى متعددى کرده اند که از همه مناسبتر همان است که در بالا اشاره شد و آن این که هر چند این افراد فاسد به خانه من پناه بیاورند و زیر لباس من باشند.

* * *

نکته ها

1 ـ از افراط و تفریط بپرهیزید

   از مسائلى که امام (علیه السلام) در این خطبه بر آن تأکید مى فرماید، هلاکت و گمراهى گروه افراط گر و تفریط کننده است، این دو گروه به طرز آشکارى در مورد امام (علیه السلام)در محیط جامعه اسلامى نمایان شدند گروهى که امام (علیه السلام) را خدا مى پنداشتند که در عصر آن حضرت مى زیستند و به مجازات سختى از سوى امام (علیه السلام) گرفتار شدند و گروه دیگرى که نعوذ بالله کافرش مى دانستند که آنها نیز به مجازات سختى گرفتار گردیدند.

   افراط و تفریط در همه چیز مذموم و مایه گرفتارى و بدبختى است نه تنها در مسائل اعتقادى که در مسائل ساده زندگى نیز چنین است و سرچشمه افراط و تفریط معمولاً جهل و نادانى و تعصب است.

   گروهى از منحرفان در جامعه اسلامى که از پیروى اهل بیت (علیهم السلام) دور ماندند خدا را آن چنان تنزل دادند که در حد جسمانیات شمردند و براى او قیافه اى مانند یک جوان امرد با موهایى پیچیده و مجعد قائل شدند و گروهى دیگر چنان او را از دسترس فکر بشر خارج کردند که گفتند نه تنها معرفت ذات او براى ما امکان ندارد بلکه از صفات او هم چیزى نمى دانیم و به تعبیر دیگر قائل به تعطیل معرفت الله شدند. گروهى راه افراط را پیش گرفته و قائل به تفویض شدند و گروهى نیز راه تفریط را پیش گرفته و قائل به جبر شدند و همین طور.

   ائمه هدى (علیهم السلام) خودرا «نُمْرقه وسطى» یعنى گروه معتدل و دور از افراط و تفریط معرفى مى نمودند که تندروان باید به سوى آنها باز گردند و کندروان باید خودرا به آنها برسانند. «نَحْنُ النُّمْرُقَةُ الْوُسْطى بِها یَلْحَقُ التّالِی وَإلَیْها یَرْجِعُ الْغالِی»(10).

* * *

2 ـ دست خدا با جماعت است

   در خطبه بالا تأکید بر همگامى و همراهى با سواد اعظم یعنى جمعیّت عظیم مسلمین و پرهیز از هرگونه تک روى شده است و با صراحت مى فرماید : «یَدُ اللهِ مَعَ الْجَمَاعَةِ; دست خدا با جمعیّت است».

   هر زمان مسلمانان متفق و متحد بوده اند داراى قدرت و عظمت و شوکت بوده اند و هر زمان که تفرقه و نفاق در میان آنها افتاد ذلیل و خوار و بى مقدار شدند.

   جدا شدن از توده هاى جمعیّت مسلمین، و به تعبیر دیگر انزواى اجتماعى، یکى از انحرافات فکرى و اعتقادى و عقیدتى است، افراد منزوى به زودى گرفتار تخیلات خود برتر بینى مى شوند و چنین مى پندارند که موجودى برترند و مردم باید در برابر آنها تعظیم کنند و چون چنین عکس العملى از مردم نمى بینند آتش بدبینى و سوء ظن وکینه و عداوت در دل آنها روشن مى شود و به همین جهت گاهى به انتقام جویى و کشتن افراد بى گناه و صدمه زدن به سرمایه هاى اجتماعى رو مى آورند و گاه ادعاى نبوت، امامت یا نیابت از حضرت مهدى (علیه السلام) را مطرح مى کنند و سرچشمه نفاق و اختلاف مى شوند.

   و از این جا به عمق کلام مولا امیرمؤمنان (علیه السلام) که در بالا فرمود : «افراد تک رو طعمه شیطانند همان گونه که گوسفند تک رو طعمه گرگ مى شود» پى مى بریم.

   بدیهى است منظور از هماهنگى با جمعیّت همان اکثریتى است که داراى ایمان و ارزش هاى انسانى و اخلاقى باشد. اسلام هرگز هماهنگى با اکثریت فاسد را توصیه نکرده و نمى کند. على (علیه السلام) که گوینده سخن بالاست در سخن دیگرى که خواهد آمد مى فرماید : «لاَ تَسْتَوْحِشُوا فِی طَرِیْقِ الْهُدى لِقِلّةِ أَهْلِهِ(11); هرگز در مسیر هدایت از کمى همراهان وحشت نکنید» (و به دنبال اکثریت فاسد گام برندارید) و نکوهش هایى که در آیات متعددى از قرآن از اکثریت شده منظور همین اکثریت فاسد و مفسد است.

   این سخن را با آیه اى از قرآن مجید پایان مى دهیم : « (قُلْ لاَ یَسْتَوِی الْخَبِیْثُ وَالطَّیِّبُ وَلَوْ أَعْجَبَکَ کَثْرَةُ الْخَبِیْثِ فَاتَقَوُا اللهَ یا اُولی الاَْلْبابِ لَعَلّکُمْ تُفْلِحُونَ); بگو (هیچ گاه) ناپاک و پاک مساوى نیستند هر چند فزونى ناپاک ها تو را به شگفتى اندازد از (مخالفت) خدا بپرهیزید اى صاحبان خرد شاید رستگار شوید»(12).

* * *

3 ـ بدترین خلق روزگار

   امام (علیه السلام) در این خطبه، خوارج را به عنوان شرار الناس توصیف نمود این سخن مبالغه نیست به یقین آنها بدترین گروهى بودند که در میان مسلمین ظاهر شدند نه تنها به خاطر این که پاکترین مؤمن بعد از پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله) یعنى على (علیه السلام) را تکفیر کردند، کسى که با مجاهدتهاى او ریشه هاى درخت ایمان آبیارى شد و به ثمر نشست و نه تنها به خاطر این که شمشیرها را بر دوش گذارده بودند و بر پیکر بیگناهان وارد مى ساختند و خون مسلمین را به آسانىکشتن یک مرغ بر زمین مى ریختند، بلکه، به خاطر این که : تدریجاً براى خود یک مکتب انحرافى به وجود آوردند که هم از نظر عقیده، و هم احکام، با اسلام و قرآن و سنت پیامبر (صلى الله علیه وآله) فاصله گرفتند.

   در مورد اعتقادات آنها بحث هاى زیادى در کتب «ملل و نحل» آمده است که گاه با یکدیگر همخوانى ندارد و شاید به خاطر این باشد که آنها شاخه هاى مختلفى داشتند ولى «مسعودى» مورخ معروف چند موضوع زیرا را از اصول مشترک و متفق علیه «خوارج» مى شمرد.

   1 ـ آنها عثمان و على (علیه السلام) را تکفیر مى کردند (نعوذ بالله).

   2 ـ قیام بر ضد امام جائر (پیشواى ظالم) را واجب مى شمردند.

   3 ـ کسانى که گناه کبیره اى انجام مى دادند از نظر آنها کافر بودند (وواجب القتل).

   4 ـ آنها از حکمین (ابو موسى اشعرى و عمروعاص) و حکم آن دو برائت مى جستند.

   5 ـ از تمام کسانى که حکم آن دو را پذیرا شدند و یا راضى به آن بودند نیز برائت مى جستند.

   6 ـ آنها معاویه و یاران و پیروان و دوستان او را کافر مى دانستند.

   ولى در مسائل مختلفى از جمله «توحید» و «وعد ووعید» در قیامت و امامت اختلاف نظرهایى داشتند(13).

   بعضى دیگر عقاید مشترک دیگرى نیز براى خوارج برشمرده اند از جمله این که خلیفه را باید مردم انتخاب کنند خواه از قریش و عرب باشد یا از غیر آنها و دیگر این که همه آنها خلفاى چهارگانه را قبول داشتند (هر چند عثمان وعلى (علیه السلام) را در پایان کار معزول مى دانستند).

   دیگر این که با تمام خلفاى اموى و عباسى مخالفت شدید داشتند، مخصوصاً «بنى امیه» را با دشنام هاى زشت یاد مى کردند(14).

   واما «اباضیه» که امروز در «عمان» و «مراکش» و «لیبى» و «الجزایر» و «تونس» و «مصر» طرفدارانى دارند و گاهى جزء «خوارج» شمرده مى شوند اعتقاداتشان با «خوارج» فرق بسیار دارد، هر چند در مورد مخالفت با قضیه حکمین در جریان جنگ «صفّین» و شرط نبودن وصف قرشى بودن در پیشواى مسلمین با آنها مشترکند.

   به عکس، «اباضیه» اعتقاداتى دارند که بسیار شبیه عقاید شیعه است مانند :

   1 ـ صفات خداوند زاید بر ذات او نیست.

   2 ـ رؤیت خداوند در آخرت محال است.

   3 ـ قرآن حادث است نه قدیم.

   4 ـ مرتکب گناه کبیره کافر نعمت است نه کافر ملت (یعنى این گونه افراد مسلمانند نه خارج از اسلام).

   5 ـ تولى وتبرى نسبت به دوستان خدا و دشمنان حق لازم است.

   بعضى نقل کرده اند که آنها محبّت خلیفه اوّل و دوّم را لازم و بغض عثمان وعلى (علیه السلام) را واجب مى شمرند ولى «اباضیه» زمان ما این نسبت را انکار مى کنند(15).

* * *

 

1. مجادله، آيه 19. 
2. کهف، آيات 103 ـ 104. 
3. استيعاب، جلد 3، صفحه 36.
4. شرح مغنيه بر نهج البلاغه، جلد 2، صفحه 247 ـ در «الغدير» نيز روايات متعددى در زمينه شناختن مؤمنان با محبّت على و منافقان با بغض على از منابع معتبر اهل سنت نقل کرده است. (الغدير، جلد 3، صفحه 182).
5. «نَمَط» به معنى گروهى از مردم است که داراى هدف واحدى هستند. اين واژه گاهى به معنى روش و طريق نيز استعمال شده است. 
6. بحار الانوار، جلد 6، صفحه 178.
7. «سواد» در اصل به معنى سياهى است ولى از آن جا که جمعيّت انبوه يا درختان انبوه و فشرده از دور سياهى مى زنند اين واژه در اين دو معنا نيز به کار رفته است و در خطبه بالا به معنى جماعت و گروه است.
8. «شاذ» از مادّه «شذوذ» به معنى کم و نادربودن گرفته شده و به کسانى که از جمعيت جدا مى شوند و تک روى دارند «شاذ» اطلاق مى شود. 
9. شرح ابن ابى الحديد، جلد 8 ، صفحه 123. 
10. نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 109. 
11. نهج البلاغه، خطبه 201.
12. مائده، آيه 100. 
13. «مروج الذهب» طبق نقل «سفينة البحار» واژه خوارج. 
14. لغت نامه دهخدا، ذيل واژه خوارج.
15. آية الله سبحانى، الملل و النحل، جلد 5، صفحه 242 و 249.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری