احسن الحدیث

خطبه صد و هفتاد و دو، بخش اول

 

الْحَمْدُللهِِ الَّذِی لاَ تُوَارِی عَنْهُ سَمَاءٌ سَمَاءً، وَ لاَ أَرْضٌ أَرْضاً.
* * *
منها: وَ قَدْ قَالَ قَائِلٌ: إِنَّکَ عَلَى هذَا الاَْمْرِ یَابْنَ أَبِی طَالِب لَحَرِیصٌ; فَقُلْتُ: بَلْ أَنْتُمْ وَاللهِ لاََحْرَصُ وَ أَبْعَدُ، وَ أَنَا أَخَصُّ وَ أَقْرَبُ، وَ إِنَّمَا طَلَبْتُ حَقّاً لِی وَ أَنْتُمْ تَحُولُونَ بَیْنِی وَ بَیْنَهُ، وَ تَضْرِبُونَ وَجْهِی دُونَهُ. فَلَمَّا قَرَّعْتُهُ بِالْحُجَّةِ فِی الْمَلاَءِ الْحَاضِرِینَ هَبَّ کَأَنَّهُ بُهِتَ لاَ یَدْرِی مَا یُجِیبُنِی بِهِ!
* * *
اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْتَعْدِیکَ عَلَى قُرَیْش وَ مَنْ أَعَانَهُمْ! فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِی، وَ صَغَّرُوا عَظِیمَ مَنْزِلَتِی، وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِی أَمْراً هُوَ لِی. ثُمَّ قَالُوا: أَلاَ إِنَّ فِی الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ، وَ فِی الْحَقِّ أَنْ تَتْرُکَهُ
.

ستايش، مخصوص خداوندى است که هيچ آسمانى آسمان ديگر را از ديد علم او نمى پوشاند و نه هيچ زمينى زمين ديگر را.
* * *
در بخش ديگرى از خطبه آمده است:
گوينده اى به من گفت: اى فرزند ابوطالب، تو نسبت به اين امر ـ يعنى خلافت ـ حريصى! در پاسخش گفتم: به خدا سوگند! شما با اين که دورتريد، حريص تريد (چرا که خلافت، شايسته اهل بيت پيامبر(عليهم السلام) است که به اين کانون هدايت نزديک ترند) و من شايسته تر و نزديکترم. من فقط حق خويش را مطالبه کردم ; ولى شما ميان من و آن حايل مى شويد و دست ردّ بر سينه ام مى گذاريد. هنگامى که در آن جمع حاضر با اين دليل کوبنده به او پاسخ گفتم، مبهوت و سرگردان ماند و نمى دانست در پاسخم چه بگويد!
* * *
بارخدايا! من در برابر قريش و کسانى که آنان را يارى مى دهند از تو استعانت مى جويم (و شکايت پيش تو مى آورم) آن ها پيوند خويشاوندى مرا قطع کردند و مقام و منزلت عظيم مرا کوچک شمردند و براى مبارزه با من در غصب چيزى که حق من بود، همدست شدند (به اين هم قناعت نکردند) سپس گفتند: بعضى از حقوق را بايد گرفت و پاره اى را بايد رها کرد (و اين از حقوقى است که بايد رها سازى)
.

 

شرح و تفسیر: کارشکنى هاى قریش در امر خلافت

امام(علیه السلام) در آغاز این خطبه، مطابق معمول، به حمد و ثناى پروردگار مى پردازد و در این جا تکیه بر گسترش علم پروردگار ـ به تناسب بحث هایى که در ذیل آن خواهد آمد ـ مى کند و مى فرماید: «ستایش، مخصوص خداوندى است که هیچ آسمانى آسمان دیگر را از دید علم او نمى پوشاند و نه هیچ زمینى زمین دیگر را» (الْحَمْدُللهِِ الَّذِی لاَ تُوَارِی عَنْهُ سَمَاءٌ سَمَاءً، وَ لاَ أَرْضٌ أَرْضاً).

شارحان نهج البلاغه در تفسیر جمله «و لا أرض ارضاً» با توجّه به این که کره زمین یکى بیش نیست به زحمت افتاده اند; بعضى گفته اند: این جمله اشاره به اقلیم هاى هفت گانه روى زمین است که با توجّه به کروى بودن زمین یکدیگر را در نظر امثال ما انسان ها ـ هر چند بیرون از کره زمین به آن نگاه مى کنیم ـ مى پوشانند. تمام مناطق روى زمین را در یک لحظه نمى توان با چشم دید; هر چند از فاصله دور در فضا به آن نگاه کنیم; ولى براى خداوند چنین نیست; همه در پیشگاه علمش حاضر و او بر همه ناظر است.

گاه نیز گفته مى شود این جمله، اشاره به طبقات زمین است ; زیرا زمین از طبقات مختلفى تشکیل شده که ما تنها یک طبقه را مى بینیم ; ولى خداوند از همه آگاه است.

بعضى نیز گفته اند: منظور، مخلوقاتى است که در این زمین ها زندگى مى کنند.

همین گفتگوها در تفسیر آیه شریفه 12 سوره طلاق نیز دیده مى شود «(اللهُ الَّذِى خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَات وَمِنَ الاَْرْضِ مِثْلَهُنَّ) ; خداوند همان کسى است که هفت آسمان را آفرید و از زمین نیز همانند آن ها را».

و بعضى از مفسّران مانند فخر رازى و مرحوم علامه طبرسى هر کدام، یکى از تفسیرهاى یاد شده را پذیرفته اند.

این احتمال نیز در تفسیر آیه و تفسیر کلام امام(علیه السلام) وجود دارد که منظور، عوالمى باشد که در آن سوى کره زمین قرار دارد.

توضیح این که ما آن چه را بالاى سرمان قرار دارد، آسمان مى نامیم و آن چه زیر پاى ما قرار دارد، زمین; و مى دانیم کره زمین در میان مجموعه اى از ستارگان ثابت و سیّار قرار گرفته و همان گونه که در بالاى سر ما بخش عظیمى از آن مجموعه است اگر به زیر پایمان یعنى درست آن طرف کره زمین نگاه کنیم نیز مجموعه اى از این عوالم موجود است که براى ساکنان آن جا آسمان است و براى ما که در این طرف زمین قرار داریم زمین محسوب مى شود. آسمان تنها نیم کره اى نیست که بالاى سر و دو طرف ما قرار دارد; بلکه نیم کره دیگرى هم در زیر پاى ماست که آن نیز همانند این نیم کره مملوّ از ستارگان و کرات آسمان است. (دقّت کنید).

* * *

 

سپس امام(علیه السلام) در بخش دیگر این خطبه و به ماجراى روز شوراى شش نفرى عمر براى انتخاب خلیفه سوّم اشاره مى کند و در برابر گفتار کینه توزانه «عبدالرحمن بن عوف» (یا «سعد بن ابى وقّاص») ـ که امام(علیه السلام) را به حرص در امر خلافت متّهم ساخت ـ چنین مى فرماید: «گوینده اى به من گفت: اى فرزند ابوطالب، تو نسبت به این امر (یعنى خلافت) حریصى! در پاسخش گفتم: به خدا سوگند! شما با این که دورترید، حریص ترید (چرا که خلافت، شایسته اهل بیت پیامبر(علیهم السلام)است که به این کانون هدایت نزدیک ترند) و من شایسته تر و نزدیکترم» (وَ قَدْ قَالَ قَائِلٌ: إِنَّکَ عَلَى هذَا الاَْمْرِ یَابْنَ أَبِی طَالِب لَحَرِیصٌ; فَقُلْتُ: بَلْ أَنْتُمْ وَاللهِ لاََحْرَصُ وَ أَبْعَدُ، وَ أَنَا أَخَصُّ وَ أَقْرَبُ).

در واقع، عبدالرحمن بن عوف ها و سعد بن ابى وقّاص ها از دریچه کوتاه فکر خود، خلافت را طعمه لذیذى براى خود یا افراد مورد نظرشان مى پنداشتند. آن ها نمى دانستند یا نمى خواستند بدانند که فرزند ابوطالب(علیه السلام) با صراحت مى فرماید: اگر براى احقاق حقوق مظلومان نبود، هرگز زیربار خلافت نمى رفتم! او خلافت را براى هدایت و اجراى عدل و پیشرفت و عظمت مسلمین مى خواهد; نه براى خودش.

آن گاه در ادامه این سخن مى افزاید: «من فقط حق خویش را مطالبه کردم (چرا که از همه شایسته ترم و پیامبر(صلى الله علیه وآله) نیز مرا تعیین فرموده) ; ولى شما میان من و آن حایل مى شوید و دست ردّ بر سینه ام مى گذارید» (وَ إِنَّمَا طَلَبْتُ حَقّاً لِی وَ أَنْتُمْ تَحُولُونَ بَیْنِی وَ بَیْنَهُ، وَ تَضْرِبُونَ وَجْهِی دُونَهُ).

آن چه امام(علیه السلام) در این بیان فرموده، دلیلى است روشن و برهانى است قاطع که مقدمات آن براى همه معلوم بود; زیرا همه به شایستگى على(علیه السلام) و نزدیکى او به کانون هدایت یعنى پیامبر(صلى الله علیه وآله) معترف بودند، ولى حرص و آز نسبت به امر خلافت به آنان اجازه نمى داد در برابر این حق تسلیم شوند.

لذا درادامه این سخن مى فرماید: «هنگامى که در آن جمع حاضر با این دلیل کوبنده به او پاسخ گفتم، مبهوت و سرگردان ماند و نمى دانست در پاسخم چه بگوید!» (فَلَمَّا قَرَّعْتُهُ(1) بِالْحُجَّةِ فِی الْمَلاَءِ الْحَاضِرِینَ هَبَّ(2) کَأَنَّهُ بُهِتَ لاَ یَدْرِی مَا یُجِیبُنِی بِهِ!).

داستان شوراى شش نفرى عمر که در آستانه مرگش آن را ترتیب داد، بسیار پرغوغا است و بیانگر کینه ها و حسدهایى گروهى از سرشناسان صحابه نسبت به امیرمؤمنان على(علیه السلام) است و نشان مى دهد چگونه براى عقب زدن امام(علیه السلام) از مقامى که حق الهى و اجتماعى او بود توطئه کردند و حتى با لحنى طلبکارانه از آن حضرت خواستند که از حق خود عقب نشینى کند; وگرنه متهم به حریص بودن در امر خلافت خواهد شد!

شرح این ماجرا در جلد اوّل، ذیل خطبه سوم (خطبه شقشقیّه) صفحه 368 آورده ایم.

قابل توجّه این که ابن ابى الحدید در شرح این خطبه مى گوید: «شیعیان معتقدند که امام(علیه السلام) این سخن را در سقیفه بنى ساعده ـ که براى انتخاب نخستین خلیفه تشکیل شده بود ـ در برابر «ابوعبیده جرّاح» بیان کرد».(3)

در حالى که ما در میان علماى شیعه کسى را سراغ نداریم که چنین سخنى گفته باشد و معروف و مشهور در میان ما این است که اساساً سقیفه در غیاب آن حضرت تشکیل شد.

* * *

امام(علیه السلام) در بخش دیگرى از این خطبه روى به درگاه خدا مى آورد و نسبت به ظلم و ستم هایى که به او شده، شکایت مى کند و از خدا مدد مى طلبد ; عرضه مى دارد: «بارخدایا!

من در برابر قریش و کسانى که آنان را یارى مى دهند از تو استعانت مى جویم (و شکایت پیش تو مى آورم) آن ها پیوند خویشاوندى مرا قطع کردند و مقام و منزلت عظیم مرا کوچک شمردند و براى مبارزه با من در غصب چیزى که حق من بود، همدست شدند (به این هم اکتفا نکردند) سپس گفتند: بعضى از حقوق را باید گرفت و پاره اى را باید رها کرد (و این از حقوقى است که باید رها سازى)» (اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْتَعْدِیکَ(4) عَلَى قُرَیْش وَ مَنْ أَعَانَهُمْ! فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِی، وَ صَغَّرُوا عَظِیمَ مَنْزِلَتِی، وَ أَجْمَعُوا عَلَى مُنَازَعَتِی أَمْراً هُوَ لِی. ثُمَّ قَالُوا: أَلاَ إِنَّ فِی الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ، وَ فِی الْحَقِّ أَنْ تَتْرُکَهُ).

این عبارات به وضوح نشان مى دهد که امیرمؤمنان على(علیه السلام) خلافت را حق خود مى دانست ; هم به دلیل این که از همه شایسته تر بود و هم براى این که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)در جریان غدیر، او را به این مقام منصوب داشت و بارها بر آن تأکید فرمود ; ولى عاشقان جاه و مقام دست به دست هم دادند و نه تنها حکم پیامبر(صلى الله علیه وآله) و حکم عقل را کنار گذاردند، بلکه کارهایى انجام دادند که مصداق روشن قطع رحم بود; و عجب تر این که به این حق، معترف بودند; ولى مى گفتند: از حقوقى است که باید از آن صرف نظر کنى ; زیرا شرایط به دست آوردن آن فراهم نیست.

تعبیر به قطع رحم یا به سبب این است که آن ها براى اولویت خود در امر خلافت، استدلال به خویشاوندى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى کردند و امام(علیه السلام) مى فرماید: من از شما نزدیک ترم (همان طور که در عبارات گذشته خواندیم) و یا اشاره به این است که آن ها نه تنها خلافت را که حق من بود اخذ کردند، بلکه مرتکب اهانت ها و جنایت هایى شدند که مصداق واضح قطع رحم بود.

نکته ها

1 ـ چشم بستن در برابر واقعیات

گرچه بعضى سعى دارند از کنار پاره اى از مسائل مربوط به خلافت و جانشینى بعد از پیامبر(صلى الله علیه وآله) به طور ساده بگذرند ولى به یقین موضوع به این سادگى نیست.

شک نیست که على(علیه السلام) بارها شکایت داشت که چرا خلافت را که حق مسلم او بود از آن حضرت گرفتند؟ (البتّه حق نه به این معنا که مقام پرسود و پرفایده اى است; بلکه چون یک مسئولیت الهى بود که هدفش ـ طبق گفته هاى خود آن حضرت ـ اقامه عدل و احقاق حقوق و اجراى حدود بود).

یک نمونه بارز از این شکایات، سخنى است که بیان شد; آن جا که با صراحت مى فرمود: «آن ها دست به دست هم دادند تا حق مسلّم مرا بگیرند».(5) جالب این که «ابن ابى الحدید» کلام یاد شده و سخنان دیگرى را از این دست نقل مى کند و بعد به توجیه غیر قابل قبولى دست مى زند; نخست کلام وى را بشنوید:

«بدان که اخبار متواترى از آن حضرت همانند خطبه مذکور نقل شده است ; از جمله مى فرماید: «مَا زِلْتُ مَظْلُوماً مُنْذُ قَبَضَ اللهُ رَسُولَهُ حَتَّى یَوْمَ النَّاسِ هَذا; من همواره از آن روز که خداوند قبض روح پیغمبرش را کرد تا امروز بوده ام!».

و در جاى دیگر مى فرماید: «اَللّهُمَّ اَخْزِ قُرَیْشاً فَاِنَّهَا مَنَعْتَنِى حَقِّى وَ غَصَبْتَنِى اَمْرى; خداوندا، قریش را رسوا کن که حق مرا دریغ داشتند وکار مرا غصب کردند».

و نیز مى فرماید: «فَجَزى قُرَیْشاً عَنِّی الْجَوازِی فَإِنَّهُمْ ظَلَمُونِی حَقِّی وَ اغْتَصَبُونِی سُلْطانَ ابْنِ أُمِّی; خداوند جزاى قریش را درباره من بدهد ; چرا که آن ها حق مرا به ظلم گرفتند و حکومت فرزند مادر (پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)) را غصب کردند».

و نیز شنید، شخصى فریاد مى زند: أَنَا مَظْلُومٌ! امام فرمود: «هَلُمَّ فَلْنَصْرَخْ مَعاً فَإِنِّی ما زِلْتُ مَظْلُوماً ; بیا هر دو با هم فریاد زنیم چرا که من نیز همیشه مظلوم بوده ام».

و در خطبه شقشقیّه مى فرماید: «وَ إِنَّهُ لَیَعْلَمُ أَنَّ مَحَلّى مِنْها مَحَلَّ الْقُطْبِ مِنَ الرَّحى ; او (خلیفه اوّل) به خوبى مى دانست که جایگاه من در خلافت، همچون جایگاه محور سنگ آسیاب است (که بدون آن هرگز گردش نمى کند).

و در همان خطبه مى فرماید: «اَرى تُراثى لَهْباً; با چشم خود مى دیدم میراث من به غارت مى رود».

و ابن ابى الحدید بعد از ذکر موارد در مقام دفاع از برنامه خلفا مى گوید: «اصحاب ما تمام آن چه را ذکر شد، چنین توجیه کرده اند که منظور امام(علیه السلام) این است که از آن ها برتر و سزاوارتر بود! ـ و این یک واقعیت است! ـ نه این که منظور، آن است که پیغمبر(صلى الله علیه وآله) بر طبق نص صریح، مرا به این مقام برگزیده ; چرا که این سبب مى شود، بزرگان مهاجران و انصار را تکفیر یا تفسیق کنیم. (آن ها را به کفر یا فسق نسبت دهیم)

سپس مى افزاید: «امامیه و زیدیّه این سخنان را بر ظاهرش حمل مى کنند (و خلفا را غاصب مى شمرند) و راه صعب العبورى راه مى پیمایند!»

بعد از آن مى گوید: «به جانم سوگند! گرچه مفهوم این عبارات به ظن غالب، همان چیزى است که آن ها مى گویند ; ولى با دقت در سخن، این گمان باطل مى شود و راهى جز این نیست که ما این سخنان را مانند آیات متشابه قرآن بدانیم که گاهى مطالبى را بازگو مى کند که هرگز آن را درباره خدا نمى پذیریم».(6)

شگفت آور است چگونه «ابن ابى الحدید» یا افرادى مانند او این سخنان روشن را تفسیر و تأویل نادرست مى کنند و از آن بدتر این که آن را با آیات متشابه قرآن قیاس مى نمایند! اگر در قرآن مى خوانیم «(یَدُ اللهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ); دست خدا بالاى دست آن هاست».(7) هر انسان هوشمندى مى فهمد، منظور همان قدرت خداوند است و گرنه خداوند جسم نیست و دستى همانند دست ما ندارد.

ولى امام(علیه السلام) در سخنان یاد شده با صراحت مى گوید: «آن ها حق مرا غصب کردند» این عبارت توجیه و تفسیر خاصى ندارد، چه مانعى دارد بگوییم گروه کثیرى از مهاجران و انصار بعد از پیغمبر(صلى الله علیه وآله) در مورد خلافت راه خطا پوییند؟ مگر آن ها معصوم بودند؟

حقیقت این است که پیشداورى ها و وابستگى هاى آمیخته با تعصب نسبت به یک مذهب سبب مى شود انسان از مطالب واضح چشم بپوشد و به سراغ توجیه هاى غیر منطقى برود!

* * *

 

 

2 ـ آیا بخشى از حق را باید رها کرد؟

همان گونه که در خطبه ذکر شد، غاصبان خلافت به این جمله تمسّک جسته اند که پاره اى از حقوق را باید گرفت و پاره اى را طبق مصالحى باید رها کرد.

و موضوع خلافت امیرمؤمنان على(علیه السلام) را از قسم دوّم مى پنداشتند.

جمله مذکور یک مفهوم صحیحى دارد و یک مفهوم باطل. هر گاه حق جنبه شخصى داشته باشد انسان در پاره اى از موارد، براى جلوگیرى از درگیرى و به درازا کشیدن مخاصمات و مراعات محبّت و دوستى باید از همه یا قسمتى از حق خود بگذرد ; ولى در حقوقى که مربوط به سرنوشت جامعه است، هیچ کس حق ندارد روى آن معامله کند یا از آن بگذرد. متولیان این حقوق وکیل و نایب مردم اند. وکیل، هرگز حق چنین گذشت هایى را ندارد و موضوع خلافت دقیقاً از همین قسم است ; ولى غاصبان با مغالطه و سفسطه و خلط میان این دو قسم، مطلب را به جاى دیگر بردند.

در ضمن، عبارت مزبور به خوبى نشان مى دهد که مخالفان آن حضرت، نسبت به حق او معترف بودند و یا به تعبیر دیگر به قدرى حق او روشن بود که یاراى انکار آن را نداشتند; لذا به بهانه هاى واهى متشبث مى شدند.

1. «قرّعته» از ماده «قرع» بر وزن (فرع) به معناى کوبيدن چيزى بر چيزى است; به گونه اى که صداى شديد از آن برخيزد. اين واژه در مسائل معنوى هم به کار مى رود; مثلا در مورد دلايل روشن و کوبنده استعمال مى شود; مانند خطبه بالا.
2. «هبّ» از ماده «هبوب» به معناى وزش باد و گاه به معناى هيجان زده شدن و مبهوت گشتن يا از خواب بيدار شدن نيز آمده است و در خطبه مزبور، معناى دوم قصد شده است.
3. شرح ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 305.
4. «استعديک» از ماده «استعداء» به معناى يارى طلبيدن و شکايت پيش کسى بردن است.
5. شبيه همين معنا با اضافات قابل ملاحظه اى در خطبه 217 نيز بيان خواهد شد.
6. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، جلد 9، صفحه 306 و 307.
7. فتح، آيه 10.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری