احسن الحدیث

خطبه صد و پنجاه و دو، بخش دوم

 

منها: قَدْ طَلَعَ طَالِعٌ، وَ لَمَعَ لاَمِعٌ، وَ لاَحَ لاَئِحٌ، وَاعْتَدَلَ مَائِلٌ; وَاسْتَبْدَلَ اللّهُ بِقَوْم قَوْماً، وَ بِیَوْم یَوْماً; وَانْتَظَرْنَا الْغِیَرَ انْتِظَارَ الْمُجْدِبِ الْمَطَرَ. وَإِنَّمَا الاَْئِمَّةُ قُوَّامُ اللّهِ عَلَى خَلْقِهِ، وَ عُرَفَاؤُهُ عَلَى عِبَادِهِ; وَلاَ یَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلاَّ مَنْ عَرَفَهُمْ وَ عَرَفُوهُ. وَلاَ یَدْخُلُ النَّارَ إِلاَّ مَنْ أَنْکَرَهُمْ وَ أَنْکَرُوهُ. إِنَّ اللّهَ تَعَالَى خَصَّکُمْ بِالاِْسْلاَمِ، وَاسْتَخْلَصَکُمْ لَهُ، وَ ذلِکَ لاَِنَّهُ اسْمُ سَلاَمَة، وَ جِمَاعُ کَرَامَة. اصْطَفَى اللّهُ تَعَالَى مَنْهَجَهُ، وَ بَیَّنَ حُجَجَهُ، مِنْ ظَاهِرِ عِلْم، وَ بَاطِنِ حِکَم. لاَ تَفْنَى غَرَائِبُهُ، وَ لاَ تَنْقَضِی عَجَائِبُهُ. فِیهِ مَرَابِیعُ النِّعَمِ، وَ مَصَابِیحُ الظُّلَمِ، لاَ تُفْتَحُ الْخَیْرَاتُ إِلاَّ بِمَفَاتِیحِهِ، وَ لاَ تُکْشَفُ الظُّلُمَاتُ إِلاَّ بِمَصَابِیحِهِ. قَدْ أَحْمَى حِمَاهُ، وَ أَرْعَى مَرْعَاهُ. فِیهِ شِفَاءُ الْمُسْتَشْفِی، وَکِفَایَةُ الْمُکْتَفِی.

طلوع کننده اى طلوع کرد. درخشنده اى درخشيد و آشکارشونده اى آشکار شد و آنچه از مسير حق منحرف شده بود، به اعتدال (و مسير صحيح) بازگشت و خداوند، گروهى را به گروه ديگر مبدل ساخت و روزگار ديگرى را به جاى روزگار موجود نشاند و ما از پيش در انتظار دگرگونى ها بوديم; همچون کسى که در خشکسالى در انتظار باران باشد.
پيشوايان دين (امامان معصوم) مديران الهى بر مردمند، و رؤسا و عارفان او بر بندگانش. هيچ کس داخل بهشت نمى شود، مگر کسى که آن ها را بشناسد و آنان نيز او را بشناسند و هيچ کس وارد دوزخ نمى شود، مگر کسى که آن ها را انکار کند و آنان نيز انکارش نمايند
.

 

شرح و تفسیر: خلیفه حق آشکار شد

جمعى از شارحان نهج البلاغه ـ چنان که قبلا اشاره شد ـ معتقدند که این خطبه، مخصوصاً این بخش از آن که ناظر به مسائل خلافت است بعد از قتل عثمان و انتقال خلافت به آن حضرت ایراد شده است و تعبیرات این بخش به ویژه آن چه را درباره امامان و پیشوایان مردم بیان فرموده، گواه این مدعا است.

به هر حال امام(علیه السلام) در این بخش، نخست به ظهور خلافت حق اشاره مى کند و مى فرماید: «طلوع کننده اى طلوع کرد و درخشنده اى درخشید و آشکارشونده اى آشکار شد و آن چه از مسیر حق منحرف شده بود به اعتدال (و مسیر صحیح) بازگشت» (قَدْ طَلَعَ طَالِعٌ، وَ لَمَعَ لاَمِعٌ، وَ لاَحَ لاَئِحٌ، وَاعْتَدَلَ مَائِلٌ).

این تعبیرات به خوبى نشان مى دهد که زمان حکومت عثمان از دوران هاى تاریک تاریخ اسلام بود; چرا که خویشاوندان او در تمام پست ها و مقام هاى کلیدى سیطره یافتند و اموال بیت المال به ملک خصوصى آن ها درآمد و فریاد محرومان به آسمان بلند شد. بعد از او خورشید فروزان عدالت از پشت ابرهاى تیره نمایان گشت و حکومت اسلامى به شکل حکومت عصر پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)درآمد.

در این که جمله هاى سه گانه اوّل، عطف تفسیرى است و یک مطلب را (طلوع خورشید ولایت حق) با چند تعبیر بیان مى کند یا هر یک اشاره به نکته اى است، در میان مفسّران نهج البلاغه گفتگوست; ولى حق این است که هر یک معناى خاص خود را دارد; زیرا خورشید به هنگام طلوع، سه مرحله را مى پیماید: نخست بیرون آمدن از پشت افق، سپس گسترده شدن شعاع آن بر پهنه زمین و سرانجام بالا آمدن و در وسط آسمان قرار گرفتن و آشکار شدن براى همگان است.

این جمله هاى سه گانه هر یک اشاره به یکى از این مراحل سه گانه دارد; یعنى خورشید ولایت طلوع کرد و شعاع خود را بر صفحه زمین گسترانید و سپس بالا آمد و در دل آسمان جاى گرفت.

و در ادامه مى افزاید: «خداوند گروهى را به گروه دیگر مبدّل ساخت و روزگار دیگرى را به جاى روزگار موجود نشاند و ما از پیش در انتظار دگرگونى هایى بودیم; همچون کسى که در خشکسالى در انتظار باران باشد» (وَاسْتَبْدَلَ اللّهُ بِقَوْم قَوْماً، وَ بِیَوْم یَوْماً; وَانْتَظَرْنَا الْغِیَرَ انْتِظَارَ الْمُجْدِبِ الْمَطَرَ).

این تعبیرات به خوبى نشان مى دهد که حوادث مربوط به عثمان، غیر منتظره نبود; زیرا هر شخص هوشیارى پیش بینى مى کرد که این حکومت فامیلى که همه مقدرات یک کشور پهناور را به دست یک فامیل و اقوام وبستگان خود بسپارد پایدار نخواهد ماند، و نطفه یک شورش و قیام عمومى را در دل خود پرورش مى دهد. این یک سنت الهى در تمام طول تاریخ است.

آن ها که بر این سخن ایراد گرفته اند که آیا على(علیه السلام) انتظار قتل عثمان را مى کشید؟ از نکته بالا غفلت کرده اند که این گونه حوادث براى هیچ هوشیارى دور از انتظار نیست و به تعبیر دیگر نتیجه طبیعى اعمال خود آن ها بود.

اضافه بر این، امام(علیه السلام) نمى فرماید: ما در انتظار قتل عثمان بودیم ـ بلکه به احتمال قوى امام(علیه السلام) راضى به قتل او نبود ـ ما انتظار تغییرات داشتیم، انتظار کسى که در خشکسالى آرزوى باران دارد; چه تعبیر جالبى! سرزمین اسلام به علت ظلم و بیدادگرى بى حدّ و حساب اطرافیان عثمان، گویى به بیابان خشک و سوزانى تبدیل شده بود که به هنگام کنار رفتن عثمان و ظهور حکومت عدل علوى، باران رحمت الهى بر آن نازل شد.

«ابن ابى الحدید» معتزلى، در این جا به پرسش و پاسخى پرداخته که ذکر آن مناسب به نظر مى رسد.

نخست از خود مى پرسد: آیا بنابر عقیده «معتزله» از اهل سنت صحیح است که على(علیه السلام) انتظار قتل عثمان را بکشد، همچون انتظار باران در خشکسالى؟ و آیا این دلیل بر حقانیّت مذهب شیعه نیست؟

بعد در پاسخ مى گوید: امام(علیه السلام) نفرموده که ما انتظار قتل او را داشتیم; بلکه فرموده: انتظار تغییرات یعنى عزل او از خلافت داشتیم; زیرا به عقیده ما على(علیه السلام)او را به علت اعمالش مستحق عزل از خلافت مى دانست; نه مستحق قتل; و این با مذهب ما سازگار است.

سپس ایراد دیگرى مطرح مى کند که: آیا «معتزله» از اهل سنت معتقدند که على(علیه السلام)عثمان را فاسق و مستحق عزل از خلافت مى دانست؟ به دلیل فسقش؟

در پاسخ مى گوید: ابداً معتزله چنین اعتقادى ندارند; بلکه مى گویند: على(علیه السلام)عثمان را فرد ضعیفى مى دانست که توان تدبیر خلافت را نداشت و به همین دلیل، خویشاوندان او تمام امور وبیت المال مسلمین را به تسخیر خود درآوردند و فریاد مسلمین برخاست.(1)

امام(علیه السلام) در ادامه این سخن به سراغ بیان موقعیت امامان و پیشوایان حق مى رود و مقامات آن ها را این گونه بیان مى فرماید: «پیشوایان دین (امامان معصوم) مدبّران الهى بر مردمند و رؤسا و عارفان او بر بندگانش; هیچ کس داخل بهشت نمى شود، مگر کسى که آن ها را بشناسد و آنان نیز او را بشناسد و هیچ کس وارد دوزخ نمى شود، مگر کسى که آن ها را انکار کند و آن ها نیز انکارش نمایند» (وَإِنَّمَا الاَْئِمَّةُ قُوَّامُ اللّهِ عَلَى خَلْقِهِ، وَ عُرَفَاؤُهُ(2) عَلَى عِبَادِهِ; وَلاَ یَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلاَّ مَنْ عَرَفَهُمْ وَ عَرَفُوهُ. وَلاَ یَدْخُلُ النَّارَ إِلاَّ مَنْ أَنْکَرَهُمْ وَ أَنْکَرُوهُ).

این تعبیر نشان مى دهد که امامان و پیشوایان(علیه السلام) از سوى خدا تعیین مى شوند; نه از سوى مردم و اگر بیعت و انتخابى لازم است براى انسجام کار و پیشرفت امور آن هاست.

تعبیر به «قوّام» (جمع قائم) اشاره به تدبیر امور خلق است و تعبیر به «عرفاء» (جمع عریف) اشاره به این است که آن ها به علت شناختى که درباره مردم وشرایط زمان و مکان دارند و به مصالح و مفاسد آن ها آشنایند، هر کس را در جاى مناسب مى نشانند و هر کار را در موقع مناسب انجام مى دهند.

جمله «لا یدخل الجنة...» و «لا یدخل النار....» تأکیدهایى است بر آن چه در جمله هاى قبل گفته شد; زیرا هنگامى که بپذیریم آن ها از طرف خدا تعیین شدند، کسى که آن ها را به رسمیت بشناسد و آنان اعمالش را صحیح بشناسند به یقین، اهل بهشتند و کسى که آن ها را انکار کند، در واقع، فرمان خدا را انکار کرده، و چنین کسى سزاوار دوزخ است; همچنین کسى که آن ها اعمالش را منکَر بشمرند او نیز دوزخى است.

بدیهى است همه این تعبیرات با مذهب شیعه سازگار است که تعیین امام را از سوى خدا به وسیله پیغمبر یا امام پیشین مى دانند و او را معیار تشخیص حق از باطل مى شمرند و به یقین کسى که مردم او را با فکر برگزینند و اى بسا خطاکار و ستمکار از آب درآید داراى چنین مقاماتى نیست. حدیث معروف «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ اِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیْتَةً جَاهِلِیَّةً; کسى که بمیرد و امام زمان خود را نشناسند، مرگ او مرگ جاهلیّت است».(3)

عجب این است که «ابن ابى الحدید» در این جا اصرار دارد که جمله هاى بالا درباره تمام خلفا که بعد از پیامبر(صلى الله علیه وآله) روى کار آمدند صادق است; در حالى که امام(علیه السلام)در جمله قبل از آن نکوهش شدیدى از حکومت عثمان کرده بود و این مطلب با آن چه «ابن ابى الحدید» استنباط کرده در تناقض آشکار است.

چگونه ممکن است پیشواى ضعیفى که تمام مقامات کشور اسلامى و بیت المال را دراختیار اقوام و بستگان فرصت طلب و هواپرست خود گذاشته است و به همین جهت، مسلمانان قیام کردند و خون او را مباح شمردند و غالب صحابه نیز در برابر آن سکوت نمودند، و مصداق «قُوّامُ اللهِ عَلَى خَلْقِهِ وَ عُرَفائُهُ عَلَى عِبادِهِ» باشد؟ و هر کس او را انکار کند وارد دوزخ شود و هر کس او را قبول کند وارد بهشت گردد؟

در حدیثى از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم که به امیرمؤمنان على(علیه السلام) فرمود: «ثَلاَثَةٌ اُقْسِمُ أنَّهُنَّ حَقٌّ، إِنَّکَ وَ الاَْوْصِیاءُ مِنْ بَعْدِکَ عُرَفاءٌ، لاَ یُعْرَفُ اللهَ إِلاَّ بِسَبِیلِ مَعْرِفَتِکُمْ وَ عُرَفاءٌ لاَ یَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلاَّ مَنْ عَرَفَکُمْ وَ عَرَفْتُمُوهُ وَ عُرَفاءٌ لاَ یَدْخُلُ النَّارَ إِلاَّ مَنْ أَنْکَرَکُمْ وَ أَنْکَرْتُمُوهُ; سه چیز است که سوگند یاد مى کنم، همه حق است، تو و امامان بعد از تو عرفاء و سرشناسانى هستید، که خدا را جز از طریق معرفت شما (و راهنمایى و هدایتتان) نمى توان شناخت. و عرفایى هستید که هیچ کس وارد بهشت نمى شود مگر کسى که شما او را شناخته اید و او شما را شناخته، و عرفایى هستید که هیچ کس داخل دوزخ نمى شود، مگر آنها که شما را انکار کنند و شما آنها را انکار کنید».(4)

سپس امام(علیه السلام) به مهمترین نعمتى که به مسلمانان ارزانى داشته، اشاره کرده، مى فرماید: «خداوند، اسلام را ویژه شما قرار داد و شما را براى (حمایت از) اسلام برگزید» (إِنَّ اللّهَ تَعَالَى خَصَّکُمْ بِالاِْسْلاَمِ، وَاسْتَخْلَصَکُمْ لَهُ).

آرى! این موهبت عظیم را به شما بخشید و شما را شایسته پاسدارى از آن دید.

به دنبال آن مى افزاید: «این همه اهمیّت به خاطر آن است که اسلام نامى است براى سلامت و کانونى است از بزرگوارى ها و کرامت» (وَ ذلِکَ لاَِنَّهُ اسْمُ سَلاَمَة، وَ جِمَاعُ کَرَامَة).

و در توضیح آن مى فرماید: «خداوند، راه اسلام را برگزید و دلایلش را روشن ساخت (و قرآن را فرو فرستاد که) ظاهرش علم و باطنش حکمت است!» (اصْطَفَى اللّهُ تَعَالَى مَنْهَجَهُ، وَ بَیَّنَ حُجَجَهُ، مِنْ ظَاهِرِ عِلْم، وَ بَاطِنِ حِکَم).

ضمیر در «منهجه» و «حُججه» ممکن است به خداوند بازگردد یا به اسلام و نتیجه هر دو یکى است و تعبیر به «ظاهر علم» اشاره به ادله عقلیه است که بر حقانیت اسلام گواهى مى دهد; همان گونه که تعبیر به «باطن حکم» اشاره به اسرار احکام الهى است که در ادله نقلیه بیان شده است.

آرى! اسلام آیین سلامت و کانون کرامت است. همیشه و در همه جا دعوت به محبّت و دوستى و همزیستى مسالمت آمیز مى کند واز خشونت و عداوت و کینه توزى بر حذر مى دارد و خطاب به مؤمنان مى گوید: «(یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِى السِّلْمِ کَافَّةً وَلاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ); اى کسانى که ایمان آورده اید! همگى در صلح و آشتى درآیید و از گام هاى شیطان (که شما را به نفاق و دشمنى و عداوت فرا مى خواند) پیروى نکنید، که او دشمن آشکار شماست».(5)

اضافه بر این، کانون کرامت انسانى است و منادى عدل و مساوات و برابرى انسان ها و حریت و آزادگى و تقوا و مکارم اخلاق و آگاهى و آزاداندیشى است.

و به یقین، مسلمین بهترین پاسداران اسلام و مدافعان آن هستند و در طول تاریخ وفادارى خود را در دفاع از اسلام نشان داده و در حفظ آن کوشیده اند.

و از آن جا که دراین تعبیرات، اشاره روشنى به قرآن مجید است، به دنبال آن اوصاف مهمى براى این کتاب الهى بیان مى کند که بالغ بر ده وصف مى شود; مى فرماید: «تعلیمات علمى قرآن هرگز فانى نمى شود و شگفتى ها و نوآورى هایش پایان نمى گیرد، در آن نعمت هایى است همچون سرزمین هاى پر گیاه در فصل بهار و چراغ هاى روشنى بخش تاریکى ها، درهاى خیرات جز با کلیدهاى آن گشوده نمى شود و ظلمت ها جز با چراغ هاى پر فروغش برطرف نمى گردد» (لاَ تَفْنَى غَرَائِبُهُ، وَ لاَ تَنْقَضِی عَجَائِبُهُ. فِیهِ مَرَابِیعُ(6) النِّعَمِ، وَ مَصَابِیحُ الظُّلَمِ، لاَ تُفْتَحُ الْخَیْرَاتُ إِلاَّ بِمَفَاتِیحِهِ).

امام(علیه السلام) در این شش جمله به اوصاف مهمى از قرآن مجید اشاره مى کند که هر یک از دیگرى جالب تر است. نخست مى فرماید: «غرائب» (صفات برجسته بى نظیر) قرآن هرگز فانى نمى شود و گرد و غبار کهنگى و فرسودگى بر آن نمى نشیند; همیشه نو و باطراوت است.

و در وصف دوّم اشاره به نوآورى ها و شگفتى هایى مى کند که هر روز چهره تازه اى از آن نمایان مى شود; مى فرماید: این ها پایان نمى گیرد; بنابراین فرق میان «غرائب» و «عجائب» و «فنا» و «انقضا» این است که اوّلى اشاره به صفات برجسته اى است که همیشه قرآن داشته و همواره خواهد داشت و دوّمى اشاره به نکات مهمى است که با گذشت زمان و مطالعه بیشتر هر روز آشکار مى گردد.

این همان چیزى است که در حدیث معروف امام صادق(علیه السلام) آمده است که شخصى از او پرسید: «مَا بَالَ الْقُرْآنُ لاَ یَزْدادُ عَلَى النَّشْرِ وَ الدَّرْسِ إِلاَّ غَضَاضَةً; چرا قرآن هر چه بیشتر منتشر و خوانده مى شود، کهنه نمى گردد، بلکه طراوت آن بیشتر مى شود؟» فرمود: «لاَِنَّ اللّهُ تَعَالَى لَمْ یَجْعَلْهُ لِزَمان دُونَ زَمان وَ لاَ لِناس دُونَ ناس فَهُوَ فِی کُلِّ زَمان جَدیدٌ وَ عِنْدَ کُلِّ قَوْم غَضُّ إِلَى یَوْمَ الْقِیامَةِ; این به دلیل آن است که خداوند متعال آن را براى زمان خاص یا گروه معینى قرار نداده است; لذا در هر زمانى نو و نزد هر قوم و ملتى با طراوت است تا روز قیامت».(7)

در سوّمین وصف، آن را به سرزمین هاى پرگیاهى تشبیه مى کند که در فصل بهار غرق انواع نعمت هاست و مى دانیم گیاهان بهارى داراى طراوت و لطافت و کیفیت و طعم ممتازى است.

و در وصف چهارم آن را به چراغ هاى پرنورى تشبیه مى کند که امواج ظلمت ها را مى شکافد و همه جا را روشن مى سازد.

در وصف پنجم و ششم راه رسیدن به خیرات و برطرف کردن ظلمت ها را منحصر به قرآن مى شمرد. اشاره به این که آن ها که کلید خیرات را در غیر قرآن جستجو مى کنند و براى زدودن تیرگى هاى دل و نورانیّت صحنه اجتماع از غیر قرآن یارى مى جویند در اشتباهند.

و در پایان به چهار وصف دیگر اشاره کرده مى فرماید: «قرآن، مناطق ممنوعه و حدود محرمات را تعیین کرد و موارد مباح و حلال را نشان داده. درمان شفاجویان در قرآن است و همه نیازهاى طالبان در آن جمع است» (قَدْ أَحْمَى حِمَاهُ(8)، وَ أَرْعَى(9)مَرْعَاهُ. فِیهِ شِفَاءُ الْمُسْتَشْفِی، وَکِفَایَةُ الْمُکْتَفِی).

امام(علیه السلام) در این اوصاف به نظم قانونى قرآن اشاره مى کند که اصول کلى حلال و حرام را به طور کامل نشان داده و طرق مبارزه با بیمارى هاى اخلاقى و مفاسد اجتماعى را ارائه کرده و در پایان فرموده است: هر چه بخواهید در قرآن است و به راستى تا انسان با قرآن آشنا نشود عمق این سخنان را درک نمى کند.

آرى! درمان انواع بیمارى هاى اخلاقى و انحرافات فکرى و مشکلات اجتماعى در قرآن است و در واقع، آن کس که قرآن دارد و با قرآن همراه است همه چیز دارد; همان گونه که امام(علیه السلام) در خطبه دیگرى مى فرماید:

«وَاعْلَمُوا أَنَّهُ لَیْسَ عَلَى أَحَد بَعْدَ الْقُرْآنِ مِنْ فاقَة وَ لاَ لاَِحَد قَبْلَ الْقُرْآنِ مِنْ غِنًى; بدانید هیچ کس با داشتن قرآن فقر و بیچارگى ندارد و هیچ کس بدون قرآن، غنى و بى نیازى نخواهد داشت».(10)

به همین دلیل، جامعه نیمه وحشى عصر جاهلیّت که در نهایت فقر و بدبختى از نظر اخلاقى و اقتصادى و اجتماعى زندگى مى کردند، در سایه تعلیمات قرآن به اوج افتخار و قدرت در دین و دنیا رسیدند.

بعضى از شارحان نهج البلاغه این اوصاف ده گانه را مربوط به اسلام دانسته (نه قرآن) و ضمیرهاى این جمله ها را به آن بازگردانده اند; گرچه از نظر نتیجه تفاوت چندانى در کار نیست، ولى با توجه به این که عین این تعبیرات در خطبه هاى دیگر نهج البلاغه درباره قرآن آمده معلوم مى شود که منظور بیان اوصاف قرآن است; هر چند کلمه قرآن در متن خطبه نیست.(11)

* * *

1. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 153 و 154.
2. «عرفاء» جمع «عريف» به معناى رييس و سرشناس يک قوم است که همه او را مى شناسند و امورشان را تدبير مى کند.
3. اصول کافى، جلد 1، صفحه 371 و 378; بحارالأنوار، جلد 23، صفحه 92; مستدرک الوسائل، جلد 18، صفحه 187.
4. خصال صدوق، باب الثلاثه، حديث 183.
5. بقره، آيه 208.
6. «مرابيع» جمع «مرباع» (بر وزن مثقال) به معناى زمينى است که در آغاز بهار در آن گياهان مى رويد. بعضى نيز گفته اند: به معناى باران هايى است که در آغاز بهار مى بارد.
7. بحارالأنوار، جلد 89، صفحه 15، حديث 8; شرح بيشترى در اين زمينه ذيل خطبه 18 در جلد اوّل، صفحه 635 ذکر کرديم.
8. «حمى» به معناى منطقه ممنوعه اى است که تعلق به شخص يا گروهى دارد و ديگران بدون اجازه حق ورود در آن را ندارند و در خطبه بالا اشاره به محرمات الهى است.
9. «ارعى» از ماده «رعى» به معناى مراقبت از چيزى، گرفته شده و به همين جهت بردن گوسفندان را به چراگاه «رعى» مى گويند، و از آن جا که حيوان را در چراگاه آزاد مى گذارند واژه «ارعاء» به معناى آزاد گذاردن
نيز به کار رفته است و در خطبه بالا همين معنا اراده شده يعنى خداوند آنچه را بايد آزاد بگذارد در قرآن حکم به آزادى آن کرده است. 10. خطبه 176.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری