• تـازه هـا
  • آموزش قرآن
  • پربازدید

انس و بهره‎مندي از صحيفه سجاديه

 

انس ‌و‌ ارتباط ‌با مجموعه نوراني ‌و‌ ارزشمند صحيفه

بیشتر...

کمک ۷۵۰ میلیارد ریالی مردم به بهزیستی/ جمع‌آوری

حجت‌الاسلام والمسلمین عبدالرحیم شهسواری، قائم مقام

بیشتر...

حضور کمرنگ حافظان قرآن در فضای مجازی/ تسهیلات در

حافظ بین‌المللی قرآن با اشاره به کمبود‌ها و مشکلات موجود در

بیشتر...

«محمد غفران‌‎نیا» زندگی‌‎اش را وقف قرآن کرده بود/

استاد برجسته و قاری بین‌‎المللی قرآن کریم با اشاره به سلوک

بیشتر...

مسابقه «‌تسلط بر کل قرآن کریم» برگزار می‌شود

مصطفی حاجی‌حسنی، مدیر مؤسسه انوارالمصطفی العالمیه مشهد در

بیشتر...

آمار بازدید

-
بازدید امروز
بازدید دیروز
کل بازدیدها
27951
47246
136187258
امروز شنبه, 22 مرداد 1401
اوقات شرعی

روح چیست؟

شرح آیه 85 سوره مبارکه الاسراء

85وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِیلاً

ترجمه:

85 ـ و از تو درباره «روح» سؤال مى کنند، بگو: «روح از فرمان پروردگار من است; و جز اندکى از دانش، به شما داده نشده است»!

تفسیر:

روح چیست؟

در تعقیب آیات گذشته، به پاسخ بعضى از سؤالات مهم مشرکان، یا اهل کتاب پرداخته، مى گوید: «از تو درباره روح سؤال مى کنند، بگو روح از فرمان پروردگار من است، و به شما بیش از اندکى علم و دانش داده نشده است» (وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِیلاً).

مفسران بزرگ، در گذشته و حال، پیرامون معنى روح و تفسیر این آیه، سخن بسیار گفته اند، ما نخست، به معنى روح در لغت، آنگاه به موارد استعمال آن در قرآن، و سپس به تفسیر آیه و روایاتى که در این زمینه وارد شده است مى پردازیم:

* * *

1 ـ «روح» از نظر لغت، در اصل به معنى «نفس» و «دویدن» است، بعضى تصریح کرده اند که «روح» و «ریح» (باد) هر دو از یک ماده مشتق شده اند، و اگر «روح انسان» که گوهر مستقل مجردى است، به این نام، نامیده شده، به خاطر آن است که از نظر تحرک، حیات آفرینى و ناپیدا بودن، همچون «نفس و باد» است، این از نظر معنى لغوى.

2 ـ موارد استعمال آن در قرآن بسیار متنوع است:

گاهى، به معنى «روح مقدسى» است که پیامبران را در انجام رسالتشان تقویت مى کرده، مانند آیه 253 «بقره»: وَ آتَیْنا عِیسَى ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّناتِ وَ أَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ:

«ما دلائل روشن در اختیار عیسى بن مریم قرار دادیم، و او را با روح القدس تقویت نمودیم».

گاه، به نیروى معنوى الهى که مؤمنان را تقویت مى کند، اطلاق شده، مانند آیه 22 «مجادله»: أُولئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الاْ ِیمانَ وَ أَیَّدَهُمْ بِرُوح مِنْهُ:

«آنها کسانى هستند که خدا ایمان را در قلبشان نوشته و به روح الهى تأییدشان کرده است».

زمانى، به معنى «فرشته مخصوص وحى» آمده، و با عنوان «امین» توصیف شده، مانند آیات 193 و 194 سوره «شعراء»: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الاْ َمِینُ * عَلى قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرِینَ:

«این قرآن را روح الامین بر قلب تو نازل کرد * تا از انذار کنندگان باشى».

گاه، به معنى فرشته بزرگى از فرشتگان خاص خدا، یا مخلوقى برتر از فرشتگان آمده، مانند: تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَ الْرُّوحُ فِیْها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْر:

«در شب قدر فرشتگان، و روح، به فرمان پروردگارشان براى تقدیر امور نازل مى شوند».(1)

و در آیه 38 سوره «نبأ» نیز مى خوانیم: یَوْمَ یَقُومُ الرُّوحُ وَ الْمَلائِکَةُ صَفّاً:

«در روز رستاخیز، روح فرشتگان در یک صف قیام مى کنند».

گاه، به معنى قرآن یا وحى آسمانى آمده است مانند: وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا:

«این گونه وحى به سوى تو فرستادیم، روحى که از فرمان ما است».(2)

و بالاخره، زمانى هم به معنى روح انسانى آمده است، چنان که در آیات آفرینش «آدم» مى خوانیم: ثُمَّ سَوّاهُ وَ نَفَخَ فِیهِ مِنْ رُوحِهِ:

«سپس آدم را نظام بخشید و از روح خود در آن دمید».(3)

و همچنین: فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ:

«هنگامى که آفرینش آدم را نظام بخشیدم و از روحم در او دمیدم براى او سجده کنید».(4)

3 ـ اکنون سخن در این است که: منظور از «روح» در آیه مورد بحث چیست؟ این کدام روح است که جمعى کنجکاو از آن سؤال کردند، و پیامبر(صلى الله علیه وآله)در پاسخ آنها فرمود: «روح از امر پروردگار من است و به شما جز اندکى دانش داده نشده»؟!

از مجموع قرائن موجود در آیه و خارج آن، چنین استفاده مى شود که: پرسش کنندگان، از حقیقت روح آدمى سؤال کردند، همین روح عظیمى که ما را از حیوانات جدا مى سازد، برترین شرف ما است، تمام قدرت و فعالیت ما از آن سرچشمه مى گیرد و به کمکش زمین و آسمان را جولانگاه خود قرار مى دهیم، اسرار علوم را مى شکافیم و به اعماق موجودات راه مى یابیم، مى خواستند: بدانند حقیقت این اعجوبه عالم آفرینش چیست؟

و از آنجا که روح، ساختمانى مغایر با ساختمان مادّه دارد، و اصول حاکم بر آن، غیر از اصول حاکم بر ماده و خواص فیزیکى و شیمیائى آن است، پیامبر(صلى الله علیه وآله)مأمور مى شود، در یک جمله کوتاه و پر معنى بگوید: «روح، از عالم امر است یعنى خلقتى اسرار آمیز دارد».

سپس، براى این که: از این پاسخ تعجب نکنند، اضافه مى کند: بهره شما از علم و دانش، بسیار کم و ناچیز است، بنابراین، چه جاى شگفتى که رازهاى روح را نشناسید، هر چند از همه چیز، به شما نزدیک تر است؟

* * *

در تفسیر «عیاشى» از امام باقر(علیه السلام) و امام صادق(علیه السلام) چنین نقل شده، که: در تفسیر آیه «یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ» فرمود: إِنَّمَا الرُّوْحُ خَلْقٌ مِنْ خَلْقِهِ، لَهُ بَصَرٌ وَ قُوَّةٌ وَ تَأْیِیْدٌ، یَجْعَلُهُ فِى قُلُوبِ الرُّسُلِ وَ الْمُؤْمِنِیْنَ:

«روح از مخلوقات خداوند است بینائى، قدرت و قوت دارد، خدا آن را در دل هاى پیغمبران و مؤمنان قرار مى دهد».(5)

در حدیث دیگرى از یکى از آن دو امام بزرگوار نقل شده که: هِىَ مِنَ الْمَلَکُوتِ مِنَ الْقُدْرَةِ:

«روح از عالم ملکوت و از قدرت خداوند است».(6)

در روایات متعددى که در کتب شیعه و اهل تسنن، آمده است مى خوانیم: مشرکان قریش این سؤال را از دانشمندان اهل کتاب گرفتند و مى خواستند: پیامبر(صلى الله علیه وآله) را با آن بیازمایند، به آنها گفته شده بود: اگر محمّد(صلى الله علیه وآله) اطلاعات فراوانى درباره روح در اختیار شما بگذارد، دلیل بر عدم صداقت او است، لذا جمله کوتاه و پرمعنى پیامبر(صلى الله علیه وآله) براى آنها اعجاب انگیز بود.

ولى در بخشى دیگر از روایات، که از طرق اهل بیت(علیهم السلام) در تفسیر آیه فوق به ما رسیده، مى بینیم: روح به معنى مخلوقى برتر از «جبرئیل» و «میکائیل» معرفى شده که: با پیامبر(صلى الله علیه وآله) و امامان همواره بوده و آنانرا در خط سیرشان از هر گونه انحراف بازمى داشته است.(7)

این روایات، با آنچه در تفسیر آیه گفتیم، نه تنها مخالفتى ندارد، بلکه با آنها هماهنگ است; چرا که روح آدمى مراتب و درجاتى دارد، آن مرتبه اى از روح که در پیامبران و امامان است، مرتبه فوق العاده والائى است، که از آثارش معصوم بودن از خطا و گناه، و نیز آگاهى و علم فوق العاده است و مسلماً چنین مرتبه اى از روح، از همه فرشتگان برتر خواهد بود، حتى از «جبرئیل و میکائیل»! (دقت کنید)

* * *

 

اصالت و استقلال روح

تا آنجا که تاریخ علم و دانش بشرى نشان مى دهد، مسأله روح و ساختمان و ویژگى هاى اسرار آمیزش، همواره مورد توجه دانشمندان بوده است، و هر دانشمندى به سهم خود، کوشیده است تا به محیط اسرار آمیز روح گام بگذارد.

درست به همین دلیل، نظراتى که درباره روح، از سوى علماء و دانشمندان اظهار شده، بسیار زیاد و متنوع است.

ممکن است، علم و دانش امروز ما ـ و حتى علم و دانش آیندگان ـ براى پى بردن به همه رازهاى روح کافى نباشد ، هر چند روح ما، از همه چیز این جهان به ما نزدیک تر است، اما چون گوهر آن با آنچه در عالم ماده با آن انس گرفته ایم تفاوت کلّى دارد، زیاد هم نباید تعجب کرد که: از اسرار و کنه این اعجوبه آفرینش، و مخلوق مافوق ماده، سر درنیاوریم.

ولى به هر حال، این، مانع از آن نخواهد بود که ما دورنماى روح را با دیده تیز بین عقل ببینیم و از اصول و نظامات کلّى حاکم بر آن، آگاه شویم.

مهمترین اصلى که باید در اینجا شناخته شود، مسأله اصالت و استقلال روح است، در برابر مکتب هاى ماده گرا که روح را مادّى و از خواص مادّه مغزى و سلول هاى عصبى مى دانند و ماوراى آن هیچ!.

و ما بیشتر در اینجا به همین بحث مى پردازیم; چرا که بحث «بقاى روح» و «مسأله تجرّد کامل یا تجرّد برزخى» متّکى به آن است.

اما قبل از ورود در این بحث، ذکر این نکته را لازم مى دانیم که: تعلق روح به بدن انسان ـ آن چنان که بعضى گمان کرده اند ـ تعلقى از قبیل حلول و فى المثل مانند ورود باد در مشک نیست، بلکه یک نوع ارتباط و پیوندى است بر اساس حاکمیت روح بر تن، و تصرف و تدبیر آن که بعضى آن را به تعلق «معنى» به «لفظ» تشبیه کرده اند.

البته، این مسأله در لابلاى بحث استقلال روح، روشن خواهد شد.

اکنون به اصل سخن باز گردیم.

در این که: انسان با سنگ و چوب بى روح فرق دارد، شکّى نیست; زیرا ما به خوبى احساس مى کنیم که با موجودات بى جان و حتى با گیاهان تفاوت داریم، ما مى فهمیم، تصور مى کنیم، تصمیم مى گیریم، اراده داریم، عشق مىورزیم ، متنفر مى شویم، و...

ولى گیاهان و سنگ ها هیچ یک از این احساسات را ندارند، بنابراین، میان ما و آنها یک تفاوت اصولى وجود دارد، و آن داشتن روح انسانى است.

نه مادى ها و نه هیچ دسته اى دیگر، هرگز منکر اصل وجود «روح» و «روان» نیستند و به همین دلیل، همه آنها روان شناسى (پسیکولوژى) و روانکاوى (پسیکانالیزم) را به عنوان یک علم مثبت مى شناسند، این دو علم گر چه تقریباً از جهاتى مراحل طفولیت خود را طى مى کنند، ولى به هر حال از علومى هستند که در دانشگاه هاى بزرگ دنیا به وسیله استادان و دانش پژوهان تعقیب مى شوند و همانطور که خواهیم دید، «روان» و «روح» دو حقیقت جداى از هم نیستند بلکه مراحل مختلف یک واقعیتند.

آنجا که سخن از ارتباط روح با جسم است، و تأثیر متقابل این دو در یکدیگر بیان مى شود، نام «روان» بر آن مى گذاریم و آنجا که پدیده هاى روحى جداى از جسم مورد بحث قرار مى گیرند نام «روح» را به کار مى بریم.

خلاصه این که: هیچ کس انکار نمى کند که: حقیقتى به نام روح و روان در ما وجود دارد.

اکنون باید دید، جنگ دامنه دار میان «ماتریالیست ها» از یکسو، و «فلاسفه متافیزیک و روحیون» از سوى دیگر، در کجاست؟

پاسخ این است که: دانشمندان الهى و فلاسفه روحیون معتقدند: غیر از موادى که جسم انسان را تشکیل مى دهد، حقیقت و گوهر دیگرى در او نهفته است که از جنس ماده نیست، اما بدن آدمى تحت تأثیر مستقیم آن قرار دارد. به عبارت دیگر: روح، یک حقیقت ماوراى طبیعى است که ساختمان و فعالیت آن، غیر از ساختمان و فعالیت جهان ماده است، درست است که: دائماً با جهان ماده ارتباط دارد، ولى ماده و یا خاصیت ماده نیست!

در صف مقابل، فلاسفه مادى قرار دارند: آنها مى گویند: ما موجودى مستقل از ماده به نام روح یا نام دیگر سراغ نداریم، هر چه هست همین ماده جسمانى و یا آثار فیزیکى و شیمیائى آن است.

ما دستگاهى به نام «مغز و اعصاب» داریم که بخش مهمى از اعمال حیاتى ما را انجام مى دهند، و مانند سایر دستگاه هاى بدن مادى هستند و تحت قوانین ماده فعالیت مى کنند.

ما غده هائى در زیر زبان داریم به نام «غده هاى بزاق» که هم فعالیت فیزیکى دارند و هم شیمیائى، هنگامى که غذا وارد دهان مى شود، این چاه هاى آرتزین! به طور خودکار و کاملاً اتوماتیک شروع بکار مى کنند، و چنان حساب گرند که درست به همان اندازه که آب براى جویدن و نرم کردن غذا لازم است روى آن مى پاشند، غذاهاى آبدار، کم آب، خشک، هر کدام باندازه نیاز خود، سهمیه اى از آب دهان دریافت مى دارند.

مواد اسیدى خصوصاً هنگامى که زیاد غلیظ باشند، فعالیت این غده ها را افزایش مى دهند، تا سهم بیشترى از آب دریافت دارند، و به اندازه کافى رقیق شوند و به دیوارهاى معده زیانى نرسانند!

و هنگامى که غذا را فرو بردیم، فعالیت این چاه ها خاموش مى گردد.

خلاصه نظام عجیبى بر این چشمه هاى جوشان حکومت مى کند که اگر یک ساعت تعادل و حساب آنها به هم بخورد، یا دائماً آب از «لب و لوچه» ما سرازیر است و یا باندازه اى زبان و گلوى ما خشک مى شود که لقمه در گلوى ما گیر مى کند!.

این کار «فیزیکى» بزاق است، ولى مى دانیم کار مهم تر بزاق کار شیمیائى آن است، مواد مختلفى با آن آمیخته است که با غذا ترکیب مى شوند و زحمت معده را کم مى کنند.

ماتریالیست ها مى گویند: سلسله اعصاب و مغز ما شبیه غده هاى بزاقى و مانند آن داراى فعالیت هاى فیزیکى و شیمیائى است (که به طور مجموع فیزیکوشیمیائى به آن گفته مى شود) و همین فعالیت هاى «فیزیکوشیمیائى» است که ما نام آن را «پدیده هاى روحى» و یا «روح» مى گذاریم.

آنها مى گویند: هنگامى که مشغول فکر کردن هستیم یک سلسله امواج الکتریکى مخصوص، از مغز ما برمى خیزد، این امواج را امروز با دستگاه هائى مى گیرند و روى کاغذ ثبت مى کنند، مخصوصاً در بیمارستان هاى روانى با مطالعه روى این امواج راه هائى براى شناخت و درمان بیماران روانى پیدا مى کنند، این فعالیت فیزیکى مغز ما است.

علاوه بر این، سلول هاى مغز به هنگام فکر کردن و یا سایر فعالیت هاى روانى داراى یک رشته فعل و انفعالات شیمیائى هستند.

بنابراین، روح و پدیده هاى روحى چیزى جز خواص فیزیکى و فعل و انفعالات شیمیائى سلول هاى مغزى و عصبى ما نمى باشد.

آنها از این بحث چنین نتیجه مى گیرند:

1 ـ همان طور که فعالیت غده هاى بزاقى و اثرات مختلف آن، قبل از بدن نبوده و بعد از آن نیز نخواهد بود، فعالیت هاى روحى ما نیز با پیدایش مغز و دستگاه اعصاب، موجود مى شوند، و با مردن آن مى میرند!

2 ـ روح، از خواص جسم است، پس مادى است و جنبه ماوراى طبیعى ندارد.

3 ـ روح، مشمول تمام قوانینى است که بر جسم حکومت مى کند.

4 ـ روح، بدون بدن وجود مستقلى ندارد و نمى تواند داشته باشد.

* * *

دلائل مادى ها بر عدم استقلال روح

مادى ها براى اثبات مدعاى خود و این که: روح، فکر و سایر پدیده هاى روحى همگى مادى هستند، یعنى از خواص فیزیکى و شیمیائى سلول هاى مغزى و عصبى مى باشند، شواهدى آورده اند که در زیر به آنها اشاره مى شود:

1 ـ «به آسانى مى توان نشان داد که: با از کار افتادن یک قسمت از مراکز، یا

سلسله اعصاب، یک دسته از آثار روحى تعطیل مى شود».(8)

مثلاً، آزمایش شده که: اگر قسمت هاى خاصى از مغز کبوتر را برداریم نمى میرد، ولى بسیارى از معلومات خود را از دست مى دهد، اگر غذا به او بدهند مى خورد و هضم مى کند و اگر ندهند و تنها دانه را در مقابل او بریزند نمى خورد و از گرسنگى مى میرد!

همچنین، در پاره اى از ضربه هاى مغزى که بر انسان وارد مى شود، و یا به علل بعضى از بیمارى ها قسمت هائى از مغز از کار مى افتد، دیده شده که: انسان قسمتى از معلومات خود را از دست مى دهد .

چندى قبل، در «جرائد» خواندیم که: یک جوان تحصیل کرده، بر اثر یک ضربه مغزى در یک حادثه که در نزدیکى «اهواز» رخ داد، تمام حوادث گذشته زندگى خود را فراموش کرد، و حتى مادر و خواهر خود را نمى شناخت، هنگامى که او را به خانه اى که در آن متولد و بزرگ شده بود بردند، کاملاً براى او ناآشنا بود!

اینها و نظایر آن نشان مى دهد: رابطه نزدیکى میان «فعالیت سلول هاى مغزى» و «پدیده هاى روحى» وجود دارد.

2 ـ «هنگام فکر کردن تغییرات مادى در سطح مغز بیشتر مى شود، مغز بیشتر غذا مى گیرد، و بیشتر مواد فسفرى پس مى دهد، موقع خواب که مغز کار تفکر را انجام نمى دهد کمتر غذا مى گیرد، این خود دلیل بر مادى بودن آثار فکرى است».(9)

3 ـ مشاهدات نشان مى دهد: وزن مغز متفکران عموماً بیش از حدّ متوسط است (حد متوسط مغز مردان در حدود 1400 گرم و حد متوسط مغز زنان مقدارى از آن کمتر است) این، نشانه دیگرى بر مادى بودن روح است.

4 ـ اگر نیروى تفکر و تظاهرات روحى، دلیل بر وجود روح مستقل باشد باید این معنى را در حیوانات نیز بپذیریم ، زیرا آنها هم در حد خود ادراکاتى دارند.

خلاصه، آنها مى گویند: ما احساس مى کنیم: روح ما موجود مستقلى نیست و پیشرفت هاى علوم مربوط به انسان شناسى نیز، این واقعیت را تأیید مى کند.

از مجموع این استدلالات، چنین نتیجه مى گیرند: پیشرفت و توسعه فیزیولوژى انسانى و حیوانى، روز به روز این حقیقت را واضح تر مى سازد که: میان پدیده هاى روحى و سلول هاى مغزى رابطه نزدیکى وجود دارد.

* * *

نقطه هاى تاریک این استدلال

اشتباه بزرگى که دامنگیر مادى ها در این گونه استدلالات شده این است که: «ابزار کار» را با «فاعل کار» اشتباه کرده اند.

براى این که: بدانیم چگونه آنها ابزار را با کننده کار، اشتباه کرده اند، اجازه دهید یک مثال بیاوریم (دقت کنید).

از زمان «گالیله» به این طرف، تحولى در مطالعه وضع آسمان ها پیدا شد «گالیله» ایتالیائى، به کمک یک عینک ساز، موفق به ساختن دوربین کوچکى شد ولى البته «گالیله» بسیار خوشحال بود، و شب هنگام که به کمک آن به مطالعه ستارگان آسمان پرداخت، صحنه شگفت انگیزى در برابر چشم او آشکار گردید که تا آن روز، هیچ انسان دیگرى ندیده بود، او فهمید کشف مهمى کرده است و از آن روز به بعد، کلیه مطالعه اسرار جهان بالا به دست انسان افتاد!

تا آن روز، انسان شبیه پروانه اى بود که فقط چند شاخه اطراف خود را مى دید، اما هنگامى که دوربین را به چشم گرفت، مقدار قابل ملاحظه اى از درختان اطراف خود را در این جنگل بزرگ آفرینش، نیز مشاهده کرد.

این مسأله به تکامل خود ادامه داد تا این که: دوربین هاى بزرگ نجومى ساخته شد که قطر عدسى آنها پنج متر یا بیشتر بود، آنها را بر فراز کوه هاى بلندى که در منطقه مناسبى از نظر صافى هوا قرار داشت، نصب کردند، این دوربین ها که مجموع دستگاه آنها گاهى به اندازه یک عمارت چند طبقه مى شد، عوالمى از جهان بالا را به انسان نشان داد که، چشم عادى حتى یک هزارم آن را ندیده بود.

حال فکر کنید اگر روزى تکنولوژى بشر اجازه ساختمان دوربین هائى به قطر یک صد متر با تجهیزاتى به اندازه یک شهر دهد، چه عوالمى بر ما کشف خواهد شد؟!

اکنون این سؤال پیش مى آید: اگر این دوربین ها را از ما بگیرید به طور قطع بخشى، یا بخش هائى از معلومات و مشاهدات ما درباره آسمان ها تعطیل خواهد شد، ولى آیا بیننده اصلى، ما هستیم یا دوربین است؟!

آیا دوربین و تلسکوپ، ابزار کار ما است که به وسیله آن مى بینیم و یا فاعل کار و بیننده واقعى است؟!

در مورد مغز نیز هیچ کس انکار نمى کند که بدون سلول هاى مغزى انجام تفکر و مانند آن ممکن نیست، ولى آیا مغز، ابزار کار روح است؟ یا خود روح؟!

کوتاه سخن آن که: تمام دلائلى که مادى ها در اینجا آورده اند فقط ثابت مى کند که میان سلول هاى مغزى و ادراکات ما، ارتباط وجود دارد، ولى هیچ کدام از آنها اثبات نمى کند که مغز انجام دهنده ادراکات است نه ابزار ادراک (دقت کنید).

و از اینجا روشن مى شود: اگر مردگان چیزى نمى فهمند، به خاطر این است که: ارتباط روح آنها با بدن از بین رفته، نه این که: روح، فانى شده است، درست همانند کشتى یا هواپیمائى که دستگاه بى سیم آن همه از کار افتاده است، کشتى و راهنمایان و ناخدایان کشتى وجود دارند، اما ساحل نشینان نمى توانند با آنها رابطه اى برقرار سازند، زیرا وسیله ارتباطى از میان رفته است.

* * *

دلائل استقلال روح

سخن، از مسأله روح بود، و این که: مادى ها اصرار دارند، پدیده هاى روحى را از خواص سلول هاى مغزى بدانند و «فکر»، «حافظه»، «ابتکار»، «عشق»، «نفرت»، «خشم» و «علوم و دانش ها» را همگى در ردیف مسائل آزمایشگاهى و مشمول قوانین جهان ماده بدانند، ولى فلاسفه طرفدار استقلال روح، دلائل گویائى بر نفى و طرد این عقیده دارند که در ذیل به قسمت هائى از آن اشاره مى شود:

1 ـ خاصیت واقع نمائى (آگاهى از جهان برون).

نخستین سؤال که مى توان از ماتریالیست ها کرد، این است: اگر افکار و پدیده هاى روحى همان خواص «فیزیکوشیمیائى» مغزند، باید «تفاوت اصولى» میان کار مغز، و کار معده، یا کلیه و کبد مثلاً نبوده باشد، زیرا کار معده «مثلاً» ترکیبى از فعالیت هاى فیزیکى و شیمیائى است و با حرکات مخصوص خود و ترشح اسیدهائى غذا را هضم و آماده جذب بدن مى کند، و همچنین کار بزاق چنان که گفته شد، ترکیبى از کار فیزیکى و شیمیائى است، در حالى که ما مى بینیم کار روحى با همه آنها متفاوت است.

اعمال تمام دستگاه هاى بدن کم و بیش شباهت به یکدیگر دارند به جز «مغز» که وضع آن استثنائى است آنها همه، مربوط به جنبه هاى داخلى است، در حالى که پدیده هاى روحى، جنبه خارجى دارند، و ما را از وضع بیرون وجودمان آگاه مى کنند.

براى توضیح به چند نکته باید توجه کرد:

نخست این که: آیا جهانى بیرون از وجود ما هست، یا نه؟

مسلماً چنین جهانى وجود دارد، و ایده آلیست ها که وجود جهان خارج را انکار کرده و مى گویند: هر چه هست «مائیم» و «تصورات ما» و جهان خارج، درست همانند صحنه هائى که در خواب مى بینیم، چیزى جز تصورات نیست، سخت در اشتباهند، و اشتباه آنها را در جاى خود اثبات کرده ایم که چگونه ایده آلیست ها در عمل، رئالیست مى شوند؟ و آنچه را در محیط کتابخانه خود مى اندیشند، هنگامى که به کوچه، خیابان و محیط زندگى معمولى قدم مى گذارند، همه را فراموش مى کنند؟

دیگر این که: آیا ما از وجود جهان بیرون آگاه هستیم یا نه؟

قطعاً پاسخ این سؤال نیز مثبت است; زیرا ما آگاهى زیادى از جهان بیرون خود داریم، و از موجوداتى که در اطراف ما با نقاط دور دست است، اطلاعات فراوانى در اختیار ما هست.

اکنون این سؤال پیش مى آید: آیا جهان خارج، به درون وجود ما مى آید؟ مسلماً نه، بلکه، نقشه آن پیش ما است که با استفاده از خاصیت «واقع نمائى» به جهان بیرون وجود خود، پى مى بریم.

این واقع نمائى، نمى تواند تنها خواص فیزیکوشیمیائى مغز باشد; زیرا این خواص، زائیده تأثرات ما از جهان بیرون است، و به اصطلاح معلول آنها است، درست همانند تأثیرهائى که غذا روى معده ما مى گذارد.

آیا تأثیر غذا روى معده و فعل و انفعال فیزیکى و شیمیائى آن، سبب مى شود که معده از غذاها آگاهى داشته باشد؟ پس چطور مغز ما مى تواند از دنیا بیرون خود با خبر گردد؟!

به تعبیر دیگر: براى آگاهى از موجودات خارجى و عینى، یک نوع احاطه بر آنها لازم است، و این احاطه کار سلول هاى مغزى نیست، سلول هاى مغزى تنها از خارج متأثر مى شوند، و این تأثر: همانند تأثر سایر دستگاه هاى بدن از وضع خارج است، این موضوع را ما به خوبى درک مى کنیم.

اگر تأثر از خارج، دلیلى بر آگاهى ما از خارج بود، لازم بود ما با معده و زبان خود نیز بفهمیم در حالى که چنین نیست.

خلاصه، وضع استثنائى ادراکات ما دلیل بر آن است که: حقیقت دیگرى در آن نهفته است، که نظامش با نظام قوانین فیزیکى و شیمیائى کاملاً تفاوت دارد (دقت کنید).

* * *

2 ـ وحدت شخصیت

دلیل دیگرى که براى استقلال روح مى توان ذکر کرد، مسأله «وحدت شخصیت» در طول عمر آدمى است.

توضیح این که: ما در هر چیز، شک و تردید داشته باشیم در این موضوع تردیدى نداریم که «وجود داریم».

مى توانیم بگوئیم: «من هستم» و در هستى خود تردید ندارم، و علم من به وجود خودم به اصطلاح «علم حضورى» است، نه «علم حصولى» یعنى من پیش خود حاضرم و از خودم جدا نیستم.

به هر حال، آگاهى ما از خود روشن ترین معلومات ما است و احتیاج و نیازى ابداً به استدلال ندارد، و استدلال معروفى که «دکارت» فیلسوف معروف فرانسوى براى وجودش کرده که: «من فکر مى کنم پس هستم» استدلال زاید و نادرستى به نظر مى رسد; زیرا پیش از آن که اثبات وجود خود کند دو بار اعتراف به وجود خودش کرده! (یک بار آنجا که مى گوید: «من» و بار دیگر آنجا که مى گوید «مى کنم» این از یکسو.

از سوى دیگر، این «من»، از آغاز تا پایان عمر یک واحد بیشتر نیست «من امروز» همان «من دیروز» همان «من بیست سال قبل» مى باشد من از کودکى تاکنون یک نفر بیشتر نبودم، من همان شخصى هستم که بوده ام و تا آخر عمر نیز همین شخص هستم، نه شخص دیگر، البته، درس خوانده ام، با سواد شده ام، تکامل یافته ام، و باز هم خواهم یافت، ولى یک آدم دیگر نشده ام، و به همین دلیل، همه مردم از آغاز تا پایان عمر، مرا یک آدم مى شناسند، یک نام دارم یک شناسنامه دارم و...

اکنون حساب کنیم و ببینیم: این موجود واحدى که سراسر عمر ما را پوشانده، چیست؟ آیا ذرات و سلول هاى بدن ما و یا مجموعه سلول هاى مغزى و فعل و انفعالات آن است؟

اینها که در طول عمر ما بارها عوض مى شوند و تقریباً در هفت سال یک بار تمام سلول ها تعویض مى گردند; زیرا مى دانیم در هر شبانه روز میلیون ها سلول در بدن ما مى میرد و میلیون ها سلول تازه جانشین آن مى شود، همانند ساختمانى که تدریجاً آجرهاى آن را برون آورند، و آجرهاى تازه اى جاى آن کار بگذارند، این ساختمان بعد از مدتى به کلّى عوض مى شود اگر چه مردم سطحى متوجه نشوند.

و یا همانند استخر بزرگى که از یک طرف، آهسته، آهسته آب وارد آن مى شود، و از طرف دیگر، خارج مى گردد، بدیهى است بعد از مدتى تمام آب استخر عوض مى شود، اگر چه افراد ظاهر بین، توجه نداشته باشند، و آن را به همان حال ثابت ببینند.

به طور کلّى، هر موجودى که دریافت غذا مى کند و از سوى دیگر مصرف غذا دارد تدریجاً «نوسازى» و «تعویض» خواهد شد.

بنابراین، یک آدم هفتاد ساله احتمالاً ده بار تمام اجزاى بدن او عوض شده است، روى این حساب، اگر همانند مادى ها انسان را همان جسم و دستگاه هاى مغزى، عصبى و خواص فیزیکوشیمیائى آن بدانیم باید این «من» در 70 سال ده بار عوض شده باشد، و آن شخص سابق نباشد، در حالى که، هیچ وجدانى این سخن را نخواهد پذیرفت.

از اینجا روشن مى شود: غیر از اجزاى مادى، یک حقیقت واحد ثابت در سراسر عمر، وجود دارد که همانند اجزاى مادى تعویض نمى شود، اساس وجود، را، همان تشکیل مى دهد و عامل وحدت شخصیت ما، همان است.

* * *

پرهیز از یک اشتباه

بعضى تصوّر مى کنند سلول هاى مغزى عوض نمى شوند، و مى گویند: در کتاب هاى فیزیولوژى خوانده ایم که تعداد سلول هاى مغزى از آغاز تا آخر عمر یکسان است، یعنى هرگز کم و زیاد نمى شوند، بلکه فقط بزرگ مى شوند، اما تولید مثل نمى کنند، و به همین جهت، اگر ضایعه اى براى آنها پیش بیاید قابل ترمیم نیستند، بنابراین، ما یک واحد ثابت در مجموع بدن داریم که همان سلول هاى مغزى است، و این حافظ وحدت شخصیت ماست.

اما این اشتباه بزرگى است; زیرا آنها که این سخن را مى گویند، دو مسأله را با یکدیگر اشتباه کرده اند.

آنچه در علم امروز ثابت شده این است که: سلول هاى مغزى از آغاز تا پایان عمر از نظر تعداد ثابت است، و کم و زیاد نمى شود. نه این که: ذرات تشکیل دهنده این سلول ها تعویض نمى گردند; زیرا همانطور که گفتیم سلول هاى بدن، دائماً غذا دریافت مى کنند و نیز تدریجاً ذرات کهنه را از دست مى دهند، درست همانند کسى هستند که دائماً از یک طرف دریافت و از طرف دیگر پرداخت دارد، مسلماً سرمایه چنین کسى تدریجاً عوض خواهد شد اگر چه مقدار آن عوض نشود، همانند همان استخر آبى که از یکسو، آب به آن مى ریزد و از سوى دیگر، آب از آن خارج مى شود، پس از مدتى محتویات آن به کلّى تعویض مى گردد، اگر چه مقدار آب ثابت مانده است.(10)

بنابراین، سلول هاى مغزى نیز ثابت نیستند و همانند سایر سلول ها عوض مى شوند.

* * *

3 ـ عدم انطباق بزرگ و کوچک

فرض کنید، کنار دریاى زیبائى نشسته ایم، چند قایق کوچک و یک کشتى عظیم روى امواج آب در حرکتند، آفتاب را مى بینیم که: از یکسو، غروب مى کند و ماه را مى بینیم که از سوى دیگر، در حال طلوع است.

مرغ هاى زیباى دریائى دائماً روى آب مى نشینند و برمى خیزند، و در یک سمت، کوه عظیمى سر به آسمان کشیده است.

اکنون، لحظاتى چشم خود را مى بندیم و آنچه را دیده ایم در ذهن خود مجسم مى نمائیم: کوه با همان عظمت، دریا با همان وسعت، و کشتى عظیم با همان بزرگى که دارد، در ذهن ما مجسم مى شوند، یعنى همانند تابلوى فوق العاده بزرگى در برابر روح ما، یا در درون روح ما وجود دارند.

حالا این سؤال پیش مى آید که: جاى این نقشه بزرگ کجا است؟ آیا سلول هاى فوق العاده کوچک مغزى مى توانند، چنین نقشه عظیمى را در خود بپذیرند؟ مسلماً نه.

بنابراین، باید ما داراى بخش دیگرى از وجود باشیم که مافوق این ماده جسمانى است و آن قدر وسیع است که، تمام این نقشه ها را در خود جاى مى دهد.

آیا نقشه یک عمارت 500 مترى را مى توان روى یک زمین چند میلى مترى پیاده کرد؟

مسلماً پاسخ این سؤال منفى است; چون یک موجود بزرگ تر با حفظ بزرگى خود منطبق بر موجود کوچکى نمى شود، لازمه انطباق این است که: یا مساوى آن باشد یا کوچک تر از آن که بتواند روى آن پیاده شود.

با این حال چگونه ما مى توانیم نقشه هاى ذهنى فوق العاده بزرگى را در سلول هاى کوچک مغزى خود جاى دهیم؟

ما مى توانیم کره زمین را با همان کمربند چهل میلیون مترى اش در ذهن ترسیم کنیم.

ما مى توانیم کره خورشید را که یک میلیون و دویست هزار مرتبه از کره زمین بزرگ تر است و همچنین کهکشان هائى را که میلیون ها بار از خورشید ما وسیع ترند، همه را در فکر خود مجسم کنیم، این نقشه ها اگر بخواهند در سلول هاى کوچک مغزى ما پیاده شوند، طبق قانون عدم انطباق بزرگ بر کوچک، امکان پذیر نیست، پس باید به وجودى مافوق این جسم اعتراف کنیم که مرکز پذیرش این نقشه هاى بزرگ مى باشد.

یک سؤال لازم

ممکن است گفته شود، نقشه هاى ذهنى ما، همانند «میکروفیلم ها» و یا «نقشه هاى جغرافیائى» است که در کنار آن یک عدد کسرى نوشته شده مانند: 1000000 یا 100000000 که مقیاس کوچک شدن آن را نشان مى دهد
و به 1ما مى فهماند: باید1 این نقشه را به همان نسبت بزرگ کنیم، تا نقشه واقعى به دست آید، و نیز بسیار دیده ایم عکسى از کشتى غول پیکرى گرفته شده که نمى تواند به تنهائى عظمت آن کشتى را نشان بدهد،
و لذا، قبل از گرفتن عکس براى نشان دادن عظمت آن، انسانى را در عرشه کشتى قرار مى دهند، و عکس آن دو را با هم مى گیرند تا با مقایسه، عظمت کشتى روشن شود.

نقشه هاى ذهنى ما نیز تصویرهاى بسیار کوچکى هستند که با مقیاس هاى معینى کوچک شده اند، به هنگامى که به همان نسبت، آنها را بزرگ کنیم، نقشه واقعى به دست مى آید، و مسلماً این نقشه هاى کوچک، مى تواند به نوعى در سلول هاى مغزى ما جاى گیرد (دقت کنید).

پاسخ:

مسأله مهم اینجا است که میکروفیلم ها را معمولاً یا به وسیله پروژکتورها بزرگ مى کنند و روى پرده اى منعکس مى نمایند، یا در نقشه هاى جغرافیائى عددى که زیر آن نوشته شده است، به ما کمک مى کند که نقشه را در آن عدد ضرب کنیم و نقشه بزرگ واقعى را در ذهن خود منعکس نمائیم.

اکنون این سؤال پیش مى آید که: آن پرده بزرگى که میکروفیلم هاى ذهنى ما روى آن به صورت عظیم منعکس مى گردد کجا است؟

آیا این پرده بزرگ همان سلول هاى مغزى هستند؟ قطعاً نه.

و آن نقشه جغرافیائى کوچک را که ما در عدد بزرگ ضرب مى کنیم و تبدیل به نقشه عظیمى مى نمائیم، مسلماً محلى لازم دارد، آیا مى تواند سلول هاى کوچک مغزى باشد؟

به عبارت روشن تر: در مثال «میکروفیلم» و نقشه جغرافیائى، آنچه در خارج وجود دارد، همان فیلم ها و نقشه هاى کوچک هستند، ولى در نقشه هاى ذهنى ما این نقشه ها درست به اندازه وجود خارجى آنها مى باشند، و قطعاً محلى لازم دارند به اندازه خودشان، و مى دانیم سلول هاى مغزى کوچک تر از آنند که بتوانند آنها را با آن عظمت منعکس سازند.

کوتاه سخن این که: ما این نقشه هاى ذهنى را با همان بزرگى که در خارج دارند، تصور مى کنیم و این تصویر عظیم نمى تواند، در سلول کوچکى منعکس گردد، بنابراین، نیازمند به محلى است، و از اینجا به وجود حقیقى مافوق این سلول ها پى مى بریم.

* * *

4 ـ مقایسه پدیده هاى روحى با کیفیات مادى

دلیل دیگرى که مى تواند ما را به استقلال روح و مادى نبودن آن رهنمون گردد، این است که: در پدیده هاى روحى خواص و کیفیت هائى مى بینیم که با خواص و کیفیت هاى موجودات مادّى هیچ گونه شباهت ندارند، زیرا:

اوّلاً ـ موجودات، «زمان» مى خواهند و جنبه تدریجى دارند.

ثانیاً ـ با گذشت زمان فرسوده مى شوند.

ثالثاً ـ قابل تجزیه به اجزاء متعددى هستند.

ولى پدیده هاى ذهنى داراى این خواص و آثار نیستند، ما مى توانیم جهانى همانند جهان فعلى در ذهن خود ترسیم کنیم، بى آن که احتیاج به گذشت زمان و جنبه هاى تدریجى داشته باشد.

از این گذشته، صحنه هائى که مثلاً از زمان کودکى در ذهن ما نقش بسته با گذشت زمان نه کهنه مى شود و نه فرسوده ، و همان شکل خود را حفظ کرده است، ممکن است مغز انسان فرسوده شود ولى با فرسوده شدن مغز خانه اى که نقشه اش از بیست سال قبل در ذهن ما ثبت شده فرسوده نمى گردد و از یک نوع ثبات که خاصیت جهان ماوراى ماده است، برخوردار است.

روح ما نسبت به نقش ها و عکس ها، خلاقیت عجیبى دارد و در یک آن، مى توانیم بدون هیچ مقدمه اى هر گونه نقشى را در ذهن ترسیم کنیم، کرات آسمانى، کهکشان ها و یا موجودات زمینى، دریاها، کوه ها و مانند آن، این خاصیت یک موجود مادى نیست، بلکه نشانه موجودى مافوق مادى است.

به علاوه، ما مى دانیم مثلاً 2 + 2 = 4، شکّى نیست که طرفین این معادله را مى توانیم تجزیه کنیم یعنى عدد دو را تجزیه نمائیم، و یا عدد چهار را، ولى این برابرى را هرگز نمى توانیم تجزیه کنیم و بگوئیم: برابرى دو نیم دارد و هر نیمى غیر از نیم دیگر است، برابرى، یک مفهوم غیر قابل تجزیه است، یا وجود دارد و یا وجود ندارد هرگز نمى توان آن را دو نیم کرد.

بنابراین، این گونه مفاهیم ذهنى قابل تجزیه نیستند و به همین دلیل، نمى توانند مادى باشند; زیرا اگر مادى بودند، قابل تجزیه بودند، و باز، به همین دلیل، روح ما که مرکز چنین مفاهیم غیر مادى است، نمى تواند مادى بوده باشد بر این اساس مافوق ماده است (دقت کنید).(11)

* * *


1 ـ قدر، آیه 4.

2 ـ شورى، آیه 52.

3 ـ سجده، آیه 9.

4 ـ حجر، آیه 29.

5 و 6 ـ «نور الثقلین»، جلد 3، صفحه 216.

7 ـ «نور الثقلین»، جلد 3، صفحه 215.

8 ـ «پسیکولوژى» دکتر «ارانى»، صفحه 23.

9 ـ «بشر از نظر مادى»، دکتر «ارانى»، صفحه 2.

10 ـ در کتاب هاى فیزیولوژى نیز به این مسأله اشاره شده است، به عنوان نمونه به کتاب «هورمون ها» صفحه 11 و کتاب «فیزیولوژى حیوانى» تألیف دکتر «محمود بهزاد» و همکاران، صفحه 32 مراجعه شود.

11 ـ نقل با تلخیص از کتاب «معاد و جهان پس از مرگ»، بخش استقلال روح.

.................

تفسیر نمونه

آخرین ویرایش در شنبه, 20 شهریور 1400 ساعت 14:35

احسن الحدیث در شبکه های اجتماعی    aparat telegram instagram whatsapp 300x300 این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری