• تـازه هـا
  • آموزش قرآن
  • پربازدید

سلسله مراتب اهداف قیام عاشورا در تعارض با هم

استاد و محقق تاریخ حوزه علمیه با تاکید بر پرهیز از بیان

بیشتر...

جای خالی منابع برخی دروس‌ بازنگری شده علوم قرآن و

استادیار دانشکده علوم و فنون قرآن واحد تهران با تأکید بر

بیشتر...

معیارهای رتبه‌بندی مراکز آموزشی در پایگاه استنادی

علی گزنی، معاون پژوهشی و فناوری پایگاه استنادی علوم جهان

بیشتر...

چند تذکر اخلاقی، آیت الله العظمی مظاهری

ذکر چند تذکر اخلاقی، بیان شده توسط آیت الله العظمی مظاهری

بیشتر...

ادعاهاى بى پایه

شرح آیات 3 لغایت 6 سوره مبارکه فرقان

3وَ اتَّخَذُوا

بیشتر...

آمار بازدید

-
بازدید امروز
بازدید دیروز
کل بازدیدها
14762
33661
123561427
امروز پنج شنبه, 07 مرداد 1400
اوقات شرعی

اسرار درونى این حوادث

شرح آیات 79 تا 82 سوره مبارکه کهف

79أَمَّا السَّفِینَةُ فَکانَتْ لِمَساکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَها وَکانَ وَراءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَة غَصْباً

80وَ أَمَّا الْغُلامُ فَکانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشِینا أَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیاناً وَ کُفْراً

81فَأَرَدْنا أَنْ یُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَیْراً مِنْهُ زَکاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً

82وَ أَمَّا الْجِدارُ فَکانَ لِغُلامَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَ کانَ تَحْتَهُ کَنْزٌلَهُما وَ کانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغا أَشُدَّهُما وَیَسْتَخْرِجا کَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذلِکَ تَأْوِیلُما لَمْ تَسْطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً

 

ترجمه:

79 ـ اما آن کشتى مال گروهى از مستمندان بود که با آن در دریا کار مى کردند; و من خواستم آن را معیوب کنم; (چرا که) پشت سرشان پادشاهى (ستمگر) بود که هر کشتى (سالمى) را به زور مى گرفت!

80 ـ و اما آن نوجوان، پدر و مادرش با ایمان بودند; و بیم داشتیم که آنان را به طغیان و کفر وادارد!

81 ـ از این رو، خواستیم که پروردگارشان به جاى او، فرزندى پاک تر و بامحبت تر به آن دو بدهد!

82 ـ و اما آن دیوار، از آن دو نوجوان یتیم در آن شهر بود; و زیر آن، گنجى متعلق به آن دو وجود داشت; و پدرشان مرد صالحى بود; و پروردگار تو مى خواست آنها به حدّ بلوغ برسند و گنجشان را استخراج کنند; این رحمتى از پروردگارت بود; و من آن (کارها) را خودسرانه انجام ندادم; این بود راز کارهائى که نتوانستى در برابر آنها شکیبائى به خرج دهى»!

 

تفسیر:

اسرار درونى این حوادث.

بعد از آن که: فراق و جدائى موسى(علیه السلام)و خضر مسلّم شد، لازم بود این استاد الهى، اسرار کارهاى خود را که موسى(علیه السلام) تاب تحمل آن را نداشت بازگو کند، و در واقع بهره موسى(علیه السلام) از مصاحبت او فهم راز این سه حادثه عجیب بود که: مى توانست کلیدى باشد براى مسائل بسیار، و پاسخى براى پرسش هاى گوناگون.

نخست از داستان کشتى شروع کرده گفت: «اما کشتى به گروهى مستمند تعلق داشت، که با آن در دریا کار مى کردند، من خواستم آن را معیوب کنم; زیرا مى دانستم در پشت سر آنها پادشاهى ستمگر بود که هر کشتى سالمى را از روى غصب مى گیرد» (أَمَّا السَّفِینَةُ فَکانَتْ لِمَساکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَها وَکانَ وَراءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَة غَصْباً).

و به این ترتیب، در پشت چهره ظاهرى زننده سوراخ کردن کشتى، هدف مهمى که همان نجات آن از چنگال یک پادشاه غاصب بوده است، وجود داشته; چرا که او هرگز کشتى هاى آسیب دیده را مناسب کار خود نمى دید و از آن چشم مى پوشید.

خلاصه این کار در مسیر حفظ منافع گروهى مستمند بود و باید انجام مى شد.

کلمه «وَراء» (پشت سر) مسلماً در اینجا جنبه مکانى ندارد بلکه کنایه از این است که: آنها بدون این که توجه داشته باشند، گرفتار چنگال چنین ظالمى مى شدند، و از آنجا که انسان حوادث پشت سر خود را نمى بیند، این تعبیر در اینجا به کار رفته است.

به علاوه، هنگامى که انسان از طرف فرد، یا گروهى تحت فشار واقع مى شود تعبیر به پشت سر مى کند ـ مثلاً ـ مى گوید: طلبکاران پشت سر منند، و مرا رها نمى کنند، در آیه 16 سوره «ابراهیم» مى خوانیم: «مِنْ وَرائِهِ جَهَنَّمُ وَ یُسْقى مِنْ مّاء صَدِیْد»، گوئى جهنم، این گنهکاران را تعقیب مى کند که از آن تعبیر به وَراء» شده است.(1)

ضمناً ـ از تعبیر «مَساکِین» (مسکین ها) در این مورد، استفاده مى شود که: مسکین کسى نیست که مطلقاً مالک چیزى نباشد، بلکه به کسانى نیز گفته مى شود که داراى مال و ثروتى هستند ولى جوابگوى نیازهاى آنها نمى باشد.

این احتمال، نیز وجود دارد که: اطلاق مسکین بر آنها نه از نظر فقر مالى بوده است، بلکه از نظر فقر قدرت بوده، و این تعبیر، در زبان عرب وجود دارد، و با ریشه اصلى لغت مسکین، که سکون و ضعف و ناتوانى است نیز سازگار است.

در «نهج البلاغه» مى خوانیم: مِسْکِینٌ ابْنُ آدَمَ... تُؤْلِمُهُ الْبَقَّةُ وَ تَقْتُلُهُ الشَّرْقَةُ وَ تُنْتِنُهُ الْعَرْقَةُ:

«بیچاره فرزند آدم!... پشه اى او را آزار مى دهد، مختصرى آب گلوى او را مى گیرد و مى کشد، و عرق او را متعفن مى سازد».(2)

* * *

پس از آن به بیان راز حادثه دوم، یعنى قتل نوجوان پرداخته چنین مى گوید: «اما آن نوجوان پدر و مادرش با ایمان بودند، و ما نخواستیم: این نوجوان، پدر و مادر خود را از راه ایمان بیرون ببرد و به طغیان و کفر وادارد (وَ أَمَّا الْغُلامُ فَکانَ أَبَواهُ مُؤْمِنَیْنِ فَخَشِینا أَنْ یُرْهِقَهُما طُغْیاناً وَ کُفْراً).

این احتمال، نیز در تفسیر آیه، از طرف جمعى از مفسران ذکر شده است: منظور این نیست که نوجوان کافر و طغیانگر پدر و مادر خود را از راه به در برد، بلکه، منظور این است که: او پدر و مادر خود را به خاطر طغیان و کفرش اذیت و آزار فراوان دهد(3) ولى تفسیر اول، نزدیک تر به نظر مى رسد.

به هر حال، آن مرد عالم، اقدام به کشتن این نوجوان کرد، و حادثه ناگوارى را که در آینده براى یک پدر و مادر با ایمان در فرض حیات او، رخ مى داد دلیل آن گرفت.

به خواست خدا به زودى در شرح نکته هاى این داستان پر ماجرا، روى همه کارهاى «خضر» از نظر احکام الهى و منطقى بحث خواهیم کرد، و ایراد «قصاص قبل از جنایت» را پاسخ خواهیم گفت.

تعبیر به «خَشِینا» (ما ترسیدیم که در آینده چنین شود...) تعبیر پر معنائى است، این تعبیر، نشان مى دهد: این مرد عالم خود را مسئول آینده مردم نیز مى دانست، و حاضر نبود، پدر و مادر با ایمانى به خاطر انحراف نوجوانشان دچار بدبختى شوند.

ضمناً، این تعبیر (خَشِینا ترسیدیم) در اینجا به معنى «ناخوش داشتیم» آمده است; زیرا براى چنین کسى با این علم و آگاهى و توانائى، ترس از چنین موضوعاتى وجود نداشته است.

و به تعبیر دیگر، هدف پرهیز از حادثه ناگوارى است که انسان روى اصل محبت، مى خواهد از آن اجتناب ورزد.

این احتمال نیز وجود دارد که: به معنى «علمنا» (دانستیم) بوده باشد چنان که از «ابن عباس» نقل شده است، یعنى ما مى دانستیم: اگر او بماند چنین حادثه ناگوارى در آینده براى پدر و مادرش، اتفاق مى افتد.

و اما این که: چگونه ضمیر جمع متکلم براى یک فرد آمده است، پاسخش روشن مى باشد، این اولین بار نیست که: در قرآن به چنین تعبیرى برخورد مى کنیم: هم در قرآن و هم در سایر کلمات زبان عرب و غیر عرب، اشخاص بزرگ، گاهى به هنگام سخن گفتن از خویشتن ضمیر «جمع» به کار مى برند، و این به خاطر آن است که آنها معمولاً نفراتى در زیر دست دارند که به آنها مأموریت براى انجام کارها مى دهند، خدا به فرشتگان دستور مى دهد، و انسان ها به نفرات زیر دست خویش.

* * *

و اضافه کرد: «ما چنین اراده کردیم که: پروردگارشان فرزندى پاک تر و پرمحبت تر به جاى او به آنها عطا فرماید» (فَأَرَدْنا أَنْ یُبْدِلَهُما رَبُّهُما خَیْراً مِنْهُ زَکاةً وَ أَقْرَبَ رُحْماً).

تعبیر «أَرَدْنا» (ما اراده کردیم) و همچنین «رَبُّهُما» (پروردگار آن دو) نیز در اینجا پر معنى است و سرّ آن را به زودى خواهیم دانست.

 

«زکاة» در اینجا به معنى پاکیزگى و طهارت است، و مفهوم وسیعى دارد که: ایمان و عمل صالح را شامل مى شود، هم در امور دینى و هم در امور مادى، و شاید، این تعبیر پاسخى بود، به اعتراض موسى(علیه السلام) که مى گفت: تو «نفس زکیه»اى را کشتى، او در جواب مى گوید: نه این پاکیزه نبود، مى خواستیم خدا به جاى او فرزند پاکیزه اى به آنها بدهد!.

در چندین حدیث که: در منابع مختلف اسلامى آمده است، مى خوانیم: أَبْدَلَهُمَا اللّهُ بِهِ جارِیَةً وَلَدَتْ سَبْعِینَ نَبِیّاً:

«خداوند به جاى آن پسر، دخترى به آنها داد که هفتاد پیامبر از نسل او به وجود آمدند»!(4)

* * *

در آخرین آیه مورد بحث، مرد عالم، پرده از روى راز سومین کار خود یعنى «تعمیر دیوار» برمى دارد و چنین مى گوید: «اما دیوار متعلق به دو نوجوان یتیم در شهر بود، و زیر آن گنجى متعلق به آنها وجود داشت و پدر آنها مرد صالحى بود» (وَ أَمَّا الْجِدارُ فَکانَ لِغُلامَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَ کانَ تَحْتَهُ کَنْزٌلَهُما وَ کانَ أَبُوهُما صالِحاً).

«پروردگار تو مى خواست آنها به سر حدّ بلوغ برسند، و گنجشان را استخراج کنند» (فَأَرادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغا أَشُدَّهُما وَیَسْتَخْرِجا کَنزَهُما).

«این رحمتى بود از ناحیه پروردگار تو» (رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ).

و من مأمور بودم به خاطر نیکوکارى پدر و مادر این دو یتیم، آن دیوار را بسازم، مبادا سقوط کند، گنج ظاهر شود و به خطر بیفتد.

در پایان، براى رفع هر گونه شک و شبهه از موسى(علیه السلام)، و براى این که: به یقین بداند، همه این کارها بر طبق نقشه و مأموریت خاصى بوده است، اضافه کرد: «و من این کار را به دستور خودم انجام ندادم» بلکه فرمان خدا و دستور پروردگار بود (وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی).

آرى «این بود سرّ کارهائى که توانائى شکیبائى در برابر آنها را نداشتى» (ذلِکَ تَأْوِیلُما لَمْ تَسْطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً).(5)

* * *

نکته ها:

1 ـ مأموریت خضر در نظام تشریع بود یا تکوین؟!

مهمترین مسأله اى که دانشمندان بزرگ را در این داستان به خود مشغول ساخته، ماجراهاى سه گانه اى است که این مرد عالم در برابر موسى(علیه السلام) انجام داد، موسى(علیه السلام) چون از باطن امر، آگاه نبود، زبان به اعتراض گشود، ولى بعداً که توضیحات استاد را شنید قانع شد.

سؤال این است: آیا واقعاً مى توان اموال کسى را بدون اجازه او معیوب کرد، به خاطر آن که غاصبى آن را تصاحب نکند؟

و آیا مى توان نوجوانى را به خاطر کارى که در آینده انجام مى دهد مجازات کرد؟!

و آیا لزومى دارد براى حفظ مال کسى مجاناً زحمت کشید و بیگارى کرد؟!

در برابر این سؤال ها دو راه در پیش داریم:

نخست آن که: اینها را با موازین فقهى و قوانین شرع تطبیق دهیم، همان گونه که گروهى از مفسران این راه را پیمودند.

نخستین ماجرا را منطبق بر قانون اهم و مهم دانسته اند و گفته اند: حفظ مجموعه کشتى مسلماً کار اهمى بوده، اما حفظ آن از آسیب جزئى، چیز زیادى نبوده، یا به تعبیر دیگر «خضر» در اینجا «دفع افسد به فاسد» کرده، به خصوص این که: رضایت باطنى صاحبان کشتى را ـ در صورتى که از این ماجرا آگاه مى شدند ـ به همراه داشته (و به تعبیر فقهى، خضر در این کار اذن فحوى داشت).

در مورد آن نوجوان، این گروه از مفسران اصرار دارند: او حتماً بالغ بوده، و مرتدّ و یا حتى مفسد، و به این ترتیب، به خاطر اعمال فعلیش جایز القتل بوده است، و اگر خضر در کار خود، استناد به جنایات او در آینده مى کند، به خاطر آن است که مى خواهد بگوید: این جنایتکار، نه تنها فعلاً مشغول به این کار، بلکه در آینده نیز جنایت هاى بزرگترى را مرتکب خواهد شد، پس کشتن او، طبق موازین شرع به اعمال فعلیش جایز بوده است.

و اما در مورد سوم هیچ کس نمى تواند به کسى ایراد کند که: چرا فداکارى و ایثار در حق دیگرى مى کنى؟ و اموال او را از ضایع شدن با بیگارى خود حفظ مى نمائى؟

ممکن است این ایثار واجب نباشد ولى مسلماً کار خوبى است و شایسته تحسین، بلکه ممکن است در پاره اى از موارد به سر حدّ وجوب برسد ـ مثل این که اموال عظیمى از کودک یتیمى در معرض تلف بوده باشد، و با زحمت مختصرى بتوان جلو ضایع شدن آن را گرفت ـ بعید نیست در چنین موردى این کار واجب باشد.

راه دوم بر این اساس است که: توضیحات بالا، هر چند در مورد گنج و دیوار قانع کننده است، ولى در مورد نوجوانى که به قتل رسید، چندان با ظاهر آیه سازگار نیست; زیرا مجوز قتل او را ظاهراً عمل آینده اش شمرده است، نه

اعمال فعلیش.

در مورد کشتى، نیز تا اندازه اى قابل بحث و گفتگو است، آیا ما مى توانیم خانه، مال و زندگى هر کس را که یقین داریم در آینده غصب مى شود، بدون اطلاع او از پیش خود معیوب کنیم، تا از خطر برهد آیا به راستى فقهاء چنین حکمى را مى پذیرند؟!

بنابراین، باید راه دیگرى را پیش گرفت و آن این است:

ما در این جهان، داراى دو نظام هستیم: «نظام تکوین» و «نظام تشریع» گر چه این دو نظام، در اصول کلّى هماهنگ اند، ولى گاه مى شود: در جزئیات از هم جدا مى شوند.

مثلاً، خداوند براى آزمایش بندگان، آنها را مبتلا به «خوف» (ناامنى) و «نقص اموال و ثمرات» از بین رفتن نفوس و عزیزان مى کند، تا معلوم شود چه اشخاصى در برابر این حوادث صابر و شکیبا هستند.

آیا هیچ فقیهى و یا حتى پیامبرى مى تواند اقدام به چنین کارى بکند؟ یعنى اموال، نفوس، ثمرات و امنیت را از بین ببرد، تا مردم آزمایش شوند؟

و یا این که: خداوند بعضى از پیامبران و بندگان صالح خود را به عنوان هشدار و تربیت در برابر ترک اولى، گرفتار مصیبت هاى عظیم مى نمود، همچون مصیبت «یعقوب»(علیه السلام) به خاطر کم توجهى به بعضى از مستمندان، و یا ناراحتى «یونس»(علیه السلام) به خاطر یک ترک اولاى کوچک.

آیا کسى حق دارد، به عنوان مجازات و کیفر، اقدام به چنین کارى کند؟

و یا این که: مى بینیم گاهى خداوند نعمتى را از انسان به خاطر ناشکرى مى گیرد، مثلاً شکر اموال را به جاى نیاورده اموالش در دریا غرق مى شود، و یا شکرانه سلامتى را به جا نیاورده، خدا سلامت را از او مى گیرد.

آیا از نظر فقهى و قوانین تشریعى، کسى مى تواند به خاطر ناشکرى، اموال دیگرى را نابود کند و سلامت را مبدّل به بیمارى؟

نظیر این مثال ها فراوان است، و مجموعاً نشان مى دهد: جهان آفرینش مخصوصاً آفرینش انسان، بر این نظام احسن استوار است که خداوند براى این که: انسان راه تکامل را بپیماید، قوانین و مقرراتى براى او از نظر تکوین قرار داده که تخلف از آنها عکس العمل هاى مختلفى دارد.

در حالى که از نظر قانون شرع، نمى توانیم همه آنها را در چارچوب این قوانین بریزیم.

فى المثل، طبیب مى تواند، انگشت انسانى را به خاطر این که: زهر به قلب او سرایت نکند قطع نماید.

ولى آیا هیچ کس مى تواند انگشت انسانى را براى پرورش صبر و شکیبائى در او، و یا به خاطر کفران نعمت، قطع نماید؟! (در حالى که مسلماً خدا مى تواند چنین کارى را بکند; چرا که موافق نظام احسن است).

حال که ثابت شد، ما دو نظام داریم و خداوند حاکم بر هر دو نظام است، هیچ مانعى ندارد: خداوند گروهى را مأمور پیاده کردن نظام تشریع کند، و گروهى از فرشتگان یا بعضى از انسان ها (همچون خضر) را مأمور پیاده کردن نظام تکوین نماند (دقت کنید).

از نظر نظام تکوین الهى، هیچ مانعى ندارد که خداوند حتى کودک نابالغى را گرفتار حادثه اى کند و در آن حادثه، جان بسپارد; چرا که وجودش در آینده ممکن است خطرات بزرگى به بار آورد، همان گونه که گاهى ماندن این اشخاص داراى مصالحى مانند آزمایش و امتحان و امثال اینها است.

و نیز هیچ مانعى ندارد خداوند شخصى را امروز به بیمارى سختى گرفتار کند به طورى که نتواند از خانه بیرون برود; چرا که مى داند اگر از خانه بیرون رود حادثه خطرناکى پیش خواهد آمد، و او را لایق مى داند که از آن خطر برهاند.

و به تعبیر دیگر،گروهى از مأموران خدا در این عالم، مأمور به باطنند.

و گروهى مأمور به ظاهر، آنها که مأمور به باطنند، ضوابط، اصول و برنامه هائى مخصوص به خود دارند، همان گونه که مأموران به ظاهر براى خود اصول و ضوابط خاصى دارند.

درست است که خط کلّى این دو برنامه، هر دو انسان را به سمت کمال مى برد، و از این نظر هماهنگ اند، ولى گاهى در جزئیات مانند مثال هاى بالا از هم جدا مى شوند.

البته، بدون شک در هیچ یک از دو خط، هیچ کس نمى تواند خودسرانه اقدامى کند، بلکه، باید از طرف مالک و حاکم حقیقى مجاز باشد، لذا «خضر» با صراحت این حقیقت را بیان کرده گفت: ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی: «من هرگز پیش خود این کار را انجام ندادم».

بلکه درست طبق یک برنامه الهى، ضابطه و خطى که به من داده شده است، گام برمى دارم.

و به این ترتیب، تضاد بر طرف خواهد شد.

و این که: مى بینیم موسى(علیه السلام) تاب تحمل کارهاى خضر را نداشت به خاطر همین بود که خط مأموریت او از خط مأموریت خضر جدا بود، لذا، هر بار مشاهده مى کرد گامش بر خلاف ظواهر قانون شرع است، فریاد اعتراضش بلند مى شد، ولى خضر با خونسردى به راه خود ادامه مى داد، و چون این دو رهبر بزرگ الهى به خاطر مأموریت هاى متفاوت نمى توانستند براى همیشه با هم زندگى کنند «هذا فِراقُ بَیْنِی وَ بَیْنِکَ» را گفت.

 

* * *

2 ـ خضر، که بود؟

همان گونه که دیدیم، در قرآن مجید صریحاً نامى از خضر برده نشده، و از رفیق یا استاد موسى(علیه السلام) تنها به عنوان «عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَیْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً» که بیانگر مقام عبودیت، علم و دانش خاص او است، یاد شده است لذا، ما هم غالباً از وى به عنوان «مرد عالم» یاد کردیم.

ولى در روایات متعددى این مرد عالم به نام «خضر» معرفى شده است، و از بعضى روایات استفاده مى شود: اسم اصلى او «بلیا ابن ملکان» بوده، و خضر لقب او است; زیرا هر کجا گام مى نهاده زمین از قدومش سرسبز مى شده است.

بعضى، نیز احتمال داده اند: نام این مرد عالم، «الیاس» بوده، و از همین جا این تصور پیدا شده است که: ممکن است «الیاس» و «خضر» نام یک نفر باشد، اما مشهور و معروف میان مفسران و راویان حدیث، همان اول است.

بدیهى است، نام این مرد، هر چه باشد مهم نیست، مهم این است که: او یک دانشمند الهى بود، مشمول رحمت خاص پروردگار، مأمور به باطن و نظام تکوینى جهان، و آگاه از پاره اى از اسرار، و از یک جهت، معلم موسى بن عمران، هر چند موسى(علیه السلام) در پاره اى از جهات بر او مقدم بوده است.

و در این که: او پیامبر بوده است، یا نه باز روایات مختلفى داریم.

در جلد اول «اصول کافى» روایات متعددى نقل شده است که: دلالت دارد این مرد عالم، پیامبر نبود، بلکه دانشمندى همچون «ذو القرنین» و «آصف ابن برخیا» بوده است.(6)

در حالى که از پاره اى دیگر از روایات استفاده مى شود، او داراى مقام نبوت بود، و ظاهر بعضى تعبیرات آیات فوق، نیز همین است; زیرا در یک مورد مى گوید: «من این کار را از نزد خود نکردم» و در جاى دیگر مى گوید: «ما مى خواستیم چنین و چنان شود».

و از بعضى از روایات استفاده مى شود: او از یک عمر طولانى برخوردار بوده است.

در اینجا سؤالى پیش مى آید، و آن این که: آیا داستان موسى(علیه السلام) و این عالم بزرگ در منابع یهود و مسیحیت نیز، وجود دارد؟

پاسخ سؤال این است: اگر منظور کتب «عهدین» (تورات و انجیل) باشد، در آنها نیست.

اما از پاره اى از کتب دانشمندان یهود که: در قرن یازدهم میلادى تدوین گردیده، داستانى نقل شده که: شباهت نسبتاً زیادى به سرگذشت موسى(علیه السلام) و عالم زمانش دارد ـ هر چند قهرمان آن داستان «الیاس» و «یوشع بن لاوى» است ـ که از مفسران «تلمود» در قرن سوم میلادى مى باشند، و از جهات مختلفى نیز با سرگذشت موسى و خضر متفاوت است، آن داستان چنین است:

«یوشع» از خدا مى خواهد که: با «الیاس» ملاقات کند، و چون دعایش مستجاب مى شود، و به ملاقات «الیاس» مفتخر مى گردد، از وى مى خواهد: به برخى از اسرار اطلاع یابد، «الیاس» به وى مى گوید: تو را طاقت تحمل نیست، اما «یوشع» اصرار مىورزد، و «الیاس» درخواست او را اجابت مى کند، مشروط بر آن که راجع به هر چه مى بیند پرسشى نکند، و اگر «یوشع» تخلف ورزد «الیاس» او را ترک کند، با این قرار داد، یوشع و الیاس همسفر مى شوند.

در خلال مسافرت خویش، اول به خانه اى وارد مى شوند که: صاحب خانه از آنها گرم پذیرائى مى کند، خانواده ساکن این خانه از ما یملک دنیا تنها یک گاو

داشتند که از فروش شیر آن گذران مى کردند، الیاس دستور مى دهد: صاحب خانه آن گاو را بکشد، و «یوشع» از این کردار سخت دچار تعجب و شگفتى مى گردد، و از وى علت آن را مى پرسد، «الیاس» قرار داد را به وى متذکر شده و او را به مفارقت تهدید مى کند، لاجرم «یوشع» دم برنمى آورد.

از آنجا هر دو به قریه دیگرى سفر مى کنند، و به خانه توانگرى وارد مى شوند، در این خانه الیاس دست به کار گل مى شود، و دیوارى را که در شرف ویرانى بود، مرمت مى کند.

در قریه دیگرى چند نفر از مردم آن ده، در محلى اجتماع داشتند و از این دو نفر خوب پذیرائى نمى کنند، الیاسایشان را دعا مى کند که: همگى ریاست یابند.

در قریه چهارم، از آنان پذیرائى گرم مى شود، الیاس دعا مى کند که: فقط یکى از آنان به ریاست برسد!، بالاخره «یوشع بن لاوى» طاقت نمى آورد، و راجع به چهار واقعه مى پرسد.

الیاس مى گوید: در خانه اول زوجه صاحب خانه بیمار بود، و اگر آن گاو به رسم صدقه قربانى نمى شد، آن زن در مى گذشت، و خسارتش براى صاحب خانه بیش از خسارتى بود که از ذبح گاو حاصل مى گردید.

در خانه دوم،زیر دیوار گنجى بود که مى بایست براى کودکى یتیم محفوظ بماند.

براى مردم قریه سوم ریاست همه را خواستم تا کارشان دچار پریشانى و اختلال گردد، بر عکس، مردم قریه چهارم زمام کارشان در دست یک نفر قرار مى گیرد و امورشان منظم و به سامان مى رسد.(7)

اشتباه نشود، هرگز نمى خواهیم بگوئیم: این دو داستان یکى است، بلکه منظور این است: داستانى را که دانشمندان یهود نقل کرده اند، ممکن است داستان مشابهى باشد و یا تحریفى از سرگذشت اصلى موسى و خضر که بر اثر گذشت زمان ممتد دگرگون شده و به این صورت درآمده است.

* * *

3 ـ افسانه هاى ساختگى

سرگذشت موسى(علیه السلام) و خضر، اساس و پایه اش همان است که در قرآن آمده، اما متأسفانه در اطراف آن، افسانه هاى زیادى ساخته و پرداخته اند که:

گاهى افزودن آنها به این سرگذشت، چهره خرافى به آن مى دهد! باید دانست که: این تنها داستانى نیست که به این سرنوشت گرفتار شده، داستان هاى واقعى دیگر نیز از این موضوع بر کنار نمانده است .

براى درک واقعیت، باید معیار را آیات بیست و سه گانه فوق قرار داد، و حتى احادیث را در صورتى مى توان پذیرفت که: موافق آن باشد، اگر حدیثى بر خلاف آن بود، مسلماً قابل قبول نیست، و خوشبختانه در احادیث معتبر چنین حدیثى نداریم.

* * *

4 ـ آیا نسیان براى پیامبران ممکن است؟!

در ماجراى فوق کراراً به مسأله نسیان موسى(علیه السلام) برخورد کردیم: یکى در مورد آن ماهى که براى تغذیه فراهم ساخته بودند، و دیگر سه بار در ارتباط با تعهدى که دوست عالمش از وى گرفته بود.

اکنون، این سؤال پیش مى آید: آیا نسیان براى انبیاء امکان دارد؟

جمعى معتقدند: صدور چنین نسیانى از پیامبران بعید نیست; چرا که نه مربوط به اساس دعوت نبوت است، و نه فروع آن، و نه تبلیغ دعوت، بلکه در

یک مسأله صرفاً عادى و مربوط به زندگانى روزمره است، آنچه مسلّم است هیچ پیامبرى در دعوت نبوت و شاخ و برگ آن، مطلقاً گرفتار خطا و اشتباه نمى شود و مقام عصمت او را از چنین چیزى مصون مى دارد.

اما چه مانعى دارد که: موسى به خاطر این که: مشتاقانه و با عجله به دنبال این مرد عالم مى رفت غذاى خود را که یک مسأله عادى بوده فراموش کرده باشد؟(8) و نیز چه مانعى دارد که عظمت حوادثى همچون شکستن کشتى، و کشتن یک نوجوان، و تعمیر بى دلیل یک دیوار در شهر بخیلان، او را چنان هیجان زده کند که تعهد شخصى خود را با دوست عالمش به دست فراموشى سپرده باشد؟ این نه از یک پیامبر بعید است، و نه با مقام عصمت منافات دارد.

بعضى از مفسران نیز احتمال داده اند: نسیان در اینجا به معنى مجازى ـ یعنى ترک ـ بوده باشد; چرا که انسان هنگامى که چیزى را ترک مى کند، شبیه آن است که آن را نسیان کرده باشد، اما چرا موسى غذاى خود را ترک گفت، براى این که: نسبت به چنین مسأله اى بى اعتنا بود، و در مورد تعهدش با دوست عالمش به خاطر این بود که: براى او که از دریچه ظاهر به حوادث مى نگریست اصلاً قابل قبول نبود که: انسانى بى جهت آسیب به اموال یا جان مردم برساند بنابراین، خود را موظف به اعتراض مى دید و فکر مى کرد اینجا جاى آن تعهد نیست.

ولى، پیداست که این گونه تفسیرها با ظاهر آیات سازگار نمى تواند باشد.

* * *

5 ـ چرا موسى به دیدار خضر شتافت؟!

در حدیثى از «ابن عباس» از «ابى بن کعب» مى خوانیم که از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) چنین نقل مى کند: یک روز موسى(علیه السلام) در میان بنى اسرائیل مشغول خطابه بود، کسى از او پرسید: در روى زمین چه کسى از همه اعلم است؟

موسى(علیه السلام) گفت: کسى عالم تر از خود سراغ ندارم، در این هنگام، به موسى(علیه السلام)وحى شد: ما بنده اى داریم در «مجمع البحرین» که از تو دانشمندتر است، در اینجا موسى از خدا تقاضا کرد به دیدار این مرد عالم نائل گردد، و خدا راه وصول به این هدف را به او نشان داد.(9)

نظیر این حدیث از امام صادق(علیه السلام) نیز نقل شده است.(10)

در حقیقت، این هشدارى بود به موسى(علیه السلام) که با تمام علم و دانشش هرگز خود را برترین شخص نداند.

ولى در اینجا این سؤال پیش مى آید: آیا نباید پیامبر اولوا العزم و صاحب رسالت دانشمندترین فرد زمان خودش باشد؟

در پاسخ مى گوئیم: باید دانشمندترین آنها نسبت به قلمرو مأموریتش، یعنى نظام تشریع باشد، و موسى چنین بود، اما همان گونه که در نخستین نکته ها بازگو کردیم، قلمرو مأموریت دوست عالمش قلمرو جداگانه اى بود که: ارتباطى به عالم تشریع نداشت، و به تعبیر دیگر، آن مرد عالم از اسرارى آگاه بود که دعوت نبوت بر آن متّکى نبود.

اتفاقاً در حدیثى که از امام صادق(علیه السلام) نقل شده، با صراحت مى خوانیم: موسى از خضر آگاه تر بود یعنى در علم شرع(11) و شاید نیافتن پاسخ براى این سؤال، و همچنین سؤال مربوط به نسیان، سبب شده است که: بعضى این موسى را موسى بن عمران(علیه السلام) ندانند، و بر شخص دیگرى منطبق سازند، اما با حل این مشکل، جائى براى آن سخن باقى نخواهد ماند.

از حدیثى که از امام على بن موسى الرضا(علیهما السلام) نقل شده نیز، این نکته استفاده مى شود که: قلمرو مأموریت این دو بزرگوار، با یکدیگر متفاوت بوده و هر کدام در کار خود از دیگرى آگاه تر بودند.(12)

ذکر این نکته نیز جالب است که در حدیثى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) چنین آمده: «هنگامى که موسى، خضر را ملاقات کرد، پرنده اى در برابر آن دو ظاهر شد قطره اى با منقارش از آب برداشت، خضر به موسى گفت: مى دانى پرنده چه مى گوید؟ موسى گفت: چه مى گوید؟ خضر گفت: مى گوید: ما عِلْمُکَ وَ عِلْمُ مُوسى فِى عِلْمِ اللّهِ إِلاّ کَما أَخَذَ مِنْقارى مِنَ الْماءِ: «دانش تو و دانش موسى در برابر علم خداوند همانند قطره اى است که منقار من از آب برداشت».(13)

* * *

6 ـ آن گنج چه بود؟

از سؤالات دیگرى که پیرامون این داستان به وجود آمده، این است که: اصولاً گنجى را که دوست عالم موسى اصرار بر نهفتنش داشت چه بود؟ وانگهى چرا آن مرد با ایمان، یعنى پدر یتیمان چنین گنجى اندوخته بود؟!

بعضى گفته اند: این گنج در حقیقت بیش از آنچه جنبه مادى داشته، جنبه معنوى داشت، این گنج طبق بسیارى از روایات شیعه و اهل تسنن، لوحى بوده که بر آن کلمات حکمت آمیزى نقش شده بود.

و در این که: این کلمات حکمت آمیز چه بوده؟ در میان مفسران گفتگو است.

در کتاب «کافى» از امام صادق(علیه السلام) چنین نقل شده: این گنج طلا و نقره نبود، تنها لوحى بود که چهار جمله بر آن ثبت بود: لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ مَنْ أَیْقَنَ بِالْمَوْتِ لَمْ یَضْحَکْ سِنَّهُ وَ مَنْ أَیْقَنَ بِالْحِسابِ لَمْ یَفْرَحْ قَلْبُهُ وَ مَنْ أَیْقَنَ بِالْقَدَرِ لَمْ یَخْشَ إِلاَّ اللّهَ: «معبودى جز اللّه نیست، کسى که به مرگ ایمان دارد (بیهوده) نمى خندد، کسى که یقین به حساب الهى دارد (و در فکر مسئولیت هاى خویش است) خوشحالى نمى کند، و کسى که یقین به مقدرات الهى دارد جز از خدا نمى ترسد».(14)

ولى، در بعضى دیگر از روایات آمده، لوحى از طلا بود، و به نظر مى رسد این دو با هم منافات ندارد; زیرا هدف روایت اول، این است که: انبوهى از درهم و دینار ـ آن چنان که از مفهوم گنج به ذهن مى آید ـ نبوده است.

و به فرض که ما ظاهر کلمه «کنز» را بگیریم، و به معنى اندوخته اى از زر و سیم تفسیر کنیم، باز مشکلى ایجاد نمى کند; زیرا آن گنجى ممنوع است که انسان مقدار قابل ملاحظه اى از اموال گرانقیمت را براى مدتى طولانى اندوخته کند، در حالى که در جامعه نیاز فراوان به آن باشد.

اما اگر فى المثل براى حفظ مال، مالى که در گردش معامله است، یک یا چند روز آن را در زیر زمین مدفون کنند (آن چنان که در زمان هاى گذشته بر اثر ناامنى معمول بوده، که حتى براى یک شب هم اموال خود را گاهى دفن مى کردند) و سپس صاحب آن بر اثر حادثه اى از دنیا برود چنین گنجى هرگز نمى تواند مورد ایراد باشد.

* * *

7 ـ درس هاى این داستان

الف ـ پیدا کردن رهبر دانشمند و استفاده از پرتو علم او به قدرى اهمیت دارد که: حتى پیامبر اولوالعزمى همچون موسى(علیه السلام) این همه راه به دنبال او مى رود، و این سرمشقى است براى همه انسان ها در هر حد و پایه اى از علم و در هر شرائط و سن و سال.

ب ـ جوهره علم الهى از عبودیت و بندگى خدا سرچشمه مى گیرد، چنان که در آیات فوق خواندیم «عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَیْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّاعِلْماً».

ج ـ همواره علم را براى عمل باید آموخت چنان که موسى به دوست عالمش مى گوید: مِمّا علمت رشداً: «دانشى به من بیاموز که راهگشاى من به سوى هدف و مقصد باشد» یعنى من دانش را تنها براى خودش نمى خواهم بلکه براى رسیدن به هدف، مى طلبم.

د ـ در کارها نباید عجله کرد; چرا که بسیارى از امور، نیاز به فرصت مناسب دارد (أَلاْ ُمُورُ مَرْهُونَةٌ بِأَوْقاتِها) به خصوص در مسائل پراهمیت و به همین دلیل، این مرد عالم، رمز کارهاى خود را در فرصت مناسبى براى موسى بیان کرد. هـ ـ ظاهر و باطن

چهره ظاهر و چهره باطن اشیاء و حوادث، مسأله مهم دیگرى است که این داستان به ما مى آموزد، ما نباید در مورد رویدادهاى ناخوشایند که در زندگى مان پیدا مى شود، عجولانه قضاوت کنیم، چه بسیارند حوادثى که ما آن را ناخوش داریم، اما بعداً معلوم مى شود که از الطاف خفیه الهى بوده است.

این همان است که قرآن در جاى دیگر مى گوید: عَسى أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاتَعْلَمُونَ: «ممکن است شما چیزى را ناخوش دارید و آن به نفع شما باشد و ممکن است

چیزى را دوست دارید و آن به ضرر شما باشد، و خدا مى داند و شما نمى دانید»!(15)

توجه به این واقعیت، سبب مى شود که: انسان با بروز حوادث ناگوار، فوراً مأیوس نشود در اینجا حدیث جالبى از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم که: امام(علیه السلام)به فرزند «زراره» (همان مردى که از بزرگان و فقهاء و محدثان عصر خود به شمار مى رفت، و علاقه بسیار به امام و امام هم علاقه بسیار به او داشت) فرمود: به پدرت از قول من سلام برسان، و بگو: اگر من در بعضى از مجالس از تو بدگوئى مى کنم به خاطر آن است که، دشمنان ما مراقب این هستند که: ما نسبت به چه کسى اظهار محبت مى کنیم، تا او را به خاطر محبتى که ما به او داریم، مورد آزار قرار دهند.

به عکس اگر ما از کسى مذمت کنیم، آنها از او ستایش مى کنند، من اگر گاهى پشت سر تو بدگوئى مى کنم به خاطر آن است که: تو در میان مردم به ولایت و محبت ما مشهور شده اى، و به همین جهت مخالفان ما از تو مذمت مى کنند، من دوست داشتم عیب بر تو نهم تا دفع شرّ آنها شود، آن چنان که خداوند از زبان دوست عالم موسى(علیه السلام) مى فرماید: أَمَّا السَّفِینَةُ فَکانَتْ لِمَساکِینَ یَعْمَلُونَ فِی الْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَها وَ کانَ وَراءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَة غَصْباً...:

«این مثل را درست درک کن، اما به خدا سوگند، تو محبوب ترین مردم نزد منى، و محبوب ترین یاران پدرم، اعم از زندگان و مردگان، توئى، تو برترین کشتى هاى این دریاى خروشانى و پشت سر تو پادشاه ستمگر غاصبى است که دقیقاً مراقب عبور کشتى هاى سالمى است که از این اقیانوس هدایت، مى گذرد،

تا آنها را غصب کند، رحمت خدا بر تو باد در حال حیات و بعد از ممات».(16)

و ـ پذیرش واقعیت ها

اعتراف به واقعیت ها، و موضع گیرى هماهنگ با آنها درس دیگرى است که از این داستان مى آموزیم، هنگامى که موسى سه بار به طور ناخواسته گرفتار پیمان شکنى در برابر دوست عالمش شد، به خوبى دریافت که دیگر نمى تواند با او همگام باشد، و با این که فراق این استاد براى او سخت ناگوار بود، در برابر این واقعیت تلخ، لجاجت به خرج نداد، و منصفانه حق را به آن مرد عالم داد، صمیمانه از او جدا شد، و برنامه کار خویش را پیش گرفت، در حالى که از همین دوستى کوتاه، گنج هاى عظیمى از حقیقت اندوخته بود.

انسان نباید تا آخر عمر، مشغول آزمایش خویش باشد، و زندگى را تبدیل به آزمایشگاهى براى آینده اى که هرگز نمى آید، تبدیل کند، هنگامى که چند بار مطلبى را آزمود، باید به نتیجه آن گردن نهد.

ز ـ آثار ایمان پدران براى فرزندان

«خضر» به خاطر یک پدر صالح و درستکار، حمایت از فرزندانش را در آن قسمتى که مى توانست، بر عهده گرفت، یعنى فرزند، در پرتو ایمان و امانت پدر، مى تواند سعادتمند شود و نتیجه نیک آن، عائد فرزند او هم بشود.

در پاره اى از روایات مى خوانیم: آن مرد صالح، پدر بلا واسطه یتیمان نبود بلکه از اجداد دورش محسوب مى شد (آرى چنین است تأثیر عمل صالح).(17)

از نشانه هاى صالح بودن این پدر، همان است که او گنجى از معنویت و اندرزهاى حکیمانه براى فرزندان خود به یادگار گذارد.

ح ـ کوتاهى عمر به خاطر آزار پدر و مادر

جائى که فرزندى به خاطر آن که در آینده پدر و مادر خویش را آزار مى دهد و در برابر آنها طغیان و کفران مى کند و یا آنها را از راه الهى به در مى برد، مستحق مرگ باشد، چگونه است حال فرزندى که هم اکنون مشغول به این گناه است، آنها در پیشگاه خدا چه وضعى دارند.

در روایات اسلامى پیوند نزدیکى میان کوتاهى عمر، و ترک صله رحم (مخصوصاً آزار پدر و مادر) ذکر شده است.

ط ـ مردم دشمن آنند که نمى دانند!

بسیار مى شود کسى درباره ما نیکى مى کند، اما چون از باطن کار، خبر نداریم آن را دشمنى مى پنداریم، و آشفته مى شویم، مخصوصاً در برابر آنچه نمى دانیم، کم صبر و بى حوصله هستیم.

البته این یک امر طبیعى است که: انسان در برابر امورى که تنها یک روى یا یک زاویه آن را مى بیند ناشکیبا باشد، اما داستان فوق، به ما مى گوید: نباید در قضاوت شتاب کرد، باید ابعاد مختلف هر موضوعى را بررسى نمود.

در حدیثى از امیر المؤمنین على(علیه السلام) مى خوانیم: «مردم دشمن آنند که نمى دانند».(18)

و بنابراین، هر قدر، سطح آگاهى مردم بالا برود برخورد آنها با مسائل منطقى تر خواهد شد، و به تعبیر دیگر، زیر بناى «صبر» آگاهى است!.

البته، موسى از یک نظر حق داشت ناراحت شود; چرا که او مى دید در این سه حادثه، تقریباً بخش اعظم شریعت، به خطر افتاده است:

در حادثه اول مصونیت اموال مردم، در حادثه دوم مصونیت جان مردم، و

در حادثه سوم مسائل حقوقى، یا به تعبیر دیگر برخورد منطقى با حقوق مردم، بنابراین، تعجب ندارد که آن قدر ناراحت شود که: پیمان مؤکد خویش را با آن عالم بزرگ فراموش کند، اما همین که از باطن امر آگاه شد، آرام گرفت و دیگر اعتراضى نکرد، و این خود، بیانگر آن است که: عدم اطلاع از باطن رویدادها، چه اندازه نگران کننده است.

ى ـ ادب شاگرد و استاد

در گفتگوهائى که میان موسى و آن مرد عالم الهى، ردّ و بدل شد، نکته هاى جالبى پیرامون ادب شاگرد و استاد به چشم مى خورد مانند:

1 ـ موسى خود را به عنوان تابع خضر معرفى مى کند (أَتَّبِعُکَ).

2 ـ موسى بیان تابعیت را به صورت تقاضاى اجازه از او ذکر مى کند (هَلْ أَتَّبِعُکَ).

3 ـ او اقرار به نیازش به تعلم مى کند، و استادش را به داشتن علم (عَلى أَنْ تُعَلِّمَنِ).

4 ـ در مقام تواضع، علم استاد را بسیار معرفى مى کند و خود را طالب فراگرفتن گوشه اى از علم او (مِمّْا).

5 ـ از علم استاد به عنوان یک علم الهى یاد مى کند (عُلِّمْتَ).

6 ـ از او طلب ارشاد و هدایت مى نماید (رُشْداً).

7 ـ در پرده به او گوشزد مى کند: همان گونه که خدا به تو لطف کرده و تعلیمت نموده، تو نیز این لطف را در حق من کن (تُعَلِّمَنِ مِمّا عُلِّمَتْ).

8 ـ جمله «هَلْ أَتَّبِعُکَ»؟ این واقعیت را نیز مى رساند که: شاگرد باید به دنبال استاد برود، این وظیفه استاد نیست که به دنبال شاگرد راه بیفتد (مگر در موارد خاص).

9 ـ موسى با آن مقام بزرگى که داشت (پیامبر اولوا العزم و صاحب رسالت و کتاب بود) این همه تواضع مى کند یعنى هر که هستى و هر مقامى دارى در مقام کسب دانش باید فروتن باشى.

10 ـ او در مقام تعهد خود، در برابر استاد، تعبیر قاطعى نکرد بلکه گفت: سَتَجِدُنِى إِنْ شاءَ اللّهُ صابِراً: «ان شاء اللّه مرا شکیبا خواهى یافت» که هم ادبى است در برابر پروردگار، و هم در مقابل استاد که اگر تخلفى رخ دهد هتک احترامى نسبت به استاد نشده باشد.

ذکر این نکته نیز لازم است که: این عالم ربانى در مقام تعلیم و تربیت نهایت بردبارى و حلم را نشان داد، هرگاه موسى بر اثر هیجان زدگى تعهد خود را فراموش مى کرد، و زبان به اعتراض مى گشود، او تنها با خونسردى در لباس استفهام مى گفت: «من نگفتم نمى توانى در برابر کارهاى من شکیبا باشى؟».

* * *

 


1 ـ در زمینه معنى «وَراء» در جلد 10، ذیل آیه 16 بحث شده.

2 ـ «نهج البلاغه»، کلمات قصار، جمله 419.

3 ـ بنا بر تفسیر اول، فعل «یُرْهِقَ» دو مفعول گرفته که مفعول اولش «هُما» و مفعول دوم «طُغْیاناً» مى باشد، و بنا بر تفسیر دوم «طُغْیاناً» و «کُفْراً» «مفعول لاجله» مى باشد.

4 ـ «نور الثقلین»، جلد 3، صفحات 286 و 287.

5 ـ «لَمْ تَسْطِعْ» در اصل «تستطیع» بوده که پس از ورود حرف جزم، تاء باب استفعال نیز حذف گردیده.

6 ـ «اصول کافى»، جلد اول، باب «ان الائمة بمن یشبهون فیمن مضى»، صفحه 210.

7 ـ آنچه در بالا نقل شد عین عبارتى است که در کتاب «اعلام القرآن»، در صفحه 213 آمده است.

8 ـ در ذیل آیه مربوطه، راجع به این قسمت توضیح داده ایم، مراجعه فرمائید.

9 ـ «مجمع البیان»، جلد ششم، صفحه 481 (به طور تلخیص).

10 ـ «نور الثقلین»، جلد سوم، صفحه 275.

11 ـ «المیزان»، جلد 13، صفحه 383.

12 ـ «مجمع البیان»، جلد 6، صفحه 480.

13 ـ «درّ المنثور» و کتب دیگر (طبق نقل تفسیر المیزان، ذیل آیه مورد بحث).

14 ـ «نور الثقلین»، جلد 3، صفحه 287.

15 ـ بقره، آیه 216.

16 ـ «معجم الرجال الحدیث»، جلد 7، صفحه 227.

17 ـ «نور الثقلین»، جلد سوم، صفحه 289.

18 ـ «نهج البلاغه»، حکم 172.

احسن الحدیث در شبکه های اجتماعی    aparat telegram instagram whatsapp 300x300 این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری

  • تفسیر مشکات(1)

    مهم ترین ویژگی این تفسیر، کوشش در تبیین بعد هدایتی قرآن، یعنی هدف اصلی نزول است:

  • پیامبر مکرم اسلام (ص) فرمودند:
    «اَفْضَلُ الْعِبادَةِ اِنْتِظارُ الْفَرَجِ»
    با فضیلت‌ترین عبادت،

  • گفتارهایی درباره امامت امام علی علیه السلام

    • اثر مکتوب
    • انتشار: 1398
    • شابک:
  • نگاهی به ارتباط فرزندان با پدر و مادر

  • نهج‌البلاغه تبلور اندیشۀ بزرگ‌انسان الهی، برترین الگوی تربیت‌یافتۀ مکتب وحی و توحید و انسانِ کامل

  • نج‌البلاغه تبلور اندیشۀ بزرگ‌انسان الهی، برترین الگوی تربیت‌یافتۀ مکتب وحی و توحید و انسانِ کامل

  • مجموعه شماره یک

    زن از منظر قرآن-زن از منظر قرآن کریم

    زن و مرد- بررسی جایگاه و ارتباطات زن و مرد

  • مجموعه بیان3 حاوی 144 DVD در 6 آلبوم، دور سوم تفسیر کامل قرآن کریم است که به‌صورت تصویری به‌همراه

  • پرتویی از روایات غدیر


    • اثر مکتوب
    • انتشار: 1397
    • شابک:
      978-600-99784-7-2

      انتشارات:
  • آیه‌ای که محرمات الهی را بیان می کند چه ارتباطی با ولایت دارد؟
    اکمال دین و اتمام نعمت چه

  • چگونه مسئله ولایت از آیه تبلیغ فهمیده می شود؟
    چه نکته ای هم سنگ تمام رسالت پیامبر (ص) است


  • ولی در آیه ولایت به چه معناست؟ / دادن انگشتر در نماز به حضور قلب چه سازگاری‌ای دارد؟