پیامبر اکرم (ص) : خانه های خویش را با تلاوت قرآن نورانی کنید.

احسن الحدیث

خطبه صد و هشتاد، بخش دوم

 

للهِِ أَنْتُمْ! أَمَا دِینٌ یَجْمَعُکُمْ! وَ لاَ حَمِیَّةٌ تَشْحَذُکُمْ! أَوَ لَیْسَ عَجَباً أَنَّ مُعَاوِیَةَ یَدْعُو الْجُفَاةَ الطَّغَامَ فَیَتَّبِعُونَهُ عَلَى غَیْرِ مَعُونَة وَ لاَ عَطَاء، وَ أَنَا أَدْعُوکُمْ ـ وَ أَنْتُمْ تَرِیکَةُ الاِْسْلاَمِ، وَ بَقِیَّةُ النَّاسِ ـ إِلَى الْمَعُونَةِ أَوْ طَائِفَة مِنَ الْعَطَاءِ، فَتَفَرَّقُونَ عَنِّی وَ تَخْتَلِفُونَ عَلَیَّ؟ إِنَّهُ لاَ یَخْرُجُ إِلَیْکُمْ مِنْ أَمْرِی رِضىً فَتَرْضَوْنَهُ، وَ لاَ سُخْطٌ فَتَجْتَمِعُونَ عَلَیْهِ ; وَ إِنَّ أَحَبَّ مَا أَنَا لاَق إِلَیَّ الْمَوْتُ! قَدْ دَارَسْتُکُمُ الْکِتَابَ، وَفَاتَحْتُکُمُ الْحِجَاجَ، وَ عَرَّفْتُکُمْ مَا أَنْکَرْتُمْ، وَسَوَّغْتُکُمْ مَا مَجَجْتُمْ، لَوْ کَانَ الاَْعْمَى یَلْحَظُ، أَوِ النَّائِمُ یَسْتَیْقِظُ! وَ أَقْرِبْ بِقَوْم مِنَ الْجَهْلِ بِاللهِ قَائِدُهُمْ مُعَاوِیَةُ! وَ مُؤَدِّبُهُمُ ابْنُ النَّابِغَةِ.

شما مردم عجيبى هستيد! آيا دينى نداريد که شما را گردآورد و يا غيرتى که به سوى دشمن بسيج کند؟! آيا شگفت آور نيست که معاويه، جفاکاران اوباش را دعوت مى کند و آن ها بدون انتظارِ بخشش و کمکى، متابعتش مى کنند; ولى من شما را که بازماندگان اسلام و بقاياى انسان هاى ارزشمند هستيد دعوت مى کنم و کمک ها و عطايايى به شما مى بخشم با اين حال، از گرد من پراکنده مى شويد و راه مخالفت را پيش مى گيريد.
نه اوامر من که سبب خشنودى است شما را راضى مى کند و نه آن چه باعث خشم من است بر ترک آن اتفاق مى کنيد. در چنين شرايطى محبوب ترين چيزى که دوست دارم با آن ملاقات کنم مرگ است؟ من کتاب خدا را به شما تعليم دادم (و تفسير و تأويل آن را به شما آموختم) درهاى استدلال را به روى شما گشودم و آن چه را (از نيکى ها) نمى شناختيد به شما معرفى کردم و آن چه (بر اثر نادانى و جهل) از دهان فرو مى ريختيد براى شما گوارا ساختم. (آرى! همه گفتنى ها را گفتم اما حيف که) نابينا نمى بيند و کسى که در خواب فرو رفته بيدار و هشيار نيست، اما چه نزديک اند به جهل و بى خبرى از خدا (و تعليمات الهى) آن گروه که رهبرشان معاويه و مربى آن ها پسر نابغه (عمروعاص) باشد
.

 

شرح و تفسیر: همه گفتنى ها را گفتم اما...

امام(علیه السلام) به دنبال سرزنش یاران خود به سبب ضعف و سستى نشان دادن در برابر دستورات آن حضرت در این بخش از خطبه سرزنش ها را ادامه مى دهد و مى فرماید: «شما مردم عجیبى هستید! آیا دینى ندارید که شما را گرد آورد؟ و یا غیرتى که به سوى دشمن بسیج کند؟!» (للهِِ أَنْتُمْ! أَمَا دِینٌ یَجْمَعُکُمْ! وَ لاَ حَمِیَّةٌ(1) تَشْحَذُکُمْ(2)!).

اشاره به این که ایستادن در برابر دشمن و دفاع از خود و آرمان هاى خویش یکى از دو عامل را مى طلبد: یا اعتقاد به خداوند و روز جزا و وعده هاى پرارزش او به مجاهدان و شهیدان و یا غیرت و تعصب قومى و میهنى; متأسفانه هیچ یک از آن ها در شما دیده نمى شود، دین و ایمانتان ضعیف و غیرت و تعصب شما از کار افتاده است ; لذا نشسته اید تا دشمن به سراغتان بیاید و بر مغزتان بکوبد و گلویتان را بگیرد.

سپس امام(علیه السلام) مقایسه اى در میان آن ها و اصحاب معاویه مى کند و مى فرماید: «آیا شگفت آور نیست که معاویه، جفاکاران اوباش را دعوت مى کند و آن ها بدون انتظارِ بخشش و کمکى، متابعتش مى کنند; ولى من شما را که بازماندگان اسلام و بقایاى انسان هاى با ارزشید دعوت مى کنم و کمک ها و عطایایى به شما مى بخشم با این حال، از گرد من پراکنده مى شوید و راه مخالفت با من را پیش مى گیرید» (أَوَ لَیْسَ عَجَباً أَنَّ مُعَاوِیَةَ یَدْعُو الْجُفَاةَ(5) الطَّغَامَ(6) فَیَتَّبِعُونَهُ عَلَى غَیْرِ مَعُونَة وَ لاَ عَطَاء، وَ أَنَا أَدْعُوکُمْ ـ وَ أَنْتُمْ تَرِیکَةُ(7) الاِْسْلاَمِ، وَ بَقِیَّةُ النَّاسِ ـ إِلَى الْمَعُونَةِ أَوْ طَائِفَة مِنَ الْعَطَاءِ، فَتَفَرَّقُونَ عَنِّی وَ تَخْتَلِفُونَ عَلَیَّ؟).

در این جا دو نکته شایان دقت است: نخست این که در تواریخ معروف است که معاویه در بذل و بخشش هاى سیاسى و جهت دار، بسیار فعّال بود; چگونه امام مى فرماید: معاویه نه کمکى به افراد مى کند و نه عطایى به آن ها مى بخشد؟

پاسخ این سؤال را بعضى از شارحان نهج البلاغه داده اند و آن این که معاویه معاملات سیاسى خود را با سران قبایل و فرماندهان لشکر داشت و آن ها را به ارقام گزافى مى خرید و با توده مردم کارى نداشت ; ولى على(علیه السلام) براى رعایت عدالت، بیت المال را میان همه تقسیم مى کرد و هزینه هاى جنگى را به همه جنگجویان اسلام مى پرداخت.

دیگر این که چرا معاویه با آن گونه تقسیم مال، مردم را بسیج مى کرد ولى با تعمیم عطا و گسترش عادلانه کمک ها از سوى امیرمؤمنان بسیج نمى شدند؟

پاسخ این سؤال نیز چندان پیچیده نیست ; اضافه بر سستى و بىوفایى کوفیان وفادارى شامیان هنگامى که معاویه اموال را جمع مى کرد و به سران قبایل رشوه مى داد افراد قبیله با فرمان سرانشان بسیج مى شدند، ولى هنگامى که امیرمؤمنان على(علیه السلام) به سران و افراد قبیله تقریباً یکسان مى داد سران ناراضى، سستى به خرج مى دادند و افراد قبیله را بسیج نمى کردند.

سپس امام(علیه السلام) نکوهش شدیدى از تفرقه و پراکندگى آن ها کرده، مى فرماید: «نه اوامر من که سبب خشنودى است شما را راضى مى کند و نه آن چه باعث خشم من است بر ترک آن اتفاق مى کنید» (إِنَّهُ لاَ یَخْرُجُ إِلَیْکُمْ مِنْ أَمْرِی رِضىً فَتَرْضَوْنَهُ، وَ لاَ سُخْطٌ فَتَجْتَمِعُونَ عَلَیْهِ).

گرچه شارحان نهج البلاغه در تفسیر این جمله احتمالات گوناگونى داده اند; ولى به اعتقاد ما تفسیرش روشن است; امام مى خواهد بفرماید: شما همواره در وادى تفرقه و تشتّت گام بر مى دارید و چیزى سبب وحدت کلمه شما نمى شود ; نه عواملى که مورد رضاى من است و نه نواهى نسبت به امورى که مورد خشم من است و مهم ترین عامل بدبختى شما همین تفرقه و اختلاف است ; نه گوش به اوامر من مى دهید و نه توجّهى به نواهى من دارید.

این احتمال نیز وجود دارد که امام(علیه السلام) مى خواهد به این نکته اشاره بفرماید که شما نه در چیزى که مخالف میلتان است اجتماع مى کنید و نه در چیزى که موافق میلتان است جمع مى شوید; مثل این که انسان به بیمارى بگوید: تو نه دواى تلخ را مى خورى و نه شیرین را; یعنى اگر اوّلى را قبول ندارى، دست کم دوّمى را بپذیر.

بعد از این سرزنش ها و توبیخ ها آتش درون قلب امام(علیه السلام) شعلهور مى شود و این کوه صبر و استقامت، به صورت آتشفشانى در مى آید که موادّ مذاب و سوزان از دامنه اش سرازیر است; مى فرماید: «در این شرایط، محبوب ترین چیزى که دوست دارم با آن ملاقات کنم مرگ است؟» (وَ إِنَّ أَحَبَّ مَا أَنَا لاَق إِلَیَّ الْمَوْتُ!).

راستى چه دردناک است کار به جایى برسد که این بزرگ مرد جهان بشریّت که همیشه مردم را به صبر و تحمّل دعوت مى نمود، آرزوى مرگ کند. آرى! گاه دوستان سست عنصر و بىوفا بلایى بر سر انسان مى آورند که دشمنان خونخوار نمى آورند و این جاست که انسان آرزوى مرگ مى کند; مرگى که میان او و چنین افراد بى ارزش و حق نشناس جدایى افکند.

آن گاه امام(علیه السلام) به شرح خدمات مهم فرهنگى و تربیتى خویش نسبت به امت اسلامى مخصوصاً در مورد یارانش پرداخته و به چهار نکته مهم اشاره مى کند:

نخست مى فرماید: «من کتاب خدا را به شما تعلیم دادم (و تفسیر و تأویل آن را به شما آموختم)» (قَدْ دَارَسْتُکُمُ(8) الْکِتَابَ).

به یقین، قرآن در میان مسلمان ها بود و شب و روز آن را قرائت مى کردند و نیازى به تدریس امام(علیه السلام) نبود; منظور، فهم محتواى قرآن و رسیدن به عمق دستورات آن است که امام(علیه السلام) که بزرگ ترین مفسّر قرآن در اسلام بعد از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) است همواره آیات الهى را براى مردم تفسیر مى کرد و خطبه هاى آن حضرت همه جا از این آیات مایه مى گیرد.

در بیان دوّمین خدمت مى فرماید: «من درهاى استدلال را به روى شما گشودم» (وَفَاتَحْتُکُمُ الْحِجَاجَ(9)).

اشاره به این که بعد از دلیل نقل، شما را به ادله عقلیه که یکى از دو حجّت الهى است آشنا ساختم.

و در بیان سوّمین خدمت مى فرماید: «و آن چه را (از نیکى ها) نمى شناختید به شما معرفى کردم» (وَ عَرَّفْتُکُمْ مَا أَنْکَرْتُمْ).

اشاره به این که حقایق بسیارى بود که بر شما پوشیده بود و از آن بى خبر بودید ; من از روى آن ها پرده برداشتم و حقیقت آن را آشکار ساختم.

این جمله ممکن است مفهوم دیگرى نیز داشته باشد و آن این که مسائلى بود که شما انکار مى کردید و بر اثر نادانى، موضع دیگرى مى گرفتید ; من حقیقت را بر شما روشن ساختم تا از راه انکار بازگردید.

و سرانجام در بیان چهارمین خدمت فرهنگى مى فرماید: «و آن چه (بر اثر نادانى و جهل) از دهان فرو مى ریختید براى شما گوارا ساختم» (وَسَوَّغْتُکُمْ(10) مَا مَجَجْتُمْ(11)).

به این که مفهوم که بسیارى از دستورات اسلام بود که شما به عمق و حقیقت آن نرسیده بودید ; از این رو آن را ناخوش مى داشتید و از آن فاصله مى گرفتید ; ولى من اسرار و فلسفه هاى آن ها را روشن ساختم تا همچون جرعه اى گوارا آن را بنوشید.

و در پایان این سخن، تأسف خویش را از لیاقت نداشتن بسیارى از مخاطبان، چنین ابراز مى فرماید: «(آرى! همه چیز را گفتم اما صد حیف که) نابینا نمى بیند و شخصى که در خواب فرو رفته بیدار و هشیار نیست» (لَوْ کَانَ الاَْعْمَى یَلْحَظُ، أَوِ النَّائِمُ یَسْتَیْقِظُ!).

اشاره به این که من در تعلیم و تربیت شما هیچ کوتاهى نکردم و تمام برنامه هاى مفید و سازنده را ارائه دادم; اما افسوس که قابلیّت محلّ وجود نداشت و این بذرهاى علم و حکمت و دانه هاى حیات بخش باران تعلیم و تربیت من بر شوره زار فرو ریخت.

در حدیثى نقل شده است که على(علیه السلام) از کنار جماعتى از اهل شام که در میان آن ها «ولید بن عقبه» (همان مرد شرابخوارى که حدّ شرب خمر نیز بر او جارى شد) بود مى گذشت. آن ها (آهسته) به آن حضرت دشنام مى دادند ; بعضى شنیدند و به امام(علیه السلام)خبر دادند. حضرت ایستاد و به یاران خویش فرمود: آرامش و وقار اسلام و سیماى صالحان را حفظ کنید. به خدا سوگند!... و سپس همان جمله یاد شده را با اضافاتى بیان فرمود.(12)

قراین تاریخى نشان مى دهد، مردم شام ذاتاً انسان هاى خوبى بودند ; ولى حاکمان و مربیانى همچون معاویه و بنى امیّه و عمروعاص و سایر تفاله هاى عصر جاهلیّت، آن ها را به کلى از راه به در کرده بودند.

این تعبیر در ضمن، تأثیر رهبرى هاى خوب و بد و معلمان صالح و ناصالح را در شکل گیرى جوامع بشرى نشان مى دهد که گاه اقوام شایسته را چنان از راه به در مى برند که ناشایسته ترین انسان ها مى شوند.

نکته ها

1ـ فرق میان «مَعُونه» و «عطا»

در خطبه مزبور امام(علیه السلام) فرمود: معاویه به پیروان خود نه معونه اى مى دهد و نه عطایى (البتّه منظور، افراد عادى است، و گرنه خریدن سران قبایل به وسیله اموال گزاف از سوى معاویه در تواریخ معروف است).

فرق میان «معونه» و «عطا» در این است که عطا چیزى مانند حقوق رسمى است و معونه، کمک هایى است که گهگاه براى آماده ساختن اسلحه یا مرکب جهت میدان جنگ داده مى شود.

 

2ـ خدمات چهارگانه فرهنگى امام

در خطبه یاد شده، امام(علیه السلام) در شرح خدمات خود نسبت به اصحاب و یارانش به چهار موضوع اشاره مى کند: نخست تعلیم کتاب الله و قرآن مجید، دوّم آشنا ساختن آن ها با دلایل عقلى و براهین آشکار; سوّم تعلیم دادن آن چه بر آن ها مجهول بود و کشف اسرار بسیارى از حقایق مربوط به دین و زندگى و چهارم بازگرداندن آن ها به مفاهیم عالیه اى که بر اثر نادانى از آن فاصله مى گرفتند.

در واقع، این اصول چهارگانه یک دوره کامل آموزش دینى و فکرى را تشکیل مى دهد و سزاوار است همه کسانى که در آموزش یا برنامه ریزى مسلمانان به گونه اى دخالت دارند به آن توجّه کافى کنند.

بدیهى است این برنامه ها در صورتى به نتیجه کامل مى رسد که افراد تحت تعلیم و تربیت، آمادگى و قابلیّت پذیرش را داشته باشند.

* * *

خداوندا! به ما چشم بینا و گوش شنوا و بیدارى و آگاهى مرحمت فرما تا سخنان روح پرور و انسان ساز اولیاى تو را به گوش جان بشنویم و آیات عظمتت را با چشم دل ببینیم.

خداوندا! هرگز ما را در دنیا و آخرت از آن ها جدا مفرما و بر طریقه آن ها ثابت قدم بدار ; یا رب العالمین.

پایان جلد ششم

اسفندماه 1382

«محرم الحرام 1425»

(علیه السلام)

1. «حميّة» به معناى غيرت، شخصيت، تعصّب و گاه به معناى تکبّر نيز آمده است و در اصل از ماده حمايت گرفته شده ; زيرا اين گونه صفات سبب حمايت از چيزى يا شخصى مى شود.
2. «تشحذ» از ماده «شحذ» (بر وزن قبض) به معناى تيز کردن است و گاه در مسائل معنوى مانند هوشيارى و زرنگى به کار مى رود.
3. «الجفاة» جمع «جافى» به معناى شخص خشن و کج خلق است و از ماده «جفا» گرفته شده است.
4. «الطغام» جمع «طغامه» به معناى انسان هاى ضعيف الفکر و پست و اوباش است.
5. «تريکه» ازماده ترک (رها کردن) به معناى شخص يا چيزى است که باقى مانده است و منظور در اين جا باقى ماندگان از شخصيت هاى آغاز اسلام است.
6. «دارستکم»از ماده «مدارسه» به معناى تدريس کردن و آموختن گرفته شده است.
7. «حجاج» جمع «حجّت» به معناى دليل و برهان است و گاه معناى مصدرى دارد و به صورت مفرد به کار مى رود.
8. «سوغتکم» از ماده «تسويغ» به معناى گوارا ساختن گرفته شده ; سپس در معناى اجازه دادن و بخشيدن نيز به کار رفته است.
9. «مججتم» از ماده «مجّ» (بر وزن حج) به معناى بيرون ريختن آب يا چيزى از دهان است; سپس در معناى کنايى ابراز تنفّر و... کراهت از چيزى نيز به کار رفته است.
10. «اقرب بقوم» از قبيل صيغه تعجّب است و امام(عليه السلام) به اين وسيله از افراد نادانى که در برابر برنامه هاى ننگين معاويه تسليم بودند، اظهار تعجّب مى کند.
11. «نابغة» در اصل به معناى فرد مبرّز و پراستعداد و کم نظير و مشهور است (و از ماده نبوع گرفته شده) و گاه به افرادى که مشهور به فساد باشند نيز گفته مى شود و «نابغه» نام مادر عمروعاص بود. شايد بدين جهت که او مشهور به فساد 
بوده است ; همان گونه که در فارسى به چنين زنانى «معروفه» مى گويند. 12. تاريخ طبرى، جلد 4، صفحه 31. (حوادث سال 37 هجرى).
.....................
منبع

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری