پیامبر اکرم (ص) : خانه های خویش را با تلاوت قرآن نورانی کنید.

احسن الحدیث

خطبه صد و هشتاد و شش، بخش سوم

 

لاَ تَنَالُهُ الاَْوْهَامُ فَتُقَدِّرَهُ، وَ لاَ تَتَوَهَّمَهُ الْفِطَنُ فَتُصَوِّرَهُ، وَ لاَ تُدْرِکُهُ الْحَوَاسُّ فَتُحِسَّهُ، وَ لاَ تَلْمِسُهُ الاَْیْدِی فَتَمَسَّهُ. وَ لاَ یَتَغَیَّرُ بِحَال، وَ لاَ یَتَبَدَّلُ فِی الاَْحْوَالِ. وَ لاَ تُبْلِیهِ اللَّیَالِی وَ الاَْیَّامُ، وَ لاَ یُغَیِّرُهُ الضِّیَاءُ وَالظَّلاَمُ. وَ لاَ یُوصَفُ بِشَیْء مِنَ الاَْجْزَاءِ، وَ لاَ بِالْجَوَارِحِ وَالاَْعْضَاءِ، وَ لاَ بِعَرَض مِنَ الاَْعْرَاضِ، وَ لاَ بِالْغَیْرِیَّةِ وَ الاَْبْعَاضِ. وَ لاَ یُقَالُ: لَهُ حَدٌّ وَ لاَ نِهَایَةٌ، وَ لاَ انْقِطَاعٌ وَ لاَ غَایَةٌ; وَ لاَ أَنَّ الاَْشْیَاءَ تَحْوِیهِ فَتُقِلَّهُ أَوْ تُهْوِیَهُ، أَوْ أَنَّ شَیْئاً یَحْمِلُهُ، فَیُمِیلَهُ أَوْ یُعَدِّلَهُ. لَیْسَ فِی الاَْشْیَاءِ بِوَالِج، وَ لاَ عَنْهَا بِخَارِج. یُخْبِرُ لاَ بِلِسَان وَ لَهَوَات، وَ یَسْمَعُ لاَ بِخُرُوق وَ أَدَوَات. یَقُولُ وَ لاَ یَلْفِظُ، وَ یَحْفَظُ وَ لاَ یَتَحَفَّظُ، وَ یُرِیدُ وَ لاَ یُضْمِرُ. یُحِبُّ وَ یَرْضَى مِنْ غَیْرِ رِقَّة، وَ یُبْغِضُ وَ یَغْضَبُ مِنْ غَیْرِ مَشَقَّة. یَقُولُ لِمَنْ أَرَادَ کَوْنَهُ: (کُنْ فَیَکُونُ)، لاَ بِصَوْت یَقْرَعُ، وَ لاَ بِنِدَاء یُسْمَعُ; وَ إِنَّمَا کَلاَمُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ مِنْهُ أَنْشَأَهُ وَ مَثَّلَهُ، لَمْ یَکُنْ مِنْ قَبْلِ ذلِکَ کَائِناً، وَ لَوْ کَانَ قَدِیماً لَکَانَ إِلهاً ثَانِیاً.

دست وهم و خيال به دمان کبرياييش نمى رسد تا محدودش سازد و تيزهوشى هوشمندان نمى تواند نقش او را در ذهن و تصور آورد. نه حواس قادر بر ادراک او هستند تا محسوس گردد، و نه دست ها مى توانند او را لمس کنند تا ملموس شود، هيچ گاه تغيير نمى پذيرد و دگرگونى در او حاصل نمى شود، آمد و شد شب ها و روزها وى را کهنه نمى سازد و روشنايى و تاريکى تغييرش نمى دهد، هرگز توصيف به داشتن اجزا و جوارح و اعضا، و عرضى از اعراض و تفاوت و ابعاض نمى شود، حد و نهايتى براى او نيست، و نه انقطاع و پايانى، اشيا به او احاطه ندارند تا وى را بالا و پايين برند، و چيزى او را حمل نمى کند تا به جانبى متمايل سازد يا ثابت نگهدارد.
نه درون اشيا داخل است و نه از آنها خارج، خبر مى دهد اما نه با زبان و حنجره و مى شنود ولى نه با کمک استخوان ها (ى شنوايى) و پرده گوش، سخن مى گويد; اما نه با الفاظ، (همه چيز را) در علم خود دارد; ولى نه با رنج به خاطر سپردن، و اراده مى کند; اما نه با تصميم گيرى درونى دوست مى دارد و خشنود مى شود; اما نه از روى رقت قلب و نازک دلى و دشمن مى دارد و خشم مى گيرد; اما نه از روى ناراحتى و رنج درون، هر گاه اراده چيزى کند، مى گويد: «موجود باش» و بى درنگ موجود مى شود; نه به اين معنا که صدايى از او در گوش ها بنشيند يا فريادى شنيده شود، بلکه سخن خداوند همان چيزى است که ايجاد مى کند و صورت مى بخشد و پيش از آن چيزى وجود نداشته و اگر پيش از آن چيزى از ازل وجود داشت خدا معبود دوم بود
.

 

شرح و تفسیر

بخش دیگرى از اوصاف بى نظیر او

از نکات مهمى که در کلام امام(علیه السلام) در این خطبه کاملا متجلى و آشکار است این است که امام(علیه السلام) با تعبیرات بسیار متنوع هر گونه وصفى از اوصاف مادى و جسمانى را از خداوند نفى مى کند; زیرا بسیارى از مردم در طریق معرفة الله گرفتار تشبیه مى شوند و خدا را با اوصاف مخلوقات در ذهن خود تصور مى کنند که اشتباهى بزرگ و نابخشودنى است.

این معلم بزرگ توحید و معرفة الله، به طور مکرر به این مسئله باز مى گردد و با عبارات زیبا و دلنشین مخاطبان خود را از پرتگاه تشبیه رهایى مى بخشد.

به همین دلیل در ادامه بحث هاى سابق، در این بخش از خطبه مى فرماید: «دست وهم و خیال به دمان کبریاییش نمى رسد تا محدودش سازد و تیزهوشى هوشمندان نمى تواند نقش او را در ذهن و تصوّر آورد، نه حواس قادر بر ادراک او هستند تا محسوس گردد، و نه دست ها مى توانند او را لمس کنند تا ملموس شود. هیچ گاه تغییر نمى پذیرد و دگرگونى در او حاصل نمى شود، آمد و شد شب ها و روزها وى را کهنه نمى سازد و روشنایى و تاریکى تغییرش نمى دهد»; (لاَ تَنَالُهُ الاَْوْهَامُ فَتُقَدِّرَهُ، وَ لاَ تَتَوَهَّمَهُ الْفِطَنُ فَتُصَوِّرَهُ، وَ لاَ تُدْرِکُهُ الْحَوَاسُّ فَتُحِسَّهُ، وَ لاَ تَلْمِسُهُ الاَْیْدِی فَتَمَسَّهُ. وَ لاَ یَتَغَیَّرُ بِحَال، وَ لاَ یَتَبَدَّلُ فِی الاَْحْوَالِ. وَ لاَ تُبْلِیهِ اللَّیَالِی وَ الاَْیَّامُ، وَ لاَ یُغَیِّرُهُ الضِّیَاءُ وَالظَّلاَمُ).

«اَوْهام» جمع «وَهْم» به معناى قوه خیال است که تعلق به ماده و محسوسات دارد و اگر خداوند در وهم بگنجد باید مکان و زمان و کیفیت و کمیتى براى او تصور شود; حال آنکه ذات پاکش از این امور منزه است، جسم داراى اجزاست و زمان و مکان و تغییر و حرکت و اینها امورى هستند که در ذات لایتناهى او راه ندارند.

«فِطَن» جمع «فِطْنه» به معناى قوه عقل و خرد است و به افراد تیزهوش «فَطِن» گفته مى شود. قوه عقل نیز به کمک وهم و تصورات ذهنى وابسته به اجسام، فعالیت دارد، بنابراین اگر با عقل و به کمک وهم درک شود باز پاى عوارض جسمانى در میان مى آید.

تعبیر به «وَ لا تَلْمِسُهُ...» ـ با توجه به اینکه لمس و مَسّ دو معنا دارد، مسّ به تماس با اجسام اطلاق مى شود و لمس به طلب و تلاش براى تماس گفته مى شود ـ اشاره به این است که هر چه انسانها بکوشند با دست خود او را لمس کنند غیر ممکن است، چون جسم نیست تا لمس شود.

اما با توجه به ثبات ذاتش، تغییر او با گذشت زمان و پدیده هایى همچون نور و ظلمت ممکن نیست; زیرا بارها گفته ایم او وجودى است کامل و نامتناهى از هر جهت و مافوق زمان و مکان و حرکت، و چنین ذاتى دستخوش حوادث و تغییرات نمى شود و اسیر چنگال شب و روز و نور و ظلمت نمى گردد.

آن گاه در ادامه این سخن مى فرماید: «هرگز توصیف به داشتن اجزا و داشتن جوارح و اعضا، و عرضى از اعراض و دارا بودن تفاوت و ابعاض نمى شود»; (وَ لاَ یُوصَفُ بِشَیْء مِنَ الاَْجْزَاءِ، وَ لاَ بِالْجَوَارِحِ وَالاَْعْضَاءِ، وَ لاَ بِعَرَض مِنَ الاَْعْرَاضِ، وَ لاَ بِالْغَیْرِیَّةِ وَ الاَْبْعَاضِ).

روشن است تمام این امور یعنى دارا بودن اجزا و اعضاى بدن و قبول عوارض ـ مانند رنگ ها و کیفیت و کمیت متفاوت ـ همه از خواص جسم و جسمانیات و ماده و ممکنات است و همچنین تفاوت با اشیاى دیگر، زیرا لازمه آن ترکیب از قدر مشترک و مابه الامتیاز است و هرگونه ترکیب دلیل است بر احتیاج مرکب به اجزاى خود، و موجود محتاج، واجب الوجود بى نیاز از همه چیز نتواند بود.

در ادامه بیان اوصاف سلبیه خداوند امام(علیه السلام) اوصاف دیگرى را بیان مى فرماید که: «حد و نهایتى براى او نیست و نه انقطاع و پایانى، اشیا به او احاطه ندارند تا وى را بالا برند یا پایین آورند، و چیزى او را حمل نمى کند تا به جانبى متمایل سازد یا ثابت نگهدارد!»; (وَ لاَ یُقَالُ: لَهُ حَدُّ وَ لاَ نِهَایَةٌ، وَ لاَ انْقِطَاعٌ وَ لاَ غَایَةٌ; وَ لاَ أَنَّ الاَْشْیَاءَ تَحْوِیهِ فَتُقِلَّهُ(1)أَوْ تُهْوِیَهُ(2)، أَوْ أَنَّ شَیْئاً یَحْمِلُهُ، فَیُمِیلَهُ أَوْ یُعَدِّلَهُ).

این اوصاف ششگانه (حد، نهایت، انقطاع، پایان، احاطه کردن و حمل کردن) همه از اوصاف جسم و جسمانیات است و خداوندى که منزه از جسمانیت است هیچ یک از این اوصاف در ذات پاکش راه ندارد و به فرض که بعضى از این اوصاف درباره غیر موجودات مادى نیز صادق باشد بى شک از اوصاف ممکن الوجود است که همواره و از هر نظر محدود است و بارها گفته ایم ذات پاک واجب الوجود از هر نظر نامحدود است. بنابراین هیچ یک از این اوصاف را به خود نمى پذیرد.

افزون بر این، اوصاف ذکر شده لوازمى دارد که آنها نیز مربوط به عالم اجسام است; احاطه کردن بر چیزى سبب مى شود آن را بالا ببرد و یا پایین بیاورد و حمل کردن چیزى گاه سبب مى شود آن را به یک طرف متمایل کنند یا ثابت نگهدارند و همه اینها از اوصاف اجسامند.

حتى بعضى از فلاسفه گفته اند خداوند به «لا نهایة» نیز وصفت نمى شود، زیرا این تعبیر لانهایت جسمانى را تداعى مى کند.

به هر حال امام(علیه السلام) در جاى جاى این خطبه سعى بر این مى فرماید که همه مخاطبان را از گرفتار شدن در دام تشبیه رهایى بخشد و خداوند را از هرگونه وصف مخلوقات منزّه شمارد.

سپس در ادامه این اوصاف، اوصاف دیگرى را مى شمرد و مى فرماید: «نه درون اشیا داخل است، و نه از آنها خارج!» (بلکه همه جا هست و به همه چیز احاطه دارد); (لَیْسَ فِی الاَْشْیَاءِ بِوَالِج(3)، وَ لاَ عَنْهَا بِخَارِج).

گاه ممکن است براى بعضى این گونه تعبیرات که درباره احاطه ذات پاک خداوند به همه اشیا در این خطبه و خطبه ها و روایات دیگر آمده; چیزى شبیه تناقض جلوه کند که چگونه ممکن است وجودى نه داخل اشیا باشد نه خارج از آن; ولى این یک واقعیت است; در یک تشبیه ناقص مى توان گفت ذات مقدس او روح عالم هستى است. روح انسان در بدن او هست نه به معناى جزء بدن و از بدن خارج است نه به عنوان بیگانگى از بدن، بلکه احاطه تدبیر و تصرف در جسم دارد و هر زمان روح از جسم خارج شود; یعنى رابطه تدبیر و تصرفش قطع گردد، مى میرد. آرى خداوند به منزله روح عالم هستى است.

در ادامه این سخن امام(علیه السلام) به بیان پنج وصف دیگر پرداخته، مى فرماید: «خداوند خبر مى دهد; اما نه با زبان و حنجره، و مى شنود; ولى نه با کمک استخوانها (ى شنوایى) و پرده گوش، سخن مى گوید; اما نه با الفاظ، (همه چیز را) در علم خود دارد; ولى نه با رنج به خاطر سپردن، و اراده مى کند; اما نه با تصمیم گیرى درونى»; (یُخْبِرُ لاَ بِلِسَان وَ لَهَوَات(4)، وَ یَسْمَعُ لاَ بِخُرُوق(5) وَ أَدَوَات. یَقُولُ وَ لاَ یَلْفِظُ، وَ یَحْفَظُ وَ لاَ یَتَحَفَّظُ، وَ یُرِیدُ وَ لاَ یُضْمِرُ).

اشاره به این که صفاتى همچون سمیع و حفیظ و متکلم و مرید بر ذات پاک او اطلاق مى شود; ولى مجرد از عوارض جسمانى و اسباب مادى، چون او نه جسم است و نه ماده، اگر سخن مى گوید امواج صوتى را براى موسى بن عمران یا غیر او در فضا ایجاد مى کند، و اگر مى شنود یا در حفظ دارد به معناى علم او به تمام سخنان و گفته ها و آگاهى او بر تمام حوادث گذشته است که نتیجه و عصاره حفظ و شنوایى و اراده است. به بیان دیگر این تعبیرات از قبیل مجازات مافوق الحقیقة است و هرگز نباید با شنیدن این الفاظ که بشر براى زندگى روزمره خود ابداع کرده است و عموماً رنگ جسمانى و مادى دارد تصور کنیم ذات پاک خداوند نیز همین گونه است. بلکه هنگام به کارگیرى این الفاظ درباره خدا باید از تمام پوششهاى جسمانى و مادى به درآید و در نتیجه و عصاره این امور خلاصه شود تا بتوان آنها را در مورد خداوند به کاربرد و در واقع از قبیل «خُذِ الْغایاتِ وَ اتْرُکِ الْمَبادِى» است.

بعضى از شارحان نهج البلاغه در جمله «یَحْفَظُ وَ لا یَتَحَفَّظُ» احتمال داده اند منظور این است که خداوند موجودات را از حوادث آفات حفظ مى کند و خودش نیاز به حافظى ندارد; ولى از توجه به سایر اوصافى که قبل از این وصف آمده روشن مى شود که مفهوم صحیح این کلام همان است که در بالا آمد; یعنى اشاره به نیروى حافظه است.

سپس به دو وصف دیگر اشاره کرده، مى فرماید: «دوست مى دارد و خشنود مى شود; اما نه از روى رقت قلب و نازک دلى و دشمن مى دارد و خشم مى گیرد; اما نه از روى ناراحتى و رنج درون»; (یُحِبُّ وَ یَرْضَى مِنْ غَیْرِ رِقَّة، وَ یُبْغِضُ وَ یَغْضَبُ مِنْ غَیْرِ مَشَقَّة).

گرچه بعضى تصور کرده اند که «یُحِبُّ وَ یَرضى» دو معناى متفاوت دارند و همچنین «یُبْغِضُ وَ یَغْضَبُ» ولى لحن کلام امام(علیه السلام) نشان مى دهد که هر دو را در یک معنا و یا قریب به یک معنا به کار برده است.

در هر حال، این دو وصف شبیه اوصافى است که قبلا ذکر شد، اسباب آن جنبه آسمانى دارد; ولى نتیجه آن در مورد خداوند صادق است، محبت و رضایت ما آمیخته با رقت قلب و نوعى آرامش و تمایل باطنى است و بغض و غضب ما به جهت درد و رنج درونى، همراه تحریک اعصاب و بالا رفتن فشار خون است. بدیهى است این معانى در مورد خداوند صادق نیست و لذا این اوصاف را تفسیر به نتیجه کرده اند و گفته اند: محبت و رضایت خداوند نسبت به بنده اش به این صورت است که عملا او را مشمول نعمتها و توفیقات بیشتر مى کند و بغض و غضب او به کسى به این است که نعمت و سعادت و توفیق را از او مى گیرد.

این گونه تفسیر به نتیجه، یکى از اصول اساسى است که در مورد بسیارى از صفات خداوند به کار مى رود.

سپس امام(علیه السلام) در تکمیل این سخن مى فرماید: «هر گاه اراده چیزى کند، مى گوید: «موجود باش» و بلادرنگ موجود مى شود، نه به این معنا که صدایى از او در گوش ها بنشیند یا فریادى شنیده شود، بلکه سخن خداوند همان کارى است که ایجاد مى کند و صورت مى بخشد و پیش از آن چیزى وجود نداشته و اگر پیش از آن چیزى از ازل وجود داشت خدا معبود دوم بود»; (یَقُولُ لِمَنْ أَرَادَ کَوْنَهُ: (کُنْ فَیَکُونُ)(6)، لاَ بِصَوْت یَقْرَعُ، وَ لاَ بِنِدَاء یُسْمَعُ; وَ إِنَّمَا کَلاَمُهُ سُبْحَانَهُ فِعْلٌ مِنْهُ أَنْشَأَهُ وَ مَثَّلَهُ، لَمْ یَکُنْ مِنْ قَبْلِ ذلِکَ کَائِناً، وَ لَوْ کَانَ قَدِیماً لَکَانَ إِلهاً ثَانِیاً).

مقصود امام(علیه السلام) از این سخن این است که جمله «کُنْ فَیَکُونُ» که در آیات قرآن مجید آمده به معناى فرمانى لفظى; مانند فرمان رؤسا و پادشاهان به زیردستان خود نیست که الفاظى بر زبان مى رانند و در گوش مخاطبین مى نشیند و گاه که اصرار بر چیزى دارند فریاد مى کشند که تا فاصله زیادى فریادشان شنیده مى شود، بلکه اوامر خداوند همان فرمان تکوینى او و به تعبیر دیگر فعل است، تا اراده چیزى کند (اراده نیز به معناى علم به نظام اصلح است) بى درنگ موجود مى شود، اگر اراده کند کائنات در یک لحظه موجود شوند در همان یک لحظه آسمان و زمین و ستارگان و کهکشانها ایجاد مى شوند و اگر اراده کند به طور تدریجى در هزار سال یا میلیونها سال به وجود آیند بى کم و کاست همان خواهد شد.

در ضمن، فعل خداوند که همان آفرینش موجودات است بر اساس شبیه سازى قبلى هرگز نبوده است، زیرا اگر چنین باشد مفهوم آن تعدد وجود ازلى و تعدد خداوند و معبود خواهد بود و همان گونه که در بحث هاى توحیدى گفته ایم تعدد در این مورد محال است، زیرا وجود نامتناهى و نامحدود از هر جهت، تعدد نمى پذیرد.

1. «تقلّ» از ريشه «قلّ» بر وزن «ذُلَّ» به معناى بالا گرفتن و برترى جستن است و نوک کوه را به همين جهت قُلّه ناميده اند، که در بلندترين نقطه کوه واقع شده است.
2. «تهوى» از ريشه «هُوّى» بر وزن «تهى» به معناى سقوط از بلندى است و هوا بر وزن «قفا» به تمايل و عشق گفته مى شود.
3. «والج» از ريشه «ولوج» در اصل به معناى دخول است.
4. «لهوات» جمع «لهات» يعنى قطعه گوشتى که در آخر دهان و قبل از حلق آويزان است و به همين مناسبت به حلق نيز اطلاق مى شود و در خطبه مورد بحث به همين معناست.
5. «خروق» جمع «خرق» بر وزن «برق» به معناى شکاف و سوراخى است که در ديوار يا غير آن وجود دارد و در اينجا; يعنى سوراخ گوش.
6. توبه، آيه 117.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری