پیامبر اکرم (ص) : خانه های خویش را با تلاوت قرآن نورانی کنید.

احسن الحدیث

خطبه صد و نود و هفت، بخش دوم


وَ لَقَدْ قُبِضَ رَسُولُ اللّهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ ـ وَ إِنَّ رَأْسَهُ لَعَلَى صَدْرِی. وَ لَقَدْ سَالَتْ نَفْسُهُ فِی کَفِّی، فَأَمْرَرْتُهَا عَلَى وَجْهِی. وَ لَقَدْ وُلِّیتُ غُسْلَه ـ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ ـ وَالْمَلاَئِکَةُ أَعْوَانِی، فَضَجَّتِ الدَّارُ وَ الاَْفْنِیَةُ. مَلاٌَ یَهْبِطُ، وَ مَلاٌَ یَعْرُجُ، وَ مَا فَارَقَتْ سَمْعِی هَیْنَمَةٌ مِنْهُمْ. یُصَلُّونَ عَلَیْهِ حَتَّى وَارَیْنَاهُ فِی ضَرِیحِهِ. فَمَنْ ذَا أَحَقُّ بِهِ مِنِّی حَیًّا وَ مَیِّتاً؟ فَانْفُذُوا عَلَى بَصَائِرِکُمْ، وَلْتَصْدُقْ نِیَّاتُکُمْ فِی جِهَادِ عَدُوِّکُمْ. فَوَالَّذِی لاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ إِنِّی لَعَلَى جَادَّةِ الْحَقِّ، وَ إِنَّهُمْ لَعَلَى مَزَلَّةِ الْبَاطِلِ. أَقُولُ مَا تَسْمَعُونَ، وَ أَسْتَغْفِرُ اللّهَ لِی وَلَکُمْ.
رسول خدا (صلى الله عليه و آله) در حالى که سرش بر سينه ام قرار داشت، قبض روح شد، نفس او در دستم روان گشت. سپس آن را به چهره کشيدم. من عهده دار غسل او بودم، در حالى که فرشتگان مرا يارى مى کردند. (گويى) در و ديوار و صحن و خانه، به ضجّه درآمده بودند. گروهى (از فرشتگان) به زمين مى آمدند و گروهى به آسمان مى رفتند و گوش من از صداى آنان که آهسته بر آن حضرت نماز مى خواندند، خالى نمى شد ! تا زمانى که او را در قبر به خاک سپرديم. چه کسى به آن حضرت در حيات و مرگش از من سزاوارتر است؟، بنابراين با بينش خود حرکت کنيد و صدق نيّت خود را در جهاد با دشمن اثبات نماييد; زيرا به خدايى که معبودى جز او نيست قسم ياد مى کند که من در جاده حق قرار دارم و آنها (مخالفان من) در لغزشگاه باطل اند من سخنانم را آشکارا مى گويم و همگى مى شنويد (و به همه شما اتمام حجّت مى کنم) و براى خود و شما از درگاه خدا درخواست غفران و آمرزش دارم.

 

شرح و تفسیر

چه کسى از من سزاوارتر است

بعد از بیان رابطه نزدیک و خالصانه و مخلصانه امام(علیه السلام) با پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در حیات او، امام روابط نزدیک خود با آن حضرت، پس از وفات را یادآور مى شود و نشان مى دهد که احدى از مسلمانان چنین ارتباطى را با پیامبر اکرم نداشت، مى فرماید : «رسول خدا ـ صلى الله علیه و آله ـ در حالى که سرش بر سینه ام قرار داشت قبض روح شد و نفس او در دستم روان گشت، سپس آن را به چهره کشیدم»; (وَ لَقَدْ قُبِضَ رَسُولُ اللّهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ ـ وَ إِنَّ رَأْسَهُ لَعَلَى صَدْرِی. وَ لَقَدْ سَالَتْ نَفْسُهُ فِی کَفِّی، فَأَمْرَرْتُهَا عَلَى وَجْهِی).

تعبیر «إِنَّ رَأْسَهُ لَعَلَى صَدْرِی» ممکن است اشاره به این باشد که امیرمؤمنان على(علیه السلام) سر پیامبر را از زمین بلند کرد و در آن لحظه به سینه چسبانید که هم مایه آرامش پیامبر بود و هم سبب آرامش على(علیه السلام) و در این حال، نفس کشیدن هم آسان تر است. این احتمال نیز داده شده که سر پیامبر اکرم بر دامان على(علیه السلام) بود و على(علیه السلام) خم شد و سینه آن حضرت با سر پیامبر تماس داشت; ولى این احتمال با تعبیر «على صدرى» سازگار نیست. در اینکه منظور از «نفس» در جمله «سَالَتْ نَفْسُهُ» چیست؟ در میان شارحان و مترجمان نهج البلاغه گفت و گوى بسیارى است و این گفت و گوها بر محور دو تفسیر دور مى زند:

نخست اینکه منظور از نفس خون است که در بسیارى از عبارات فقها و ادبا به این معنا آمده; «نفس سائله» در کتب فقهى به معناى خون جهنده است و در اشعار عرب نیز به این معنا استعمال شده است و گفته اند: «پیامبر اکرم در آخرین ساعت عمر، مقدارى خون از حلق مبارکش بیرون آمد و از دهان بیرون ریخت و طبق این خطبه آن خون در کف دست مبارک على(علیه السلام) قرار گرفت و آن حضرت به عنوان تبرّک بر صورت خود مالید».(1)

تفسیر دیگر این که نفس همان روح مقدّس انسانى است که در قرآن مجید بارها به آن اشاره شده است: «(اللهُ یَتَوَفَّى الاَْنْفُسَ حِینَ مَوْتِهَا); خداوند روح انسان ها را در هنگام مرگ مى گیرد».(2) بنابراین مفهوم جمله این مى شود که روح مقدّس و پاک پیامبر به هنگام جدا شدن از بدن بر دست على(علیه السلام) قرار گرفت و آن حضرت آن را به صورت خود کشید.(3)

ولى در اینجا جمله اى که براى بسیارى از شارحان یا مترجمان مبهم مانده تعبیر «أَمْرَرْتُهَا عَلَى وَجْهِی» است; مى گویند: مگر روح چیزى است که بتوان آن را بر صورت مالید؟!

براى حل این اشکال مى توان گفت که «کفّ» مؤنّث است، زیرا اعضاى جفت بدن جنبه تأنیث دارد و اعضایى که یکى بیشتر نیست مذکر شمرده مى شود. شاعر عرب نیز مى گوید: «وَ کَفٍّ خَضیب زُیِّنَتْ بِبَنانى»، بنابراین معناى جمله این مى شود که دست من با روح مقدّس پیامبر تماس گرفت. سپس دست را به عنوان تبرّک به صورت کشیدم. به این ترتیب مشکل تفسیر جمله بالا حل مى شود.

سپس امام به سایر مراسم پیامبر اکرم از غسل و دفن پرداخته، مى فرماید : «من متصدّى غسل او بودم، در حالى که فرشتگان مرا یارى مى کردند. (گویى) در و دیوار و صحن و خانه به ضجّه درآمده بودند، گروهى (از فرشتگان) به زمین مى آمدند و گروهى به آسمان مى رفتند و گوش من از صداى آنان که آهسته بر آنان نماز مى خواندند، خالى نمى شد تا زمانى که او را در قبر به خاک سپردیم»; (وَ لَقَدْ وُلِّیتُ غُسْلَه ـ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ ـ وَالْمَلاَئِکَةُ أَعْوَانِی، فَضَجَّتِ الدَّارُ وَ الاَْفْنِیَةُ(4). مَلاٌَ یَهْبِطُ، وَ مَلاٌَ یَعْرُجُ، وَ مَا فَارَقَتْ سَمْعِی هَیْنَمَةٌ(5) مِنْهُمْ. یُصَلُّونَ عَلَیْهِ حَتَّى وَارَیْنَاهُ(6) فِی ضَرِیحِهِ).

جمله «وُلّیت غسله» ممکن است اشاره به این باشد که پیامبر اکرم مرا مسئول و متولّى این کار ساخته بود و یارى فرشتگان به منظور احترام و تعظیم و تکریم پیامبر اکرم بود. ضجّه و فریاد در و دیوار خانه ممکن است به معناى حقیقى آن باشد، همان گونه که در مورد تسبیح جمادات در تفسیر آیات تسبیح در قرآن مجید ذکر کرده اند و ممکن است به معناى مجازى باشد و اشاره باشد به فضاى غم و اندوه عظیمى که بر فضاى خانه پیامبر سایه افکنده بود. این احتمال نیز داده شده که در اینجا واژه ملائکه محذوف شده که جمله قرینه بر آن است بنابراین معناى جمله «فضجّت...» این مى شود فرشتگانى که در خانه حضور داشتند فریاد و ضجّه برآوردند; ولى این احتمال بعید به نظر مى رسید.

احتمال چهارمى نیز وجود دارد و آن این که مردمى که در اطراف خانه حضور داشتند فریاد مى کشیدند.

تعبیر به هبوط و عروج فرشتگان اشاره به این است که گروه گروه مى آمدند و بر آن حضرت نماز مى گزاردند و مى رفتند و در این میان گوش مبارک على(علیه السلام) بود که صداى آنها را به هنگام نماز و درود فرستادن بر آن حضرت درک مى کرد و این نماز و درود فرشتگان تا هنگام دفن ادامه داشت.

تعبیر به «ضریح» اشاره به شکافى است که در زمین براى دفن آن حضرت ایجاد کردند; زیرا «ضریح» در لغت به همین معناست، هر چند امروز ضریح به آن چیزى که روى قبر مى گذارند، اطلاق مى شود.

در روایات شیعه و اهل سنّت نیز آمده است : تنها متولّى غسل و دفن پیامبر، على(علیه السلام)بود از جمله مرحوم علامه مجلسى در بحارالانوار از کتاب الوصیه «شیخ عیسى ضریر» از امام کاظم(علیه السلام) چنین نقل مى کند: «قالَ رَسُولُ اللهِ یا عَلى! أَضَمِنْتَ دَیْنى تَقْضیهِ عَنِّى! قالَ نَعَمْ. قالَ اللّهُمَّ فَاشْهَدْ. ثُمَّ قالَ یا عَلى تَغْسِلْنى وَ لا یَغْسِلْنى غَیْرُکَ فَیَعْمى بَصَرَهُ... قالَ عَلى(علیه السلام)فَکَیْفَ أقْوى عَلَیْکَ وَحْدى؟ قالَ یَعْنیکَ جِبْرَئیلُ وَ میکائیلُ وَ إسْرافیلُ...; پیامبر اکرم فرمود: اى على! آیا تو ضمانت کردى که بدهى هاى مرا بپردازى؟ عرض کرد آرى! فرمود خدایا گواه باش! سپس فرمود: اى على! مرا غسل بده و غیر تو نباید مرا غسل دهد که نابینا خواهد شد... على(علیه السلام) عرض کرد چگونه من به تنهایى قادر بر این کار خواهم شد؟ فرمود: جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و... تو را یارى خواهند کرد».(7)

آن گاه امام(علیه السلام) به نتیجه گیرى از مجموع بحثهاى گذشته پرداخته و قرب خود را به پیامبر در حال حیات و وفات دلیل روشنى بر سزاوارتر بودن به امر خلافت مى شمرد و به دنبال آن، همگان را براى جهاد با دشمن بسیج مى کند و مى فرماید: «(با توجه به آنچه گفتم) چه کسى به آن حضرت در حیات و مرگش از من سزاوارتر است»; (فَمَنْ ذَا أَحَقُّ بِهِ مِنِّی حَیًّا وَ مَیِّتاً؟).

ممکن است سؤال شود که این امور چه ارتباطى به مسئله خلافت دارد؟ پاسخ این سؤال روشن است; مقصود على(علیه السلام) این است که اگر خلافت پیامبر ـ به فرض ـ منصوص نباشد باید به شایسته ترین و نزدیک ترین افراد سپرده شود. آیا کسى که همیشه تسلیم فرمان پیامبر بود و در همه غزوات اسلامى ایثار و فداکاریش فزون تر بود و کسى که زمزمه هاى غیب را مى شنید و هبوط و عروج فرشتگان را با چشم مى دید و مراسم خاصّ غسل و کفن و دفن پیامبر را طبق وصیت آن حضرت بر عهده داشت، آیا از همه شایسته تر نیست؟ علم و آگاهى از یک سو، فداکارى بى نظیر از سوى دیگر، قرب به رسول الله از سوى سوم و وصیت به غسل و کفن و دفن از سوى چهارم، همه اینها امتیازاتى است که هر گاه در کفه ترازو گذارده شود، بر همه چیز ترجیح پیدا مى کند.

سپس حضرت نتیجه گیرى دیگرى کرده، مى فرماید: «بنابراین با بینش خود حرکت کنید و صدق نیّت خود را در جهاد با دشمن اثبات نمایید، زیرا به خدایى که معبودى جز او نیست سوگند که من در جاده حق قرار دارم و آنها (مخالفان من) در لغزشگاه باطل اند»; (فَانْفُذُوا عَلَى بَصَائِرِکُمْ، وَلْتَصْدُقْ نِیَّاتُکُمْ فِی جِهَادِ عَدُوِّکُمْ. فَوَالَّذِی لاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ إِنِّی لَعَلَى جَادَّةِ الْحَقِّ، وَ إِنَّهُمْ لَعَلَى مَزَلَّةِ(8) الْبَاطِلِ).

امام در واقع منطق منظّمى را که به صورت علّت و معلول هاى زنجیره اى است در این خطبه دنبال کرده است; نخست قرب و فداکارى خود را به پیامبر در حال حیات و نزدیکى خود را بعد از وفات به آن حضرت ثابت کرده و به دنبال آن شایستگى خویش را براى احراز مقام خلافت، از همه بیشتر مى شمرد. سپس به نتیجه گیرى نهایى پرداخته، همه را دعوت به جهاد با دشمن مى کند که منظور در اینجا مبارزه با معاویه و لشکریانش اوست و به آنها اطمینان خاطر مى دهد که راه حق همین است.(9)

تعبیر به «جادَةِ الْحَقِّ وَ مَزَلَّةِ الْباطِلِ» تعبیر جالب و حساب شده اى است، زیرا حق همچون جاده مستقیم و روشنى است که انسان را به مقصد مى رساند; ولى باطل، جاده نیست، بلکه لغزشگاه و پرتگاه است.

سرانجام امام(علیه السلام) خطبه را با دو جمله دیگر پایان مى دهد، مى فرماید : «من سخنانم را آشکارا مى گویم و همگى مى شنوید (و به همه شما اتمام حجّت مى کنم) و براى خود و شما از درگاه خدا درخواست غفران و آمرزش دارم»; (أَقُولُ مَا تَسْمَعُونَ، وَ أَسْتَغْفِرُ اللّهَ لِی وَلَکُمْ!).

امام(علیه السلام) با این جمله با مردم اتمام حجت مى کند و بر عمل کردن به دستوراتش تأکید مىورزد و براى حسن ختام از خداوند براى همه طلب آمرزش مى کند تا اگر یارانش مرتکب خطاهایى شده باشند مشمول عنایت الهى شوند.

حوادث دردناک هنگام رحلت پیامبر (صلى الله علیه وآله) و بعد از آن

امام(علیه السلام) در خطبه بالا اشاره به حادثه ناگوار رحلت پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و ضجه فرشتگان مى کند که حاکى از عظمت این مصیبت عظماست.

این حادثه هنگامى دردناک تر مى شود که حوادث ناگوار دیگرى را که مقارن و همراه آن یا بعد از آن واقع شد، مورد بررسى قرار دهیم که عمق فاجعه را بیشتر مى کند.

جمعى از شارحان نهج البلاغه در اینجا به ذکر بخشى از این حوادث پرداخته اند; ولى ما بهتر آن دیدیم که عناین قلم را به دست «شهرستانى» دانشمند معروف و متعصب اهل سنّت، از علماى قرن ششم در کتاب ملل و نحل بسپاریم.

او اشاره به ده اختلاف مهم مى کند که هر کدام براى جهان مصائبى به بار آورد، هر چند مى کوشد آن را با اجتهاد اصحاب توجیه کند; ولى بدیهى است اعمال خلاف انجام شده به قدرى آشکار است که توجیه آن با مسئله اجتهاد یا اشتباه غیر قابل قبول است.

نخستین اختلاف را نزاعى مى داند که در بیمارى آخر عمر پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) واقع شد. او از صحیح بخارى از «ابن عباس» نقل مى کند هنگامى که بیمارى پیغمبر(صلى الله علیه وآله) که در آن بدرود حیات گفت، شدید شد، فرمود : «ایتُونى بِدَواةِ وَ قِرْطاس أکْتُبُ لَکُمْ کِتاباً لا تَضِلُّوا بَعْدى; دوات و کاغذى بیاورید براى شما نامه اى بنویسم تا با عمل کردن به آن بعد از من گمراه نشوید».

عمر گفت : «بیمارى بر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) غلبه کرده (و آنچه مى گوید از هوش و حواس کافى سرچشمه نمى گیرد)، کتاب خدا ما را کافى است».

در این هنگام سر و صداى زیادى در میان اصحاب بلند شد، پیغمبر فرمود : «قُومُوا عَنّى لا یَنْبَغى عِنْدى التَّنازُعُ; از نزد من برخیزید و بروید، نزاع نزد من سزاوار نیست».

ابن عباس بعد از نقل این حدیث افزود: «الرَّزِیَّةُ کُلُّ الرَّزِیَّهِ ما حالَ بَیْنَنا وَ بَیْنَ کِتابِ رَسُولِ اللهِ; مصیبت بزرگ این بود که میان ما و نامه پیامبر جدایى افکندند».(10)

سپس به اختلاف دوم در همان بیمارى پیغمبر(صلى الله علیه وآله) اشاره مى کند که فرمود: «جَهِّزُوا جیشَ أُسامَةِ لَعَنَ اللهُ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهُ; لشکر اسامه را آماده کنید و همراه آن بروید، لعنت خدا بر کسى که از آن تخلف کند».

در این هنگام جمعى گفتند امتثال امر پیغمبر بر ما واجب است و اسامة در خارج مدینه آماده حرکت (به سوى شام براى مبارزه با فتنه شامیان) است. عده دیگرى گفتند: بیمارى پیغمبر(صلى الله علیه وآله) شدید است، قلوب ما اجازه جدایى از او را نمى دهد، باید صبر کنیم ببینیم کار به کجا مى کشد.

اختلاف سوم نیز هنگام رحلت پیغمبر اتفاق افتاد. عمر بن خطاب گفت: «مَنْ قالَ أَنَّ مُحَمّداً قَدْ ماتَ قَتَلْتُهُ بِسَیْفی هذا وَ إِنَّما رُفِعَ إلَى السَّماءِ کَما رُفِعَ عیسى(علیه السلام); هر کس بگوید محمد از دنیا رفته، من او را با این شمشمیر به قتل مى رسانم، خدا او را به آسمان برد، همان گونه که عیسى(علیه السلام) را برد».

ابوبکر (گفتار او را شکست و) گفت: هر کس محمّد(صلى الله علیه وآله) را پرستش مى کرد، محمد(صلى الله علیه وآله)از دنیا دیده فرو بست و هر کس خداى محمّد را پرستش مى کند او نمرده و نخواهد مرد، سپس این آیه را تلاوت کرد: «(وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ...); محمّد فقط فرستاده خداست و پیش از او فرستادگان دیگرى نیز بودند آیا اگر او بمیرد و یا کشته شود شما به عقب (به دوران جاهلیّت و کفر) باز مى گردید...».(11)

در این هنگام مردم گفتار او را پذیرفتند، و عمر گفت: گویا تاکنون آیه اى را که ابوبکر تلاوت کرد، نشنیده بودم.(12)

اختلاف چهارم در مورد محل دفن پیامبر بود، مهاجران مکّه مى خواستند جسد حضرت را به مکّه ببرند، چون زادگاه او بود و انصار مدینه مى خواستند در مدینه دفن شود، چون دارالهجرة بود. گروهى علاقه داشتند حضرت را به بیت المقدس ببرند که محل دفن انبیاست. سپس همگى اتفاق بر این کردند که در مدینه دفن شود چون روایتى از آن حضرت بود که «اَلاَْنْبِیاءُ یُدْفَنُونَ حَیْثُ یَمُوتُونَ; پیامبران در همانجا که از دنیا مى روند باید دفن شوند».(13)

پنجمین اختلاف در مسئله امامت بروز کرد که به گفته همین دانشمند مهم ترین اختلاف بین امت، اختلاف در امامت وخلافت بود: «إِذْ ما سَلَّ سیفٌ فِی الاِْسْلامِ عَلى قاعِدَة دینیة مِثْلَ ما سَلَّ عَلَى الاِْمامَةِ فی کُلِّ زَمان; زیرا در هیچ برنامه دینى شمشیرى همچون شمشیرى که در امامت و خلافت در هر زمان کشیده شد، کشیده نشد».

سپس داستان سقیفه بنى ساعده و اختلافاتى را که در آن روى داد و سرانجام با ابوبکر بیعت کردند، نقل مى کند.

ششمین اختلاف را به امر فدک اختصاص مى دهد و اشاره به سخن فاطمه زهرا(علیها السلام)مى کند که آن را به عنوان هبه پیامبر و یا لااقل ارث پیامبر مطالبه مى فرمود; ولى ابوبکر با روایت (مجعول): «نَحْنُ مَعاشِرَ الاَْنْبِیاءِ لا نُوَرِّثْ، ما تَرَکْناهُ صَدَقَةٌ; ما پیامبران چیزى را به ارث نمى گذاریم و هر چه را از ما بماند صدقه در راه خداست»، با وى مخالفت مىورزیدند.

آنگاه به هفتمین اختلاف درباره مانعان زکات که بعضى آنها را کافر مى دانستند و بعضى غیر کافر و اختلاف هشتم که تصریح ابوبکر به خلافت عمر در وقت وفاتش بود، مى کند که گروهى از مردم به او گفتند: «وَلَّیْتَ عَلَیْنا فظّاً غَلیظاً; شخص خشنى را بر ما گماشتى»; ولى گروهى او را پذیرا شدند.

نهمین اختلاف در امر شوراى شش نفره عمر بود که براى تعیین خلیفه بعد از خودش ترتیب داده بود و دهمین اختلاف در زمان امیرمؤمنان على(علیه السلام) رخ داد که بعد از اتفاق عموم مسلمین نسبت به خلافت و بیعت با آن حضرت روى داد، طلحه و زبیر و عایشه شعله جنگ جمل را برافروختند و معاویه جنگ صفین و خوارج جنگ نهروان را.(14)

1. شرح نهج البلاغه ابن ميثم و ابن ابى الحديد و فى ظلال (ذيل خطبه مورد بحث).
2. زمر، آيه 42 .
3. منهاج البراعه محقق خويى و بهج الصباغه محقق تسترى (ذيل خطبه مورد بحث).
4. «افنيه» جمع «فناء» بر وزن «غناء» به معناى صحن خانه و جوانب آن است.
5. «هينمه» به معناى صداى آهسته است.
6. «و ارينا» از ريشه «موارات»
 و از ريشه «ورى» بر وزن «نَفْى» به معناى پوشاندن و پنهان ساختن گرفته شده و در اينجا به معناى دفن کردن است.
7. بحارالانوار، جلد 22، صفحه 492 .
8. «مزلّة» از ريشه «زلل» بر وزن «ضرر» به معناى لغزش گرفته شده، اسم مکان و به معناى لغزشگاه خطرناک است.
9. مرحوم علامه شوشترى در شرح نهج البلاغه خود (جلد 4، صفحه 88) مى نويسد: اين خطبه 
از خطبه هايى است که مطابق نقل نصر بن مزاحم در کتاب صفّين، اميرمؤمنان على(عليه السلام)آن را در صفّين ايراد کرد.
10. صحيح بخارى، کتاب العلم، حديث 114 و کتاب المرضى، حديث 5669 .
11. آل عمران، آيه 144 .
12. از تاريخ طبرى استفاده مى شود که هنگام وفات رسول خدا(صلى الله عليه وآله)
 ابوبکر در «سُخ» يکى از آباديهاى اطراف مدينه بود، هنگامى که پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) از دنيا رفت
 عمر برخاست و گفت: گروهى از منافقان گمان مى کنند پيامبر مرده است به خدا سوگند او نمرده و به سوى پروردگارش
 رفته است، همان گونه که موسى بن عمران چهل شب رفت و سپس بازگشت (پيامبر هم باز مى گردد) ابوبکر با خبر شد
 و به خانه پيامبر اکرم رفت و از رحلت او آگاه شد و به مسجد بازگشت، عمر همچنان براى مردم سخن مى گفت او رشته
 سخن را به دست گرفت و گفتارى را که در بالا ذکر کرديم بيان نمود (تاريخ طبرى، جلد 2، صفحه 442 حوادث سنه 11).
بعضى معتقدند هدف عمر از
 اين گفت و گوها اين بود که مردم را مشغول کند تا ابوبکر خود را در ميان جمع حاضر کند و مسئله خلافت را سامان دهد.
13. در منابع حديث اهل بيت 
آمده است که على(عليه السلام) فرمود: شريف ترين موضع همان موضعى است که خداوند پيامبرش را در آنجا قبض روح 
کرده، و به همين دليل آن حضرت در همان خانه خودش دفن شد. (کامل بهايى، جلد 1، صفحه 285، تأليف عماد الدين طبرى).
14. ملل و نحل شهرستانى، صفحه 16-19، چاپ دارالفکر بيروت، (با تلخيص).

 
محتوای بیشتر در این بخش: « خطبه صد و نود و پنج، بخش سوم

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری