احسن الحدیث

خطبه صد و چهل و پنج، بخش اول

 

أَیُّهَا النَّاسُ، إنَّمَا أَنْتُمْ فِی هذِهِ الدُّنْیَا غَرَضٌ تَنْتَضِلُ فِیهِ الْمَنَایَا، مَعَ کُلِّ جَرْعَة شَرَقٌ، وَفی کُلِّ أَکْلَة غَصَصٌ ! لاَ تَنَالُونَ مِنْهَا نِعْمَةً إلاَّ بِفِرَاقِ أُخْرَى، وَلاَ  یُعَمَّرُ مُعَمَّرٌ مِنْکُمْ یَوْماً مِنْ عُمُرِهِ إلاَّ بِهَدْمِ آخَرَ مِنْ أَجَلِهِ، وَلاَ تُجَدَّدُ لَهُ زِیَادَةٌ  فِی أَکْلِهِ إلاَّ بِنَفَادِ مَا قَبْلَهَا مِنْ رِزْقِهِ; وَلاَ یَحْیَا لَهُ أَثَرٌ، إلاَّ مَاتَ لَهُ أَثَرٌ; وَلاَ  یَتَجَدَّدُ لَهُ جَدِیدٌ إلاَّ بَعْدَ أَنْ یَخْلَقَ لَهُ جَدِیدٌ; وَلاَ تَقُومُ لَهُ نَابِتَةٌ إلاَّ وَتَسْقُطُ مِنْهُ مَحْصُودَةٌ. وَقَدْ مَضَتْ أُصُولٌ نَحْنُ فُرُوعُهَا، فَمَا بقاءُ فَرْع بَعْدَ ذَهَابِ أَصْلِهِ .

اى مردم ! شما در اين جهان هدفى هستيد در برابر تيرهاى مرگ که يکى پس از ديگرى به سوى شما پرتاب مى شود، همراه هر جرعه اى بيم گلوگير شدن است. و با هر لقمه اى بيم گرفتن راه نفس، به هيچ نعمتى از دنيا نمى رسيد، جز اين که نعمت ديگرى را از دست مى دهيد. و هيچ کس از شما يک روز عمر نمى کند، مگر اين که از جمع زندگى وى يک روز کاسته مى شود. غذايى بر او افزوده نمى گردد، مگر اين که از آن روزيى که برايش تعيين شده بهمان اندازه کم مى شود، هيچ اثرى از او زنده نمى شود، جز اين که اثر ديگرى از او مى ميرد، چيزى براى او تازه نمى شود، مگر اين که تازه اى از او کهنه مى گردد و هيچ چيز براى او نمى رويد، جز اين که چيزى از او درو مى شود، (از همه مهمتر اين که) اصول و ريشه هاى ما، در گذشتند، و ما فروع و شاخه هاى آنها هستيم، آيا شاخه بعد از رفتن ريشه بقايى دارد ؟

 

 

شرح و تفسیر

تضادّ نعمتهاى دنیا

   در این بخش از خطبه امام (علیه السلام) به ناپایدارى دنیا و آفاتى که از هر سو انسان را تهدید مى کند اشاره مى فرماید; و در سه جمله کوتاه و پر معنا، بخش عمده این آفات منعکس شده، مى فرماید : «اى مردم ! شما در این جهان هدفى هستید که تیرهاى مرگ یکى بعد از دیگرى به سوى شما پرتاب مى شود، همراه هر جرعه اى، بیم گلوگیر شدن است، و با هر لقمه اى امکان گرفتن راه نفس، به هیچ نعمتى از دنیا نمى رسید جز این که نعمت دیگرى را از دست مى دهید !» (أَیُّهَا النَّاسُ، إنَّمَا أَنْتُمْ فِی هذِهِ الدُّنْیَا غَرَضٌ(1) تَنْتَضِلُ فِیهِ الْمَنَایَا، مَعَ کُلِّ جَرْعَة شَرَقٌ(2)، وَفی کُلِّ أَکْلَة غَصَصٌ(3) ! لاَ تَنَالُونَ مِنْهَا نِعْمَةً إلاَّ بِفِرَاقِ أُخْرَى).

   از یکسو اشاره به آفات مرگزا، اعم از فردى مانند انواع بیماریها، حمله حیوانات، درگیر شدن با افراد شرور، سقوط از بلندى و مانند آن و آفات جمعى مانند زلزله ها، سیلها، قحطیها و جنگها مى کند.

   و از سوى دیگر همراه بودن هر نعمتى با نقمت، و هر پیروزى با مشکلات را یاد آور مى شود، که ساده ترین آن همان است که امام (علیه السلام) در عبارت خود بیان فرموده و آن این که : همان زمان که انسان آب گوارایى را مى نوشد، ممکن است در مجراى تنفس او وارد شود، و او را خفه کند، و در همان هنگام که غذاىلذیذى را مى خورد، ممکن است گلوگیر او گردد، و به مرگش بینجامد.

   واز سوى سوّم به تضادّ مواهب مادى دنیا اشاره کرده، مى فرماید : آنها قابل جمع نیستند، انسان به یکى مى رسد، از دیگرى جدا مى شود، مثلاً از نعمت فرزند محروم است، خدا فرزندانى به او مى دهد ولى فرزندان آسایش او را سلب مى کنند. و یا این که فقیر است و مالى ندارد، و سخت در زحمت است، خداوند اموالى به او مى بخشد امّا حفظ و مدیریت اموال، مجالى براى استراحت او نمى دهد. مرکب ندارد، گرفتار مشکلات است، ولى با پیدا کردن مرکب، انواع هزینه ها و مشکلات نگهدارى و امثال آن دامان او را مى گیرد، و به همین ترتیب هر نعمتى را به چنگ مى آورد، نعمتى را از دست مى دهد.

   و به گفته «حافظ» :

شکوه تاج سلطانى که بیم جان درآن درج است کلاهى دلکش است اما به دردسر نمى ارزد

   یا به گفته «شهریار» :

دل خوش داشتم و دیگر هیچ نه متاع خوش و نه منزل خوش

حالیا مَرْدَم و دارم همه چیز لیک آنچه که ندارم دل خوش !

   تعبیر به «تَنْتَضِلُ» با توجه به این که، این واژه در مورد کسانى به کار مى رود که در مسابقه تیراندازى شرکت دارند، نشان مى دهد که گویى آفات دنیا براى هدف گرفتن حیات انسان با هم مسابقه مى دهند.

   و تعبیر «مَنَایَا»که جمع «مَنِیَّة» به معنى مرگ است اشاره به اشکال مختلف مرگ و میرهاست، خواه فردى باشد، یا جمعى، که در بالا به آن اشاره شد.

   گاه تصور مى شود که جمله «لاَ تَنَالُونَ مِنْهَا...» تعبیر دیگرى از جمله «مَعَ کُلِّ جَرْعَة شَرَقٌ...» مى باشد، در حالى که این دو جمله دو معنى متفاوت دارد. جمله «مَعَ کُلِّ جَرْعَة شَرَقٌ...»، اشاره به این است که در کمین هر نعمتى آفتىنشسته است، اما جمله «لاَ تَنَالُونَ مِنْهَا...» اشاره به این است که اگر آفتى هم در بین نباشد، نعمت هاى جهان با هم جمع نمى شوند، به یکى مى رسى از دیگرى جدا مى شوى.

   در ادامه این سخن امام (علیه السلام) به شرح زیبایى از جمله قبل که فرمود : به هر نعمتى برسى نعمت دیگرى را از دست مى دهى، پنج نمونه روشن را در پنج جمله بیان مى فرماید. مى گوید : «هیچ کس از شما یک روز عمر نمى کند، مگر این که از مجموعه حیات وى روزى کاسته مى شود، و غذایى بر او افزوده نمى گردد، مگر این که از آن مقدار روزیى که برایش تعیین شده به همان اندازه کم مى شود، هیچ اثرى از او زنده نمى شود، جز این که اثر دیگرى از او مى میرد، و چیزى براى او تازه نمى شود، مگر این که تازه اى از او کهنه مى گردد، و هیچ چیز براى او نمى روید، جز این که چیزى از او درو مى شود» (وَلاَ یُعَمَّرُ مُعَمَّرٌ مِنْکُمْ یَوْماً مِنْ عُمُرِهِ إلاَّ بِهَدْمِ آخَرَ مِنْ أَجَلِهِ، وَلاَ تُجَدَّدُ لَهُ زِیَادَةٌ فِی أَکْلِهِ إلاَّ بِنَفَادِ مَا قَبْلَهَا مِنْ رِزْقِهِ; وَلاَ یَحْیَا لَهُ أَثَرٌ، إلاَّ مَاتَ لَهُ أَثَرٌ; وَلاَ یَتَجَدَّدُ لَهُ جَدِیدٌ إلاَّ بَعْدَ أَنْ یَخْلَقَ(4) لَهُ جَدِیدٌ; وَلاَ تَقُومُ لَهُ نَابِتَةٌ إلاَّ وَتَسْقُطُ مِنْهُ مَحْصُودَةٌ(5)).

   آرى ! هنگامى که انسان طفل است، شادابى مخصوصى دارد، بعد که به جوانى مى رسد، و نشاط جوانى در او زنده مى شود، شادابى طفولیّت از بین رفته است، و هنگامى که در مرحله پیرى گام مى نهد، و وجود او مجموعه اى از تجارب و آگاهیها مى شود، نشاط جوانى را از دست داده است، همچنین خداوند نعمت فرزند به انسان مى دهد، اما چیزى نمى گذرد که پدر را از دست مى دهد، دوستانجدیدى پیدا مى کند، در حالى که دوستان قدیم از او گرفته مى شوند، و به همین ترتیب به هرنعمتى مى رسد، نعمت دیگرى را از دست مى دهد، و این طبیعت زندگى دنیا و مواهب مادى است، که براى هیچ کس در هیچ زمان و مکان، همه آنها یکجا جمع نمى شود، به هر کدام برسى، دیگرى را از دست خواهى داد، و این هشدارى است به همه انسانها، که به نعمتهاى دنیا دل نبندند، و دل در گرو آنها ننهند، تعبیر به «وَلاَ یَحْیَا لَهُ أَثَرٌ ...» اشاره به این است که اگر انسان آثارى از خود به یادگار مى گذارد ـ خواه آثار علمى باشد یا بناهاى خیر و عام المنفعه ـ حتماً به خاطر آن نیروهایى از فکر و جسم خودرا از دست مى دهد.

   و تعبیر «لاَ تَقُومُ لَهُ نَابِتَةٌ ...» مى تواند اشاره به موهبت فرزندان و نوه ها باشد، که هر زمان آنها رشد و نمو مى کنند خویشاوندان بزرگتر او تدریجاً از دست مى روند، و ممکن است اشاره به هرگونه نمو و رویشى باشد، مثلاً انسان در گوشه اى از باغ خود نهالهاى تازه اى پرورش مى دهد، در حالى که در گوشه دیگر درختان کهن یکى پس از دیگرى پژمرده یا خشک مى شود.

   و در پایان این بخش مى فرماید : «(و از همه مهمتر این که) اصول و ریشه هاى ما، درگذشتند، و ما فروع و شاخه هاى آنها هستیم، آیا شاخه بعد از رفتن ریشه، بقایى دارد» (وَقَدْ مَضَتْ أُصُولٌ نَحْنُ فُرُوعُهَا، فَمَا بَقَاءُ فَرْع بَعْدَ ذَهَابِ أَصْلِهِ !).

   اشاره به این که با توجه به این که پدران و نیاکان ما همگى رفتند و در طریق فنا گام نهادند، ما نباید انتظار بقا داشته باشیم; زیرا فرع زائد بر اصل غیر ممکن است. بنابراین دیر یا زود باید جاى خودرا به آیندگان بسپاریم.

* * *

نکته

   امام (علیه السلام) ترسیم بسیار دقیق و ظریفى در این بخش از دنیا فرموده است.

   آرى ! دنیایى که در آن زندگى مى کنیم دورنمایى دارد که با منظره آن بسیار متفاوت است، دورنمایى از کاخها، ثروتها، نعمتها، زیباییها و شادیها، اما هنگامى که به آن نزدیک مى شویم، چهره زشت خودرا به ما نشان مى دهد. از یکسو ـ همان طور که امام (علیه السلام) اشاره فرمود ـ انسان دائماً در دنیا هدف تیرهاى آفات و بلاهاست، به گونه اى که یک ساعت آینده خودرا نمى تواند پیش بینى کند، از سوى دیگر در کنار هر موهبتى، مصیبتى است، و در کنار هر گلى خارى و از سوى سوّم به هر نعمتى مى رسیم از دیگرى باز مى مانیم.

   زندگى محقّرى داریم ولى توأم با آرامش، آرزو مى کنیم کاش این زندگى گسترده مى شد، اما اگر به آرزوى خود برسیم، چهره خشن مشکلات نمایان مى شود، نگهدارى اموال و ثروت، خود مشکل بزرگى است، چشم حسودان به آن دوخته شده، بدخواهان آرزوى زوال آن را دارند، دزدان در کمینند، تنگ نظران مرتباً ایراد مى کنند و گاه خیانت همکاران و معاونان بر آنها نیز افزوده مى شود، و انبوهى از مشکلاتى را همچون آوار یک زلزله بر سر انسان فرود مى آورد، و آرامش انسان را به کلى از بین مى برد، و بیماریهاى گوناگونى که از استرسها عارض انسان مى شود از در وارد مى گردد.

   تا جوان هستیم خام هستیم، هنگامى که پخته مى شویم ناتوان مى گردیم، آن گاه که توان بهره گیرى از مال داریم، دستمان خالى است، و آن گاه که صاحب چیزى مى شویم، توان بهره گیرى از آن را نداریم. آیا به دنیایى با این صفات مى توان دل بست، و براى آن سینه چاک کرد.

   مى گویند : یکى از نزدیکان پادشاهى از پادشاهان پیشین، از او تقاضا کرد که ساعتى او را بر تخت بنشاند، و زمام مملکت را به او بسپارد، و همه درباریان را به اطاعت او فراخواند، تا لذت سلطنت کردن را بچشد، پادشاه خواسته او را پذیرفت ولى دستور داد خنجرآبدارى را بر یک مو ببندند، و درست بالاى تخت سلطنت آن جایى که او مى نشیند آویزان کنند، آن شخص هنگامى که روى تخت نشست از خوشحالى در پوست نمى گنجید، ناگهان چشمش به خنجرى افتاد که تنها به یک مو آویزان بود، بدنش لرزید، چون احتمال مى داد هر لحظه بر سر او فرود آید، مى خواست فرار کند گفتند ساعتى بنشین تا زمان تو پایان یابد، او با ترس و وحشت نشسته بود و پیوسته دعا مى کرد کى مى شود که زمان او پایان گیرد، و از این منطقه خطرناک بگذرد. او فهمید که اگر سلطنت دورنماى زیبایى دارد، هزاران خطر اطراف آن را گرفته است، حتى ممکن است نزدیکترین نزدیکان انسان ـ همان طور که تاریخ به یاد دارد ـ قصد جان انسان کند، و با این همه مشکلات که در زندگى مادى دنیاست، بقا و دوامى ندارد، تا انسان تلاش مى کند و با هزاران خون جگر وسایل رفاهى فراهم مى سازد، باید برچیند و راهى دیار آخرت شود، و به گفته یکى از آخرین خلفاى جبّار اموى : «لَمّا حَلاَلَنا الدَّهْرُ خَلاَ مِنّا; آن زمان که زندگى براى ماشیرین شد از ما جدا گشت»(6).

   یا به گفته آن شاعر با ذوق :

اهل دنیا چون مسافر، خفت و خوابى دید و رفت در مسافرخانه دنیا، شبى خوابید ورفت

خفته شب خواب هایى نغز و شیرین دیده بود با مدادان تا به هوش آمد همه پاچید و رفت

صیحه اش ناگه بگوش آمد که دکان تخته کنور بساطى چیده بود از هول جان برچید و رفت

گو بر آر اى پیر غافل سر به غوغاى رحیل همرهان بستند بار و کاروان کوچید و رفت

خار زاراست این جهان لیکن به سود آخرت مى توان از وى گل مقصود خود را چید و رفت !

 

1. «غرض» به معنى چيزى است که به سوى آن تيراندازى مى کنند و به فارسى به آن «هدف» مى گويند.
2. «شَرَق» معنى مصدرى دارد به معنى گلوگير شدن با آب است.
3. «غصص» آن نيز معنى مصدرى دارد و به معنى گلوگير شدن با غذاست. 
4. «يخلق» از مادّه «خلوق» به معنى کهنه شدن است و «يَخْلُقُ» از مادّه «خلق» به معنى آفريدن است و در جمله بالا معنى اوّل ارائه شده است.
5. «محصودة» از مادّه «حصد» و «حصاد» (بر وزن غصب) به معنى درو کردن گرفته شده و لذا «محصود» چيزى است که درو شده است. 
6. في ظلال نهج البلاغه، جلد 4 صفحه 389.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری