پیامبر اکرم (ص) : خانه های خویش را با تلاوت قرآن نورانی کنید.

احسن الحدیث

عظمت و حقانیت دعوت قرآن

شرح آیه 37 لغایت 40 سوره مبارکه یونس

37وَ ما کانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ یُفْتَرى مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لکِنْ تَصْدیقَ الَّذیبَیْنَ یَدَیْهِ وَ تَفْصیلَ الْکِتابِ لارَیْبَ فیهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمینَ

38أَمْ یَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَة مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْدُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ

39بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحیطُوا بِعِلْمِهِ وَ لَمّا یَأْتِهِمْ تَأْویلُهُ کَذلِکَ کَذَّبَالَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الظّالِمینَ

40وَ مِنْهُمْ مَنْ یُؤْمِنُ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ لایُؤْمِنُ بِهِ وَ رَبُّکَ أَعْلَمُ بِالْمُفْسِدینَ

 

ترجمه:

37 ـ شایسته نبود که این قرآن، بدون وحى الهى به خدا نسبت داده شده باشد; ولى تصدیقى است براى آنچه پیش از آن است (از کتب آسمانى)، و شرح و تفصیلى بر آنهاست; شکى در آن نیست، و از طرف پروردگار جهانیان است.

38 ـ آیا آنها مى گویند: «او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است»؟! بگو: «اگر راست مى گوئید، یک سوره همانند آن را بیاورید; غیر از خدا، هر کس را مى توانید (به یارى) طلبید»!

39 ـ (ولى آنها از روى علم و دانش قرآن را انکار نکردند;) بلکه چیزى را تکذیب کردند که آگاهى از آن نداشتند، و هنوز واقعیتش بر آنان روشن نشده است! پیشنیان آنها نیز همین گونه تکذیب کردند; پس بنگر عاقبت کار ظالمان چگونه بود!

40 ـ بعضى از آنها، به آن ایمان مى آورند; و بعضى ایمان نمى آورند; و پروردگارت به مفسدان آگاه تر است (و آنها را بهتر مى شناسد)!

تفسیر:

عظمت و حقانیت دعوت قرآن

این آیات، به پاسخ قسمت دیگرى از سخنان نارواى مشرکان مى پردازد، چرا که آنها تنها در شناخت مبدأ گرفتار انحراف نبودند، بلکه به پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)نیز افترا مى زدند، که قرآن را با فکر خود ساخته، و به خدا نسبت داده است، لذا در آیات گذشته خواندیم: از پیامبر(صلى الله علیه وآله) تقاضا داشتند قرآنى غیر از این قرآن بیاورد، و یا لااقل آن را تغییر دهد، این خود دلیل آن است که: قرآن را ساخته فکر او مى پنداشتند!

قرآن در نخستین آیه مورد بحث مى فرماید: «شایسته نیست این قرآن بدون وحى الهى به خدا نسبت داده شده باشد» (وَ ما کانَ هذَا الْقُرْآنُ أَنْ یُفْتَرى مِنْ دُونِ اللّهِ).

جالب این که: به جاى نفى ساده، نفى شأنیت شده است، و مى دانیم این گونه تعبیر، از نفى ساده رساتر است، این درست به آن مى ماند: کسى در مقام دفاع از خود بگوید:

شأن من نیست که دروغ بگویم، و البته این تعبیر از این که بگوید: من دروغ نمى گویم، بسیار پرمعنى تر و عمیق تر مى باشد.

آنگاه، به ذکر دلیل بر اصالت قرآن، و وحى آسمانى بودنش پرداخته مى گوید: «ولى این قرآن، براى تصدیق کتب آسمانى پیش از خود است» (وَ لکِنْ تَصْدیقَ الَّذیبَیْنَ یَدَیْهِ).

یعنى: تمام بشارات و نشانه هاى حقانیتى که در کتب آسمانى پیشین آمده، بر قرآن و آورنده آن، کاملاً منطبق است، و این خود ثابت مى کند: تهمت و افترا بر خدا نیست، و واقعیت دارد.

اصولاً خود قرآن از باب «آفتاب آمد دلیل آفتاب»، شاهد صدق محتواى خویش است.

و از اینجا روشن مى شود: کسانى که این گونه آیات قرآن را دلیل بر عدم تحریف «تورات» و «انجیل» گرفته اند در اشتباهند; زیرا قرآن، مندرجات این کتب، در عصر نزول قرآن را تصدیق نمى کند، بلکه، نشانه هائى که از پیامبر(صلى الله علیه وآله)و قرآن در این کتب بوده مورد تأئید قرار داده است (دقت کنید).(1)

پس از آن، دلیل دیگرى بر اصالت این وحى آسمانى ذکر کرده مى فرماید: «در این قرآن، شرح کتب اصیل انبیاء پیشین، بیان احکام اساسى و عقائد اصولى آنها است، و به همین دلیل، شکّى در آن نیست که از طرف پروردگار عالمیان است» (وَ تَفْصیلَ الْکِتابِ لارَیْبَ فیهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمینَ).

به تعبیر دیگر: هیچ گونه تضادى با برنامه انبیاء گذشته ندارد، بلکه تکامل آن تعلیمات و برنامه ها در آن دیده مى شود، و اگر این قرآن مجعول و ساختگى بود; حتماً مخالف و مباین آنها بود.

و به همین دلیل پى مى بریم:در اصول مسائل، چه در عقائد دینى، چه در برنامه هاى اجتماعى، و حفظ حقوق، و مبارزه با جهل، و دعوت به حق و عدالت، و همچنین زنده کردن ارزش هاى اخلاقى و مانند اینها، هیچ گونه اختلافى در میان کتب آسمانى نیست، جز این که هر کتابى که بعداً نازل شده، در سطحى بالاتر و کامل تر بوده، همچون سطوح مختلف تعلیمات در «دبستان»، «دبیرستان» و «دانشگاه»، تا به کتاب نهائى، که مخصوص دوران پایان تحصیل دینى امت ها است، یعنى قرآن رسیده است.

شک نیست که در جزئیات احکام و شاخ و برگ ها، تفاوت در میان ادیان و مذاهب آسمانى وجود دارد، ولى سخن از اصول اساسى آنها است، که همه جا هماهنگ است.

* * *

در آیه بعد، دلیل سومى بر اصالت قرآن ذکر کرده مى فرماید: «آنها مى گویند: این قرآن را پیامبر(صلى الله علیه وآله)به دروغ به خدا نسبت داده، به آنها بگو: اگر راست مى گوئید شما هم یک سوره مثل آن را بیاورید، و از هر کس مى توانید ـ غیر از خدا ـ براى همکارى دعوت کنید» (ولى هرگز توانائى بر این کار را نخواهید داشت، به همین دلیل ثابت مى شود این کتا وحى آسمانى است) (أَمْ یَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَة مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْدُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقینَ).

این آیه، از جمله آیاتى است که با صراحت اعجاز قرآن را بیان مى کند، نه تنها همه قرآن را، بلکه حتى اعجاز یک سوره را، و از همه جهانیان بدون استثناء دعوت مى کند: اگر معتقدند این آیات از طرف خدا نیست، همانند آن، و یا لااقل همانند یک سوره آن را بیاورند!

و همان گونه که سابقاً بیان کردیم،(2) در آیات قرآن، گاهى «تحدّى»، یعنى دعوت به مبارزه نسبت به مجموع قرآن، گاهى به ده سوره،و گاهى به یک سوره شده است، و این نشان مى دهد: جزء و کلّ قرآن همه اعجاز است.

و از آنجا که سوره معینى ذکر نشده، هر سوره از قرآن را نیز شامل مى شود.

البته، شک نیست که اعجاز قرآن، منحصر به جنبه فصاحت و بلاغت و شیرینى بیان و رسائى تعبیرات ـ آن چنان که گروهى از قدماى مفسرین فکر کرده اند ـ نیست، بلکه علاوه بر اینها، از نظر بیان معارف دینى، علومى که تا آن روز شناخته نشده بود، بیان احکام و قوانین، و ذکر تواریخ پیشین پیراسته از هر گونه خطا و خرافات، و عدم وجود تضاد و اختلاف در آن نیز، جنبه اعجاز دارد.(3)

* * *

در آیه بعد، اشاره به یکى از علل اساسى مخالفت هاى مشرکان کرده، مى فرماید: آنها قرآن را به خاطر اشکالات و ایرادهائى انکار نمى کردند، «بلکه تکذیب و انکارشان به خاطر این بود که; از محتواى آن آگاهى نداشتند» (بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحیطُوا بِعِلْمِهِ).

در واقع عامل انکار، عدم آگاهى و جهل آنها بود.

اما این که منظور از این جمله، جهل درباره چه امورى بوده است؟ مفسران احتمالات متعددى داده اند، که تمام آنها مى تواند در آیه منظور بوده باشد، از جمله:

جهل به معارف دینى و مبدأ و معاد، همان گونه که قرآن از قول مشرکان در مورد معبود حقیقى (اللّه) نقل مى کند که مى گفتند: أَ جَعَلَ الآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَىْءٌ عُجابٌ:

«آیا خدایان ما را تبدیل به یک معبود کرده است، این چیز عجیبى است».(4)

و یا در مورد «معاد» مى گفتند: أَ إِذا کُنّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَ إِنّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِیْداً:

«آیا هنگامى که ما تبدیل به استخوان پوسیده شدیم، بار دیگر به زندگى جدید باز مى گردیم».(5)

در حقیقت آنها، هیچ گونه دلیلى بر نفى مبدأ و معاد نداشتند، و تنها جهل و بى خبرى ناشى از خرافات و عادت به مذهب نیاکان، سدّ راهشان بود.

یا جهل به اسرار احکام.

جهل به مفهوم بعضى از آیات متشابه.

جهل به مفهوم حروف مقطعه.

و جهل به درس هاى عبرت انگیزى که، هدف نهائى ذکر تاریخ پیشینیان بوده است.

مجموع این جهالت ها و بى خبرى ها، آنها را وادار به انکار و تکذیب مى کرد.

«در حالى که هنوز تأویل و تفسیر و واقعیت مسائل مجهول، براى آنها روشن نشده بود» ( وَ لَمّا یَأْتِهِمْ تَأْویلُهُ).

«تأویل» در اصل لغت، به معنى بازگشت دادن چیزى است، و بنابراین هر کار یا سخنى به هدف نهائى برسد، مى گوئیم تأویل آن آمده است، به همین دلیل، بیان هدف اصلى یک اقدام.

یا تفسیر واقعى یک سخن.

یا تفسیر و نتیجه و پایان یک خواب.

و یا تحقق یافتن واقعیت یک مطلب، همه اینها تأویل نامیده مى شود.(6)

سپس اضافه مى کند: این روش نادرست، منحصر به مشرکان عصر جاهلیت نیست، بلکه: «اقوام گمراه گذشته نیز، به همین گرفتارى مبتلا بودند، آنها نیز بدون این که تحقیق در شناخت واقعیت ها بکنند، و یا انتظار براى تحقق آنها بکشند، حقایق را انکار و تکذیب مى کردند» (کَذلِکَ کَذَّبَالَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ).(7)

در واقع همه آنها عذرشان، جهلشان بود، و بدبختیشان در عدم تحقیق و عدم جستجو و شناخت واقعیت ها، در حالى که عقل و منطق حکم مى کند: انسان چیزى را که نمى داند، هرگز انکار نکند، بلکه به جستجو و تحقیق بپردازد.

و در پایان آیه، روى سخن را به پیامبر(صلى الله علیه وآله)کرده مى گوید: «بنگر عاقبت کار این ستمکاران به کجا کشید» (فَانْظُرْ کَیْفَ کانَ عاقِبَةُ الظّالِمینَ).

اینها نیز به همان سرنوشت گرفتار خواهند شد.

* * *

در آخرین آیه مورد بحث، اشاره به دو گروه عظیم مشرکان کرده مى فرماید: اینها همگى به این حال باقى نمى مانند، «بلکه گروهى از آنان که روح حق طلبى در وجودشان نمرده است، سرانجام به این قرآن ایمان مى آورند، در حالى که گروهى دیگر، همچنان در جهل و لجاجت پا فشارى کرده و ایمان نخواهند آورد» (وَ مِنْهُمْ مَنْ یُؤْمِنُ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ لایُؤْمِنُ بِهِ).

روشن است: گروه دوم، افراد فاسد و مفسدى هستند، و به همین دلیل در پایان آیه مى فرماید: «پروردگار تو مفسدان را بهتر مى شناسد» (وَ رَبُّکَ أَعْلَمُ بِالْمُفْسِدینَ).

اشاره به این که افرادى که زیر بار حق نمى روند، افرادى هستند که شیرازه اجتماع را از هم گسیخته، و در فاسد کردن نظام جامعه نقش مؤثرى دارند.

* * *

نکته ها:

1 ـ جلوه تازه اى از اعجاز قرآن

جالب این که: با گذشت زمان، جلوه هاى تازه اى از اعجاز قرآن آشکار مى شود، که در گذشته مورد توجه قرار نمى گرفت، از جمله:

محاسبات فراوانى که روى کلمات قرآن، با مغزهاى الکترونیکى انجام شده، و ویژگى هاى تازه اى براى کلمات، جمله بندى ها، و رابطه آن با زمان نزول هر سوره، ثابت کرده است، و آنچه ذیلاً مى خوانید نمونه اى از آن است:

پژوهش هاى برخى از دانشمندان محقق امروز، به کشف روابط پیچیده و فرمول هاى محاسباتى بسیار دقیقى منجر شده که حیرت انگیز است.

با یقین به این امر که نظم علمى دقیقى در ساختمان قرآن است، از طریق بررسى هاى آمارى و به زبان ریاضى، به کشف قواعد دقیق و فرمول هاى ریاضى و منحنى هاى کامل و سالمى توفیق یافته است، که از نظر اهمیت و شناخت، کشف «نیوتن» در جاذبه را، تداعى مى کند.

یک قرآن شناس بزرگ، نقطه شروع کارش را از این مسأله ساده آغاز کرده است: آیات نازل شده در «مکّه» کوتاه است، و آیات نازل شده در «مدینه» بلند، این یک مسأله طبیعى است که هر نویسنده یا سخنران ورزیده، طول جملات و آهنگ کلمات سخنش را، بر حسب موضوع سخن تغییر مى دهد:

مسائل توصیفى، جملات کوتاه، و مسائل تحلیلى و استدلالى، بلند.

آنجا که سخن تحریکى و انتقادى و یا بیان اصول کلّى اعتقادى است، لحن شعارى مى شود، و عبارات کوتاه.

و آنجا که شروع داستان است، و بیان کلام براى نتیجه گیرى هاى اخلاقى و...، لحن آرام، عبارات طولانى و آهنگ نرم.

مسائل طرح شده در «مکّه»، از نوع اول است، و مسائل طرح شده در «مدینه»، از نوع دوم; چرا که «مکّه» آغاز یک نهضت است، و بیان اصول کلى اعتقادى و انتقادى، و «مدینه» یک جامعه، مسائل حقوقى، اخلاقى و قصه هاى تاریخى و نتیجه گیرى هاى فکرى و علمى.

قرآن، سخن طبیعى است، و ناچار تابع سبک زیبا و بلیغ سخن گفتن بشر، و در نتیجه رعایت کوتاهى و بلندى آیات نیز، به تناسب مفاهیم.

اما اگر قبول کنیم که این کلام در عین حال که یک کتاب است، یک طبیعت نیز هست، باید این کوتاهى و بلندى بى حساب نباشد، و طبق یک قاعده دقیق علمى، از آیات کوتاه آغاز کند، و یکنواخت و تصاعدى رو به آیات بلند برود.

بر این اساس، باید طول هر آیه اى، کوتاه تر از آیه نازل شده سال بعد، و بلندتر از آیه نازل شده سال پیش باشد، و اندازه این طولانى شدن، اندازه هاى دقیق و حساب شده باشد.

بنابراین در طول 23 سال که وحى نازل مى شده است، باید 23 طول معدل در آیات داشته باشیم!

براى این قاعده، مى توانیم: 23 ستون داشته باشیم، که همه آیات بر حسب طول، در این ستون ها تقسیم بندى شود.

حال از کجا مى توانیم بفهمیم این تقسیم بندى ها درست است؟

مى دانیم: شأن نزول بعضى از آیات قرآن معلوم است، برخى را روایات تاریخى معین کرده، و صریحاً گفته در چه سالى نازل شده است، و برخى را از روى مفاهیم آن مى توان تعیین کرد: مثلاً آیاتى که احکامى چون تغییر «قبله»، حرمت شراب، وضع حجاب، «زکات» و «خمس» را بیان مى کند، و آیاتى که از «هجرت» سخن مى گویند، سال تعیین آنها معلوم است.

با شگفتى فوق العاده مى بینیم: این آیات ـ که سال نزولشان معلوم است ـ درست در همان ستون هایى قرار مى گیرند که، در این جدول از نظر معدل طول آیات ویژه هر سال، فرض شده اند! (دقت کنید).

آنچه جالب تر است: پیدا شدن دو سه مورد استثنائى است، به این معنى که: سوره «مائده»، آخرین سوره بزرگى است که نازل شده است، در حالى که چند آیه از آن طبق فرمول، باید در سال هاى اولیه نازل شده باشد.

پس از تحقیق در متون تفاسیر و روایات اسلامى، اقوال مفسران معتبرى را مى یابیم که گفته اند:

این چند آیه در اوایل نازل شده، اما از نظر تدوین، به دستور پیامبر(صلى الله علیه وآله) در سوره «مائده» جاى داده شده است، به این طریق مى توان، سال نزول هر آیه را از روى این ملاک ریاضى تعیین کرد، و قرآن را بر حسب سال نزول نیز تدوین نمود!

چه سخنورى است در عالم، که بتوان از روى طول عبارت، سال اداى هر جمله اش را معین کرد؟ به خصوص که این متن، کتابى نباشد که مثل یک اثر علمى یا ادبى، نویسنده اش آن را در یک مدت معین و پیوسته نوشته، و بر زبانش رفته باشد، و به ویژه کتابى نباشد که نویسنده اش در یک موضوع ـ یا حتى یک زمینه تعیین شده اى ـ تألیف کرده باشد، بلکه مسائل گوناگونى باشد که، به تدریج بر حسب نیاز جامعه، و در پاسخ به سؤالاتى که عنوان مى شود، حوادث یا مسائلى که در مسیر مبارزه طولانى مطرح مى شود، به وسیله رهبر بیان، و سپس جمع آورى و تنظیم شده باشد.(8)

بلکه به گفته بعضى از مفسران، آهنگ مخصوص لغات و کلمات قرآن نیز، در نوع خود معجزه آسا است.

شواهد گوناگون جالبى براى این موضوع ذکر کرده اند از جمله: جریان زیر است که براى «سید قطب» مفسر معروف واقع شده:

او در ذیل آیه مورد بحث چنین مى گوید:

من از حوادثى که براى دیگران واقع شده سخنى نمى گویم، تنها حادثه اى را بیان مى کنم که براى خود من واقع شد، و شش نفر ناظر آن بودند (خودم و پنج نفر دیگر).

ما شش نفر از مسلمانان بودیم، که با یک کشتى «مصرى»، اقیانوس «اطلس» را به سوى «نیویورک» مى پیمودیم، مسافران کشتى 120 مرد و زن بودند، و کسى در میان مسافران، جز ما مسلمان نبود.

روز «جمعه» به این فکر افتادیم: «نماز جمعه» را در قلب اقیانوس و بر روى کشتى برگزار نمائیم، و ما علاوه بر اقامه فریضه مذهبى مایل بودیم، یک حماسه اسلامى در مقابل یک مبشّر «مسیحى» ـ که در داخل کشتى نیز دست از برنامه تبلیغاتى خود بر نمى داشت ـ بیافرینیم، به خصوص که او حتى مایل بود ما را هم به «مسیحیت» تبلیغ کند!.

ناخداى کشتى که یک نفر «انگلیسى» بود، موافقت کرد که ما نماز جماعت را در صفحه کشتى تشکیل دهیم، و به کارکنان کشتى نیز، که همه از مسلمانان «آفریقا» بودند اجازه داده شد، با ما نماز بخوانند، و آنها از این جریان بسیار خوشحال شدند; زیرا این نخستین بارى بود که «نماز جمعه» بر روى کشتى انجام مى گرفت!

من (سید قطب) به خواندن خطبه «نماز جمعه» و امامت پرداختم، مسافران غیر مسلمان اطراف ما حلقه زده بودند، و با دقت مراقب انجام این فریضه اسلامى بودند.

پس از پایان نماز، گروه زیادى از آنها نزد ما آمدند، و این موفقیت را به ما تبریک گفتند، ولى در میان این گروه، خانمى بود که بعداً فهمیدیم یک زن مسیحى اهل «یوگسلاوى» است، که از جهنم «تیتو» و «کمونیسم» او، فرار کرده است!

او فوق العاده تحت تأثیر نماز ما قرار گرفته بود، به حدّى که اشک از چشمانش سرازیر بود، و قادر به کنترل خویشتن نبود.

او به زبان «انگلیسى» ساده و آمیخته با تأثر شدید، و خضوع و خشوع خاصى سخن مى گفت، و از جمله سخنانش این بود:

بگوئید ببینم: کشیش شما با چه لغتى سخن مى گفت؟ (او فکر مى کرد حتماً باید کشیش یا یک مرد روحانى اقامه نماز کند، آن چنان که در نزد «مسیحیان» است، ولى ما به زودى به او حالى کردیم که: این برنامه اسلامى را هر مسلمان با ایمانى مى تواند انجام دهد) و سرانجام به او گفتیم: ما با لغت عربى صحبت مى کردیم.

ولى او گفت: من هر چند یک کلمه از مطالب شما را نفهمیدم، اما به وضوح دیدم که این کلمات آهنگ عجیبى داشت، اما از این مهم تر، مطلبى که نظر مرا فوق العاده به خود جلب کرد این بود که: در لابلاى خطبه امام شما، جمله هائى وجود داشت که از بقیه ممتاز بود، آنها داراى آهنگ فوق العاده مؤثر و عمیقى بودند، آن چنان که لرزه بر اندام من مى انداخت، یقیناً این جمله ها مطالب دیگرى بودند.

فکر مى کنم: امام شما به هنگامى که این جمله ها را ادا مى کرد، مملوّ از «روح القدس» شده بود!

ما کمى فکر کردیم و متوجه شدیم، این جمله ها همان آیاتى از قرآن بود که من در اثناء خطبه و در نماز آنها را مى خواندم، این موضوع ما را تکان داد و متوجه این نکته ساخت که آهنگ مخصوص قرآن، آن چنان مؤثر است که، حتى بانوئى را که یک کلمه مفهوم آن را نمى فهمد، تحت تأثیر شدید خود قرار مى دهد.(9)

* * *

2 ـ جهل و انکار، سرمنشأ کفر

همان گونه که از آیات فوق استفاده مى شود، اصولاً قسمت مهمى از مخالفت ها، دشمنى ها و ستیز با حق، از جهل و نادانى سرچشمه مى گیرد، و به همین دلیل گفته اند: سرانجامِ جهل، کفر است!

نخستین وظیفه اى که هر انسان حق طلبى دارد، این است: در مقابل آنچه نمى داند سکوت و انتظار اختیار کند، و به جستجو برخیزد، و تمام جوانب مطلبى را که نمى داند بررسى نماید، و تا دلیل قاطعى بر نفى پیدا نکند آن را نفى نکند، همان گونه که بدون دلیل قاطع، زیر بار اثبات نباید برود.

مرحوم «طبرسى» در «مجمع البیان»، حدیث جالبى را از امام صادق(علیه السلام) در این زمینه نقل کرده، که: «خداوند با دو آیه از قرآن، دو درس مهم به این امت داده است:

نخست این که: جز آنچه مى دانند نگویند.

و دیگر این که: آنچه را نمى دانند انکار نکنند، سپس دو آیه زیر را تلاوت فرمود: أَ لَمْ یُؤْخَذْ عَلَیْهِمْ مِیْثاقُ الْکِتابِ أَنْ لایَقُولُوا عَلَى اللّهِ إِلاَّ الْحَقَّ: «آیا خداوند پیمان کتاب آسمانى را از آنها نگرفته است، که جز حق در مورد خداوند نگویند»؟(10)

بَلْ کَذَّبُوا بِما لَمْ یُحِیْطُوا بِعِلْمِهِ: «مشرکان چیزهائى را انکار کردند که از آن آگاهى نداشتند، در حالى که جهل دلیل بر انکار نیست».(11)-(12)

* * *


1 ـ در این زمینه، توضیحات بیشترى در جلد اول تفسیر «نمونه»، ذیل آیه 41 سوره «بقره» بیان گردیده.

2 ـ در جلد اول، ذیل آیه 23 سوره «بقره».

3 ـ براى شرح بیشتر، به جلد اول تفسیر «نمونه»، ذیل آیه 23 سوره «بقره»، وکتاب «قرآن و آخرین پیامبر» مراجعه فرمائید.

4 ـ ص، آیه 5.

5 ـ اسراء، آیات 49 و 98.

6 ـ در این باره در جلد دوم تفسیر «نمونه»، ذیل آیه 7 سوره «آل عمران» به طور مشروح سخن گفته ایم.

7 ـ در آیه 118 سوره «بقره»، جلد اول تفسیر «نمونه» نیز، اشاره به وضع امت هاى گذشته، از این نظر آمده است.

8 ـ نقل از نشریه «فلق» (نشریه دانشجویان دانشگاه)

9 ـ تفسیر «فى ظلال القرآن»، جلد 4، صفحه 422.

10 ـ اعراف، آیه 169.

11 ـ یونس، آیه 39.

12 ـ «مجمع البیان»، ذیل آیه 39 سوره «یونس» ـ «کافى»، جلد 1، صفحه 43 (دار الکتب الاسلامیة) ـ «بحار الانوار»، جلد 2، صفحات 113 و 186.

....................

تفسیر نمونه

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری