مطالب برگزیده

  • تــازه ها
  • آموزش قرآن
  • پربازدید

خطبه سی و چهار، بخش اول

 

شرح نهج البلاغه، آیت الله مکارم شیرازی

أُفٍّ لَکُمْ!

بیشتر...

خطبه سی و هفت،بخش سوم

 

شرح نهج البلاغه، آیت الله مکارم شیرازی

أَتَرَانی

بیشتر...

رابطه اناالحق با توحید در منظر آیات و روایات


وحدت وجود عبارت است از اینکه وجود مطلق و بود حقیقی، تنها

بیشتر...

امتحان داوود

امتحان داوود

آن شب، آسمان صف نبود. لکه های خاکستری ابر

بیشتر...

سپری برای سختی قیامت ، حجت الاسلام فاطمی نیا

دریافت فایل

حجم: 1 MB 

زمان: 2 دقیقه

بیشتر...

آمار بازدید

-
بازدید امروز
بازدید دیروز
کل بازدیدها
116236
50636
152840776
اوقات شرعی

احسن الحدیث

احسن الحدیث

یکشنبه, 26 شهریور 1402 12:24
    تفسیر سوره مبارکه سجده - استاد دکتر محمدعلی انصاری زمان
1

(آیات1و2) ویژگی ها و اختصاصات سوره مبارکه سجده

05:22
2

(آیه2) نزول یعنی ارتباط عالَم امر با عالَم خلق

07:07
3

(آیه2) نفی و پرهیز از سوء نیت و بدگمانی نسبت به قرآن

06:38
4

(آیه2) تربیت انسان ها، فلسفه نزول قرآن

05:18
5

(آیه3) اتهام پیرامون قرآن و پاسخ خداوند در قرآن

06:33
6

(آیه3) بیدارگری قرآن و پیامبر (ص)

05:19
7

تربیت باید ابتداً از خویشتن شروع شود

05:53
8

(آیه3) مفهوم جمله "پیش از تو انذار کننده ای نیامد"

03:44
9

(آیه3) کامیابی و موفقیت رسولان در هدایت

04:38
10

(آیات1تا4) خلاصه ای از مطالب جلسه قبل و ادامه بحث

05:43
11

(آیه4) قاعده تدریج در عالَم خلق

05:30
12

(آیه4) قدرت و فرمانروایی خداوند و تسلط بر وجود

06:52
13

(آیه5) کمال توحید، اتحاد خالقیت و ربوبیت

04:33
14

(آیه5) تدبیر امور خلقت از عالَم ملکوت

07:29
15

(آیه5) پایان تدبیر امور و عروج به سوی خداوند

05:45
16

(آیه5) بررسی زمان مراحل و مواقف قیامت

05:58
17

(آیات6و7) علم خداوند – حُسن و نیکویی نظام خلقت

06:00
18

(آیه7) بررسی پدیده هایی که از نظر ما شرور هستند

05:27
19

(آیات7و8) خلاصه مطالب پایانی جلسه قبل – منشأ آفرینش آدم و نسل او

06:00
20

(آیات7و8) نقطه آغازین و منشأ آفرینش آدم و نسل او

07:50
21

(آیه9) تسویه و عدم نقص در آفرینش انسان

04:25
22

(آیه9) دمیدن روح در کالبد انسان

06:06
23

(آیه9) ارتباط جسم و روح – ماهیت روح

07:21
24

(آیه9) عدم شناخت و پرداختن به بُعد روحانی خویش

05:11
25

(آیه9) حوزه های فکری شناخت و معرفت انسان

05:40
26

(آیه9) بررسی نام ها و ابعاد وجودی روح انسان

07:16
27

(آیات9و10) ارتباط عدم شُکر و انکار معاد

05:21
28

(آیه10) استعباد معاد در نظر منکران آن

08:06
29

(آیه11) قبض روح و توفّی انسان ها توسط فرشته مرگ

06:22
30

(آیه11) اِسناد بعضی امور از جمله تزکیه و مرگ، به خدا و غیر خدا در قرآن (1)

05:49
31

(آیه11) اِسناد بعضی امور از جمله تزکیه و مرگ، به خدا و غیر خدا در قرآن (2)

07:29
32

(آیه11) چگونگی و شیوه قبض روح انسان ها

07:37
33

(آیه12) وضعیت مجرمان در قیامت

07:39
34

(آیات13و14) اراده و قدرت انتخاب انسان ها

07:22
35

سور عزائم و شرایط سجده واجب – تقسیم سه گانه انسان

07:49
36

(آیه15) بیقراری و سجده مومنان در قبال آیات الهی

07:34
37

(آیه15) تضرع، ابتهال و عدم استکبار مومنین

04:17
38

(آیه16) شب زنده داری و تهجد مومنان – مقام خوف و رجاء

08:45
39

(آیه16) حوزه اقتصادی مومنان

03:24
40

(آیه17) پاداش ویژه و نهفته مومنان

05:28
41

(آیات18و19) عدم تساوی مومنان و کافران

04:36
42

(آیات18تا20) خلاصه ای از مطالب پایانی جلسه قبل و ادامه بحث

07:22
43

(آیه21) مفهوم عذاب نزدیک و عذاب اکبر

05:13
44

(آیه21) عوامل رحمت و بیدارگری خداوند برای انسان ها

08:19
45

(آیه22) روی گردانی از آیات الهی، مصداق اعلای ظلم

03:39
46

(آیه22) انتقام الهی از مجرمان

06:12
47

(آیه23) حضرت موسی و کتاب او مایه هدایت بنی اسرائیل

04:26
48

(آیه24) امامان هدایت و گزینش الهی (1)

04:28
49

(آیه24) امامان هدایت و گزینش الهی (2)

04:48
50

(آیه24) ویژگی های احراز مقام امامت

05:31
51

(آیات18تا24) داوری و رفع خصومت انسان ها در قیامت توسط خداوند

03:55
52

(آیه26) نگاه و نگرش دقیق به تاریخ، عامل هدایت انسان ها

04:36
53

(آیه26) اخبار، راه ارتباط با امت های گذشته

05:36
54

(آیه27) توصیه به تأمل در چگونگی ایجاد منابع آبی

07:46
55

(آیه28) پرسش منکران از زمان برپایی قیامت

07:18
56

(آیات28تا30) اعراض از جاهلین و کافران

06:10
یکشنبه, 26 شهریور 1402 10:19

شرح آیات 38 لغایت 40 سوره مبارکه آل عمران

38- هُنَالِكَ دَعَا زَكَرِيَّا رَبَّهُ ۖ قَالَ رَبِّ هَبْ لِي مِن لَّدُنكَ ذُرِّيَّةً طَيِّبَةً ۖ إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعَاءِ

39- فَنَادَتْهُ الْمَلَائِكَةُ وَهُوَ قَائِمٌ يُصَلِّي فِي الْمِحْرَابِ أَنَّ اللَّهَ يُبَشِّرُكَ بِيَحْيَىٰ مُصَدِّقًا بِكَلِمَةٍ مِّنَ اللَّهِ وَسَيِّدًا وَحَصُورًا وَنَبِيًّا مِّنَ الصَّالِحِينَ

40- قَالَ رَبِّ أَنَّىٰ يَكُونُ لِي غُلَامٌ وَقَدْ بَلَغَنِيَ الْكِبَرُ وَامْرَأَتِي عَاقِرٌ ۖ قَالَ كَذَٰلِكَ اللَّهُ يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ

38- آن جا بود که زکریا، (با مشاهده آن همه شایستگى در مریم،) پروردگار خویش را خواند و گفت: «پروردگارا! از سوى خود، فرزند پاکیزه اى (نیز) به من عطا فرما، که تو دعا را مى شنوى.»

39- و در حالى که او در محراب ایستاده، مشغول نیایش بود، فرشتگان او را صدا زدند که: «خدا تو را به «یحیى» بشارت مى دهد;(کسى)که کلمه خدا [=  مسیح ]را تصدیق مى کند; و رهبر خواهد بود; و از هوسهاى سرکش برکنار، و پیامبرى از صالحان است.»

40- او گفت: «پروردگارا! چگونه ممکن است پسرى براى من باشد، در حالى که پیرى به سراغ من آمده، و همسرم نازا است؟!» فرمود: «بدین گونه خداوند هر کارى را بخواهد انجام مى دهد.»

 

زکریا و مریم(علیهما السلام)

این آیات، گوشه اى از زندگى پیامبر الهى، زکریا را در ارتباط با داستان مریم بیان مى کند.

سابقاً گفتیم، همسر زکریا و مادر مریم خواهر یکدیگر بودند و اتفاقاً هر دو در آغاز، نازا و عقیم.

هنگامى که مادر «مریم» از لطف پروردگار، صاحب چنین فرزند شایسته اى شد، و زکریا اخلاص و سایر ویژگى هاى شگفت آور او را دید، آرزو کرد او هم صاحب فرزندى پاک و با تقوا همچون مریم شود.

فرزندى که چهره اش آیت و عظمت خداوند گردد، و با این که سالیان درازى از عمر او و همسرش گذشته بود، و از نظر معیارهاى طبیعى بسیار بعید به نظر مى رسید که صاحب فرزندى شود.

ولى ایمان به قدرت پروردگار و مشاهده وجود میوه هاى تازه در غیر فصل، در کنار محراب عبادت مریم، قلب او را لبریز از امید ساخت که شاید در فصل پیرى، میوه فرزند بر شاخسار وجودش آشکار شود.

به همین دلیل، هنگامى که مشغول نیایش بود از خداوند تقاضاى فرزند کرد، و آن گونه که قرآن در نخستین آیه فوق مى گوید: «در این هنگام زکریا پروردگار خویش را خواند و گفت: پروردگارا! فرزند پاکیزه اى از سوى خودت به من (نیز) عطا فرما که تو دعا را مى شنوى» و اجابت مى کنى (هُنالِکَ دَعا زَکَرِیّا رَبَّهُ قالَ رَبِّ هَبْ لی مِنْ لَدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمیعُ الدُّعاءِ).(1)

 

* * *

«در این موقع، فرشتگان به هنگامى که او در محراب ایستاده، مشغول نیایش بود، وى را صدا زدند که خداوند تو را به یحیى بشارت مى دهد، در حالى که کلمه خدا (حضرت مسیح) را تصدیق مى کند و آقا و رهبر خواهد بود، و از هوى و هوس بر کنار و پیامبرى از صالحان است» (فَنادَتْهُ الْمَلائِکَةُ وَ هُوَ قائِمٌ یُصَلِّی فِی الْمِحْرابِ أَنَّ اللّهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْیى مُصَدِّقاً بِکَلِمَة مِنَ اللّهِ وَ سَیِّداً وَ حَصُوراً وَ نَبِیّاً مِنَ الصّالِحینَ).

نه تنها خداوند اجابت دعاى او را به وسیله فرشتگان خبر داد، بلکه پنج وصف از اوصاف این فرزند پاکیزه را بیان داشت:

نخست این که او به «کَلِمَة مِنَ اللّهُ» یعنى حضرت مسیح(علیه السلام) ایمان مى آورد، و با ایمان و حمایت از او سبب تقویت مسیح (علیه السلام) مى گردد (توجه داشته باشید که منظور از «کَلِمَة» در اینجا به قرینه آیه 45 همین سوره و 171 سوره «نساء»، حضرت مسیح(علیه السلام) است و سبب این تعبیر به زودى روشن خواهد شد).

همان گونه که در تاریخ آمده است، «یحیى» شش ماه از عیسى(علیه السلام) بزرگ تر بود و نخستین کسى بود که نبوت او را تصدیق کرد، و به سوى او دعوت نمود، و چون در میان مردم به زهد و پاکدامنى، اشتهار تام داشت، گرایش او به مسیح(علیه السلام)اثر عمیقى در توجه مردم به او گذاشت.

دوم این که او مقام سیادت و رهبرى از نظر علم و عمل خواهد داشت (سَیِّداً).

سوم این که او خود را از هوى و هوس هاى سرکش و آلودگى به دنیاپرستى حفظ مى کند، این معنى از واژه «حَصُوراً» استفاده مى شود.

واژه «حَصُور» از «حَصْر» به معنى «حبس» گرفته شده است، و در اینجا به معنى کسى است که خود را از هوى و هوس، منع کرده است، این واژه، گاه به معنى کسى که خوددارى از ازدواج مى کند نیز آمده، به همین دلیل جمعى از مفسران آن را به همین معنى تفسیر کرده اند، و در پاره اى از روایات نیز به آن اشاره شده است.(2)

چهارم و پنجم این که او پیامبر بزرگى خواهد بود (توجه داشته باشید که «نَبِیّاً» به صورت نکره آمده که در اینجا براى عظمت است) و از صالحان و شایستگان خواهد بود.

* * *

زکریا از شنیدن این بشارت، به وسیله فرشتگان، غرق شادى و سرور شد و در عین حال نتوانست شگفتى خود را از چنین موضوعى پنهان کند، «عرض کرد: پروردگارا! چگونه ممکن است فرزندى براى من باشد در حالى که پیرى به من رسیده و همسرم نازاست»؟ (قالَ رَبِّ أَنّى یَکُونُ لی غُلامٌ وَ قَدْ بَلَغَنِیَ الْکِبَرُ وَ امْرَأَتی عاقِرٌ).

و خداوند به او پاسخ داده، فرمود: «این گونه خداوند هر کارى را که بخواهد انجام مى دهد» (قالَ کَذلِکَ اللّهُ یَفْعَلُ ما یَشاءُ).

و با این پاسخ کوتاه که تکیه بر نفوذ اراده و مشیت الهى داشت، زکریا قانع شد.

 

* * *

نکته ها:

1 ـ آیا ترک ازدواج فضیلت است؟

نخستین سؤالى که در اینجا پیش مى آید، این است که اگر «حَصُوراً» به معنى «ترک کننده ازدواج» باشد، آیا این عمل براى انسان امتیازى محسوب مى شود که درباره «یحیى» آمده است؟

در پاسخ باید گفت:

اولاً ـ هیچگونه دلیل قاطعى بر این که منظور از «حَصُور» در آیه «ترک کننده ازدواج» است در دست نیست. و روایتى که در این زمینه نقل شده از نظر سند مسلّم نمى باشد. و هیچ بعید نیست که «حَصُور» در آیه به معنى ترک کننده شهوات، هوس ها، دنیا پرستى و صفتى همانند زهد بوده باشد.

ثانیاً ـ ممکن است یحیى(علیه السلام) نیز همانند عیسى(علیه السلام) بر اثر شرایط خاص زندگى و اجبار به سفرهاى متعدد، براى تبلیغ آئین خدا ناچار به مجرد زیستن بوده است.

این، یک قانون کلى براى همه نمى تواند باشد و اگر خداوند او را به این صفت مى ستاید به خاطر این است که او بر اثر شرایط خاصى ازدواج نکرد، ولى، در عین حال توانست خود را از گناه حفظ کند، و به هیچ وجه آلوده نشود.

به طور کلى قانون ازدواج، یک قانون فطرى است و در هیچ آیینى ممکن نیست حکمى بر خلاف این قانون فطرى، تشریع گردد، بنابراین، نه در آئین اسلام و نه در هیچ آئین دیگرى ترک ازدواج، کار خوبى نبوده است.

* * *

2 ـ یحیى و عیسى(علیهما السلام)

واژه «یحیى» از ماده «حیات» به معنى «زنده مى ماند» است، که به عنوان نام براى این پیامبر بزرگ انتخاب شده است و منظور از زندگى، هم زندگى مادى و هم معنوى در پرتو ایمان و مقام نبوت و ارتباط با خدا است و چنان که از این آیه و آیه 7 سوره «مریم» استفاده مى شود، این نام را خداوند پیش از تولد، براى او انتخاب کرد: یا زَکَرِیّا إِنّا نُبَشِّرُکَ بِغُلام اسْمُهُ یَحْیى لَمْ نَجْعَلْ لَهُ مِنْ قَبْلُ سَمِیّاً: «اى زکریا ما تو را بشارت به فرزندى مى دهیم که نامش یحیى است و پیش از او همنامى برایش قرار ندادیم».

ضمناً از جمله اخیر، استفاده مى شود: نام مزبور نام بى سابقه اى بوده است.

همان طور که از آیات گذشته استفاده شد، تقاضاى تولد یحیى بعد از مشاهده پیشرفت هاى سریع معنوى مریم به وسیله زکریا انجام شد.

و جالب توجه این که بر اثر این دعا خداوند فرزندى به زکریا داد که از جهات زیادى شباهت به فرزند مریم، عیسى داشت:

از جهت نبوت در کودکى، و از جهت مفهوم اسم (عیسى و یحیى هر دو از نظر لغت به معنى «زنده مى ماند» است) و از نظر درود فرستادن خداوند بر آنها در مراحل سه گانه «تولد، مرگ و حشر» و از جهات دیگر.

* * *

3 ـ به سمت پیرى رفتن یا...

در آیات فوق، زکریا به هنگام شرح پیرى خود مى گوید: وَ قَدْ بَلَغَنِى الْکِبَرُ: «پیرى به سراغ من آمده» ولى در آیه 8 سوره «مریم» از قول او مى خوانیم: وَ قَدْ بَلَغْتُ مِنَ الْکِبَرِ عِتِیّاً: «من به آخرین مرحله پیرى رسیده ام».

این اختلاف در تعبیر، به خاطر آن است، همان طور که انسان به سوى پیرى مى رود گویا پیرى و مرگ هم از مقابل به سراغ او مى آید، چنان که على(علیه السلام)مى فرماید: إِذا کُنْتَ فِی إِدْبار وَ الْمَوْتُ فِی إِقْبال فَما أَسْرَعَ الْمُلْتَقى: «چون که تو به سوى پایان عمر مى روى و مرگ به سوى تو مى آید چه زود به یکدیگر خواهید رسید».(3)

 

* * *

4 ـ «غلام» از نظر لغت، به معنى پسر جوان است. و «عاقِرٌ» از واژه «عُقْر» به معنى «ریشه و اساس» یا به معنى «حبس» است و این که به زنان نازا عاقِر مى گویند، یا به خاطر آن است که کار آنان به پایان رسیده و یا این که از نظر تولد فرزند محبوس گشته اند.

* * *

5 ـ تعجب زکریا از چه بود؟

در اینجا سؤالى پیش مى آید که تعجب و شگفتى زکریا با توجه به قدرت بى پایان پروردگار براى چه بود؟

ولى با توجه به آیات دیگر قرآن، پاسخ آن روشن مى گردد: او مى خواست بداند که از یک زن نازا که حتى سال ها پیش دوران قاعدگى را پشت سر گذاشته بود، چگونه ممکن است، فرزندى متولد شود؟

چه تغییراتى در وجود او پیدا مى شود، آیا بار دیگر همچون زنان جوان و میان سال عادت ماهانه مى بیند؟ یا به طرز دیگر آماده پرورش فرزند مى شود؟

به علاوه، ایمان به قدرت خداوند غیر از «شهود و مشاهده» است. او در حقیقت مى خواست در اینجا ایمانش به مرحله شهود برسد و همانند ابراهیم(علیه السلام)که ایمان به معاد داشت و تقاضاى شهود مى کرد، مى خواست به چنین مرحله اى از اطمینان نایل گردد، و این طبیعى است که هر انسانى هنگامى که با مسأله اى بر خلاف قوانین طبیعت مواجه مى شود، در فکر فرو مى رود و تمایل پیدا مى کند یک نشانه حسى براى آن بیابد.

* * *


1 ـ «ذُرِّیَّة» چنان که (ذیل آیه 34) گفتیم، در اصل به معنى فرزندان کوچک است، گاه به اولاد بزرگ نیز گتفه مى شود، این واژه هر چند در اصل معنى جمعى دارد، ولى بر مفرد هم اطلاق مى گردد (مفردات راغب) ضمناً «طَیِّبَةً» به صورت مؤنث آمده با این که حضرت زکریا تقاضاى پسر کرده بود، این به خاطر 2 مراعات ظاهر لفظ «ذُرِّیَّة» است.

2 ـ «مستدرک»، جلد 14، صفحه 156، چاپ آل البیت ـ «بحار الانوار»، جلد 14، صفحه 169، 170، 185.

«نهج البلاغه»، حکمت 29 ـ «وسائل الشیعه»، جلد 2، صفحه 439، چاپ آل البیت ـ «بحار الانوار»، جلد 6، صفحه 136 وجلد 70، صفحه 128 و جلد 75، صفحه 67.

...................

تفسیر نمونه

چهارشنبه, 22 شهریور 1402 10:53

مَا عَالَ مَنِ اقْتَصَدَ

امام(عليه السلام) فرمود: كسى كه در هزينه كردن اعتدال پيشه كند هرگز فقير نخواهد شد.

 

شرح و تفسير

بهترين راه مبارزه با فقر
امام(عليه السلام) در اين كلام كوتاه و نورانى خود اشاره به آثار ميانه روى در امور كرده و مى فرمايد: «كسى كه در هزينه كردن ميانه روى كند هرگز فقير نخواهد شد»; (مَا عَالَ مَنِ اقْتَصَدَ). «عال» از ريشه «عيل» (بر وزن عين) در اصل به معناى عيالمند شدن است; ولى اين واژه به معناى فقير نيز به كار رفته است. بعضى گفته اند اگر از ماده «عول» باشد به معناى فزونى عيال است و اگر از ريشه «عيل» باشد به معناى فقر است و «اقتصاد» به معناى ميانه روى در هر كار مخصوصاً در امور مالى است. اين معنا امروز هم در مقياس كوچك خانواده و هم در مقياس وسيع جامعه ثابت شده است كه اگر از اسراف و تبذير پرهيز شود و در هزينه كردن سرمايه ها صرف جويى و ميانه روى گردد بسيارى از مشكلات حل مى شود; مشكل زمانى براى فرد يا جامعه پيدا مى شود كه حساب دقيقى براى هزينه ها و نيازها در نظر نگيرد و يا بى حساب و كتاب آنچه را دارد هزينه كند كه به يقين زمانى فرا مى رسد كه فرد يا جامعه در فقر فرو مى روند. در منابع اسلامى نيز روايات فراوانى در اين زمينه ديده مى شود، از جمله در روايتى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم: «الإقْتِصادُ فِى النَّفَقَةِ نِصْفُ الْمَعِيشَةِ; ميانه روى در مخارج زندگى نيمى از معيشت انسان را تأمين مى كند». در حديثى از اميرمؤمنان(عليه السلام) در غررالحكم مى خوانيم: «مَنْ صَحِبَ الاِْقْتِصادَ دامَتْ صُحْبَةُ الْغِنى لَهُ وَجَبَرَ الاِْقْتِصادُ فَقْرَهُ وَخَلَلَهُ; كسى كه همنشين ميانه روى باشد غنا و بى نيازى پيوسته همنشين او خواهد بود و اقتصاد فقر او را جبران و مشكلات او را برطرف مى سازد». در حديث ديگرى از امام صادق(عليه السلام) آمده است كه فرمود: «ضَمِنْتُ لِمَنْ اِقْتَصَدَ أنْ لا يَفْتَقِرُ; من ضمانت مى كنم كسى كه ميانه روى پيشه كند هيچ گاه فقير نشود». البته ميانه روى نه تنها در مسائل اقتصادى و مالى در مقياس فرد و جامعه، بلكه در همه كارها مطلوب است حتى توصيه شده كه مؤمنان در عبادت كه وسيله قرب الى الله است نيز ميانه روى را از دست ندهند. مرحوم «كلينى» در كتاب كافى بابى تحت عنوان اقتصاد در عبادت آورده كه نخستين حديثش از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) چنين است: «إنَّ هذا الدّينُ مَتِينٌ فَاَوْغِلُوا فيهِ بِرِفْق وَلا تُكَرِّهُوا عِبادَةَ اللهِ إلى عِبادِ اللهِ فَتَكُونُوا كَالرّاكِبِ الْمُنْبَتِّ الَّذي لا سَفَراً قَطَعَ وَلا ظَهْراً أبْقى; اين آئين حساب شده و متين است. در اين مسير با مدارا حركت كنيد و بندگان خدا را به عبادت زياد مجبور نكنيد كه همانند سوار وامانده اى مى شويد كه نه به مقصد رسيده و نه حيوان را سالم گذارده است».

چهارشنبه, 22 شهریور 1402 10:48

الَّذِي قَصُرَتْ عَنْ رُؤْيَتِهِ أَبْصَارُ النَّاظِرِينَ ، وَ عَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أَوْهَامُ الْوَاصِفِينَ

دیدۀ بینندگان از دیدنش کوتاه و گمان وصف‌کنندگان از ستودنش، ناتوان است.

(دعای اول فراز دوم)

ديده قاصر و فهم عاجز

مى‌دانيم كه رؤيت، رو به رو شدن چشم با شى‌ء است، آنهم با شرايطىمعيّن.

آنچه قابل رؤيت است، جسم و عنصر محدود به زمان و مكان و آراسته بهديگر شرايط مادّى است. در صورت فقد شرايط، مشروط هم كه عبارت از رؤيت باشد ازدايرهتحقّق بيرون خواهد بود.

از طرفى اين معنا بر همه كس روشن است كه اعضا و جوارح ما در افعال وحركات، مقيّد به قيود و محدود به حدودند. قدرت بدن يا قوّت روح يا مسأله زبان ويانيروى شنوايى و يا بينايى و نيز قوّت فكر و قدرت عقل، همه و همه محدود و داراىاندازه معيّن و خلاصه داراى آغاز و انجام و عرصه خاصّى است.

از جهتى قدرت چشم و رؤيت آن بسيار محدود است، تا جايى كه مى‌دانيماكثر مخلوقات، حتّى بعضى از آنها كه مادّى هستند از دسترس رؤيت و تماشاى اوخارجند.

نفس، روح، جنّ، ملائكه، هوا، درد، نترون، الكترون، انواعى ازميكرب‌ها و ويروس‌ها و ... در عين اين كه موجودند و عقلاى تاريخ به وجود آنها يقين دارند، قابل رؤيت نيستند.

و از جهتى حضرت حقّ كه شبيه چيزى در اين دار وجود نيست و وجود مقدّسشدر ذات و اسما و صفات بى نهايت در بى‌نهايت است، ما فوق همه چيز و خارج از شرايطرؤيت است.

بنابراين چشم از هر جهت محدود و وجود محبوب از هر حيث نامحدود، پسرؤيت او با ديده سر تا ابد غير ميسور است.

به چند روايت مهم در اين زمينه دقّت كنيد:

عاصم بن حميد مى‌گويد:

نظر حضرت صادق (عليه السلام) را درباره طايفه‌اى از اهل سنّت كه قائلبه رؤيت حضرت او، حدّاقل در فرداى قيامتند خواستم، حضرت فرمود:

خورشيد (كه حرارت خارجى اش تقريباً بيست ميليون درجه است و پاره‌اىاز شعله هايش تا شانزده هزار كيلومتر ارتفاع دارد) جزئى از هفتاد جزء نور كرسى استو كرسى جزئى از هفتاد جزء نور عرش است و عرش جزئى از هفتاد جزء نور حجاب است وحجاب جزئى از هفتاد جزء نور پرده است؛ اگر اين طايفه در گفتار خود راستگويند، بگويك بار ديده خود را در حالى كه ابر نباشد، از نور خورشيد پر كنند!! «1»

عبداللَّه بن سنان از امام صادق عليهالسلام روايت مى‌كند:

خداوند، بزرگ و بلند مرتبه است؛ بندگان از وصفش عاجزند و راه به كنهعظمتش ندارند. ديده‌ها او را درك نمى‌كنند، ولى حضرت او مدرك ديده‌هاست. جنابشلطيف و خبير است. به كيفيّت و مكان و زمان وصف نمى‌شود. چگونه به مسأله كيفيّتوصفش كنم كه كيفيّت را او لباسى هستى ‌پوشاند تا كيفيّت شد؛كيف را به آنچه او كيفيّت داد شناختم! يا چگونه به محل توصيفش كنم و حال اين كه اوخالق محلّ است تا محل، محل شد و من محل را به محلّيّت دادن او شناختم! يا به چهصورت حضرتش را به جهت وصف نمايم و به حيثيّت تعريف كنم، در حالى كه حيث را اوحيثيّت داد و من با حيثيّت بخشى به حيث از جانب او حيث را شناختم! او داخل هر مكاناست و خارج از هر چيزى؛ ديده‌ها از ديدنش عاجزند و او ديده‌ها را مى‌بيند؛ خدايىجز او نيست كه او علىّ و عظيم است و لطيف و خبير. «2»

 

محكمات و متشابهات‌

كج فهمى بعضى از علماى اهل سنّت نسبت به آيات قرآن و نقل رواياتى درباب رؤيت در بعضى از كتب آنان- كه اگر به ميزان واقعى سنجش، حديث سنجيده شود معلوممى‌گردد كه آن روايات ساختگى و قلّابى است- باعث شده مسأله رؤيت با چشم سر، البتّهدر فرداى قيامت نه در دنيا، مطرح شود و جزء عقايد آنان در آيد، ولى ائمّه معصومين(عليهم السلام) كه كشتى نجات و يكى از دو ثقلى هستند كه رسول الهى صلى الله عليه وآله از خود به يادگار گذاشت، در برابر اين عقيده با تكيه بر آيات قرآن و دلايلىحكيمانه ايستادگى كردند و هر گونه رؤيت با چشم سر، را چه در دنيا و چه در قيامتنفى نمودند و با براهين بسيار متقن، آن روايات را از مرحله اعتبار و ارزش انداختندو تأويل نمودن آياتى را كه ظاهرش دلالت بر رؤيت دارد، آن چنان كه خدا به آناناجازه داده بود تعليم ياران صديق خود نمودند و در اين زمينه فرهنگى غنى، از خود بهپاسدارى از حقايق الهيّه به جا گذاشتند.

﴿هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌمُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرَ مُتَشَابِهاتٌفَأَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُابْتِغَاءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاءَ تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُإِلَّا اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِنْعِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلّا أُولُوا الْأَلْبَابِ﴾ «3»

اوست كه اين كتاب را بر تو نازل كرد كه بخشى از آن كتاب، آيات محكماست [كه داراى كلماتى صريح و مفاهيمى روشن است‌] آنها اصل و اساس كتاب‌اند و بخشىديگر آيات متشابه است [كه كلماتش غير صريح و معانى‌اش مختلف و گوناگون است و جز بهوسيله آيات محكم و روايات استوار تفسير نمى‌شود] ولى كسانى كه در قلوبشان انحراف[از هدايت الهى‌] است براى فتنه‌انگيزى و طلب تفسيرِ [نادرست و به ترديد انداختنمردم و گمراه كردن آنان‌] از آيات متشابهش پيروى مى‌كنند و حال آن كه تفسير واقعىو حقيقى آنها را جز خدا نمى‌داند. و استواران در دانش [و چيره‌دستان در بينش‌]مى‌گويند: ما به آن ايمان آورديم، همه [چه محكم، چه متشابه‌] از سوى پروردگارماست. و [اين حقيقت را] جز صاحبان خرد متذكّر نمى‌ شوند.

 

آيات متشابه‌

از آيات زير و نمونه آنها، به اسم آيات متشابه، نام مى‌برند:

﴿يَدُ اللّهِ فَوْقَ أيْديهِمْ﴾ «4»

قدرت خدا بالاتر از همه قدرت‌هاست.

﴿الرَّحْمَانُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَىٰ﴾ «5»

[خداى‌] رحمان بر تختفرمانروايى و تدبير امور آفرينش چيره و مسلّط است.

﴿إلى رَبِّها ناظِرَةٌ﴾ «6»

[با ديده دل‌] به پروردگارش نظر مى‌كند.

﴿وَجاءَ رَبُّكَ﴾ «7»

و [فرمان‌] پروردگارت برسد.

﴿إنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ﴾ «8»

زيرا اينان ديداركنندگان [پاداش و مقام قرب‌] پروردگار خويش‌اند.

آرى، آيات بالا و نمونه آنها در قرآن كريم تأويلاتى دارند كه آنتأويلات در نهايت، هماهنگ با مفاهيم و معانى محكمات است؛ و اين نوع تأويل، قدرتشدر اختيار راسخان در علم است و بدون شك راسخان در علم به دليل آيات قرآن، پيامبر(صلى الله عليه و آله) و اهل بيت (عليهم السلام) و خوشه چينان از خرمنِ معرفتِ آنانند.

 

راسخان در علم‌

تفسير با عظمت «نور الثّقلين» نزديك به بيست و پنج روايت بسيار مهم،از جوامع حديث نقل مى‌كند و نيز نمونه اين روايات در «تفسير الميزان» آمده است كهمنظور از راسخان در علم، پيامبر وائمّه طاهرين (عليهم السلام) هستند. «9»

امير المؤمنين (عليه السلام) در «نهجالبلاغه» مى‌فرمايد:

أيْنَ الَّذينَزَعَمُوا أنَّهُمُ الرّاسِخُونَ فِى الْعِلْمِ دُونَنا كِذْباً وَبَغْياًعَلَيْنا، أنْ رَفَعَنَا اللَّهُ وَوَضَعَهُمْ، وَاعْطانا وَحَرَمَهُمْ،وَأدْخَلَنا وَأخْرَجَهُمْ. «10»

كجايند آنان كه گمان دارند راسخون در دانشند و ما نيستيم؟ اين گمانرا با كذب و ستم بر ما، بر خود روا داشتند، از آن رو كه خداوند ما را رفعت داد وآنان را پست كرد و دانش را به ما بخشيد و از آنان منع كرد و ما را در حريم رحمتوارد و آنان را خارج كرد.

روى اين حساب دانشمندانى كه از اهل سنّت و جماعت با تكيه بر ظاهرآيات و پاره‌اى از روايات، ادّعاى رؤيت حق را در قيامت يا در دنيا دارند، درادّعايشان اشتباه كارند و مدّعايشان با محكمات قرآن كه مفسّر متشابهات است وباتأويلات رسول خدا و ائمّه طاهرين (عليهم السلام) قابل تطبيق نيست.

 

رؤيت خدا به چشم دل‌

در صورتى كه ظاهر به آداب شريعت آراسته شود و باطن، به نور معرفت واخلاق حسنه و ايمان كامل منوّر گردد، چشم دل براى حقايق باز مى‌گردد و هر قلبى بهتناسب قدرت و قوّتش به تماشاى جلال و جمال و عظمت و جبروت موفّق مى‌شود.

تعبير ديگر رؤيت، يقين است؛ يعنى انسان به جايى مى‌رسد كه درِ هرگونه شكّ و شبهه و ريب و ترديدى به روى دل، بسته خواهد شد و قلب نسبت به حقيقت بهمرحله‌اى مى‌رسد، آن گونه كه چشم سر، اشيا و عناصر را مى‌بيند.

در اين زمينه به دو روايت زير كه در كتاب با عظمت «التوحيد» آمده،توجّه كنيد:

عَنْ عَبْدِاللّهِ بْنِ سِنانٍ، عَنْ أبيهِ، قالَ: حَضَرْتُ أباجَعْفَرٍ (عليه السلام) فَدَخَلَ عَلَيْهِ رَجُلٌ مِنَ الْخَوارِجِ فَقَالَ لَهُ: ياأبا جَعْفَرٍ أىَّ شَىْ‌ءٍ تَعْبُدُ؟ قال: اللّهَ، قالَ: رَأَيْتَهُ؟ قالَ:لَمْ تَرَهُ الْعُيُونُ بِمُشاهَدَةِ الْعِيانِ، وَلكِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُبِحَقائِقِ الْإيمانِ، لايُعرَفُ بِالْقِياسِ، وَلايُدْرَكُ بِالْحَواسِّ، ولايُشَبَّهُ بِالنّاسِ، مَوصُوْفٌ بِالْآياتِ، مَعْرُوفٌ بِالْعَلاماتِ، لايَجُورُفِى‌ حُكْمِهِ ذلِكَ اللّهُ لاإِلهَ إلّا هُوَ. قالَ: فَخَرَجَ الرَّجُلُ و هُوَيَقولُ: اللّهُ أعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ. «11»

عبداللّه بن سنان از پدرش حكايت مى‌كند: به محضر مقدّس حضرت باقر(عليه السلام) مشرّف شدم، مردى از خوارج بر آن جناب وارد شد و عرضه داشت: چه چيزى راعبادت مى‌كنى؟ حضرت فرمود: خدا را؛ گفت: او را ديده‌اى؟ امام پاسخ داد؛ ديده‌هاىسر او را نمى‌بيند؛ ديدار او از طريق قلب ميسّر است، آنهم قلبى كه به واقعيّات وحقايق ايمانى آراسته باشد. وجود مقدّس او با قياس به موجودات و قدرت حواسّ و تشبيهجنابش به ناس شناخته نمى‌شود؛ به آثار و نشانه‌هاى وصف شده؛ به علاماتى كه در پهنهآفرينش است و به بساطى كه از آن تعبير به گردونه خلقت مى‌كنند، شناخته شده؛ او درحكومتش جائر نيست؛ آرى، خدائى كه جز او خدائى وجود ندارد اوست.

خارجى در حالى كه از خانه حضرت خارج مى‌شد، زبانش به اين آيه گويابود:

متن﴿اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ﴾ «12»

خدا داناتر است كه مقام رسالت را در كجا قرار دهد.

عن أبى عَبْدِ اللّهِ (عليه السلام) قالَ: جاءَ حِبْرٌ إلىأميرِالْمُؤْمِنينَ (عليه السلام) فَقالَ: يا أميرَالْمُؤْمِنينَ! هَلْ رَأَيْتَرَبَّكَ حَينَ عَبَدْتَهُ؟ فَقالَ: وَيْلَكَ ما كُنْتُ اعْبُدُ رَبّاً لَمْأَرَهُ. قالَ: وَكَيْفُ رَأَيْتَهُ؟ قالَ: وَيْلَكَ لاتُدْرِكُهُ الْعُيُونُ فىمُشاهَدَةِ الْابْصَارِ، وَلكِنْ رَأَتْهُالْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الْإيمانِ.﴾ «13»

امام صادق (عليه السلام) مى‌فرمايد: دانشمندى از بزرگان يهود خدمت حضرتاميرالمؤمنين (عليه السلام) عرض كرد: خدايت را به وقت عبادت ديده‌اى؟ فرمود: واى برتو! خدايى را كه نديدم عبادت نكردم. پرسيد: چگونه او را ديدى؟ فرمود: چه خيال كردى؟ حضرت او با چشم سر ديده نمى‌شود؛ اين قلب صاف و پاكاست كه با قدرت حقايق ايمانيّه وجود مقدّس او را مشاهده مى‌كند.

به اين نكته ظريف نيز بايد توجّه داشت كه هر قلبى را در توجّه بهحضرت او و درك حقايق ايمانى، ظرفيّتى است كه برابر آن ظرفيّت، قبول كننده نورِجمال است؛ چنانچه بيش از قدرت قلب طلب شود، به آن طلب پاسخ ندهند كه پاسخ به طلبِخارج از توان و قوّت قلب، مساوى به باد رفتن هستى است، چنانكه «تفسير الميزان» درآيه 143 سوره مباركه اعراف، به اين معنا به طور صريح اشاره كرده است. «14»

 

موسى و مسئله رؤيت‌

﴿وَلَمَّا جَاءَ مُوسَى‌ لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَرَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَنْ تَرَانِي وَلكِنِ انْظُرْ إِلَىالْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمّا تَجَلّى‌رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكّاً وَخَرَّ مُوسى‌ صَعِقاً فَلَمّا أَفَاقَ قَالَسُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ﴾ «15»

زمانى كه موسى بهميعادگاه ما آمد و پروردگارش با وى سخن گفت، عرض كرد: پروردگارا! جمال با كمال ذاتبى‌نهايتت را [به قلب من‌] بنماى تا تو را [به رؤيت ويژه باطنى‌] بنگرم. خدافرمود: هرگز مرا نخواهى ديد، ولى به اين كوه بنگر اگر [پس از جلوه من‌] بر جاى خودثابت و برقرار ماند، تو هم مرا خواهى ديد. چون پروردگارش بر كوه جلوه كرد، آن رامتلاشى نمود و موسى بى‌هوش شد، پس هنگامى كه به هوش آمد گفت: تو منزّهى [از اين كهمشاهده شوى،] به سويت بازگشتم و من [در ميان مردم اين روزگار] نخستين باور كننده[اين حقيقت كه هرگز ديده نمى‌ شوى‌] هستم.

البتّه اگر مسأله رؤيت و نظر انداختن را عرضه به فهم مردم عوام كنيم،بدون درنگ آن را حمل بر رؤيت و نظر انداختن به چشم مى‌كنند، ولى اين حمل صحيحنيست؛ زيرا ما شك نداشته و نخواهيم داشت در اين كه رؤيت: عبارت است از اين كه جهازبينايى به كار افتد و از صورت جسم مبصّر، صورتى به شكل و رنگ آن برداشته و در ذهنرسم كند.

خلاصه اين كه عملى كه ما آن را ديدن مى‌خوانيم، عملى است طبيعى ومحتاج به مادّه جسمى در مبصّر و باصر هر دو؛ و حال آن كه به طور ضرورت و بداهت ازروش تعليمى قرآن بر مى‌آيد كه هيچ موجودى به هيچ وجهى از وجوه، شباهت با خداىسبحان ندارد، پس از نظر قرآن كريم، خداى سبحان جسم و جسمانى نيست و هيچ مكان و جهتو زمانى، او را در خود نمى‌گنجاند و هيچ صورت و شكلى مانند و مشابه او و لو بهوجهى از وجوه يافت نمى‌شود؛ و معلوم است كسى كه وضعش اينچنين باشد ابصار و ديدن بهآن معنايى كه ما براى آن قائليم به وى متعلّق نمى‌شود و هيچ صورت ذهنيّه‌اى منطبقبا او نمى‌گردد، نه در دنيا و نه در آخرت.

پس هدف موسى بن عمران هم از تقاضايى كه كرد اين نبوده، چون چنين درخواستىلايق مقام رفيع شخصى مثل او كه يكى از پنج پيامبر اولواالعزم است، نبوده و موقفخطيرى كه وى داشته با چنين جهالت و غفلتى سازگار نيست. آرى، تمنّاى اين كه خداونددر عين اين كه منزّه از حركت و زمان و مكان و نواقص مادّيّت ‌است. خود را به انساننشان دهد و به چشم انسان قدرتى دهد كه بتواند او را ببيند، به شوخى شبيه‌تر است تابه يك پيشنهاد جدّى.

بنابراين به طور مسلّم اگر موسى (عليه السلام)، در آيه مورد بحث،تقاضاى ديدن خداى را كرده، غرضش از ديدن غير اين ديدن بصرى و معمولى بوده و قهراًجوابى هم كه خداى تعالى به وى داده نفى ديدنى است غير از اين ديدن؛ چه اين نحوديدن امرى نيست كه سؤال و جواب بردار باشد، موسى آن را تقاضا كند و خداوند دست ردبه سينه‌اش بزند.

مراد از اين رؤيت با توجّه به آياتى كه اثبات رؤيت مى‌كند و آياتى كهنفى رؤيت مى‌نمايد و جمع بين اين دو دسته آيات، قطعى‌ترين و روشن‌ترين مراحل علماست، و تعبير به رؤيت براى مبالغه در روشنى و قطعيّت آن است.

به عبارت روشن‌تر: در ميانه معلومات ما معلوماتى است كه اطلاق رؤيتبر آنها مى‌شود و آن معلومات به علم حضورى ما است. مثلًا مى‌گوييم: من خود رامى‌بينم كه منم؛ و مى‌بينم كه نسبت به فلان امر ارادت و نسبت به آن ديگرى كراهتدارم؛ و مى‌بينم كه فلان چيز را دوست و فلان امر را دشمن دارم و مى‌بينم نسبت بهفلان برنامه اميدوار و آرزومندم. معناى اين ديدن‌ها اين است كه من ذات خود را چنينمى‌يابم و آن را بدون اين كه چيزى بين من و آن حايل باشد چنين يافتم و من خود ذاتمرا يافتم كه نسبت به فلان امر ارادت و محبّت دارد و فلان مرحله را كراهت و بغضمى‌ورزد، اميد و آرزو دارد و...

اين امور نه به حواسّ محسوسند و نه به فكر، بلكه درك آنها از اين باباست كه براى ذات انسان حاضرند و درك آنها احتياجى به استعمال فكر و يا حواسّندارد.

خلاصه امر اين كه: مقصودمان اين است كه من خود، ارادت، كراهت، حبّ وبغض و حقيقت و واقعيّت اين امور را در نفس خود مى‌يابم، نه اين كه از چيزى ديگر پىبه وجود آنها برده و به وجود آنها استدلال مى‌كنم.

تعبير از اين گونهمعلومات به رؤيت، تعبيرى است شايع. اين معنا كه روشن شد اينك مى‌گوييم: هر جا كهخداى تعالى گفتگو از ديده شدنش كرده در همان جا خصوصيّاتى ذكر شده كه از آنخصوصيّات مى‌فهميم مراد از ديده شدن خداى تعالى، همين قسم از علمى است كه خود ماهم آن را رؤيت و ديدن مى‌ناميم. مثلًا در آيه:

﴿أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى‌ كُلِّ شَىْ‌ءٍ شَهِيدٌ*أَلَا إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِن لِقَاءِ رَبِّهِمْ أَلَا إِنَّهُ بِكُلِّشَىْ‌ءٍ مُحِيطٌ﴾ «16»

آيا كافى نيست كه پروردگارت [با ظاهر كردن حقايق و دلايل‌] بر همهچيز گواه است [كه تنها او آفريننده و بى‌نياز است و غير او مخلوق و از هر جهتنيازمند به اوست.]* آگاه باش! كه آنان نسبت به ديدار [قيامت و محاسبه اعمال بهوسيله‌] پروردگارشان در ترديدند. [و] آگاه باش! كه يقيناً او به همه چيز [با قدرتو دانش بى‌نهايتش‌] احاطه دارد.

كه يكى از آيات مثبته رؤيت است، قبل از اثبات رؤيت، نخست اثبات كردهكه خدا نزد هر چيزى حاضر و مشهود است و حضورش به چيزى و يا به جهتى معيّن و بهمكانى مخصوص اختصاص نداشته، بلكه نزد هر چيزى شاهد و حاضر و بر هر چيزى محيط است،به طورى كه اگر به فرض محال، كسى بتواند او را ببيند مى‌تواند او را در وجدان خودشو در نفس خود و در ظاهر هر چيز و در باطن آن ببيند.

اين است معناى ديدن خدا و لقاى او، نه ديدن به چشم و ملاقات به جسمكه جز با روبه‌رو شدن حسّى و جسمانى و متعيّن بودن مكان و زمان ديدار كننده و ديدهشونده صورت نمى‌بندد.

در هر صورت خداوند متعال در قرآن، رؤيتى را اثبات كرده كه غير ازرؤيت‌ بصرى و حسّى است، بلكهيك نوع درك و شعورى است كه با آن، حقيقت و ذات هر چيزى درك مى‌شود، بدون اين كهچشم و يا فكر در آن به كار رود؛ شعورى اثبات كرده كه آدمى با آن شعور به وجودپروردگار خود پى برده و معتقد مى‌شود، غير آن اعتقادى كه از راه فكر و استخدامدليل به وجود پروردگار خود پيدا مى‌كند، بلكه پروردگار خود را به وجدان و بدون هيچستر و پرده‌اى درك مى‌كند و اگر نكند به خاطر اين است كه به خود مشغول شده ودستخوش گناهانى شده است كه به ارتكاب آنها برخاسته. و اين درك نكردن هم غفلت از يكامر موجود و مشهود است، نه اين كه علم به كلّى از بين رفته باشد. در هيچ جاى قرآنهم آيه‌اى كه دلالت كند بر زوال علم، ديده نمى‌شود بلكه همه جا از اين جهل، بهغفلت تعبير شده كه معنايش اشتغال به علمى ديگر و در نتيجه از ياد بردن اوست، نهاين كه علم به وجود او به كلّى از بين رفته باشد.

البتّه به طورى كه از قرآن مجيد استفاده مى‌شود، اين علم كه از آن بهرؤيت و لقا تعبير شده تنها براى صالحان از بندگانش، آنهم در روز قيامت دست مى‌دهد،همچنان كه فرمود:

﴿وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ* إِلَى‌ رَبِّهَا نَاظِرَةٌ﴾ «17»

در آن روز چهره‌هايى شاداب است؛* [با ديده دل‌] به پروردگارش نظرمى‌كند.

آرى، قيامت ظرف و مكان چنين تشرّفى است، نه دنيا كه آدمى در آن مشغولو پابند به پروريدن تن خويش و يكسره در پى تحصيل حوايج طبيعى خويشتن است.

دنيا محل سلوك و پيمودن راه لقاى خدا و به دست آوردن علم ضرورى بهآيات اوست و تا به عالم ديگر منتقل نشود به ملاقات پروردگارش نايل نمى‌شود.

بنابر آنچه گذشت موسى(عليه السلام) در جمله:

﴿رَبِّ أرِنى أنْظُرْ إلَيْكَ﴾ «18»

پروردگارا! جمال با كمال ذات بى‌نهايتت را [به قلب من‌] بنماى تا تورا [به رؤيت ويژه باطنى‌] بنگرم.

از پروردگار متعال درخواست كرده كه او را علم ضرورى به مقامپروردگارش ارزانى بدارد، چون خداى تعالى قبلًا به وى علم نظرى (پى بردن از آيات وموجودات او به خود او) ارزانى داشته بود؛ از اين هم بيشتر و بالاتر او را براىرسالت و تكلّم كه همان علم به خدا از طريق سمع است برگزيده بود؛ موسى مى‌خواست ازطريق رؤيت كه همان كمال علم ضرورى است نيز به او علم پيدا كند.

و قهراً وقتى مسأله رؤيت خدا به آن معنا كه گفته شد در چند جاى قرآنبراى روز قيامت اثبات شد، نفى ابدى آن در جمله‌﴿لن ترانى‌﴾ راجع به دنيا خواهد بود و معنايش اين مى‌شود: تا وقتى انسان در قيدحيات دنيوى و به حكم اجبار سرگرم اداره جسم و تن خويش و برآوردن حوايج ضرورى آناست هرگز به چنين تشريفى مشرّف نمى‌شود، تا آن كه به طور كلّى و به تمام معناىكلمه، از بدنش و از توابع بدنش منقطع گردد، يعنى بميرد؛ و تو اى موسى! هرگزتوانايى ديدن من و علم ضرورى مرا در دنيا ندارى، مگر اين كه بميرى و به ملاقات منآيى؛ آن وقت است كه آن علم ضرورى را كه درخواست مى‌كنى نسبت به من خواهى يافت.

مؤيّد اين كه گفتيم در اين جا، برگشت نفى رؤيت به نفى طاقت و قدرت برآن است، جمله‌﴿وَلكِنِ انْظُرْ﴾ است كه در آن نشان دادن خودرا به موسى، تشبيه كرده به نشان دادن خودش را به كوه و فرموده: ظهور و تجلّى منبراى كوه عيناً مانند ظهورى است كه من براىتو كنم؛ اگر كوه با آن عظمت و استحكامش، توانست به حال خود بماند تو نيز مى‌توانىتجلّى پروردگارت را تحمّل كنى.

بنابراين جمله‌﴿وَلكِنِ انْظُرْ إلَىالْجَبَلِ‌﴾، استدلال بر محال بودن تجلّى نيست، به شهادت اين كه براى كوه تجلّىكرد، بلكه غرض از آن نشان دادن و فهماندن اين معناست كه موسى قدرت و استطاعت تجلّىرا ندارد و اگر تجلّى خدا واقع شود او در جاى خود قرار نمى‌گيرد؛ و خواسته است بهوى بفهماند اگرتجلّى كنم وجودت به كلّى از بين مى‌رود، همان طورى كه ديدى كوه ازبين رفت. «19»

آرى، ديده ديده‌داران، درعين ظهورت تابديدنت را ندارد كه اين جا جاى ديدن با چشم سر نيست و گمان و خيال بيداران با همهقوّت و قدرتى كه دارد از بيان اوصافت عاجز است!

وصف هر چيزى در گرو تصوّر حقيقت ومفهوم واقعى آن چيز است، در صورتعدم تصوّر حقيقت شيئى، فقط مى‌توان از طريق آثار و جلوات آن حقيقت، به آن حقيقتاشاره كرد.

مسئله بيان اوصاف و اسماى حقّ براى مهمانان عالم خاك، مسئله‌اى بسمشكل و حقيقتى بس پيچيده است. ما اگر بخواهيم جناب حقّ را وصف كنيم بايد بگوييم:به وصفت بر مى‌خيزم آن چنان كه خود به وصف خود دست زدى. و تازه اين وصف هم گويىهمراه با گدايى از حقايقى است كه از خود او گرفته شده و حقيقت ذاتىِ آن حقايق،برما معلوم نيست، بايد به همان اوصافى كه به آنها خودش را وصف كرده وصفش كنيم، تااز مرحله دنيا بگذريم و درآخرت به شرف تجلّى آن مفاهيم در قلوبمان مشرّف شويم. و تازههر كس به همين اندازه هم با او آشنا شود سرمايه عظيمى كسب كرده و به حقايقى بسگران دست يافته و به كنار چشمه حقيقت رسيده و به اندازه تشنگى خويش از آن ماءعَذْب، سيراب شده است و اگر اينچنين نبود عقل‌ها بهكار نمى‌افتاد و قفسه كتابخانه‌هاى جهان از قديمى‌ترين دوران تا به امروز، از اينهمه كتاب حكمت و فلسفه و عرفان والهيّات پر نمى‌شد.

ما وقتى به وصف بسيار پر ارزش وصف كنندگان مراجعه مى‌كنيم و به معارفپرقيمتى كه درهزاران كتاب عارفانه و عاشقانه ثبت است نظر مى‌اندازيم و ما حصل اينهمه تعريف و توصيف را با قرآن مجيد مى‌سنجيم و به اين حقيقت و واقعيّتى كه حضرتسجّاد (عليه السلام) اشاره فرموده، واقف مى‌شويم.

«عَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أوْهامُ الْواصِفينَ»

گمان و خيال بسيار پرقدرت عالمان، حكيمان، عارفان، عاشقان، زندهدلان، بيداران و همانان كه سينه پاكشان تجلّى‌گاه محبّت و دانش توست، از وصف عاجزاست كه موجود ضعيف و محدود و ناتوان و مسكين و فقير و نيازمند چگونه از عهده وصفذات بى نهايت در بى‌نهايت برآيد!

آرى، آن وصفى كه جامع و مانع است همان است كه از پيشگاه ربوبى خودتنسبت به خودت، رسيده است.

اگر كسى بخواهد او را بشناسد و در مقام توصيف و تعريف او برآيد و بهاندازه ظرفيّت اين دنيا نسبت به جناب او عارف گردد، بايد به آيات قرآن حكيم ودعاهاى وارده از ائمّه معصومين (عليهم السلام) مراجعه كند و سال‌ها با بال انديشه وعشق در فضاى ملكوتى آن حقايق به پرواز آيد و تن و جان به مدار رياضت‌ها ببرد و ازتمام محرّمات ظاهريّه و باطنيّه بپرهيزد و به حقايق اصوليّه و فروعيّه آراستهگردد، تا شاهد مقصود را آنهم در حدّ قدرت و ظرفيّت خود در آغوش بگيرد!

 

خداشناسى از راه طبيعت‌

اين نكته بسيار مهم را بايد توجّه كرد كه عجز واصفان از وصف حضرتش بههيچ ‌عنوان نمى‌تواند ملاكتوقّف ما از انديشه و تفكّر در حقايق توحيديّه باشد، به اين معنا كه بگوييم: چونزبان پرقدرت واصفان از وصفش عاجز است ما را نمى‌رسد كه در آن عرصه حاضر شويم؛ مابايد به تماشاى آثار، براى توجّه به وجود او بسنده كنيم؛ كه اين برنامه را خودحضرت او در قرآن مجيد نپسنديده و به قول فيلسوف بزرگ شهيد مطهّرى در مقدّمه جلدپنجم «روش رئاليسم»:

«مى‌گويند: قرآن راه شناخت خداوند را منحصراً مطالعه طبيعت با روشحسّى دانسته است. شكّى نيست كه قرآن به مطالعه حسّى طبيعت دعوت مى‌كند و اصرارفراوانى هم روى اين موضوع دارد، ولى آيا قرآن، مطالعه طبيعت را براى حلّ تماممسائلى كه خود طرح كرده است كافى مى‌داند؟!

در قرآن مسائلى از اين قبيل مطرح شده است:

﴿ليْسَ كَمِثْلِهِ شَىْ‌ءٌ﴾ «20»

هيچ چيزى مانند او نيست.

﴿وَلِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلَىٰ﴾ «21»

وصفات برتر و والا ويژه خداست.

﴿وَلِلَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَىٰ﴾ «22»

و نيكوترين نام‌ها [به لحاظ معانى‌] ويژه خداست.

﴿الْمَلِكُ القُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُالْعَزيزُ الْجَبّارُ﴾ «23»

همان فرمانرواى پاك، سالم از هر عيب و نقص، ايمنى بخش، چيره و مسلط،شكست‌ناپذير، جبران كننده.

﴿فأيْنَما تُوَلُّوافَثَمَّ وَجْهُ اللّه﴾ «24»

پس به هر كجا رو كنيد آن جا روى خداست.

﴿وَهُوَ مَعَكُمْ أيْنَما كُنْتُمْ﴾ «25»

و او با شماست هرجا كه باشيد.

اينها همه مسائلى است مربوط به آن سوى مرز؛ چگونه ما از راهطبيعت‌شناسى به معرفت اين مسائل نايل مى‌گرديم! طبيعت‌شناسى قطعاً و مسلّماً ما رابه علم و قدرت و حكمت آفريننده جهان آگاه مى‌كند، امّا در همين جهت نيز حدّ اكثراين است كه ما را واقف مى‌سازد به اين كه آفريننده جهان، به كارهايى كه در طبيعتانجام مى‌دهد آگاه است و بر آنها تواناست، ولى قرآن در اين جهت نيز معرفتى بالاتراز ما مى‌خواهد و آن اين كه: او بر همه چيز بلا استثنا آگاه است و بر همه چيز بلااستثنا تواناست. چگونه از راه مطالعه در مخلوقات كه به هر حال محدودند، به علم نامتناهىو قدرت نامتناهى واقف مى‌شويم؟

حقيقت اين است كه مطالعه طبيعت ما را تا مرز ماوراى طبيعت رهبرىمى‌كند.

اين راه، جاده‌اى است كه تا مرز ماوراى طبيعت كشيده شده است و در آنجا پايان مى‌يابد و فقط نشانى مبهم از ماوراى طبيعت مى‌دهد.

يعنى حدّ اكثر، اثر مطالعه طبيعت اين است كه بر ما روشن مى‌كند طبيعتمسخّر و مقهور قوّه يا قوّه‌هاى مدير و مدبّر و شاعر است، اما اين كه خود آن قوّهاز جايى آمده يا نه، آيا ازلى و ابدى است، آيا واحد است يا كثير، بسيط است يامتجزّى، جامع همه صفات كمال است يانه، علم و قدرتش متناهى است يا نامتناهى، آياقدّوس و در حدّ اعلاى تنزيه است و هرگونه نقص از او مسلوب است يا نه، آيا به هرطرف كه برويم و به هر سو كه بنگريم به طرف خدا رفته‌ايم و به سوى او نگريسته‌ايم، آيا اواوّل همه و آخر همه است؟ و امثال اينها...

اينها و مانند اينها كه در قرآن مطرح است، پرسش‌هايى است كه پاسخآنها را، مطالعه در طبيعت نمى‌دهد، پس يا بايد بگوييم: بشر راهى به درك و معرفتاين گونه مسائل ندارد و صرفاً بايد در برابر اينها كوركورانه معتقد باشد و يا اگرراهى هست آن راه، غير راه دقّت و مطالعه در طبيعت است.

قرآن اينها را به عنوان يك سلسله درس‌ها القا كرده و از طرف ديگر بهتدبّر و تفكّر در آيات قرآنى امر كرده است و از طرفى هم مطالعه طبيعت براى حلّ اينمعمّاها كافى نيست، پس ناچار راهى ديگر براى فهم اين سلسله مسائل هست كه موردتأييد قرآن است». «26»

 

خداشناسى از راه عقل و فلسفه‌

آن راه كه به طور قطع مورد تأييد قرآن است و حتّى پيمودن آن راه راامر فرموده، راه عقل يا راه استدلال و فلسفه است كه كامل‌تر از راه قلبى و علمىاست و به عبارت ديگر: جامع‌تر از راه فطرى و مطالعه در آثار طبيعت است.

مفهوم بيان حضرت سجّاد (عليه السلام) اين است كه:

وصف كنندگان هر چند با تمام وجود براى شناخت حقايق ماوراى مرز، هر سهراه قلبى و علمى و عقلى را بپيمايند و در اين زمينه به رشد و كمال مطلوب برسند وبه چشيدن لذّت آن توحيدى كه قرآن خواسته نايل آيند، باز چون دل و عقل و قلب آنان وآنچه كسب كرده‌اند محدود است، از وصف آن وجود مقدّس كه ازلى و ابدى و دائمى وسرمدى و ظاهر و باطن و عليم و سميع و خبير و بصير و ... است عاجزند!!

آرى، بسيارى از بزرگان دين و انديشمندان ژرف بين و حقيقت جويانبى‌ نظير با الهام‌‌گيرى از قرآن وپيامبر و ائمّه (عليهم السلام) هر سه راه را در حدّ مطلوب طى كرده‌اند و به درك و فهمبسيارى از آياتى كه قبلًا ذكر شد موفّق گشته‌اند و در زمينه توحيد و به عبارت ديگرالهيّات به معناى اخصّ، كتب گران‌بهايى از خود به يادگار گذاشته‌اند و براثر علم ومعرفت پر ارزششان از خود چهره ابدى ساخته‌اند؛ امّا در عين اين همه، خودشان باكمال تواضع در نوشته‌هاى بسيار بلند فلسفى‌شان اقرار كرده‌اند كه از وصف كامل وجامع آن حضرت عاجزند!

اميرالمؤمنين (عليه السلام) به نقل «احتجاج» طبرسى مى‌فرمايد:

دَليلُهُ آياتُهُ، وَوُجُودُهُ إثباتُهُ، و مَعْرِفَتُهُتَوْحيدُهُ، و تَوْحيدُهُ تَمْييزُهُ مِنْ خَلْقِهِ، و حُكْمُ التَّمْييزِبَيْنُونَةُ صِفَةٍ لا بَيْنُونَةُ عُزْلَةٍ، إنَّهُ رَبٌّ خالِقٌ، غَيْرُمَرْبُوبٍ مَخْلُوقٍ، كُلُّ ما تُصُوِّرَ فَهُوَ بِخِلافِهِ. «27»

نشان دهنده او آيات اوست و هستى او اثبات اوست؛ و شناختن او همان يكىدانستن اوست؛ و يكى گرفتن او جدا كردن اوست از آفريده‌اش و لازمه اين جدا كردن وتميز دادن، جدايى در صفت است نه جدايى به معنى كناره‌گيرى تا وجودش محدود شود؛ چوناو خداوند و آفريدگار است نه آفريده شده، هر چه به تصوّر بيايد خدا غير اوست.

شما وقتى به جمله آخر كلام بالا دقّت كنيد، به عجز واصفان از توصيف اوبيشتر واقف مى‌گرديد، در عين اين كه چنين شاهكارهايى در گفتارهاى انبيا و ائمّه(عليهم السلام) به خصوص امام على (عليه السلام) فراوان است كه از هيچ فيلسوف و حكيمىسابقه نداشته و پس از او هم احدى به چنين توصيفاتى نسبت به حقّ دست نخواهد نيافت،در عين حال وجود مقدّس حضرت ربّ، برتر از آن است كه كلمات بلند و مفاهيم عالى آنچنان كه هست بتواند او را نشان دهد. اين همه دورنمايى است كه چشم قلب از پس زحمت مغز و رنجانديشه هزارها حكيم و فيلسوف، با كمك‌گيرى از كلمات پيشوايان معصوم و به خصوص آياتقرآن مجيد، نظاره مى‌كند!

براى آيات و علاماتى كه دلالت بر وجود صانع مى‌كند، همين قدر از اثرباقى مى‌ماند كه همراه مدلول خود به سوى وى متوجّه شده و پس از طىّ اين مسافت،همين كه نزديك ساحت كبرياى وى برسند، در برابر عظمت نامتناهى حق گنگ شده و غرقدرياى حيرت و بهت شوند.

 

خداشناسى در كلام اميرالمؤمنين (عليه السلام)‌

امام على (عليه السلام) هفت روز پس از وفات رسول خدا و فراغت از جمعقرآن، خطبه عجيبى را انشا فرمود كه در قسمت اول آن اينچنين در باب توحيد دادِ سخنداد.

الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذى أعْجَزَ الأْوْهامَ أنْ تَنالَ إلّاوُجُودَهُ، و حَجَبَ الْعُقُولَ عَنْ أنْ تَتَخَيَّلَ ذاتَهُ فِى امْتِناعِها مِنَالشَّبَهِ وَالشَّكْلِ، بَلْ هُوَ الَّذى لَمْ يَتَفاوَتْ فى ذاتِهِ، وَلَمْيَتَبَعَّضْ بِتَجْزِئَةِ الْعَدَدِ فى كَمالِهِ، فارَقَ الْأشْياءَ لا عَلَىاخْتِلافِ الْأماكِنِ، وَتَمَكَّنَ مِنْها لا عَلَى الْمُمازَجَةِ، و عَلِمَها لابِأداةٍ لا يَكُونُ الْعِلْمُ إلَّا بِها، وَلَيْسَ بَيْنَهُ و بَيْنَ مَعْلُومِهِعِلْمٌ غَيْرُهُ. إنْ قيلَ: «كانَ» فَعَلى أزَلِيَّةِ الْوُجُودِ، و إنْ قيلَ:«لَمْ يَزَلْ» فَعَلى تَأويلِ نَفْىِ الْعَدَمِ، فَسُبْحانَهُ و تَعالى عَنْقَوْلِ مَنْ عَبَدَ سِواهُ، و اتَّخَذَ إلهاً غَيْرَهُ عُلُوّاً كَبيراً. «28»

سپاس و حمد و ثنا، وجود مقدّس «اللّه» را سزاست كه اوهام را از اينكه جز وجود او را نايل شوند عاجز و زبون نموده و عقول را مانع گشته از اين كه ذاتو حقيقت او را تصوّر كنند، از اين جهت كه از هرگونه شبه و شكلى ابا و امتناع دارد،بلكه اوست كه هرگز در ذات خود تفاوت و اختلاف پيدا نكرده و به واسطه عروض تجزيهعددى در كمالش پاره پاره نشده است. از اشيا جدايى گرفته نه به طور اختلاف مكانى واز اشيا متمكّن شده و بر آنها تسلّط يافته نه به طور آميزش و آنها را دانسته نه بهواسطه ابزارى كه بدون آن علم ميسّر نشود، ميان او و معلوم او علمى جز خودش نيست.

اگر گفته شود: بود، مرجعش اين است كه وجودش ازلى و غير مسبوق است؛ واگر گفته شود هرگز زوال ندارد، منظور نفى عدم و نيستى از ذات او بوده. پس ساحت اومنزّه و بسى بلند است از سخن آنان كه غير او را پرستيده و جز او خداى ديگرىگرفته‌اند.

سراسر اين جملات حكمت و فلسفه الهى و برهان و استدلال مى‌باشد. طىّراه توحيد با عقل و انديشه است. فهم اين جملات كه نشانگر گوشه‌اى بسيار ناچيز ازعظمت اوست كار قلب پاك و انديشه تابناك است و اين جملات دريايى موّاج از علم ومعرفت و خزانه‌اى پرگنج از دانش و بصيرت و چراغى در نهايت پرفروغى براى رسيدن بهحقّ است، در جمله اوّل و دوّم مى‌گويد:

انديشه‌ها از رسيدن به كُنه ذات، عاجز است، پس در اين زمينه وصفنمى‌شود و عقول از تخيّل ذات، محجوب است چون شبه و شكلى ندارد!!

 

حقيقت معرفت، علم و اوليّت خداوند

دراين جملات سه مسأله فلسفى زير توضيح داده مى‌شود:

اوّل اين كه: معرفت حقّ سبحانه، به واسطه تصوّر ذهنى نبوده و واقعيّتخارجى او خود به خود و بى‌واسطه معلوم است، چرا كه ذهن و وهم در آن پيشگاه مقدّس راهندارد، ودر آن بارگاه عظيم جز زبونى و سرشكستگى مايه و سرمايه‌اى برايش نيست!

دوم اين كه: علم وى به اشيا به نفس وجود اشيا است نه به صور ذهنيّهآنها و به‌ واسطه آلات و ادوات.

سوم اين كه: اوّليّت و تقدّم او بر اشيا، تقدّم زمانى نبوده و بهمعناى اطلاق و عدم محدوديّت وجودى است.

پايه مسأله اوّل: روى صرافت و وحدانيّت محضه وجود حقّ گذاشته شدهاست؛ زيرا وجود صرف و خالص هيچ گونه تفاوت و اختلافى در ذات نخواهد داشت و چنينچيزى، ديگر مرتبه ذهن و خارج و خاصّيت اين گونه و آن گونه نمى‌پذيرد، ودر اين صورتوجود علمى غير از وجود عينى نبوده و در وى موجود و معروف، يك حقيقت خواهد بود.

و پايه مسأله دوم: روى لازم صرافت و اطلاق وجود گذاشته شده كه احاطهتامّه به همه اشيا بوده باشد؛ زيرا لازمه فرض مطلق با محدود اين است كه مطلق نسبتبه محدود احاطه تامّه داشته و در داخل و خارج ذات وى حاضر بوده باشد و در اين صورتهمه چيز پيش وى روشن بوده و مانع و حاجبى نخواهد داشت و هر چيز به نفس وجودش معلوموى خواهد بود نه با توسّط ابزار ادراك و حصول صورت علميّه.

و پايه مسأله سوم: نيز روى اطلاق و صرافتِ وجود گذاشته شده؛ زيرا هرمطلقى كه با محدودى ملاحظه شود، از هر طرف و من جمله از جانب قبل، به محدودِ مفروضاحاطه خواهد داشت.

ذِعْلِب يمانى به اميرالمؤمنين (عليه السلام) عرضه داشت: آيا خداى خودرا ديده‌اى؟

فرمود:

واى بر تو اى ذِعْلِبْ! نمى‌شد خدايى را كه نديده باشم عبادت كنم.پرسيد:

چگونه او را ديدى؟ پاسخ داد: اى ذعلب! او را با ديده حسّى نديده‌اندولى‌ دل‌ها او را به حقايقايمان ديدند. «29»

واى بر تو! خداى من از لطافت، لطيف‌ترين معنا را دارد و از اين روىبا معناى معهود لطف متّصف نمى‌گردد؛ و از عظمت و بزرگى، بزرگترين معنايش را دارد،لذا با مفهوم معهود عظيم و بزرگى متّصف نمى‌شود؛ از كبريا و بزرگى، بزرگترين مرتبهمعنايش را دارد و از اين جهت با كبر و بزرگى معهود، تعريف نمى‌گردد و از جلالت،جليل‌ترين حقيقتش را دارد و ديگر با غلظت و سطبرى متّصف نمى‌شود.

در عين اين كه براى شناخت او واجب است در راه فطرت و تماشاى آثار وعلوم عقلى و دقّت در معارف بسيار بلند اسلامى گام برداشت و به طور قطع گامبردارنده به واقعيّاتى بس عجيب در زمينه توحيد مى‌رسد، ولى بايد دانست از منطقهعجزِ از وصف نمى‌توان بيرون رفت كه اين همه توصيف در عين اين كه در جاى خود حقّ وحتم است باز توصيف موجود محدود و ضعيف و زبون، از وجود نامحدود و عزيز و رفيع وجليل است!

عارف شبسترى در كتاب گلشن راز چه نيكو سروده:

به نام آن كه اوّل آن كه آخر

بنام آن كه باطن آن كه ظاهر

خداوند منزّه از همه عيب‌

كه عالم را پديد آورد از غيب‌

به هر وصفش كه خوانى در شريعت‌

همان و غير از آنها كفر و بدعت‌

چه نتوان در صفاتش راه بسپرد

چگونه پى به ذاتش مى‌توان برد

چو در درك صفاتش وا بمانند

چگونه درك ذاتش را توانند

چو بر درك صفاتش ره نيابند

به درك كُنه ذاتش چون شتابند

بسى گفتند و گويند از صفاتش‌

ولى عاجز همه از كُنه ذاتش‌

نبى گفته صفاتش هم ندانند

كه در اين راه جمله جاهلانند

كسى كه ظن برد گرديده واصل‌

يقين او را نباشد هيچ حاصل‌

كمال معرفت شد ما عَرَفْناك‌

ز آن گفته رسولش ما عَبَدْناك‌

هزاران قرن اگر صد علم خوانند

صفاتش را نفهمند و ندانند

(عارف شبسترى)

 

خداشناسى در كلام امام موسى بن جعفر (عليه السلام)‌

در پايان شرح جمله «وَعَجَزَتْ عَنْ نَعْتِهِ أوْهامُ الواصِفينَ»لازم است به حديثى ناب و پرقيمت از كتاب با عظمت «توحيد» اشاره شود:

محمّد بن أبى عُمَير كه از محدّثان بزرگ و راويان بنام است مى‌گويد:

بر حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) وارد شدم و عرضه داشتم: مرا توحيدبياموز، آن حضرت فرمود:

اى ابا احمد، در مسأله توحيد از آنچه كه ذات مقدّس خود او در قرآنمجيد بيان فرموده، تجاوز مكن كه باعث هلاكتت خواهد شد. بدان كه: حضرت او واحد واحد و صمد است، نزاد تا ارث بگذارد و زاده نشد تا شريكش شوند، مصاحب و فرزند و شريكنگرفت، زنده‌اى است كه نمى‌ميرد، قدرتمندى است كه عاجز نمى‌شود، قاهرى است كهمغلوب نمى‌گردد، بردبارى است كه عجله نمى‌كند، دائمى است كه پايان ندارد، برقرارىاست كه فنا در او نمى‌آيد، ثابتى است كه زوال ندارد، بى نيازى است كه نيازمندنمى‌گردد، عزيزى است كه ذلّت ندارد، آگاهى است كه براى او جهل نيست، عادلى است كهظلم و جور ندارد، جوادى است كه از بخل پاك است؛ اوست آن وجودى كه عقول، قدرت دركشرا ندارند و اوهام از رسيدن به حضرتش عاجزند و جوانب هستى از فهم ذاتش زبونند،مكانى او را در خود جاى نمى‌دهد، ديده‌ها او را نمى‌بيند ولى او تماشاگر ديده‌هاستكه لطيف و آگاه است؛ چيزى مانند او نيست واو سميع و بصير است؛ در نجواى سه نفر او چهارمين آنهاست و در پنج نفر او ششمين،كنايه از اين كه همه جا حاضر است كمتر از اينها يا بيشتر فرقى نمى‌كند كه همه هستىمحضر اوست؛ او اوّلى است كه ما قبل ندارد و آخرى است كه بعدى براى او نيست، قديماست و غير او مخلوقِ به دوران رسيده، از تمام اوصاف مخلوقات پاك و مبرّاست. «30»

ما اگر او را به آنچهاز خود او و انبيا و ائمّه (عليهم السلام) در وصفش در دسترس است وصف كنيم باز وصفىناتمام است كه ما حتّى با اين همه معارف و دستورى كه در شناختش داريم از وصفشعاجزيم؛ ما بايد بگوييم: همانى كه در قرآن فرموده‌اى و همانى كه در دعاهاى اصيل دروصفت آمده، ولى اين همه گوشه‌اى بسيار ناچيز از اوصاف بى نهايت در بى نهايت توست وآنچه از آن معارف نصيب فهم ماست به اندازه فهم ماست نه در خور شأن و قدر تو كه مابا همه پيشرفتى كه از ابتداى حيات تاكنون در دانش و بينش و فهم معارف و حقايقالهيّه، آنهم با كمك تو داشته‌ايم، از بيان حقيقتى از حقايق ذاتت عاجزيم كه هرآنچه تو دارى ما نداريم و هر آنچه تو هستى ما نيستيم، آن قدر هست كه بانگ جرسىمى‌آيد و ما از پى آن بانگ بايد كمال عبوديّت و بندگى وخضوع و خشوع در برابر آنذات پاك نشان دهيم، تا هماى سعادت به دام افتد و ديو شقاوت و بدبختى براى ابد ازعرصه حيات ما رَجْم شود!

تا بدان طرّه‌ «31»طرّار «32»گرفتار شديم‌

داخل حلقه نشينان شب تار شديم‌

تا پراكنده آن زلف پريشان گشتيم‌

هم دل آزرده آن چشم دل آزار شديم‌

سر بسر جمع شد اسباب پريشانى ما

تا سراسيمه آن طرّه طرّار شديم‌

آن قدر خون دل از ديده به دامان كرديم‌

كه خجالت زده ديده خونبار شديم‌

هيچ از آن كعبه مقصود نجستيم نشان‌

هر چه در راه طلب قافله سالار شديم‌

دو جهان سود ز بازار محبّت برديم‌

به همين مايه كه ناديده خريدار شديم‌

سر تسليم نهاديم به زانوى رضا

كه به تفسير قضا فاعل مختار شديم‌

دل بدان مهر فروزنده‌فروغى‌داديم‌

ما هم از پرتو آن مشرق انوار شديم‌

(فروغى بسطامى)

______________________________

(1)- التوحيد، شيخ صدوق: 108، حديث 3.

(2)- الكافى: 1/ 103، حديث 12؛ التوحيد، شيخ صدوق: 115، حديث 14.

(3)- آل عمران (3): 7.

(4)- فتح (48): 10.

(5)- طه (20): 5.

(6)- قيامت (75): 23.

(7)- فجر (89): 22.

(8)- هود (11): 29.

(9)- تفسير نور الثقلين: 1/ 315، ذيل آيه 7 آل عمران؛ تفسيرالميزان: 3/ 69، ذيل آيه 7 آل عمران.

(10)- نهج البلاغه: خطبه 144؛ نور الثقلين: 1/ 315، حديث 26.

(11)- الكافى: 1/ 97، حديث 5؛ التوحيد، شيخ صدوق: 108، حديث 5.

(12)- انعام (6): 124.

(13) الكافى: 1/ 97، حديث 6؛ التوحيد، شيخ صدوق: 109، حديث 6.

(14) ترجمه تفسير الميزان: 8/ 329.

(15) اعراف (7): 143.

(16)- فصّلت (41): 53- 54.

(17)- قيامت (75): 22- 23.

(18)- اعراف (7): 143.

(19)- ترجمه تفسير الميزان: 8/ 333، برگرفته شده و تلخيص شده ازمطالب كتاب مذكور مى‌باشد.

(20)- شورى‌ (42): 11.

(21)- نحل (16): 60.

(22)- اعراف (7): 180.

(23)- حشر (59): 23.

(24)- بقره (2): 115.

(25)- حديد (57): 4.

(26)- اصول فلسفه و روش رئاليسم: 5/ 25- 27، با كمى تلخيص.

(27)- الاحتجاج: 1/ 201؛ بحار الأنوار: 4/ 253، باب 4، حديث 7.

(28)- التوحيد، شيخ صدوق: 73؛ الأمالى، شيخ صدوق: 320، حديث 8.

(29)- بحار الأنوار: 4/ 27، باب 5، حديث 2؛ الكافى: 1/ 138، حديث 4.

(30)- بحار الأنوار: 4/ 296، باب 4، حديث 23؛ التوحيد، شيخ صدوق:76، حديث 32.

(31)- طرّه: زلف، موى جمع كرده بر پيشانى.

(32)- طرّار: جيب بر.

.........................

پایگاه استاد حسین انصاریان

چهارشنبه, 22 شهریور 1402 10:46

شرح آیه 37 سوره مبارکه آل عمران

37- فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَأَنبَتَهَا نَبَاتًا حَسَنًا وَكَفَّلَهَا زَكَرِيَّا ۖ كُلَّمَا دَخَلَ عَلَيْهَا زَكَرِيَّا الْمِحْرَابَ وَجَدَ عِندَهَا رِزْقًا ۖ قَالَ يَا مَرْيَمُ أَنَّىٰ لَكِ هَٰذَا ۖ قَالَتْ هُوَ مِنْ عِندِ اللَّهِ ۖ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَن يَشَاءُ بِغَيْرِ حِسَابٍ

37- خداوند، او [=مریم ]را به طرز نیکویى پذیرفت; و به طرز شایسته اى، (نهال وجود) او را رویانید (و پرورش داد); و سرپرستى او را به «زکریا» سپرد. هر زمان زکریا وارد محراب او مى شد، غذاى مخصوصى در کنار او مى دید. پس از او پرسید: «اى مریم! این روزى از کجا نصیب تو شده؟!» گفت: «این از سوى خداست. خداوند به هر کس بخواهد، بى حساب روزى مى دهد.»

 

پرورش مریم در سایه عنایت الهى

این آیه، ادامه بحث آیه گذشته درباره سرگذشت مریم است، مى فرماید: «پروردگارش او را به طرز نیکوئى پذیرفت و به طور شایسته اى (گیاه وجود) او را رویانید و پرورش داد» (فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُول حَسَن وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً).

مادر مریم باور نمى کرد، او به عنوان خدمتگزار خانه خدا (بیت المقدس) پذیرفته شود، به همین دلیل، آرزو داشت فرزندش پسر باشد; زیرا سابقه نداشت دخترى براى این کار، انتخاب گردد.

ولى طبق آیه فوق خداوند این دختر پاک را براى نخستین بار، جهت این خدمت روحانى و معنوى پذیرفت.

بعضى از مفسران گفته اند: نشانه پذیرش او این بود که مریم بعد از بلوغ در دوران خدمتگزارى بیت المقدس هرگز عادت ماهانه ندید، تا مجبور گردد از این مرکز روحانى دور شود.

یا این که: حضور غذاهاى بهشتى در برابر محراب او دلیلى بر این پذیرش بود.

این احتمال نیز وجود دارد که: قبولى این نذر و پذیرش مریم، به صورت الهام به مادرش اعلام شده باشد.

تعبیر به «أَنْبَتَها» از ماده «اِنبات» به معنى رویانیدن در مورد پرورش مریم اشاره به جنبه هاى تکامل معنوى، روحانى و اخلاقى مریم است.

ضمناً این جمله، اشاره به نکته لطیفى دارد و آن این که کار خداوند، انبات و رویانیدن است یعنى همان گونه که در درون بذر گل ها و گیاهان استعدادهایى نهفته است که زیر نظر باغبان پرورش مى یابد و آشکار مى شود، در درون وجود آدمى و اعماق روح و فطرت او نیز، همه گونه استعدادهاى عالى نهفته شده است که اگر انسان خود را تحت تربیت مربیان الهى که باغبان هاى باغستان جهان انسانیت اند قرار دهد، به سرعت پرورش مى یابد، و آن استعدادهاى خدا داد آشکار مى شود، و «اِنبات» به معنى واقعى کلمه صورت مى گیرد.

و به دنبال آن مى افزاید: «خداوند زکریا را سرپرست و کفیل او قرار داد» (وَ کَفَّلَها زَکَرِیّا).

«کَفَّلَها» از ماده «کَفالت» در اصل، به معنى «ضمیمه کردن چیزى به دیگرى» است و به همین مناسبت به افرادى که سرپرستى کودکى را به عهده مى گیرند «کافل» یا «کفیل» گفته مى شود; زیرا در حقیقت او را ضمیمه وجود خود مى کنند.

این ماده هر گاه به صورت ثلاثى مجرد (کَفَلَ بدون تشدید) استعمال شود به معنى به عهده گرفتن سرپرستى و کفالت است.

و هنگامى که به صورت ثلاثى مزید (کَفَّلَ با تشدید) استعمال شود، به معنى برگزیدن و قرار دادن کفیل براى دیگرى است.

در تاریخ آمده است، پدر مریم (عمران) قبل از تولد او چشم از جهان فرو بست و مادرش او را بعد از تولد به بیت المقدس نزد دانشمندان و علماى یهود آورده، گفت:

این کودک هدیه به بیت المقدس است، سرپرستى او را یک نفر از شما بر عهده بگیرد، و چون آثار عظمت در چهره او نمایان بود، و در خاندان شایسته اى متولد شده بود، گفتگو در میان دانشمندان بنى اسرائیل در گرفت، و هر یک مى خواست افتخار سرپرستى مریم، نصیب او شود.

سرانجام طى مراسم خاصى که شرح آن در تفسیر آیه 44 همین سوره خواهد آمد، «زکریا» کفالت او را بر عهده گرفت.

هر چه بر سن مریم افزوده مى شد، آثار عظمت و جلال در وى نمایان تر مى گشت و به جایى رسید که قرآن در ادامه این آیه درباره او مى گوید: «هر زمان زکریا وارد محراب او مى شد، غذاى جالب خاصى نزد او مى یافت» (کُلَّما دَخَلَ عَلَیْها زَکَرِیَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً).

«محراب» محل ویژه اى است که در معبد براى امام آن معبد، یا افراد خاصى در نظر گرفته مى شود، و براى نامگذارى آن، به این اسم جهاتى ذکر کرده اند که از همه بهتر، سه جهت زیر است:

نخست این که از ماده «حَرْب» به معنى جنگ، گرفته شده است چون مؤمنان، در این محل، به مبارزه با شیطان و هوس هاى سرکش بر مى خیزند.

دیگر این که: «محراب» اصولاً به معنى بالاى مجلس است و چون محل محراب را در بالاى معبد قرار مى دهند به این نام نامیده شده است.

در ضمن باید توجه داشت وضع محراب در میان بنى اسرائیل چنان که گفته اند: با وضع محراب هاى ما تفاوت داشت آنها محراب را از سطح زمین بالاتر مى ساختند به طورى که چند پله مى خورد و اطراف آن مانند دیوارهاى اطاق آن را محفوظ مى کرد به طورى که افرادى که در داخل محراب بودند، از بیرون کمتر دیده مى شدند.

سوم این که: محراب به معنى تمام معبد است که جایگاه مبارزه با هواى نفس و شیطان بوده است.

مریم تحت سرپرستى «زکریا» بزرگ شد و آن چنان غرق عبادت و بندگى خدا بود که به گفته «ابن عباس» هنگامى که نُه ساله شد، روزها را روزه مى گرفت و شب ها را به عبادت مى پرداخت و آن چنان در پرهیزگارى و معرفت و شناسائى پروردگار پیش رفت که از احبار و دانشمندان پارساى آن زمان نیز پیشى گرفت.(1)

هنگامى که «زکریا» در کنار محراب او قرار مى گرفت، و براى دیدار او مى آمد، غذاهاى مخصوصى کنار محراب او مشاهده مى کرد که از آن به تعجب مى افتاد روزى «به او گفت: این غذا را از کجا آوردى»؟ (قالَ یا مَرْیَمُ أَنّى لَکِ هذا).

مریم در جواب «گفت: این از طرف خدا است و اوست که هر کس را بخواهد بى حساب روزى مى دهد» (قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ بِغَیْرِ حِساب).

اما این غذا چه نوع غذائى بوده؟ و از کجا براى مریم آمده؟ در آیه شرح داده نشده است، ولى از روایات متعددى که در تفسیر «عیّاشى» و غیر آن از کتب «شیعه» و «اهل تسنن» آمده استفاده مى شود: آن یک نوع میوه بهشتى بوده که در غیر فصل، در کنار محراب مریم به فرمان پروردگار حاضر مى شده است و این موضوع جاى تعجب نیست که خدا از بنده پرهیزگارش این چنین پذیرائى کند.(1)

این که منظور از «رِزْقاً» غذاى بهشتى باشد از قرائنى که در گوشه و کنار آیه هست نیز استفاده مى شود; زیرا:

اولاً ـ کلمه «رِزْقاً» به صورت نکره، نشانه آن است که روزى خاص و ناشناسى براى «زکریا» بوده است.

ثانیاً ـ پاسخ مریم که: «این از طرف خدا است» (هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ) نشانه دیگرى براى این مطلب مى باشد.

ثالثاً ـ به هیجان آمدن زکریا و تقاضاى فرزندى از طرف پروردگار که در آیه بعد به آن اشاره شده، قرینه دیگرى براى این معنى محسوب مى شود.

ولى بعضى از مفسران (مانند نویسنده «المنار») معتقدند: منظور از «رِزْقاً» همین غذاهاى معمولى دنیا بوده; زیرا از «ابن جریر» نقل شده که: بنى اسرائیل گرفتار قحطى شدند و زکریا قادر بر تأمین زندگى مریم نبود، در این موقع قرعه اى زدند که به نام مرد نجارى افتاد و او افتخاراً از درآمد کسب خود، غذاى مریم را تهیه مى کرد و به هنگامى که زکریا در کنار محراب او قرار مى گرفت، از وجود چنان غذائى در آن شرایط سخت تعجب مى کرد و مریم در پاسخ سؤال او مى گفت: «این از طرف خداست» یعنى خداوند، مرد با ایمانى را علاقه مند به این خدمت در آن شرایط سخت، ساخته است.

اما همان طور که گفتیم: این تفسیر، نه با قرائنى که در آیه است سازگار مى باشد و نه با روایاتى که در ذیل آیه وارد شده است. از جمله روایات رسیده، روایتى است از امام باقر(علیه السلام) که مضمون آن بدین قرار است:

امور خانه بین على و فاطمه(علیهما السلام) تقسیم شده بود، کارهاى بیرون بر عهده على(علیه السلام) و امور داخل خانه به عهده فاطمه(علیها السلام).

روزى على(علیه السلام) از فاطمه(علیها السلام) پرسید: آیا غذائى در منزل موجود است؟

عرض کرد: خیر. سه روز است که غذائى در منزل نیست، آنچه بوده به خدمت تو آورده ایم و شما را بر خود مقدم داشته ایم.

فرمود: چرا مرا آگاه نساختى؟

عرض کرد: سفارش رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بود.

على(علیه السلام) از خانه بیرون رفت و مبلغى را براى تهیه غذا قرض گرفت، در بین راه به «مقداد» برخورد کرد.

پرسید: در این وقت براى چه از خانه خارج شده اى؟

عرض کرد: گرسنگى.

فرمود: من مبلغى را قرض گرفته ام، ولى تو را بر خود مقدم مى دارم.

على(علیه السلام) دست خالى به خانه بازگشت، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را در خانه دید و مشاهده کرد که فاطمه(علیها السلام) مشغول نماز است، ظرف سرپوشیده اى را نیز ملاحظه کرد که در جلوى پیامبر(صلى الله علیه وآله) قرار دارد.

وقتى سرپوش از ظرف برداشته شد، معلوم شد غذاى مخصوص و زیادى است، از فاطمه(علیها السلام) پرسید: این غذا از کجا رسیده؟ (أَنّى لَکِ هذا).

عرض کرد: «هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ بِغَیْرِ حِساب».

در اینجا بود که پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: این جریان همانند جریان زکریا است که در کنار محراب مریم آمد و غذاى مخصوصى در آنجا دید و از او پرسید: اى مریم! این غذا از کجا است، او گفت: از ناحیه خدا است.(1)

درباره جمله «بِغَیْرِ حِساب» در ذیل آیه 212 سوره «بقره» و در این سوره ذیل آیه 27 بحث کرده ایم.

* * *


1 ـ «مجمع البیان»، جلد 2، صفحه 436 (جلد 2، صفحه 283، مؤسسه اعلمى مطبوعات، طبع اول، 1415 هـ ق) ذیل آیه ـ «بحار الانوار»، جلد 14، صفحه 196.

2 ـ «بحار الانوار»، جلد 14، صفحه 169، 186، 196، 200، 203، 204 و...

3 ـ «نور الثقلین»، جلد 1، صفحه 333، مؤسسه اسماعیلیان، قم، طبع چهارم، 1412 هـ ق ـ تفسیر «عیّاشى»، جلد 1، صفحه 171، چاپخانه علمیه، تهران، 1380 هـ ق ـ «بحار الانوار»، جلد 14، صفحه 198 و جلد 43، صفحه 29، 31، 60 و 311 و جلد 37، صفحه 104 و 105.

.........................

تفسیر نمونه

یکشنبه, 11 شهریور 1403 11:07

در حقیقت پیامبر، قران ناطق و ایات قرانی در رفتار و خلق و خوی ایشان متجلی و مجسم شده بود. او چنان مردمی و از جنس انان بود که در هدایت مردم سر از پا نمی شناخت و از شدت دلسوزی چنان خود را در رنج انداخت که خداوند از ان در قران یاد کرد. او سراپا رافت و رحمت بود و به ویژه به محرومان و پابرهنگان و به تعبیری مستضعفان بیش تر از دیگران توجه می کرد.طوری می نشست که کسی که وارد مجلس می شد و پیامبر (ص) را نمی شناخت متوجه نمی شد که پیامبر خدا (ص) کدام یک از انان است.

 

پیامبر دارای خلق عظیم

خداوند در مورد پیامبر می گوید که او در اخلاق در قله انسانیت است. در سوره قلم ایه ٤ امده است (و انک لعلی خلق عظیم)[1] یعنی (و به راستی تو بر خلق عظیم استواری) قران این گونه پیامبر را می ستاید و او را دارای اخلاق و منشی بزرگ می داند که البته این موضوع خود می تواند مبحثی جداگانه باشد. چون بحثی بسیار مفصل است. این که قران با این بیان پیامبر را خطاب قرار می دهد و این گونه او را به داشتن (خلق عظیم) می ستاید امر ساده ای نیست.

نرمخویی پیامبر قرآن

همچنین پیامبر را به (نرم کلامی) و (نرم سخنی) می ستاید. یعنی پرخاشگر، تندخو و خشن نیست. قران می فرماید پیامبر کسی است که زود براشفته نمی شود و تند و تیز صحبت نمی کند. (ولو کنت فظاً غلیظ القلب لا نفضوا من حولک)[2] یعنی اگر تو درشت خو بودی از اطرافت پراکنده می شدند. و این همان راز است که چرا مردم از قبایل مختلف به گرد حضرت حلقه زدند و با او ماندند.  در حقیقت پیامبر،قران ناطق و ایات قرانی در رفتار و خلق و خوی ایشان متجلی و مجسم شده بود. او چنان مردمی و از جنس انان بود که در هدایت مردم سر از پا نمی شناخت و از شدت دلسوزی چنان خود را در رنج انداخت که خداوند از ان در قران یاد کرد. او سراپا رافت و رحمت بود و به ویژه به محرومان و پابرهنگان و به تعبیری مستضعفان بیش تر از دیگران توجه می کرد.طوری می نشست که کسی که وارد مجلس می شد و پیامبر(ص) را نمی شناخت متوجه نمی شد که پیامبر خدا (ص) کدام یک از انان است.او قله فضایل و کمالات انسانی بود و در عمر با برکت خود رفتاری از خود بروز داد که حتی غیرمسلمانان هم ان هنگام که با زندگی ان حضرت اشنا شدند، جز تحسین و اعجاب از عظمت ایشان چیزی بر زبان نیاوردند. ر مجموعه ای که پیش رو دارید برخی از صفات و ویژگی های پیامبر اسلام که در قران به ان اشاره شده جمع اوری گردیده است.

پیامبر اکرم (ص) از جنس مردم

در ایه ۱۲۸ سوره توبه یکی از صفات پیامبر مِنْ اَنفُسِکُمْ[3] دانسته شده است یعنی پیامبر شخصی مردمی و از بین مردم بود نه اینکه جدای از مردم باشد. در واقع این صفت شدت ارتباط پیامبر با مردم را می رساند. مبلغین اسلامی نیز باید چنین صفتی را در خود ایجاد کنند و در بین مردم باشند نه اینکه جدای از مردم زندگی کنند.

پیامبر اسلام غمخوار امت

در همان ایه ۱۲۸ سوره توبه صفت دیگر پیامبر این گونه بیان شده است: عزیز علیه ما عنتم هر گونه ناراحتی و زیان و ضرری به شما برسد برای او سخت و ناراحت کننده است. متاسفانه بعضا ما در این صفت دنباله روِ پیامبرمان نیستیم و به خاطر حسادت ها، از سختی هایی که به دیگران می رسد نه تنها ناراحت نمی شویم بلکه خوشحال می شویم.

پیامبر خیرخواه مردم

صفت دیگری که در همان ایه ۱۲۸ سوره توبه برای پیامبر امده است این گونه بیان شده است: حریص علیکم به هر گونه خیر و سعادت شما، و به هر گونه پیشرفت و ترقی و خوشبختیان عشق می ورزد. از اینجا می فهمیم که حرص همیشه یک صفت منفی نیست بلکه می تواند مثبت هم باشد. در واقع اینکه انسان در چیزهای خوب مثل کسب علم و تقوا و هدایت دیگران و نفع رساندن به انها حریص باشد بد نیست بلکه خیلی خوب است.

 

تاریخ رحلت پیامبر اکرم (ص)

در تاریخ رحلت رسول اکرم (ص) میان شیعه و اهل سنت، اتفاق نظر نیست. زیرا تاریخ نگاران و سیره نویسان شیعه به پیروی از اهل بیت علیهم السلام، تاریخ رحلت پیامبر اکرم (ص) را روز دوشنبه 28 صفر سال یازدهم هجری قمری دانسته اند، ولیکن علمای اهل سنت تاریخ ان را در ماه ربیع الاول ذکر کرده اند و در این که چه روزی از ربیع الاول بوده است، اختلاف دارند. برخی روز اول، برخی روز دوم و برخی روز دوازدهم و عده ای روز دیگری از این ماه را بیان کردند. شیخ عباس قمی می گوید اکثر علمای اهل سنت روز رحلت پیامبر اکرم را در روز دوازدهم ماه ربیع الاول گفته اند. واقدی از جمله کسانی است که رحلت پیامبر اکرم را در روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول می داند.

لحظات قبل از رحلت پیامبر اکرم (ص) چگونه گذشت؟

در اخرین روزهای پیش از رحلت پیامبراکرم ایشان به علی (ع) وصیت نمودند که او را غسل و کفن کند و بر او نماز بگزارد. علی (ع) که جانش با جان پیامبر امیخته بود، پاسخ داد: (ای رسول خدا، می ترسم طاقت این کار را نداشته باشم). پیامبر (ص) علی (ع) را به خود نزدیک کرد. ان گاه انگشترش را به او داد تا در دستش کند. سپس شمشیر، زره و سایر وسایل جنگی خود را خواست و همه انها را به علی سپرد. فردای ان روز بیماری پیامبر (ص) شدت یافت اما او در همین حال نیز اطرافیان خود را درباره حقوق مردم و توجه به مردم سفارش می کرد. سپس به حاضران فرمود: (برادر و دوستم را بخواهید به اینجا بیاید). ام سلمه، همسر پیامبر گفت: (علی را بگویید بیاید زیرا منظور پیامبر جز او کس دیگری نیست). هنگامی که علی (ع) امد، پیامبر به او اشاره کرد که نزدیک شود. ان گاه علی (ع) را در اغوش گرفت و مدتی طولانی با او راز گفت تا ان که از حال رفت و بیهوش شد. با مشاهده این وضع، نواده های پیامبر (ص)، حسن و حسین (ع) به شدت گریستند و خود را روی بدن رسول خدا افکندند. علی (ع) خواست ان دو را از پیامبر (ص) جدا کند. پیامبر (ص) به هوش امد و فرمود: (علی جان ان دو را واگذار تا ببویم و انها نیز مرا ببویند، ان دو از من بهره گیرند و من از انها بهره گیرم). سرانجام پیامبر (ص) هنگامی که سرش بر دامان علی (ع) بود، جان به جان افرین تسلیم کرد.

پی نوشت ها

[1] قلم/4

[2] ال عمران/159

[3] توبه/128.

............................

پایگاه اطلاع رسانی حوزه

دوشنبه, 20 شهریور 1402 13:36
برفامی از فعالیت مهد قرآن بهشهر با ۷۶۲ حافظ و ۷۰ کلاس آموزشی و ۴۹ مربی قرآن خبر داد.

به نقل از خبرگزاری ایکنا محمدحسن برفامی، رئیس مهد قرآن استان مازندران و مدیر مهد قرآن شهرستان بهشهر در گفت‌وگو با ایکنا ضمن بیان این مطلب گفت: طبق روال هر ساله گردهمایی مهد قرآن بهشهر در پایان ترم تابستان و شهریورماه به منظور تجلیل از نخبگان و حائزان رتبه‌های برتر شعبه در مسابقات داخلی و سراسری برگزار شد.

وی با اشاره به اینکه در مراسم امسال نیز از مجموع ۱۰۰ نفر از برترین‌ها در عرصه حفظ و قرائت قرآن با اهدای هدایا تجلیل شد، افزود: این مراسم با حضور محمدمهدی بحرالعلوم، مسئول دبیرخانه طرح ملی حفظ قرآن کریم، جمعی از مدیران فرهنگی، شهری و خانواده‌های معظم شهدا و جانبازان برپا شد.

برفامی ادامه داد: طی مراسم امسال، چهار چهره شاخص چون سیدعبدالوحید رضا موسوی دارنده دریافت اجازه قرائت و اقرا از استاد مهدی تاجور، گرایش تنغیم، سیدعلی بابازاده، دارنده گواهینامه درجه تخصصی ۴ قاریان و مدرسان، فاطمه نظری، حائز مقام اول کشوری در مسابقات مشکات و حائز رتبه سوم رشته حفظ کل در سی و هفتمین دوره مسابقات قرآن و عترت دانشجویان و حکیمه نصیری، دارنده اجازه قرائت و اقراء قرآن از استاد مهدی حسنی، حضور داشتند.

مدیر مهد قرآن بهشهر اضافه کرد: همچنین در میان تجلیل‌شوندگان از ۱۰ نفر از حافظان دارنده گواهینامه درجه دو قاریان و گواهینامه حفظ ۱۵ جزء و ۱۰ نفر دارنده گواهینامه حفظ ۲۰ جزء از مهد کشوری قرآن، دارنده ۱۵ رتبه شهرستانی در چهل و ششمین دوره مسابقات اوقاف و امور خیریه و ۷ راهیافته از مؤسسه به مرحله کشوری مسابقات سراسری اوقاف و امور خیریه، تجلیل شد.

وی بیان کرد: در کنار این تجلیل‌شوندگان از برترین‌های مسابقه تبارک(مسابقه‌ داخلی با محوریت حفظ در شش شعبه تحت نظارت مهد قرآن بهشهر) با محوریت حفظ ۱، ۳، ۵، ۷، ۱۰ و ۱۵ جزء و حفظ کل با اهدای هدایایی قدردانی شد.

برفامی با اشاره به تجلیل از ۲۲ نفر از قرآن‌آموزان برتر مؤسسه در مسابقات مشکات، اضافه کرد: همچنین از ۷ نفر از قرآن‌آموزان و حافظان برتر در مقطع ابتدایی، هفت نفر در  مقطع متوسطه اول و ۱۱ نفر در مقطع متوسطه دوم و همچنین خردسال‌ترین حافظ شرکت‌کننده (حافظ یک جزء قرآن) به نام حسن محسنی و مسن‌ترین حافظ مؤسسه (حافظ ۸ جزء مصحف شریف) به نام بتول محمدی تجلیل شد.

مدیر مهد قرآن بهشهر بیان کرد: در میان خانواده‌های قرآن‌آموزان از خانواده شربتی (مادربزرگ هاجر شربتی، حافظ ۷ جزء قرآن، دو دختر خانواده مریم و مرضیه مقیمی، حافظ کل قرآن و دو نوه زهرا و زینب حسین‌زاده رکنی، حافظ اجزائی از قرآن و دو نوه دیگر محمدصادق و محمدحسین یادگاری از قاریان قرآن) با دارا بودن بیشتر قاری و حافظ مؤسسه تقدیر شد.

برفامی درباره ضرورت برگزاری چنین مراسمی به منظور تکریم حافظان و قاریان، معرفی و شناساندن الگوهای موفق قرآنی به جامعه و ایجاد زمینه‌های انگیزشی و تشویقی گفت: در حال حاضر مهد قرآن بهشهر دارای ۷۶۲ حافظ، ۷۰ کلاس آموزشی و ۴۹ مربی فعال است.

وی با اشاره به اینکه دوره‌های مؤسسه ترمی و تقریبا سه ماه به طول می‌انجامد، گفت: مهد قرآن بهشهر با بیش از ۲۶ سال فعالیت توانسته بیش از ۱۴ هزار و ۷۰ قرآن‌آموز را با ۱۱۴ دوره، تربیت کند. این مؤسسه دارای شش شعبه در رستم‌کلا، شهیدآباد، شعبه‌ای با عنوان زینبیه مدافعان حرم، لمراسک، تیرتاش و خلیل‌شهر و سارو است.

دوشنبه, 20 شهریور 1402 12:20

شرح آیات 35 و 36 سوره مبارکه آل عمران

35- إِذْ قَالَتِ امْرَأَتُ عِمْرَانَ رَبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ مَا فِي بَطْنِي مُحَرَّرًا فَتَقَبَّلْ مِنِّي ۖ إِنَّكَ أَنتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ

36- فَلَمَّا وَضَعَتْهَا قَالَتْ رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُهَا أُنثَىٰ وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا وَضَعَتْ وَلَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنثَىٰ ۖ وَإِنِّي سَمَّيْتُهَا مَرْيَمَ وَإِنِّي أُعِيذُهَا بِكَ وَذُرِّيَّتَهَا مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ

35- (به یاد آورید) هنگامى را که همسر «عمران» گفت: «پروردگارا! آنچه را در رحم دارم، براى تو نذر کردم، که «مُحَرَّر» باشد (و آزاد براى خدمت خانه تو). از من بپذیر، که تو شنوا و دانایى.»

36- ولى هنگامى که او را به دنیا آورد، (و او را دختر یافت،) گفت: «پروردگارا! من او را دختر آوردم ـ و خدا از آنچه او به دنیا آورده بود، آگاهتر بود ـ و پسر، همانند دختر نیست. (دختر نمى تواند وظیفه خدمتگزارى خانه خدا را همانند پسر انجام دهد.) من او را مریم نام گذاردم; و او وفرزندانش را از (وسوسه هاى) شیطان رانده شده، در پناه تو قرار مى دهم.»

 

عمران و دخترش مریم

به دنبال اشاره اى که به عظمت آل عمران در آیات قبل آمده بود، در این آیات سخن از «عمران» و دخترش «مریم» به میان مى آورد، و به طور فشرده چگونگى تولد، پرورش و بعضى از حوادث مهم زندگى این بانوى بزرگ را بیان مى کند.

توضیح این که:

از تواریخ و اخبار اسلامى و گفته مفسران استفاده مى شود که «حَنَّة» و «اَشیاع» دو خواهر بودند که اولى به همسرى «عمران» از شخصیت هاى برجسته بنى اسرائیل در آمد و دومى را «زکریا» پیامبر خدا به همسرى انتخاب کرد.(1)

سال ها گذشت که از همسر «عمران»، «حَنَّه» فرزندى متولد نشد، روزى زیر درختى نشسته بود، پرنده اى را دید که به جوجه هاى خود غذا مى دهد، مشاهده این محبت مادرانه، آتش عشق فرزند را در دل او شعلهور ساخت و از صمیم دل از درگاه خدا تقاضاى فرزندى کرد و چیزى نگذشت که این دعاى خالصانه به هدف اجابت رسید و باردار شد.

از بعضى از روایات استفاده مى شود: خداوند به «عمران» وحى فرستاده بود پسرى پر برکت که مى تواند بیماران غیر قابل علاج را درمان کند و مردگان را به فرمان خدا حیات بخشد به او خواهد داد که به عنوان پیامبر به سوى بنى اسرائیل فرستاده مى شود.

او این جریان را با همسر خود «حَنَّه» در میان گذاشت، لذا هنگامى که او باردار شد، تصور کرد فرزند مزبور همان است که در رحم دارد، بى خبر از این که جنینى که در رحم او است مادر آن فرزند (مریم) مى باشد.

و به همین دلیل، نذر کرد پسر را خدمتگزار خانه خدا «بیت المقدس»، نماید اما به هنگام تولد، مشاهده کرد دختر است، نگران شد که با این وضع چه کند؟.

زیرا خدمتکاران بیت المقدس از میان پسران انتخاب مى شدند، و سابقه نداشت دخترى به این عنوان انتخاب گردد،(2) این توضیح.

و اما تفسیر آیه:

در نخستین آیه مى فرماید: به یاد آرید «هنگامى را که همسر عمران گفت: خداوندا! آنچه را در رحم دارم براى تو نذر کردم که محرر (و آزاد براى خدمت خانه تو) باشد، آن را از من بپذیر که تو شنوا و دانائى» (إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ ما فی بَطْنی مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّکَ أَنْتَ السَّمیعُ الْعَلیمُ).(3)

در این آیه، اشاره به نذر همسر «عمران» به هنگام باردارى شده، او تصور مى کرد فرزندش (با توجه به بشارت خداوند) پسر است، و از این رو واژه «مُحَرَّراً» (یا معادل دیگر در زبان دیگر) را به کار برد، نه «مُحَرَّرَةً» و از خدا خواست که نذر او را پذیرا شود.

واژه «مُحَرَّراً» از ماده «تحریر» گرفته شده که به معنى آزاد ساختن است.

و در اصطلاح آن زمان به فرزندانى گفته مى شد که: به خدمت معبد و خانه خدا در مى آمدند، تا نظافت و سایر خدمات را بر عهده گیرند و به هنگام فراغت مشغول عبادت پروردگار شوند.

از آنجا که آنها از هر گونه خدمت به پدر و مادر آزاد بودند، به آنها «مُحَرَّر» گفته مى شد، و یا از این جهت که خالص از هر گونه تلاش و کوشش دنیوى بوده اند، به آنها «مُحَرَّر» مى گفتند.

بعضى گفته اند: این دسته از کودکان از موقعى که توانائى بر این خدمات داشتند تا سن بلوغ، وظایف خود را زیر نظر پدران و مادران انجام مى دادند و پس از رسیدن به سن بلوغ، تعیین سرنوشتشان به دست خودشان بود، اگر مى خواستند به کار در معبد پایان داده و بیرون مى رفتند و اگر تمایل داشتند بمانند، مى ماندند.

بعضى گفته اند: اقدام همسر «عمران» به نذر، دلیل بر آن است، که «عمران» در همان حال باردارى او از دنیا رفته بود، و گر نه، بعید بود او مستقلاً چنین نذرى کند.

* * *

پس از آن مى افزاید: «هنگامى که فرزند خود را به دنیا آورد (و او را دختر یافت) گفت: پروردگارا! من او را دختر آوردم» (فَلَمّا وَضَعَتْها قالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُها أُنْثى).

البته «خدا از آنچه او به دنیا آورده بود آگاه تر بود» (وَ اللّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ).

سپس افزود: «تو مى دانى که دختر و پسر (براى هدفى که من نذر کرده ام) یکسان نیستند» (وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالأُنْثى).

دختر، پس از بلوغ، عادت ماهانه دارد و نمى تواند در مسجد بماند، به علاوه نیروى جسمى آنها یکسان نیست، و نیز مسائل مربوط به حجاب و باردارى و وضع حمل ادامه این خدمت را براى دختر مشکل مى سازد و لذا همیشه پسران را نذر مى کردند.

از قرائن موجود در آیه و روایاتى که در تفسیر آیه وارد شده است، استفاده مى شود: وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالأُنْثى: «پسر همانند دختر نیست» از زبان مادر مریم است، هر چند بعضى احتمال داده اند: از کلام خدا باشد ولى بعید به نظر مى رسد.

در اینجا این سؤال پیش مى آید که مادر مریم، قاعدتاً مى بایست بگوید: وَ لَیْسَتِ الأُنْثى کَالذَّکَرِ: «این دختر همانند پسر نیست»; زیرا او دختر آورده بود، نه پسر و لذا گفته اند:

جمله تقدیم و تأخیرى دارد همان گونه که در بسیارى از عبارات عرب معمول است، و چه بسا ناراحتى ناگهانى که هنگام وضع حمل به او دست داد سبب شد، سخن خود را این چنین ادا کند; چرا که او علاقه داشت صاحب پسرى شود، تا خدمتگزار بیت المقدس باشد، همین علاقه سبب شد که بى اختیار به هنگام سخن گفتن، نام پسر را مقدم دارد.

سپس افزود: «من او را مریم نام گذاردم و او و فرزندانش را از (وسوسه هاى) شیطان رجیم و رانده شده (از درگاه خدا) در پناه تو قرار مى دهم» (وَ إِنِّی سَمَّیْتُها مَرْیَمَ وَ إِنِّی أُعیذُها بِکَ وَ ذُرِّیَّتَها مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ).

«مریم» در لغت، به معنى «زن عبادتکار و خدمتگزار» است و از آنجا که این نامگذارى به وسیله مادرش، بعد از وضع حمل انجام شد، نهایت عشق و علاقه این مادر با ایمان را براى وقف فرزندش در مسیر بندگى و عبادت خدا نشان مى دهد.

و نیز، به همین دلیل بود که، او پس از نامگذارى، نوزادش و فرزندانى را که در آینده از او به وجود مى آیند، در برابر وسوسه هاى شیطانى به خداوند سپرد.

* * *


1 ـ از پاره اى از روایات استفاده مى شود: «عمران» نیز پیامبر بود و به او وحى فرستاده مى شد، و باید توجه داشت که این «عمران» غیر از «عمران» پدر موسى(علیه السلام) است و میان آنها 1800 سال فاصله است («مجمع البیان» و تفسیر «مراغى»، ذیل آیه مورد بحث ـ «البدایة و النهایة»، جلد 2، صفحه 67، دار احیاء التراث العربى، طبع اول، 1408 هـ ق ـ «قصص الانبیاء» ابن کثیر، جلد 2، صفحه 369، دار الکتب الحدیثة، طبع اول، 1388 هـ ق ـ «بحار الانوار»، جلد 14، صفحه 194، 195، 199، 202 و 203).

2 ـ «مجمع البیان»، ذیل آیه ـ «البدایة و النهایة»، جلد 2، صفحه 65 و 67، دار احیاء التراث العربى، طبع اول، 1408 هـ ق ـ «قصص الانبیاء» ابن کثیر، جلد 2، صفحه 369، دار الکتب الحدیثة، طبع اول، 1388 هـ ق ـ «بحار الانوار»، جلد 14، صفحه 194، 195، 199، 202 و 203 ـ «قصص الانبیاء» راوندى، صفحه 216، مؤسسة الهادى، طبع اول، 1418 هـ ق.

3 ـ «راغب» در «مفردات» مى گوید: «تَقَبُّل» قبول چیزى است به صورتى که پاداش و ثوابى داشته باشد (بنابراین با ماده قبول تفاوت دارد).

......................

تفسیر نمونه

قرآن و قرآن پژوهان،نهج البلاغه و ....

aparat aparat telegram instagram این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید instagram instagram

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری