احسن الحدیث

خطبه صد و شصت و چهار، بخش اول

 

إِنَّ النَّاسَ وَرَائِی وَ قَدِ اسْتَسْفَرُونِی بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُمْ، وَ وَاللهِ مَا أَدْرِی مَا أَقُولُ لَکَ! مَا أَعْرِفُ شَیْئاً تَجْهَلُهُ، وَ لاَ أَدُلُّکَ عَلَى أَمْر لاَ تَعْرِفُهُ. إِنَّکَ لَتَعْلَمُ مَا نَعْلَمُ. مَا سَبَقْنَاکَ إِلَى شَیْء فَنُخْبِرَکَ عَنْهُ، وَ لاَ خَلَوْنَا بِشَیْء فَنُبَلِّغَکَهُ. وَ قَدْ رَأَیْتَ کَمَا رَأَیْنَا، وَ سَمِعْتَ کَمَا سَمِعْنَا، وَ صَحِبْتَ رَسُولَ اللهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ ـ کَمَا صَحِبْنَا. وَ مَا ابْنُ أَبِی قُحَافَةَ وَ لاَ ابْنُ الْخَطَّابِ بِأَوْلَى بِعَمَلِ الْحَقِّ مِنْکَ، وَ أَنْتَ أَقْرَبُ إِلَى أَبِی رَسُولِ اللهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ ـ وَ شِیجَةَ رَحِم مِنْهُمَا; وَ قَدْ نِلْتَ مِنْ صِهْرِهِ مَا لَمْ یَنَالاَ. فَاللهَ اللهَ فِی نَفْسِکَ! فَإِنَّکَ ـ وَاللهِ ـ مَا تُبَصَّرُ مِنْ عَمىً، وَ لاَ تُعَلَّمُ مِنْ جَهْل، وَ إِنَّ الطُّرُقِ لَوَاضِحَةٌ، وَ إِنَّ أَعْلاَمَ الدِّینِ لَقَائِمَةٌ.

مردم، به سراغ من آمده اند و مرا ميان خود و تو سفير قرار داده اند. به خدا! نمى دانم چه چيز را براى تو بگويم؟ من مطلبى را که تو از آن بى اطلاع باشى (در مورد حقوق مردم) سراغ ندارم، و نمى توانم تو را به چيزى راهنمايى کنم که از آن آگاه نيستى؟ (چرا که) آن چه را که ما (در اين زمينه) مى دانيم، مى دانى و ما به چيزى سبقت نگرفته ايم که تو را از آن آگاه سازيم و مطلبى پنهانى نزد ما نيست که به تو ابلاغ کنيم. آن چه را ما (در عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله)) ديده ايم تو نيز ديده اى و آن چه را ما شنيده ايم همانند ما شنيده اى و همان گونه که ما با پيامبر(صلى الله عليه وآله) همنشين بوديم تو نيز همنشين بوده اى (علاوه بر اين) فرزند ابى قحافه (ابوبکر) و پسر خطاب (عمر) در اجراى اعمال نيک از تو سزاوارتر نبودند; چرا که تو به رسول خدا از نظر پيوند خويشاوندى ا ز آن دو نزديک ترى تو به افتخار دامادى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نائل شدى که آن ها نشدند. خدا را! خدا را! (اى عثمان) به جان خود رحم کن; چرا که به خدا سوگند! تو کور نيستى تا بينايت کنند و جاهل نيستى تا تعليمت دهند; زيرا راه ها آشکارند و نشانه هاى دين بر پا و روشن! (از خدا بترس و به کار مردم رسيدگى کن)

 

شرح و تفسیر: اتمام حجت امام(علیه السلام) با عثمان

براى روشن شدن محتواى خطبه لازم است به شرایط و اوضاعى که سبب گفتگوى امام(علیه السلام) با عثمان با این لحن و این بیان شد اشاره کنیم و از همه بهتر این که زمام قلم را به دست مورّخ معروف، طبرى بسپاریم. او مى گوید:

«هنگامى که مردم، اعمال عثمان را دیدند (منظور حیف و میل عظیم در بیت المال و سپردن مقام هاى کلیدى حکومت اسلامى به دست نااهلان و ظالمان و ستمگران) جمعى از اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله) که در مدینه بودند، نامه اى به لشکریان اسلام که در مرزها پراکنده شده بودند نوشتند که مضمونش چنین بود: «شما براى جهاد در راه خداوند متعال و عظمت دین محمد خارج شدید، ولى بدانید آیین محمد را کسى که در این جاست خراب کرده، بیایید و آیین او را نجات دهید».

سربازان از هر سو به مدینه آمدند (به ویژه گروه عظیمى از مصریان که مورد ظلم و ستم عمّال خلیفه قرارگرفته بودند در مدینه حاضر شدند و بعد از حوادث زیادى) سرانجام عثمان به دست مردم کشته شد.(1)

در همان زمان که فریاد مردم از مظالم عثمان برخاسته بود گروهى خدمت امام(علیه السلام)آمدند و براى پایان دادن به وضع موجود از طریق مسالمت آمیز از آن حضرت خواستند که در جایگاه نماینده و سفیر مردم با عثمان سخن بگوید و اتمام حجّت کند. امام(علیه السلام)سخنان مزبور را ایراد کرد و آن چه براى انصراف عثمان و اطرافیان او از ظلم و ستم بر مردم لازم بود به او فرمود.

سخنان امام(علیه السلام) در این خطبه کاملا موافق فصاحت و بلاغت و با استفاده از نکات دقیق روان شناسى ایراد شده است تا شاید طرف مقابل بر سر عقل آید و خطرى که در کمین اوست و جهان اسلام را نیز با سختى ها مواجه مى کند، دریابد.

امام(علیه السلام) نخست از علم و آگاهى عثمان به احکام اسلامى در مورد رعایت حقوق مردم و ترک ظلم و ستم سخن مى گوید و مى فرماید: «مردم، به سراغ من آمده اند و مرا میان خود و تو سفیر قرار داده اند. به خدا! نمى دانم چه چیز را براى تو بگویم؟ من مطلبى را که تو از آن بى اطلاع باشى (در مورد حقوق مردم) سراغ ندارم، و نمى توانم تو را به امرى راهنمایى کنم که از آن آگاه نیستى؟ (چرا که) آن چه را که ما (در این زمینه) مى دانیم، مى دانى و ما به چیزى سبقت نگرفته ایم که تو را از آن آگاه سازیم و مطلبى پنهانى نزد ما نیست که به تو ابلاغ کنیم» (إِنَّ النَّاسَ وَرَائِی وَ قَدِ اسْتَسْفَرُونِی(2) بَیْنَکَ وَ بَیْنَهُمْ، وَ وَاللهِ مَا أَدْرِی مَا أَقُولُ لَکَ! مَا أَعْرِفُ شَیْئاً تَجْهَلُهُ، وَ لاَ أَدُلُّکَ عَلَى أَمْر لاَ تَعْرِفُهُ. إِنَّکَ لَتَعْلَمُ مَا نَعْلَمُ. مَا سَبَقْنَاکَ إِلَى شَیْء فَنُخْبِرَکَ عَنْهُ، وَ لاَ خَلَوْنَا بِشَیْء فَنُبَلِّغَکَهُ).

روشن است که منظور امام(علیه السلام) از این تعبیرات این نیست که عثمان در علم و دانش و آگاهى به پایه امام مى رسید; بلکه منظور این است در مورد حوادثى که روى داده و زشتى ظلم و ستم و لزوم رعایت حقوق مردم عثمان آن چه لازم است، مى دانست; نه تنها عثمان بلکه افراد عادى نیز از احکام باخبر بودند. این مسأله از بدیهیات بود و به گفته ابن ابى الحدید، کودکان ـ تا چه رسد به عاقلان بزرگسالان ـ صحیح و خطا را در آن مى دانستند.(3)

بنابراین، اگر کسانى تصوّر کرده اند جمله هاى یاد شده دلیل بر این است که عثمان از نظر علم و آگاهى در رتبه على(علیه السلام) بود سخت در اشتباهند. على(علیه السلام) به فرموده پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) «بابُ عِلمِ مَدِینَةُ النَّبِى» بود. على(علیه السلام) کسى بود که طبق روایات اسلامى «عِلمُ الْکِتَاب» به طور کامل نزد او بود و عملا پناهگاهى علمى امّت، در همه مشکلات بود. بعضى از خلفا از خدا مى خواستند که اگر مشکلى پیش آید على(علیه السلام) مشکل گشاى آنان باشد و على(علیه السلام) مشکل گشاى آن حاضر نباشد زنده نمانند (اَللّهُمَّ لاَ تَبْقِنی لِمُعْضَلَة لَیْسَ لَهَا اِبْنُ اَبِی طَالِب).(4)

سپس در ادامه این سخن، امام به سوابق عثمان در اسلام اشاره کرده مى فرماید: «آن چه را ما (در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله)) دیده ایم تو نیز دیده اى و آن چه را ما شنیده ایم همانند ما شنیده اى و همان گونه که ما با پیامبر(صلى الله علیه وآله) همنشین بودیم تو نیز همنشین بوده اى» (وَ قَدْ رَأَیْتَ کَمَا رَأَیْنَا، وَ سَمِعْتَ کَمَا سَمِعْنَا، وَ صَحِبْتَ رَسُولَ اللهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ ـ کَمَا صَحِبْنَا).

آن گاه از طریق سوّمى براى تأثیرگذاردن بر افکار عثمان وارد مى شود و او را با ابوبکر و عمر مقایسه مى کند، چرا که آن ها هرگز کارهایى را که عثمان کرد، انجام ندادند; هر چند اشتباهات دیگرى داشتند; مى فرماید: «(علاوه بر این) فرزند ابى قحافه (ابوبکر) و پسر خطّاب (عمر) در انجام دادن اعمال نیک از تو سزاوارتر نبودند; چرا که تو به رسول خدا از نظر پیوند خویشاوندى ا ز آن دو نزدیک ترى تو به افتخار دامادى پیامبر(صلى الله علیه وآله) نائل شدى که آن ها نشدند» (وَ مَا ابْنُ أَبِی قُحَافَةَ وَ لاَ ابْنُ الْخَطَّابِ بِأَوْلَى بِعَمَلِ الْحَقِّ مِنْکَ، وَ أَنْتَ أَقْرَبُ إِلَى أَبِی(5) رَسُولِ اللهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ ـ وَ شِیجَةَ رَحِم مِنْهُمَا; وَ قَدْ نِلْتَ مِنْ صِهْرِهِ مَا لَمْ یَنَالاَ).

با توجه به این که «وشیجة» در اصل به معناى ریشه درخت یا طنابى که از لیف خرما درست مى کنند، است. سپس به پیوند نزدیک خویشاوندى اطلاق شده است. امام(علیه السلام)مى خواهد به او گوشزد کند که تو رابطه خویشاوندى با پیغمبر دارى زیرا عثمان در جد نزدیکتر (عبد مناف) به پیغمبر مى رسد.

در این جا امام(علیه السلام) براى نفوذ در فکر عثمان از وسایل مختلف استفاده مى کند تا او را براى پذیرش حق آماده سازد. امام(علیه السلام) تمام نکات روان شناسى و آیین بلاغت را در این خطبه در برابر مخاطبش به کار برده است; ولى افسوس خلیفه سوّم چنان در گرداب حکومت فاسد فرو رفته بود که با این بیانات وافى و شافى نیز نتوانست خود را رهایى بخشد.

به هر حال، امام(علیه السلام) در پایان این عبارت از خطبه، سخنانش اوج مى گیرد و خلیفه را مخاطب ساخته چنین مى گوید: «خدا را! خدا را! (اى عثمان) به جان خود رحم کن; چرا که به خدا سوگند! تو کور نیستى تا بینایت کنند و جاهل نیستى تا تعلیمت دهند; زیرا راه ها آشکارند و نشانه هاى دین بر پا و روشن! (از خدا بترس و به کار مردم رسیدگى کن)» (فَاللهَ اللهَ فِی نَفْسِکَ! فَإِنَّکَ ـ وَاللهِ ـ مَا تُبَصَّرُ مِنْ عَمىً، وَ لاَ تُعَلَّمُ مِنْ جَهْل، وَ إِنَّ الطُّرُقِ لَوَاضِحَةٌ، وَ إِنَّ أَعْلاَمَ الدِّینِ لَقَائِمَةٌ).

به این ترتیب امام(علیه السلام) براى بازگرداندن عثمان به مسیر صحیح، از طرق مختلف وارد شد. گاه مى فرماید: تو از حسن و قبح این امور آگاهى و گاه مى فرماید: تو همه شنیدنى ها را از پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) شنیدى و گاه نیز مى فرماید: دست کم مانند خلیفه اوّل و دوّم رفتار کن. تو به پیامبر(صلى الله علیه وآله) از آن ها نزدیک ترى و به این کار سزاوارتر; و سرانجام مى گوید: راه حق و عدالت روشن است و چشم تو بینا; چرا از بى راهه مى روى و جان خود را به خطر مى افکنى؟

ولى با تأسف فراوان هیچ یک از این بیانات دلسوزانه و خیرخواهانه در او اثر نگذاشت و سرانجام شد، آن چه نمى بایست بشود.

نکته

بهترین راه نفوذ در دیگران

هنگامى که شخص به ظاهر فهمیده اى دست به کارهاى خطرناک مى زند و انسان آگاهى مى خواهد او را از خواب غفلت بیدار کند، بهترین راه آن است که نخست، قلب او را به سوى خود جلب کند و نقاط مثبت او را به او یادآورى نماید; مثلا بگوید: تو داراى فلان پایه تحصیلى هستى; در خانواده آبرومندى مى باشى، در میان مردم سابقه بسیارى دارى تا او در خود احساس شخصیت کند و به گوینده اعتماد نماید و حاضر به پذیرش شود.

سپس او را به امثال و اقرانش مقایسه نماید تا به اصطلاح رگِ غیرت او به حرکت درآید و سرانجام نسبت به خطرهایى که در پیش رو دارد به او هشدار دهد.

امام(علیه السلام) که استاد فصیحان و بلیغان جهان است و با رموز و پیچ و خم مسائل تربیتى و روانى آشناست; تمام این نکات را در این جا به عثمان یادآورى شد; فرمود: تو هم داماد پیامبرى(6) و هم از نظر خویشاوندى از خلیفه اوّل و دوّم به او نزدیک تر مى باشى. سابقه تو در اسلام زیاد است و سال ها هم نشین پیامبر(صلى الله علیه وآله)بودى و مسائلى را که من مى خواهم براى تو بازگو کنم، چیزى نیست که بر کسى مخفى باشد; سخن از ظلم دستگاه تو و حیف و میل بیت المال و از میان بردن حقوق مردم است.

ولى خلیفه سوّم، چنان گرفتار خیالات واهى و در چنگال اطرافیانش بود ـ همان اطرافیانى که بسیارى از آن ها از تفاله هاى زمان جاهلیّت بودند ـ که نتوانست نصیحت این ناصح مشفق و معلّم دلسوز را بپذیرد و خود را رها سازد.

از آن چه گفته شد روشن مى شود که تعبیرات این خطبه، براى عثمان فضیلتى به شمار نمى آید.

1. تاريخ طبرى، جلد 3، صفحه 401-400، حوادث سنه 35 ق.
2. «استفسرونى» از ماده «سفارت» گرفته شده و «سفير» به کسى مى گويند که ميان دو کس يا کشور واسطه پيام رسانى باشد.
3. شرح ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 263.
4. الغدير، جلد 6، صفحه 93.
5. شگفت آور اين که کلمه «أبي» که در نسخه صبحى صالح نقل شده، در هيچ يک از نسخه هاى ديگر ديده نشده. مرحوم شارح بحرانى، شارح خويى، علاّمه جعفرى، محمد عبده، ابن ابى الحديد، مغنيه، تسترى و صاحب مصادر نهج البلاغه هيچ يک 
کلمه «أبي» را در اين جا ذکر نکردند و به نظر مى رسد که از اشتباهات صبحى صالح; به خصوص اين که چنين تعبيرى در کلمات على(عليه السلام) نسبت به پيامبر ديده نشده است. 6. عثمان، همسر رقيه و پس از آن ام کلثوم، دختران پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری