• تـازه هـا
  • آموزش قرآن
  • پربازدید

انتشار منابع بخش مفاهیم مسابقات سراسری قرآن

منابع بخش مفاهیم رشته‌های قرائت تحقیق و ترتیل و نیز حفظ سی

بیشتر...

در آستانه ماه محرم،آیت الله العظمی

بیانات معظم‌له در آستانه ماه محرم 93/8/1

دریافت فایل صوتی

بیشتر...

شرح نهج البلاغه،خطبه 81،استاد مفسر دکتر محمدعلی

توصیه‌های داور بخش وقف و ابتدا به شرکت‌کنندگان

سادات‌فاطمی با اشاره به اینکه در سی و نهمین دوره مسابقات

بیشتر...

بُعد چهارم در قرآن

 

طبق نظريات جديد علمي، فضاي سه بعدي كه ما در آن زندگي

بیشتر...

آمار بازدید

-
بازدید امروز
بازدید دیروز
کل بازدیدها
45584
48863
119856706
امروز دوشنبه, 31 خرداد 1400
اوقات شرعی

و من صد سال خوابیدم!

أَوْ كَالَّذِی مَرَّ عَلَى قَرْیَةٍ وَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّىَ یُحْیِی هَذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللّهُ مِئَةَ عَامٍ...؛ یا چون آن كس كه به شهرى كه بامهایش یكسر فرو ریخته بود، عبور كرد؛ (و با خود مى )گفت : (چگونه خداوند، (اهل ) این (ویرانكده ) را پس از مرگشان زنده مى كند؟). پس خداوند، او را (به مدت ) صد سال میراند.(259بقره)

دلم گرفته بود. گفتم سوار الاغم بشوم و بروم باغ، تا دلم آرام گیرد. به دخترک گفتم: «تا عصر برمى گردم، مى روم از باغ بالا قدرى انگور و انجیر بیاورم.» او خادم خانه ام بود. داشت حیاط خانه را جارو می کرد. کمر راست کرد و گفت: «خدا به همراهت، مواظب خودتان باشید آقا!»
سبد های خالى را از پشت الاغ آویزان کردم. دنبالش پیاده راه افتادم. باغ قدرى از شهر دور بود؛ اما دوست داشتم همه راه را پیاده طى كنم. از خانه خارج شدیم و آرام به سوی باغ راه افتادیم. هنوز چند قدمی از ده دور نشده بودیم که ناگاه استخوان حیوانی سر راهم سبز شد. دیدن استخوان، اندیشه ام را به دنیاى دیگرى برد: «چگونه خداوند در قیامت، استخوان هاى جدا از رگ، پى، گوشت و خون را دوباره به هم پیوند مى دهد؟»
و در طول راه، این اندیشه ذهنم را به خود مشغول کرده بود .
اوایل پاییز بود. برگ درختان، رنگ باخته بود؛ اما باغ هنوز طراوت تابستانى خود را داشت. درخت هاى به، انار و انجیر، سر در سر هم آورده و ساكت و بى صدا در آفتاب دلچسب پاییزى غنوده بودند. تاك ها از سپیدارها بالا رفته و به گونه اى پیچ در پیچ ، خود را از شاخسارها آویخته بودند. انگورها، در خوشه هایى زرد، طلایى و یاقوتى، از لابه لاى برگ هاى انبوه نمایان بود.
سبدها را برداشتم و چارپاى خسته خود را در میان گیاهان وحشى كناره جویبارى كه از لاى درختان مى گذشت رها كردم. سپس خوشه اى انگور تازه چیدم و زیر درختی به خوردنش نشستم.
 بعد از صرف انگور، مى خواستم روى سبزه ها استراحت كنم؛ اما راه بازگشت دراز و وقت تنگ بود. الاغ را آوردم تا سبدهاى خالى را از انگور و انجیر پر كنم. وقتى هر دو سبد پر شد، با چارپا از باغ بیرون آمدم و به سوى خانه راه افتادم.
در راه بازگشت، چوب دستى خود را به موازات شانه، پشت گردنم گذاشته و دست ها را از آن آویختم و باز همان فکر و خیالات صبح، مرا در خود فرو برد: «خداوندا! من به تو ایمان دارم، اما جمع شدن دوباره استخوان هاى انسان یا حیوانى را كه مرده و پوسیده است درك نمى كنم. پروردگارا، به راستى روح چیست و در كجا پنهان است كه چون از بدن انسانی رخت مى بندد دیگر دست او تكان نمى خورد و از ناى او صدا برنمى آید و در نگاه او طراوت نیست و خون او از گردش مى ایستد و قلب او از تپش باز مى ماند و گرماى پوست پرواز مى كند و نفس از هرم و هوا مى افتد و ...؟

علت این همه را اگر در نمى یابم دست كم آثار آن را در مردگان مى بینم و حس ٍ مى كنم. اما نمی دانم یك مُردة تباه شده چگونه پس از سالیان سال همه استخوان ها و اندام هاى پوسیده خود را باز مى یابد و دوباره زنده مى شود؟ ایمان دارم؛ اما نمى توانم درك كنم.»

چنان در فكر فرو رفته بودم كه نفهمیده بودم چارپا مدتى است به بیراهه افتاده است. ناگهان، در كنار خرابه هاى قریه اى با خاك یکسان شده، به خود آمدم و دریافتم كه از راه خود منحرف شده ایم. چارپا را نگه داشتم. خسته و بى رمق بودم. با درماندگى، به خرابه هاى بازمانده از آن روستای قدیمی كه تا لبة دیوارها در شن و خاك فرو رفته بود نگاه انداختم.

به اطراف نیز نگاه كردم، اما هیچ نشانى از آبادى به چشم نمى خورد. چاره اى نداشتم، باید آن راه دراز را دوباره باز مى گشتم. اما تصور طول راه بر من سنگینى مى كرد. به دیوار كوتاهى كه در كنارم بود تكیه دادم. پایم را دراز كرده و چوبدستى را با دو دست در مشت گرفتم و یك سر آن را بر دوش خود نهاده و سر دیگر را، پیش پاى خودم روى زمین گذاشتم. چارپا، روبه روى من، كمی آن سوتر، زیر بار ایستاده بود. الاغ ریز نقش بود. با موهاى خاكسترى رنگ و زیر شكمش به سفیدى می زد.
نگاهى به او انداختم و نگاهی به خرابه هاى اطراف، و با خود اندیشیدم: «در همین خانه كه اكنون من به دیوار خراب آن تكیه داده ام، روزگارى دور، انسان هایى زندگى مى كرده اند، به هم عشق یا كینه مى ورزیده اند، همدیگر را دوست یا دشمن مى داشته اند؛ اكنون حتى استخوان هاى آنان هم بر جاى نمانده است!»
تامل در سرگذشت قریه و مردمانى كه در آن زندگى مى كرده اند، دیگر بار به اندیشه هاى قبلی ام جان داد و در آن حال و هوا بودم كه پشت چشم هایم گرم شد و كم كم به خواب عمیقى فرو رفتم...

وقتی از خواب بیدار شدم، شبح کسی را روبه روى خود دیدم. او از من پرسید: «فكر مى كنى چه قدر در كنار این دیوار مانده اى؟» چشم هایم را مالیدم و با بی حالی گفتم: «چند ساعت یا حدود یك روز!»
وقتى به خود آمدم، اثرى از چارپاى خود و سبدهاى انجیر و انگور ندیدم.
دیگر شخصی را که بالای سرم ایستاده بود، واضح می دیدم. گویا فرشته ای بود. لبخندی زد و گفت: «اما تو درست یكصد سال است كه در همین جا بوده اى و آن استخوان ها هم بازمانده چارپاى توست. اكنون بنگر كه خداوند چگونه آن را نیز جان مى بخشد.»
از شنیدن حرف های او کم مانده بود قالب تهی کنم. هیچ باورم نمی شد. با شگفتى و حیرت نگاهی به استخوان ها انداختم و ناگهان دیدم كه استخوان ها ناپدید شد و چارپای من  به همان حالتی كه یكصد سال پیش بود پیش رویم ایستاده است، با همان بار انگور و انجیر! پس بى اختیار به پروردگار سجده کردم و گفتم: «اینك مى دانم كه پروردگار بر هر چیز تواناست.»
شهر من به كلى دگرگون شده بود. نوع لباس ها، چهره ها، ساختمان ها، خیابان ها و كوچه ها تغییر كرده بود. با سختى بسیار، خانه خود را پیدا كردم. در زدم. منتظر دخترک بودم. خادمه خانه ام. امّا ناگهان در که باز شد پیرزنى روبه رویم کمر راست کرد. با تعجب پرسیدم: «مگر اینجا خانه عُزِیر نیست؟»
پیرزن، بی اختیار به گریه افتاد و با حسرت پاسخ داد: «آرى، اینجا خانه اوست، اما خود او سال هاست که از دنیا رفته است.» لبخندی زدم و گفتم: «من خود، عزیرم! خداوند مرا یكصد سال از دنیا برد و سپس دوباره به دنیا برگرداند.»
پیرزن با ناباورى گفت: «باورم نمی شود! ...عزیر مستجاب الدعوه بود. اگر راست مى گویى، دعا كن كه من نیز چون همان ایام، جوان شوم!»
دست به درگاه خدا بلند کردم و  دعایم با گریة پیرزن به آسمان ها رفت. لحظاتی نگذشته بود که او نیز جوان شد. از آن پس از سوى خداوند، پیامبر قوم خود شدم و سال ها امت خویش را به راه حق راهنمایی و هدایت کردم.

تبیان

احسن الحدیث در شبکه های اجتماعی    aparat telegram instagram whatsapp 300x300 این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری

  • تفسیر مشکات(1)

    مهم ترین ویژگی این تفسیر، کوشش در تبیین بعد هدایتی قرآن، یعنی هدف اصلی نزول است:

  • پیامبر مکرم اسلام (ص) فرمودند:
    «اَفْضَلُ الْعِبادَةِ اِنْتِظارُ الْفَرَجِ»
    با فضیلت‌ترین عبادت،

  • گفتارهایی درباره امامت امام علی علیه السلام

    • اثر مکتوب
    • انتشار: 1398
    • شابک:
  • نگاهی به ارتباط فرزندان با پدر و مادر

  • نهج‌البلاغه تبلور اندیشۀ بزرگ‌انسان الهی، برترین الگوی تربیت‌یافتۀ مکتب وحی و توحید و انسانِ کامل

  • نج‌البلاغه تبلور اندیشۀ بزرگ‌انسان الهی، برترین الگوی تربیت‌یافتۀ مکتب وحی و توحید و انسانِ کامل

  • مجموعه شماره یک

    زن از منظر قرآن-زن از منظر قرآن کریم

    زن و مرد- بررسی جایگاه و ارتباطات زن و مرد

  • مجموعه بیان3 حاوی 144 DVD در 6 آلبوم، دور سوم تفسیر کامل قرآن کریم است که به‌صورت تصویری به‌همراه

  • پرتویی از روایات غدیر


    • اثر مکتوب
    • انتشار: 1397
    • شابک:
      978-600-99784-7-2

      انتشارات:
  • آیه‌ای که محرمات الهی را بیان می کند چه ارتباطی با ولایت دارد؟
    اکمال دین و اتمام نعمت چه

  • چگونه مسئله ولایت از آیه تبلیغ فهمیده می شود؟
    چه نکته ای هم سنگ تمام رسالت پیامبر (ص) است


  • ولی در آیه ولایت به چه معناست؟ / دادن انگشتر در نماز به حضور قلب چه سازگاری‌ای دارد؟