پیامبر اکرم (ص) : خانه های خویش را با تلاوت قرآن نورانی کنید.

احسن الحدیث

خطبه صد و هفتاد و هشت، بخش اول

 

لاَ یَشْغَلُهُ شَأْنٌ، وَ لاَ یُغَیِّرُهُ زَمَانٌ، وَ لاَ یَحْوِیهِ مَکَانٌ، وَ لاَ یَصِفُهُ لِسَانٌ، وَ لاَ یَعْزُبُ عَنْهُ عَدَدُ قَطْرِ الْمَاءِ وَ لاَ نُجُومِ السَّمَاءِ، وَ لاَ سَوَافِی الرِّیحِ فِی الْهَوَاءِ، وَ لاَ دَبِیبُ النَّمْلِ عَلَى الصَّفَا، وَ لاَ مَقِیلُ الذَّرِّ فِی اللَّیْلَةِ الظَّلْمَاءِ. یَعْلَمُ مَسَاقِطَ الاَْوْرَاقِ، وَ خَفِیَّ طَرْفِ الاَْحْدَاقِ. وَ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللهُ غَیْرَ مَعْدُول بِهِ، وَ لاَ مَشْکُوک فِیهِ، وَ لاَ مَکْفُور دِینُهُ، وَ لاَ مَجْحُود تَکْوِینُهُ، شَهَادَةَ مَنْ صَدَقَتْ نِیَّتُهُ، وَصَفَتْ دِخْلَتُهُ وَ خَلَصَ یَقِینُهُ، وَ ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ. وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ الْمُجْتَبَى مِنْ خَلاَئِقِهِ، وَ الْمُعْتَامُ لِشَرْحِ حَقَائِقِهِ، وَالْمُخْتَصُّ بِعَقَائِلِ کَرَامَاتِهِ وَ الْمُصْطَفَى لِکَرَائِمِ رِسَالاَتِهِ، وَ الْمُوَضَّحَةُ بِهِ أَشْرَاطُ الْهُدَى، وَالْمَجْلُوُّ بِهِ غِرْبِیبُ الْعَمَى.

هيچ کار، خدا را به خود مشغول نمى سازد (تا از کار ديگرى بازماند) و گذشت زمان، دگرگونى در او ايجاد نمى کند ; مکانى او را در بر نمى گيرد، و هيچ زبانى قادر بر وصف او نيست، نه تعداد قطره هاى آب ها بر او پنهان مى ماند، نه عدد ستارگان آسمان، نه شماره ذرات خاک که همراه بادها در هوا به پرواز در مى آيد; نه حرکات مورچگان بر سنگ هاى سخت و نه استراحت گاه مورچه هاى ريز در شب هاى تار، از محل ريزش برگ ها و حرکات پنهان چشم ها آگاه است.
و گواهى مى دهم که جز او معبودى نيست و همتايى براى او وجود ندارد ; نه شک و ترديد در او راه دارد، و نه کفر در دين و آيينش و نه مى توان خلفت (با عظمت) او را انکار کرد. شهادت کسى که نيّتش راست، درونش پاک، يقينش خالص، و ميزان عملش (با ايمان و اعمال صالح) سنگين است.
و گواهى مى دهم که محمّد(صلى الله عليه وآله) بنده و فرستاده برگزيده او از ميان خلايق است که براى تشريح حقايق آيين الهى انتخاب شد و به ويژگى هاى خاص اخلاقى آراسته گرديد ; براى رساندن رسالت هايى کريمانه الهى برگزيده شد و نشانه هاى هدايت به وسيله او آشکار گشت و تاريکى هاى جهل و ضلالت به وجود او روشنى يافت
.

 

شرح و تفسیر: عظمت خداوند و کرامت پیامبرش

همان گونه که اشاره شد، امام(علیه السلام) در آغاز این خطبه و در عبارات کوتاه و پرمعنایى پنج وصف از اوصاف جمال و جلال او را بیان مى دارد; مى فرماید: «هیچ کار، خداوند را به خود مشغول نمى سازد (تا از کار دیگرى بازماند) و گذشت زمان، دگرگونى در او ایجاد نمى کند ; مکانى او را در بر نمى گیرد، و هیچ زبانى قادر بر وصف او نیست» (لاَ یَشْغَلُهُ شَأْنٌ، وَ لاَ یُغَیِّرُهُ زَمَانٌ، وَ لاَ یَحْوِیهِ(1) مَکَانٌ، وَ لاَ یَصِفُهُ لِسَانٌ).

این اوصاف چهارگانه همگى از نامتناهى بودن ذات پاک او سرچشمه مى گیرد. کسى که علم و قدرتش محدود است هنگامى که به چیزى مى پردازد و علم و قدرت خود را در راه انجام آن به کار مى گیرد به طور طبیعى از کار دیگر باز مى ماند ; ولى ذات پاک خداوند در یک لحظه به تدبیر تمام جهان هستى مى پردازد، راز و نیاز بندگان را مى شنود و خواسته هاى آن ها را مى داند و از آن جا که نامحدود است و جامع جمیع کمالات است دگرگونى در او راه ندارد ; زیرا دگرگونى ها یا به سوى کمال است یا به سوى نقصان و هیچ کدام در آن ذات نامتناهى راه ندارد.

و همچنین مکان، لازمه محدودیت وجود است، آن ذاتى که نامحدود است همه جا حاضر است و در عین حال، نیازى به مکان ندارد.

نیز ذات و صفاتش در وصف ما نمى گنجد ; چرا که ما محدودیم و ذات و صفاتش نامحدود و اگر تا پایان عمر از کمالات او سخن بگوییم ناچاریم در پایان کار اعتراف کنیم:

مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر *** ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ایم

آرى، تنها او مى تواند در وصف و صفات خود را بیان کند ; آن گونه که در حدیث آمده است: «لاَ أَبْلُغُ مَدْحَکَ وَ الثَّنَاءَ عَلَیْکَ أَنْتَ کَمَا اثْنَیْتَ عَلَى نَفْسِکَ; من هرگز نمى توانم به مرحله مدح و ثناى تو برسم تو همان گونه هستى که خودت ثناى خویش را گفته اى».(1)

سپس به شرح جالبى از پنجمین وصف یعنى علم نامحدود او مى پردازد و ضمن این که آگاهى او را بر همه چیز بیان مى کند، انگشت روى هفت موضوع که کاملا از نظر دیگران پنهان است مى گذارد و بر علم و آگاهى خدا نسبت به آن ها تأکید مى کند و مى فرماید: «نه تعداد قطره هاى آب ها بر او پنهان مى ماند، نه عدد ستارگان آسمان، نه شماره ذرات خاک که همراه بادها در هوا به پرواز در مى آید; نه حرکات مورچگان بر سنگ هاى سخت و نه استراحت گاه مورچه هاى ریز در شب هاى تار، و نیز از محل ریزش برگ ها و حرکات پنهان چشم ها آگاه است» (وَ لاَ یَعْزُبُ(2) عَنْهُ عَدَدُ قَطْرِ الْمَاءِ وَ لاَ نُجُومِ السَّمَاءِ، وَ لاَ سَوَافِی(3) الرِّیحِ فِی الْهَوَاءِ، وَ لاَ دَبِیبُ(4) النَّمْلِ عَلَى الصَّفَا(5)، وَ لاَ مَقِیلُ(6)الذَّرِّ(7) فِی اللَّیْلَةِ الظَّلْمَاءِ. یَعْلَمُ مَسَاقِطَ الاَْوْرَاقِ، وَ خَفِیَّ طَرْفِ(8) الاَْحْدَاقِ).

تعبیر به «عدد قطر الماء» اشاره به دانه هاى باران و قطره هاى آب دریاها و نهرها و چشمه ها است که جز خدا از آن آگاه نیست ; همان گونه که از عدد ستارگان آسمان کسى با خبر نمى باشد. امروز مى گویند تنها در کهکشان ما حدود 200 میلیارد ستاره هست ; ولى در کهکشان هاى بى شمار دیگر چه خبر است؟ تنها خدا مى داند!

و از آن ها عجیب تر ذرات غبارى است که در کره خاکى ما هر لحظه بر امواج باد سوار مى شود و از جایى به جایى منتقل مى گردد; چه کسى از تعداد آن ها با خبر است جز خدا؟!

تعبیر به جنبش مورچه بر سنگ سخت به عقیده بعضى اشاره به صداى بسیار ضعیفى است که از برخورد پاهاى او از آن سنگ به وجود مى آید و یا اشاره به اثر بسیار ضعیفى است که رد پاى او را بر آن سنگ سخت بر جاى مى گذارد که با هیچ وسیله اى قابل درک نیست ; ولى خدا از آن آگاه است و همچنین از محل آسایش آن ها. فراموش نشود این مربوط به تمام مورچه ها در تمام نقاط جهان است!

تعبیر به «یَعْلَمُ مَسَاقِطَ الاَْوْرَاقِ» اشاره به محل ریزش برگ ها در سراسر کره زمین است که در هر لحظه در دل باغ ها و جنگل ها و بلنداى کوه ها و اعماق دره ها برگ هایى از درختان فرو مى ریزد او از تمام آن ها آگاه است.

و همچنین در هر لحظه، چشم میلیون ها میلیون انسان، بلکه حیوانات، داراى چشم و پلک آهسته به هم مى خورد او شماره و کیفیت آن ها را به خوبى مى داند.

آرى، در تمام پهنه هستى نه چیزى از کلیات بر او مخفى است ; نه چیزى از جزئیات ایمان به چنین خدایى براى تربیت انسان کافى است. آرى، کافى است که بداند عالم، محضر خداست و اسرار درون و برون ما بر او آشکار است. به همین دلیل در قرآن مجید مى خوانیم: «اگر تمام درختان، قلم شوند و هفت اقیانوس دیگر بر آن ها اضافه شود (این ها همه پایان مى یابد ; ولى) کلمات خدا پایان نمى گیرد».(9)

سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن گواهى به وحدانیّت معبود یگانه مى دهد; چرا که تنها چنین خدایى شایسته عبودیت است; نه غیر او; عرضه مى دارد: « گواهى مى دهم که جز الله معبودى نیست و همتایى براى او وجود ندارد ; نه شک و تردید در هستى او راه دارد، و نه کفر در دین و آیینش و نه مى توان خلقتش را انکار کرد» (وَ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلهَ إِلاَّ اللهُ غَیْرَ مَعْدُول(10) بِهِ، وَ لاَ مَشْکُوک فِیهِ، وَ لاَ مَکْفُور دِینُهُ، وَ لاَ مَجْحُود تَکْوِینُهُ).

به این ترتیب، امام(علیه السلام) هرگونه شرک و شک کفر به آیات تکوینى و تشریعى را نفى مى فرماید. به تعبیر دیگر، نخست هرگونه شبیه و همتا را از ذات پروردگارش نفى مى کند ; سپس شک در ذات مقدّس او و بعد به افعال تشریعى و تکوینى خداوند مى پردازد و تصریح مى کند که نه در دین و آیین او جایى براى این کار است و نه در خالقیت و ربوبیت او در جهان آفرینش.

آن گاه مى افزاید: «شهادت کسى که نیّتش راست، درونش پاک، یقینش خالص، و میزان عملش (با ایمان و اعمال صالح) سنگین است» (شَهَادَةَ مَنْ صَدَقَتْ نِیَّتُهُ، وَصَفَتْ(11) دِخْلَتُهُ(12) وَ خَلَصَ یَقِینُهُ، وَ ثَقُلَتْ مَوَازِینُهُ).

اشاره به این که این گواهى ذات و صفات حق گواهى کسى است که داراى این صفات چهارگانه است: نیّت و انگیزه او صادقانه و قلب او از هرگونه شرک و ریا خالص است ; یقین او آمیخته به شک نیست و اعمال او نیز نشان مى دهد که در درون، ایمان راسخى به خدا دارد ; نه همچون گواهى افراد منافق یا طمع ورزان در مال و جاه دنیا و نه آن ها که ایمانى آمیخته به شک دارند و نه کسانى که دم از ایمان مى زنند، ولى عمل صالحى در ترازوى اعمالشان دیده نمى شود.

سپس امام(علیه السلام) بعد از شهادت به یگانگى پروردگار به شهادت بر نبوّت پیامبر(صلى الله علیه وآله)مى پردازد و آن حضرت را با شش ویژگى از اوصاف مهمش مى ستاید:

«گواهى مى دهم که محمّد(صلى الله علیه وآله) بنده و فرستاده برگزیده او از میان خلایق است که براى تشریح حقایق آیین الهى انتخاب گشته و به ویژگى هاى خاص اخلاقى گرامى داشته شده، و او را براى رساندن رسالات کریمانه الهى برگزیده و نشانه هاى هدایت به وسیله او آشکار گردیده و تاریکى هاى جهل و ضلالت به وجود او روشنى یافته است» (وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ الْمُجْتَبَى مِنْ خَلاَئِقِهِ، وَ الْمُعْتَامُ(13) لِشَرْحِ حَقَائِقِهِ، وَالْمُخْتَصُّ بِعَقَائِلِ(14) کَرَامَاتِهِ وَ الْمُصْطَفَى لِکَرَائِمِ رِسَالاَتِهِ، وَ الْمُوَضَّحَةُ بِهِ أَشْرَاطُ الْهُدَى، وَالْمَجْلُوُّ بِهِ غِرْبِیبُ الْعَمَى(15)).

در اوّلین ویژگى، سخن از صفات برجسته آن حضرت به میان آمده که سبب انتخاب او به رسالت بوده است. و در دوّمین وصف، از مأموریت آن حضرت براى شرح حقایق دین و اعتقادات صحیح سخن مى گوید.

و در سوّمین صفت از مکارم اخلاق آن حضرت پرده بر مى دارد و در چهارمین وصف از مأموریت هاى مهم او براى بیان احکام سخن به میان مى آورد.

در پنجمین وصف از هدایت هاى آن حضرت از طریق گفتار و رفتار و امضاى عملى او سخن مى گوید.

و در ششمین وصف از تلاشى که آن حضرت براى مبارزه با جهل ـ که از آن به نابینایى تعبیر شده ـ سخن به میان آورده است.

تمام این اوصاف، اشاره به این است که اگر من به نبوّت او گواهى مى دهم و به پیشوایى اش تن داده ام، بى علت نیست ; نه یک دلیل که چندین دلیل دارد.

نکته

1 ـ کلید حل معماى صفات

همان گونه که در کلمات پرمعناى امام(علیه السلام) بیان شد، نه گذشت زمان در ذات پاک خداوند اثر مى گذارد و نه جابه جایى مکان درباره او متصور است و نه چیزى در سراسر عالم هستى از دایره علم او بیرون است.

آرى، همه عالم، محضر خداست ; ولى او جا و مکانى ندارد. همه جا حاضر است ; ولى هیچ کس او را نمى بیند. اوصاف جلال و جمال او هر چند معرفتى عمیق به ما مى بخشد، ولى باید اعتراف کرد که او در وصف نمى گنجد!

گاه این تعبیرات درباره ذات بى مثال او معما جلوه مى کند و شکلى از تناقض را در نظر مجسم مى سازد ; ولى با توجّه به یک نکته، کلید حل این معما به دست مى آید و آن این که او وجودى است بى نهایت، در بى نهایت و نامحدود و نامتناهى از هر جهت ; نه آغازى دارد نه انجامى و نه حد محدودى.

گرچه تصور چنین وجودى براى ما انسان ها که همه چیزمان محدود و نامتناهى است، بسیار مشکل است، ولى به هر حال بدون توجّه به این نکته، بحث صفات الهى حل نخواهد شد.

اگر مى گوییم او همه چیز حتى ذرات غبارى را که تندبادها در هوا به پرواز در مى آورند، مى داند به جهت آن است که همه جا حضور دارد و اگر مى گوییم او همه جا حضور دارد به این معناست که وجود و هستى او نامحدود است و چیزى جدا از او تصور نمى شود و بر هر چیز احاطه دارد و اگر مى گوییم زمان و مکان ندارد، به دلیل آن است که زمان بر اثر حرکت به وجود مى آید و مکان به واسطه محدود بودن انسان است ; ولى وجود نامتناهى حرکتى به سوى نقص و یا کمال ندارد و چون از همه چیز بى نیاز است، به مکان نیازى نخواهد داشت کوتاه سخن این که اگر بخواهیم خداشناس خوبى باشیم باید تمام صفات مخلوقات را که از محدود بودن و نیازهاى آن ها سرچشمه گرفته از آن ذات بى مثال نفى کنیم.

 

2 ـ اهداف بعثت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)

در آیات قرآن مجید و روایات اسلامى، به ویژه در نهج البلاغه درباره هدف بعثت انبیا و مخصوصاً پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) سخنان بسیارى وجود دارد ; از جمله در این بخش از خطبه مورد بحث، تعبیرات پرمعنایى دیده مى شود. امام(علیه السلام)یکى از اهداف رسالت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) را شرح حقایقى بیان فرموده که مى تواند اشاره به هر حقیقت یا حقایق مربوط به مبدأ و معاد و اصول عقاید باشد و دیگر بیان ارزش هاى اخلاقى ; آن گونه که از خود پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل شده است: «إِنَّمَا بُعِثْتُ لاُِتَمِّمَ مَکَارِمَ الاَْخْلاَقِ; من براى این مبعوث شدم که ارزش هاى اخلاقى را به کمال برسانم».(16)

و دیگر این که رسالت هاى الهى را در زمینه احکام دین تبیین کند و نشانه هاى هدایت را آشکار سازد و سرانجام این که پرده هاى جهل و کوردلى را از چشم جان انسان ها دور نماید. او هم معلّمى است بزرگ و هم مربى آگاه و هم رهبرى فرزانه و هم راهنمایى خبیر و پرمایه.

1. «يحوى» از ماده «حوايه» (بر وزن شفاعت) به معناى احاطه و استيلا بر چيزى است.
2. اين بخش از مناجاتى است که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) در دل شب به هنگام سجده بيان مى فرمود. اصول کافى، جلد 3، صفحه 324 (حديث 12).
3. «يعزب» از ماده «عزوب» (بر وزن غروب) به معناى دورشدن و پنهان گشتن است. و به همين مناسبت به مردان و يا زنانى که همسر ندارند و يا از همسر خود دورند «عزب» گفته مى شود.
4. «سوافى» جمع «سافيه» به معناى تندباد است.   
5. «دبيب» به معناى راه رفتن آهسته است.
6. «صفا» جمع «صفاة» (بر وزن وفا) به معناى تخته سنگ صاف است.
7. «مقيل» از ماده «قيلوله» به معناى خواب نيم روز گرفته و چون «مقيل» اسم مکان است، به معناى محل استراحت و خواب در ميان روز مى باشد.
8. «طرف» به معناى پلک چشم و گاه به معناى نگاه کردن و به هم زدن پلک ها نيز مى آيد.
9. لقمان، آيه 27.
10. «معدول» از ماده «عدل» (بر وزن علم) به معناى شبيه و همتا گرفته شده است.
11. ازماده «صفا» به معناى پاکى گرفته شده است.
12. «دخله» به معناى باطن و درون چيزى است.
13. «معتام» از ماده «عَيْم» (بر وزن غَيْب) در اصل به معناى شدت علاقه به شير گرفته شده و «معتام» در اين جا به معناى کسى است که «علاقه شديد» به انجام دادن مأموريت الهى به او داده شده است.
14. «عقائل» جمع «عقيله» به معناى برگزيده هر چيزى است و لذا به گوهرهاى گران بها «عقيلة البحر» گفته مى شود.
15. «غربيب» به معناى چيز سياه پر رنگ است و در اين جا به معناى تاريکى جهل به کار رفته است.
16. کنزالعمال، جلد 3، صفحه 16. (حديث 52175)

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری