احسن الحدیث

خطبه صد و چهل و هفت، بخش دوم

 

وَإنَّهُ سَیَأْتِی عَلَیْکُمْ مِنْ بَعْدِی زَمَانٌ لَیْسَ فِیهِ شَیْءٌ أَخْفَى مِنَ الْحَقِّ، وَلاَ أَظْهَرَ مِنَ الْبَاطِلِ، وَلاَ أَکْثَرَ مِنَ الْکَذِبِ عَلَى اللهِ وَرَسُولِهِ; وَلَیْسَ عِنْدَ أَهْلِ ذلِکَ الزَّمَانِ سِلْعَةٌ أَبْوَرَ مِنَ الْکِتَابِ إذَا تُلِیَ حَقَّ تِلاَوَتِهِ. وَلاَ أَنْفَقَ مِنْهُ إذَا حُرِّفَ عَنْ مَوَاضِعِهِ; وَلاَ فی الْبِلاَدِ شَیْءٌ أَنْکَرَ مِنَ الْمَعْرُوفِ، وَلاَ أَعْرَفَ مِنَ الْمُنْکَرِ ! فَقَدْ نَبَذَ الْکِتَابَ حَمَلَتُهُ، وَتَنَاسَاهُ حَفَظَتُهُ : فَالْکِتَابُ یَوْمَئِذ وَأَهْلُهُ طَرِیدَانِ مُنْفِیَّانِ، وَصَاحِبَانِ مُصْطَحِبَانِ فِی طَرِیق وَاحِد لاَ یُؤْوِیهِمَا مُؤْو. فَالْکِتَابُ وَأَهْلُهُ فِی ذلِکَ الزَّمَانِ فِی النَّاسِ وَلَیْسَا فِیهِمْ، وَمَعَهُمْ وَلَیْسَا مَعَهُمْ ! لاَِنَّ الضَّلاَلَةَ لاَ تُوَافِقُ الْهُدَى، وَإنِ اجْتَمَعَا. فَاجْتَمَعَ الْقَوْمُ عَلَى الْفُرْقَةِ، وَافْتَرَقُوا عَلَى الْجَمَاعَةِ، کَأَنَّهُمْ أَئِمَّةُ الْکِتَابِ وَلَیْسَ الْکِتَابُ إمَامَهُمْ، فَلَمْ یَبْقَ عِنْدَهُمْ مِنْهُ إلاَّ  اسْمُهُ، وَلاَ یَعْرِفُونَ إلاَّ خَطَّهُ وَزَبْرَهُ. وَمِنْ قَبْلُ مَا مَثَّلُوا بِالصَّالِحِینَ کُلَّ  مُثْلَة، وَسَمَّوْا صِدْقَهُمْ عَلَى اللهِ فِرْیَةً، وَجَعَلُوا فِی الْحَسَنَةِ عُقُوبَةَ السَّیِّئَةِ.

(آگاه باشيد) به زودى بعد از من زمانى فراخواهد رسيد، که چيزى پنهان تر از حق و آشکارتر از باطل و فراوان تر از دروغ بر خدا و پيامبرش نخواهد بود، و نزد مردم آن زمان کالايى کسادتر از قرآن يافت نشود، هرگاه آن را درست تلاوت و تفسير کنند، و نه پر رونق تر از قرآن هرگاه از معنى اصليش تحريف گردد (و طبق دلخواه تفسير شود).
   در شهرها چيزى ناشناخته تر از معروف و نيکى و شناخته تر از منکرات نخواهد بود (تا آن جا که) حاملان قرآن، قرآن را به کنارى مى افکنند و حافظانش آن را به فراموشى مى سپارند آن روز قرآن و پيروانش هر دو از ميان مردم رانده و تبعيد شوند. آن دو همگام و همراه با يکديگر و در يک جاده حرکت مى کنند ولى کسى پناهشان نمى دهد چرا که گمراهى با هدايت موافق نيست هر چند در کنار هم باشند.
   (در آن روز) مردم بر تفرقه و پراکندگى اتحاد کنند و از اجتماع و وحدت پراکنده شوند گويى آنها پيشوايان کتاب خدا هستند وقرآن پيشواى آن ها نيست.
   (آن روز) چيزى از قرآن نزد آنها نمى ماند جز نامش، و از آن جز خطوط و حروفش را نمى شناسند، و پيش از اين (براى برداشتن موانع از سر راه) صالحان و نيکوکاران را به انواع کيفرها مجازات کنند (تا کسى به اعمال ننگين آنها اعتراض نکند آرى) صدق و راستى نيکان را افترا و دروغ بر خدا نامند و براى اعمال نيک کيفر گناه قرار دهند
.

 

از قرآن جز اسمى باقى نمى ماند !

   امام (علیه السلام) به دنبال سخنان بلند و بالایى که در بخش اوّل، راجع به ظهور اسلام، اهداف مقدّس پیامبر گرامى (صلى الله علیه وآله) و آثار روح پرور قرآن مجید بیان فرمود، در این بخش از زمانى سخن به میان مى آورد که در آینده نه چندان دور، اوضاع دگرگون مى گردد، و زحمات و آثار پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) در مخاطره قرار مى گیرد، به تمام اهل ایمان هشدار مى دهد که مراقب خطرات عظیمى که در پیش است باشند.

   در آغاز وضع آن زمان را در هفت جمله کوتاه و گویا چنین بیان مى فرماید :

   (آگاه باشید !) «به زودى، بعد از من، زمانى فرا خواهد رسید که چیزى پنهان تر از حق، و آشکارتر از باطل، و فراوان تر از دروغ بر خداوند و پیامبرش نخواهد بود ! (وَإنَّهُ سَیَأْتِی عَلَیْکُمْ مِنْ بَعْدِی زَمَانٌ لَیْسَ فِیهِ شَیْءٌ أَخْفَى مِنَ الْحَقِّ، وَلاَ أَظْهَرَ مِنَ الْبَاطِلِ، وَلاَ أَکْثَرَ مِنَ الْکَذِبِ عَلَى اللهِ وَرَسُولِهِ).

   «و نزد مردم آن زمان کالایى کسادتر از قرآن یافت نشود، هر گاه آن را درست تلاوت (و تفسیر) کنند، ونه پر رونق تر از قرآن، هر گاه از معنى اصلیش تحریف گردد (و طبق دلخواه تفسیر شود)» (وَلَیْسَ عِنْدَ أَهْلِ ذلِکَ الزَّمَانِ سِلْعَةٌ(1)أَبْوَرَ(2) مِنَ الْکِتَابِ إذَا تُلِیَ حَقَّ تِلاَوَتِهِ. وَلاَ أَنْفَقَ(3) مِنْهُ إذَا حُرِّفَ عَنْ مَوَاضِعِهِ).

   (و از آن مصیبت بارتر این که :) «در آن زمان در شهرها چیزى ناشناخته تر از معروف و نیکى، و آشکارتر از منکرات، نخواهد بود (تا آن جا که) حاملان قرآن، قرآن را به کنارى افکنند و حافظانش، آن را به فراموشى سپارند» (وَلاَ فی الْبِلاَدِ شَیْءٌ أَنْکَرَ مِنَ الْمَعْرُوفِ، وَلاَ أَعْرَفَ مِنَ الْمُنْکَرِ ! فَقَدْ نَبَذَ الْکِتَابَ حَمَلَتُهُ، وَتَنَاسَاهُ(4) حَفَظَتُهُ).

   آرى ابرهاى تیره و تار جاهلیّت بار دیگر در فضاى اسلام آشکار مى شود و چهره تابناک آفتاب نبوت و قرآن را مى پوشاند، همه چیز دگرگون و واژگون مى گردد وحقایق اسلام به دست فراموشى سپرده مى شود، بازماندگان سرانشرک و کفر و بت پرستى، بر حکومت اسلامى مسلط مى شوند، و مردم گرفتار تاریکى جهل و جور و ستم مى شوند.

   در این که : امام (علیه السلام) به چه زمانى اشاره مى کند ؟ آیا زمان خاصى منظور است ؟ یا سخنش مفهوم عام دارد و زمانهاى مختلف را ـ حتى عصر ما را نیز ـ شامل مى شود ؟ در میان مفسّران نهج البلاغه گفتگوست و هر کدام راهى را پیموده اند.

   ولى با توجه به جمله «سَیَأْتِی» که معمولاً خبر از آینده نزدیک مى دهد، و تعبیر «عَلَیْکُمْ» و «مِنْ بَعْدِی» که خبر از درک مخاطبینش نسبت به آن دارد، به نظر مى رسد اشاره به دوران سیطره «بنى امیه» : «معاویه»، «یزید» و دیگر حکام آنها که تمام این اوصاف بر آن منطبق است باشد.

   آرى، آنها بودند که حق را چنان مخفى کردند که اگر کسى از آن حمایت مى کرد سرش بالاى نیزه بود، یا تنش بالاى دار. کذّابین و وضاعین حدیث و متملّقان چاپلوس که درباره «بنى امیه» و حامیان آنها جعل حدیث مى کردند و به مداحى مى پرداختند بازارشان رونق گرفت، منکرات همه جا آشکار شد و معروف به دست فراموشى سپرده شد. البتّه انکار نمى کنیم که این جریان در زمانهاى دیگر و حتى در عصر ما رخ داده و مى دهد و همه آنها از اصول واحد شناخته شده اى پیروى مى کنند، ولى منظور امام (علیه السلام) در جمله هاى بالا عصر تاریک و ظلمانى «بنى امیه» است.

   امام (علیه السلام) در ادامه این سخن به وضع قرآن و طرفدارانش در آن زمان تاریک مى پردازد و در واقع علت بدبختى مردم آن زمان را که همان فاصله گرفتن از قرآن است، با بیانى زیبا و گویا شرح مى دهد مى فرماید : «در آن روز قرآن و پیروانش هر دو از میان مردم رانده و تبعید شوند، آن دو (قرآن و پیروانش) و همگام و همراه یکدیگر، و در یک جادّه حرکت مى کنند ولى کسى پناهشان نمى دهد» (فَالْکِتَابُ یَوْمَئِذ وَأَهْلُهُ طَرِیدَانِ(5) مُنْفِیَّانِ(6)، وَصَاحِبَانِ مُصْطَحِبَانِ فِی طَرِیق وَاحِد لاَ یُؤْوِیهِمَا(7) مُؤْو).

   و در ادامه این سخن تاکید مى فرماید که : «قرآن و اهلش در آن زمان در میان مردمند اما در میان آنها نیستند، با آنها هستند ولى با آنها نیستند !» (فَالْکِتَابُ وَأَهْلُهُ فِی ذلِکَ الزَّمَانِ فِی النَّاسِ وَلَیْسَا فِیهِمْ، وَمَعَهُمْ وَلَیْسَا مَعَهُمْ).

   آرى قرآن را بر فراز منابر و در خانه ها مى خوانند، مى بوسند و گرامى مى دارند ولى در زندگى فردى و اجتماعى آنها اثرى از تعلیمات و مفاهیم قرآن نیست. از قرآن به پوستى قناعت کرده و مغز را رها ساخته اند، الفاظ را گرفته و معانى را پشت سرافکنده اند.

   سپس به دلیل آن پرداخته مى فرماید : «این به خاطر آن است که گمراهى با هدایت موافق نیست، هر چند در کنار هم قرار گیرند» (لأَنَّ الضَّلاَلَةَ لاَ تُوَافِقُ الْهُدَى، وَإنِ اجْتَمَعَا).

   آرى گمراهان به راه خود مى روند و هدایت و هوادارانش به راه خود، هر چند در ظاهر در کنار هم باشند و در ادامه، به دلیل دیگرى از دلایل مهم بدبختى آنان پرداخته مى افزاید : (در آن روز) «مردم بر تفرقه و پراکندگى اتحاد کنند و از اجتماع و وحدت پراکنده شوند، گویى آنها پیشوایان کتابِ خدا هستند و قرآن پیشواى آنها نیست !» (فَاجْتَمَعَ الْقَوْمُ عَلَى الْفُرْقَةِ، وَافْتَرَقُوا عَلَى الْجَمَاعَةِ، کَأَنَّهُمْ أَئِمَّةُ الْکِتَابِ وَلَیْسَ الْکِتَابُ إمَامَهُمْ).

   و به تعبیر دیگر، اتفاق کردند بر این که اتفاق نکنند این پراکندگى سبب شده است که هر کدام قرآن را به میل خود تفسیر کنند یا به تعبیر دیگر، اساس کار خودرا بر تفسیر به رأى بگذارند. آیاتى که موافق میلشان است بگیرند و آنچه موافق هوس هاى آنها نیست چنان توجیه کنند که با آن سازگار باشد، به جاى این که قرآن را پیشواى خود قرار دهند، خود پیشواى قرآن مى شوند، و این جا است که نه تنها از قرآن بهره اى نمى برند بلکه آن را توجیه کننده گمراهى و ضلالت خویش قرار مى دهند و از این طریق بر گمراهى خویش مى افزایند.

   و در آخرین سخن درباره سرنوشت قرآن در آن عصر و زمان، تعبیر جالبى مى فرماید که از آن بهتر تصور نمى شود، مى فرماید : «در آن روز از قرآن نزد آنها، چیزى جز نامش نمى ماند، و از آن، جز خطوط و حروفش را نمى شناسند !» (فَلَمْ یَبْقَ عِنْدَهُمْ مِنْهُ إلاَّ اسْمُهُ، وَلاَ یَعْرِفُونَ إلاَّ خَطَّهُ وَزَبْرَهُ(8)).

   چه بسا قرآن را با زیباترین خطوط بنویسند، و اطرافِ صفحات و جلدها را تذهیب کنند و شاهکارهاى هنرى در این زمینه بیافرینند، و قرآن ها دست به دست بگردد، و در مساجد با صداى آهسته و بلند به صورت فردى و جمعى تلاوت شود، ولى از محتواى قرآن در میان آنها خبرى نباشد، درست مثل این که داروى شفا بخشى را در شیشه هاى زیبا قرار دهند و در ورق هاى زرین بپیچند، اما هیچ کس براى درمان بیماریش از آن دارو نخورد.

   در این جا این سؤال پیش مى آید که آیا صالحان و مؤمنان و طرفداران قرآن در آن زمان خاموشند ؟ گویا امام (علیه السلام) در آخرین جمله هاى این فراز ناظر به پاسخ این سؤال است، مى فرماید : «آنها پیش از این صالحان و نیکوکاران را به انواع کیفرها مجازات کنند (و همه را تار و مار نمودند تا مانعى بر سر راهخودکامگى هاى آنان نباشد، آرى،) صدق و راستى نیکان را، افترا و دروغ بر خدا نامیدند. و براى اعمال نیک، کیفر گناه قرار دادند !» (وَمِنْ قَبْلُ مَا مَثَّلُوا(9)بِالصَّالِحِینَ کُلَّ مُثْلَة، وَسَمَّوْا صِدْقَهُمْ عَلَى اللهِ فِرْیَةً(10)، وَجَعَلُوا فِی الْحَسَنَةِ عُقُوبَةَ السَّیِّئَةِ).

   این سخن اشاره به تاریخ ننگین «بنى امیه» است که در آغاز کار صالحان و پاکان و نیکان را که مزاحم خود مى دیدند به بدترین وجهى از میان برداشتند تا آن جا که به گفته بعضى از بزرگان، «معاویه» چهل هزار نفر از مهاجران و انصار و فرزندان آنها را کشت و فرزندش «یزید» با امام حسین (علیه السلام) و یارانش در کربلا جنایاتى روا داشت که نیاز به بیان ندارد.

   «عبدالملک» و فرماندارش «حجاج» آن قدر از مردم «عراق و حجاز» کشتند که حساب ندارد(10) و به این ترتیب هر صداى حقى را خاموش و هر زبان حقگویى را بریدند و جادّه ها را براى پیاده کردن افکار و امیال خود هموار ساختند.

* * *

نکته ها

تاریک ترین دوران تاریخ اسلام

   بى شک دوران حکومت «بنى امیه» از تاریک ترین دورانهایى است که بر امّت اسلامى گذشت، حاکمان «بنى امیه» از «معاویه» گرفته تا آخرین نفر که «مروان حمار» بود در این سه خصلت مشترک بودند : بى رحمى و قساوت فوق العاده، عشق و علاقه به حکومت به هر قیمتى که ممکن شود، و روح انتقام جویى.

   به همین دلیل آنها حق و عدالت، شرف و انسانیّت، و همه چیز را در پاى ادامه حکومت ننگین خود قربانى کردند و ظلم و ستمهایى روا داشتند که در تاریخ بى نظیر بود.

   آنها براى فراهم کردن زمینه خودکامگى خویش، زبان حق گویان را بریدند، صحابه مخلص و مبارز پیامبر (صلى الله علیه وآله) را یا کشتند، یا تبعید کردند، یا خانه نشین نمودند و این همان چیزى است که امام (علیه السلام) در جمله هاى اخیرِ بخش بالا از این خطبه به آن اشاره فرموده است.

   ولى مهمترین پناهگاه امت اسلامى و بزرگترین مانع بر سر راه آنها قرآن بود قرآن که اعلان جنگ به ظالمان و ستمگران مى داد و خودکامگان را مرتّباً تهدید مى کرد، و مقیاس و معیارى براى شناخت حکومت اسلامى از حکومتهاى غاصب و ظالم و کفر آلود بدست مى داد.

   آنها براى برداشتن این مانع از سر راه خود گروهى عالم نماى مزدور را در اختیار گرفتند تا قرآن را به میل آنها تفسیر کنند، و آیات آن را شاهد حقانیّت این بیگانگان از قرآن، و بى خبران از خدا معرفى کنند و از کسى که مى خواست قرآن را آن گونه که هست، تلاوت و تفسیر کند مانع مى شدند و به این ترتیب از قرآن جز خط و رسم و نامى باقى نماند و همچون یک زندانى که در زندان مخوف انفرادى گرفتار شود از دسترس افکار مردم دور نگه داشته شد و این همان چیزى است که امام (علیه السلام) دقیقاً در خطبه بالا به آن اشاره فرموده است.

   در روایات اسلامى آمده است «معاویه» هنگامى که به «مدینه» آمد از کنار مجلسى از بزرگان قریش، عبور کرد، هنگامى که او را دیدند همه (از ترس) برخاستند جز «ابن عباس»، «معاویه» گفت : ابن عباس ! چرا مثل دیگران برنخاستى ؟ حتماً کینه هاى جنگ «صفّین» مانع شد ؟ تو از این کار طرفى نمى بندى زیرا «عثمان» مظلوم کشته شد، (و ما به خاطر او قیام کردیم) «ابن عباس» گفت : «عمر بن خطاب» نیز مظلوم کشته شد (چرا براى او فریاد نکشیدى) «معاویه» گفت : «عمر» به دست کافرى کشته شد، «ابن عباس» گفت پس «عثمان» را چه کسانى کشتند ؟ «معاویه» گفت : مسلمانان، «ابن عباس» گفت : این دلیل روشنى بر ضدّ توست.

   «معاویه» گفت : به هر حال ما به همه جا نوشته ایم که هیچ کس حق ندارد فضایل على و اهل بیتش را بازگو کند، زبانت را نگه دار.

   «ابن عباس» گفت : اى «معاویه !» ما را از قرائت قرآن نهى مى کنى ؟ «معاویه» گفت نه، «ابن عباس» گفت : از تفسیر آن نهى مى کنى ؟ «معاویه» گفت : آرى، بخوان و لکن از معنى آن و آنچه مقصود خداوند بوده است سخن مگو !

   سخن در میان «ابن عباس» و «معاویه» به درازا کشید، سرانجام «معاویه» گفت : قرآن را بخوانید و تفسیر کنید اما در مورد آیاتى که فضیلت شما اهل بیت را بیان مى کند سکوت اختیار کنید سپس افزود : اى ابن عباس ! اگر این گونه آیات را نیز مى خواهى بخوانى پنهانى بخوان که هیچ کس از تو نشنود.

   سپس «معاویه» به محل اقامت خود بازگشت و دستور داد صد هزار درهم براى «ابن عباس» ببرند (به این ترتیب تهدید را با تطمیع همراه ساخت تا به هر قیمتى ممکن است دهان حق گوى ابن عباس را ببندد(11)).

   اینها همان چیزى است که امام (علیه السلام) دقیقاً در خطبه بالا به آن اشاره فرموده است.

   درباره جنایات «بنى امیه» و شناسائى دقیق آنها از نظر قرآن و احادیث اهل سنّت و اعمالى که براى مسخ و تحریف معارف اسلامى انجام دادند به جلد سوّم همین کتاب صفحه 243 تا 253 مراجعه فرمایید.

* * *

تاریخ تکرار مى شود

   آنچه در این خطبه درباره عصر تاریک حکومت امویان بیان شده که از قرآن جز خط و رسمى باقى نمى ماند منحصر به آن زمان نیست و با نهایت تأسف بارها در نقاط مختلف تکرار شده، هر چند به شدت دوران حکومت «بنى امیه» نبوده است، حتى در عصر و زمان خود نیز نمونه هایى از آن را مى بینیم.

   در کلمات قصار حضرت، تعبیرى دیده مى شود که شاید فراگیرتر از تعبیر بالا است مى فرماید : «یَأتِی عَلَى النّاسِ زَمَانٌ لاَ یَبْقَى فِیْهِمْ مِنَ الْقُرآنِ إِلاَّ رَسْمُهُ وَمَنِ الاِْسْلاَمِ إِلاَّ اِسْمُهُ وَمَسَاجِدُهُمْ یَؤْمئِذ عَامِرَةٌ مِنَ الْبِنَاءِ، خَرابٌ مِنَ الْهُدى، سُکّانُها وَعُمّارُها شَرُّ أَهْلِ الاَْرْضِ مِنْهُمْ تَخْرُجُ الْفِتْنَةُ وَإلَیْهِمْ تَأْوِى الْخَطِیْئَةُ; بر مردم روزگارى خواهد آمد که در بین آنان از قرآن جز خطوطش، و از اسلام جز نامش، باقى نماند. مساجدشان در آن زمان از جهت بنا و ساختمان، آباد، امّا از جهت هدایت، خراب است. ساکنان و آبادکنندگان آن بدترین مردم روى زمینند، فتنه و فساد از آنان برمى خیزد و خطاها در آنها لانه مى کند»(12).

 

1. «سلعة» به معنى متاع و کالاست.
2. «ابور» از مادّه «بوار» به معنى شدت کساد بودن چيزى است و «بائر» به معنى زمين خالى از درخت و گياه است.
3. «انفق» افعل تفضيل است از مادّه «نفاق» معانى مختلفى دارد يکى از آنها گران شدن و مرغوب شدن اجناس است و در اين جا به همين معنا به کار رفته است.
4. «تناسا» از مادّه «نسيان» به معنى فراموش کردن چيزى است. 
5. «طريدان» تثنيه «طريد» از مادّه «طَرْد» به معنى راندن است و طريد به معنى رانده شده مى باشد.
6. «منفيان» از مادّه «نفى» در اين جا به معنى تبعيد کردن است و منفى شخصى است که تبعيد شده است.
7. «يؤوى» از مادّه «ايواء» به معنى پناه دادن است و «مؤو» به معنا پناه دهنده است. 
8. «زبر» به معنى نوشتن يا نوشته است (هم به معنى مصدرى آمده و هم اسم مصدر). 
9. «مثلوا» از مادّه «تمثيل» و از ريشه «مُثله» گرفته شده که به معنى مجازات کردن و شکنجه دادن است.
10. «فرية» از مادّه «فرى» (بر وزن فرد) در اصل به معنى قطع کردن است و از آن جا که قطع کردن چيزى غالباً باعث فساد و خرابى مى شود به هر کار خلاف و از جمله دروغ و تهمت فريه گفته شده است.
11. اين سخن را مرحوم علامه حلى در کتاب «کشف الحق» از کتاب «الهاويه» نقل کرده است. (شرح نهج البلاغه علامه خويى، جلد 9 صفحه 70). 
12. بحار الانوار، جلد 44 صفحه 124.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری