احسن الحدیث

خطبه صد و بیست و هفت، بخش سوم

 

فَإنَّمَا حُکِّمَ الْحَکَمَانِ لِیُحْیِیَا مَا أَحْیَا الْقُرْآنُ، وَیُمِیتَا مَا أَمَاتَ الْقُرْآنُ، وَإحْیَاؤُهُ الإجْتِمَاعُ عَلَیْهِ، وَإمَاتَتُهُ الإفْتِرَاقُ عَنْهُ. فَإنْ جَرَّنَا الْقُرْآنُ إلَیْهِمُ اتَّبَعْنَاهُمْ، وَإنْ جَرَّهُمْ إلَیْنَا اتَّبَعُونَا. فَلَمْ آتِ ـ لاَ أَبَا لَکُمْ ـ بُجْراً، وَلاَ خَتَلْتُکُمْ عَنْ أَمْرِکُمْ، وَلاَ لبَّسْتُهُ عَلَیْکُمْ، إنَّمَا اجْتَمَعَ رَأْیُ مَلَئِکُمْ عَلَى اخْتِیَارِ رَجُلَیْنِ، أَخَذْنَا عَلَیْهِمَا أَلاَّ یَتَعَدَّیَا الْقُرْآنَ، فَتَاهَا عَنْهُ، وَتَرَکا الْحَقَّ وَهُمَا یُبْصِرَانِهِ، وَکَانَ الْجَوْرُ هَوَاهُمَا فَمَضَیَا عَلَیْهِ. وَقَدْ سَبَقَ اسْتِثْنَاؤُنَا عَلَیْهِمَا ـ فِی الْحُکُومَةِ بِالْعَدْلِ، والصَّمْدِ لِلْحَقِّ ـ سُوءَ رَأْیِهِمَا، وَجَوْرَ حُکْمِهِمَا.

اگر به اين دو نفر (ابو موسى اشعرى وعمروعاص) حکميّت داده شد، تنها به اين منظور بود که آنچه را قرآن زنده کرده، زنده بدارند و آنچه را به مرگ محکوم ساخته، از ميان بردارند، و احياى قرآن اين است که دست اتحاد به هم دهند و به آن عمل کنند وميراندن قرآن پراکندگى و جدايى از آن است (منظور اين بود که) اگر قرآن ما را به سوى آنها دعوت کند ما از آنها پيروى کنيم واگر آنان را به سوى ما سوق مى دهد بايد تابع ما باشند، ولى اين کار به صورتى که مى خواستيم و شرط کرده بوديم هرگز انجام نشد.
   بنابراين اى بى ريشه ها ! من کار بدى نکردم (و خلافى انجام ندادم) و شما را فريب نداده ام و چيزى را بر شما مشتبه نساخته ام، مطلب اين است که رأى جمعيّت شما بر اين قرار گرفت که دو نفر را انتخاب کنند ما نيز از آنها پيمان گرفتيم که از قرآن تجاوز نکنند ولى آنها عقل (وايمان) خويش را از دست دادند و حق را ترک کردند در حالى که به خوبى آن را مى ديدند، اما چون جور وستم با هواى نفس آنها سازگار بود با آن همراه شدند در حالى که پيش از آن که آن رأى زشت و آن حکم ظالمانه را ابراز دارند با آنها شرط کرده بوديم که به عدالت داورى کنند و حق را در نظر داشته باشند (ولى اين خودکامگان همه اينها را به دست فراموشى سپردند و طريق حق را رها کرده، به راه شياطن رفتند).

 

شرح و تفسیر

انحراف آشکار حکمین

   در این بخش از خطبه، که آخرین بخش آن است، امام (علیه السلام) به استدلالات منطقى بر مى گردد و با برهانى دندان شکن، خطاى خوارج را آشکار مى سازد.

   توضیح این که : هنگامى که «خوارج» نتیجه منفى داستان حکمیّت را دیدند که «عمروعاص» حیله گر، «ابو موسى اشعرى» ساده لوح را فریب داد و مسأله حکمیّت را به نفع معاویه تمام کرد فریادشان بلند شد، که چرا ما مسأله حکمیّت را پذیرفتیم چرا على (علیه السلام) زیرا بار حکمیّت رفت با این که مى دانستند : اوّلاً حکمیّت بر على (علیه السلام) تحمیل شد وثانیاً : امام (علیه السلام) هرگز به نمایندگى «ابو موسى اشعرى» راضى نبود بلکه مى خواست «ابن عباس» که مردى هوشیار و دانا بود به نمایندگى برگزید شود ولى غوغا سالاران، نادان و بى خبر، این را هم بر امام تحمیل کردند.

   امام (علیه السلام) در این بخش از خطبه به پاسخ دیگرى مى پردازد که حکمیّتِ حکمین، مشروط به این بود که در سایه قرآن حرکت کنند، نه در چنبر هواى نفس و عقیده شخصى خود، و آنها به این شرط عمل نکردند این گناه آنها است نه گناه ما مى فرماید : «اگر به این دو نفر (ابو موسى اشعرى وعمروعاص) حکمیّت داده شد، تنها به این منظور بود که آنچه را قرآن زنده کرده زنده بدارند، و آنچه
را به مرگ محکوم ساخته نابود کنند» (فَإنَّمَا حُکِّمَ الْحَکَمَانِ لِیُحْیِیَا مَا أَحْیَا الْقُرْآنُ، وَیُمِیتَا مَا أَمَاتَ الْقُرْآنُ).

   قابل توجه این که، عین این مطلب که امام (علیه السلام) به آن اشاره کرده در متن «عهدنامه صلح» ـ که قبلاً به آن اشاره کردیم ـ آمده است : «اَنَّ کِتَابَ اللهِ عَزَّوَجَلَّ بَیْنَنا مِنْ فاتَحتِهِ إلى خاتِمَتِهِ نُحیِی مَا أَحْیَا وَنُمِیْتُ مَا أماتَ; کتاب خداوند متعال، قرآن مجید، از آغاز تا پایان در میان ماست، آنچه را قرآن زنده کرده زنده مى کنیم و آنچه را میرانده، مى میرانیم !»(1).

   سپس مى افزاید : «احیاى قرآن این است که دست اتحاد بهم دهند و به آن عمل کنند و میراندن قرآن پراکندگى و جدایى از آن است (وَإحْیَاؤُهُ الإجْتِمَاعُ عَلَیْهِ، وَإمَاتَتُهُ الإفْتِرَاقُ عَنْهُ).

   و براى تاکید بیشتر، مى افزاید : «(منظور این بود که) اگر قرآن ما را به سوى آنها دعوت کند، ما از آنها پیروى کنیم و اگر آنان را به سوى ما سوق مى دهد باید تابع ما باشند» (فَإنْ جَرَّنَا الْقُرْآنُ إلَیْهِمُ اتَّبَعْنَاهُمْ، وَإنْ جَرَّهُمْ إلَیْنَا اتَّبَعُونَا).

   این سخنى است بسیار منطقى که هر کس حدّ اقل فکر و شعور را داشته باشد آن را درک مى کند ولى گویا خوارج از این نعمت الهى به همین مقدار نیز برخوردار نبودند.

   سپس امام (علیه السلام) همین مطلب را به تعبیر روشن ترى بیان مى کند به گونه اى که گویا از نادانى و سخنان بى منطق آنها سخت عصبانى شده، مى فرماید : «پس اى بى ریشه ها ! من کار بدى نکردم (و خلافى انجام ندادم) شما را فریب نداده ام و چیزى را بر شما مشتبه نساخته ام، مطلب این است که رأى جمعیّت شما بر این قرار گرفت که دو نفر را انتخاب کنند، ما نیز از آنها پیمان گرفتیم که از قرآن تجاوز نکنند» (فَلَمْ آتِ ـ لاَ أَبَا لَکُمْ ـبُجْراً(2)، وَلاَ خَتَلْتُکُمْ(3) عَنْ أَمْرِکُمْ، وَلاَ لبَّسْتُهُ عَلَیْکُمْ، إنَّمَا اجْتَمَعَ رَأْیُ مَلَئِکُمْ عَلَى اخْتِیَارِ رَجُلَیْنِ، أَخَذْنَا عَلَیْهِمَا أَلاَّ یَتَعَدَّیَا الْقُرْآنَ).

   ولى آنها عقل (و ایمان) خویش را از دست دادند و حق را ترک کردند در حالى که به خوبى آن را مى دیدند، اما چون جور و ستم با هواى نفس آنها سازگار بود با آن همراه شدند در حالى که پیش از آن که آن رأى زشت و آن حکم ظالمانه را ابراز دارند با آنها شرط کرده بودیم که به عدالت داورى کنند و حق را در نظر داشته باشند» (فَتَاهَا عَنْهُ، وَتَرَکا الْحَقَّ وَهُمَا یُبْصِرَانِهِ، وَکَانَ الْجَوْرُ هَوَاهُمَا فَمَضَیَا عَلَیْهِ. وَقَدْ سَبَقَ اسْتِثْنَاؤُنَا عَلَیْهِمَا ـ فِی الْحُکُومَةِ بِالْعَدْلِ، والصَّمْدِ(4) لِلْحَقِّ ـ سُوءَ(5) رَأْیِهِمَا، وَجَوْرَ حُکْمِهِمَا).

   در واقع جان کلام مولا این است که اوّلاً : انتخاب حکمین بر اساس فشار جمعیّت شما بر این امر بود و اگر این کار خلافى بوده، خلاف از سوى شماست نه از من، وثانیاً : ما با آنها شرط کرده بودیم، که خدا را در نظر بگیرند و بر اساس آیات قرآن حکم کنند ولى آنها هواى نفس را مقدّم داشتند و از طریق روشنى که ما به آنها نشان داده بودیم منحرف شدند، بنابراین اگر خلافى رخ داده کار آنهاست نه کار من(6).

   ولى افراد نادان و متعصّب و لجوج هنگامى که کار خلافى انجام مى دهند و به عواقب سوء آن گرفتار مى شوند فوراً به سراغ فرا افکنى مى روند و سعى مى کنند گناه خویش را به گردن دیگران بیندازند، و این ناجوانمردانه ترین روشهاست، در حالى که عقل و انصاف و عقل و ایمان ایجاب مى کند در این گونه موارد به اشتباه و گناه خویش اعتراف کنند و از در عذرخواهى درآیند و به فکر جبران آن باشند.

* * *

نکته

نکات عبرت انگیز در داستان حکمین

   درباره داستان حَکَمین گفتنى بسیار است و مطالب عبرت آمیز زیادى در تواریخ و سیر درباره این موضوع نقل شده، از جمله این که :

   «عمروعاص» با «معاویه» شرط کرده بود که اگر در پیکار خود پیروز شویم باید حکومت «مصر» را در اختیار من بگذارى «معاویه» نیز به این شرط عمل کرد و بزرگترین رشوه سیاسى را به «عمروعاص» داد بعد از مدتى «معاویه» نامه اى به «عمروعاص» نوشت که تقاضا کنندگان اهل «حجاز» و دیدارکنندگان اهل «عراق» زیاد به من مراجعه مى کنند و همگى انتظار کمک دارند و بیت المال من فقط نیازهاى مراجعین حجاز را جوابگوست امسال «خراج مصر» را در اختیار من بگذار.

   «عمروعاص» جواب منفى دندان شکنى طىّ اشعارى براى معاویه فرستاد و معاویه بعد از شنیدن آن هرگز درباره «خراج مصر» با «عمروعاص» سخن نگفت. «عمروعاص» در نامه خود چنین نوشت :

مُعاوِى حَظِّیَ لاَ تَغْفَلِ وَعَنْ سُنَنِ الْحَقِّ لاَتَعْدِلِ

أَتَنْسى مُخادَعَتِیَ الاَْشْعَریَّ وَمَا کَانَ فِی دَوْمَةِ الْجَنْدَلِ !

وَأَعْلَیْتُهُ الْمِنْبَرَ الْمُشْمَخِرَ کَرَجْعِ الْحِسَامِ إلَى الْمَفْصِلِ

فَأَضْحى لِصاحِبهِ خالِعاً کَخَلْعِ النِّعالِ مِنَ الاْرْجُلِ

وَأَثْبَتُّها فِیکَ مَوْرُوْثَةً ثُبوُتَ الْخَواتِمِ فِی الاَْنْمُلِ

وَهَبْتَ لِغَیْرِیَ وَزْنَ الْجِبَالِ وَأَعْطَیْتَنی زِنَةَ الْخَرْدَلِ

وَإنَّ عَلِیّاً غَداً خَصْمُنا سَیَحْتَجُّ بِاللهِ وَالْمُرسَلِ

وَمَا دَمُ عُثْمَانَ مُنْج لَنا فَلَیْسَ عَنِ الْحَقِّ مِنْ مَزْحَلِ

اى معاویه ! سهم مرا فراموش مکن و از طریق حق عدول ننما

آیافراموش کردى که مناشعرى رافریب دادم وآیافراموش کردى آنچه در«دومة الجندل»(7)گذشت

من او را بر فراز منبر بلند نشاندم همانند شمشیرى که بر مفصل وارد مى شود

او على (علیه السلام)را از خلافت خلع کرد همچون بیرون آوردن کفش از پا

ولى من آن را بهطورموروثى درخاندان توتثبیت کردم همچون تثبیت انگشتردرانگشت

تو به دیگران به اندازه کوه بخشیده اى و به من به اندازه وزن یک خردل

به یقینفرداى قیامت على خصم ما خواهدبود و به خدا و پیامبر مرسل احتجاج خواهد کرد

و هرگز خون عثمان ما را نجات نخواهد بخشید و راهى جز تسلیم در برابر حق نخواهد بود(8)

1. تاريخ طبرى، جلد 4، صفحه 38. 
2. «بجر» به معناى شرّ و حادثه مهم (نامطلوب) است و به معنى بزرگ شدن شکم يا پر شدن آن نيز آمده است.
3. «خَتَلَتْ»ازمادّه «ختل»(بر وزن قتل)به معنى فريب دادن و غافلگيرکردن، گرفته شده است.
4. «صمد» به معنى مکان بلند و ناهموار است، و به معنى قصد کردن و اعتماد نمودن نيز آمده است و در خطبه بالا به همين معناست.
5. «سوء» در اين جا مفتوح و مفعول «سبق» مى باشد که در اوّل جمله آمده است و مفهوم جمله اين است : پيش از آن که آنها رأى خلاف و ظالمانه اظهار کنند ما با آنها شرط کرده بوديم که در صورت انحراف از حق رأى شما را نخواهيم پذيرفت.
6. شبيه همين معنا در خطبه 177 با اندکى تفاوت آمده است. 
7. «دومة الجندل» منطقه اى است نزديک «تبوک» که به عنوان محلّى براى برگزارى مسأله حکميّت انتخاب شد.
8. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 10، صفحه 56 با کمى تلخيص.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری