پیامبر اکرم (ص) : خانه های خویش را با تلاوت قرآن نورانی کنید.

احسن الحدیث

وعده گاه بزرگ

شرح آیه 142 سوره مبارکه اعراف

142وَ واعَدْنا مُوسى ثَلاثینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْر فَتَمَّ میقاتُ رَبِّهِأَرْبَعینَ لَیْلَةً وَ قالَ مُوسى لاِ َخیهِ هارُونَ اخْلُفْنی فی قَوْمی وَأَصْلِحْ وَ لاتَتَّبِعْ سَبیلَ الْمُفْسِدینَ

ترجمه:

142 ـ و ما به موسى، سى شب وعده گذاشتیم; سپس آن را با ده شب (دیگر) تکمیل نمودیم; به این ترتیب، میعاد پروردگارش (با او)، چهل شب تمام شد. و موسى به برادرش هارون گفت: «جانشین من در میان قومم باش. و (آنها را) اصلاح کن! و از روش مفسدان، پیروى منما»!

تفسیر:

وعده گاه بزرگ

در این آیه، به یکى دیگر از صحنه هاى زندگى بنى اسرائیل و درگیرى موسى با آنها اشاره شده است و آن جریان رفتن موسى به میعادگاه پروردگار و گرفتن احکام «تورات» از طریق وحى و تکلم با خدا و آوردن جمعى از بزرگان بنى اسرائیل به میعادگاه براى مشاهده این جریان و اثبات این که: هرگز خداوند را با چشم نمى توان دید مى باشد، که به دنبال آن داستان گوساله پرستى بنى اسرائیل و انحراف از مسیر توحید و آن غوغاى عجیب سامرى ذکر شده است.

نخست مى فرماید: «ما به موسى(علیه السلام) سى شب (یک ماه تمام) مواعده کردیم، سپس با ده روز دیگر آن را کامل ساختیم، و وعده خدا با او در چهل شب پایان یافت» (وَ واعَدْنا مُوسى ثَلاثینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْر فَتَمَّ میقاتُ رَبِّهِأَرْبَعینَ لَیْلَةً).

«میقات» از ماده «وقت» به معنى وقتى است که براى انجام کارى تعیین شده است، و معمولاً بر زمان اطلاق مى گردد.

اما گاهى به مکانى که باید کارى در آن انجام پذیرد، گفته مى شود، مانند «میقات حج» یعنى مکانى که هیچ کس بدون احرام نمى تواند از آنجا بگذرد.

سپس سفارش موسى به برادرش را ـ در مدت غیبت خود ـ چنین نقل مى کند: «موسى به برادرش هارون گفت: در میان قوم من جانشین من باش و در راه اصلاح آنها بکوش و هیچ گاه از طریق مفسدان پیروى مکن» (وَ قالَ مُوسى
لاِ َخیهِ هارُونَ اخْلُفْنی فی قَوْمی وَأَصْلِحْ وَ لاتَتَّبِعْ سَبیلَ الْمُفْسِدینَ
).

* * *

نکته ها:

1 ـ چرا وعده چهل روز یک جا بیان نشده؟

نخستین سؤالى که در مورد آیه فوق پیش مى آید این است که چرا وعده چهل روز یک جا بیان نشده، بلکه نخست مى فرماید سى روز، سپس ده روز به عنوان متمم بر آن مى افزاید در حالى که در آیه 51 سوره «بقره» این چهل روز به صورت واحد، ذکر شده است؟ (وَ إِذْ واعَدْنا مُوسى أَرْبَعِیْنَ لَیْلَةً).

مفسران درباره این تفکیک، تفسیرهاى گوناگونى ذکر کرده اند، ولى آنچه بیشتر به نظر مى رسد و با روایات اهل بیت(علیهم السلام) نیز سازگار است این است:

گر چه در متن واقع، بنا بر چهل روز بوده، اما خداوند براى آزمودن بنى اسرائیل، نخست موسى(علیه السلام) را براى یک مواعده سى روزه دعوت نمود، سپس آن را تمدید کرد، تا منافقان بنى اسرائیل صفوف خود را مشخص سازند.(1)

از امام باقر(علیه السلام) چنین نقل شده: هنگامى که موسى(علیه السلام) به وعده گاه الهى رفت با قوم خویش قرار گذاشته بود غیبت او سى روز بیشتر طول نکشد.

اما هنگامى که خداوند ده روز بر آن افزود، بنى اسرائیل گفتند: موسى(علیه السلام)تخلف کرده است، و به دنبال آن دست به کارهائى که مى دانیم زدند (و گوساله پرستى کردند).(2)

در این که این چهل روز، موافق چه ایامى از ماه هاى اسلامى بوده، از بعضى روایات استفاده مى شود از آغاز «ذیقعده» شروع، و به دهم «ذیحجه» (عید قربان) ختم گردیده است.(3)

اگر مى بینیم تعبیر به چهل شب (أَرْبَعِیْنَ لَیْلَةً) در قرآن شده است نه چهل روز، ظاهراً به خاطر این است که مناجات موسى(علیه السلام) و گفتگویش با پروردگار بیشتر در شب انجام مى شده است.

* * *

2 ـ هارون پیامبر بود، پس چرا جانشین موسى شد؟

سؤال دیگرى که در اینجا پیش مى آید این است که مگر هارون پیامبر نبود که موسى(علیه السلام) او را به جانشینى خود و رهبرى و امامت بنى اسرائیل منصوب کرد؟

پاسخ این سؤال با توجه به یک نکته روشن مى شود و آن این که:

مقام نبوت چیزى است و مقام امامت چیز دیگر، هارون پیامبر بود ولى عهده دار مقام رهبرى همه جانبه بنى اسرائیل نبود، بلکه مقام امامت و رهبرى همه جانبه مخصوص موسى(علیه السلام) بود.

اما به هنگامى که مى خواست براى مدتى از قوم خود جدا شود، برادرش را به عنوان امام و پیشوا انتخاب کرد.

و از اینجا روشن مى شود که: مقام امامت مقامى برتر از مقام نبوت است (شرح بیشتر درباره این موضوع را در سرگذشت ابراهیم، ذیل آیه 124 سوره «بقره»، جلد اول بیان کردیم).

* * *

3 ـ چرا موسى توصیه کرد هارون راه مفسدان را نرود؟

باز سؤال دیگرى که در اینجا مطرح مى شود این است که: چگونه موسى(علیه السلام)به برادر خود گفت: در اصلاح قوم بکوشد و از پیروى راه مفسدان خوددارى کند با این که هارون، پیامبر بود و معصوم و هرگز پیرو طریق مفسدان نبود.

در پاسخ مى گوئیم: این در حقیقت یک نوع تأکید براى توجه دادن برادر به اهمیت موقعیت خود در میان بنى اسرائیل مى باشد.

و شاید این موضوع را نیز مى خواست براى بنى اسرائیل روشن سازد، که در برابر اندرزها و نصایح و رهبرى هاى خردمندانه هارون، تسلیم باشند، و امر و نهى و اندرز او را بر خود سنگین نشمرند، و دلیل بر کوچکى خود ندانند، همان طور که هارون با آن مقام برجسته اش در برابر نصیحت و اندرز موسى(علیه السلام)کاملاً تسلیم بود.

* * *

 

4 ـ یک میقات یا چند میقات

چهارمین سؤالى که در اینجا پیش مى آید این است که: آیا موسى(علیه السلام) تنها یک اربعین به میقات رفت و در همین اربعین بود که احکام «تورات» و شریعت آسمانى خود را از طریق وحى دریافت داشت؟

و نیز در همین اربعین بود که جمعى از بزرگان بنى اسرائیل را به عنوان نماینده همه قوم با خود برد، تا شاهد نزول احکام «تورات» باشند و نیز به آنها بفهماند که خداوند به هیچ وجه با چشم مشاهده نمى شود؟

و یا این که اربعین هاى متعددى بوده؟ در یکى تنها براى گرفتن احکام، و در دیگرى همراه بزرگان بنى اسرائیل و احتمالاً اربعین دیگرى براى مقاصدى غیر از اینها با خداوند میعاد داشته است (چنان که از سفر خروج تورات کنونى از باب 19 تا 24 نیز چنین استفاده مى شود).

باز در اینجا در میان مفسران گفتگو است، ولى آنچه با توجه به آیه مورد بحث و آیات قبل و بعد آن، بیشتر به ذهن مى رسد، این است که: همه مربوط به یک واقعه است; زیرا گذشته از این که تعبیر آیه بعد: وَ لَمّا جاءَ مُوسى لِمیقاتِنا: «هنگامى که موسى به میقات آمد» کاملاً متناسب با وحدت این دو جریان است، آیه 145 همین سوره به خوبى نشان مى دهد که جریان الواح تورات و دریافت احکام این شریعت نیز در همین سفر بوده است.

تنها چیزى که ممکن است دلیل بر تعدد میعادهاى موسى(علیه السلام) با بنى اسرائیل گرفته شود، آیه 155 همین سوره است (وَ اخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ سَبْعینَ رَجُلاً لِمیقاتِنا...) که به خواست خدا به زودى ضمن بیان تفسیر آن، عدم منافاتش را روشن خواهیم ساخت.

* * *

5 ـ حدیث منزلت

بسیارى از مفسران اهل تسنن و شیعه در ذیل آیه مورد بحث اشاره به حدیث معروف منزلت کرده اند، با این تفاوت که مفسران شیعه آن را به عنوان یکى از اسناد زنده خلافت بلا فصل على(علیه السلام) گرفته، ولى بعضى از مفسران اهل

تسنن ضمن عدم قبول آن، تاخت و تاز بى رحمانه و تعصب آمیزى به شیعه دارند.

براى روشن شدن این بحث، نخست لازم است اسناد و متن این حدیث را به طور فشرده بیاوریم، سپس درباره دلالت آن، و بعد در مورد حملاتى که آن دسته از مفسران به ما دارند، بحث و بررسى کنیم:

الف ـ اسناد حدیث منزلت

عده زیادى از صحابه پیامبر(صلى الله علیه وآله) درباره جریان جنگ «تبوک» چنین نقل کرده اند: أَنَّ رَسُولَ اللّهِ(صلى الله علیه وآله) خَرَجَ إِلى تَبُوکَ وَ اسْتَخْلَفَ عَلِیّاً.

فَقالَ: أَ تُخَلِّفُنِی فِی َ الصِّبْیان ِ و النِّساءِ.

قالَ: أَ لا تَرْضى أَنْ تَکُونَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى إِلاّ أَنـَّهُ لیس نَبِیَّ بَعْدِی:

«پیامبر(صلى الله علیه وآله) به سوى تبوک حرکت کرد و على(علیه السلام) را به جاى خود قرار داد.

على(علیه السلام)عرض کرد: آیا مرا در میان کودکان و زنان مى گذارى (و اجازه نمى دهى با تو به میدان جهاد بیایم)؟

پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: آیا راضى نیستى که نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى(علیه السلام) باشى جز این که پیامبرى بعد از من نخواهد بود».

عبارت بالا در معتبرترین کتب حدیث اهل تسنن یعنى «صحیح بخارى» از «سعد بن ابى وقاص» نقل شده است.(4)

در «صحیح مسلم» که آن هم از کتب درجه اول آنان محسوب مى شود در باب «فضائل الصحابه» همین حدیث از «سعد» نقل شده که: پیامبر(صلى الله علیه وآله) به على(علیه السلام)فرمود: أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى إِلاّ أَنـَّهُ لا نَبِیَّ بَعْدِی:

«تو نسبت به من، به منزله هارون نسبت به موسى هستى جز این که بعد از من پیامبرى نیست».(5)

در این حدیث که «صحیح مسلم» نقل کرده مطلب به صورت کلى اعلام شده و اشاره به جنگ تبوک دیده نمى شود.

و نیز در همان کتاب کمى پس از ذکر حدیث به گونه کلّى، گفتار پیغمبر(صلى الله علیه وآله)در جنگ «تبوک» را، همانند «صحیح بخارى» جداگانه آورده است.(6)

در «سنن ابن ماجه» نیز عین این مطلب آمده است.(7)

در «سنن ترمذى» مطلبى بر این اضافه دارد که: «معاویه» روزى به «سعد» گفت: چرا به ابوتراب (یعنى على(علیه السلام)) ناسزا نمى گوئى؟!

گفت: من سه مطلب را به خاطر دارم که پیامبر(صلى الله علیه وآله) درباره على(علیه السلام) فرمود، هنگامى که به یاد این سه مطلب مى افتم، نمى توانم به او ناسزا بگویم.

سپس یکى از این سه مطلب را جریان جنگ «تبوک» و جمله اى را که پیامبر(صلى الله علیه وآله) در حق على(علیه السلام)فرمود، ذکر مى کند.(8)

در کتاب «مسند احمد» در حدود ده مورد اشاره به این حدیث شده است که:

گاهى در آن از جنگ «تبوک» سخن به میان آمده.

و گاهى بدون ذکر جنگ «تبوک» این جمله به طور کلّى بیان گردیده است.(9)

در یکى از این موارد نقل مى کند که: «ابن عباس» نشسته بود جمعى نزد او آمده به او گفتند: یا به همراه ما بیا و یا این عده اى که در مجلس نشسته اند از مجلس بروند (ما با تو سخنى داریم).

«ابن عباس» گفت: من با شما مى آیم، تا آنجا که مى گوید: «ابن عباس» داستان جنگ تبوک و گفتار پیامبر(صلى الله علیه وآله) را نقل کرد و در آخر آن اضافه نمود: که آن حضرت فرمود: إِنَّهُ لایَنْبَغِی أَنْ أَذْهَبَ إِلاّ وَ أَنْتَ خَلِیفَتِی: «شایسته نیست که من بروم مگر این که تو جانشین من باشى».(10)

در کتاب «خصائص نسائى» نیز عین این حدیث آمده است.(11)

همچنین در کتاب «مستدرک حاکم»(12) و «تاریخ الخلفاء» سیوطى(13) و «صواعق المحرقه» ابن حجر(14) و «سیره ابن هشام»(15) و «سیره حلبى»(16) و کتب بسیار دیگر.

مى دانیم این کتب از کتاب هاى معروف و درجه اول اهل تسنن است.

قابل توجه این که: حدیث فوق را تنها «سعد بن ابى وقاص» از پیامبر(صلى الله علیه وآله)نقل نکرده است، بلکه عده اى از صحابه که تعداد آنها بیش از بیست نفر است آن را نقل کرده اند: از جمله «جابر بن عبداللّه»، «ابو سعید خدرى»، «اسماء بنت عمیس»، «ابن عباس»، «ام سلمه»، «عبداللّه بن مسعود»، «انس بن مالک»، «زید بن ارقم» و «ابو ایوب» و جالب تر این که: «معاویه» و «عمر بن خطاب» نیز این حدیث را از پیامبر(صلى الله علیه وآله)نقل کرده اند.

«محب الدین طبرى» در «ذخائر العقبى» نقل مى کند: مردى نزد «معاویه» آمد و سؤالى از او کرد.

معاویه در پاسخ گفت: این مسأله را از على(علیه السلام) بپرس او بهتر مى داند.

مرد گفت: اى امیر مؤمنان! (منظورش «معاویه» بود) جواب تو در این باره از جواب على(علیه السلام) نزد من خوش تر است.

معاویه گفت: سخن بدى گفتى، سپس گفت: پیامبر(صلى الله علیه وآله) در حق على(علیه السلام)این جمله را فرمود: «أَنْتَ مِنِّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى إِلاّ أَنـَّهُ لا نَبِیَّ بَعْدِی».

سپس افزود: هنگامى که عُمَر مطلبى برایش مشکل مى شد از على(علیه السلام)مى پرسید.(17)

«ابوبکر بغدادى» در «تاریخ بغداد» از «عمر بن خطاب» چنین نقل مى کند: مردى را دید که به على(علیه السلام) ناسزا مى گوید.

عمر گفت: من گمان مى کنم مرد منافقى باشى! براى این که: از پیامبر(صلى الله علیه وآله)شنیدم مى فرمود: «إِنَّما عَلِیٌّ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى إِلاّ أَنـَّهُ لا نَبِیَّ بَعْدِی».(18)

* * *

ب ـ حدیث منزلت در هفت مورد

نکته دیگر این که: بر خلاف آنچه بعضى تصور مى کنند، پیامبر(صلى الله علیه وآله) این سخن را تنها در جنگ «تبوک» نفرموده، بلکه در چندین مورد دیگر نیز این جمله از او شنیده شده است، از جمله:

1 ـ در «یوم المؤاخاة اول» یعنى در نخستین مرتبه که پیامبر(صلى الله علیه وآله) در «مکّه» میان یارانش پیمان برادرى بست، على (علیه السلام)را در این پیمان براى خودش انتخاب نمود و فرمود: «أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى إِلاّ أَنـَّهُ لا نَبِیَّ بَعْدِی».(19)

2 ـ در «یوم المؤاخاة ثانیه» یعنى روز دیگرى که در «مدینه» میان مهاجر و انصار پیمان برادرى برقرار ساخت باز در اینجا على(علیه السلام) را به عنوان برادرى خود انتخاب نمود و این جمله را به او فرمود: «أَنْتَ مِنِّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى غَیْرَ أَنـَّهُ لا نَبِیَّ بَعْدِی وَ أَنْتَ أَخِی وَ وارِثِی».(20)

3 ـ «ام سلیم» که از زنان با شخصیت و از دعوت کنندگان به سوى اسلام بود و پدر و برادرش در میدان جهاد در خدمت پیغمبر(صلى الله علیه وآله)شربت شهادت نوشیدند، و به خاطر این که: شوهرش، دعوت اسلام را نپذیرفت از او جدا شد.

گهگاه پیامبر(صلى الله علیه وآله)براى دیدنش به خانه او مى آمد (و او را تسلّى مى داد) روزى به او فرمود: اى «ام سلیم» إِنَّ عَلِیّاً لَحْمُهُ مِنْ لَحْمِی وَ دَمُهُ مِنْ دَمِی وَ هُوَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى: «على گوشتش از گوشت من و خونش از خون من و او نسبت به من همانند هارون است نسبت به موسى».(21)

4 ـ «ابن عباس» مى گوید: روزى «عمر بن خطاب» گفت: نام على را به بدى نبرید; زیرا من از پیامبر(صلى الله علیه وآله) سه جمله درباره او شنیدم که اگر یکى از آنها را من داشتم از آنچه آفتاب بر آن مى تابد نزد من محبوب تر بود.

من و ابوبکر و ابوعبیده و جمعى از اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله) نزد او بودیم و پیامبر(صلى الله علیه وآله)بر على(علیه السلام)تکیه کرده بود، دست بر شانه او زد، سپس فرمود:

أَنْتَ یا عَلِیُّ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ إِیماناً و أَوَّلُهُمْ إِسْلاماً ثُمَّ قالَ أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى:

«اى على! تو نخستین مردى هستى که به خدا ایمان آوردى و نخستین کسى هستى که اسلام را پذیرفتى، تو نسبت به من همانند هارون به موسى هستى».(22)

5 ـ «نسائى» در کتاب «خصائص» نقل مى کند: على(علیه السلام) و جعفر و زید درباره سرپرستى فرزند «حمزه» با هم گفتگو داشتند و هر کدام مى خواست، این خدمت به او سپرده شود، در این موقع پیامبر(صلى الله علیه وآله) به على(علیه السلام) فرمود: «أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هارُونَ...».(23)

6 ـ در آن روز که پیامبر(صلى الله علیه وآله) دستور داد، درهاى خانه هائى که به مسجد (منظور مسجد پیامبر(صلى الله علیه وآله) است) گشوده مى شد، بسته شود و تنها درِ خانه على(علیه السلام)را باز گذارد.

جابر بن عبداللّه نقل مى کند به على(علیه السلام) فرمود: إِنَّهُ یَحِلُّ لَکَ من الْمَسْجِدِ ما یَحِلُّ لِی وَ إِنَّکَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى إِلاّ أَنـَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدِى:

«آنچه از مسجد براى من مجاز است براى تو نیز مجاز است; زیرا تو نسبت به من همانند هارون نسبت به موسى هستى».(24)

موارد ششگانه بالا که غیر از جریان غزوه «تبوک» است، همه را از کتب معروف اهل تسنن آوردیم و گرنه در روایاتى که از طرق شیعه وارد شده، موارد دیگرى نیز از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل شده که این جمله را فرموده است.

از مجموع اینها به خوبى استفاده مى شود که: «حدیث منزلت»، موضوعى نبوده است که اختصاص به داستان «تبوک» داشته باشد بلکه یک فرمان عمومى درباره على(علیه السلام)براى همیشه بوده است.

و از اینجا روشن مى شود این که: بعضى از دانشمندان اهل سنت مانند «آمدى» تصور کرده اند که: این حدیث متضمن حکم خاصى در مورد جانشینى على (علیه السلام)در غزوه «تبوک» بوده است و ربطى به سایر موارد ندارد، به کلّى بى اساس است; زیرا پیامبر(صلى الله علیه وآله) به مناسبت هاى مختلف و در جریان هاى گوناگون این جمله را تکرار فرموده و این نشان مى دهد که: یک حکم عمومى است.

* * *

ج ـ محتواى حدیث منزلت

اگر با بى نظرى حدیث فوق را بررسى کنیم و از پیش داورى هاى تعصب آمیز و بهانه جوئى ها، خود را برکنار داریم، از این حدیث استفاده مى کنیم که على (علیه السلام)تمام مناصبى را که هارون نسبت به موسى(علیه السلام) و در میان بنى اسرائیل داشت ـ به جز نبوت ـ داشته است; زیرا لفظ حدیث، عام است و استثناء جمله «إِلاّ أَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدِى» نیز این عمومیت را تأکید مى کند، و هیچ گونه قید و شرطى در حدیث وجود ندارد، که آن را تخصیص بزند.

بنابراین امور زیر را از حدیث مى توان استفاده کرد:

1 ـ على(علیه السلام) بالاترین و افضل امت، بعد از پیامبر(صلى الله علیه وآله)بود، همان گونه که هارون چنین مقامى را داشت.

2 ـ على(علیه السلام) وزیر پیامبر(صلى الله علیه وآله)، معاون خاص و پشتیبان او و شریک در برنامه رهبرى او بود; زیرا قرآن همه این مناصب را براى هارون ثابت کرده است آنجا که از زبان موسى مى گوید:

وَ اجْعَلْ لی وَزیراً مِنْ أَهْلی * هارُونَ أَخی * اشْدُدْ بِهِ أَزْری * وَ أَشْرِکْهُ فی أَمْری:

«وزیرى از خاندانم براى من قرار ده * هارون برادرم را * نیروى مرا به او افزایش ده * و او را در برنامه من شریک ساز».(25)

3 ـ على(علیه السلام) علاوه بر برادرى عمومى اسلامى، مقام خاص اخوت و برادرى اختصاصى و معنوى پیامبر(صلى الله علیه وآله) را دارا بود.

4 ـ على(علیه السلام) جانشین و خلیفه پیامبر(صلى الله علیه وآله)بود و با وجود او هیچ کس دیگر چنین شایستگى را نداشت.

* * *

د ـ پرسش ها پیرامون حدیث منزلت

جمعى از متعصبان ایرادهائى به حدیث فوق دارند که قسمتى از آن به قدرى سُست است که به راستى شایسته طرح نیست تنها با شنیدن بعضى از این گونه ایرادات باید اظهار تأسف کرد که:

چرا پیش داورى هاى حساب نشده به عده اى اجازه نمى دهد حقایق روشن را بپذیرند، ولى قسمتى از آنها که قابل طرح و گفتگو است، ذیلاً از نظر مى گذرانیم:

ایراد اول ـ محدودیت حکم حدیث

این حدیث تنها یک حکم محدود و خصوصى را بیان مى کند; زیرا در غزوه «تبوک» وارد شده، آن هم به هنگامى که على(علیه السلام) از ماندن در «مدینه» در میان زنان و کودکان ناراحت بود و پیامبر(صلى الله علیه وآله)براى دلدارى او این جمله را بیان کرد.

بنابراین منظور این بوده که: تنها تو بر این گروه زنان و کودکان حکومت و رهبرى دارى!!

پاسخ این ایراد از بحث هاى گذشته به خوبى روشن شد که بر خلاف تصور این ایرادکنندگان حدیث مزبور، در یک واقعه و تنها در واقعه «تبوک» صادر نشده، بلکه در موارد متعددى، به عنوان یک قانون کلّى ذکر شده است که ما هفت مورد آن را با ذکر اسنادش از کتب دانشمندان اهل تسنن در بحث هاى گذشته آوردیم.

از این گذشته، ماندن على(علیه السلام)در «مدینه» یک کار ساده به منظور نگهدارى زنان و کودکان نبود، بلکه اگر هدف این بود، از بسیارى از افراد دیگر این کار ساخته بود و پیامبر(صلى الله علیه وآله) بزرگ ترین قهرمان شجاع سپاهش را براى هدف کوچکى، آن هم در زمانى که به مبارزه یک امپراطورى بزرگ (امپراطورى روم شرقى) مى رفت، نمى گذاشت.

پیدا است هدف این بوده که: در غیبت طولانى او دشمنان فراوانى که در اطراف «مدینه» بودند و منافقانى که در خود «مدینه» وجود داشتند از فرصت براى در هم کوبیدن «مدینه»، کانون اسلام، استفاده نکنند، تنها کسى که مى توانست این مرکز حساس را حفظ و نگهدارى کند، على(علیه السلام) بود.

ایراد دوم ـ هارون در زمان موسى از دنیا رفت

مى دانیم ـ و در تواریخ مشهور آمده است ـ که «هارون» در زمان خود موسى(علیه السلام) از دنیا رفت، بنابراین تشبیه به هارون، اثبات نمى کند که على (علیه السلام)بعد از پیامبر(صلى الله علیه وآله)جانشین او باشد.

شاید این مهم ترین ایرادى است که به این حدیث شده است، ولى جمله «إِلاّ أَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدِى» پاسخ این ایراد را به خوبى مى دهد; زیرا اگر گفتار پیامبر(صلى الله علیه وآله) که مى گوید: تو به منزله هارون نسبت به من هستى، مخصوص به زمان حیات پیامبر(صلى الله علیه وآله) بود، جمله «إِلاّ أَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدِى» هیچ لزومى نداشت; زیرا وقتى سخن مخصوص زمان حیات پیامبر(صلى الله علیه وآله) باشد، درباره بعد از او سخن گفتن، کاملاً نامناسب است (و به اصطلاح این استثناء جنبه منقطع پیدا مى کند که بر خلاف ظاهر کلام مى باشد).

بنابراین، وجود این استثناء به خوبى نشان مى دهد که: گفتار پیامبر(صلى الله علیه وآله) ناظر به زمان بعد از مرگ او نیز بوده است، منتها براى این که اشتباه نشود و کسانى على(علیه السلام) را به نبوت بعد از پیامبر(صلى الله علیه وآله) بر نگزینند، مى فرماید:

تو همه این مقام ها را دارى، ولى بعد از من پیامبر نخواهى بود، بر این اساس، مفهوم کلام پیامبر(صلى الله علیه وآله) این مى شود که تو تمام مقامات هارون را دارى، نه تنها در حیات من، بعد از وفات من هم این مقامات ادامه خواهد یافت (جز مقام نبوت).

و به این ترتیب، روشن مى شود: تشبیه على(علیه السلام) به هارون از نظر مقامات است، نه از نظر مدت ادامه این مقامات، هارون(علیه السلام) نیز اگر زنده مى ماند مسلماً هم مقام جانشینى موسى را داشت و هم مقام نبوت را.

و با توجه به این که: هارون طبق صریح قرآن، هم مقام وزارت و معاونت موسى(علیه السلام) را داشت، هم شریک در رهبرى (تحت نظر موسى)، و هم پیامبر بود، تمام این مقامات به جز نبوت براى على(علیه السلام) ثابت مى گردد، حتى بعد از وفات پیامبر(صلى الله علیه وآله) به گواهى جمله «إِلاّ أَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدِى».

ایراد سوم ـ آیا دو رهبر در یک زمان ممکن است؟

ایراد دیگرى که در این زمینه شده است این است که: لازمه استدلال به این حدیث، آن است که على(علیه السلام)حتى در زمان پیامبر(صلى الله علیه وآله) منصب ولایت و رهبرى امت را داشته است، در حالى که دو امام و دو رهبر در عصر واحد ممکن نیست؟

ولى با توجه به یک نکته پاسخ این ایراد نیز معلوم مى شود و آن این که:

بدون شک هارون نیز در عصر موسى(علیه السلام) مقام رهبرى بنى اسرائیل را داشت، ولى نه یک رهبر مستقل، بلکه رهبرى که زیر نظر موسى(علیه السلام)انجام وظیفه مى کرد، على(علیه السلام)نیز در زمان پیامبر(صلى الله علیه وآله)معاون او در مسأله رهبرى امت اسلام بود، بنابراین بعد از وفات او رهبر مستقل محسوب خواهد گشت.

در هر حال حدیث منزلت که از نظر اسناد از محکم ترین روایات اسلامى است که در کتب تمام گروه هاى مسلمین بدون استثناء آمده است از نظر دلالت نیز براى اهل انصاف در زمینه افضلیت على(علیه السلام) نسبت به تمام امت، و همچنین جانشینى بلا فصل او نسبت به پیامبر(صلى الله علیه وآله) روشن است.

ولى عجیب این است که بعضى نه تنها دلالت حدیث را بر خلافت نپذیرفتند، که گفته اند: کمترین فضیلتى را نیز براى على(علیه السلام) ثابت نمى نماید و این به راستى حیرت آور است؟!!

* * *


1 ـ براى توضیح بیشتر به «بحار الانوار»، جلد 13، صفحه 195 به بعد، باب 7: نُزُولُ التَّوْراةِ وَ سُؤالَ الرُّؤْیَةِ وَ... و صفحات 209، 213، 226، 228 و 232 و تفسیر «على بن ابراهیم قمى»، جلد 1، صفحه 239 و جلد 2، صفحه 61، مؤسسه دار الکتاب قم، 1404 هـ ق، مراجعه فرمائید.

2 ـ تفسیر «برهان»، جلد 2، صفحه 33 ـ «نور الثقلین»، جلد 1، صفحه 80 و جلد 2، صفحه 61، مؤسسه اسماعیلیان قم، طبع چهارم، 1412 هـ ق ـ «کافى»، جلد 1، صفحه 368، دار الکتب الاسلامیة ـ «بحار الانوار»، جلد 4، صفحه 132 و جلد 13، صفحه 228 و جلد 52، صفحه 118 ـ تفسیر «عیاشى»، جلد 2، صفحه 26، چاپخانه علمیه تهران، 1380 هـ ق.

3 ـ «بحار الانوار»، جلد 13، صفحات 213 و 232 ـ تفسیر «على بن ابراهیم قمى»، جلد 1، صفحات 47و 239، مؤسسه دار الکتاب قم، 1404 هـ ق ـ تفسیر «قرطبى»، جلد 1، صفحه 395، مؤسسة التاریخ العربى، بیروت، 1405 هـ ق.

4 ـ «صحیح بخارى»، جلد 5، صفحه 129، دار الفکر بیروت، 1401 هـ ق.

5 ـ «صحیح مسلم»، جلد 4، صفحه 187، طبع دار احیاء التراث العربى، چاپ دوم، 1972 م (جلد 7، صفحه 120، دار الفکر بیروت).

6 ـ «صحیح مسلم»، جلد 4، صفحه 187، طبع دار احیاء التراث العربى، طبع دوم، 1972 م.

7 ـ «سنن ابن ماجه»، جلد 1، صفحه 45، دار الفکر بیروت (صفحه 42، دار احیاء الکتب العربیة).

8 ـ «سنن ترمذى»، جلد 5، صفحه 638، المکتبة الاسلامیة لصاحبها الحاج ریاض الشیخ (جلد 5،
صفحات 301 و 302، دار الفکر بیروت، طبع دوم، 1403 هـ ق).

9 ـ «مسند احمد حنبل»، جلد 1، صفحات 170، 173، 175، 177، 179، 182، 184، 185 و 331، و جلد 3، صفحات 32 و 338، و جلد 6، صفحات 369 و 438، دار صادر بیروت، 6 جلدى.

10 ـ «مسند احمد»، جلد 1، صفحه 330، دار صادر بیروت ـ «بحار الانوار»، جلد 38، صفحه 241، و جلد 40، صفحات 49 و 50 (با تفاوت) ـ «العمده»، صفحات 85 و 237، انتشارات جامعه مدرسین، 1407 هـ ق ـ «کشف الغمه»، جلد 1، صفحات 80، 176 و 297، دار الاضواء بیروت، طبع دوم، 1405 هـ ق ـ «کشف الیقین»، صفحه 26، مؤسسه چاپ و نشر، 1411 هـ ق.

11 ـ «خصائص نسائى»، صفحات 4 و 14، چاپ قدیم (صفحات 48، 50، 64 و از صفحه 76 الى 85 و صفحات 116 و 126، مکتبة نینوى الحدیثة، تحقیق: محمد هادى امینى).

12 ـ «مستدرک حاکم»، جلد 3، صفحات 108 و 109، چاپ قدیم (جلد 2، صفحات 337 و 577، و جلد 3، صفحات 109، 123 و 133، و جلد 4، صفحه 536، دار المعرفة بیروت، 1406 هـ ق).

13 ـ «تاریخ الخلفاء» سیوطى، جلد 1، صفحه 65.

14 ـ «صواعق المحرقة» ابن حجر، صفحه 177.

15 ـ «سیره ابن هشام»، جلد 3، صفحه 163، طبع مصر.

16 ـ «سیره حلبى»، جلد 3، صفحه 151، طبع مصر (صفحه 76، باب غزوه تبوک، چاپى دیگر).

17 ـ «ذخائر العقبى»، صفحه 79، طبع مکتبة القدسى، 1365 هـ ق، از نسخه دار الکتب المصریة و نسخه الخزانة التیموریة ـ «صواعق المحرقة»، صفحه 177، طبع مکتبة القاهرة.

18 ـ «تاریخ بغداد»، جلد 7، صفحه 463، محمّد على بیضون، دار الکتب العلمیة بیروت، طبع اول 1417 هـ ق ـ «الکامل» عبداللّه بن عدى، جلد 1، صفحه 306، دار الفکر بیروت، طبع سوم، 1409 هـ ق ـ «تاریخ مدینه دمشق»، جلد 42، صفحات 166 و 167، دار الفکر، 1415 هـ ق.

19 و 20 ـ براى آگاهى از احادیث «یوم المؤاخاة» اول و دوم، به منابع ذیل مراجعه فرمائید:

«کنز العمال»، جلد 5، صفحه 40 و جلد 6، صفحه 390، چاپ قدیم (جلد 9، صفحات 167 و 170 و جلد 13، صفحات 106 و 107، مؤسسة الرسالة بیروت، تحقیق: شیخ بکرى حیّانى و شیخ صفوه السقا) ـ «مجمع الزوائد هیثمى»، جلد 9، صفحه 111، دار الکتب العملیة، بیروت، طبع 1408 هـ ق ـ «المعجم الکبیر طبرانى»، جلد 5، صفحه 221، مکتبة ابن تیمیة، قاهره، طبع دوم، چاپخانه دار احیاء التراث العربى ـ «درّ المنثور»،جلد 4، صفحات 371 و 372، دار المعرفة، طبع اول، 1365 هـ ق ـ «الثقاة ابن حبان»، جلد 1، صفحات 141 و 142، مؤسسة الکتب السقافیة، چاپخانه دائرة المعارف العثمانیة، حیدر آباد دکن هند، طبع اول، 1393 هـ ق ـ «الکامل» عبداللّه بن عدى، جلد 3، صفحه 207، دار الفکر بیروت، طبع سوم، 1409 هـ ق ـ «المراجعات» سیّد شرف الدین، صفحه 209، مراجعه 32، جمعیة الاسلامیة، طبع دوم، 1402 هـ ق، تحقیق: حسین راضى.

21 ـ «کنز العمال»، جلد 6، صفحه 164، چاپ قدیم (جلد 11، صفحه 607، مؤسسة الرسالة بیروت) ـ «المراجعات»، صفحه 208، مراجعه 32.

لازم به تذکر است که در برخى از روایات به جاى «ام سلیم»، «ام سلمه» ذکر شده است، که احتمال دارد رسول خدا(صلى الله علیه وآله) این مطلب را به هر دو نفر فرموده باشد: «بحار الانوار»، جلد 32، صفحه 347، و جلد 37، صفحه 254 و... ـ «علل الشرایع»، جلد 1، صفحه 65، انتشارات مکتبة الداورى، قم ـ «کشف الغمه»، جلد 1، صفحات 295 و 347، مکتبة بنى هاشمى، تبریز، 1381 هـ ق ـ «کشف الیقین»، صفحه 280، مؤسسه چاپ و انتشارات، 1411 هـ ق.

22 ـ «کنز العمال»، جلد 6، صفحه 395، چاپ قدیم (جلد 13، صفحات 122 و 123، مؤسسة الرسالة بیروت) ـ «بحار الانوار»، جلد 37، صفحه 268، جلد 38، صفحه 246، و جلد 40، صفحه 78 ـ «کشف الغمة»، جلد 1، صفحه 87، مکتبة بنى هاشمى، تبریز، 1381 هـ ق ـ «کشف الیقین»، صفحه 39 مؤسسه چاپ و انتشارات، 1411 هـ ق ـ «تاریخ مدینه دمشق»، جلد 42، صفحه 167، دار الفکر، 1415 هـ ق، تحقیق: على شیرى، در تمامى این کتب با تفاوت آمده است.

23 ـ «خصائص نسائى»، صفحه 19، چاپ قدیم (صفحات 88 و 89، مکتبة نینوى الحدیثة، تحقیق: محمّد هادى امینى).

24 ـ «ینابیع المودة»، آخر باب 17، صفحه 88، دار الکتب العراقیة، طبع دوم (جلد 1، صفحه 160، حدیث 32، دار الاسوة، طبع اول، 1416 هـ ق، تحقیق: سیّد على جمال اشرف حسینى) ـ «بحار الانوار»، جلد 37، صفحه 260، با اندکى تفاوت ـ «کتاب سلیم بن قیس»، صفحه 879، انتشارات الهادى، قم، 1415 هـ ق ـ «کشف الغمة»، جلد 1، صفحه 152، مکتبة بنى هاشمى، تبریز، 1381 هـ ق ـ «کشف الیقین»، صفحه 282، مؤسسه چاپ و انتشارات، 1411 هـ ق ـ «تاریخ مدینه دمشق»، جلد 42، صفحه 139، دار الفکر، طبع 1415 هـ ق، تحقیق: على شیرى.

25 ـ طه، آیات 29 تا 32.

................

تفسیر نمونه

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری