پیامبر اکرم (ص) : خانه های خویش را با تلاوت قرآن نورانی کنید.

احسن الحدیث

خطبه صد و هشتاد و نه، بخش دوم

 

وَالْهِجْرَةُ قَائِمَةٌ عَلَى حَدِّهَا الاَْوَّلِ. مَا کَانَ لِلّهِ فِی أَهْلِ الاَْرْضِ حَاجَةٌ مِنْ مُسْتَسِرِّ الاِْمَّةِ وَ مُعْلِنِهَا. لاَ یَقَعُ اسْمُ الْهِجْرَةِ عَلَى أَحَد بِمَعْرِفَةِ الْحُجَّةِ فِی الاَْرْضِ. فَمَنْ عَرَفَهَا وَ أَقَرَّ بِهَا فَهُوَ مُهَاجِرٌ. وَ لاَ یَقَعُ اسْمُ الاِْسْتِضْعَافِ عَلَى مَنْ بَلَغَتْهُ الْحُجَّةُ فَسَمِعَتْهَا أُذُنُهُ وَ وَعَاهَا قَلْبُهُ.
إِنَّ أَمْرَنا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ، لاَ یَحْمِلُهُ إِلاَّ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللهُ قَلْبَهُ لِلإِیمَانِ، وَ لاَ یَعِی حَدِیثَنَا إِلاَّ صُدُورٌ أَمِینَةٌ، وَ أَحْلاَمٌ رَزِینَةٌ.
أَیُّهَا النَّاسُ، سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی، فَلاََنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الاَْرْضِ، قَبْلَ أَنْ تَشْغَرَ بِرِجْلِهَا فِتْنَةٌ تَطَأُ فِی خِطَامِهَا، وَ تَذْهَبُ بِأَحْلاَمِ قَوْمِهَا
.

هجرت بر همان وضع نخستين خود باقى است! خداوند به کسانى که در روى زمين زندگى مى کنند; خواه ايمانشان را پنهان نمايند يا آشکار سازند نيازى ندارد. (و اگر دستور به هجرت داده به مصلحت اهل ايمان است که بتوانند در برابر دشمن قوى شوند) و نام هجرت بر کسى اطلاق نمى شود مگر اينکه حجّت خدا را بر روى زمين بشناسد. آنها که حجت خدا را بشناسند و به او ايمان آورند مهاجرند (هر چند ظاهراً سفرى نکرده باشند) و نام مستضعف بر کسى که حجت به او رسيده و گوشش آن را شنيده و قلبش آن را حفظ کرده نهاده نمى شود. (بدانيد) شناخت موقعيت ما کارى است بس دشوار که جز بنده مؤمنى که خداوند قلبش را به وسيله ايمان آزموده است آن را پذيرا نمى شود و احاديث ما را جز سينه ها و افکار امين و عقلهاى وزين درک نمى کنند.
اى مردم! از من سؤال کنيد پيش از آنکه مرا از دست دهيد، زيرا من به راههاى آسمان از راه هاى زمين آشناترم! (آرى بپرسيد) پيش از آنکه فتنه و فساد سرزمين شما را همچون شتر لجام گسيخته لگد مال کند (و سايه شوم خود را همه جا بگستراند) و عقلهاى مردم را بربايد
.

 

شرح و تفسیر

هر چه مى خواهید بپرسید

امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه به سه نکته مهم اشاره مى فرماید: نخست تفسیر روشنى از مسئله هجرت دارد. مى دانیم در آغاز دعوت پیامبر(صلى الله علیه وآله) در مدینه، نشانه ایمان، هجرت بود; یعنى کسانى که در مناطق دیگر از جمله مکه ایمان پیدا مى کردند باید به حضور پیامبر(صلى الله علیه وآله) بشتابند; هم تعالیم اسلام را فرا گیرند و هم جمعیّت مؤمنان را با حضور خود تقویت کنند; ولى بعد از سیطره اسلام بر جزیرة العرب، هجرت ظاهراً مفهوم خود را از دست داد. دیگر لزومى نداشت کسانى که در مناطق دیگر ایمان پیدا کرده اند به حضور پیامبر(صلى الله علیه وآله) بشتابند; ولى هجرت به مفهوم دیگرى که در واقع روح همان هجرت نخستین است، پایدار ماند.

امام(علیه السلام) اشاره به این معناى هجرت مى کند و مى فرماید: «هجرت بر همان وضع نخستین خود باقى است. خداوند به کسانى که در روى زمین زندگى مى کنند; خواه ایمانشان را پنهان نمایند یا آشکار سازند نیازى ندارد (و اگر دستور به هجرت داده به مصلحت اهل ایمان است که بتوانند از این طریق در مقابل دشمن قوى شوند)»; (وَالْهِجْرَةُ قَائِمَةٌ عَلَى حَدِّهَا الاَْوَّلِ. مَا کَانَ لِلّهِ فِی أَهْلِ الاَْرْضِ حَاجَةٌ مِنْ مُسْتَسِرِّ(1)الاِْمَّةِ وَ مُعْلِنِهَا).(2)

«اِمَّة» (به کسر همزه) در عبارت بالا به معناى حالت است و در اینجا به ایمان اشاره دارد; یعنى کسى که ایمان خود را پنهان سازد; ولى بعضى اُمة (با ضم همزه) خوانده اند که بر طبق آن معنا جمله این مى شود: آن افرادى از امت اسلامى که ایمان خود را پنهان سازند و آن افرادى که ایمان خود را آشکار نمایند.

سپس امام(علیه السلام) بعد از این بیان اجمالى به شرح معناى هجرت در کلامى شفاف مى پردازد و مى فرماید: «نام هجرت بر کسى اطلاق نمى شود مگر اینکه حجّت خدا بر روى زمین را بشناسد. آنها که حجت خدا را بشناسند و به او ایمان آورند مهاجرند، (هر چند ظاهراً سفرى نکرده باشند) و نام مستضعف بر کسى که حجت به او رسیده و گوشش آن را شنیده و قلبش آن را حفظ کرده نهاده نمى شود»; (لاَ یَقَعُ اسْمُ الْهِجْرَةِ عَلَى أَحَد بِمَعْرِفَةِ الْحُجَّةِ فِی الاَْرْضِ. فَمَنْ عَرَفَهَا وَ أَقَرَّ بِهَا فَهُوَ مُهَاجِرٌ. وَ لاَ یَقَعُ اسْمُ الاِْسْتِضْعَافِ عَلَى مَنْ بَلَغَتْهُ الْحُجَّةُ فَسَمِعَتْهَا أُذُنُهُ وَ وَعَاهَا قَلْبُهُ).(3)

عصاره کلام امام(علیه السلام) این است که هجرت در هر زمان و هر مکانى همچون عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله) باقى و برقرار است; اما نه به این معنا که اهل ایمان از جایى به جاى دیگر بروند، بلکه به این معنا که حجت خدا را یعنى جانشین واقعى پیامبر(صلى الله علیه وآله) و به تعبیر روایت معروف نبوى، امام زمان خود را بشناسند و به او ایمان آورند; خواه این امر از طریق هجرت مکانى صورت گیرد یا بدون آن، حاصل شود. کسى که امام زمان خود را بشناسد مهاجر واقعى است، زیرا هدف از هجرت که شناخت حجت خدا در زمین است براى او حاصل شده و کسانى که چنین نباشند مستضعف اند که گاه معذورند و گاه غیر معذور. آنها که راه براى شناخت نداشته باشند جزء گروه اوّل اند (یعنى معذورند) و آنها که راه براى شناخت داشته باشند و عمل نکنند جزو گروه دوّم اند (یعنى غیر معذورند).

«مستضعف» در قرآن و روایات اسلامى به دو معنا اطلاق شده : کسانى که از نظر زندگى مادى در فشارند; مانند آنچه در آیه پنج سوره قصص آمده، مى فرماید: «(وَنُرِیدُ أَنْ نَّمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِى الاَْرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِینَ) ; ما مى خواهیم بر مستضعفان زمین منت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روى زمین قرار دهیم». این آیه اشاره اى به داستان بنى اسرائیل و فرعونیان است و اصل کلّى را در باب مستضعفان بیان دارد.

دوم کسانى که از نظر دینى در فشار واقع شده اند و قادر بر هجرت از محل زندگى خود نیستند; قرآن مجید درباره آنها مى گوید: (وَمَا لَکُمْ لاَ تُقَاتِلُونَ فِى سَبِیلِ اللهِ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاءِ وَالْوِلْدَانِ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْ هَذِهِ الْقَرْیَةِ الظَّالِمِ أَهْلُهَا وَاجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنْکَ وَلِیّاً وَاجْعَل لَّنَا مِنْ لَّدُنْکَ نَصِیراً).(4) این آیه ناظر به مسلمانان مکه است که توانایى هجرت نداشتند و مشرکان به آنها اجازه نمى دادند مراسم دینى خود را آزادانه انجام دهند. قرآن مسلمانان مدینه را تشویق به نجات آنها از چنگال مشرکان مى کند و نام مستضعف بر آنها مى نهد.

گاه این واژه در روایات معناى سومى نیز دارد و آن کسى است که توانایى بر تحقیق از حقّ و شناخت آن را ندارد; خواه بر اثر ضعف فکرى باشد یا عدم دسترسى به منابع تحقیق. در روایتى از امام باقر(علیه السلام) مى خوانیم که از آن حضرت درباره مستضعف سؤال کردند، فرمود: «هُوَ الَّذى لا یَهْتَدى حیلَةً إلَى الْکُفْرِ فَیَکْفُرُ وَ لا یَهْتَدى سَبیلا إلى الإیمانِ، لا یَسْتَطیعُ أنْ یُؤْمِنَ وَ لا یَسْتَطیعُ أَنْ یَکْفُرَ ; مستضعف کسى ا ست که راهى بر شناخت کفر و ایمان ندارد; نه مى تواند ایمان را اختیار کند و نه مى تواند کفر را بپذیرد».(5)

منظور امام(علیه السلام) در خطبه بالا همین معناى سوم است.

درباره حقیقت مهاجرت در بخش نکات، شرح بیشترى خواهیم داد.

سپس امام نکته دوم را بیان مى فرماید: «شناخت موقعیت ما کارى است بس دشوار که جز بنده مؤمنى که خداوند قلبش را به وسیله ایمان آزموده است آن را پذیرا نمى شود و احادیث ما را جز سینه ها و افکار امین و عقل هاى وزین درک نمى کنند»; (إِنَّ أَمْرَنا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ(6)، لاَ یَحْمِلُهُ إِلاَّ عَبْدٌ مُؤْمِنٌ امْتَحَنَ اللهُ قَلْبَهُ لِلإِیمَانِ، وَ لاَ یَعِی(7)حَدِیثَنَا إِلاَّ صُدُورٌ أَمِینَةٌ، وَ أَحْلاَمٌ رَزِینَةٌ(8)).

نظیر این تعبیر امام در احادیث دیگر نیز از امامان معصوم رسیده است و ممکن است اشاره به روایات دقیق و عمیق توحیدى مربوط به صفات جمال و جلال خدا و مقامات پیامبر و ائمه معصومان(علیهم السلام) و نفوذ آنها در جهان تکوین به اذن خدا و شفاعت گسترده آنان از خاطیان امّت و آگاهى آنها بر غیب و حوادث آینده به تعلیم الهى بوده باشد که همه کس توان تحمل آنها را ندارد، زیرا بسیارى از ناآگاهان صفات خدا را همچون صفات مخلوقات مى پندارند و پیامبر امام معصوم را در حدّ انسانى معمولى. بدیهى است این گونه افراد تحمّل پذیرش آن احادیث را ندارند، همان گونه که در بعضى از خطبه هاى نهج البلاغه آمده است وقتى امیرمؤمنان على(علیه السلام) بخشى از اخبار غیبى را بیان فرمود، افراد ضعیف و نادانى که توان پذیرش آن را نداشتند حضرت را (نَعُوذُ بِاللهِ) به دروغ گفتن متهم کردند.

نمونه اى از این مقامات در قسمت آخر همین خطبه آمده است که به یقین همه توان درک و تحمل آن را ندارند.

رابطه این بخش خطبه با آنچه امام(علیه السلام) درباره مسئله هجرت بیان فرمود این است که مهاجران براى معرفت امام زمان خود باید سینه اى وسیع و روحى گسترده و فکرى پرمایه داشته باشند تا بتوانند از این چشمه هاى پرفیض الهى بهره کافى ببرند.

سپس در سومین و آخرین نکته، خطاب به عموم مردم مى فرماید: «اى مردم از من سؤال کنید پیش از آن که مرا از دست دهید، زیرا من به راههاى آسمان از راه هاى زمین آشناترم (آرى بپرسید) پیش از آن که فتنه و فساد سرزمین شما را همچون شتر لجام گسیخته لگد مال کند (و سایه شوم خود را همه جا بگستراند) و عقلهاى مردم را برباید»; (أَیُّهَا النَّاسُ، سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی، فَلاََنَا بِطُرُقِ السَّمَاءِ أَعْلَمُ مِنِّی بِطُرُقِ الاَْرْضِ، قَبْلَ أَنْ تَشْغَرَ(9) بِرِجْلِهَا فِتْنَةٌ تَطَأُ فِی خِطَامِهَا،(10) وَ تَذْهَبُ بِأَحْلاَمِ(11)
قَوْمِهَا).

این سخن از همان احادیث صعب و مستصعب است که ناآگاهان به مقامات معصومین آن را بر نمى تابند; ولى بارها على(علیه السلام) آن را فرموده و به هر سؤالى از هر کس پاسخ داده است.

جالب اینکه این سخن تنها در منابع شیعه نیامده است; دانشمندان اهل سنّت نیز از آن حضرت نقل کرده اند; یحیى بن سعید بن مسیّب مطابق نقل «الاستیعاب» مى گوید: «ما کانَ أَحَدٌ مِنَ النّاسِ یَقُولُ سَلُونى غَیْرَ عَلىِّ بنِ أبى طالِب رَضِىَ اللهُ تَعالى عَنْهُ; از مردم جمله «هر چه را مى خواهد از من بپرسید» بر زبان جارى نکرد جز على بن ابى طالب».(12)

در همان کتاب از ابوالطفیل نقل مى کند که من، على(علیه السلام) را دیدم خطبه مى خواند و مى گفت: «سَلُونى فَوَاللهِ لا تَسْئَلُونى عَنْ شَىْء إلاّ أخْبَرْتُکُمْ ; وَ سَلُونى عَنْ کِتابِ اللهِ فَوَاللهِ ما مِن آیَة إلاّ وَ أنَا أَعْلَم أَبِلیل نُزِلَتْ أمْ بِنَهار أمْ فى سَهْل أمْ فى جَبَل ; هر چه مى خواهید از من سؤال کنید، به خدا سوگند از چیزى سؤال نمى کنید مگر اینکه پاسخ آن را به شما مى گویم، از قرآن از من بپرسید به خدا قسم من مى دانم کدام آیه در شب نازل شد و کدام در روز و کدام در دشت و کدام در کوه».(13)

در حدیثى از عبدالله بن عباس در همان کتاب استیعاب آمده است که مى گوید: «وَاللهِ لَقد اُعْطِىَ عَلىُّ بْنُ أبى طالِب تِسْعَةُ أعْشارِ الْعِلْمِ وَ أیْمُ اللهِ لَقَدْ شارَکَکُمْ فِى الْعُشْرِ الْعاشِرِ ; به خدا سوگند على بن ابى طالب(علیه السلام) از نه دهم علوم و دانشها (به لطف پروردگار) بهره مند است و به خدا سوگند در یک دهم باقى مانده (که در اختیار مردم است) شریک است».(14)

این سخن را با حدیث دیگرى پایان مى دهیم. محمد بن یوسف بلخى شافعى در کتاب خود چنین آورده است:

«از على(علیه السلام) روایت شده است که روزى در مجلسى عمومى فرمود: «سَلُونى قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونى...; از من سؤال کنید پیش از آن که مرا از دست دهید»، از من درباره آسمانها سؤال کنید که به همه بخشهاى آن آشنا هستم. مردى از میان جمعیت برخاست و گفت: اى پسر ابوطالب اکنون که چنین ادعایى کردى بگو ببینم در این ساعت جبرئیل کجاست؟ امام(علیه السلام) مقدار کمى سکوت کرد و در فکر فرو رفت سپس سر برداشت و فرمود: من همه آسمانهاى هفتگانه را جستجو کردم و جبرئیل را نیافتم و تصور مى کنم تو جبرئیل باشى. سؤال کننده گفت: آفرین آفرین بر تو اى فرزند ابوطالب، پروردگارت به تو بر فرشتگان مباهات مى کند. این سخن را گفت و سپس از نظر حاضران پنهان شد.(15)

در ضمن آگاه تر بودن حضرت به طرق آسمانها به جهت اهمیّتى است که آسمانها نسبت به زمین دارند.

 

 

نکته

نقش هجرت در اسلام

مى دانیم تاریخ اسلام بر اساس هجرت نوشته شده است; یعنى مسلمانان مبدأ تاریخ خود را میلاد پیامبر اکرم گرفته اند و نه بعثت او، بلکه مبدأ را سال هجرت قرار داده اند و این نشان مى دهد که مهم ترین فصل زندگى مسلمانان هجرت است و در واقع هجرت بود که صفحه جدیدى در تاریخ اسلام گشود و سرآغاز حکومت اسلامى و پیشرفت مسلمانان در همه زمینه ها شد.

محیط مکه على رغم تبلیغات سیزده ساله پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)، آمادگى براى پذیرش اسلام به طور کامل را نداشت، زیرا سران زورمند قریش سعى داشتند هر حرکتى را که بر ضد خود مى دیدند در نطفه خفه کنند; آنها بت پرستى را حافظ منافع کثیف خود و توحید را مزاحم مى دانستند; ولى پیامبر اکرم گروهى از جوانان پاکدل را در این مدت، آهسته آهسته تربیت کرد و قبل از آنکه که خود به مدینه هجرت کند آنها را به مدینه فرستاد. جمعى از پاکدلان مدینه به آنها پیوستند و با یکدیگر هم پیمان شدند و در چنین شرایطى پیامبر به مدینه آمد و مورد استقبال واقع شد و آزادانه به نشر اسلام پرداخت و نخستین مسجد به زودى ساخته شد.

حرکت هجرت به عنوان فریضه اى الهى همچنان ادامه یافت; یعنى هر کس در هر کجا از جزیرة العرب مسلمان مى شد مى بایست به مدینه نزد پیامبر بشتابد و جمعیت مسلمانان را تقویت کند و آنها که مهاجرت نمى کردند طبق صریح آیه مشمول ولایت اسلامى نبودند: (وَالَّذِینَ آمَنُوا وَلَمْ یُهَاجِرُوا مَا لَکُمْ مِّنْ وَلاَیَتِهِمْ مِنْ شَىْء حَتَّى یُهَاجِرُوا).(16)

سرانجام هنگام فتح مکّه که اسلام سایه خود را بر همه منطقه گسترانید موضوع هجرت ظاهراً پایان یافت و افرادى که بعد از آن تاریخ از مکه به مدینه مى آمدند جزو مهاجران محسوب نمى شدند و طبق روایت مشهورى پیامبر اکرم فرمود: «لا هِجْرَةَ بَعْدَ فَتْحِ مَکَّة ; بعد از فتح مکه هجرتى در کار نیست».(17)

سپس هجرت مفهوم وسیع و گسترده ترى پیدا کرد; کسانى که از بلاد کفر به بلاد اسلام مى رفتند جزو مهاجران بودند و همچنین کسانى که براى دفع شر دشمنان اسلام از منطقه اى به منطقه دیگر منتقل مى شدند از مهاجرین محسوب مى شدند، لذا در حدیثى از پیامبر اکرم مى خوانیم: «أیُّها النّاسُ هاجَرُوا وَ تَمَسَّکُوا بِالاِْسْلامِ فَإنَّ الْهِجْرَةَ لا تَنْقَطِعُوا مادامَ الْجِهادُ ; اى مردم هجرت کنید و اسلام را محکم بگیرید، زیرا هجرت تا زمانى که جهاد برپاست قطع نمى شود».(18)

سپس از این معنا هم فراتر رفت و هجرت درونى و معنوى افزون بر هجرت برونى و مکانى، بر آن افزوده شد، همان گونه که در احادیث متعددى از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)مى خوانیم: «وَالْمُهاجِرُ مَنْ هَجَرَ الْخَطایا وَ الذُّنُوبُ ; مهاجر کسى است که از خطایا و گناهان هجرت کند».(19)

حتى در حدیثى از على(علیه السلام) مى خوانیم: «یَقُولُ الرّجلُ هاجَرْتُ وَ لَمْ یُهاجِرُ إنّما الْمُهاجِرُونَ الَّذینَ یَهْجُرُونَ السَّیِئاتِ وَ لَمْ یَأْتُوا بِها; بعضى مى گوید: ما مهاجرت کردیم در حالى که مهاجرت نکرده اند; مهاجران واقعى کسانى هستند که از گناهان هجرت کنند و هرگز آن را انجام ندهند».(20) به این ترتیب کسانى که هجرت مکانى کنند اما هجرت معنوى و درونى نداشته باشند; یعنى از گناهان دورى نکنند در زمره مهاجران واقعى نیستند.

دلیل این گونه توسعه در مفهوم هجرت روشن است; زیرا روح و جهان هجرت، رفتن از کفر به سوى ایمان و از عصیان به سوى اطاعت است.

از همین رهگذر در خطبه بالا معرفت امام هر زمان و رسیدن به خدمت او براى فراگیرى معارف دینى به عنوان هجرت شناخته شده است.

1. «مستسرّ» از ريشه «سرّ» گرفته شده و به معناى کسى است که در پى اخفا کردن چيزى است.
2. مطابق آنچه در بالا آمد «ما» در جمله «ما کان للّه...» نافيه است; ولى بعضى از شارحان نهج البلاغه «ما» را زمانيه به معناى «مادامَ» دانسته اند و گفته اند مفهوم جمله اين است: تا زمانى که خداوند نياز به ايمان مردم دارد، هجرت باقى و برقرار است 
و نياز در اينجا به معناى طلب و ناظر به همان اوامر و نواهى خداوند خطاب به مردم است; ولى معناى اوّل مناسب تر به نظر مى رسد. 3. توجه داشته باشيد که در بعضى نسخ صبحى صالح «الا» حذف شده ولى در نسخه تصحيح شده موجود است و جمله بدون «الا» معناى درستى ندارد. 4. نساء، آيه 75. 5. الکافى، جلد 2، صفحه 404، باب المستضعف، حديث 1. 6. «مستصعب» از ريشه «صعب» به معناى مشکل شمردن و دشوار دانستن چيزى است و آمدن اين دو واژه (صعب و مستصعب) پشت سر يکديگر براى تأکيد است. 7. «يعى» از ريشه «وعى» بر وزن «سعى» به معناى فهميدن و حفظ کردن است. 8. «رزينه» از «رزانت» به معناى وقار گرفته شده و رزين به شخص باوقار و متين و سنگين و آرام گفته مى شود. 9. «تشغر» از «شغور» بر وزن «شعور»، معانى مختلفى دارد از جمله معناى هجوم است که مناسب با جمله بالاست و نيز از معانى آن بلند کردن و بالا بردن است و بالا بردن پا به معناى شروع حرکت است; يعنى پيش از حرکت فتنه. 10. «خطام» به معناى «زمام» و دهنه شتر و مانند آن است و جمله «تَطَأُ فى خِطامِها» کنايه از اين است که آن فتنه همچون شتر افسار گسيخته همه جا لگدمال مى کند. 11. «احلام» جمع «حُلُم» بر وزن «نهم» به معناى عقل است و گاه به معناى خواب و رؤيا نيز آمده است و در اينجا مراد، معناى اوّل است. 12. استيعاب، جلد 2، صفحه 50. 13. همان، صفحه 52. 14. همان، صفحه 50. 15. احقاق الحق، جلد 7، صفحه 621. همين روايت با کمى تفاوت در بحارالانوار (از کتاب فضايل شاذان بن جبرئيل) جلد 39، صفحه 108، حديث 13 نقل شده است. 16. انفال، آيه 72. 17. کنزالعمال، حديث 46251. 18. همان، حديث 46260. 19. ميزان الحکمة، جلد 11، حديث 21065. 20. سفينة البحار، ماده «هجرت».

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری