احسن الحدیث

خطبه صد و چهل و هفت، بخش چهارم

 

أَیُّهَا النَّاسُ، إنَّهُ مَنِ اسْتَنْصَحَ اللهَ وُفِّقَ، وَمَنِ اتَّخَذَ قَوْلَهُ دَلِیلاً هُدِیَ (لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ); فَإنَّ جَارَ اللهِ آمِنٌ، وَعَدُوَّهُ خَائِفٌ; وَإنَّهُ لاَ یَنْبَغِی لِمَنْ عَرَفَ عَظَمَةَ  اللهِ أَنْ یَتَعَظَّمَ، فَإنَّ رِفْعَةَ الَّذِینَ یَعْلَمُونَ مَا عَظَمَتُهُ أَنْ یَتَوَاضَعُوا لَهُ،  وَسَلاَمَةَ الَّذِینَ یَعْلَمُونَ مَا قُدْرَتُهُ أَنْ یَسْتَسْلِمُوا لَهُ. فَلاَ تَنْفِرُوا مِنَ الْحَقِّ  نِفَارَ الصَّحِیحِ مِنَ الاَْجْرَبِ، والْبَارِی مِنْ ذِی السَّقَمِ. وَاعْلَمُوا أَنَّکُمْ لَنْ  تَعْرِفُوا الرُّشْدَ حَتَّى تَعْرِفُوا الَّذِی تَرَکَه، وَلَنْ تَأْخُذُوا بِمِیثَاقِ الْکِتَابِ حَتَّى  تَعْرِفُوا الَّذِی نَقَضَهُ، وَلَنْ تَمَسَّکُوا بِهِ حَتَّى تَعْرِفُوا الذِی نَبَذَهُ. فَالْتَمِسُوا  ذلِکَ مِنْ عِنْدِ أَهْلِهِ، فَإنَّهُمْ عَیْشُ الْعِلْمِ، وَمَوْتُ الْجَهْلِ. هُمُ الَّذِینَ  یُخْبِرُکُمْ حُکْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ، وَصَمْتُهُمْ عَنْ مَنْطِقِهِمْ، وَظَاهِرُهُمْ عَنْ  بَاطِنِهِمْ; لاَ یُخَالِفُونَ الدِّینَ وَلاَ یَخْتَلِفُونَ فِیهِ; فَهُوَ بَیْنَهُمْ شَاهِدٌ صَادِقٌ، وَصَامِتٌ نَاطِقٌ.

اى مردم ! آن کس که از خداوند نصيحت بپذيرد، موفق مى شود، و آن کس که سخن او را دليل و راهنماى خويش قرار دهد، به استوارترين راه هدايت مى گردد; زيرا کسى که به خدا پناه برد در امان است و دشمن خدا همواره خائف و ترسان، و آن کس که عظمت خدا را شناخته، سزاوار نيست خودرا بزرگ شمرد; زيرا بزرگى کسانى که از عظمت خدا آگاهند در اين است که در برابر او متواضع باشند، و سلامت آنان که از قدرت (بى انتهاى) او باخبرند اين است که در مقابل او تسليم باشند. حال که چنين است، از حق فرار نکنيد آن گونه که شخص سالم از مبتلا به بيمارى جرب، فرار مى کند، و تندرست از مريض گريزان است.
بدانيد ! شما هرگز راه حق را نخواهيد يافت، مگر اين که ترک کنندگان آن را بشناسيد، و هرگز به پيمان قرآن وفادار نخواهيد بود مگر اين که از کسى که آن پيمان را شکسته است آگاه شويد، و هرگز به قرآن تمسّک نخواهيد جست، مگر اين که به کسانى که آن را دور افکنده اند پى ببريد.
اين (آگاهى ها) را از اهلش بياموزيد، چرا که آنها حيات علم و مرگ جهلند آنها هستند که حکمشان، شما را از علمشان آگاه مى سازد، و سکوتشان از منطقشان، وظاهرشان از باطنشان.
آنها نه با دين خدا مخالفت مى کنند و نه در آن اختلاف دارند. قرآن در ميان آنها شاهدى صادق است و خاموشى سخنگو (و تمام علوم قرآن نزد آنهاست)
.

 

شرح و تفسیر

راه نجات

   در بخشهاى قبل، امام (علیه السلام) از گروهى گمراه و خودکامه سخن گفت که همه حقایق را دگرگون ساختند و آلوده بدترین جنایات شدند، سپس مرگشان فرا رسید و بى آن که راه توبه به سوى آنها باز باشد به سراى دیگر شتافتند و گرفتار مجازات الهى شدند.

   امام (علیه السلام) در این بخش، راه نجات را نشان مى دهد تا دیگران گرفتار آن سرنوشت نکبت بار نشوند.

   نخست مى فرماید : «اى مردم آن کس که از خداوند نصیحت بپذیرد، (و اطاعت فرمانش کند) موفّق مى شود و آن کس که سخن او را دلیل و راهنماى خویش قرار دهد، به استوارترین و مستقیم ترین راه هدایت مى گردد» (أَیُّهَا النَّاسُ، إنَّهُ مَنِ اسْتَنْصَحَ اللهَ وُفِّقَ، وَمَنِ اتَّخَذَ قَوْلَهُ دَلِیلاً هُدِیَ(لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ)).

   آرى این نخستین گام براى هدایت به سوى حق و راه مستقیم است.

   و به دنبال آن به ذکر دلیل پرداخته مى فرماید : «زیرا کسى که به خدا پناه آورد در امان است و دشمن خدا همواره خائف و ترسان است» (فَإنَّ جَارَ اللهِ آمِنٌ، وَعَدُوَّهُ خَائِفٌ).

   در گام بعد، براى این که مردم به نصایح الهى گوش فرا دهند و باد کبر و غرور از سر بیرون کنند و تسلیم فرمانش باشند، مى افزاید : «و آن کس که عظمت خدا را شناخته سزاوار نیست خودرا بزرگ شمرد، زیرا بزرگى کسانى که از عظمت خدا آگاهند، در این است که در برابر او متواضع باشند، و سلامت آنان که از قدرت (بى انتهاى) او با خبرند این است که در برابرش تسلیم گردند !» (وَإنَّهُ لاَ یَنْبَغِی لِمَنْ عَرَفَ عَظَمَةَ اللهِ أَنْ یَتَعَظَّمَ، فَإنَّ رِفْعَةَ الَّذِینَ یَعْلَمُونَ مَا عَظَمَتُهُ أَنْ یَتَوَاضَعُوا لَهُ، وَسَلاَمَةَ الَّذِینَ یَعْلَمُونَ مَا قُدْرَتُهُ أَنْ یَسْتَسْلِمُوا لَهُ).

   اشاره به این که : آنها که باد غرور و تکبر در سر دارند از عظمت خدا غافلند و آنها که به قدرت خویش مى نازند از قدرت خدا آگاه نیستند، آن کس که عظمت و قدرت خدا را بداند مى فهمد که ما در برابر او هیچ هستیم، با این حال، کبر و غرور و قدرت نمایى مفهومى ندارد.

   سپس در یک نتیجه گیرى مى فرماید : «حال که چنین است از حق فرار نکنید آن گونه که شخص سالم از مبتلا به بیمارى جرب فرار مى کند وشخصتندرست از مریض گریزان است» (فَلاَ تَنْفِرُوا مِنَ الْحَقِّ نِفَارَ الصَّحِیحِ مِنَ الاَْجْرَبِ، والْبَارِی(1) مِنْ ذِی السَّقَمِ).

   اشاره به این که : سلامت و سعادتِ شما در پیروى حق است و گرایش به باطل، نوعى بیمارى و ناتندرستى، ولى مع الاسف ! گروهى گمراه، چنان از حق مى گریزند که گویى از فرد مبتلا به بیمارى سرایت کننده فرار مى کنند. یا به گفته قرآن « (کَاَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ * فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةِ); آنها از حق گریزانند، گویى گورخران رمیده اند که از مقابل شیرى فرار کرده اند»(2).

   سپس امام (علیه السلام) در گام دیگرى براى هدایت مخاطبان به سوى حق و دورساختن از باطل راه روشنى را پیشنهاد مى کند و مى فرماید «بدانید شما هرگز راه حق را نخواهید شناخت مگر آن که ترک کنندگان آن را بشناسید، و هرگز به پیمان قرآن وفادار نخواهید بود مگر این که از کسى که آن پیمان را شکسته است آگاه شوید، و هرگز به قرآن تمسّک نخواهید جست مگر این که به کسانى که آن را دور افکنده اند، پى ببرید» (وَاعْلَمُوا أَنَّکُمْ لَنْ تَعْرِفُوا الرُّشْدَ حَتَّى تَعْرِفُوا الَّذِی تَرَکَهُ، وَلَنْ تَأْخُذُوا بِمِیثَاقِ الْکِتَابِ حَتَّى تَعْرِفُوا الَّذِی نَقَضَهُ، وَلَنْ تَمَسَّکُوا بِهِ حَتَّى تَعْرِفُوا الذِی نَبَذَهُ).

   این در واقع یکى از از طرق شناخت حق و باطل است و مشمول قاعده معروف «تُعْرَفُ الاَْشْیَاءُ بِاضْدَادِها; هر چیزى را با ضد آن مى توان شناخت»، مى باشد. تا انسان بیمار نباشد، معنى سلامتى را نمى فهمد و تا تاریکى را نبیند مفهوم روشنایى را تشخیص نمى دهد.

   امام (علیه السلام) در این بخش از خطبه چنانکه در بالا آمد راهیابى به سوى حق را شناخت تارکان و مخالفان حق شمرده است و به سه گروه اشاره فرموده است : گروهى که حق را ترک کرده اند، و گروهى که پیمان قرآن را شکسته اند، و گروهى که آن را پشت سرافکنده اند، تفاوت این سه گروه روشن است; بعضى حق را رها مى کنند بى آن که آن را تحقیر کنند بعضى علاوه بر آن به تحقیر حق مى پردازند و بعضى دیگر پیمانهاى الهى را مى شکنند، که ظاهراً اشاره به آیه شریفه قرآن است که مى فرماید : « (اَلَمْ یُؤْخَذْ عَلَیْهِمْ مِّیِثَاقُ الْکِتَابِ أَنْ لاَ یَقُولُوا عَلَى اللهِ إِلاَّ الحَقَّ وَدَرَسُوا مَا فِیهِ); آیا پیمان کتاب خدا از آنها گرفته نشده بود که بر خدا دروغ نبندند و جز حق نگویند و آنان بارها آن را خوانده بودند»(3).

   گرچه این آیه به ظاهر در مورد «بنى اسرائیل» است ولى درباره دیگران نیز مى تواند صادق باشد.

   آرى با شناخت این تارکان حق، و ناقضان پیمانهاى الهى، و تحقیرکنندگان کتاب خدا و شناخت اصولى که بر زندگى آنها حاکم است و مخالفت با آن، مى توان راه حق را پیدا کرد.

   سپس امام (علیه السلام) در آخرین بخش این خطبه براى کسب اطمینان بیشتر، جهت دست یافتن به حق و درک حقیقتِ مفاهیم قرآن، طریق دیگرى را ارائه مى دهد و آن تمسّک به ذیل عنایت اهل بیت و عترت (علیهم السلام) است که پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) آن را به عنوان یکى از دو شىء گرانمایه که در میان امّت به یادگار مى گذارد، شمرده است.

   امام (علیه السلام) در این بخش مى فرماید : «این (آگاهیها) را از اهلش، بیاموزید، زیرا آنها حیات علم و مرگ جهل اند، آنها هستند که حکمشان شما را از علمشان، آگاه مى سازد، و سکوتشان از منطقشان، و ظاهرشان از باطنشان، آنها نه با دینخدا مخالفت مى کنند و نه در آن اختلاف دارند، قرآن در میان آنها شاهدى صادق است و خاموشى سخنگو (و تمام علوم قرآن نزد آنهاست)» (فَالْتَمِسُوا ذلِکَ مِنْ عِنْدِ أَهْلِهِ، فَإنَّهُمْ عَیْشُ الْعِلْمِ، وَمَوْتُ الْجَهْلِ. هُمُ الَّذِینَ یُخْبِرُکُمْ حُکْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ، وَصَمْتُهُمْ عَنْ مَنْطِقِهِمْ، وَظَاهِرُهُمْ عَنْ بَاطِنِهِمْ; لاَ یُخَالِفُونَ الدِّینَ وَلاَ یَخْتَلِفُونَ فِیهِ; فَهُوَ بَیْنَهُمْ شَاهِدٌ صَادِقٌ، وَصَامِتٌ نَاطِقٌ).

   در این جمله هاى کوتاه و پر معنا، امام (علیه السلام) ائمه اهل بیت (علیهم السلام) را به اوصافى معرفى مى کند : نخست این که : آنها مایه حیات علم و مرگ جهل اند زیرا علوم الهى و سنّت پیامبر (صلى الله علیه وآله) نزد آنهاست هر جا باشند نور افشانى مى کنند و پرده هاى ظلمانى جهل را مى درند، دیگر این که : حکم آنها (خواه حکم به معنى داورى باشد و یا حکم به معنى هرگونه دستور و بیان راه حلها) حکایت از علمشان مى کند، و سکوت پرمعنایشان حکایت از منطق و مقصود آنها مى نماید (زیرا در بسیارى از موارد، سکوت گویاتر از سخن است) و ظاهر آنها آن قدر آراسته و پاک و خالصانه و مخلصانه است که از درون پاک و خالصشان خبر مى دهد.

   از ویژگیهاى دیگر آنها این است که هرگز عملشان بر خلاف دین نیست و در تفسیر حقیقت دین، با هم اختلافى ندارند، چرا که علوم همه آنها از منبع واحدى سرچشمه مى گیرد.

   به همین دلیل حقیقت و روح دین و قرآن، در میان آنهاست و همه چیز را از قرآن مى فهمند و همان گونه که پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) در حدیث ثقلین فرمود : هیچ گاه جدایى میان آنها و قرآن نمى افتد و تمسّک به این دو مسلمین را از گمراهى و ضلالت مى رهاند.

* * *

نکته

هر چیز را از ضدش باید شناخت

   راههاى شناخت حق و باطل بسیار است مهم آن است که انسان تصمیم بر شناخت بگیرد و با شجاعت و دقت پیش برود.

   یکى از این طرق همان است که مولا على (علیه السلام) در خطبه بالا به آن اشاره فرموده است و آن استفاده از مطالعه اضداد است. هنگامى که انسان سرنوشت شوم گروهى را مى بیند که در میان انواع اشتباهات و خطاها و بدبختیها غوطه ورند به خوبى مى فهمد، که راه صحیح از راه آنها جداست. و اگر مى خواهد در راه حق گام بگذارد باید اصولى را که آنها بر آن تکیه کرده اند رها کند، ادب را از بى ادبان بیاموزد و عدالت را از ظالمان، و پاکى را از ناپاکان.

   گاه تصور مى شود که این خطبه، با آنچه در عبارت دیگرى از امام (علیه السلام) آمده است که به «حارث همدانى» فرمود : «إنَّ دِیْنَ اللهِ لاَ یُعْرَفُ بِالرِّجَالِ بَلْ بِآیَةِ الْحَقِّ فَاعْرِفْ الْحَقَّ تَعْرِفْ اَهْلَه; دین خدا را به وسیله اشخاص نمى توان شناخت بلکه به نشانه هاى روشن حق باید شناخت بنابراین حق را بشناس تا اهل آن را بشناسى»(4).

   ولى این هر دو صحیح است اما هر کدام در جایى، در آن جا که حق به روشنى شناخته مى شود شخصیت افراد رابا معیار آن باید شناخت، آنها که با حق هماهنگ ترند درستکار، و آنها که ناهماهنگ ترند بدکارانند، در این جا اشخاص را با معیار حق مى شناسیم و آن جا که افراد به خوبى شناخته شده اند و طریق حق مخفى وناشناخته است باید حق و باطل را به وسیله آنها از هم تشخیص دهیم، مثلاً هنگامى که عمّار یاسر و ابو جهل را در مقابل هم مى بینیم به خوبى مى دانیم روش عمّار روش حق است وروش هاى ابو جهل ها روش هاى باطلى است.

   گاه، هم شناختن اشخاص مشکل مى شود و هم شناختن حق، در این جا به دوستان و هواداران آن افراد نگاه مى کنیم اگر فرضاً در شخصیت معاویه شک کردیم و دیدیم اطرافیان او جمعى منافق، دنیاپرستانى همچون عمروعاص و مطرودان عصر پیامبر (صلى الله علیه وآله) و بازماندگان دوران جاهلیتند به خوبى مى توان او را شناخت.

   کوتاه سخن این که شناخت حق و باطل طرق مختلفى دارد که در هر مورد باید از طریق مناسب آن استفاده کرد.

* * *

1. «بارئ» از مادّه «بُرء» (بر وزن قفل) دراصل داراى دو معناست نخست آفريدن و ايجاد کردن است و به همين جهت خدا را بارى مى گويند و ديگر به معناى دور شدن از چيزى است و به همين جهت به معنى سلامتى و
دور شدن از بيمارى به کار مى رود و در خطبه بالا معنى دوّم اراده شده است. 2. مدثر، آيه 50 و 51. 3. اعراف، آيه 169. 4. بحار الانوار، جلد 6 صفحه 179.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری