احسن الحدیث

نقش قلم در حیات انسان ها

شرح آیات 1 تا 7 سوره مبارکه القلم

1ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ

2ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِمَجْنُون

3وَ إِنَّ لَکَ لاَ َجْراً غَیْرَ مَمْنُون

4وَ إِنَّکَ لَعَلى خُلُق عَظِیم

5فَسَتُبْصِرُ وَ یُبْصِرُونَ

6بِأَیِّکُمُ الْمَفْتُونُ

7إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ

 

ترجمه:

به نام خداوند بخشنده بخشایشگر

1 ـ ن، سوگند به قلم و آنچه مى نویسند.

2 ـ که به نعمت پروردگارت تو مجنون نیستى.

3 ـ و براى تو پاداشى عظیم و همیشگى است!

4 ـ و تو اخلاق عظیم و برجسته اى دارى.

5 ـ و به زودى تو مى بینى و آنان نیز مى بینند.

6 ـ که کدام یک از شما مجنونید!

7 ـ پروردگارت بهتر از هر کس مى داند چه کسى از راه او گمراه شده، و هدایت یافتگان را نیز بهتر مى شناسد.

 
تفسیر:

عجب اخلاق برجسته اى دارى!

این سوره، تنها سوره اى است که با حرف مقطع «ن» آغاز شده است، مى فرماید: (ن).

درباره تفسیر حروف مقطعه، بارها مخصوصاً در آغاز سوره «بقره»، «آل عمران» و «اعراف» (جلد 1 ـ 2 ـ 6) بحث کرده ایم، چیزى که در اینجا باید بیفزائیم این است که: بعضى در اینجا «ن» را مخفف کلمه «رحمان» و اشاره به آن دانسته اند.

بعضى آن را به معنى «لوح» یا به معنى «دوات» و یا «نهرى» در بهشت تفسیر کرده اند، ولى هیچ یک از این تفسیرها قرینه و شاهد روشنى ندارد.

بنابراین، تفسیر این حرف مقطع، از تفسیر کل حروف مقطعه که در بالا اشاره کردیم جدا نیست.

سپس، به دو موضوع از مهم ترین مسائل زندگى بشر، سوگند یاد کرده، مى افزاید: «سوگند به قلم و آنچه را با قلم مى نویسند» (وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ).

چه سوگند عجیبى؟ در واقع، آنچه در اینجا به آن سوگند یاد شده است، ظاهراً موضوع کوچکى است: یک قطعه نى، و یا چیزى شبیه به آن، و کمى ماده سیاه رنگ، و سپس سطورى که بر صفحه کاغذ ناچیز رقم زده مى شود.

اما، در واقع این همان چیزى است که، سرچشمه پیدایش تمام تمدن هاى انسانى، و پیشرفت و تکامل علوم، و بیدارى اندیشه ها و افکار، و شکل گرفتن مذهب ها، و سرچشمه هدایت و آگاهى بشر است، تا آنجا که دوران زندگى بشر را، به دو دوران تقسیم مى کند: «دوران تاریخ» و «دوران قبل از تاریخ».

دوران تاریخ بشر، از زمانى شروع مى شود که، «خط» اختراع شد، و انسان توانست ماجراى زندگى خود را بر صفحات نقش کند، و یا به تعبیر دیگر، دورانى است که انسان دست به قلم گردید، و از او «ما یَسْطُرُونَ» یادگار ماند.

عظمت این سوگند، هنگامى آشکارتر مى شود که، توجه داشته باشیم آن روزى که این آیات نازل گشت، نویسنده و ارباب قلمى در محیط «مکّه» وجود نداشت، و اگر کسانى مختصر سواد خواندن و نوشتن را داشتند، تعداد آنها در کل سرزمین «مکّه» که مرکز عبادى، سیاسى و اقتصادى «حجاز» بود، به بیست نفر نمى رسید.

آرى، سوگند به قلم یاد کردن، در چنان محیطى، عظمت خاصى دارد.

و جالب این که: در نخستین آیاتى که در «جبل النور» و غار «حرا» بر قلب پاک پیامبر(صلى الله علیه وآله) نازل شد نیز، به مقام والاى قلم اشاره شده، آنجا که مى فرماید: اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ *خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ عَلَق *اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الاْ َکْرَمُ *الَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ *عَلَّمَ الاِْنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ:

«بخوان به نام پروردگارت که مخلوقات را آفرید * و انسان را از خون بسته اى ایجاد کرد * بخوان به نام پروردگار بزرگت * هم او که انسان را به وسیله قلم تعلیم داد * و آنچه را نمى دانست به او آموخت».(1)

و از همه جالب تر این که: همه این سخنان، از زبان کسى تراوش مى کند که، خودش درس نخوانده بود، و هرگز به مکتب نرفت و خط ننوشت، و این هم دلیل بر آن است که: چیزى جز وحى آسمانى نیست.

بعضى از مفسران، «قلم» را در اینجا به قلمى تفسیر کرده اند که، فرشتگان بزرگ خدا وحى آسمانى را با آن مى نویسند، و یا نامه اعمال آدمیان را با آن رقم مى زنند، ولى مسلّماً آیه، مفهوم گسترده اى دارد که، این تفسیر بیان یکى از مصداق هاى آن است، همان گونه که «ما یَسْطُرُون» نیز مفهوم وسیعى دارد، و تمام آنچه را در طریق هدایت، تکامل فکرى، اخلاقى و عملى بشر، به رشته تحریر مى آورند، شامل مى شود و منحصر به وحى آسمانى یا اعمال انسان ها نیست.(2)

* * *

آنگاه، به چیزى که براى آن سوگند یاد شده پرداخته، مى فرماید: «به برکت نعمت پروردگارت تو مجنون نیستى» (ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِمَجْنُون).

آنها که این نسبت ناروا را به تو مى دهند، کوردلانى هستند که این همه نعمت الهى را درباره تو نمى نگرند، نعمت عقل و درایت سرشار، نعمت امانت، صدق و راستى و نعمت علم و دانش آشکار، و نبوت و مقام عصمت.

دیوانه آنها هستند که، مظهر عقل کل را متهم به جنون مى کنند، و رهبر و راهنماى انسان ها را با این نسبت ناروا، از خود دور مى سازند.

* * *

و به دنبال آن مى افزاید: «براى تو اجر عظیم و همیشگى است» (وَ إِنَّ لَکَلاَ َجْراً غَیْرَ مَمْنُون).

چرا چنین پاداشى نداشته باشى؟ در حالى که، در برابر این تهمت هاى زشت و ناروا استقامت مى کنى، و براى آنها آرزوى هدایت و نجات دارى، و هرگز از تلاش و کوشش در این راه خسته نمى شوى.

«مَمْنُون» از ماده «منّ» به معنى «قطع» آمده است، یعنى اجر و پاداشى که هرگز قطع نمى شود، و دائماً باقى است.

بعضى گفته اند: ریشه این معنى، از «منت» گرفته شده; زیرا منت باعث قطع نعمت است.

بعضى نیز گفته اند: منظور از «غَیْرَ مَمْنُون» این است که: خداوند در مقابل این اجر عظیم، هرگز بر تو منت نمى گذارد، ولى تفسیر اول مناسب تر است.

* * *

آیه بعد، در توصیف دیگرى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى گوید: «تو صاحب اخلاق عظیم و برجسته اى هستى» (وَ إِنَّکَ لَعَلى خُلُق عَظِیم).

اخلاقى که، عقل در آن حیران است، لطف و محبتى بى نظیر، صفا و صمیمیتى بى مانند، صبر و استقامت و تحمل و حوصله اى توصیف ناپذیر.

اگر مردم را به بندگى خدا دعوت مى کنى، تو خود بیش از همه عبادت مى نمائى، و اگر از کار بد بازمى دارى، تو قبل از همه خوددارى مى کنى، آزارت مى کنند و تو اندرز مى دهى، ناسزایت مى گویند و براى آنها دعا مى کنى، بر بدنت سنگ مى زنند و خاکستر داغ بر سرت مى ریزند و تو براى هدایت آنها دست به درگاه خدا برمى دارى.

آرى، تو کانون محبت، عواطف و سرچشمه رحمتى.

«خُلُق» از ماده «خلقت» به معنى صفاتى است که از انسان جدا نمى شود، و همچون خلقت و آفرینش انسان مى گردد.

بعضى از مفسران، خلق عظیم پیامبر(صلى الله علیه وآله) را به «صبر در راه حق، گستردگى بذل و بخشش، تدبیر امور، رفق و مدارا، و تحمل سختى ها در مسیر دعوت به سوى خدا، عفو و گذشت، و جهاد در راه پروردگار، و ترک حسد و حرص» تفسیر کرده اند، گر چه همه این صفات در پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود، ولى «خُلُق عظیم» او، منحصر به اینها نبود.

در بعضى از تفاسیر نیز، «خُلُق عظیم» به «قرآن» یا «آئین اسلام» تفسیر شده است که، مى تواند از مصادیق مفهوم وسیع فوق باشد، به هر حال، وجود این «خُلُق عظیم» در پیامبر(صلى الله علیه وآله)، دلیل بارزى بر عقل و درایت آن حضرت و نفى نسبت هاى دشمنان بود.

* * *

و به دنبال آن مى افزاید: «به زودى تو مى بینى و آنها نیز مى بینند» (فَسَتُبْصِرُ وَ یُبْصِرُونَ).

* * *

«که کدام یک از شما مجنون هستید»؟! (بِأَیِّکُمُ الْمَفْتُونُ).(3)

«مَفْتُون» اسم مفعول از «فتنه»، به معنى ابتلاء، و در اینجا، به معنى ابتلاى به جنون است.

آرى، آنها امروز این نسبت ناروا را به تو مى دهند تا بندگان خدا را از تو دور کنند، ولى، مردم عقل و شعور دارند، تدریجاً به تعلیمات و سخنان تو آگاهى مى یابند، آنگاه، این مسأله روشن مى شود که، این تعلیمات برجسته از سوى خداوند بزرگ، بر قلب پاک و نورانى تو نازل شده، و خداوند سهم عظیمى از عقل و علم به تو بخشیده.

حرکت ها و موضعگیرى هاى تو در آینده، و پیشرفت و نفوذ سریع اسلام در سایه آن نیز، نشان خواهد داد که، تو منبع بزرگ عقل و درایتى، دیوانه، خفاشانى هستند که با نور این آفتاب به ستیز برخاستند.

و البته، در قیامت این حقایق باز هم روشن تر و آشکارتر خواهد شد.

* * *

باز براى تأکید بیشتر مى فرماید: «پروردگار تو به کسى که از طریق او گمراه شده آگاه تر است، و او هدایت یافتگان را بهتر مى شناسند» (إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ).

چرا که راه، راه او است، و او بهتر از هر کس راه خود را مى شناسد، و به این ترتیب، به پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) اطمینان بیشتر مى دهد که، او در مسیر هدایت و دشمنانش در مسیر ضلالتند.

در حدیث مستندى آمده است: هنگامى که «قریش» دیدند پیامبر، على(علیه السلام)را بر دیگران مقدم مى شمرد و بزرگ مى دارد، به مذمت على(علیه السلام) پرداخته گفتند: محمّد مفتون او شده است، اینجا بود که خداوند ن و القلم را نازل کرد، و به آن سوگند یاد نمود که: اى محمّد(صلى الله علیه وآله) تو مفتون و مجنون نیستى ـ تا آنجا که فرمود: ـ خداوند مى داند و مى شناسد کسانى را که گمراه شده اند، اشاره به جماعت «قریش» که این سخنان را مى گفتند، و خداوند هدایت یافتگان را بهتر مى شناسد، اشاره به على(علیه السلام).(4)

* * *

نکته ها:

1 ـ نقش قلم در حیات انسان ها

از مهم ترین رویدادهاى زندگى بشر ـ چنان که قبلاً نیز اشاره کردیم ـ پیدایش «خط»، و راه افتادن قلم بر صفحه کاغذها یا سنگ ها بود، و همان بود که دوران تاریخ را، از ما قبل از تاریخ جدا کرد.

گردش نیش قلم بر صفحه کاغذ، سرنوشت بشر را رقم مى زند، لذا پیروزى و شکست جوامع انسانى به نوک قلم ها بسته است.

«قلم»، حافظ علوم و دانش ها، پاسدار افکار اندیشمندان، حلقه اتصال فکرى علماء، و پل ارتباطى گذشته و آینده بشر است، و حتى ارتباط آسمان و زمین نیز، از طریق لوح و قلم حاصل شده است!

«قلم»، انسان هائى را که جدا از هم، از نظر زمان و مکان، زندگى مى کنند به یکدیگر پیوند مى دهد، گوئى، همه متفکران بشر را در تمام طول تاریخ، و در تمام صفحه روى زمین، در یک کتابخانه بزرگ جمع مى بینى!

«قلم»، رازدار بشر، خزانه دار علوم، و جمع آورى کننده تجربیات قرون و اعصار است، و اگر قرآن به آن سوگند یاد مى کند به همین دلیل است; زیرا همیشه سوگند به یک امر بسیار عظیم و پرارزش یاد مى شود.

و البته «قلم»، وسیله اى است براى «ما یَسْطُرُون» و نوشته ها، که قرآن به هر دو سوگند یاد کرده است، هم به «ابزار» و هم به «محصول» ابزار.

در بعضى از روایات آمده است: إِنَّ أَوَّلَ ما خَلَقَ اللّهُ الْقَلَمَ: «نخستین چیزى را که خدا آفرید قلم بود».

این حدیث را محدثان شیعه، از امام صادق(علیه السلام) نقل کرده اند،(5) و در کتب اهل سنت به عنوان یک خبر معروف نیز آمده است.(6)

و در حدیث دیگرى آمده: أَوَّلُ ما خَلَقَ اللّهُ تَعالى جَوْهَرَةٌ: «نخستین چیزى را که خدا آفرید گوهرى بود».(7)

و در بعضى از اخبار مى خوانیم: إِنَّ أَوَّلَ ما خَلَقَ اللّهُ الْعَقْلَ: «نخستین چیزى را که خدا آفرید عقل و خرد بود».(8)

توجه به پیوند ویژه اى که در میان «گوهر»، «قلم» و «عقل» است، مفهوم «اول بودن» همه آنها را روشن مى کند.

در ذیل حدیثى که در بالا، از امام صادق(علیه السلام) نقل کردیم ملاحظه مى شود: خداوند بعد از آفرینش قلم، به او فرمود: بنویس! و او آنچه را بوده و خواهد بود، تا روز قیامت نوشت!

گر چه، قلم در این روایت اشاره به قلم تقدیر، قضا و قدر است، ولى هر چه هست، نقش قلم را در سرنوشت بشر و مقدّرات او روشن مى سازد.

پیشوایان اسلام، در احادیث متعددى، به یاران خود تأکید مى کردند: به حافظه خود قناعت نکنند، و احادیث اسلامى و علوم الهى را به رشته تحریر درآورند، و براى آیندگان به یادگار بگذارند.(9)

بعضى از دانشمندان گفته اند: أَلْبَیانُ بَیانانْ: بَیانُ اللِّسانِ، وَ بَیانُ الْبَنانِ وَ بَیانُ اللِّسانِ تَدْرُسُهُ الاْ َعْوامُ، وَ بَیانُ الاْ َقْلامِ باق عَلى مَرِّ الاْ َیّامِ!:

«بیان دو گونه است: بیان زبان، و بیان قلم، بیان زبان را گذشت زمان کهنه مى سازد و از بین مى رود، ولى بیان قلم ها تا ابد باقى است»!(10)

و نیز گفته اند: إِنَّ قَوامَ أُمُورِ الدِّیْنِ وَ الدُّنْیا بِشَیْئَیْنِ القَلَمِ وَ السَّیْفِ وَ السَّیْفُ تَحْتُ الْقَلَمِ: «پایه امور دین و دنیا بر دو چیز است: قلم و شمشیر و شمشیر زیر پوشش قلم قرار دارد»!(11)

همین معنى را بعضى از شعراى عرب چنین به نظم آورده:

کَذا قَضَى اللّهُ لِلاْ َقْلامِ مُذْ بُرِیَتْ *** إِنَّ السُّیُوفَ لَها مُذْ أَرْهَفَتْ خَدَمٌ!

«خداوند این گونه براى قلم از آن روز که تراشیده شد، مقدّر کرده است که شمشیرهاى تیز خدمتگزار آن باشند»! (این تعبیر اشاره لطیفى است به تراشیدن قلم به وسیله چاقو، و قرار گرفتن تیغ هاى تیز در خدمت قلم از آغاز کار).(12)

شاعر دیگرى با استناد به آیات مورد بحث، در این زمینه مى گوید:

إِذا أَقْسَمَ الاْ َبْطالُ یَوْماً بِسَیْفِهِمْ *** وَ عَدُّوهُ مِمّا یَجْلِبُ الْمَجْدَ وَ الْکَرَمَ

کَفى قَلَمُ الْکُتّابِ فَخْراً وَ رَفْعَةً *** مَدَى الدَّهْرِ أَنَّ اللّهَ أَقْسَمَ بِالْقَلَمِ!

«آن روز که جنگجویان قهرمان، به شمشیرهاى خود سوگند یاد کنند.

و آن را اسباب بزرگى و افتخار بشمرند.

براى قلمِ نویسندگان، همین افتخار و سربلندى در تمام دوران جهان بس که، خداوند سوگند به قلم یاد کرده است (و نه به شمشیر)».(13)

و راستى چنین است; چرا که پیروزى هاى نظامى، اگر از ناحیه فرهنگ نیرومندى تضمین نگردد، هرگز پایدار نخواهد بود، مغول ها در تاریخ ایران بزرگترین پیروزى را کسب کردند، ولى چون ملت بى فرهنگى بودند، به زودى در فرهنگ اسلام و ایران حل شدند، و مسیر خود را تغییر دادند.

گر چه، این بحث بسیار دامنه دار است، ولى براى این که از روش تفسیرى خارج نشویم، سخن را با حدیث بسیار پرمعنائى از پیغمبر اسلام(صلى الله علیه وآله) در این زمینه پایان مى دهیم:

ثَلاثٌ تَخْرِقُ الْحُجُبَ، وَ تَنْتَهِى إِلى ما بَیْنَ یَدَىِ اللّهِ:

صَرِیْرُ أَقْلامِ الْعُلَماءَ، وَ وَطْىُ أَقْدامِ الْمُجاهِدِیْنَ، وَ صَوْتُ مَغازِلِ الْمُحَصَناتِ:

«سه صدا است که حجاب ها را پاره مى کند و به پیشگاه با عظمت خدا مى رسد: صداى گردش قلم هاى دانشمندان به هنگام نوشتن، صداى قدم هاى مجاهدان در میدان جهاد، و صداى چرخ نخ ریسى زنان پاکدامن»!(14)

البته، تمام آنچه گفته شد، درباره قلم هائى است که در مسیر حق و عدالت، و در صراط مستقیم، گردش مى کند، اما قلم هاى مسموم و گمراه کننده، بزرگترین بلا، و عظیم ترین خطر براى جوامع انسانى محسوب مى شود.

* * *

2 ـ نمونه اى از اخلاق پیامبر(صلى الله علیه وآله)

پیروزى پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)، هر چند با تأئید و امداد الهى بود، ولى عوامل زیادى از نظر ظاهر داشت، که یکى از مهم ترین آنها جاذبه اخلاقى پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود.

آن چنان صفات عالى انسانى و مکارم اخلاق در او جمع بود، که دشمنان سرسخت را تحت تأثیر قرار مى داد، به تسلیم وادار مى کرد، و دوستان را سخت مجذوب مى ساخت.

بلکه، اگر این را معجزه اخلاقى پیامبر(صلى الله علیه وآله) بنامیم، اغراق نگفته ایم، چنان که نمونه اى از این معجزءه اخلاقى در فتح «مکّه» نمایان گشت: هنگامى که مشرکان خونخوار و جنایت پیشه، که سالیان دراز هر چه در توان داشتند بر ضد اسلام و شخص پیامبر(صلى الله علیه وآله) به کار گرفتند، در چنگال مسلمین گرفتار شدند، پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بر خلاف تمام محاسبات دوستان و دشمنان، فرمان عفو عمومى آنها را صادر کرد، و تمام جنایات آنها را به دست فراموشى سپرد، و همین سبب شد که به مصداق «یَدْخُلُونَ فِى دِیْنِ اللّهِ أَفْواجاً» فوج، فوج مسلمان شوند.

درباره حسن خلق پیامبر(صلى الله علیه وآله) و عفو، گذشت، عطوفت، مهربانى، ایثار، فداکارى و تقواى آن حضرت(صلى الله علیه وآله)، داستان هاى زیادى در کتب تفسیر و تواریخ آمده است، که ذکر آنها ما را از بحث تفسیرى خارج مى کند، ولى همین قدر باید بگوئیم: در حدیثى از حسین بن على(علیهما السلام) آمده است که:

از پدرم امیر مؤمنان على(علیه السلام) درباره ویژگى هاى زندگى پیامبر(صلى الله علیه وآله) و اخلاق او سؤال کردم، و پدرم مشروحاً به من پاسخ فرمود، در بخشى از این حدیث آمده است:

رفتار پیامبر(صلى الله علیه وآله) با همنشینانش چنین بود، دائماً خوشرو و خندان و سهل الخلق و ملایم، هرگز خشن، سنگدل، پرخاشگر، بدزبان و عیبجو و مدیحه گر نبود، هیچ کس از او مأیوس نمى شد، و هر کس به در خانه او مى آمد نومید بازنمى گشت.

سه چیز را از خود رها کرده بود: مجادله در سخن، پرگوئى، و دخالت در کارى که به او مربوط نبود.

و سه چیز را در مورد مردم رها کرده بود: کسى را مذمت نمى کرد، سرزنش نمى فرمود، و از لغزش ها و عیوب پنهانى مردم جستجو نمى کرد.

هرگز، سخن نمى گفت، مگر در مورد امورى که ثواب الهى را امید داشت، در موقع سخن گفتن، به قدرى نافذ الکلمه بود که، همه سکوت اختیار مى کردند و تکان نمى خوردند، و به هنگامى که ساکت مى شد، آنها به سخن درمى آمدند، اما نزد او هرگز نزاع و مجادله نمى کردند...

هر گاه فرد غریب و ناآگاهى با خشونت سخن مى گفت و درخواستى مى کرد، تحمل مى نمود، و به یارانش مى فرمود: هرگاه کسى را دیدید که حاجتى دارد، به او عطا کنید و هرگز کلام کسى را قطع نمى کرد تا سخنش پایان گیرد.(15)

آرى، اگر این اخلاق کریمه و این ملکات فاضله نبود، آن ملت عقب مانده جاهلى، و آن جمع خشن انعطاف ناپذیر، در آغوش اسلام قرار نمى گرفتند، و به مصداق «لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِکَ»(16) همه پراکنده مى شدند.

و چه خوب است که، این اخلاق اسلامى امروز زنده شود و در هر مسلمانى، پرتوى از خلق و خوى پیامبر(صلى الله علیه وآله) باشد.

روایات اسلامى نیز در این زمینه، چه درباره شخص پیامبر(صلى الله علیه وآله) و چه درباره وظیفه همه مسلمین فراوان است، که در اینجا به چند روایت اشاره مى کنیم:

1 ـ در حدیثى آمده است پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: إِنَّما بُعِثْتُ لاُِتَمِّمَ مَکارِمَ
الاْ َخْلاقِ:
«من براى این مبعوث شده ام که فضائل اخلاقى را تکمیل کنم».(17)

به این ترتیب، یکى از اهداف اصلى بعثت پیامبر(صلى الله علیه وآله)، همین تکمیل اخلاق فضیله است.

2 ـ در حدیث دیگرى از آن حضرت آمده است: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُ لَیُدْرِکُ بِحُسْنِ خُلْقِهِ دَرَجَةَ قائِمِ اللَّیْلِ وَ صائِمِ النَّهارِ: «مؤمن با حسن خلق خود، به درجه کسى مى رسد که، شب ها به عبادت مى ایستد، و روزها روزه دار است».(18)

3 ـ و باز از همان حضرت آمده است که: ما مِنْ شَیْء أَثْقَلُ فِی الْمِیزانِ مِنْ خُلْق حَسَن: «چیزى در میزان عمل در روز قیامت سنگین تر از خلق خوب نیست».(19)

4 ـ و نیز، از آن حضرت نقل شده که: أَحَبُّکُمْ إِلَى اللّهِ أَحْسَنُکُمْ أَخْلاقاًالْمُوَطَّئُونَ أَکْنافاً، الَّذِینَ یَأْلَفُونَ وَ یُؤْلَفُونَ، وَ أَبْغَضُکُمْ إِلَى اللّهِ الْمَشّاءُونَ بِالنَّمِیمَةِ، الْمُفَرِّقُونَ بَیْنَ الاِْخْوانِ، الْمُلْتَمِسُونَ لِلْبُرَآءِ الْعَثَراتِ:

«از همه شما محبوب تر نزد خدا، کسى است که، اخلاقش از همه بهتر باشد، همان کسانى که متواضعند، با دیگران مى جوشند، و مردم نیز با آنها مى جوشند، و از همه شما مغبوض تر نزد خدا، افراد سخن چینى هستند که: در میان برادران جدائى مى افکند، و براى افراد بى گناه در جستجوى لغزشند».(20)

5 ـ در حدیث دیگرى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: أَکْثَرُ ما یُدْخِلُ النّاسَ الْجَنَّةَ تَقْوَى اللّهِ وَ حُسْنُ الْخُلْقِ: «بیشترین چیزى که مردم را وارد بهشت مى کند تقوا و حسن خلق است».(21)

6 ـ در حدیثى از امام باقر(علیه السلام) آمده است: إِنَّ أَکْمَلَ الْمُؤْمِنِینَ إِیماناً أَحْسَنُهُمْ خُلْقاً: «از میان مؤمنان، کسى ایمانش از همه بهتر است که، اخلاقش

کامل تر باشد».(22)

7 ـ در حدیثى از امام على بن موسى الرضا(علیهما السلام) آمده است پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: عَلَیْکُمْ بِحُسْنِ الْخُلْقِ، فَإِنَّ حُسْنَ الْخُلْقِ فِی الْجَنَّةِ لا مَحالَةً، وَ إِیّاکُمْ وَ سُوءَ الْخُلْقِ فَإِنَّ سُوءَ الْخُلْقِ فِی النّارِ لا مَحَالةً:

«بر شما لازم است به سراغ حسن خلق بروید، زیرا حسن خلق سرانجام در بهشت است، و از سوء خلق بپرهیزید، که سوء خلق سرانجام در آتش است».(23)

از مجموع اخبار فوق، به خوبى استفاده مى شود: حسن خلق کلید بهشت، وسیله جلب رضاى خدا، نشانه قدرت ایمان، و هم طراز عبادت هاى شبانه و روزانه است، و حدیث در این زمینه بسیار فراوان است.

* * *

 


1 ـ علق، آیات 1 تا 5.

2 ـ «ما» در «ما یَسْطُرُون» را بعضى «مصدریه» و بعضى «موصوله» و معنى دوم مناسب تر است، و در تقدیر چنین مى باشد: «وَ ما یَسْطُرُونه».

بعضى نیز آن را به معنى «لوح» یا «کاغذى» دانسته اند که روى آن کتابت مى شود، و در تقدیر «ما یَسْطُرُونَ فِیْهِ» است.

بعضى نیز «ما» را در اینجا اشاره به ذوى العقول و کسانى که نویسندگان این سطورند دانسته اند، ولى همان معنى که در متن ذکر کردیم از همه مناسب تر به نظر مى رسد.

3 ـ «باء» در «بِأَیِّکُمُ» زائده است و «أَیِّکُمُ» مفعول براى دو فعل قبل است.

4 ـ «مجمع البیان»، جلد 10، صفحه 334 (طبرسى این حدیث را با سند خود از اهل سنت نقل کرده است).

5 ـ «نور الثقلین»، جلد 5، صفحه 389، حدیث 9.

6 و 7 ـ تفسیر «فخر رازى»، جلد 30، صفحه 78.

8 ـ تفسیر «فخر رازى»، جلد 30، صفحه 78.

9 ـ «وسائل الشیعه»، جلد 18، صفحه 56، احادیث 14 و 16 و 17 و 18 و 19 و 20.

10 و11 ـ تفسیر «مجمع البیان»، جلد 10، صفحه 332.

12 ـ تفسیر «مجمع البیان»، جلد 10، صفحه 332.

13 ـ «روح البیان»، جلد 10، صفحه 102.

14 ـ «الشهاب فى الحکم و الآداب»، صفحه 22.

15 ـ «معانى الاخبار»، صفحه 83 (با کمى تلخیص).

16 ـ آل عمران، آیه 159.

17 و 18 و 19 ـ «مجمع البیان»، جلد 10، صفحه 333.

20 ـ «مجمع البیان»، جلد 10، صفحه 333.

21 ـ «سفینة البحار»، جلد 1، صفحه 410 (همین مضمون در «وسائل الشیعه»، جلد 8، صفحه 504 آمده است و همچنین در تفسیر «قرطبى»، جلد 10، صفحه 6707).

22 ـ «وسائل الشیعه»، جلد 8، صفحه 506، حدیث 21 (جلد 12، صفحه 148، چاپ آل البیت).

23 ـ «روح البیان»، جلد 10، صفحه 108.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری