احسن الحدیث

خطبه صد و پنجاه و شش، بخش سوم

 

منه: قَدْ شَخَصُوا مِنْ مُسْتَقَرِّ الاَْجْدَاثِ، وَ صَارُوا إِلَى مَصَائِرِ الْغَایَاتِ. لِکُلِّ دَار أَهْلُهَا، لاَ یَسْتَبْدِلُونَ بِهَا وَ لاَ یُنْقَلُونَ عَنْهَا.
وَ إِنَّ الاَْمْرَ بِالْمَعْرُوفِ، وَالنَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ، لَخُلُقَانِ مِنْ خُلُقِ اللّهِ سُبْحَانَهُ; وَ إِنَّهُمَا لاَ یُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَل، وَ لاَ یَنْقُصَانِ مِنْ رِزْق. وَ عَلَیْکُمْ بِکِتَابِ اللّهِ، «فَإِنَّهُ الْحَبْلُ الْمَتِینُ، وَ النُّورُ الْمُبِینُ»، وَالشِّفَاءُ النَّافِعُ، وَالرِّیُّ النَّاقِعُ، وَالْعِصْمَةُ لِلْمُتَمَسِّکِ، وَالنَّجَاةُ لِلْمُتَعَلِّقِ. لاَ یَعْوَجُّ فَیُقَامَ، وَ لاَ یَزِیغُ فَیُسْتَعْتَبَ، «وَ لاَ تُخْلِقُهُ کَثْرَةُ الرَّدِّ»، وَ وُلُوجُ السَّمْعِ. «مَنْ قَالَ بِهِ صَدَقَ، وَ مَنْ عَمِلَ بِهِ سَبَقَ».

آنان از قرارگاه قبرها خارج مى شوند و به سوى آخرين منزل رهسپار مى گردند. هر يک از خانه ها (ى بهشت و دوزخ) ساکنانى دارد که نه آن را به خانه ديگر تبديل مى کنند و نه از آن به جايى ديگرى انتقال مى يابند.
به يقين، امر به معروف و نهى از منکر، دو صفت از صفات خداوند سبحان است و عمل به آن دو نه از عمر کسى مى کاهد و نه روزى کسى را کم مى کند. کتاب خدا را محکم بگيريد; چرا که رشته اى است مستحکم و نورى است آشکار; شفابخش و پرمنفعت است و سيراب کننده و فرونشاننده عطش (تشنگان حقّ). تمسّک جويان را حفظ مى کند و نجات بخش کسانى است که به دامنش چنگ زنند. کژى در آن راه ندارد تا آن را راست کنند و هرگز راه خطا نمى پويد تا به راه حقّش بازگردانند. خواندن و شنيدن مکرّرش سبب کهنگى آن نمى گردد، آن کس که با قرآن سخن بگويد راست مى گويد، و آن کس که به آن عمل کند به پيش مى رود
.

 

شرح و تفسیر: اسباب نجات در قیامت

امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه به دنبال بخش پیشین ــ که در آن سخن از مرگ و قیامت و بهشت و دوزخ به میان آمد ــ نخست به مسأله حشر و نشر مردم در آن روز مى پردازد و بعد با بحث جامعى درباره امر به معروف و نهى از منکر و اهمیّت قرآن مجید که هر دو از مهم ترین اسباب نجات در قیامت اند، سخن به میان مى آورد و مى فرماید: «آن ها از قرارگاه قبرها خارج مى شوند و به سوى آخرین منزل رهسپار مى گردند. هر یک از خانه ها (ى بهشت و دوزخ) ساکنانى دارد که نه آن را به دیگرى تبدیل مى کنند و نه از آن به جاى دیگر انتقال مى یابند» (قَدْ شَخَصُوا مِنْ مُسْتَقَرِّ الاَْجْدَاثِ، وَ صَارُوا إِلَى مَصَائِرِ الْغَایَاتِ. لِکُلِّ دَار أَهْلُهَا، لاَ یَسْتَبْدِلُونَ بِهَا وَ لاَ یُنْقَلُونَ عَنْهَا).

نخست اشاره به این مى فرماید که همه از قبرها بر مى خیزند; همان چیزى که در قرآن مجید کراراً بیان شده است: «(یَوْمَ یَخْرُجُونَ مِنْ الاَْجْدَاثِ سِرَاعاً...); روزى که آن ها از قبرها به سرعت خارج مى شوند...».

و از این تعبیر استفاده مى شود که ذرّات بدن آن ها که تبدیل به خاک شده، هر جا باشد به قبرها باز مى گردد و در آن جا زنده مى شوند و سر از خاک بر مى دارند.

در این جا این سؤال پیش مى آید که آیات قرآن با صراحت مى گوید: «پایان دنیا زلزله هاى عظیمى به وقوع مى پیوندد و همه چیز در هم مى ریزد» با این حال چگونه قبرها باقى مى ماند و مردگان از قبرها بر مى خیزند؟

پاسخ این سؤال را در جلد سوّم همین کتاب، صفحه 367 بیان کرده ایم.

سپس اشاره به این مى کند که خانه هاى بهشتیان و دوزخیان قابل تغییر و تبدیل نیست. هر کس جایگاه ویژه خود را مطابق اعمال و عقاید خود دارد; مقصود این که پاداش و کیفر در آن جهان براى مؤمن و کافر جاودانى است; نه قابل تبدیل است و نه قابل نقل و انتقال. این سراها به قدرى حساب شده است که کاملا هماهنگ با صاحبان آن عقاید و اعمال است; گویى خانه ها به سراغ آن ها مى روند نه آن ها به سوى خانه ها.

سپس با توجه به این که واقعه جمل یکى از نمونه هاى بارز امر به معروف و نهى از منکر بود، به اهمیّت این مسأله اشاره کرده، مى فرماید: «به یقین، امر به معروف و نهى از منکر، دو صفت از صفات خداوند سبحان است و عمل به این دو نه اجل کسى را نزدیک مى کند و نه از روزى کسى مى کاهد!» (وَ إِنَّ الاَْمْرَ بِالْمَعْرُوفِ، وَالنَّهْیَ عَنِ الْمُنْکَرِ، لَخُلُقَانِ مِنْ خُلُقِ(1) اللّهِ سُبْحَانَهُ; وَ إِنَّهُمَا لاَ یُقَرِّبَانِ مِنْ أَجَل، وَ لاَ یَنْقُصَانِ مِنْ رِزْق).

همان گونه قرآن مجید مى گوید: «(إِنَّ اللهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالاِْحْسَانِ وَإِیتَاءِ ذِى الْقُرْبَى وَیَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ وَالْبَغْىِ); خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزدیکان امر مى کند و از فحشا و منکر و ستم نهى مى نماید».

بعضى از شارحان نهج البلاغه تعبیر به «خلق» را درباره خداوند، تعبیرى مجازى (مجاز در کلمه یا مجاز در نسبت) مى دانند; زیرا «خلق» حالت یا ملکه اى است نفسانى که اعمال نیک و بد از آن سرچشمه مى گیرد و خداوند از چنین عوارض و حالات امکانى پاک و منزّه

است ولى اگر «خلق» را به معناى وصف بدانیم، اعمّ از این که به صورت حالت نفسانى باشد یا وصفى که عین ذات است اطلاق آن بر خداوند مشکلى نخواهد داشت.

به هر حال، وظایفى که در اسلام براى انسان ها تعیین شده، گاه مخصوص انسان است; مانند عبادات و بسیارى از محرّمات; ولى در میان آن ها امورى وجود دارد که بسیار گسترده است و حتّى درباره خداوند نیز صدق مى کند; مانند عدالت و ترک ظلم و ارشاد جاهل و تنبیه غافل و امر به معروف و نهى از منکر و اساساً نزول کتاب هاى آسمانى و فرستادن انبیا بر اساس همین امر به معروف و نهى از منکر یا ارشاد جاهل است; بنابراین در اهمّیّت وظیفه امر به معروف و نهى از منکر همین بس که تمام برنامه هاى انبیا از آن سرچشمه مى گیرد و خداوند متعال بنیانگذار آن است.

و این که مى فرماید: «انجام دادن این دو دستور از عمر و روزى کسى نمى کاهد» اشاره به این است که بسیارى از مردم کوتاه فکر، تصور مى کنند امر به معروف و نهى از منکر سبب درگیرى با ارباب معاصى مى شود و این درگیرى گاه سبب جرح و قتل و گاه سبب پراکندگى مردم از اطراف انسان و در نتیجه کاهش روزى مى شود.

ولى اگر امر به معروف و نهى از منکر به صورت صحیح و معقول انجام شود و از افراط و تفریط پرهیز گردد، خداوند انسان را حفظ مى کند و برکاتش را از او دریغ نمى فرماید.

امر به معروف و نهى از منکر شرایطى دارد، از جمله احتمال اثر و عدم ضرر و همچنین امر به معروف و نهى از منکر داراى دو بخش است: بخش عمومى که وظیفه همه مردم است (از طریق قلب و زبان) و بخش خصوصى که وظیفه حکومت اسلامى است (از طریق اقدامات عملى)، اگر این جهات در آن رعایت شود و توأم با ادب و احترام باشد نه تنها صاحبان آن منفور نمى شوند، بلکه محبوبیّت هم پیدا مى کنند و اگر به فرض در بعضى از موارد گرفتار مشکلاتى شوند، خداوند متعال حلّ مشکلات آن ها را تضمین کرده است.

کوتاه سخن این که امر به معروف و نهى از منکر، اساس و پایه نظام جامعه و پاکى و قداست و ترقّى و پیشرفت آن است. در جامعه اى که امر به معروف و نهى از منکر بمیرد، فرار از زیر بار مسئولیّت ها به صورت گسترده نمایان مى گردد; انواع گناهان و معاصى در هر کوى و برزن آشکار مى شود و جامعه در لجنزار فساد و گناه غوطهور مى گردد.

و از آن جا که راه وصول به خوشبختى و حلّ مشکلات فردى و اجتماعى، بازگشت به سوى قرآن است، امام(علیه السلام) در پایان این سخن به سراغ اهمّیّت قرآن مى رود و با تعبیرات زنده و تشبیهات پرمعنا، اهمّیّت قرآن را ضمن یازده جمله ـ که هر یک اشاره به یکى از ویژگى هاى قرآن است ـ گوشزد مى کند; در آغاز مى فرماید:

«کتاب خدا را محکم بگیرید چرا که رشته اى است مستحکم و نورى است آشکار» (وَ عَلَیْکُمْ بِکِتَابِ اللّهِ، فَإِنَّهُ الْحَبْلُ الْمَتِینُ، وَ النُّورُ الْمُبِینُ).

انسان ها قبل از پذیرش تعلیم و تربیت، گویى در چاه طبیعت گرفتارند و براى نجات از آن باید به رشته اى چنگ زنند و خود را نجات دهند. این رشته باید محکم باشد که در وسط راه آنان را رها نسازد; لذا از قرآن به «الحبل المتین» یاد شده که وسیله نجات انسان هاست و باتوجه به این که پیمودن راه در ظلمات، سبب گمراهى و سقوط در پرتگاه هاست، قرآن تشبیه به نور آشکارى شد، که انسان را تا رسیدن به سرمنزل مقصود بدرقه مى کند.

در سوّمین و چهارمین ویژگى مى فرماید: «قرآن شفابخش و پرمنفعت و سیراب کننده و فرونشاننده عطش (تشنگان حق) است» (وَالشِّفَاءُ النَّافِعُ، وَالرِّیُّ(2)النَّاقِعُ(3)).

صفات نکوهیده و رذایل اخلاقى، چه آن ها که به فرد باز مى گردد و چه آن ها که مربوط به جمعیّت است، همچون بیمارى هاى جانکاه و گاه کشنده است که داروى آن در جاى جاى قرآن مجید آمده است و از آن جا که مهم ترین عامل حیات، آب است در حیات معنوى انسان نیز قرآن مجید نقش آب را ایفا مى کند، لذا امام(علیه السلام)آن را وسیله سیراب شدن تشنگان حق، شمرده است.

در پنجمین و ششمین وصف مى فرماید: «قرآن، حافظ تمسّک جویان و سبب نجات کسانى است که به دامنش چنگ مى زنند» (وَالْعِصْمَةُ لِلْمُتَمَسِّکِ، وَالنَّجَاةُ لِلْمُتَعَلِّقِ).

انسان در مسیر خود به سوى سعادت جاویدان، گاه لغزش هایى دارد و باید چیزى باشد که او را در لغزش ها حفظ کند تا سقوط نکند و پرتگاه هایى در پیش دارد که براى نجات از خطرها آن ها باید به جایى وابسته باشد.

در هفتمین و هشتمین ویژگى مى فرماید: «کژى در آن راه ندارد تا آن را راست کنند و هرگز خطا نمى کند تا به راه حقّش بازگردانند» (لاَ یَعْوَجُّ فَیُقَامَ، وَ لاَ یَزِیغُ فَیُسْتَعْتَبَ(4)).

به یقین، کلام خدا که متّکى به علم بى پایان پروردگار است هیچ گونه خلاف و انحراف و اشتباه و خطا در آن راه ندارد; چرا که خطا را کسى مى کند که علمش محدود و قدرتش ناچیز باشد; نه آن کس که علم و قدرت بى پایان دارد و مى دانیم یکى از نشانه هاى اعجاز قرآن، عدم وجود اختلاف و تضادّ و خطا در آن است: (وَلَوْ کَانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلاَفاً کَثِیراً).(5) در سوره کهف نیز مى خوانیم: «(الْحَمْدُ للهِِ الَّذِى أَنزَلَ عَلَى عَبْدِهِ الْکِتَابَ وَلَمْ یَجْعَلْ لَّهُ عِوَجَا); حمد، مخصوص خدایى است که این کتاب (آسمانى) را بر بنده (برگزیده)اش نازل کرد و هیچ گونه کژى در آن قرار نداد».(6)

و در نهمین ویژگى مى فرماید: «خواندن و شنیدن مکرّرش موجب کهنگى آن نمى گردد» («وَ لاَ تُخْلِقُهُ کَثْرَةُ الرَّدِّ»، وَ وُلُوجُ السَّمْعِ).

آرى! مسلّماً هر قدر آن را بخوانند و تکرار کنند باز هم روح پرور و شیرین تر و دلپذیرتر است; چرا؟ زیرا قرآن، کلام خداست و کلام او همچون ذاتش نامتناهى است و هر چه در آن تدبّر شود حقایق تازه اى کشف مى شود و با پیشرفت علم و دانش بشرى ابعاد تازه اى از آن آشکار مى گردد و همان گونه که در حدیث معروف پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) آمده است: «لاَ تُحْصَى عَجَائِبُهُ وَ لاَ تُبْلَى غَرَائِبُهُ; شگفتى هاى آن به شماره در نمى آید و نوآورى هایش به کهنگى نمى گراید».(7)

و یا آن گونه که در حدیث معروف امام رضا(علیه السلام) بیان شده است، در پاسخ این سؤال که چرا قرآن بر اثر فزونى انتشار و تکرار تلاوت کهنه نمى شود; بلکه هر روز شاداب تر است؟ فرمود: این به سبب آن است که خداوند آن را براى زمان معینى یا گروه خاصى قرار نداده; به همین دلیل در هر زمان تازه است و تا دامنه قیامت، نزد هر قومى با طراوت و شاداب مى باشد.(8)

و سرانجام در دهمین و یازدهمین ویژگى مى فرماید: «آن کس که با قرآن سخن بگوید، راست مى گوید، و آن کس که به آن عمل کند پیشى مى گیرد» (مَنْ قَالَ بِهِ صَدَقَ، وَ مَنْ عَمِلَ بِهِ سَبَقَ).

اشاره به این که قرآن، معیار حقّ و باطل و پیروزى و شکست است. آن ها که هماهنگ با قرآن، سخن مى گویند، گفتارشان عین حقیقت است و آن ها که هماهنگ با آن عمل مى کنند پیروزند. محتواى قرآن، عین واقعیت است و راه هایى که ارائه داده به سر منزل سعادت مى رسد; چرا که در کلام خدا هیچ خطایى نیست; به همین دلیل هماهنگى با آن در گفتار و کردار انسان را به حقیقت مى رساند.

1. «شخصوا» ازماده «شخوص» (بر وزن خلوص) به معناى خارج شدن از منزل و گاه به معناى خيره شدن چشم به يک نقطه آمده است; گويى چشم مى خواهد از جايگاه خود بيرون آيد و در اين جا به معناى خارج شدن است.
2. «اجداث» جمع «جدث» (بر وزن قفس) به معناى قبر است.
3. معارج، آيه 43.
4. «رىّ» به معناى سيراب شدن است.
5. «ناقع» از ماده «نقع» (بر وزن نفع) در اصل به معناى فرورفتن آب است و در اين جا به معناى سيراب شدن کامل است; به گونه اى که تشنگى کاملا فرونشيند.
6. «يستعتب» از ماده «عتب» (بر وزن ثبت) در اصل به معناى ناراحتى درونى است و هنگامى که به باب استفعال مى رود، به معناى جلب رضايت و خشنودى طرف است; گويا از طرف مقابل تقاضاى عتاب و سرزنش مى کند تا راحتى
درونى اش فرو نشيند و به راه حق بازگردد. 7. نساء، آيه 82. 8. کهف، آيه 1. 9. اصول کافى، جلد 2، صفحه 599. 10. بحارالانوار، جلد 92، صفحه 15.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری