پیامبر اکرم (ص) : خانه های خویش را با تلاوت قرآن نورانی کنید.

احسن الحدیث

خطبه صد و هشتاد و دو، بخش ششم

 

و منها: قَدْ لَبِسَ لِلْحِکْمَةِ جُنَّتَهَا، وَ أَخَذَهَا بِجَمِیعِ أَدَبِهَا، مِنَ الاِْقْبَالِ عَلَیْهَا، وَالْمَعْرِفَةِ بِهَا، وَالتَّفَرُّغِ لَهَا; فَهِیَ عِنْدَ نَفْسِهِ ضَالَّتُهُ الَّتِی یَطْلُبُهَا، وَ حَاجَتُهُ الَّتِی یَسْأَلُ عَنْهَا. فَهُوَ مُغْتَرِبٌ إِذَا اغْتَرَبَ الاِْسْلاَمُ، وَ ضَرَبَ بِعَسِیبِ ذَنْبِهِ، وَ أَلْصَقَ الاَْرْضَ بِجِرَانِهِ، بَقِیَّةٌ مِنْ بَقَایَا حُجَّتِهِ، خَلِیفَةٌ مِنْ خَلاَئِفِ أَنْبِیَائِهِ.

بخش ديگرى از خطبه: (آن مرد الهى) براى حفظ حکمت و دانش، زرهى بر تن کرده و حکمت را با تمام آدابش در برگرفته، توجه خاص به آن نموده و آن را به خوبى شناخته و يکسره به آن پرداخته است. حکمت و دانش براى او گمشده اى است که همواره در جستجوى آن است و نيازى اوست که پيوسته در طلب آن است. او به هنگامى که اسلام غروب کند و همچون شترى خسته که از راه رفتن بازماند، و بر زمين قرار گرفته و سينه به آن چسبانده است، پنهان خواهد شد. (آرى) او باقيمانده اى از حجّتهاى خداست و خليفه و جانشينى از جانشينان پيامبران اوست.

 

شرح و تفسیر

ویژگیهاى آن مرد الهى

آنچه در این بخش آمده در ظاهر پیوندى با بخشهاى سابق این خطبه ندارد. دلیل آن این است که مرحوم سیّد رضى در بسیارى از موارد همه خطبه را نقل نمى کند، بلکه بخشهایى از آن را به صورت گزینشى انتخاب مى کند. تعبیر به «مِنْها» نیز در آغاز این بخش، گواه روشنى بر این مطلب است و همین امر سبب شده است که این بخش و مرجع ضمیرهاى آن در هاله اى از ابهام فرو رود و هر یک از مفسّران، احتمالى درباره آن بدهند; ولى به اعتقاد ما قرائنى در مجموع این بخش وجود دارد که هرگونه ابهام را برطرف مى سازد که به آن اشاره مى کنم.

نخست مى فرماید: «او براى حفظ حکمت و دانش، زرهى که حافظ آن است بر تن کرده و حکمت را باهمه آدابش را در برگرفته، توجه خاص به آن نموده و آن را به خوبى شناخته و یکسره به آن پرداخته است»; (قَدْ لَبِسَ لِلْحِکْمَةِ جُنَّتَهَا(1)، وَ أَخَذَهَا بِجَمِیعِ أَدَبِهَا، مِنَ الاِْقْبَالِ عَلَیْهَا، وَالْمَعْرِفَةِ بِهَا، وَالتَّفَرُّغِ لَهَا).

در اینکه منظور از این شخص حکیم که حکمت همه وجود او را پر کرده و توجه او را به خود جلب نموده و آن را با همه آداب در برگرفته کیست، احتمالات متعددى داده شده که از جمله چهار احتمال زیر است:

1ـ گروهى گفته اند: این کلام، اشاره به حضرت مهدى(علیه السلام) و دوران غیبت و قیام اوست. ابن ابى الحدید این نظر را به امامیه نسبت داده است و در آغاز آن را نمى پذیرد; ولى در پایان به عنوان کسى که در آخر الزمان متولّد مى شود و نامش مهدى(علیه السلام)است، این نظریه پذیرفته است.

2ـ فلاسفه گفته اند: مراد از آن نخبگان عرفا هستند که در هر زمان در میان مردم وجود دارند.

3ـ از بعضى متصوفه نقل شده که منظور اولیاء الله و سالکان طریق حقیقتند که همواره در روى زمین وجود دارند.

4ـ از جماعت معتزله نقل شده که منظور عالم به عدل و توحید از مؤمنان است که در هر عصر و زمان، افرادى از آنها در میان مردم دیده مى شود; ولى هنگامى که تعبیرات حضرت را تا پایان این بخش تفسیر کنیم به روشنى درخواهیم یافت که این عبارات تفسیر صحیحى جز حضرت مهدى(علیه السلام) ندارد.

به هر حال تعبیر به (قَدْ لَبِسَ لِلْحِکْمَةِ جُنَّتَهَا) اشاره به این است که او حکیم است و براى حفظ حکمت سپرى بر تن کرده که منظور از آن، سپر تقوا و پرهیزکارى است، همان گونه که دراین حدیث معروف آمده است: «ما أَخْلَصَ عَبْدٌ للهِِ عَزَّوَجَلَّ أَرْبَعینَ صَباحاً إلاّ جَرَتْ یَنابیعُ الْحِکْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلى لِسانِهِ ; هیچ بنده اى چهل روز اعمال خود را براى خدا کاملا خالص نکرد مگر این که چشمه هاى جوشان حکمت از قلب او بر زبانش سرازیر شد».(2)

جمله هاى بعد از آن نیز، «وَ أَخَذَهَا بِجَمِیعِ أَدَبِهَا...» همه اشاره به این است که او حکیمى است توانا که علم و دانش و حکمت و تدبیر بر همه وجود او حاکم است و با همین ابزار محیط خود را اداره مى کند.

امام(علیه السلام) در ادامه این سخن مى افزاید: «حکمت و دانش براى او گمشده اى است که همواره در جستجوى آن است و نیاز اوست که پیوسته در طلب آن است»; (فَهِیَ عِنْدَ نَفْسِهِ ضَالَّتُهُ الَّتِی یَطْلُبُهَا، وَ حَاجَتُهُ الَّتِی یَسْأَلُ عَنْهَا).

این سخن تأکید دیگرى است بر اینکه آن مرد الهى برنامه کارش بر اساس حکمت قرار گرفته و قبل از ایجاد هر تحوّلى تحوّل علمى و فرهنگى برقرار مى کند; این سخن هماهنگ با چیزى است که در روایات درباره حضرت مهدى(علیه السلام) آمده است. از جمله در حدیثى از امام باقر(علیه السلام) چنین مى خوانیم: «إذا قامَ قائِمُنا وَضَعَ یَدَهُ عَلى رُؤُوسِ الْعِبادِ فَجَمَعَ بِها عُقُولُهُمْ وَ کَمُلَتْ بِها أَحْلامُهُم ; هنگامى که قیام کننده ما به پا خیزد دست خود را بر سر بندگان بگذارد (آنها را تحت تربیت خود قرار دهد) و به این وسیله عقلهاى آنها را متمرکز سازد و افکار آنها را کامل کند».(3)

در ادامه در بیان یک ویژگى دیگر آن مرد الهى مى فرماید: «او به هنگامى که اسلام غروب کند همچون شترى گردد که از راه رفتن بازمانده، بر زمین قرار گرفته و سینه به آن چسبانده است، پنهان خواهد شد»; (فَهُوَ مُغْتَرِبٌ إِذَا اغْتَرَبَ(4) الاِْسْلاَمُ، وَ ضَرَبَ بِعَسِیبِ(5) ذَنْبِهِ(6)، وَ أَلْصَقَ الاَْرْضَ بِجِرَانِهِ(7)).

هنگامى که شتر از راه رفتن باز مى ماند بر زمین چنان پهن مى شود که انتهاى دم او به زمین مى چسبد و حتى پایین گردن خود را نیز بر آن مى نهد و این نشانه نهایت خستگى است و عرب از آن به عنوان کنایه براى نهایت ضعف و ناتوانى استفاده مى کند.

این سخن اشاره آشکار دیگرى به یکى از اوصاف آن مرد الهى است و که در دوران غیبت او اسلام و مسلمین در نهایت ضعف قرار مى گیرند و دشمنان از هر سو براى محو اسلام و شکست مسلمین قیام مى کنند.

در حدیث دیگرى از امام صادق(علیه السلام) آمده است: «اَلْعِلْمُ سَبْعَةٌ وَ عِشْرُونَ حَرْفاً فَجَمیعُ ما جاءَتْ بِهِ الرُّسُلُ حَرْفانِ فَلَمْ یَعْرِفِ النّاسُ حَتّى الْیَوْمِ غَیْرَ الْحَرْفَیْنِ فَإذا قامَ قائِمُنا أَخْرَجَ خَمْسَ وَ عِشْرینَ حَرْفاً فَبثّها فى النّاسِ وَ ضَمَّ إِلَیْها الْحَرْفَیْنِ حَتّى یَبُثَّها سَبْعَةَ وَ عِشْرینَ حَرْفاً ; علم و دانش 27 حرف (27 باب) است جمیع آنچه پیامبران الهى آورده اند به اندازه دو حرف آن است و مردم تا امروز جز آن دو حرف را نشناختند. هنگامى که قیام کننده ما قیام مى کند 25 حرف دیگر را بیرون مى آورد و در میان مردم مى گستراند و آن دو حرف را نیز به آن ضمیمه مى کند تا 27 حرف کامل شود»(8) (اشاره به اینکه آن حضرت انقلاب فرهنگى قوى و پرشتابى پى ریزى مى کند که سطح آگاهى و علم در جهان بیش از ده برابر وضع موجودش مى شود).

به گفته حافظ:

ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن *** قوافل دل و دانش که مرد راه رسید

کجاست صوفى دجّال فعلِ ملحدْ شکل *** بگو بسوز که مهدى دین پناه رسید

عزیز مصر به زعم برادران حسود *** ز قعر چاه بر آمد، به اوج ماه رسید

امام(علیه السلام) در پایان این فراز به نکته روشن ترى در این زمینه مى پردازد و مى فرماید: «او باقیمانده اى از حجّتهاى خدا است و خلیفه و جانشینى از جانشینان پیامبران اوست»; (بَقِیَّةٌ مِنْ بَقَایَا حُجَّتِهِ، خَلِیفَةٌ مِنْ خَلاَئِفِ أَنْبِیَائِهِ).

همان گونه که از بیان این اوصاف به دست مى آید جمله هاى بالا مرجع ضمیرى جز حضرت مهدى نمى تواند داشته باشد به ویژه اینکه واژه هاى «بقیه» (بقیة الله) و «حجّت» و «خلیفه» در فرهنگ دینى ما کاملا منطبق بر آن حضرت است.

نکته

اشاراتى به قیام مهدى

از این بخش خطبه که اشارات روشنى به قیام حضرت مهدى(علیه السلام)داشت، به خوبى استفاده مى شود که بر خلاف تصوّر ناآگاهان، تکیه گاه اصلى مهدى برانقلابى فکرى، علمى و فرهنگى است; نه قیامى نظامى و مملوّ از خونریزى. او چنان سطح افکار مردم را بالا مى برد که با پاى خود به سوى یک حکومت سراسر عدل و داد پیش مى روند. بى شکّ در آغاز راه، اقلیّت ماجراجو و منحرف و گردنکشان زورگو و ظالمى در این طریق سدّ راهند که امام آنها را با قدرت نظامى خود بر مى دارد. او پیوسته در طلب دانش و ارتقاى سطح معلومات امّت است و همچون جدّش پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) با زبان حال و قال مى گوید: (رَبِّ زِدْنِی عِلْماً).(9)

1. «جنّه» از ريشه «جنّ» بر وزن «فنّ» به معناى پوشاندن چيزى است و به ديوانه از اين جهت مجنون گفته مى شود که گويى پرده اى بر عقلش کشيده است و جن موجودى است ناپيدا و جنين در رحم پوشيده شده است. باغ را از اين جهت «جنّت» مى گويند
که زمينش از درختان پوشيده است و «جنان» بر وزن زمان به قلب گفته مى شود که در سينه پنهان است و «جنّه» که در خطبه بالا آمده به معناى زره و سلاح هاى دفاعى ديگرى که انسان خود را با آن مى پوشاند. 2. عيون اخبارالرضا(عليه السلام)، جلد 2، صفحه 69، حديث 321. 3. بحارالانوار، جلد 2، صفحه 328، حديث 47. 4. «اغترب» از ماده «اغتراب» به معناى مهاجرت کردن يا پنهان شدن است. 5. «عسيب» استخوان انتهايى دم اسب يا شتر گويند. 6. «ذنب» از ريشه «ذنب» بر وزن «ضرب» گرفته شده که به معناى دنبال چيزى را گرفتن است و چون گناه آثار و تبعاتى دارد که انسان را رها نمى کند به آن ذنب بر وزن ضرب گفته شده و «ذَنَب»، بر وزن «هدف» که در خطبه بالا آمده به معناى
دم حيوان و دنباله هر چيزى است. 7. «جران» به معناى بخش پيشين گردن شتر راگويند و جمله «ضرب بجرانه» کنايه از جاگرفتن و جا خوش کردن است. 8. بحارالانوار، جلد 73، صفحه 336 . 9. طه، آيه 114.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری