پیامبر اکرم (ص) : خانه های خویش را با تلاوت قرآن نورانی کنید.

احسن الحدیث

خطبه صد و هشتاد و شش، بخش اول

 

مَا وَحَّدَهُ مَنْ کَیَّفَهُ، وَ لاَ حَقِیقَتَهُ أَصَابَ مَنْ مَثَّلَهُ، وَ لاَ إِیَّاهُ عَنَى مَنْ شَبَّهَهُ، وَ لاَ صَمَدَهُ مَنْ أَشَارَ إِلَیْهِ وَ تَوَهَّمَهُ. کُلُّ مَعْرُوف بِنَفْسِهِ مَصْنُوعٌ، وَ کُلُّ قَائِم فِی سِوَاهُ مَعْلُولٌ. فَاعِلٌ لاَ بِاضْطِرَابِ آلَة، مُقَدِّرٌ لاَ بِجَوْلِ فِکْرَة، غَنِیٌّ لاَ بِاسْتِفَادَة. لاَ تَصْحَبُهُ الاَْوْقَاتُ، وَ لاَ تَرْفِدُهُ الاَْدَوَاتُ ; سَبَقَ الاَْوْقَاتَ کَوْنُهُ، وَالْعَدَمَ وُجُودُهُ، وَالاِْبْتِدَاءَ أَزَلُهُ. بِتَشْعِیرِهِ الْمَشَاعِرَ عُرِفَ أَنْ لاَ مَشْعَرَ لَهُ، وَ بِمُضَادَّتِهِ بَیْنَ الاُْمُورِ عُرِفَ أَنْ لاَ ضِدَّ لَهُ، وَ بِمُقَارَنَتِهِ بَیْنَ الاَْشْیَاءِ عُرِفَ أَنْ لاَ قَرِینَ لَهُ. ضَادَّ النُّورَ بِالظُّلْمَةِ، وَ الْوُضُوحَ بِالْبُهْمَةِ، وَ الْجُمُودَ بِالْبَلَلِ، وَالْحَرُورَ بِالصَّرَدِ. مُؤَلِّفٌ بَیْنَ مُتَعَادِیَاتِهَا، مُقَارِنٌ بَیْنَ مُتَبَایِنَاتِهَا، مُقَرِّبٌ بَیْنَ مُتَبَاعِدَاتِهَا، مُفَرِّقٌ بَیْنَ مُتَدَانِیَاتِهَا.

کسى که براى خدا کيفيّتى قائل گردد او را يگانه ندانسته و آن کس که براى او مانند قرار داده به حقيقتش پى نبرده و هر کس او را به چيزى تشبيه کند به مقصد نرسيده و آن کس که به او اشاره کند يا در وهم و انديشه آورد، او را منزّه (از صفات مخلوقات) ندانسته است. (کنه ذاتش هرگز شناخته نمى شود، زيرا) آنچه کنه ذاتش شناخته شده مصنوع و مخلوق است و آنچه بقايش به ديگرى وابسته است معلول علّتى است. او فاعلى است که نيازمند به حرکت دادن ابزار و آلات نيست و مدبّرى است که احتياج به جولان فکر وانديشه ندارد، بى نياز است امّا نه به اين معنا که (قبلا از شخص يا چيزى) بهره گرفته باشد. نه زمانها با او قرين است و نه ابزار و وسايل از او حمايت مى کند (بلکه) وجودش بر زمان پيشى گرفته و بر عدم، سبقت جسته و ازليّتش بر آغاز مقدّم بوده است. با آفرينش حواس (براى مخلوقات) معلوم شد که او از داشتن حواس پيراسته است و با آفرينش اشياى متضاد معلوم شد که ضدى براى او نيست و با قرين ساختن موجودات به يکديگر روشن شد که قرين و همتايى ندارد، نور را ضد ظلمت، و رنگهاى روشن را ضد رنگهاى تيره و تار، و خشکى را ضد رطوبت و گرمى را ضد سردى قرار داده.
اضداد را با هم ترکيب نمود و متباينات را قرين هم ساخت، امورى را که از هم دور بودند به يکديگر نزديک کرد و آنها را که به يکديگر نزديک بودند از هم جدا ساخت
.

 

شرح و تفسیر

نکات دقیقى درباره صفات خدا

این خطبه شریفه همان گونه که در بالا آمد مشتمل بر مطالب نفیس و مباحث پرارزشى از علم الهى است که در نهایت فصاحت و بلاغت و حسن اسلوب و انسجام عبارات و زیبایى بیان شده است. در آغاز این خطبه امام(علیه السلام) به بخشى از صفات سلبیه خداوند اشاره مى کند و مى فرماید: «کسى که براى خدا کیفیّتى قائل گردد او را یگانه ندانسته و آن کس که براى او مانند قرار داده به حقیقتش پى نبرده و هر کس او را به چیزى تشبیه کند به مقصد نرسیده و آن کس که به او اشاره کند، یا در وهم و اندیشه آورد او را منزّه (از صفات مخلوقات) ندانسته است»; (مَا وَحَّدَهُ مَنْ کَیَّفَهُ، وَ لاَ حَقِیقَتَهُ أَصَابَ مَنْ مَثَّلَهُ، وَ لاَ إِیَّاهُ عَنَى مَنْ شَبَّهَهُ، وَ لاَ صَمَدَهُ(2) مَنْ أَشَارَ إِلَیْهِ وَ تَوَهَّمَهُ).

امام(علیه السلام) در بیان نخستین وصف از اوصاف سلبیّه پروردگار به مسئله نفى کیفیّت از خداوند اشاره مى کند که همان حالتى است که عارض به جسم مادى یا موجود روحانى مى شود و چون در معرض حدوث عوارض بودن دلیل بر مخلوق بودن است ذات پاکى که ازلى و ابدى است در معرض کیفیّتى قرار نمى گیرد.

در بیان دومین وصف، هرگونه مثل و مانند و همتا را از او نفى مى کند، زیرا اگر مثلى داشته باشد هر گاه مثلیّت در همه جهات باشد، عین او مى شود و اگر در بعضى از جهات باشد لازمه آن ترکیب است (ترکیب از مابه الاشتراک و مابه الامتیاز) و ترکیب با واجب الوجود بودن نمى سازد، زیرا هر مرکّبى نیازمند به اجزاى خود است و نیاز در واجب الوجود مفهومى ندارد و به تعبیر دیگر اجزاى در مرتبه قبل از «کلّ» قرار دارند، بنابراین اگر واجب الوجودى هست باید همان اجزاى باشد; نه «کلّ» که مولود آن اجزاست و از طرفى لازمه اجزا، تعدّد است و در واجب الوجود تعدّد امکان ندارد، زیرا واجب الوجود از هر نظر نامتناهى است و دو «نامتناهىِ از هر نظر» محال است.

در سومین وصف نفى شبیه از ذات مقدّس او مى کند، زیرا ذات نامتناهى از جمیع جهات، شبیه و مانند ندارد. (تفاوت مثل و شبیه از این جهت است که مثل در همه جهات یا اکثر صفات ملاحظه مى شود و شبیه ممکن است در پاره اى از جهات باشد).

در چهارمین و پنجمین وصف مى فرماید: آن کس که به خدا اشاره کند یا او را در وهم خویش بگنجاند خدا را نشناخته، زیرا اشاره حسى دلیل بر جسمانیت و دارا بودن جهت و مکان است که خداوند از همه اینها منزّه است و در وهم گنجانیدن به معناى محدود ساختن ذات پاک نامحدود اوست و به همین دلیل مى گوییم: هیچ کس کنه ذات خدا را درک نمى کند و علم ما به او همانند علم اجمالى است، مثلا مى گوییم: خداوند همان آفریدگار و خالق این جهان است.

در ادامه این سخن به دو وصف دیگر اشاره کرده، مى فرماید: «(کنه ذاتش هرگز شناخته نمى شود، زیرا) آنچه کنه ذاتش شناخته شده مصنوع و مخلوق است و آنچه بقایش به دیگرى وابسته است معلول علّتى است»; (کُلُّ مَعْرُوف بِنَفْسِهِ مَصْنُوعٌ، وَ کُلُّ قَائِم فِی سِوَاهُ مَعْلُولٌ).

بارها گفته ایم خداوند وجودى است از هر نظر غیر متناهى و هرگز در فکر محدود ما نمى گنجد و به همین دلیل برتر از خیال و قیاس و گمان و و هم است و اگر سؤال شود پس چگونه ما خدا را مى شناسیم؟ مى گوییم: عمدتاً از دو راه: یکى از طریق اشاره به آثار و افعال او که جهان هستى را پر کرده و بر هر چه نظر کنیم سیماى او را در ماوراى آن اجمالا مى بینیم و دیگر از طریق تحلیل حقیقت وجود که به واجب الوجود اجمالا منتهى مى شود و در اصطلاح «برهان صدیقین» نام دارد و در احادیث و دعاها به عنوان «یا مَنْ دَلَّ عَلى ذاتِهِ بِذاتِِه» به آن اشاره شده است که آن هم یک علم اجمالى است; نه علم به کنه و حقیقت ذات او که از دسترس همه افکار حتّى افکار انبیا و اولیا بیرون است.

این نکته نیز روشن است که هر چیزى قائم به دیگرى باشد خواه به صورت عرض بر آن عارض باشد و خواه به صورت وجود جوهرى وابسته، به هر حال معلول دیگرى است و خداوندى که واجب الوجود است معلول نیست; بلکه قیّوم است; یعنى قائم به ذات خویش است و قیام دیگران به اوست.

سپس به افعال و تدبیرات و غناى او اشاره کرده، مى فرماید: «او فاعلى است که نیازمند به حرکت دادن ابزار و آلات نیست و تدبیرکننده اى است که احتیاج به جولان فکر واندیشه ندارد و غنى و بى نیاز است امّا نه به این معنا که (قبلا از شخص یا چیزى) بهره گرفته باشد»; (فَاعِلٌ لاَ بِاضْطِرَابِ آلَة، مُقَدِّرٌ لاَ بِجَوْلِ(3) فِکْرَة، غَنِیٌّ لاَ بِاسْتِفَادَة).

زیرا کسى که براى انجام کارش متوسل به ابزار و آلاتى مى شود و به سبب آن است که قدرتش محدود است لذا از آن ابزار کمک مى گیرد و کسى که در تدبیراتش نیاز به تفکّر و مطالعه دارد به سبب محدود بودن علم اوست که به ناچار با اندیشه و مطالعه بر آن مى افزاید; ولى کسى که علم و قدرتش نامحدود است از همه اینها بى نیاز است و نیز همه اغنیا غیر از او از طریق تحصیل مال و مقام و امثال آن از بیرون وجود خود غنى مى شوند در حالى که خداوند غنىّ بالذات است.

قرآن مجید مى گوید: «(یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللهِ وَاللهُ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَمِیدُ); اى مردم شما همگى نیازمند خداوند هستید و تنها خداوند است که بى نیاز و شایسته ستایش است».(4)

در ادامه بیان این اوصاف مى فرماید: «نه زمانها با او قرین است و نه ابزار و وسایل از او حمایت مى کند (بلکه) وجودش بر زمان پیشى گرفته، و بر عدم سبقت جسته و ازلیّتش بر آغاز مقدّم بوده است»; (لاَ تَصْحَبُهُ الاَْوْقَاتُ، وَ لاَ تَرْفِدُهُ(5) الاَْدَوَاتُ ; سَبَقَ الاَْوْقَاتَ کَوْنُهُ، وَالْعَدَمَ وُجُودُهُ، وَالاِْبْتِدَاءَ أَزَلُهُ).

جمله «لاَ تَصْحَبُهُ الاَْوْقَاتُ...» اشاره به این است که زمان، امرى حادث است و خداوندى که ذاتش ازلى و ابدى است قرین با حوادث نبوده و نخواهد بود و آلات و ابزار و ادوات، معین و یاور و حامى او نبوده است.

تفاوت این جمله با جمله «فَاعِلٌ لاَ بِاضْطِرَابِ آلَة» ممکن است از این نظر باشد که در جمله سابق سخن از افعال خدا بود که نیاز به آلات و ابزارى ندارد و این جمله اشاره به این است که در بقایش کمک از ابزار و ادواتى نمى گیرد.

و جمله هاى سه گانه «سَبَقَ الاَْوْقَاتَ کَوْنُهُ...» در واقع، شرحى است براى جمله «لاَ تَصْحَبُهُ الاَْوْقَاتُ» چون هنگامى که پذیرفتیم هستى او برتر از زمان و مکان است نتیجه مى گیریم که وجود او بر زمان پیشى گرفته و هستى او بر عدم سبقت جسته و ازلیت او بر هر آغازى مقدم بوده است.

در اینجا سؤالى مطرح است و آن اینکه امام مى فرماید: وجود خداوند بر عدم سبقت گرفت در حالى که «عدم» چیزى نیست که وجود خداوند بر آن سبقت گیرد.

در پاسخ این سؤال مى توان گفت که مقصود از عدم، عدم مخلوقات است; یعنى آن هنگام که هیچ یک از این کائنات موجود نشده بود خداوند وجود داشت.

گاه گفته مى شود: این جمله کنایه از واجب الوجود بودن خداوند است، زیرا ذاتى که واجب الوجود است همیشه بوده است و خواهد بود و بر عدم غلبه دارد و هرگز «عدم» بر ذات پاک او عارض نمى شود.

جمله «وَالاِْبْتِدَاءَ أَزَلُهُ» (ازلیّت خداوند بر ابتدا پیشى گرفت) اشاره به این است که ذات ازلى و ابدى او برتر از این است که آغاز و ابتدایى داشته باشد.

سپس امام(علیه السلام) به بیان اوصاف دیگرى مى پردازد که هر یک از دیگرى مهم تر است، مى فرماید: «به سبب آفرینش حواس (براى مخلوقات) معلوم شد که او از داشتن حواس پیراسته است»; (بِتَشْعِیرِهِ(6) الْمَشَاعِرَ عُرِفَ أَنْ لاَ مَشْعَرَ لَهُ)، زیرا وجود حواس از لوازم مخلوقات امکانیه است و واجب الوجود از آن منزه است. افزون بر این، حواس از عوارض موجودات است و عرض و معروض دو چیز مختلفند حال آنکه مى دانیم ترکیب در ذات خداوند راه ندارد.

به تعبیر دیگر خداوند با آفرینش حواس به بندگانش نشان داد که احساس و حواس امورى عارضى هستند و جداى از ذات اشیا. بندگان نیز از اینجا فهمیدند که او داراى حواس نیست، چون ذاتش محل عوارض نیست.

در ادامه مى افزاید: «با آفرینش اشیاى متضاد معلوم شد که ضدى براى او نیست و با قرین ساختن موجودات به یکدیگر روشن شد که قرین و همتایى ندارد»; (وَ بِمُضَادَّتِهِ بَیْنَ الاُْمُورِ عُرِفَ أَنْ لاَ ضِدَّ لَهُ، وَ بِمُقَارَنَتِهِ بَیْنَ الاَْشْیَاءِ عُرِفَ أَنْ لاَ قَرِینَ لَهُ).

تفسیر این سخن، آن است که دو موجود متضاد، به یقین هر دو محدود و داراى دو حالت مختلفند، در حالى که ذات خداوندى نه محدودیت دارد و نه چیزى بر او عارض مى شود; همچنین دو موجود قرین یکدیگر هر دو محدودند و داراى عوار مشابه، در حالى که ذات پاک او از هر نظر نامحدود و عارى از عوارض است.

امام(علیه السلام) به دنبال این سخن انگشت بر چند مصداق از امور متضاد گذارده، مى فرماید: «نور را ضد ظلمت، و رنگهاى روشن را ضد رنگهاى تیره و تار، و خشکى را ضد رطوبت و گرمى را ضد سردى قرار داد»; (ضَادَّ النُّورَ بِالظُّلْمَةِ، وَ الْوُضُوحَ بِالْبُهْمَةِ(6)، وَ الْجُمُودَ بِالْبَلَلِ، وَالْحَرُورَ بِالصَّرَدِ(7)).

بدیهى است این تضادّ فلسفه اى دارد و آن ایجاد تعادل و از میان بردن آثار سوء هر یک با دیگرى است. اگر آفتاب، پیوسته در قسمتى از کره زمین بتابد و بخش دیگرى پیوسته در ظلمت فرو رود حیات و زندگى، به زودى برچیده خواهد شد; آنچه در معرض تابش آفتاب است از شدّت حرارت مى سوزد و نابود مى شود و آنچه در ظلمت فرو رفته منجمد مى گردد و از میان مى رود: «(قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللهُ عَلَیْکُمُ اللَّیْلَ سَرْمَداً إِلى یَوْمِ الْقِیَامَةِ مَنْ إِلهٌ غَیْرُ اللهِ یَأْتِیکُمْ بِضِیَاء أَفَلاَ تَسْمَعُونَ)(8); بگو به من خبر دهید اگر خداوند شب را تا قیامت بر شما جاودان سازد آیا معبودى جز خدا مى تواند روشنایى براى شما بیاورد؟ آیا نمى شنوید؟»: «(قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ جَعَلَ اللهُ عَلَیْکُمُ النَّهَارَ سَرْمَداً إِلى یَوْمِ الْقِیَامَةِ مَنْ إِلهٌ غَیْرُ اللهِ یَأْتِیکُمْ بِلَیْل تَسْکُنُونَ فِیهِ أَفَلاَ تُبْصِرُونَ)(9); بگو به من خبر دهید اگر خداوند روز را تا قیامت بر شما جاودان کند کدام معبود غیر از خداست که شبى براى شما بیاورد تا در آن آرامش یابید؟ آیا نمى بینید؟»: «(وَمِنْ رَّحْمَتِهِ جَعَلَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ لِتَسْکُنُوا فِیهِ وَلِتَبْتَغُوا مِنْ فَضْلِهِ وَلَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ)(10); و از رحمت او است که براى شما شب و روز قرار داد تا هم در آن آرامش داشته باشید و هم براى بهره گیرى از فضل خدا تلاش کنید و شاید شکر نعمت او را به جا آورید».

در اینجا این سؤال مطرح است که ظلمت، امرى عدمى است و چیزى نیست که خداوند آن را آفریده باشد و یا به عنوان ضدّ در مقابل نور قرار گیرد. همین سؤال در آیه شریفه «(الْحَمْدُ للهِِ الَّذِى خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ)(11); ستایش مخصوص خداوندى که آسمانها و زمین را آفرید و ظلمتها و نورها را پدید آورد» نیز مطرح است.

ولى با توجه به این نکته که ظلمت شب و مانند آن ظلمت مطلق نیست تا عدمى باشد، بلکه ضعف شدید نور است، به همین دلیل شبانگاه هنگامى که ناگهان چراغها خاموش مى شود ما چیزى را مطلقاً نمى بینیم; ولى به تدریج که چشم ما به آن نور ضعیف درون ظلمت عادت مى کند اطراف خود را مشاهده مى کنیم، بنابراین ظلمت نیز مخلوقى از مخلوقات خداست که با نور متضادّ است.

جمله «وَ الْوُضُوحَ بِالْبُهْمَةِ» ممکن است اشاره به تفاوت رنگها باشد که فلسفه آن تمیز اشیا از یکدیگر است. «وضوح» اشاره به رنگهاى روشن و «بهمه» اشاره به رنگهاى تیره و تاریک است. یا اشاره به حالات نیمه روشن و نیمه تاریک در بین الطلوعین و بین الغروبین است «و الجُمُودَ بِالْبَلَلِ» اشاره به خشکى ها و دریاها و اشیاى جامد و مرطوب است که هر کدام فلسفه وجودى خاصّى دارد.

«وَ الْحَرُورَ بِالصَّرَدِ» اشاره به فصول سال، یا به طور کلى گرما و سرماست که هر کدام نقشى در حیات موجودات زنده و پرورش آنها دارد.

آن گاه در ادامه این سخن به چهار وصف دیگر اشاره کرده، مى فرماید: «اضداد را با هم ترکیب نمود و موجودات متباین را قرین هم ساخت، امورى را که از هم دور بودند به یکدیگر نزدیک کرد و آنها را که به یکدیگر نزدیک بودند از هم جدا ساخت»; (مُؤَلِّفٌ بَیْنَ مُتَعَادِیَاتِهَا، مُقَارِنٌ بَیْنَ مُتَبَایِنَاتِهَا، مُقَرِّبٌ بَیْنَ مُتَبَاعِدَاتِهَا، مُفَرِّقٌ بَیْنَ مُتَدَانِیَاتِهَا).

امام(علیه السلام) در این بیان اشاره به نکات بسیار مهمّى مى کند که خداوند در تدبیر جهان هستى به کار گرفته است. در بسیارى از موارد جمع بین ضدّین کرده، روح را که جوهرى است لطیف و ماوراى ماده با جسم خاکى پیوند داده و موجودات مختلف را در کنار یکدیگر قرار داده است، همان گونه که در ترکیب بدن انسان و جانوران و گیاهان دیده مى شود که ده ها فلز و شبه فلز در کنار هم قرار گرفته و ترکیبى بدیع به وجود آورده اند. جالب اینکه در میان دو ضدّ; مانند قطب مثبت و منفى الکتریسیته، جاذبه و کشش قرار داد، و در میان دو الکتریسیته یکسان; مانند دو مثبت یا دو منفى، دافعه قرار داده است. در میان جنس نر و ماده به طور طبیعى جاذبه و در میان دو هم جنس دافعه قرار داده است.

به این ترتیب امام(علیه السلام) به چهار بخش از موجودات جهان اشاره کرده است که بخشى از آنها متضادّند; مانند نور و ظلمت و روح و جسم، و بعضى متباینند; مانند انواع گیاهان و جانداران که در عین تباین تضادّى هم با یکدیگر ندارند. خداوند در میان همه اینها الفتى ایجاد کرد.

قسم سوم آنهایى هستند که از هم دورند و خداوند آنها را به یکدیگر نزدیک مى کند; مانند همسرانى از دو قوم جداى از یکدیگر که بر اثر عشق و محبّت به هم نزدیک مى شوند.

قسم چهارم امورى هستند که ذاتاً به یکدیگر نزدیکند; ولى خداوند در تدبیر جهان آنها را از هم دور مى سازد; مانند کرات منظومه شمسى که طبق نظریه معروف، روزى همه در کنار هم بودند اما خداوند آنها را از هم جدا کرد و منظومه شمسى را به وجود آورد. یا اینکه اجزاى ترکیبى و برگهاى گیاهان بعد از خشکیدن از یکدیگر جدا مى شوند و تبدیل به عناصر فعّالى براى پرورش درختان و گیاهان دیگر مى گردند، همچنین گاه قطعات ابر را از مناطق مختلف با فرمانى که به بادها مى دهد به هم پیوند مى زند و باران هاى حیات بخش نازل مى کند و به بادهاى دیگر فرمان مى دهد که آنها را از هم متلاشى کنند و به جاهاى دیگر بفرستند.

آرى! ربوبیّت و تدبیر او چنین اقتضا مى کند که گاه جمع بین ضدّین کند و گاه

متباینین را به یکدیگر نزدیک سازد; زمانى دورها را نزدیک و هنگامى نزدیکها را دور سازد.

نکته

چگونگى جمع ضدّین

گروهى معتقدند که جهان از جمع اضداد تشکیل شده و تضاد سبب تکامل است و به گفته بعضى از حکما «لَوْ لا التَّضادُ ما صَحَّ الْفَیْضُ عَنِ الْمَبْدَأَ الْجَوادِ; اگر تضاد نبود فیض از ناحیه پروردگار ادامه نمى یافت». بعضى جمله بالا را که در کلام امام(علیه السلام)آمده است (مُؤَلِّفٌ بَیْنَ مُتَعَادِیَاتِهَا، مُقَارِنٌ بَیْنَ مُتَبَایِنَاتِهَا...) نیز دلیل بر این مطلب گرفته اند.

طرفداران مکتب ماتریالیسم دیالکتیک یکى از اصول اساسى چهارگانه مکتب خود را نیز جمع ضدین مى شمردند و مى گویند: هر موجودى ضد خود را در دل خود پرورش مى دهد و با ظاهر شدن ضد موجود قبلى از بین مى رود و مثال به جوجه و تخم مرغ و امثال آن مى زنند و از آن نتیجه مى گیرند که جامعه سرمایه دارى به طور جبرى ضد خود را که جامعه سوسیالیستى و کمونیستى است در دل خود مى پروراند و با ظهور اینها سرمایه دارى نفى مى شود. بر این اساس مطالب واهى و سُستى را بنا نهاده اند که ضعف و ناتوانى آنها در عمل ظاهر و آشکار گردید و همان گونه که مشاهده کردیم دستگاه آنها برچیده شد.

البتّه باید توجه داشت که جمع بین ضدین (یا نقیضین) یک اصطلاح فلسفى دارد که مفهومش جمع در محل واحد از جمیع جهات است. به این معنا که مثلا شیئى واحد در آنِ واحد همه آن سفید و یا سیاه باشد البتّه محال است. یا یک لحظه معین در مکان واحد هم شب باشد و هم روز یا انسان معینى در زمان معینى هم زنده باشد و هم مرده. بدیهى است جمع بین ضدین یا نقیضین به این مفهوم غیر ممکن است.

ولى گاه منظور جمع عرفى است; مانند اینکه دو جسم سیاه و سفید در آنِ واحد در کنار هم قرار گیرند. یا در دو زمان متصل به هم، گاه جسمى سفید و گاه سیاه باشد. این معنا نه تنها محال نیست، بلکه بخش هاى عظیمى از جهان را در برگرفته است. با توجه به این نکته به اصل مسئله باز مى گردیم و مى گوییم: در جهانى که ما زندگى مى کنیم مدیر و مدبّر عالم، ذات پاک خداست که گاه نظام اضداد را گسترده است و همان گونه که در کلام امام(علیه السلام)آمده بود، نور و ظلمت حرارت و برودت خشکى و رطوبت را به هم آمیخته و نظام شب و روز و فصول سال و ابر و باران و آفتاب را مأمور کارهاى مهمى کرده است و گاه میان امثال دیده مى شود مثلا اعضاى پیکر یک انسان یا یک گیاه نه تنها تضادى ندارند، بلکه با یکدیگر هماهنگ اند.

به هر حال شک نیست که تضادها به گونه اى که گفته شد در بسیارى از مواقع مى توانند نقش مهمى در پیشرفت جامعه انسانى و تکامل موجودات داشته باشند; رقابتهاى سازنده در هر جامعه اى منشأ پیشرفت است و در میدان هاى مختلف سبب نیرومندى است حتى وجود شیطان در برابر مؤمنان موجب افزایش و قدرت ایمانى آنهاست.

1. «صَمَد» از ريشه «صمد» گاه به معناى بزرگى و گاه به معناى صلابت و استحکام و گاه به معناى پاک و منزه بودن آمده است و در اينجا به همين معناى اخير است.
2. «جول» و «جولان» به معناى گردش کردن به هر سو است و جولان فکر به معناى انديشيدن و فکر کردن است.
3. فاطر، آيه 15.
4. «ترفده» از ريشه «رفد» بر وزن «رفت» به معناى کمک کردن آمده است.
5. «تشعير» از «شعور» به معناى آگاهى يافتن و دانستن و در کارى، دقيق و باريک شدن است; ولى در اينجا; يعنى دانستن چيزى از طريق حواس.
6. «بهمة» به معناى سياهى، تيرگى و شب هاى تاريک ماه است و در جمله بالا به معناى تيرگى است. 
7. «صرد» به معناى سردى است. بعضى گفته اند: از واژه فارسى گرفته شده و تغيير شکل يافته است.
8. قصص، آيه 71.
9. قصص، آيه 72.
10. قصص، آيه 73.
11. انعام، آيه 1.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری