پیامبر اکرم (ص) : خانه های خویش را با تلاوت قرآن نورانی کنید.

احسن الحدیث

خطبه صد و هفتاد

 

فقال: أَرَأَیْتَ لَوْ أَنَّ الَّذِینَ وَرَاءَکَ بَعَثُوکَ رَائِداً تَبْتَغِی لَهُمْ مَسَاقِطَ الْغَیْثِ، فَرَجَعْتَ إِلَیْهِمْ وَ أَخْبَرْتَهُمْ عَنِ الْکَلاَِ وَالْمَاءِ، فَخَالَفُوا إِلى الْمَعَاطِشِ وَالْمَجَادِبِ، مَا کُنْتَ صَانِعاً؟ قَالَ: کُنْتُ تَارِکَهُمْ وَ مُخَالِفَهُمْ إِلى الْکَلاَءِ وَ الْمَاءِ. فَقَالَ ـ عَلَیْهِ السَّلاَمُ ـ  : فَامْدُدْ إذاً یَدَکَ. فَقَالَ الرَّجُلُ: فَوَاللهِ مَااسْتَطَعْتُ أَنْ أَمْتَنِعَ عِنْدَ قِیَامَ الْحُجَّةِ عَلَیَّ، فَبَایَعْتُهُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ.
وَ الرّجلُ یُعْرَفُ بِکُلَیْب الجَرْمِیّ
.

امام فرمود: بگو ببينم اگر آن ها تو را به عنوان «پيشگام قافله» فرستاده بودند که محل نزول باران (و جايگاه آب و گياه) را براى آنان بيابى (و تو اين کار را مى کردى) سپس به سوى آن ها باز مى گشتى و از مکان آب و گياه آگاهشان مى ساختى، ولى آن ها با تو مخالفت مى کردند و به سوى سرزمين هاى بى آب و علف روى مى آوردند، تو چه مى کردى؟ در جواب گفت: آن ها را رها مى ساختم و به جايى که آب و گياه بود مى رفتم. امام(عليه السلام) فرمود: پس دستت را دراز کن (و بيعت کن که به سرچشمه آب زلال رسيده اى). آن مرد مى گويد: به خدا سوگند! با روشن شدن حق بر من، توانايى امتناع در خود نيافتم و با آن حضرت بيعت کردم.
مرحوم سيّد رضى(رحمه الله) مى فرمايد: اين مرد به نام «کليب جرمى» معروف بود
.

 

شرح و تفسیر: چرا بیعت نمى کنى؟!

«واقدى» در کتاب جمل از «کلیب جرمى» چنین نقل مى کند: «هنگامى که عثمان کشته شد و چیزى نگذشت که طلحه و زبیر به بصره آمدند (تا مقدّمات حکومت خود را فراهم سازند) و هنگامى که على(علیه السلام) با خبر شد (براى پیش گیرى از آنان) به منطقه ذى قار (محلّى نزدیک بصره) آمد. دو نفر از سران قبایل (بصره) به من گفتند: ما را نزد این مرد ببر تا ببینیم هدف او چیست؟ هنگامى که به «ذى قار» رسیدیم، على(علیه السلام) را هوشمندترین عرب یافتیم. او نسب قوم مرا بهتر از من بیان مى کرد. از من پرسید: رییس قبیله «بنى راسب» کیست؟ گفتم: فلان شخص است. گفت: رییس قبیله بنى قدامه کیست؟ گفتم: فلان کس است. گفت: حاضرى دو نامه از سوى من براى آن ها ببرى؟ گفتم: آرى. گفت: آیا با من بیعت نمى کنى؟ در این هنگام آن دو پیرمرد که با من بودند با او بیعت کردند ; ولى من خوددارى نمودم. گروهى که در نزد حضرت بودند و آثار سجده در پیشانى آنان کاملا نمایان بود گفتند: بیعت کن بیعت کن. على(علیه السلام) گفت: او را به حال خود واگذارید. من گفتم: قبیله من مرا با عنوان «رائد» (کسى که پیشاپیش قافله حرکت مى کند تا محلّ آب و سبزه را پیدا کند) فرستادند من به سوى آن ها باز مى گردم و پیشنهاد تو را بازگو مى کنم; اگر آن ها بیعت کردند بیعت مى کنم و اگر کناره گیرى کردند، کناره گیرى خواهم کرد. امام پاسخى به من داد که مرا ناگزیر از بیعت کرد».(1)

اکنون به متن نهج البلاغه باز مى گردیم تا بنگریم مولا على(علیه السلام) به او چه گفت؟ فرمود: «(اى مرد!) بگو ببینم اگر آن ها تو را «پیشگام قافله» فرستاده بودند که محل نزول باران (و جایگاه آب و گیاه) را براى آنان بیابى (و تو این کار را مى کردى) سپس به سوى آن ها باز مى گشتى و از مکان آب و گیاه آگاهشان مى کردى، ولى آن ها با تو مخالفت مى کردند و به سوى سرزمین هاى بى آب و علف روى مى آوردند، تو چه مى کردى؟» (أَرَأَیْتَ لَوْ أَنَّ الَّذِینَ وَرَاءَکَ بَعَثُوکَ رَائِداً(2) تَبْتَغِی لَهُمْ مَسَاقِطَ الْغَیْثِ، فَرَجَعْتَ إِلَیْهِمْ وَ أَخْبَرْتَهُمْ عَنِ الْکَلاَِ(3) وَالْمَاءِ، فَخَالَفُوا إِلى الْمَعَاطِشِ(4) وَالْمَجَادِبِ(5)، مَا کُنْتَ صَانِعاً؟).

«آن مرد در جواب گفت: آن ها را رها مى ساختم و به جایى که آب و گیاه بود مى رفتم» (قَالَ: کُنْتُ تَارِکَهُمْ وَ مُخَالِفَهُمْ إِلى الْکَلاَءِ وَ الْمَاءِ).

امام(علیه السلام) فرمود: «پس دستت را دراز کن (و بیعت کن که به سرچشمه آب زلال رسیده اى). آن مرد مى گوید: به خدا سوگند! با روشن شدن حق بر من، (با شنیدن پاسخ دندان شکن امام) در خود توانایى امتناع نیافتم و با آن حضرت بیعت کردم» (فَقَالَ ـ عَلَیْهِ السَّلاَمُ ـ  : فَامْدُدْ إذاً یَدَکَ. فَقَالَ الرَّجُلُ: فَوَاللهِ مَااسْتَطَعْتُ أَنْ أَمْتَنِعَ عِنْدَ قِیَامِ الْحُجَّةِ عَلَیَّ، فَبَایَعْتُهُ عَلَیْهِ السَّلاَمُ).

سیّد رضى مى فرماید: «این مرد به نام «کلیب جرمى» معروف بود» (وَ الرّجلُ یُعْرَفُ بِکُلَیْب الجَرْمِیّ).

امام(علیه السلام) در پاسخ یاد شده اشاره به حقیقت مهمّى مى کند که با توجه به آن بسیارى از مشکلات را مى توان حلّ کرد.

بسیارند کسانى که هم رنگ جماعت شدن را براى خود افتخارى مى دانند ; آن چنان از استقلال فکرى محرومند که جدا شدن از جماعت را ـ هر چند گمراه باشد ـ براى خود وحشتناک مى پندارند و همین امر، سبب مى شود که خرافات و زشتى ها گاه از نسلى به نسل دیگر منتقل شود.

امام(علیه السلام) با یک مثال روشن این طرز تفکّر را ابطال مى کند و مى فرماید: اگر همراه جماعتى بودید و در بیابان به محلّى رسیدید که در آن جا آب و گیاه است و مایه نجات، اما همراهان شما از جاده اى رفتند که خشک و سوزان و هلاک کننده است، آیا باید هم رنگ جماعت شوید یا عقل و هوش خود را به کار گیرید؟ از آن ها جدا شوید و راه سلامت و عافیت را پیش گیرید ; کدام عاقل به خود اجازه مى دهد که در چنین شرایطى هم رنگ جماعت شود؟!

مسلّماً اگر استقلال فکر بر انسان حاکم شود، هر گاه راه مستقیم را تشخیص داد آن را مى پیماید; هر چند تک و تنها باشد. این همان مطلبى است که امام(علیه السلام) در خطبه 201 نهج البلاغه با تعبیر دیگرى به آن اشاره کرده، مى فرماید: «ایها الناس، لا تستوحشوا فی طریق الهدى لقلّة اهله; مردم! در راه هدایت از کم بودن رهروان آن، وحشت به خود راه ندهید».

آرى، بیعت با امام و پیشوایى همچون على بن ابى طالب و قبول ولایت و سرپرستى او آب حیاتى بود که در آن جامعه پر از فساد عصر عثمان در اختیار این مرد عرب قرار گرفت و او هم پس از بیان امام(علیه السلام) آن را پذیرفت.

 

 

نکته

جاذبه گفتار امام(علیه السلام)

گفتار مزبور از جاذبه فوق العاده سخنان آن حضرت در شنوندگان حکایت مى کند ; جالب این که همین معنا در مورد فرستاده عایشه و فرستاده طلحه و زبیر روى داد. هنگامى که عایشه مى خواست فرستاده اى خدمت على(علیه السلام)بفرستد، گفت: «مردى پیدا کنید که نسبت به آن حضرت عداوت شدید داشته باشد!!» شخصى را با چنین صفتى نزد او آوردند. عایشه سر بلند کرد و گفت: «تا چه اندازه عداوت على را در دل دارى؟» آن مرد جواب داد: «بسیار زیاد ; تا آن جا که از خدا مى خواهم او و اصحابش نزد من باشند و چنان ضربتى با شمشیر بر آن ها فرود آورم که شمشیرم از خونشان رنگین شود!!» عایشه گفت: «بسیار خوب تو به درد این کار مى خورى. نامه مرا ببر و به او بده و اگر تو را به آب و غذا دعوت کرد، ابداً تناول نکن ; چرا که در آن سحر و جادو است!!».

آن مرد نامه را گرفت و راه افتاد. هنگامى که نزد حضرت رسید، امام(علیه السلام) سوار بر مرکب بود و جمعى اطراف او بودند. نامه را داد و امام(علیه السلام) آن را مطالعه کرد و به او فرمود: به منزل ما بیا ; آبى بنوش و غذایى بخور تا جواب نامه ات را بنویسم. آن مرد گفت: به خدا سوگند! چنین کارى نمى کنم. امام(علیه السلام) فرمود: سؤالاتى از تو مى پرسم ; حاضرى جواب دهى؟ گفت: آرى، فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم، آیا هنگامى که عایشه مى خواست تو را بفرستد نگفته بود مردى را پیدا کنید که با على(علیه السلام)عداوت شدید داشته باشد و تو را نزد او بردند و از تو پرسید تا چه اندازه با او عداوت دارى و تو چنین و چنان در جواب گفتى؟ آن مرد گفت: آرى چنین بود. فرمود: آیا به تو نگفت: اگر به تو پیشنهاد آب و غذا کردند از آن نخور که در آن سحر است؟ آن مرد گفت: آرى.

امام(علیه السلام) فرمود: «حال بگو ببینم حاضر هستى که رسول من باشى؟» عرض کرد: «چرا نباشم؟! هنگامى که نزد تو آمدم مبغوض ترین افراد در نظرم بودى; ولى اکنون که این کرامات را از تو دیدم محبوب ترین افراد نزد من تویى. هر دستورى دارى بده».

امام(علیه السلام) فرمود: «نامه مرا نزد او (عایشه) ببر و به او بگو: تو نه اطاعت خدا کردى و نه اطاعت پیامبرش را. خدا به تو دستور داده بود در خانه ات بنشینى ; اما بیرون آمدى و در وسط لشکرگاه رفت و آمد دارى و به طلحه و زبیر نیز بگو: شما در مورد پیامبر(صلى الله علیه وآله)انصاف ندارید ; چرا که زنان خود را در خانه گذاردید و همسر پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) را از خانه اش به سوى لشکرگاه بیرون کشیدید».

آن مرد آمد و نامه را به سوى عایشه پرتاب کرد و پیام امام(علیه السلام) را به او رسانید; سپس به خدمت امام(علیه السلام) بازگشت و در صفین در رکاب حضرت بود و شربت شهادت نوشید!

عایشه گفت: «هر کس را نزد على مى فرستم او را مخالف ما مى کند و بر ضد ما مى شوراند».(6)

شبیه این معنا، چیزى است که درباره مردى به نام «خداش»، فرستاده طلحه و زبیر واقع شد که شرح آن را مرحوم کلینى در کتاب کافى نقل کرده است(7) و خلاصه آن چنین است که این مرد، فرستاده طلحه و زبیر و حامل پیامى براى امیرمؤمنان على(علیه السلام)بود. قبلا به او گفتند: «به دقّت مراقب باش که على(علیه السلام) سحر بیان دارد و تو را مجذوب خود مى کند. اگر تو را به غذا و استراحت و جلسه سرّى دعوت کرد، نپذیر. زیاد به صورت او نگاه نکن. فریب را مخور و زمانى که او را دیدى آیه سَخْره: (إِنَّ رَبَّکُمُ اللهُ الَّذِى خَلَقَ السَّماوَاتِ وَالاَْرْضَ فِى سِتَّةِ أَیَّام ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهَارَ یَطْلُبُهُ حَثِیثاً وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَات بِأَمْرِهِ أَلاَ لَهُ الْخَلْقُ وَالاَْمْرُ تَبَارَکَ اللهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ * ادْعُوا رَبَّکُمْ تَضَرُّعاً وَخُفْیَةً إِنَّهُ لاَ یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ * وَلاَ تُفْسِدُوا فِى الاَْرْضِ بَعْدَ إِصْلاَحِهَا وَادْعُوهُ خَوْفاً وَطَمَعاً إِنَّ رَحْمَتَ اللهِ قَرِیبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِینَ)(8) را بخوان تا از سحر او در امان باشى. با خشونت با او سخن بگو و پیام ما را برسان و بازگرد».

هنگامى که خداش خدمت حضرت رسید، حضرت نگاهى به او کرد و خندید و فرمود: «بیا پیش من بنشین.» گفت: همین جا که هستم خوب است. فرمود: آب و غذایى نزد ما بخور، بعد سخنت را بگو ; گفت: «به هیچ چیز نیاز ندارم» فرمود: «در مجلس خصوصى بنشینیم و صحبت کن.» گفت: «من چیزى پنهانى ندارم.» فرمود: «راست بگو: تمام این دستورات را زبیر به تو نداد؟!» عرض کرد: «آرى» فرمود: «سخنى به تو یاد نداد که وقتى مرا دیدى بگویى؟» عرض کرد: «آرى» فرمود: «آیه سخره نبود؟» عرض کرد: «آرى.» فرمود: «شروع کن به خواندن آن آیه و حضرت هم با او مى خواند!» فرمود: «تکرار کن ; او هفتاد مرتبه تکرار کرد.» فرمود: «حالا قلبت مطمئن شد؟» عرض کرد: «آرى.» فرمود: «اکنون پیامت را بازگو» او پیام طلحه و زبیر را خدمت حضرت بازگو کرد و حضرت تناقض هاى متعدد کلام آن ها را بازگو کرد و خداش آن ها را تصدیق کرد و در دل به خود خطاب کرد و گفت: «تو پیامى با خود آورده اى که خود را نقض و ابطال مى کند؟ خدایا، من از آن دو نفر بیزارم!» امام(علیه السلام)فرمود: «پاسخ هایى را که گفتم به آن ها برسان.» خداش عرض کرد: «والله نمى روم تا از خدابخواهى من به زودى به سوى تو بازگردم و رضاى خدا را در مورد تو به دست آورم!» امام(علیه السلام) چنین کرد. آن مرد به نزد طلحه و زبیر بازگشت و پیام امام(علیه السلام)را به آن ها رساند و به سرعت خدمت آن بزرگوار آمد و در رکاب آن حضرت در جنگ جمل شهید شد.

 

* * *

1. همان مدرک.
2. «رائد» از ماده «رَوْد» (بر وزن ذوب) به معناى ملاقات گرفته شده و معمولا به کسى مى گويند که در پيشاپيش لشکر يا قافله حرکت مى کند و محلى را که از نظر آب و گياه براى منزل کردن مناسب است، مشخص مى کند.
3. «کلأ» به معناى گياهان بلند است.
4. «معاطش» جمع «معطش» به معناى محلى است که انسان در آن تشنه مى شود.
5. «مجادب» جمع «مجدب» به معناى محلى است که باران بر آن نباريده و خشک و بى گياه است.
6. شرح نهج البلاغه خويى، جلد 10، صفحه 115، با اندکى تلخيص.
7. اصول کافى، جلد 1، صفحه 343.
8. اعراف، آيات 54-56.

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری