پیامبر اکرم (ص) : خانه های خویش را با تلاوت قرآن نورانی کنید.

احسن الحدیث

خطبه صد و شصت و دو، بخش دوم

 

وَ هَلُمَّ الْخَطْبَ فِی ابْنِ أَبِی سُفْیَانَ، فَلَقَدْ أَضْحَکَنِی الدَّهْرُ بَعْدَ إِبْکَائِهِ; وَ لاَ غَرْوَ وَاللهِ، فَیَا لَهُ خَطْباً یَسْتَفْرِغُ الْعَجَبَ، وَ یُکْثِرُ الاَْوَدَ! حَاوَلَ الْقَوْمُ إِطْفَاءَ نُورِ اللهِ مِنْ مِصْبَاحِهِ، وَ سَدَّ فَوَّارِهِ مِنْ یَنْبُوعِهِ، وَ جَدَحُوا بَیْنِی وَ بَیْنَهُمْ شِرْباً وَ بِیئاً، فَإِنْ تَرْتَفِعْ عَنَّا وَ عَنْهُمْ مِحَنُ الْبَلْوَى، أَحْمِلْهُمْ مِنَ الْحَقِّ عَلَى مَحْضِهِ; وَ إِنْ تَکُنِ الاُْخْرَى، (فَلاَ تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَات إِنَّ اللهَ عَلِیمٌ بِمَا یَصْنَعُونَ).

(بحث درباره گذشته خلافت را با تمام اشکالاتش رها کن) اکنون بيا و مشکل مهمّ پسر ابوسفيان را تماشا کن. به راستى روزگار مرا خنداند بعد از آن که گريانيد! به خدا سوگند! تعجب هم ندارد. آه! چه حادثه عظيمى که ديگر تعجبى باقى نگذاشت و کژى و انحراف بسيار به بار آورد! آن ها کوشيدند نور خدا را که از چراغش مى درخشيد خاموش سازند و مجراى فَوَران چشمه فيض الهى را مسدود کنند و اين آب زلال را ميان من و خودشان به بيمارى ها و سموم آلوده سازند. هرگاه اين مشکلات موجود از ما و آن ها برطرف شود، من آن ها را به سوى حق خالص مى برم و اگر مسير حوادث به گونه ديگرى بود (عاقبت شومى دارند) بر آن ها حسرت مخور; زيرا خداوند از آن چه انجام مى دهند، آگاه است.

 

شرح و تفسیر

این بخش شرحى است بر آن چه امام(علیه السلام) به طور اشاره با ذکر شعر «امرؤالقیس» بیان فرمود. امام با آن شعر به این حقیقت اشاره کرد که گذشته را (با تمام عیوب و اشکالاتش) رها کن و امروز را بنگر که چه غوغایى برپاست. اکنون در این بخش به شرح آن مى پردازد و مى فرماید: «بیا و مشکل مهمّ پسر ابوسفیان را تماشا کن. به راستى روزگار مرا خنداند بعد از آن که گریانید!» (وَ هَلُمَّ(1) الْخَطْبَ(2) فِی ابْنِ أَبِی سُفْیَانَ، فَلَقَدْ أَضْحَکَنِی الدَّهْرُ بَعْدَ إِبْکَائِهِ).

تو از من سؤال مى کنى که چرا بعد از رحلت رسول الله(صلى الله علیه وآله) خلافت را از ما دریغ داشتند، در حالى که از همه شایسته تر بودى؟ بیا و امروز را ببین که فرزند ابوسفیان، دشمن شماره یک اسلام در برابر من قد علم کرده و خلافت را از من مطالبه مى کند. به راستى گریه آور است و هم خنده آور! گریه آور است به جهت این که کار مسلمانان به جایى رسیده که فرزند خطرناک ترین دشمن اسلام بخواهد بر مسلمین حکومت کند و از حوزه اسلام و مسلمین دفاع کند و خنده آور است از این نظر که او در هیچ چیز با من قابل مقایسه نیست; بلکه در دو نقطه متضادّ قرار داریم.

این احتمال نیز وجود دارد که این خنده و گریه به یک زمان باز نگردد; گریه براى پایمال شدن حق اسلام و مسلمین بعد از رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله) به دست مدّعیان اسلام و خنده بر وضع مسلمین در برابر بنى امیّه که چگونه راضى شدند این تفاله هاى عصر جاهلیّت بر آن ها حکومت کنند.

سپس مى افزاید: «به خدا سوگند! این تعجب ندارد. آه! چه حادثه عظیمى که دیگر تعجّبى باقى نگذارده و کژى و انحراف بسیار به بار آورد!» (وَ لاَ غَرْوَ(3) وَاللهِ، فَیَا لَهُ خَطْباً یَسْتَفْرِغُ(4) الْعَجَبَ، وَ یُکْثِرُ الاَْوَدَ!(5)).

ممکن است در اوّلین نگاه، صدر و ذیل این عبارت، متناقض پنداشته شود; ولى در واقع، نوعى فصاحت و بلاغت در آن به کار رفته است; همانند چیزى که شاعر در شعرش آورده است; مى گوید:

قَدْ صِرْتُ فِی الْمَیَدانِ یَوْمَ طِرادِهِمْ *** فَعَجِبْتُ حَتّى کِدْتُ أَنْ لاَ أَعْجَبا(6)

«آن روز که با آن ها (دشمنان) درگیر شدند و دنبال کردند من قدم به میدان گذاشتم و آن قدر ا ز وضع آن ها تعجّب کردم که نزدیک بود تعجّب نکنم».

یعنى به قدرى تعجّب کردم که دیگر تعجّبى براى من باقى نماند و طبق ضرب المثل معروف «اَلشَّىْءُ اِذَا تَجَاوَزَ حَدُّهُ اِنْقَلَبَ ضِدُّهُ; چیزى که از حد خود بگذرد به ضدّش منقلب مى شود».

جمله «یکثر الأود» اشاره به این است که با حکومت افرادى همچون فرزند ابى سفیان، جامعه اسلامى به کلّى از راه راست منحرف مى گردد و کژى و انحراف در همه چیز و همه جا ظاهر مى شود.

آن گاه امام(علیه السلام) به شرح این مطلب پرداخته، مى فرماید: «آن ها کوشیدند نور خدا را که از چراغش مى درخشید، خاموش سازند و مجراى فَوَران چشمه فیض الهى را مسدود کنند و این آب زلال را میان من و خودشان به بیمارى ها و سموم آلوده سازند» (حَاوَلَ الْقَوْمُ إِطْفَاءَ نُورِ اللهِ مِنْ مِصْبَاحِهِ، وَ سَدَّ فَوَّارِهِ(7) مِنْ یَنْبُوعِهِ، وَ جَدَحُوا(8) بَیْنِی وَ بَیْنَهُمْ شِرْباً وَبِیئاً(9)).

جمله «حَاوَلَ الْقَوْمُ...» اشاره به این است که بنى امیّه تنها براى رسیدن به مقام و حکومت بر مردم، تلاش نمى کردند; بلکه هدفشان خاموش کردن نور اسلام و قرآن بود. هدف این بود که مردم را به دوران ظلمانى جاهلیّت بازگردانند و اعمال آن ها بیانگر این مطلب بود.

جمله «وَ سَدَّ فَوَّارِهِ...» همین معنا را به تعبیر دیگرى بیان مى فرماید. اسلام و قرآن را به چشمه جوشانى تشبیه مى کند که در کویر جاهلیّت عرب آشکار شد و سرزمین دل ها را آبیارى کرد و گل ها و میوه ها بر شاخسارش نمایان گشت. بنى امیّه مى کوشیدند راه این چشمه را مسدود کنند و مردم را بار دیگر به همان کویر بازگردانند.

جمله «وَ جَدَحُوا...» تعبیر گویاى دیگرى از همین معناست. آن ها آب زلال شریعت اسلام را با سموم کشنده آلوده ساختند تا مزاج فکر و اخلاق مردم را که خواهان اسلام بودند، مسموم کنند; زیرا تا زمانى که مردم، سالم مى اندیشیدند و سالم حرکت مى کردند زیر بار جنایتکاران آلوده اى همچون بنى امیّه و آل ابى سفیان نمى رفتند.

آرى، آن ها نه تنها براى خاموش کردن نور ولایت بپا خاستند، بلکه همچون مشرکان در آغاز اسلام که قرآن درباره آن ها مى گوید: (یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللهِ بِأَفْوَاهِهِمْ)(10)براى خاموش کردن نور خدا یعنى اسلام و قرآن به پا خاستند و جلوى نشر اسلام و علوم الهى را گرفتند و با جعل احادیث فراوان، این آب زلال را آلوده و مسموم ساختند.

سپس امام(علیه السلام) در پایان این سخن، تصمیم نهایى خود را در ضمن چند جمله کوتاه بیان کرده چنین مى فرماید: «اگر این مشکلات موجود از ما و آن ها برطرف گردد، من آن ها را به سوى حق خالص مى برم و اگر مسیر حوادث به گونه دیگرى بود (عاقبت شومى دارند) بر آن ها حسرت مخور; زیرا خداوند از آن چه انجام مى دهند، آگاه است» (فَإِنْ تَرْتَفِعْ عَنَّا وَ عَنْهُمْ مِحَنُ الْبَلْوَى، أَحْمِلْهُمْ مِنَ الْحَقِّ عَلَى مَحْضِهِ; وَ إِنْ تَکُنِ الاُْخْرَى، (فَلاَ تَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَرَات إِنَّ اللهَ عَلِیمٌ بِمَا یَصْنَعُونَ)).

اشاره به این که اگر موانع برطرف گردد، من براى بازگرداندن جامعه اسلامى به جامعه عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمادگى کامل دارم و تلاش و کوشش خود را در این راه به کار مى گیرم; ولى اگر شرایط اجازه نداد باز هم مشکلى نیست; چرا که ما به وظیفه خود عمل کرده ایم و آن ها نیز به سزاى اعمالشان خواهند رسید.

 

* * *

نکته ها

1. حق پرسشگرى

هر انسانى در برابر انبوهى از مجهولات و مشکلات درباره خود و دیگران قرار دارد که گاه مربوط به مسائل مادّى است و گاه معنوى و کلید حلّ آن ها غالباً سؤال از آگاهان و اندیش مندان است.

به همین دلیل، خداوند در عالم تکوین و تشریع درهاى سؤال را به روى انسان گشوده است. از نظر تشریع در دستورات اسلامى نه تنها اجازه سؤال به هر کس و درباره هرچیز را داده است، بلکه به سؤال کردن امر کرده است، قرآن مجید در دو آیه مى فرماید: «(فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ); از آگاهان سؤال کنید اگر نمى دانید».(11)

امیرمؤمنان در بعضى از کلمات پرمعنایش در نهج البلاغه مى فرماید: «وَ لاَ یَسْتَحْیِیَنَّ أَحَدٌ اِذا لَمْ یَعْلَمِ الشَّىْءَ أَنْ یَتَعَلَّمَهُ; هیچ گاه کسى در فراگیرى علم و سؤال از مجهولات، شرم و حیا به خود راه ندهد».(12)

آرى، سؤال کردن عیب نیست. عیب آن است که انسان پرسش نکند و در جهل و نادانى بماند.

جالب این است که در خطبه یاد شده سؤال کردن را حقى براى هر کس ذکر فرموده و این معنا در مورد جوانان و نوجوانان بسیار مهمتر است چرا که آنها داراى مجهولات فراوان:

از نظر تکوین و آفرینش نیز خداوند، حسّ کنجکاوى و جستجوگرى را در ذات انسان قرار داده است. انسان، همواره مایل است از چیزهایى که نمى داند، بپرسد و بداند. این حس در جوانان و نوجوانان شدیدتر است; به سبب همان نیازى که دارند، گاه آن قدر پدر و مادر را سؤال پیچ مى کنند که داد و فریادشان بلند مى شود; در حالى که وظیفه آن ها این است که با محبّت و مدارا به این نیاز روحى شان پاسخ مثبت دهند. آن چه را مى دانند، در اختیارشان بگذارند و آن چه را نمى دانند به کسانى که مى دانند ارجاع دهند.

بعضى فکر مى کنند اگر از مسائل اصول عقاید سؤال کنند نشانه کفر و بى اعتقادى است; در حالى که این پرسش ها براى تحقیق بیش تر و استحکام بخشیدن به عقیده است.

دانشمندان و آگاهان، به ویژه عالمان دینى وظیفه دارند که در هر حال و در هر شرایط، براى پاسخ به سؤالات اعلام آمادگى کنند و با محبّت و احترام از پرسش کنندگان استقبال کنند و فراموش نکنند که براساس روایتى که از امیرمؤمنان على(علیه السلام) نقل شده، چنین وظیفه اى بر دوش دارند: «خداوند از افراد نادان، پیمان فراگیرى علم نگرفته، مگر آن که پیش از آن از دانشمندان پیمان آموزش گرفته است» (اِنَّ اللهَ لَمْ یَأْخُذْ عَلَى الْجُهَّالِ عَهْداً بِطَلَبِ الْعِلْمِ حَتّى أَخَذَ عَلَى الْعُلَماءِ عَهْداً بِبَذْلِ الْعِلْمِ لِلْجُهّالِ).(13)

این بحث را با ذکر چند حدیث پر معنا پایان مى دهیم:

نخست حدیثى است از امام صادق(علیه السلام) که یکى از یارانش به نام «حمران بن أعینى» را تشویق به سؤال کرد و فرمود: «إِنَّما یَهْلِکُ النَّاسُ لاَِنَّهُمْ لاَ یَسْأَلُونَ; مردم به علت این هلاک و گمراه مى شوند که پرسش نمى کنند».(14)

در حدیث دیگرى از امام على(علیه السلام) مى خوانیم: «اَلْقُلُوبُ اَقْفالٌ مَفاتِحُهُا السُّؤالُ; دل ها قفل شده است و کلید آن، سؤال است».(15)

و در حدیثى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «اَلْعِلْمُ خَزائِنٌ وَ مَفاتِیحُهُ اَلسُّؤالُ فَاسْئَلُوا یَرْحَمُکُمُ اللهُ فَإِنَّهُ یُوجَرُ فِیهِ اَرْبَعَةٌ: اَلسّائِلُ وَالْمُعَلِّمُ وَ الْمُسْتَمِعُ وَ الْمُحِبُّ لَهُمْ; علم، خزانه هایى است و کلیدهاى آن سؤال است. خدا شما را رحمت کند، همواره سؤال کنید; چرا که چهار گروه براى آن پاداش داده مى شوند: سؤال کننده، پاسخ گوینده، کسانى که در آن جا مستمعند و آن ها که بدان ها علاقه مندند».(16)

در روز جنگ جمل، مرد عربى به امیرمؤمنان(علیه السلام) عرض کرد: اى امیرمؤمنان! تو مى گویى خداوند یگانه است؟ (منظور از این یگانگى چیست؟) مردم از هر سو به او حمله کردند. گفتند: اى مرد عرب، نمى بینى تمام فکر امیرمؤمنان متوجّه جنگ است؟ (هر سخن جایى و هر نکته مقامى دارد!) امام فرمود: «او را رها کنید. چیزى که این مرد عرب مى خواهد، همان چیزى است که ما از این قوم مى خواهیم (ما هم از این گروه، توحید و یگانگى مى طلبیم و جنگ براى فراگیرى این تعلیمات مقدّس است)». سپس امام(علیه السلام)توحید را به چهار بخش تقسیم کرد: دو قسم آن را مردود شمرد و دو قسم را مقبول.(17)

2. هدف اصلى این پرسش و پاسخ

در این که منظور مرد اسدى از سؤالش درباره خلافت و پاسخ امام(علیه السلام) به آن چیست؟ کاملا روشن است، اشاره به داستان سقیفه و تغییر محور خلافت از خاندان پیامبر(صلى الله علیه وآله) در روز رحلت آن حضرت است; ولى بعضى از شارحان، مانند «ابن ابى الحدید» که با پیشداورى هاى مذهبى خود، قافیه را در این جا سخت برخود تنگ دیده اند، احتمال ضعیفى ذکر کرده و به آن دل بسته اند و گفته اند: منظور، مخالفت «عبدالرحمان بن عوف» در شوراى شش نفرى عمر با خلافت على(علیه السلام) و سوق دادن آن به سوى عثمان است.

عجب این است که ابن ابى الحدید در این جا داستانى از استادش «ابوجعفر نقیب» نقل مى کند که کاملا با آن چه گفتیم موافق است و از هر نظر منطقى است; با این حال پاره اى از تعصب ها به مرد آزاداندیشى همچون ابن ابى الحدید اجازه قبول واقعیت را نمى دهد.

او از استادش چنین نقل مى کند:

«از استادم که در پیروى از مذهب علوى مردى با انصاف بود و بهره وافرى از عقل و خرد داشت، پرسیدم: منظور سؤال کننده از افرادى که امام(علیه السلام) را از حقش برکنار ساختند کیانند؟ آیا منظور، روز سقیفه است یا روز شورا؟

گفت: سقیفه.

گفتم: من به خودم اجازه نمى دهم بگویم اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله) با پیامبر(صلى الله علیه وآله)مخالفت نمودند و نص خلافت را کنار گذاشتند.

در پاسخم گفت: من هم به خودم اجازه نمى دهم به پیامبر(صلى الله علیه وآله) این نسبت را بدهم که در امر خلافت و امامت پس از خود اهمال و سستى ورزیده و مردم را بى سرپرست گذارده باشد; او که براى مسافرتى در بیرون مدینه کسى را به جاى خود بر مى گزید، چگونه براى پس از مرگش کسى را به خلافت تعیین نکرد؟

سپس اضافه نمود: همه معتقدند پیامبر(صلى الله علیه وآله) از نظر عقل در مرحله کمال قرار داشت; عقیده مسلمانان در این باره معلوم است. یهود، نصارا، فلاسفه و حکما نیز معتقدند، او حکیمى کامل و داراى نظرى صائب بود که ملتى را به وجود آورد; قوانینى را آورد و با عقل و تدبیرش حکومت پهناورى بنیانگذارى کرد.

(صرف نظر از مقام نبوّت که تمام فرمان هایش از ناحیه خدا سرچشمه مى گیرد و به وسیله وحى است).

این انسان عاقل با عرب کاملا آشنا بود; کینه هاى آن ها را خوب مى دانست و از طبع آن ها اطلاع داشت; مى دانست اگر کسى از قبیله اى کشته شود آن قبیله انتقام خون او را از قاتل، اگر نشد، از نوادگان و بستگانش و اگر نشد از قبیله او خواهد گرفت; این از یک طرف، از سوى دیگر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به فاطمه، دختر مهربانش و به فرزندانش امام حسن وامام حسین و على(علیهم السلام)علاقه مند بود. بدون تردید اگر او از وحى هم استمداد نمى جست، براى این که آن ها صدمه اى نبینند، بى سرپرستشان نمى گذاشت; گمان مى کنى او مى خواست فاطمه همچون یکى از ضعفاى مدینه باشد؟ آن هم در میان مردمى که على، خون خویشاوندانشان را ریخته بود؟ که در حقیقت پیامبر ریخته بود نه على. آرى، آن ها به خون نوادگانشان تشنه بودند.

خلاصه یک انسان عاقل که در چنین مقامى از ریاست قرار داشت، براى این که آیین و دودمانش به خطر نیفتد مى بایست خلافت را در میان آن ها قرار داده باشد ـ چه رسد به این که او پیامبر است و جز از وحى تبعیت نمى کند و همواره دستور مى داد مسلمانان باید وصیت کنند.

به او گفتم: مطلب شما قابل قبول; اما این سخن امام(علیه السلام) دلالت بر نص بر خلاف ندارد.

پاسخ داد: درست است; ولى مطلب این است که سؤال کننده از وجود نص در مورد خلافت پرسش نکرد; بلکه پرسید: شما که از نظر خویشاوندى در مرحله بالا و از نظر نسب نزدیک به پیامبر قرار داشتید چرا شما را کنار زدند؟ و امام(علیه السلام)پاسخ این سؤال را دادند.(18)

3. بنى امیه و توطئه محو اسلام

از تعبیرات امام(علیه السلام) در خطبه یاد شده مخصوصاً جمله «حَاوَلَ الْقَوْمُ إِطْفَاءَ نُورِ اللهِ مِنْ مِصْبَاحِهِ...» چنین استفاده مى شود که هدف بنى امیّه تنها استیلاى بر خلافت اسلامى نبود; بلکه آن ها که تفاله هاى عصر جاهلیّت بودند کمر به محو اسلام بسته بودند و اگر با فداکارى هاى شهیدان کربلا و بیدارى مسلمین پرده از نیّات شان برداشته نمى شد، معلوم نبود که امروز، نامى از اسلام باقى مى ماند یا نه؟! شواهد تاریخى بر این مدّعا بسیار است; از جمله:

1ـ مورخ معروف، مسعودى در کتاب «مروج الذهب» داستانى نقل مى کند که مأمون، خلیفه عباسى در سال 212 ق. دستور اکیدى داد، منادى در همه جا ندا دهد که احدى حق ندارد از معاویه ذکر خیرى کند یا او را بر هیچ یک از صحابه پیامبر(صلى الله علیه وآله) مقدّم بشمرد. جمعى از آگاهان در اندیشه فرو رفتند که این دستور اکید و شدید براى چیست؟ بعداً معلوم شد این به سبب خبرى بود که از طرف فرزند «مغیرة بن شعبه» نقل شده بود که خلاصه اش چنین است:

او مى گوید: من با پدرم مغیره به شام آمدیم. پدرم هر روز نزد معاویه مى رفت و با او سخن مى گفت و بر مى گشت و از عقل و هوش او تعریف مى کرد. شبى از نزد معاویه برگشت. او را بسیار اندوهگین یافتم; به گونه اى که از خوردن شام خوددارى کرد. من تصور کردم مشکلى درباره خانواده ما پیدا شده است. پرسیدم: چرا امشب این همه ناراحتى؟ گفت: من امشب از نزد خبیث ترین مردم بر مى گردم. گفتم: چرا؟ گفت: براى این که با معاویه خلوت کرده بودم. به او گفتم: مقام تو بالا گرفته; اگر عدالت را پیشه کنى و دست به کار خیر بزنى بسیار بجا است; مخصوصاً به خویشاوندانت از بنى هاشم نیکى کن و صله رحم به جا آور. آن ها امروز خطرى براى تو ندارند. ناگهان (او منقلب و منفجر شد و) گفت: هَیْهاتَ هَیْهاتَ! اَخُوتَیْم «یعنى ابوبکر) به خلافت رسید و آن چه باید انجام بدهد انجام داد; اما هنگامى که از دنیا رفت نام او هم فراموش شد; فقط گاهى مى گویند: ابوبکر. سپس اخو عدى (یعنى عمر) به خلافت رسید و ده سال زحمت کشید. او نیز هنگامى که از دنیا رفت نامش هم از میان رفت. فقط گاهى مى گویند عمر. بعد برادرمان عثمان به خلافت رسید و کارهاى زیادى انجام داد. هنگامى که از دنیا رفت نام او هم از میان رفت; ولى اخوهاشم (اشاره به پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) است) هر روز پنج مرتبه به نام او فریاد مى زنند: «أشهد أنّ محمّداً رسول الله» با این حال چه عملى و چه نامى از ما باقى مى ماند. اى بى مادر؟! سپس گفت: «وَاللهِ اِلاَّ دَفْناً دَفْناً(19); به خدا سوگند! چاره اى جز این نیست که این نام براى همیشه دفن شود!».

هنگامى که مأمون این خبر را شنید در وحشت فرو رفت و آن دستور شدید را درباره معاویه صادر نمود.(20)

این خبر که در کتب معروف تاریخ آمده پرده از مسائل بسیارى بر مى دارد و به سؤالات بسیارى در برنامه هاى بنى امیّه پاسخ مى گوید.

او و پدرش معاویه این تفکّر زشت و کفرآمیز را از پدر و جدّشان ابوسفیان به ارث برده بودند که به گفته تاریخ طبرى و دیگران، هنگامى که خلافت به عثمان (عثمان فرزند زاده امیّه بود) رسید بسیار خشنود شد و در یک جلسه خصوصى خطاب به «بنى عبد مناف» (و بنى امیّه) گفت: تَلَقَّفُوها تَلَقُّفَ الْکُرَةِ فَما هُناکَ جَنَّةٌ وَ لاَ نارٌ; گوى خلافت را از میدان ببرید که نه بهشتى در کار است و نه دوزخى!».(21)

و در عبارت مسعودى در مروج الذهب چنین ذکر شده است: «یا بَنِی أُمَیَّةَ، تَلَقَّفُوها تَلَقُّفَ الْکُرَةِ فَوَالَّذِی یَحْلِفُ بِهِ اَبُوسُفْیانَ مَازِلْتُ اَرْجُوها لَکُمْ وَ لَتَصْبِرَنَّ اِلى صِبْیانِکُمْ وِراتَةً; اى بنى امیّه، گوى خلافت بربایید. قسم به کسى که ابوسفیان به او سوگند یاد مى کند (اشاره به بت ها) من همیشه امیدوار بودم که خلافت به دامان شما برگردد و به یقین در آینده به بچه هاى شما نیز به ارث خواهد رسید».(22)

همین معنا را «ابن عبدالبرّ» در کتاب «استیعاب» نقل کرده است; او مى گوید: «این سخن در مجلس عثمان بود و هنگامى که عثمان انکار بهشت و دوزخ را از ابوسفیان شنید، فریاد زد: برخیز و از من دور شو».(23)

1. «هلّم» ترکيبى از «هاء تنبيه» و «لمّ» به معناى «جمع کن» است و اين واژه، معمولا به صورت يک کلمه و به مفهوم «بيا به سوى ما و در کنار ما قرار بگير» است.
2. «خطب» بر وزن ختم به معناى کار مهم است و خطاب و مخاطبه را از اين رو خطاب و مخاطبه گفته اند که گفتگوى مهمى در جريان آن است.
3. «غرو» به معناى تعجّب است.
4. «يستفرغ» از ماده «فراغ» در اين جا به معناى بيرون ريختن است و مفهوم جمله «يستفرغ العجب» اين است که هرگونه تعجّب را بيرون مى ريزد و جايى براى آن باقى نمى گذارد.
5. «أَوَد» از مادّه «أَوْد» (بر وزن قول) به معناى کج شدن گرفته شده و «أَوَد» (بر وزن سَنَد) به معناى کجى است.
6. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 247.
7. «فوّار» صيغه مبالغه به معناى کثير الفوران است و نيز به معناى منبع آب و سوراخى که آب به شدّت از آن بيرون مى آيد، مى باشد.
8. «جدحوا» از ماده «جدح» (بر وزن مدح) به معناى مخلوط کردن و ممزوج نمودن است.
9. «وبيأ» به معناى چيزى است که وبا در آن زياد است (توجه داشته باشيد «وبا» گاهى به مرض خاص مشهور، اطلاق مى شود و گاه به هر گونه مرض و در خطبه مزبور، معناى دوّم، مقصود است).
10. صف، آيه 8.
11. نحل، آيه 43 ; انبياء، آيه 7.
12. کلمات قصار، 82.
13. کافى، جلد 1، صفحه 41.
14. همان، صفحه 40.
15. ميزان الحکمه، جلد 4، صفحه 8039.
16. ميزان الحکمه، جلد 4، حديث 8041.
17. شرح آن را در کتاب «توحيد صدوق»، صفحه 83، باب «معنى الواحد والتوحيد» مطالعه فرماييد.
18. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 248.
19. و در شرح ابن ابى الحديد نقل شده است: «لا والله الاّ دفناً دفناً».
20. مروج الذهب، جلد 3، صفحه 454; شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 5، صفحه 129.
21. تاريخ طبرى، جلد 8، صفحه 185. حوادث سال 284 قمرى. به مناسبت نامه اى که براى معتضد عباسى درباره رسوائى هاى معاويه نوشته شده بود.
22. مروج الذهب، جلد 1، صفحه 403.
23. استيعاب، جلد 2، صفحه 690.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری