پیامبر اکرم (ص) : خانه های خویش را با تلاوت قرآن نورانی کنید.

احسن الحدیث

نشانه هاى دوزخیان

شرح آیات 179 لغایت 181 سوره مبارکه اعراف

179وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا یَفْقَهُونَ بِهاوَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لا یُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یَسْمَعُونَ بِها أُولئِکَکَالأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ

180وَ لِلّهِ الأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها وَ ذَرُوا الَّذینَ یُلْحِدُونَ فیأَسْمائِهِ سَیُجْزَوْنَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ

181وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ

 

ترجمه:

179 ـ به یقین گروه بسیارى از جنّ و انس را براى دوزخ آفریدیم; آنها دل ها (عقل ها)ئى دارند که با آن (اندیشه نمى کنند و) نمى فهمند; و چشمانى که با آن نمى بینند; و گوش هائى که با آن نمى شنوند; آنها همچون چهار پایانند; بلکه گمراه تر! اینان همان غافلانند!

180 ـ و براى خدا، نام هاى نیک است; خدا را به آن (نام ها) بخوانید. و کسانى را که در اسماء خدا تحریف مى کنند (و بر غیر او مى نهند،) رها سازید! آنان به زودى جزاى اعمالى را که انجام مى دادند، مى بینند!

181 ـ و از آنها که آفریدیم، گروهى به حق هدایت مى کنند، و به حق اجراى عدالت مى نمایند.

 

نشانه هاى دوزخیان!

این آیات بحثى را که در آیات گذشته در زمینه دانشمندان دنیاپرست و همچنین عوامل هدایت و ضلالت گذشت، تکمیل مى کند.

در این آیات مردم به دو گروه تقسیم شده اند و صفات هر کدام توضیح داده شده: «گروه دوزخیان و گروه بهشتیان».

نخست، درباره دوزخیان که گروه اولند با تکیه به سوگند و تأکید چنین مى فرماید: «ما بسیارى از جنّ و انس را براى دوزخ آفریدیم» (وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ کَثیراً مِنَ الْجِنِّ وَ الإِنْسِ).

«ذَرَأْنا» از ماده «ذَرْء» (بر وزن زرع) در اصل، به معنى خلقت، آفرینش، ایجاد و اظهار است ولى ماده «ذرْو» (با واو) به معنى پراکنده ساختن است. چنان که در قرآن مى خوانیم: تَذْرُوهُ الرِّیاحَ: «بادها آن را پراکنده مى کنند».(1)

و این دو ماده را نباید با هم اشتباه گرفت و آنچه در اینجا آمده، از ماده اول است.

در هر حال، اشکال مهمى که در اینجا پیش مى آید این است: چگونه خداوند مى فرماید: «ما بسیارى از جنّ و انس را براى دوزخ آفریدیم»؟

مگر نه این است که: در جاى دیگر مى خوانیم: وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ(2) که مطابق آن همه جنّ و انس تنها براى پرستش خدا و ترقى و تکامل و سعادت آفریده شده اند.

به علاوه، این تعبیر بوى جبر در آفرینش و خلقت مى دهد و به همین جهت بعضى از طرفداران مکتب جبر، همچون «فخر رازى» براى اثبات مذهب خود با آن استدلال کرده اند.

ولى اگر آیات قرآن را کنار هم قرار داده مورد بررسى قرار دهیم و گرفتار استنباط هاى سطحى و زودگذر نشویم، پاسخ این سؤال، هم در خود آیه نهفته شده و هم در آیات دیگر به وضوح دیده مى شود به طورى که محلى براى سوء استفاده افراد باقى نمى گذارد; زیرا:

اولاً ـ این تعبیر درست به آن مى ماند که شخص نجارى بگوید: قسمت زیادى از این چوبهائى را که فراهم ساخته ام براى تهیه درهاى زیبا است و قسمت زیاد دیگرى براى سوزاندن و افروختن آتش، چوب هائى که صاف و محکم و سالمند در قسمت اول مصرف مى کنم، و چوب هاى ناصاف و بد قواره و سست و تکه پاره را در قسمت دوم.

در حقیقت نجار دو گونه هدف دارد، یکى هدف اصلى و دیگرى هدف تبعى.

هدف اصلى او ساختن در و پیکر و ابزار خوب است و تمام کوشش و تلاش او در همین راه مصرف مى شود، ولى هنگامى که ببیند چوبى به درد این کار نمى خورد، ناچار آن را براى سوزاندن کنار مى گذارد، این هدف تبعى است نه اصلى (دقت کنید).

تنها تفاوتى که این مثال با مورد بحث ما دارد این است که: تفاوت چوب ها با یکدیگر اختیارى نیست، ولى تفاوت انسان ها بستگى به اعمال خودشان دارد و در اختیار خود آنها است.

بهترین گواه براى این سخن، صفاتى است که براى گروه جهنمیان و بهشتیان در آیات فوق مى خوانیم که نشان مى دهد اعمال خودشان سرچشمه این گروه بندى مى باشد.

و به تعبیر دیگر خداوند طبق صریح آیات مختلف قرآن همه را پاک آفریده و اسباب سعادت و تکامل را در اختیار همگى گذاشته است.

ولى گروهى با اعمال خویش خود را نامزد دوزخ مى کنند و سرانجامشان شوم و تاریک است.

و گروهى با اعمال خود، خود را نامزد بهشت مى سازند و عاقبت کارشان خوشبختى و سعادت است.

پس از آن، صفات گروه دوزخى را در سه جمله خلاصه مى کند: نخست این که «آنها قلب هائى دارند که با آن درک و اندیشه نمى کنند» (لَهُمْ قُلُوبٌ لایَفْقَهُونَ بِها).

بارها گفته ایم: قلب در اصطلاح قرآن به معنى روح و فکر و نیروى عقل است، یعنى: با این که استعداد تفکر دارند و همچون بهائم و چهارپایان فاقد شعور نیستند، در عین حال از این وسیله سعادت بهره نمى گیرند و فکر نمى کنند، در عوامل و نتائج حوادث اندیشه نمى نمایند و این وسیله بزرگ رهائى از چنگال هر گونه بدبختى را بلا استفاده در گوشه اى از وجودشان رها مى سازند.

دیگر این که: «چشم هاى روشن و حقیقت بین دارند اما با آنها چهره حقایق را نمى نگرند و همچون نابینایان از کنار آنها مى گذرند» (وَ لَهُمْ أَعْیُنٌ لایُبْصِرُونَ بِها).

سوم این که: «با داشتن گوش سالم، سخنان حق را نمى شنوند» و همچون کران خود را از شنیدن حرف حق محروم مى سازند (وَ لَهُمْ آذانٌ لایَسْمَعُونَ بِها).

«اینها در حقیقت همچون چهار پایانند» (أُولئِکَ کَالأَنْعامِ).

چرا که امتیاز آدمى از چهار پایان در فکر بیدار و چشم بینا و گوش شنوا است که متأسفانه آنها همه را از دست داده اند.

«بلکه آنها از چهار پایان گمراه تر و پست تر مى باشند» (بَلْ هُمْ أَضَلُّ).

چرا که چهارپایان داراى این استعدادها و امکانات نیستند، ولى آنها با داشتن عقل سالم و چشم بینا و گوش شنوا امکان همه گونه ترقى و تکامل را دارند، اما بر اثر هواپرستى و گرایش به پستى ها این استعدادها را بلا استفاده مى گذارند، و بدبختى بزرگ آنان از همین جا آغاز مى گردد.

«آنها افراد غافل و بى خبرى هستند» (أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ).

و به همین جهت در بیراهه هاى زندگى سرگردانند.

چشمه آب حیات کنار دستشان است، ولى از تشنگى فریاد مى کشند.

درهاى سعادت در برابر رویشان باز است، اما حتى به آن نگاه نمى کنند.

از آنچه در بالا گفته شد روشن مى شود: آنها با دست خود وسائل بدبختى خویش را فراهم مى سازند و نعمت هاى گران بهاى «عقل»، «چشم» و «گوش» را به هدر مى دهند، نه این که خداوند اجباراً آنها را در صف دوزخیان قرار داده باشد.

 

اما چرا همچون چهار پایان؟!

بارها در قرآن مجید غافلان بى خبر به چهار پایان و حیوانات بى شعور دیگر تشبیه شده اند، ولى نکته تشبیه آنها به انعام (چهارپایان) شاید این باشد که آنها تنها به خواب و خور و شهوت جنسى مى پردازند، درست همانند ملت هائى که تحت شعارهاى فریبنده انسانى آخرین هدف عدالت اجتماعى و قوانین بشرى را رسیدن به آب و نان و یک زندگى مرفه مادى مى پندارند. آن چنان که على(علیه السلام)در «نهج البلاغه» مى فرماید:

کَالْبَهِیمَةِ الْمَرْبُوطَةِ هَمُّها عَلَفُها أَوِ الْمُرْسَلَةِ شُغُلُها تَقَمُّمُها: «همانند حیوانات پروارى که تنها به علف مى اندیشند و یا حیوانات دیگرى که در چراگاه ها رها شده اند و از این طرف و آن طرف خرده علفى بر مى گیرند».(3)

به تعبیر دیگر، گروهى مرفهند همچون گوسفندان پروارى، و گروهى نامرفه مانند گوسفندانى که در بیابان ها در به در دنبال آب و علف مى گردند و هر دو گروه هدفشان جز شکم چیزى نیست!

آنچه در بالا گفته شد ممکن است درباره یک فرد صادق باشد و یا درباره یک ملت، ملت هائى که اندیشه هاى خود را از کار انداخته اند و به سرگرمى هاى ناسالم روى آورده اند و در ریشه هاى بدبختى خود نمى اندیشند و در عوامل ترقى فکر نمى کنند، نه گوش شنوا دارند و نه چشم بینا، آنها نیز دوزخى هستند نه تنها در دوزخ قیامت، بلکه در دوزخ زندگى این دنیا نیز گرفتارند.

* * *

در آیه بعد، اشاره به وضع گروه بهشتى کرده، صفات آنان را بیان مى کند، نخست، براى بیرون آمدن از صف دوزخیان، مردم را به توجه عمیق به اسماء حسناى خدا دعوت نموده، مى فرماید: «براى خدا نام هاى نیکى است، خدا را به آنها بخوانید» (وَ لِلّهِ الأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها).

منظور از «اسماء حسنى»، صفات مختلف پروردگار است که همگى نیک و همگى «حسنى» است.

مى دانیم خدا عالم است، قادر است، رازق است، عادل است، جواد است، کریم است و رحیم است، و همچنین داراى صفات نیک فراوان دیگرى از این قبیل مى باشد.

منظور از خواندن خدا به این نام ها تنها این نیست که این الفاظ را بر زبان جارى کنیم و مثلاً بگوئیم: یا عالِمُ، یا قادِرُ، یا أَرْحَمَ الرّاحِمِیْنَ، بلکه در واقع این است که این صفات را در وجود خودمان به مقدار امکان پیاده کنیم، پرتوى از علم و دانش او، شعاعى از قدرت و توانائى او، و گوشه اى از رحمت واسعه اش در ما و جامعه ما پیاده شود، و به تعبیر دیگر متّصف به اوصاف او و متخلّق به اخلاقش کردیم.

تا در پرتو این علم و قدرت، و این عدالت و رحمت بتوانیم خود و اجتماعى را که در آن زندگى مى کنیم از صف دوزخیان خارج سازیم.

سپس مردم را از این نکته برحذر مى دارد که اسامى خدا را تحریف نکنند، مى فرماید:

«آنها که اسماء خدا را تحریف کرده اند رها سازید، آنها به زودى به جزاى اعمال خویش گرفتار خواهند شد» (وَ ذَرُوا الَّذینَ یُلْحِدُونَ فی أَسْمائِهِ سَیُجْزَوْنَ ما کانُوا یَعْمَلُونَ).

«الحاد» در اصل از ماده «لَحْد» (بر وزن مهد) به معنى حفره اى است که در یک طرف قرار گرفته و به همین جهت، به حفره اى که در یک جانب قبر قرار داده مى شود، «لحد» گفته مى شود، سپس به هر کارى که از حدّ وسط، تمایل به افراط و تفریط پیدا کند «الحاد» گفته شده، و به شرک و بت پرستى نیز به همین جهت «الحاد» اطلاق مى گردد.

منظور از «الحاد» در اسماء خدا این است که الفاظ و مفاهیم آن را تحریف کنیم.

یا به این گونه که او را به اوصافى توصیف نمائیم که شایسته آن نیست، همانند مسیحیان که قائل به تثلیث و خدایان سه گانه شده اند.

یا این که صفات او را بر مخلوقاتش تطبیق نمائیم، همچون بت پرستان که نام بت هاى خود را از نام خدا مشتق مى کردند، مثلاً به یکى از بت ها «اَلّلات» و به دیگرى «العُزّى» و به دیگرى «مَنات» مى گفتند که به ترتیب از «اللّه»، «العزیز» و «المَنّان» مشتق شده است.

یا همچون مسیحیان که نام خدا را بر عیسى و روح القدس مى گذاشتند.

و یا این که صفات او را آن چنان تحریف کنند که به «تشبیه»به مخلوقات یا «تعطیل» صفات و مانند آن بیانجامد.

و یا تنها به «اسم» قناعت کنند بدون این که این صفات را در خود و جامعه خویش بارور سازند.

* * *

در آخرین آیه به دو قسمت که اساسى ترین صفات گروه بهشتیان است اشاره مى کند، مى فرماید: «از کسانى که آفریدیم، امت و گروهى هستند که مردم را به حق هدایت مى کنند و به حق حکم مى کنند» (وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ).

در واقع آنها دو برنامه ممتاز دارند، فکرشان و هدفشان و دعوتشان و فرهنگشان حق و به سوى حق است، و نیز عملشان و برنامه هایشان و حکومتشان بر اساس حق و حقیقت مى باشد.

* * *

نکته ها:

1 ـ اسماء حسنى چیست؟

در کتب حدیث و تفسیر اعم از منابع شیعه و اهل تسنن بحث هاى مشروحى پیرامون «اسماء حسنى» دیده مى شود که فشرده اى از آن را به اضافه نظر خود در اینجا مى آوریم:

شک نیست که «اسماء حسنى» به معنى «نام هاى نیک» است و مى دانیم که تمام نام هاى پروردگار مفاهیم نیکى را در بر دارد و بنابراین، همه اسماء او اسماء حسنى است.

اعم از آنها که صفات ثبوتیه ذات پاک او است، مانند عالم و قادر.

و یا آنها که صفات سلبیه ذات مقدس او است مانند «قُدُّوس».

و آنها که صفات فعل است و حکایت از یکى از افعال او مى کند مانند: خالق، غفور، رحمان و رحیم.

از سوى دیگر، شک نیست که صفات خدا قابل احصاء و شماره نیست; زیرا کمالات او نامتناهى است و براى هر کمالى از کمالات او اسم و صفتى مى توان انتخاب کرد.

ولى چنان که از احادیث استفاده مى شود، از میان صفات او بعضى داراى اهمیت بیشترى مى باشد، و شاید «اسماء حسنى» که در آیه بالا آمده است، اشاره به همین گروه ممتازتر است; زیرا در روایاتى که از پیامبر(صلى الله علیه وآله) و ائمه اهل بیت(علیهم السلام)به ما رسیده، کراراً این مطلب دیده مى شود که: خداوند داراى 99 اسم است که هر کس او را به این نام ها بخواند، دعایش مستجاب و هر که آنها را شماره کند اهل بهشت است.(4)

مانند روایتى که در کتاب «توحید صدوق» از امام صادق(علیه السلام) از پدرانش از على(علیه السلام) نقل شده که پیغمبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: إِنَّ لِلّهِ تَبارَکَ وَ تَعالى تِسْعَةً وَ تِسْعِینَ اسْماً ـ مِأَةٌ إِلاّ واحِدَةٌ ـ مَنْ أَحْصاها دَخَلَ الْجَنَّةَ...: «خداوند نود و نُه اسم دارد
ـ صد، یکى کمتر ـ هر کس آنها را احصاء کند وارد بهشت مى شود».(5)

و نیز در کتاب «توحید» از امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) از پدرانش از على(علیه السلام) نقل شده که فرمود:

إِنَّ لِلّهِ عَزَّوَجَلَّ تِسْعَةً وَ تِسْعِینَ اِسْماً مَنْ دَعَا اللّهَ بِهَا اسْتَجابَ لَهُ وَ مَنْ أَحْصاها دَخَلَ الْجَنَّةَ:«خداوند عزوجل نود و نُه اسم دارد کسى که خدا را به آن اسماء بخواند دعایش مستجاب مى شود و کسى که آنها را احصاء کند وارد بهشت مى گردد».(6)

در کتاب «صحیح بخارى»،«مسلم»، «ترمذى» و کتب دیگر از منابع حدیث اهل تسنن نیز همین مضمون پیرامون اسماء نود و نُه گانه خدا و این که هر کس خدا را با آن بخواند، دعاى او مستجاب است یا هر کس آنها را احصا کند، اهل بهشت خواهد بود، نقل شده است.(7)

از پاره اى از این احادیث استفاده مى شود: این اسامى نود و نُه گانه در قرآن است، مانند روایتى که از «ابن عباس» نقل شده که مى گوید: پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: لِلّهِ تِسْعَةٌ وَ تِسْعُونَ اِسْماً مَنْ أَحْصاها دَخَلَ الْجَنَّةَ وَ هِىَ فِى الْقُرْآنِ: «خداوند نود و نُه اسم دارد، کسى که آنها را احصاء کند وارد بهشت مى شود و اینها در قرآن است».(8)

و به همین جهت، جمعى از دانشمندان کوشش کرده اند این اسامى و صفات را از قرآن مجید استخراج کنند، ولى نام هائى که در قرآن مجید براى خدا آمده است بیش از 99 نام است.

بنابراین، ممکن است اسماء حسنى در لابلاى آنها باشد، نه این که در قرآن جز این 99 نام، نام دیگرى براى خدا وجود نداشته باشد.

در بعضى از روایات این نام هاى نود و نُه گانه آمده است، که ما ذیلاً یکى از این احادیث را مى آوریم (ولى باید توجه داشت، بعضى از این نام ها به شکلى که در این روایت آمده در متن قرآن نیست، اما مضمون و مفهوم آن در قرآن وجود دارد).

و آن روایتى است که در «توحید صدوق» از امام صادق(علیه السلام) از پدر و اجدادش از على(علیه السلام) از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل شده که پس از اشاره به وجود نود و نُه نام براى خدا مى فرماید:

وَ هِیَ اللّهُ، الإِلهُ، الْواحِدُ، الأَحَدُ، الصَّمَدُ، الأَوَّلُ، الآْخِرُ، السَّمِیعُ، الْبَصِیرُ، الْقَدِیرُ، الْقادِرُ، الْعَلِیُّ، الأَعْلى، الْباقِی، الْبَدِیعُ، الْبارِئُ، الأَکْرَمُ، الْباطِنُ، الْحَیُّ، الْحَکِیمُ، الْعَلِیمُ، الْحَلِیمُ، الْحَفِیظُ، الْحَقُّ، الْحَسِیبُ، الْحَمِیدُ، الْحَفِیُّ، الرَّبُّ، الرَّحْمانُ، الرَّحِیمُ، الذّارِئُ، الرّازِقُ، الرَّقِیبُ، الرَّءُوفُ، الرّائِی، السَّلامُ، الْمُؤْمِنُ، الْمُهَیْمِنُ، الْعَزِیزُ، الْجَبّارُ، الْمُتَکَبِّرُ، السَّیِّدُ، السُّبُّوحُ، الشَّهِیدُ، الصّادِقُ، الصّانِعُ، الظّاهِرُ، الْعَدْلُ، الْعَفُوُّ، الْغَفُورُ، الْغَنِیُّ، الْغِیاثُ، الْفاطِرُ، الْفَرْدُ، الْفَتّاحُ، الْفالِقُ، الْقَدِیمُ، الْمَلِکُ، الْقُدُّوسُ، الْقَوِیُّ، الْقَرِیبُ، الْقَیُّومُ، الْقابِضُ، الْباسِطُ، قاضِی الْحاجاتِ، الْمَجِیدُ، الْمَوْلى، الْمَنّانُ، الْمُحِیطُ، الْمُبِینُ، الْمُغِیثُ، الْمُصَوِّرُ، الْکَرِیمُ، الْکَبِیرُ، الْکافِی، کاشِفُ الضُّرِّ، الْوَتْرُ، النُّورُ، الْوَهّابُ، النّاصِرُ، الْواسِعُ، الْوَدُودُ، الْهادِی، الْوَفِیُّ، الْوَکِیلُ، الْوارِثُ، الْبَرُّ، الْباعِثُ، التَّوّابُ، الْجَلِیلُ، الْجَوادُ، الْخَبِیرُ، الْخالِقُ، خَیْرُ النّاصِرِینَ، الدَّیّانُ، الشَّکُورُ، الْعَظِیمُ، اللَّطِیفُ، الشّافِی.(9)

ولى آنچه در اینجا بیشتر اهمیت دارد و باید مخصوصاً به آن توجه داشته باشیم این است که: منظور از خواندن خدا به این نام ها و یا احصاء و شمارش اسماء حسناى پروردگار، این نیست که هر کس این 99 اسم را بر زبان جارى کند و بدون توجه به محتوا و مفاهیم آنها تنها الفاظى بگوید سعادتمند خواهد بود، و یا دعایش به اجابت مى رسد، بلکه هدف این است که به این اسماء و صفات ایمان داشته باشد، و پس از آن بکوشد پرتوى از مفاهیم آنها یعنى از مفهوم عالم و قادر و رحمان و رحیم و حلیم و غفور و قوى و قیوم و غنى و رازق و امثال آن را در وجود خود منعکس سازد، مسلماً چنین کسى هم بهشتى خواهد بود و هم دعایش مستجاب و به هر خیر و نیکى نائل مى گردد.

ضمناً از آنچه گفتیم روشن مى شود اگر در پاره اى از روایات و دعاها اسامى دیگرى براى خدا غیر از این اسماء ذکر شده و حتى شماره نام هاى خدا در بعضى از دعاها به یک هزار رسیده هیچ گونه منافاتى با آنچه گفتیم ندارد; زیرا اسماء خدا حدّ و حصر و انتهائى ندارد، و مانند کمالات ذات و بى انتهایش نامحدود است. هر چند پاره اى از این صفات و اسماء امتیازى دارد.

و نیز اگر در بعضى از روایات مانند روایتى که در «اصول کافى» از امام صادق(علیه السلام) در تفسیر این آیه نقل شده مى خوانیم که فرمود: نَحْنُ وَ اللّهِ الأَسْماءُ الْحُسْنى: «به خدا سوگند ما اسماء حسناى خدا هستیم»(10) اشاره به آن است که پرتو نیرومندى از آن صفات الهى در وجود ما منعکس شده و شناخت ما به شناخت ذات پاکش کمک مى کند.

و یا اگر در بعضى دیگر از احادیث آمده است همه اسماء حسنى در «توحید خالص» خلاصه مى شود، نیز به خاطر آن است که همه صفات او به ذات پاک یکتایش بر مى گردد.

«فخر رازى» در تفسیرش به مطلبى اشاره مى کند که از جهتى قابل ملاحظه است و آن این که تمام صفات پروردگار به دو حقیقت بازگشت مى کند، یا به «بى نیازى ذاتش از همه چیز» و یا «نیازمندى دیگران به ذات پاک او».(11)

* * *

   

2 ـ گروه رستگاران

در آیات فوق خواندیم گروهى از بندگان خدا به سوى حق دعوت مى کنند و به آن حکم مى نمایند.

در این که منظور از این گروه چه اشخاصى هستند تعبیرات مختلفى در روایاتى که در منابع حدیث اسلامى آمده است دیده مى شود، از جمله در حدیثى از امیر مؤمنان(علیه السلام) نقل شده که فرمود: منظور امت محمّد(صلى الله علیه وآله) است.(12)

یعنى، پیروان راستین این پیامبر و آنهائى که از هر گونه تحریف و تغییر و بدعت و انحراف از اصول تعلیمات آن حضرت بر کنار ماندند.

به همین جهت در حدیث دیگرى از آن حضرت نقل شده که:

وَ الَّذِى نَفْسِى بِیَدِهِ لَتَفْرُقَنَّ هذِهِ الأُمَّةُ عَلى ثَلاث وَ سَبْعِیْنَ فِرْقَةً کُلُّها فِى النّارِ اِلاّ فِرْقَةٌ «وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ» وَ هذِهِ الَّتِى تَنْجُو مِنْ هذِهِ الأُمَّةِ:

«سوگند به آن کس که جانم به دست او است این امت به هفتاد و سه فرقه تقسیم مى شوند که همه در دوزخند جز یک گروه که خداوند در آیه وَ مِمَّنْ خَلَقْنا أُمَّةٌ... به آنها اشاره کرده است، تنها آنها اهل نجاتند».(13)

ممکن است عدد 73 فرقه، عدد تکثیر باشد و اشاره به گروه هاى مختلفى که در طول تاریخ اسلام با عقائد عجیب و غریب روى کار آمدند و خوشبختانه غالب آنها منقرض شده اند و امروز تنها نامى از آنها در کتب «تاریخ عقائد» به چشم مى خورد.

در حدیث دیگرى که در منابع اهل تسنن از على(علیه السلام) نقل شده مى خوانیم که على(علیه السلام) ضمن اشاره به گروه هاى مختلفى که در آینده در امت اسلامى پیدا مى شوند، فرمود: «گروهى که اهل نجاتند من و شیعیان و پیروان مکتب من هستند».(14)

در روایات دیگرى نیز آمده است که منظور از آیه فوق ائمه اهلبیت(علیهم السلام)اند.(15)

روشن است روایات فوق همگى یک واقعیت را تعقیب مى کنند و بیان مصداقهاى مختلف از این واقعیت اند، و آن این که آیه، اشاره به گروهى است که دعوتشان به سوى حق و عمل و حکومت و برنامه هایشان حق است و در مسیر اسلام راستین گام بر مى دارند، منتها بعضى در رأس این گروه قرار دارند و بعضى در مراحل دیگرند.

جالب توجه این که با تمام اختلافاتى که از نظر مراحل علمى و نژاد و زبان و مانند آن دارند، یک امت و یک گروه بیش نیستند; زیرا قرآن از آنها به «أُمَّت» (نه أُمَم) تعبیر کرده است.

* * *

3 ـ اسم أعظم خدا

در بعضى از روایات در داستان «بلعم باعورا» که قبلاً گذشت، آمده است او از «اسم اعظم خداوند» آگاه بود، به تناسب آیات فوق که سخن از اسماء حسناى خدا مى گوید، بد نیست اشاره اى هم به این موضوع کنیم.

پیرامون «اسم اعظم» روایات گوناگونى وارد شده و از آنها چنین استفاده مى شود که هر کس از این اسم با خبر باشد، نه فقط دعایش مستجاب است، بلکه با استفاده از آن مى تواند به فرمان خدا در جهان طبیعت تصرف کند و کارهاى مهمى انجام دهد.

در این که «اسم اعظم» کدام یک از اسماء خدا است، بسیارى از دانشمندان اسلامى در این باره بحث کرده اند و غالباً بحث ها بر محور این دور مى زند که از میان نام هاى خدا نامى را بیابند که این خاصیت عجیب و بزرگ را داشته باشد.

ولى ما فکر مى کنیم آنچه بیشتر باید از آن جستجو کرد، این است که نام و صفاتى را بیابیم که با پیاده کردن مفهوم آن در وجود خودمان آن چنان تکامل روحى بیابیم که آن آثار بر آن مترتب گردد.

به تعبیر دیگر: مساله مهم، تخلّق به این صفات و واجد شدن این مفاهیم و متّصف شدن به این اوصاف است و گرنه یک شخص آلوده و پست با دانستن یک کلمه چگونه ممکن است، مستجاب الدعوة و مانند آن شود؟!

و اگر مى شنویم که «بلعم» داراى این اسم اعظم بود و آن را از دست داد، مفهومش این است که بر اثر خودسازى و ایمان و آگاهى و پرهیزگارى به چنان مرحله اى از تکامل معنوى رسیده بود که دعایش نزد خدا رد نمى شد ولى بر اثر لغزش ها ـ که در هر حال آدمى از آنها مصون نیست ـ و به خاطر هواپرستى و قرار گرفتن در خدمت فراعنه و طاغوت هاى زمان آن روحیه را به کلى از دست داد و از آن مرحله سقوط کرد، و منظور از فراموش کردن اسم اعظم نیز ممکن است همین معنى باشد.

و نیز اگر مى خوانیم پیامبران و پیشوایان بزرگ از اسم اعظم آگاه بودند، مفهومش این است که حقیقت این اسم بزرگ خدا را در وجود خودشان پیاده کرده بودند و در پرتو این حالت خداوند چنان مقام والایى به آنها داده بود.

* * *

 


1 ـ کهف، آیه 45.

2 ـ ذاریات، آیه 56.

3 ـ «نهج البلاغه»، نامه 45.

4 ـ به «بحار الانوار»، جلد 4، صفحه 184 به بعد، باب 3: باب عدد اسماء اللّه تعالى... و جلد 90، صفحه 236 به بعد، باب 13: باب اسماء اللّه الحسنى التى اشتمل علیها القرآن... مراجعه فرمائید.

5 ـ تفسیر «المیزان»، «مجمع البیان» و «نور الثقلین»، ذیل آیه مورد بحث ـ «مستدرک»، جلد 5، صفحه 264، چاپ آل البیت ـ «بحار الانوار»، جلد 4، صفحات 186 و 210 و جلد 6، صفحه 219، با تلخیص ـ «اعلام الدین»، صفحه 349، چاپ آل البیت ـ «توحید صدوق»، صفحات 194 و 219، انتشارات جامعه 2

مدرسین قم، 1398 هـ ق ـ «خصال صدوق»، جلد 2، صفحه 593، انتشارات جامعه مدرسین، قم، 1403 هـ ق ـ «عدة الداعى»، صفحه 318، دار الکتاب الاسلامى، 1407 هـ ق.

6 ـ تفسیر «المیزان»، «مجمع البیان» و «نور الثقلین»، ذیل آیه مورد بحث ـ «وسائل الشیعه»، جلد 7، صفحه 140، چاپ آل البیت ـ «بحار الانوار»، جلد 4، صفحه 187 ـ «توحید صدوق»، صفحه 195، انتشارات جامعه مدرسین، قم، 1398 هـ ق ـ «عدة الداعى»، صفحه 317، دار الکتاب الاسلامى، 1407 هـ ق.

7 ـ تفسیر «المیزان»، «مجمع البیان» و «نور الثقلین»، ذیل آیه مورد بحث ـ «صحیح بخارى»، جلد 3، صفحه 185 و جلد 8، صفحه 169، دار الفکر بیروت، 1401 هـ ق ـ «صحیح مسلم»، جلد 8، صفحه 63، دار الفکر بیروت ـ «سنن ترمذى»، جلد 5، صفحات 191، 192 و 193، دار الفکر بیروت، طبع دوم، 1403 هـ ق ـ «درّ المنثور»، جلد 3، صفحات 147 و 148، دار المعرفة، طبع اول، 1365 هـ ق.

8 ـ تفسیر «المیزان»، «مجمع البیان» و «نور الثقلین»، ذیل آیه مورد بحث ـ «مستدرک»، جلد 5، صفحات 265، 266 و 277، چاپ آل البیت ـ «بحار الانوار»، جلد 90، صفحه 273 ـ «درّ المنثور»، جلد 3، صفحه 148، دار المعرفة، طبع اول، 1365 هـ ق.

9 ـ «المیزان»، جلد 8، صفحه 360، انتشارات جامعه مدرسین ـ «مستدرک»، جلد 5، صفحه 265، چاپ آل البیت ـ «بحار الانوار»، جلد 4، صفحه 186 و جلد 90، صفحه 273 (با تفاوت) ـ «توحید صدوق»، صفحه 194، انتشارات جامعه مدرسین، قم، 1398 هـ ق ـ «خصال صدوق»، جلد 2، صفحه 593، انتشارات جامعه مدرسین، قم، 1403 هـ ق.

10 ـ «نور الثقلین»، جلد 2، صفحه 103 ـ «کافى»، جلد 1، صفحه 144، دار الکتب الاسلامیة ـ2
«مستدرک»، جلد 5، صفحه 230، چاپ آل البیت ـ «بحار الانوار»، جلد 91، صفحه 6 ـ «تأویل الآیات»، صفحه 194، انتشارات جامعه مدرسین، قم، 1409 هـ ق ـ تفسیر «عیّاشى»، جلد 2، صفحه 42، چاپخانه علمیه تهران، 1380 هـ ق.

11 ـ تفسیر «فخر رازى»، جلد 15، صفحه 66، ذیل آیه مورد بحث.

12 ـ تفسیر «نور الثقلین»، جلد 1، صفحه 651 و جلد 2، صفحه 105، مؤسسه اسماعیلیان، طبع چهارم، 1412 هـ ق ـ «بحار الانوار»، جلد 24، صفحه 144 و جلد 28، صفحات 3 و 6 ـ تفسیر «عیاشى»، جلد 2، صفحه 43، چاپخانه علمیه تهران، 1380 هـ ق.

13 ـ «نور الثقلین»، جلد 2، صفحه 105، مؤسسه اسماعیلیان، طبع چهارم، 1412 هـ ق ـ تفسیر «عیّاشى»،جلد 2، صفحه 43، چاپخانه علمیه تهران، 1380 هـ ق ـ «بحار الانوار»، جلد 10، صفحه 114 و جلد 24، صفحات 144 و 146 و جلد 28، صفحه 2 به بعد و...

14 ـ تفسیر «برهان»، جلد 2، صفحه 53 (صفحه 619، بنیاد بعثت، طبع اول، 1415 هـ ق)، ذیل آیه مورد بحث ـ «امالى مفید»، صفحه 213، کنگره شیخ مفید، قم، 1413 هـ ق ـ «بحار الانوار»، جلد 28، صفحه 11 و
جلد 24، صفحه 146 و جلد 36، صفحه 186.

15 ـ «نور الثقلین»، جلد 2، صفحات 104 و 105، مؤسسه اسماعیلیان، طبع چهارم، 1412 هـ ق ـ «بحار الانوار»، جلد 23، صفحه 5 و جلد 24، صفحات 144 و 146 و جلد 54، صفحه 318 ـ «کافى»، جلد 1، صفحه 414، دار الکتب الاسلامیة.

.....................

تفسیر نمونه

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری