احسن الحدیث

خطبه صد و سی و یک، بخش دوم

 

اللَّهُمَّ إنَّکَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ یَکُنِ الَّذِی کَانَ مِنَّا مُنَافَسَةً فِی سُلْطَان، وَلاَ الْتِمَاسَ شَیْء مِنْ فُضُولِ الْحُطَامِ، وَلکِنْ لِنَرِدَ الْمَعَالِمَ مِنْ دِینِکَ، وَنُظْهِرَ الاْصْلاَحَ فِی بَلاَدِکَ، فَیَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبَادِکَ، وَتُقَامَ الْمُعَطَّلَةُ مِنْ حُدُودِکَ. اللَّهُمَّ إنی أَوَّلُ مَنْ أنَابَ، وَسَمِعَ وأَجَابَ، لَمْ یَسْبِقْنِی إلاَّ رَسُولُ اللهِ (صلى الله علیه وآله)بِالصَّلاَةِ.

خدايا تو مى دانى که آنچه را ما (در امر حکومت) انجام داديم نه به خاطر به دست آوردن سلطنت و مقام بود، و نه براى نيل به متاع پست دنيا، بلکه به خاطر اين بود، که نشانه هاى محو شده دينت را باز گردانيم و بر پا سازيم و اصلاح را در شهرهاى تو آشکار کنيم، تا بندگان ستم ديده ات (از ظلم ظالمان) ايمن گردند، و حدود و قوانين تعطيل شده ات اقامه و اجرا شود.
خداوندا ! من نخستين کسى بودم که به سوى تو بازگشتم، و دعوت تو را شنيدم و اجابت کردم، هيچ کس جز رسول خدا (صلى الله عليه وآله) پيش از من (به درگاه تو) نماز نخواند.

 

هدفى جز احیاى حق و عدالت نداشتیم

   امام (علیه السلام) در این فراز از خطبه در حقیقت، اهداف حکومت الهى ـ از جمله حکومت خود ـ را بیان مى فرماید، و با تعبیرات بسیار جالب و حساب شده، درسهاى فراموش نشدنى به همه حاکمان مؤمن و مخلص مى دهد.

   نخست مى فرماید : «خدایا ! تو مى دانى که آنچه را ما (در امر حکومت) انجام دادیم، نه به خاطر بدست آوردن سلطنت و مقام بود، و نه براى نیل به متاع پست دنیا» (اللَّهُمَّ إنَّکَ تَعْلَمُ أَنَّهُ لَمْ یَکُنِ الَّذِی کَانَ مِنَّا مُنَافَسَةً(1) فِی سُلْطَان، وَلاَ الْتِمَاسَ شَیْء مِنْ فُضُولِ الْحُطَامِ).

   این تعبیر مى تواند اشاره به اصل پذیرش بیعت بر خلافت از سوى مردم بوده باشد، یا اشاره به درگیریها و جنگهایى که میان او و دشمنان در «صفّین» و مانند آن واقع شد، و در هر حال انگیزه هاى اصلى حکومت خودکامگان در آن منعکس شده است که آنها همیشه براى دو چیز تلاش مى کنند، به دست آوردن مقام به هر قیمت که باشد و به چنگ آوردن مال دنیا از هر کس و هر کجا ممکن شود.

   در واقع همان حبّ جاه و حبّ مال است که در سراسر تاریخ بشر و حتى امروز بر حکومتهاى خودکامه، سایه افکنده است.

   امام (علیه السلام) اگر این سخن را مى گوید، در عمل نیز آن را به خوبى ثابت کرده است; در شوراى شش نفرى «عمر»، هنگامى که رسیدن به حکومت را مشروط به انحراف از مسیر رسول الله کردند، امام (علیه السلام) آن را نپذیرفت و هنگامى که «طلحه» و «زبیر» پیشنهادهاى خلاف براى وفادارى خود به حکومت امام (علیه السلام)، مطرح کردند با کمال صراحت آن را پس زد.

   چگونه ممکن است امام (علیه السلام) تن به چنین پیشنهادهایى بدهد در حالى که به گفته خودش، دنیا در نظر او از آب بینى یک بز، یا از برگ نیم جویده درختى در دهان ملخ، کمتر و بى ارزش تر بود.

   و در ادامه این سخن، اهداف چهارگانه خودش را براى پذیرش حکومت بیان مى دارد که سرمشق و درس بزرگى است براى همه حاکمان آزاده و با ایمان و حق پرست، عرضه مى دارد «(پروردگارا ! تو مى دانى) اگر حکومت را پذیرفتیم به خاطر این بود که نشانه هاى محو شده دینت را بازگردانیم و بر پا سازیم، و اصلاحات را در شهرهاى تو آشکار کنیم، تا بندگان ستم دیده ات (از ظلم ظالمان) ایمن گردند و حدود و قوانین تعطیل شده ات اقامه و اجرا شود» (وَلکِنْ لِنَرِدَ(2) الْمَعَالِمَ مِنْ دِینِکَ، وَنُظْهِرَ الاْصْلاَحَ فِی بَلاَدِکَ، فَیَأْمَنَ الْمَظْلُومُونَ مِنْ عِبَادِکَ، وَتُقَامَ الْمُعَطَّلَةُ مِنْ حُدُودِکَ).

   در واقع امام (علیه السلام) دراین چهار جمله، که به پیشگاه خداوند به عنوان انگیزه هاى اصلى پذیرش بیعت، عرضه مى دارد، هم اشاره به برنامه هاى معنوى و ارزشى حکومت مى نماید و هم برنامه هاى مادى و ظاهرى.

   در درجه اوّل باید نشانه هاى دین که مسیر راه مردم را به سوى خدا مشخص مى کند و بر اثر حکومتهاى خودکامه محو شده است به جاى خود بازگردد آن گاه اصلاحات در تمام شؤون اجتماعى اعم از سیاسى و اقتصادى و اخلاقى آشکار شود و چنگال ظالمان از گریبان مظلومان جدا شود و حدود الهى اجرا گردد به گونه اى که ستم دیدگان احساس امنیّت و آرامش کنند.

   به یقین اگر هدف حکومتها انجام این امور چهارگانه باشد سعادت معنوى و مادى بر سر جامعه سایه خواهد افکند و اگر هدف آنها بدست آوردن مقام و اموال و ثروتها باشد جز فساد و ظلم و تعطیل حدود الهى و محو اخلاق و دین نتیجه اى نخواهد داشت و این درسى است براى همه مسلمین در تمام قرون و اعصار.

   این امور همان است که قرآن مجید به عنوان اهداف بعثت پیامبر (صلى الله علیه وآله) و تشکیل حکومت اسلامى بیان فرموده، در یکجا تعلیم و تهذیب ونجات از گمراهى آشکار را هدف بعثت مى شمارد (هُوَ الَّذِى بَعَثَ فِى ا لاُْمِّیّینَ رَسُولا مِّنْهُمْ یَتْلُواْ عَلَیْهِمْ ءَایَـاتِهِ وَیُزَکِّیهِمْ وَیُعَلِّمُهُمُ ا لْکِتَـابَ وَا لْحِکْمَةَ وَإِنْ کَانُواْ مِن قَبْلُ لَفِى ضَلَـل مُّبِین)(3) و در جاى دیگر اقامه قسط و عدالت نتیجه قیام انبیا ذکر مى کند (لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَیِّنَـاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ ا لْکِتَـابَ وَا لْمِیزَانَ لِیَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ)(4) و نیز در آیه یگر مى فرماید : « (الَّذِینَ إِن مَّکَّنَّـاهُمْ فِى الاَْرْضِ أَقَامُواْ الصَّلَـوةَ وَءَاتَوْاْ الزَّکَـوةَ وَأَمَرُواْ بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْاْ عَنِ الْمُنکَرِ ولِلَّهِ عَـاقِبَةُ الاُْمُورِ); همان کسانى که هر گاه در زمین به آنها قدرت بخشیدیم نماز را بر پا مى دارند و زکات مى دهند و امر به معروف و نهى از منکر مى کنند و پایان همه کارها از آن خداست»(5).

   سپس در پایان این فراز امام (علیه السلام) گواه روشنى بر صدق گفتار خود در زمینه انگیزه هاى او نسبت به پذیرش بیعت، ذکر مى کند، عرضه مى دارد :

   «خداوندا ! من نخستین کسى بودم که به سوى تو بازگشتم و دعوت تو را شنیدم و اجابت کردم، هیچ کس جز رسول خدا (صلى الله علیه وآله) پیش از من نماز نخواند» (اللَّهُمَّ إنی أَوَّلُ مَنْ أنَابَ، وَسَمِعَ وأَجَابَ، لَمْ یَسْبِقْنِی إلاَّ رَسُولُ اللهِ (صلى الله علیه وآله)بِالصَّلاَةِ).

   اشاره به این که در آن روزى که اسلام غریب بود و پیامبر اسلام (صلى الله علیه وآله) یکّه و تنها، و فقط «خدیجه» همسر با وفایش به او ایمان آورده بود، و اظهار اسلام در برابر مشرکانِ متعصّب بسیار خطرناک بود، من دست بیعت به پیامبر (صلى الله علیه وآله) دادم و سر تسلیم در برابر او خم کردم و نخستین مردى بودم که به او پیوستم، چیزى را جز خدا و اطاعت فرمان او و احیاى حق و توحید و عدالت در نظر نداشتم و هم اکنون نیز انگیزه من در پذیرش بیعت همان است که در آغاز بعثت پیامبر (صلى الله علیه وآله) بود.

   در میان دانشمندان اسلام، اعم از شیعه و اهل سنت در این مسأله اختلافى نیست که «خدیجه» نخستین زنى بود که به پیامبر (صلى الله علیه وآله) ایمان آورد و على (علیه السلام)نخستین مرد، هر چند گروهى از علماى اهل سنت به خاطر کمى سنّ و سال على (علیه السلام) در لحظه ایمان آوردن، بهانه جویى هایى در پذیرش ایمان او دارند تا بدین وسیله این فضیلت را از آن حضرت بگیرند و به دیگران بسپارند ولى با توجه به این که پیامبر (صلى الله علیه وآله)، اسلام حضرت را پذیرفت و حتى در جریان «یوم الدار» او را به عنوان وصىّ خود معرفى فرمود، روشن مى شود که این بهانه جویى ها بى اساس است(6).

* * *

1. «منافسه» در اصل به معنى تلاش دو انسان است که هر کدام مى خواهد چيز نفيسى که ديگرى دارد نصيب او نيز بشود در واقع يک نوع رقابت و مسابقه سالم دو انسان در رسيدن به کمالى از کمالات است ولى اين واژه گاه در موارد منفى نيز بکار برده مى شوند و در مورد کسانى که
براى غلبه بر مال و مقامى با يکديگر رقابت مى کنند استعمال مى گردد و در خطبه مورد بحث، معنى دوّم اراده شده است. 2. گر چه در نسخه نهج البلاغه صبحى صالح اين جمله به صورت «لنَرِدَ» (از مادّه ورود) آمده، ولى ظاهراً غلط و اشتباه است و بايد «لنردّ» (از مادّه زدّ به معنى بازگرداندن) باشد همان گونه که در غالب نسخ نهج البلاغه ديده مى شود. 3. جمعه، آيه 2. 4. حديد، آيه 25. 5. حجّ، آيه 41.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری