احسن الحدیث

خطبه صد و چهل و شش، بخش دوم

 

إنَّ الأَعَاجِمَ إنْ یَنْظُرُوا إلَیْکَ غَداً یَقُولُوا : هذَا أَصْلُ الْعَرَبِ، فَإذَا اقْتَطَعْتُمُوهُ استَرَحْتُمْ، فَیَکُونُ ذلِکَ أَشَدَّ لِکَلَبِهِمْ عَلَیْکَ، وَطَمَعِهِمْ فِیکَ. فَأَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ مَسِیرِ الْقَوْمِ إلَى قِتَالِ المُسْلِمِینَ، فَإنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ هُوَ أَکْرَهُ لِمَسِیرِهِمْ مِنْکَ، وَهُوَ أَقْدَرُ عَلَى تَغْیِیرِ مَا یَکْرَهُ.
وَأَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ عَدَدِهِمْ، فَإنَّا لَمْ نَکُنْ نُقَاتِلُ فِیمَا مَضَى بِالْکَثْرَةِ، وَإنَّمَا کُنَّا نُقَاتِلُ بِالنَّصْرِ وَالْمَعُونَةِ
.

هرگاه عجم ها فردا چشمشان به تو (عمر) افتد مى گويند : اساس و ريشه عرب اين است، و اگر آن را قطع کنيد راحت خواهيد شد. اين فکر آنها را در مبارزه با تو و طمع در نابودى و آزارت حريص تر و سرسخت تر مى کند.
اما آنچه يادآور شدى که آنها به سوى جنگ با مسلمانان آمده اند، (و اين دليل قوت و قدرت آنهاست و تو را نگران ساخته) خداوند بيشتر از تو حرکت آنها را ناپسند مى دارد، و او بر تغيير آنچه نمى پسندد تواناتر است، و آنچه درباره تعداد زياد سربازان دشمن يادآور شدى، بدان که ما، در گذشته در نبرد با دشمن بر اساس فزونى نفرات پيکار نمى کرديم، بلکه با يارى و کمک خداوند جنگ مى کرديم (و پيروز مى شديم)
.

 

شرح و تفسیر

فزونى نفرات دلیل بر پیروزى نیست

   این بخش از خطبه در واقع تأیید و تأکیدى است بر بخش اوّل، و به سه نکته اشاره مى کند :

   نخست دلیلى است که امام (علیه السلام) براى عدم حضور خلیفه در میدان نبرد اقامه مى فرماید و مى گوید : «اگر عجم ها فردا چشمشان به تو افتد مى گویند اساس و ریشه عرب این است، و اگر آن را قطع کنید راحت خواهید شد، این تفکّر، آنها را در مبارزه با تو و طمع در نابودى و آزارت حریص تر و سرسخت تر مى کند» (إنَّ الأَعَاجِمَ إنْ یَنْظُرُوا إلَیْکَ غَداً یَقُولُوا : هذَا أَصْلُ الْعَرَبِ، فَإذَا اقْتَطَعْتُمُوهُ استَرَحْتُمْ، فَیَکُونُ ذلِکَ أَشَدَّ لِکَلَبِهِمْ(1) عَلَیْکَ، وَطَمَعِهِمْ فِیکَ).

   نکته دیگر این که : «(از هجوم و حرکت دشمن وحشتى به خود راه نده و) آنچه یادآور شدى که آنها به سوى جنگ با مسلمانان آمده اند (و این دلیل قوت و قدرت آنهاست، و تو را نگران ساخته) خداوند سبحان بیشتر از تو حرکت آنها را ناپسند مى دارد، و او بر تغییر آنچه نمى پسندد تواناتر است» (فَأَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ مَسِیرِ الْقَوْمِ إلَى قِتَالِ المُسْلِمِینَ، فَإنَّ اللهَ سُبْحَانَهُ هُوَ أَکْرَهُ لِمَسِیرِهِمْ مِنْکَ، وَهُوَ أَقْدَرُ عَلَى تَغْیِیرِ مَا یَکْرَهُ).

   این عبارت نشان مى دهد که «عمر» قبلاً گفته بود جمعیّت فارسى زبان به سوى ما حرکت کرده اند و قصد جنگ با ما را دارند، و این نشان مى دهد آنها قوّت و قدرتى عظیم در خود مى یابند، و به حسب ظاهر و شواهد تاریخى نیز مطلب همین گونه بود، ولى امام (علیه السلام) براى تقویت روحیه او مسأله قدرت خدا و عنایت خاص او را نسبت به مسلمین یادآور شد، همان چیزى که بارها در غزوات اسلامى مشاهده شده بود.

   بدیهى است اگر مسلمین در وطن خود مى ماندند و دشمنان به سوى بلاد آنها هجوم مى آوردند، کار بسیار پیچیده تر مى شد، چه بهتر که توکّل بر خدا کنند و به دشمن در خارج بلادشان هجوم برند.

   نکته سوّم این که : خلیفه دوّم از عدم موازنه قواى مسلمین و دشمنان اسلام نیز وحشت داشت، امام (علیه السلام) در پاسخ او مى فرماید : «اما آنچه درباره تعداد زیاد سربازان دشمن یادآور شدى، بدان که ما در گذشته در نبرد با دشمن بر اساس کثرت نفرات پیکار نمى کردیم، بلکه با یارى و کمک خداوند جنگ مى نمودیم (و پیروز مى شدیم)». (وَأَمَّا مَا ذَکَرْتَ مِنْ عَدَدِهِمْ، فَإنَّا لَمْ نَکُنْ نُقَاتِلُ فِیمَا مَضَى بِالْکَثْرَةِ، وَإنَّمَا کُنَّا نُقَاتِلُ بِالنَّصْرِ وَالْمَعُونَةِ).

   در واقع «عمر» دو چیز را دلیل بر قوّت و قدرت لشکر دشمن مى دانست، یکى کثرت و فزونى نفرات آنها، و دیگر حرکت و هجوم آنها به سوى بلاد اسلام، و امام (علیه السلام) هر دو را به یک چیز ـ البتّه با دو تعبیر ـ پاسخ گفت، و آن این که : ما هرگز به آن نیروى ظاهرى بر دشمن غلبه نکردیم، و در تمام میدانهاى نبرد نصرت و امداد الهى شامل حال ما گشت، و على رغم کمى نفرات و فزونى و هجوم دشمن بر آنها غلبه کردیم.

   به این ترتیب امام (علیه السلام) هم او را تشجیع به مقابله با دشمن کرد، و هم تأکید فرمود که شخصاً در میدان نبرد حاضر نشود، عمر هر دو را پذیرفت و سرانجامش پیروزى لشکر اسلام بود.

* * *

نکته

نبرد قادسیه و نهاوند

   در میان مسلمین و سپاه «ساسانیان» دو نبرد مهم در زمان خلافت «عمر» به وقوع پیوست; «قادسیه»(2) در سال 14 هجرى بود و نبرد «نهاوند» در سال 21.

   در نبرد اوّل «عمر» در مورد رفتن خود به میدان جنگ به همراهى لشکر اسلام با مردم مشورت کرد، و همان گونه که در خطبه بالا دیدیم امام (علیه السلام) با دلایل قاطع منطقى او را از این کار بازداشت، در حالى که دیگران نظر دادند که «عمر» شخصاً در میدان حضور یابد، ولى او سخن امام (علیه السلام) را ترجیح داد و در «مدینه» ماند، ولى بعضى از مورّخان این مشورت و گفتگو را مربوط به نبرد «نهاوند» مى دادند.

   به هر حال «عمر» هنگامى که تصمیم گرفت که در جنگ «قادسیه» شرکت نکند، «سعد وقّاص» را به عنوان فرمانده لشکر برگزید، در حالى که «یزدگرد» پادشاه «ساسانى» «رستم فرخزاد» را به فرماندهى انتخاب کرد.

   «سعد وقّاص»، «نعمان بن مقرن» را به عنوان رسول خویش نزد «یزدگرد» فرستاد، ولى او با فرستاده «سعد»، باخشونت رفتار کرد; چرا که هرگز چنین انتظارى را از عربهاى به ظاهر عقب افتاده نداشتند. «یزدگرد» به او گفت : اگر نه این بود که رسول هستى، دستور قتل تو را صادر مى کردیم سپس دستور داد مقدارى خاک روى سرش قرار دادند و او را از «مدائن» بیرون ساختند، و به او گفت : به فرمانده لشکرم «رستم» دستور داده ام فرمانده لشکر شما را در «خندق قادسیه» دفن کند، و با شما کارى مى کنم که از اقدام معروف «شاپور ذو الاکتاف» با آنها سخت تر باشد.

   هنگامى که «نعمان» نزد «سعد» بازگشت، «سعد» گفت : خاکى را که بر سر تو قرار دادند به فال نیک مى گیریم، دلیل آن است که کشور آنها را مالک خواهیم شد.

   عجب این که «رستم» از جنگ با مسلمین وحشت داشت، با این که سپاه او 120 هزار مرد جنگى را در خود جاى مى داد، در حالى که سپاه «سعد وقّاص» سى و چند هزار نفر بیشتر نبود.

   سرانجام دو سپاه با هم درگیر شدند، روز اوّل سپاه «ساسانى» با تعداد زیادى «فیل» به سپاه اسلام حمله کردند، ولى مسلمانان خرطوم فیلها را قطع کردند، در آن روز 500 نفر از مسلمین و 2 هزار نفر از سپاه ساسانیان کشته شدند.

   روز دوّم «ابو عبیده جراح» با لشکرى از «شام» به کمک «سعد وقّاص» آمد، این روز بر سپاه «ساسانى» از روز اوّل سختر گذشت، از مسلمانان 2 هزار نفر کشته شدند در حالى که سپاه ساسانى 10 هزار نفر کشته دادند.

   روز سوّم آتش جنگ شعلهورتر شد و شب و روز مى جنگیدند و تا ظهر روز چهارم ادامه داشت که آثار ضعف در لشکر ساسانى نمایان گشت، در این هنگام باد سختى وزیدن گرفت و لشکر دشمن از جنگیدن بازماندند و مسلمانان به سرا پرده «رستم» رسیدند، «رستم» مى خواست فرار کند که زیر سم اسبان له شد. با کشته شدن «رستم» لشکر «ساسانى» منهزم شد و غنایمى از خود به جاى گذاشت، خبر پیروزى به خلیفه دوّم رسید او دستور داد لشکر دشمن را تعقیب نکنند، و در همان جا منزل نمایند، «سعد» در همان جا که «کوفه فعلى» است فرود آمد، و مسجد و خانه هایى را بنا نمود و به این ترتیب بنیان شهر «کوفه» نهاده شد.

* * *

   و اما نبرد «نهاوند»(3)، «طبرى» مورخ معروف در تاریخ خود مى نویسد : «عمر» مى خواست با لشکر «ساسانى» که در «نهاوند» گردآمده بودند بجنگد، با صحابه پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) به مشورت نشست، هر کس سخنى گفت، ولى امام (علیه السلام)(طبق روایتى) سخن بالا را ایراد فرمود، و «عمر» پسندید، گفت : نظر صحیح همین است، سپس «نعمان» را که در «بصره» بود امیر لشکر نمود و به او نوشت باید به جنگ «فیروزان» فرمانده بزرگ لشکر «کسرى» در «نهاوند» بروى و اگر حادثه اى براى تو پیش آمد «حذیفه» فرمانده باشد، و اگر به او صدمه اى رسید «نعیم» را فرمانده سپاه کنى، در ضمن دو نفر را به نام «طلحه ابن خویلد» و «عمرو بن معدیکرب» را که به فنون جنگ آشنا بودند، به کمک او فرستاد، و دستور داد با آنها حتماً مشورت کن.

   در این جنگ که از روز به شب کشیده شد فرمانده اوّل لشکر اسلام «نعمان» کشته شد، و «حذیفه» پرچم را برداشت، ولى سرانجام «فیروزان» به قتل رسید و مسلمانان وارد «نهاوند» شدند غنایم فراوانى به دست آنها آمد، آنها غنایم جنگى را براى «عمر» فرستادند. «عمر» با دیدن غنایم گریه کرد، پرسیدند چرا ؟ گفت : از این بیم دارم که این ثروت عظیم مردم را بفریبد.

   این جنگ که به گفته بعضى از مورخان، سال 21 هجرى و هفت سال بعد از جنگ «قادسیه» رخ داد، آخرین مقاومت «ساسانیان» را در هم شکست، و مسلمین وارد «ایران» شدند، ایرانیان که از هوش و زکاوت خاصى برخوردار بودند اسلام را شناختند و پذیرفتند، و از پیشگامان در اسلام و علوم اسلامى شدند.

   جالب این که مقاومت لشکر «ایران» تنها در این دو نقطه بود، هنگامى که مسلمین وارد سایر شهرهاى «ایران» در شمال وجنوب و مرکز و شرق شدند، از آنها استقبال به عمل آمد، و تقریباً هیچ مقاومتى ظاهر نگشت; زیرا از یکسو از مظالم استبداد «ساسانى» شدیداً در رنج بودند، و از سوى دیگر اسلام را آیین نجات بخش مى دیدند(4).

* * *

 

1. «کلب» به معنى اذيت و آزار است. 
2. «قادسيه» از شهرهاى غربى ايران بود که ميان آن با «کوفه» فاصله چندانى نبود (بعضى فاصله آن را تا کوفه حدود 90 کيلومتر نوشته اند) واکنون جزء شهرهاى کشور عراق محسوب مى شود. 
3. «نهاوند» شهر معروفى است در غرب ايران که در حال حاضر جزء استان همدان بوده و فاصله زيادى با آن ندارد. 
4. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، جلد 9 صفحه 96 تا 102 و تاريخ طبرى، جلد 3 صفحه 202 به بعد.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری