احسن الحدیث

خطبه صد و بیست و هشت، بخش اول

 

یَا أَحْنَفُ، کَأَنِّی بِهِ وَقَدْ سَارَ بِالْجَیْشِ الَّذِی لاَ یَکُونُ لَهُ غُبَارٌ وَلاَ لَجَبٌ، وَلاَ قَعْقَعَةُ لُجُم، وَلاَ حُمْحَمَةُ خَیْل. یُثِیرُونَ الاَْرْضَ بِأَقْدَامِهمْ کَأَنَّهَا أَقْدَامُ النَّعَامِ.
قال الشریف : یومىء بذلک إلى صاحب الزّنْج.
ثمّ قال (علیه السلام) : وَیْلٌ لِسِکَکِکُمُ الْعَامِرَةِ، وَالدُّورِ الْمُزَخَرَفَةِ الَّتِی لَهَا أَجْنِحَةٌ کَأَجْنِحَةِ النُّسُورِ، وَخَرَاطِیمُ کَخَرَاطِیمِ الْفِیَلَةِ، مِنْ أُولئِکَ الَّذِینَ لاَ یُنْدَبُ قَتِیلُهُمْ، وَلاَ یُفْقَدُ غَائِبُهُمْ. أَنَا کَابُّ الدُّنْیَا لِوَجْهِهَا، وَقَادِرُهَا بِقَدْرِهَا، وَنَاظِرُهَا بِعَیْنِهَا.

اى احنف !(1)، گويا من او را مى بينم که با لشکرى بدون غبار و بى سروصدا، بدون حرکت افسارها و شيهه اسبان به راه افتاده، و زمين را زير قدمهاى خود که همچون پاهاى شتر مرغان است در مى نوردند !
(مرحوم سيّد رضى (رحمه الله) مى گويد : امام (عليه السلام) با اين سخن به «صاحب زنج» (مردى که در سال 255 شورش بردگان را رهبرى کرد) اشاره مى کند).
سپس امام (عليه السلام) فرمود : واى بر کوچه هاى آباد و خانه هاى پر زرق و برق شما که بالهايى همچون بالهاى کرکسان و خرطومهايى همچون خرطوم فيل ها دارد ! (واى بر آنها) از (فتنه) اين گروه که کسى برکشتگانشان گريه نمى کند و از گمشدگانشان جستجو نمى شود.
من دنيا را به رو افکنده ام و آن را به قدر لازم اندازه گيرى نموده ام و با چشم خودش به آن نگريسته ام.

 

فتنه اى وحشتناک در پیش است

   در این خطبه نخست امام (علیه السلام) «احنف بن قیس» را که از رهبران و خردمندان طایفه خود بود، مخاطب قرار داده مى فرماید : «اى احنف ! گویا من او را مى بینم که با لشکرى بدون غبار و بى سروصدا، بدون حرکت افسارها وشیهه اسبان به راه افتاده، و زمین را زیر قدمهاى خود که همچون پاهاى شترمرغان است در مى نوردند !» (یَا أَحْنَفُ، کَأَنِّی بِهِ وَقَدْ سَارَ بِالْجَیْشِ الَّذِی لاَ یَکُونُ لَهُ غُبَارٌ وَلاَ لَجَبٌ(1)، وَلاَ قَعْقَعَةُ(2) لُجُم، وَلاَ حُمْحَمَةُ(3) خَیْل. یُثِیرُونَ الاَْرْضَ بِأَقْدَامِهمْ کَأَنَّهَا أَقْدَامُ النَّعَامِ(4)).

 

 

   امام (علیه السلام) نامى از این رییس لشکر نبرده ولى قراینى که در جمله هاى بالا و جمله هاى بعد مى آید به خوبى نشان مى دهد که اشاره به «صاحب الزنج» است همان مردى که در سال 255 هجرى قمرى در «بصره» قیام کرد و بردگان را دور خود جمع نمود، وفتنه بسیار عظیمى در آن جا و نقاط دیگر بوجود آورد، که شرح آن در نکته ها خواهد آمد ان شاء الله.

   تعبیر به «لاَ یَکُونُ لَهُ غُبَارٌ» و جمله هاى بعد از آن به خوبى نشان مى دهد که لشکر «صاحب الزنج» لشکر پیاده اى بوده، چرا که بردگان اسب و مرکبى نداشتند که بر آن سوار شوند; گروهى پا برهنه و جان به لب رسیده بر ضدّ اربابان قیام کردند و از حدّ گذارندند و جنایات عجیبى مرتکب شدند.

   تعبیر به «یُثِیرُونَ الاَْرْضَ بِأَقْدَامِهمْ...» نشان مى دهد که پاهاى آنها برهنه بود و به خاطر این که یک عمر با پاى برهنه راه رفته بودند پایشان همچون پاى شترمرغ پهن شده بود و با این حال چابک و تندرو بودند.

   مرحوم سیّد رضى به این جا که مى رسد مى گوید : «یُؤْمِى بِذلِکَ إلَى صَاحِبِ الزَّنْجِ; امام با این سخن به «صاحب الزنج» اشاره مى کند».

   «سپس در ادامه این سخن امام (علیه السلام) فرمود : واى بر کوچه هاى آباد و خانه هاى پر زرق و برق شما ! که بالهایى همچون بالهاى کرکسان و خرطومهایى همچون خرطوم فیل ها دارد ! (واى بر آنها) از (فتنه) این گروه که کسى بر کشتگانشان گریه نمى کند و از گم شدگانشان جستجو نمى شود» (ثمّ قال (علیه السلام) : وَیْلٌ لِسِکَکِکُمُ(5) الْعَامِرَةِ، وَالدُّورِ الْمُزَخَرَفَةِ(6) الَّتِی لَهَاأَجْنِحَةٌ(7) کَأَجْنِحَةِ النُّسُورِ(8)  وَخَرَاطِیمُ(9) کَخَرَاطِیمِ الْفِیَلَةِ، مِنْ أُولئِکَ الَّذِینَ لاَ یُنْدَبُ قَتِیلُهُمْ، وَلاَ یُفْقَدُ غَائِبُهُمْ).

   از تعبیرات فوق به خوبى استفاده مى شود که «بصره» در آن زمان بسیار آباد بوده (هر چند بردگان در نهایت بدبختى و عسرت زندگى مى کردند) خانه هاى آنها همچون قصرهایى بوده که بالکنها و سایه بانهاى زیبا و ناودانهاى خرطوم مانند جالب، بر زیبایى آن مى افزوده است و چنانکه خواهد آمد، همه اینها با شورش «صاحب الزنج» به ویرانى کشیده شد و صاحبان آن قصرهاى زیبا در خاک و خون غلطیدند.

   تعبیر به «لاَ یُنْدَبُ قَتِیلُهُمْ، وَلاَ یُفْقَدُ غَائِبُهُمْ» به خوبى نشان مى دهد که این بردگان نه خانه و خانواده اى داشتند و نه اقوام و بستگانى که بر کشتگانشان گریه کنند و از گم شدگانشان جستجو نمایند، و این از اوصاف بردگان آن زمان بود که با قهر و غلبه از کشورهاى دور دست مخصوصاً آفریقا آنها را به داخل ممالک اسلامى و غیر اسلامى مى آوردند و بر خلاف دستورات اسلام همچون حیوانات با آنها رفتار مى کردند و قیام «صاحب الزنج» عکس العملى بود در برابر این رفتار غیر اسلامى و غیر انسانى.

   سپس در پایان این سخن مى فرماید : «من دنیا را به رو افکنده ام و آن را به قدر شایستگى اش اندازه گیرى کرده ام و با چشم خودش به آن نگریسته ام !» (أَنَا کَابُّ(10) الدُّنْیَا لِوَجْهِهَا، وَقَادِرُهَا بِقَدْرِهَا، وَنَاظِرُهَا بِعَیْنِهَا).

   این سه جمله اشاره به بى ارزش بودن متاع دنیا در نظر امام (علیه السلام) است گویى دنیا موجود زنده شرور و بى ارزشى است که امام (علیه السلام) او را به رو افکنده و ارزش ناچیزى براى آن قائل شده، و با چشم حقارت به آن نگریسته است.

   این تعبیر شبیه تعبیر مشهور دیگرى است که از امام (علیه السلام) در کلمات قصار نقل شده است آن جا که مى فرماید : «یا دُنْیا یا دُنْیا إلَیْکِ عَنِّی أَبی تَعَرَّضْتِ أَمْ إلَیَّ تَشَوَّقْتِ ؟ لاَ حَانَ حِیْنُکِ هَیْهَاتَ ! غُرِّی غَیْرِی لاَ حَاجَةَ لِی فِیْکِ قَدْ طَلَّقْتُکِ ثَلاثَاً لا رَجْعَةَ فِیْها; اى دنیا ! اى دنیا ! از من دور شو ! خودرا به من عرضه مى کنى ؟ و اشتیاق به من نشان مى دهى ؟ هرگز آن زمان که تو مرا بفریبى فرا نرسد ! هیهات ! دور شو ! دیگرى را فریب ده ! من نیازى به تو ندارم تو را سه طلاقه کرده ام که رجوعى به آن نیست»(11).

   تمام بدبختى دنیاپرستان آن است که دنیا را به طور صحیح ارزیابى نمى کنند و با چشم دیگر به آن مى نگرند و سردرپاى آن مى نهند و همه چیز خودرا در راه آن قربانى مى کنند اما این که این جمله چه ارتباطى با جمله هاى قبل درباره خطرات و فسادهاى «صاحب الزنج» مى تواند داشته باشد ؟

   شارحان معروف «نهج البلاغه» به توضیح این مطلب نپرداخته اند، ولى ممکن است ارتباط از این نظر باشد که مردم «بصره» به خاطر دنیاپرستى به آن روز افتادند، قصرها را آباد و خانه ها را پر زرق و برق و زندگى خودرا مملوّ از اسراف و تبذیر کردند در حالى که بردگان زیادى در شهر آنها و در مزارع اطراف در بدترین حالات زندگى داشتند. و بلاهاى وحشتناکى که بر سر آنها از طرف زنگیان مى رسد نتیجه اعمال خود آنهاست.

* * *

نکته

قیام «صاحب الزنج» و شورش بردگان

   در سال 255 هجرى در عهد حکومت خلیفه عباسى «المهتدى» مردى در «بصره» ظهور کرد که خودرا «على بن محمّد» از نسل «امام زین العابدین (علیه السلام) و زید بن على (علیه السلام)» مى نامید و بردگان را به مخالفت با مالکان خود فراخواند و از آن جا که بردگان در سخت ترین شرایط زندگى مى کردند گروهى در مزارع و باغات، و گروهى در خانه ها به خدمت هاى طاقت فرسا با کمترین بهره مندى از زندگى، مشغول بودند دعوت او را به سرعت پذیرا شدند و در گروه هاى صد نفرى و هزار نفرى به او پیوستند.

   او به آنها وعده مى داد که نه فقط شما را از بندگى آزاد مى کنم، بلکه مالکان شما را همراه با اموال و مزارعشان ملک شما قرار خواهم داد.

   و از آن جا که جامعه آن روز گرفتار فاصله طبقاتى شدیدى شده بود، گروهى مرفه در قصرها زندگى مى کردند که امیرمؤمنان (علیه السلام) در خطبه بالا به وضع خانه هاى پرزرق و برق آنها اشاره فرموده و گروه دیگرى بدترین شرایط زندگى را داشتند، جمعى عظیم از محرومان (غیر از بردگان) نیز به آنان پیوستند و به این ترتیب لشکر عظیمى براى او فراهم شد.

   او آتش انتقام جویى را در دل بردگان و محرومان شعلهور ساخت تا آن جا که پس از پیروزى بر ثروتمندان و برده داران دستور مى داد هر یک از اربابان خودرا پانصد تازیانه بزنند، و زنان آنها را اسیر مى کرد و براى تحقیر آنها هر یک را به دو سه درهم مى فروخت و در اختیار مردان یا زنان زنجى (سیاه پوست) قرار مى داد.

   مورخ مشهور «مسعودى» در «مروج الذهب» مى گوید : «صاحب الزنج» بزرگ و کوچک و مرد و زن را مى کشت و اموال و وسایل آنها را مى سوزاند و خانه هایشان را خراب مى کرد و در یک مورد در «بصره» سیصد هزار نفر را به قتل رسانید و آنها که از این کشتار به بیابان ها فرار کردند مجبور شدند که از گوشت حیواناتى همچون سگ و موش و گربه تغذیه کنند و گاه گوشت انسان هاى مرده را مى خوردند.

   او بر بخش عظیمى از عراق و ایران مسلّط شد و قیام و فرمانروایى او بیش از چهارده سال طول کشید (و این نشان مى دهد که شورش او یک شورش زودگذر نبود بلکه ریشه در اعماق جامعه آن روز داشت).

   کار «صاحب زنج» تا جایى بالا گرفت که نزدیک بود دولت عباسى را براندازد ولى سرانجام «ابو احمد» ملقب به «موفق» برادر خلیفه عباسى با لشکرى عظیم و وسایل جنگى فراوان به جنگ او برخاست و بعد از نبردى طولانى و خونبار در ماه صفر سال 270 هجرى او را کشت و لشکرش پراکنده شدند.

   درباره شورش زنگیان و قیام «صاحب زنج» کتاب هاى متعددى به رشته تحریر درآمده است و به یقین پدیده اى نبود که بتوان آسان از کنارش گذشت زیرا جمع آورى کردن لشکرى که به گفته بعضى از مورخان هشتصد هزار نفر و به گفته بعضى دیگر سیصد هزار نفر بود در آن عصر و زمان کار آسانى نبود، همچنین برخوردارى از یک حکومت نسبتاً طولانى مدت، و اینها همه، نشان مى دهد که این شورش، ریشه هایى قوى در نابسامانى هاى جامعه آن روز و بى عدالتى ها داشت هر چند این شورش نیز سرچشمه مظالم و جنایت هاى بى شمارى شد.

   در این جا ذکر چند مطلب لازم به نظر مى رسد :

   1 ـ بعضى از نویسندگان، شورش «صاحب زنج» را به قیام بردگان در «ایتالیا» به رهبرى «اسپارتاکوس» تشبیه کرده اند که در سال 73 قبل از میلاد قیام کرد و گروه عظیمى از بردگان را گرد خود جمع کرد و با ثروتمندان و  مرفّهین جنگید و پیروزیهایى بدست آورد و سرانجام با 40 هزار برده در سال 71 قبل از میلاد به قتل رسید ولى ظاهر این است که قیام «صاحب زنج» تفاوت بسیار با قیام او داشته، چرا که قیام «صاحب زنج» بسیار گسترده تر بود و سرانجام حکومتى تشکیل داد که بر بخش عظیمى از عراق و ایران سلطه داشت و 14 سال به طول انجامید، ولى به هر حال او مردى خونخوار و بى رحم و جنایتکار بود هر چند بهانه هاى نسبتاً منطقى براى شورش و قیام خود داشت.

   2 ـ همان گونه که گفتیم «صاحب زنج» خودرا «على بن محمّد» مى نامید و از نواده هاى امام سجّاد (علیه السلام) و لقب علوى را براى خود انتخاب کرده بود ولى ظاهراً این امر واقعیت نداشت تنها براى این بود که به کار خود مشروعیتى بخشد و از آبروى خاندان پیامبر (صلى الله علیه وآله) و امیرمؤمنان على (علیه السلام) در میان مسلمین بهره گیرد.

   لذا در حدیثى از امام حسن عسکرى (علیه السلام) مى خوانیم : «صاحِبُ زنْجِ لَیْسَ مِنّا أَهْلَ الْبَیْتِ; صاحب الزنج از ما اهل بیت نیست»(12).

   همان گونه که از بحثهاى سابق بدست آمد شورش «صاحب زنج» در اواخر عمر امام حسن عسکرى(علیه السلام) و مقارن با میلاد مسعود حضرت مهدى صاحب الزمان (عج) بود.

   3 ـ شورش «صاحب زنج» وفتنه او هر چند در ظاهر به عنوان حمایت از بردگان و محرومان اجتماع بود ولى در عمل از این هدف منحرف شد، ویرانى هاى عظیمى به بار آورد و خونهاى بى گناهان زیادى را بر خاک ریخت و به گفته «مسعودى» در «مروج الذهب»(13) پانصد هزار نفر از زن و مرد و کودک را به خاک و خون کشید و این کمترین عددى است که درباره کشته هاى او نوشته اند و به گفته بعضى از مؤرّخان هنگامى که دو سال بعد از قیامش وارد «بصره» شد «مسجد جامع» و خانه هاى زیادى را به آتش کشید و حتّى چهارپایان در آتش سوختند و حریق تمام «بصره» را فرا گرفت و در کوچه هاى «بصره» جوى خون جارى شد(14).

   4 ـ «صاحب زنج» با تمام نقاط ضعف و منفى که داشت داراى نقاط مثبتى از جمله خط خوب و آگاهى به علم نحو و نجوم بود و اشعارى از او نقل شده که نشان مى دهد از ذوق شعرى بالایى برخوردار بوده از جمله اشعار زیر است :

لَهْفَ نَفْسِی عَلَى قُصُور بِبَغْدا دَ، وَمَا قَدْ حَوَتْهُ کُلُّ عَاص

وَخُمُور هُناکَ تُشْرَبُ جَهْراً وَرِجال عَلَى الْمَعَاصِی حِراص

لَسْتُ بِابْنِ الْفَواطِمِ الْغُرِّ إنْ لَمْ أَجُلِ الْخَیلَ حَوْلَ تَلکَ الْعِراصِ

رَأَیْتُ الْمُقَامَ عَلَى الاِْقْتِصَادِ قثُوعاً بِهِ ذِلَّةً فِی الْعِبادِ(15)

واى بر قصرهایى که در بغداد است و آنچه عاصیان در اختیار گرفته اند

و شرابهایى که در آن جا آشکار نوشیده مى شود و مردانى که حریص بر معاصى هستند

من فرزندفاطمه هاى نورانى ودرخشندهوباشکوه نباشم اگر اسبها را بر گرد آنها به حرکت درنیاورم

من معتقدم میانه روى کردن سبب ذلت بندگان است

   از اشعار دیگرى که منسوب به اوست این است که :

وَإنَّا لَتُصْبَحُ أَسْیَافُنَا إذا مَا انْتَضَیْن لِیْوَم سُفُوک

مَنَابِرُهُنَّ بُطُونُ الاَْکُفِّ وَاَغْمَادُهُنَّ رُؤسُ الْمُلوُکِ(16)

   شمشیرهاى ما هنگامى که براى روز خون ریزى از غلاف برآید

   منابر و قرارگاه آنها کف دست ها و غلاف آنها سرهاى پادشاهان خواهد بود

   این دو بیت پر معنا به خوبى روحیه و اهداف او را مشخص مى کند.

* * *

1. «لجب» به معنى سروصداست و گاه به خصوص سروصداى اسبان و جنگجويان گفته مى شود.
2. «قعقعة» صدايى است که از به هم خوردن اشيا خشک برمى خيزد مانند لجام که در خطبه بالا آمده است.
3. «حمحمة» به معناى صداى اسب است که به اندازه شيهه بلند نباشد.
4. «نعام» به معناى شترمرغ است. 
5. «سکک» جمع «سکّة» (بر وزن سکه) به معنى راه و کوچه است.
6. «المزخرفة» به معنى اشياى زينت شده است و از مادّه «زخرف» که در اصل به معنى هرگونه زينت و تجمل توأم با نقش و نگار است گرفته شده و گاه به طلا نيز گفته مى شود. 
7. «اجنحة» جمع «جناح» به معنى بال است و در خطبه بالا اشاره به بالکن ها و سايبان هايى است که همچون بال در کنار ساختمان ها قرار مى گيرد.
8. «نسور» جمع «نسر» (بر وزن قصر) به معنى کرکس است که پرنده اى قوى الجثه و شکارچى و خطرناک مى باشد.
9. «خراطيم» جمع «خرطوم» است که معنى آن واضح مى باشد. 
10. «کابّ» از مادّه «کبّ» (بر وزن حِظ) در اصل به معنى افکندن چيزى به صورت بر روى زمين است.
11. کلمات قصار، 77. 
12. بحار الانوار، جلد 63، صفحه 197. 
13. مروج الذهب، جلد 4، صفحه 120.
14. الکنى والالقاب، جلد 2، صفحه 402.
15. شرح ابن ابى الحديد، جلد 8، صفحه 128. 
16. شرح ابن ابى الحديد، جلد 8، صفحه 128.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری