پیامبر اکرم (ص) : خانه های خویش را با تلاوت قرآن نورانی کنید.

احسن الحدیث

خطبه صد و هفتاد و سه، بخش اول

 

أَمِینُ وَحْیِهِ، وَ خَاتَمُ رُسُلِهِ، وَ بَشِیرُ رَحْمَتِهِ وَ نَذِیرُ نِقْمَتِهِ.
أَیُّهَا النَّاسُ، إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهذَا الاَْمْرِ أَقْوَاهُمْ عَلَیْهِ، وَ أَعْلَمُهُمْ بِاَمْرِ اللهِ فِیهِ. فِإِنْ شَغَبَ شَاغِبٌ اسْتُعْتِبَ، فَإِنْ أَبَى قُوتِلَ. وَ لَعَمْرِی، لَئِنْ کَانَتِ الاِْمَامَةُ لاَ تَنْعَقِدُ حَتَّى یَحْضُرَهَا عَامَّةُ النَّاسِ، فَمَا إِلَى ذلِکَ سَبِیلٌ، وَ لکِنْ أَهْلُهَا یَحْکُمُونَ عَلَى مَنْ غَابَ عَنْهَا، ثُمَّ لَیْسَ لِلشَّاهِدِ أَنْ یَرْجِعَ، وَ لاَ لِلْغَائِبِ أَنْ یَخْتَارَ. أَلاَ وَ إِنِّی أُقَاتِلُ رَجُلَیْنِ: رَجُلا ادَّعَى مَا لَیْسَ لَهُ، وَ آخَرَ مَنَعَ الَّذِی عَلَیْهِ
.

او (پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله)) امين وحى خدا بود، و خاتم پيامبران و بشارت دهنده به رحمت و بيم دهنده از کيفرش.
اى مردم، سزاوارترين کس براى خلافت، تواناترين افراد بر اين امر و داناترين شان به فرمان خداست. (هنگامى که چنين فردى برگزيده شد) هر گاه آشوبگرى به آشوب و فتنه انگيزى برخيزد از او خواسته مى شود که به سوى حق بازگردد و اگر امتناع ورزد با او نبرد مى شود (تا حق را بپذيرد). به جانم سوگند! اگر قرار باشد امامت و خلافت جز با حضور همه مردم منعقد نشود، هرگز راهى به سوى آن نتوان يافت ; بلکه آن ها که صلاحيت رأى و نظر دارند در اين باره حکم مى کنند و حکم آن ها نسبت به ساير مردم نافذ است; سپس نه حاضران، حق رجوع دارند و نه غايبان حق انتخاب ديگر. آگاه باشيد!
من با دو کس پيکار خواهم کرد: نخست آن کس که چيزى را ادعا کند که حق او نيست و ديگر، کسى که از دادن حقى که بر اوست، امتناع ورزد
.

 

شرح و تفسیر: شایسته ترین فرد براى زعامت مردم

همان گونه که ذکر شد امیرمؤمنان، على(علیه السلام) این خطبه را با بیان بخشى از ویژگى هاى پیامبر خداوند(صلى الله علیه وآله) شروع مى کند و روى چهار ویژگى انگشت مى گذارد; مى فرماید: «او (پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)) امین وحى خدا بود، و خاتم پیامبران و بشارت دهنده به رحمت و بیم دهنده از کیفرش» (أَمِینُ وَحْیِهِ، وَ خَاتَمُ رُسُلِهِ، وَ بَشِیرُ رَحْمَتِهِ وَ نَذِیرُ نِقْمَتِهِ).

در واقع تمام برنامه هاى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در این چهار وصف خلاصه شده است; چراکه نخستین برنامه آن حضرت، دریافت وحى الهى و رساندن آن به بندگان خدا با نهایت امانت است و دیگر برنامه ریزى براى آیینى جاویدان و تا پایان دنیا، سپس ایجاد انگیزه براى اطاعت فرمان خدا از طریق بشارت به رحمت و بیم دادن به عذاب و کیفر او.

این صفات چهارگانه در آیات مختلف قرآن تأکید شده و بعضى از آن ها مانند بشیر و نذیر بودن پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بارها اشاره شده است.

* * *

سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن به سراغ شرایط امام و خلیفه مردم مى رود و آن را عمدتاً در دو چیز خلاصه مى فرماید: «اى مردم، سزاوارترین کس براى خلافت، تواناترین افراد بر این امر و داناترین شان به فرمان خداست» (أَیُّهَا النَّاسُ، إِنَّ أَحَقَّ النَّاسِ بِهذَا الاَْمْرِ أَقْوَاهُمْ عَلَیْهِ، وَ أَعْلَمُهُمْ بِاَمْرِ اللهِ فِیهِ).

در حقیقت، امام(علیه السلام) به دو رکن اساسى که یکى جنبه علمى دارد و دیگر جنبه عملى اشاره کرده است ; از نظر علمى باید از همه آگاه تر باشد و از نظر عملى در امر مدیریت از همه قوى تر. بسیارند کسانى که عالمند، ولى مدیر نیستند و یا مدیرند و عالم نیستند و تا این دو دست به دست هم ندهد، اداره صحیح جامعه امکان پذیر نیست.

قرآن مجید نیز همین موضوع را در داستان بنى اسرائیل بیان فرموده است ; آن جا که پیامبر «طالوت» را به عنوان رهبرى و فرماندهى آن ها برگزید، و ایشان اعتراض کردند که ما سزاوارتریم ; چرا که ثروتمندان قوى ترى داریم. او در پاسخ اعتراضشان گفت: «طالوت» از همه شایسته تر است; چرا که خدا سهم بیش ترى از علم و قدرت به او داده (إِنَّ اللهَ اصْطَفَاهُ عَلَیْکُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ)(1).

روشن است که امام(علیه السلام) با بیان این مطلب مى خواهد شایستگى خود را نسبت به همه براى تصدّى امر خلافت اثبات کند ; زیرا همگان مى دانستند او از همه به اصول و فروع اسلام آگاه تر و از همه در امر مدیریت و مبارزه با دشمن قوى تر و پایدارتر است.

سؤال: چرا امام(علیه السلام) به موضوع نص (نص پیامبر(صلى الله علیه وآله) بر خلافت او) استناد نمى جوید؟ آیا این دلیل بر آن نیست که خلافت بر اساس نص صورت نگرفته و مربوط به انتخاب شایسته ترین افراد از سوى مردم است؟

پاسخ این سؤال روشن است. اگر امام(علیه السلام) بر نص تکیه مى کرد، بسیارى از آن ها در مقام انکار بر مى آمدند; لذا بهتر این بود که بر مسلّمات خود آن ها تکیه کند و با منطق خودشان آن ها را ملزم سازد (این همان چیزى است که در اصطلاح منطق به آن «جدل» گفته مى شود) و قرآن نیز (وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ)(2) گفته است.

جالب این که «ابن ابى الحدید» در شرح نهج البلاغه به این جا که مى رسد بر خلاف جمعى که وجدان را زیر پا مى گذارند و برترى على(علیه السلام) را در جنبه هاى علم یا مدیریت انکار مى کنند، مى گوید: «قبول داریم که او در این دو جهت از همه تواناتر بود و براى خلافت از همه شایسته تر ; ولى این دلیل بر نفى خلافت دیگران نمى شود ; چرا که گاه مى توان تقدیم مفضول بر فاضل کرد و شایسته تر را کنار گذاشت و به سراغ شایسته رفت!!».(3)

آرى، این منطق کسانى است که قوانین مسلّم عقلى را به رسمیت نشناسند و ترجیح مرجوح را بر راجح قبیح نشمرند ; حال آن که قبح و زشتى آن بر همه روشن است ; ولى تعصب هاى کور و کر، گاه مانع از پذیرش واقعیت هاى مسلّم مى شود.

و در ادامه این سخن مى افزاید: «(هنگامى که چنین فردى برگزیده شد) هر گاه آشوبگرى به آشوب و فتنه انگیزى برخیزد از او خواسته مى شود که به سوى حق بازگردد و اگر امتناع ورزد با او نبرد مى شود (تا حق را بپذیرد)» (فِإِنْ شَغَبَ(4) شَاغِبٌ اسْتُعْتِبَ(5)، فَإِنْ أَبَى قُوتِلَ).

قرآن مجید نیز مى فرماید: «(وَإِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُمَا فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الاُْخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِى تَبْغِى حَتَّى تَفِىءَ إِلَى أَمْرِ اللهِ) ; هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند آن ها را آشتى دهید و اگر یکى از آن دو بر دیگرى تجاوز کند با گروه متجاوز پیکار کنید تا به فرمان خدا بازگردد».(6)

آن گاه امام(علیه السلام) به پاسخ بهانه دیگرى از بهانه جویان مى پردازد و آن این که: گروهى از مخالفان، مانند معاویه و عمروبن عاص و طلحه و زبیر یا مانند آن ها که گفتند: امامت و خلافت در صورتى براى کسى مسلّم مى شود که عموم مردم آن را بپذیرند. بنابراین بیعت اهل مدینه و اطراف آن با على(علیه السلام) به تنهایى کافى نیست.

امام(علیه السلام) در پاسخ مى فرماید: «به جانم سوگند! اگر قرار باشد امامت و خلافت جز با حضور همه مردم منعقد نشود، هرگز راهى به سوى آن نتوان یافت ; (چرا که حضور عموم مسلمین بر تمام بلاد غیر ممکن است) بلکه آن ها که صلاحیت رأى و نظر دارند در این باره حکم مى کنند و حکم آن ها نسبت به سایر مردم نافذ است» (وَ لَعَمْرِی، لَئِنْ کَانَتِ الاِْمَامَةُ لاَ تَنْعَقِدُ حَتَّى یَحْضُرَهَا عَامَّةُ النَّاسِ، فَمَا إِلَى ذلِکَ سَبِیلٌ، وَ لکِنْ أَهْلُهَا یَحْکُمُونَ عَلَى مَنْ غَابَ عَنْهَا).

و در ادامه مى افزاید: «بعد از آن نه حاضران، حق رجوع دارند و نه غایبان حق انتخاب دیگر» (ثُمَّ لَیْسَ لِلشَّاهِدِ أَنْ یَرْجِعَ، وَ لاَ لِلْغَائِبِ أَنْ یَخْتَارَ).

و در پایان این قطعه از خطبه به همه مخالفان هشدار مى دهد و مى فرماید: «بدانید من با دو کس پیکار خواهم کرد: نخست آن کس که چیزى را ادعا کند که حق او نیست و دیگر، کسى که از دادن حقى که بر اوست، امتناع ورزد» (أَلاَ وَ إِنِّی أُقَاتِلُ رَجُلَیْنِ: رَجُلا ادَّعَى مَا لَیْسَ لَهُ، وَ آخَرَ مَنَعَ الَّذِی عَلَیْهِ).

به نظر مى رسد که اوّلى اشاره به معاویه است که به بهانه مطالبه خون عثمان از بیعت سرپیچى نمود ; در حالى که خون خواهى عثمان یا به وسیله فرزندان ارباب دم باید صورت گیرد و یا به وسیله امام المسلمین و کسى که مردم با او بیعت کرده بودند، یعنى على بن ابى طالب(علیه السلام) .

و دوّمى اشاره به طلحه و زبیر و مانند آن هاست که با امام(علیه السلام) بیعت کردند و بعد از آن هم خودشان از آن سر باز زدند و هم معاویه و دیگران.

و این که بعضى گفته اند: منظور، ادعاى خلافت از سوى معاویه است که به هیچ وجه، حق او نبود، با تواریخ سازگار نیست; چرا که معاویه در زمان حیات امیرمؤمنان، على(علیه السلام)معمولا ادعاى خلافت نمى کرد، بلکه برخونخواهى عثمان تأکید داشت.

* * *

پرسش:

امام در سخنان بالا براى اثبات امامت و خلافت تکیه بر نص پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)در این مسأله نکرده است و حدیث غدیر و مانند آن را ذکر نفرمود ; بلکه تکیه او بر پذیرش مردم است و این در واقع، امضاى خلافت خلفاى پیشین است ; لذا ابن ابى الحدید در این جا با صراحت مى گوید: این بخش از کلام امام(علیه السلام) دلیل بر صحت مذهب ماست و با مذهب امامیه موافقت ندارد، راه حل این شبهه چیست؟

پاسخ:

در پاسخ این سؤال، چند نکته قابل توجّه است: نخست این که امام(علیه السلام) براى اثبات حقانیت خود تکیه بر مسلّمات مخالفان کرده; چرا که آن ها قبول اهل حلّ و عقد (پذیرش از سوى علماى امّت) را براى ثبوت امامت و خلافت کافى مى دانستند; بنابراین با منطق خودشان (منطق جدال احسن) به آن ها پاسخ مى گوید ; چون اگر تکیه بر نص مى کرد، زبان آن ها به انکار گشوده مى شد.

دیگر این که خلافت خلفاى پیشین از طریق پذیرش مردم نبود ; اهل سقیفه که ابوبکر را به خلافت برگزیدند افراد معدود و محدودى بودند و خلافت عمر، تنها با نصّ ابوبکر بود و خلافت عثمان، تنها به وسیله سه یا چهار رأى از شوراى شش نفرى عمر صورت پذیرفت.

اضافه بر همه این ها براى به دست آوردن نظر امام(علیه السلام) در مسأله خلافت، نباید تنها بر یک یا دو خطبه تکیه کرد ; بلکه باید همه کلمات آن حضرت را در این موضوع در کنار هم بچینیم و تصمیم گیرى کنیم و مى دانیم امام(علیه السلام) بارها در نهج البلاغه در موارد متعددى در مسأله خلافت تکیه بر نص فرموده است.

 

* * *

1. بقره، آيه 247.
2. نحل، آيه 125.
3. جلد 9، صفحه 328.
4. «شغب» از ماده «شغب» (بر وزن شرق) به معناى فتنه انگيزى و ايجاد شرّ و فساد گرفته شده است.
5. «استعتب» از ماده «عتب» و «عتاب» به معناى ملامت و سرزنش کردن به قصد بازگشت به سوى حق گرفته شده است و هنگامى که اين واژه در باب استفعال به کار رود، به معناى «استرضاء» و طلب پذيرش حق مى آيد.
6. حجرات، آيه 9.
آخرین ویرایش در چهارشنبه, 20 دی 1396 ساعت 12:41

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری