پیامبر اکرم (ص) : خانه های خویش را با تلاوت قرآن نورانی کنید.

احسن الحدیث

خطبه صد و شصت، بخش ششم

 

وَ لَقَدْ کَانَ ـ صَلَّى اللّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ ـ یَأْکُلُ عَلَى الاَْرْضِ، وَ یَجْلِسُ جِلْسَةَ الْعَبْدِ، وَ یَخْصِفُ بِیَدِهِ نَعْلَهُ، وَ یَرْقَعُ بِیَدِهِ ثَوْبَهُ، وَ یَرْکَبُ الْحِمَارَ الْعَارِیَ، وَیُرْدِفُ خَلْفَهُ، وَ یَکُونُ السِّتْرُ عَلَى بَابِ بَیْتِهِ فَتَکُونَ فِیهِ التَّصَاوِیرُ فَیَقُولُ: «یَا فُلاَنَةُ ـ لاِِحْدَى أَزْوَاجِهِ ـ غَیِّبِیهِ عَنِّی، فَإِنِّی إِذَا نَظَرْتُ إِلَیْهِ ذَکَرْتُ الدُّنْیَا وَ زَخَارِفَهَا». فَأَعْرَضَ عَنِ الدُّنْیَا بِقَلْبِهِ، وَ أَمَاتَ ذِکْرَهَا مِنْ نَفْسِهِ، وَ أَحَبَّ أَنْ تَغِیبَ زِینَتُهَا عَنْ عَیْنِهِ، لِکَیْلاَ یَتَّخِذَ مِنْهَا رِیَاشاً، وَ لاَ یَعْتَقِدَهَا قَرَاراً، وَ لاَ یَرْجُو فِیهَا مُقَاماً، فَأَخْرَجَهَا مِنَ النَّفْسِ، وَ أَشْخَصَهَا عَنِ الْقَلْبِ، وَ غَیَّبَهَا عَنِ الْبَصَرِ. وَ کَذَلِکَ مَنْ أَبْغَضَ شَیْئاً أَبْغَضَ أَنْ یَنْظُرَ إِلَیْهِ، وَ أَنْ یُذْکَرَ عِنْدَهُ.

پیامبر(صلى الله علیه وآله) روى زمین (بدون فرش) مى نشست و غذا مى خورد و با تواضع، همچون بردگان جلوس داشت، با دست خود پارگى کشف خویش را مى دوخت و با دست خود لباسش را وصله مى زد. بر مرکب برهنه سوار مى شد و (حتى) کسى را پشت سر خود سوار مى کرد. پرده اى بر در اتاق خود دید که در آن تصویرهایى بود. همسرش را صدا زد و فرمود: آن را از نظرم پنهان کن که هر زمان چشمم به آن مى افتد به یاد دنیا و زر و زیور آن مى افتم. به این ترتیب با قلب خود (و تمام وجودش) از زر و زیور دنیا روى گردان بود و یاد آن را در وجود خود میراند و دوست داشت زر و زیور آن همواره از چشمش پنهان باشد; مبادا از آن لباس فاخرى براى خود تهیه کند و دنیا را قرارگاه خویش پندارد و امید اقامت در آن را داشته باشد; در نتیجه آن را از جان خود بیرون راند و از قلب خود دور ساخت و از دیدگانش پنهان نمود (آرى،) چنین است آن کسى که چیزى را مبغوض مى دارد و نگاه کردن و یادآورى آن را نیز مبغوض مى شمرد.

 

در بخش گذشته این خطبه، امام(علیه السلام) به طور کلى از مقام زهد پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)و اقتدا و تأسى به او سخن مى گفت; ولى در این بخش، مصداق هایى از آن را بیان مى فرماید و زهد و تواضع پیامبر(صلى الله علیه وآله) را در خلال اعمال روزانه اش نشان مى دهد و به هفت موضوع اشاره مى کند که نشانى آشکار از زهد و فروتنى آن پیشواى بزرگ است; مى فرماید: «پیامبر اکرم ـ که درود خدا بر او و خاندانش باد ـ روى زمین (بدون فرش) مى نشست و غذا مى خورد و با تواضع، همچون بردگان مى نشست، با دست خود پارگى کشف خویش را مى دوخت و با دست خود لباسش را وصله مى زد. بر درازگوش برهنه سوار مى شد و (حتى) کسى را پشت سر خود سوار مى کرد.(1) پرده اى بر در اتاق خود دید که در آن تصویرهایى بود. همسرش را صدا زد و فرمود: آن را از نظرم پنهان کن که هر زمان چشمم به آن مى افتد به یاد دنیا و زرو زیور آن می افتیم» ( ولقد کان- صلی الله علیه واله و سلم- یاکل علی الارض، و یجلس جلسة العبد، و یخصف(2) بیده نعله، و یرقع(3) بیده ثوبه، و یرکب الحمار العاری، و یردف(4) خلفه، و یکون الستر علی باب بیته فتکون فیه التصاویر فیقول: « یا فلانة- لاحدی ازواجه- غیِّبیه عنی، فانی اذا نظرت الیه ذکرت الدنیا و زخارفها»)

جمله «یَأْکُلُ عَلَى الاَْرْضِ» (روى زمین مى نشست و غذا مى خورد) اشاره به این است که در آن زمان افراد نیازمند فرشى نداشتند که بر آن بنشینند، به ناچار روى زمین مى نشستند; پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نیز همانند آن ها زندگى مى کرد.

جمله «یَجْلِسُ جِلْسَةَ الْعَبْدِ; همچون غلامان مى نشست» اشاره به نشستن متواضعانه آن حضرت است; نه همچون متکبّران که یک پا را بر روى دیگرى مى اندازند و به حال غرور مى نشینند. پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) غالباً دو زانو مى نشست که طرز نشستن غلامان است; زیرا هم متواضعانه تر و هم آمادگى بیشترى براى برخاستن و اطاعت در آن است.

در حدیثى نقل شده: «زن بدزبانى از کنار پیامبر(صلى الله علیه وآله) گذشت; در حالى که پیامبر(صلى الله علیه وآله)همچون غلامان نشسته بود. گفت: اى محمّد، تو همچون بندگان مى نشینى؟ پیامبر(صلى الله علیه وآله)فرمود: «وَ أَىُّ عَبْد أَعْبَدُ مِنِّی; کدام بنده از من بنده تر است».(5)

جمله «وَ یَکُونُ السِّتْرُ...» اشاره به داستانى است که از عایشه نقل شده که پرده اى پر نقش و نگار و داراى عکس موجودات ذى روح تهیه کرده بود و بر در اتاق آویخته بود.

پیامبر(صلى الله علیه وآله) از دیدن آن ناراحت شد; چرا که جنبه زینتى داشت و فرمود: دیدن آن، مرا به یاد دنیا و زرق و برق آن مى اندازد. دستور داد آن را فوراً برداشتند.(6)

سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن مى فرماید: «به این ترتیب پیامبر(صلى الله علیه وآله) با قلب خود (و تمام وجودش) از زر و زیور دنیا روى گردان بود و یاد آن را در وجود خود میراند و دوست مى داشت زر و زیور آن همواره از چشمش پنهان باشد مبادا از آن لباس فاخرى براى خود تهیّه کند و دنیا را قرارگاه خویش پندارد و امید اقامت در آن را داشته باشد» (فَأَعْرَضَ عَنِ الدُّنْیَا بِقَلْبِهِ، وَ أَمَاتَ ذِکْرَهَا مِنْ نَفْسِهِ، وَ أَحَبَّ أَنْ تَغِیبَ زِینَتُهَا عَنْ عَیْنِهِ، لِکَیْلاَ یَتَّخِذَ مِنْهَا رِیَاشاً(7)، وَ لاَ یَعْتَقِدَهَا قَرَاراً، وَ لاَ یَرْجُو فِیهَا مُقَاماً).

اشاره به این که در قلب انسان، دو محبّت با هم نمى گنجد. هر گاه مفتون و فریفته دنیا شود، محبّت خدا و نعمت هاى جهان دیگر از قلب او بیرون مى رود و تا محبّت زر و زیور این جهان را از دل بیرون نکند، جایى براى محبّت خدا نیست; همچنین اگر دلبسته دنیا و زرق و برق آن شد، آن را قرارگاه همیشگى خود مى پندارد و جایى براى عشق به خدا و آخرت باقى نمى ماند. این معنا درباره همه انسان ها صادق است و زندگى پیامبر(صلى الله علیه وآله) نمونه بارزى از آن محسوب مى شود. در حدیثى که مرحوم کلینى در کتاب کافى از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) نقل کرده، چنین مى خوانیم که فرمود: «مالى و للدنیا انما مثلى و مثلها کمثل الراکب رفعت له الشجرة فى یوم صائف فقال تحتها ثم راح و ترکها; مرا با دنیا چه کار؟ مثل من در برابر دنیا همچون شخص سوارى است که در یک روز، داغ تابستان در بیابانى به درختى مى رسد کمى در زیر درخت، استراحت مى کند سپس آن را ترک مى گوید».(8)

آن گاه امام(علیه السلام) در یک نتیجه گیرى روشن مى فرماید: «(چون دنیا چنین بود پیامبر محبّت) آن را از جان خود بیرون و از قلب خود دور ساخت و از دیدگانش پنهان نمود (آرى،) چنین است آن کسى که چیزى را مبغوض مى دارد و نگاه کردن و یادآورى آن را نیز مبغوض مى شمرد» (فَأَخْرَجَهَا مِنَ النَّفْسِ، وَ أَشْخَصَهَا(9) عَنِ الْقَلْبِ، وَ غَیَّبَهَا عَنِ الْبَصَرِ وَ کَذَلِکَ مَنْ أَبْغَضَ شَیْئاً أَبْغَضَ أَنْ یَنْظُرَ إِلَیْهِ، وَ أَنْ یُذْکَرَ عِنْدَهُ).

در این جا این پرسش پیش مى آید که چرا امیرمؤمنان على(علیه السلام) این همه در مذمّت دنیا سخن مى گوید و آن را تحقیر مى کند؟ این سؤال، پاسخ زنده اى دارد که به خواست خدا در پایان خطبه بیان خواهیم کرد.

1. از مطالعه تاریخ چنین استفاده مى شود که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) این کار را بارها تکرار فرمود، گاه اسامه را پشت سر خود مى نشاند; گاه فضل بن عباس و گاه افراد دیگرى از دوستانش را; تا آن جا که بعضى از مورّخان، عدد
آن ها را تا 33 نفر شماره کرده اند. (شرح نهج البلاغه، علامه شوشترى، جلد دوّم، صفحه 437) و از نکات جالب این که در حدیثى آمده است: هنگامى که پیامبر(صلى الله علیه وآله) از سفر باز مى گشت، کودکان مدینه به استقبالش مى شتافتند.
پیامبر(صلى الله علیه وآله) دستور مى داد آن ها را بلند کنند. بعضى را پشت سر و بعضى را پیش روى خود سوار مى کرد و به اصحاب و یارانش نیز سفارش مى کرد که آن ها را سوار کنند و بعد از آن، کودکان افتخار مى کردند که بر مرکب
پیامبر(صلى الله علیه وآله) سوار شدند. (محجة البیضاء، جلد 3، صفحه 366). 2. «یخصف» از ماده «خصف» (بر وزن وصف) به معناى وصله کردن و پارگى را دوختن است. این واژه در اصل معناى ضمیمه کردن چیزى به چیزى است و به همین مناسبت به دوختن کفش و لباس اطلاق شده است. 3. «یرقع» از ماده «رقع» (بر وزن رفع) به معناى وصله کردن است. 4. «یردف» از ماده «ردف» (بر وزن حرف) به معناى قرار گرفتن پشت سر چیزى است; لذا به کسى که پشت سر دیگرى بر مرکب سوار مى شود «ردیف» مى گویند. 5. اصول کافى، جلد 6، صفحه 271. (با تلخیص) 6. تاریخ بغداد (خطیب بغدادى)، جلد 2، صفحه 293; ولى در این حدیث به جاى ستر (پرده) نمرقه (به معناى بالش) نقل شده است. 7. «ریاش» جمع «ریش» در اصل به معناى پرهاى پرندگان است و از آن جا که پرهاى آن ها لباس طبیعى زیبایى است و گاه به رنگ هاى مختلف است این واژه به هر گونه لباس زینتى و نیز به هر گونه زینت اطلاق مى شود و
در جمله بالا هر دو معنا را محتمل است. 8. اصول کافى، جلد 2، صفحه 134 (توجه داشته باشید که جمله «قال تحتها» از قیلوله به معناى استراحت یا خواب نیم روز است).

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری