• تـازه هـا
  • آموزش قرآن
  • پربازدید

تبیین تطابق سیره امام حسین (ع) با قرآن، آیت الله

دریافت فایل
زمان: 43 دقیقه
بیشتر...

تفسیر آیاتی از سوره مبارکه معارج،استاد مفسر دکتر

تفسیر آیاتی از سوره مبارکه معارج در رابطه با نماز و یاری به

بیشتر...

زندگینامه شهید محمد حسینی بهشتی

زندگینامه شهید محمد حسینی بهشتی

زندگینامه شهید بهشتی از

بیشتر...

دستور دیگرى به همه فرزندان آدم(علیه السلام)

شرح آیات 35 و 36 سوره مبارکه اعراف

بار دیگر خداوند فرزندان

بیشتر...

شرح دعای پنجم صحیفه سجادیه ، بخش پایانی ، استاد

آمار بازدید

-
بازدید امروز
بازدید دیروز
کل بازدیدها
7556
32761
141195517
امروز چهارشنبه, 02 اسفند 1402
اوقات شرعی

صحنه دیگرى از معاد در این دنیا

شرح آیه 260 سوره مبارکه بقره

260- وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَىٰ ۖ قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن ۖ قَالَ بَلَىٰ وَلَٰكِن لِّيَطْمَئِنَّ قَلْبِي ۖ قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِّنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَىٰ كُلِّ جَبَلٍ مِّنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا ۚ وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ

260- و (به خاطر بیاور) هنگامى را که ابراهیم گفت: «پروردگارا! به من بنمایان چگونه مردگان را زنده مى کنى؟» فرمود: «مگر ایمان نیاورده اى؟!» گفت: «آرى (ایمان آورده ام)، ولى مى خواهم قلبم آرامش یابد.» فرمود: «در این صورت، چهار پرنده (از گونه هاى مختلف) را انتخاب کن; و آنها را (پس از ذبح کردن،) قطعه قطعه کن (و درهم بیامیز); سپس بر هر کوهى،قسمتى از آن را قرار بده; بعد آنها را صدا بزن، بسرعت به سوى تو مى آیند. و بدان که خداوند توانا و حکیم است;».

صحنه دیگرى از معاد در این دنیا

به دنبال داستان «عُزَیر» در مورد مسأله معاد، داستان دیگرى از ابراهیم(علیه السلام)در اینجا مطرح شده است، تا آن بحث کامل تر گردد.

بیشتر مفسران و نویسندگان تاریخ، در ذیل این آیه، داستان زیر را نقل کرده اند:

روزى ابراهیم(علیه السلام) از کنار دریائى مى گذشت، مردارى را دید در کنار دریا افتاده، که مقدارى از آن داخل آب و مقدارى در خشکى قرار داشت، و پرندگان و حیوانات دریا و خشکى از دو سو آن را طعمه خود قرار داده اند حتى گاهى بر سر آن با یکدیگر نزاع مى کردند، دیدن این منظره، ابراهیم(علیه السلام) را به فکر مسأله اى انداخت که همه مى خواهند چگونگى آن را به طور تفصیل بدانند و آن: کیفیت زنده شدن مردگان پس از مرگ است.

او فکر مى کرد: اگر نظیر این حادثه براى جسد انسانى رخ دهد، و بدن او جزء بدن جانداران دیگر شود، مسأله رستاخیز که باید با همین بدن جسمانى صورت گیرد، چگونه خواهد شد؟!

ابراهیم(علیه السلام) گفت: پروردگارا! به من نشان بده چگونه مردگان را زنده مى کنى؟ خداوند فرمود: مگر ایمان به این مطلب ندارى؟

او پاسخ داد: ایمان دارم، لکن مى خواهم آرامش قلبى پیدا کنم.

خداوند به او دستور داد: چهار پرنده را بگیرد، آنها را ذبح نماید و گوشت هاى آنها را در هم بیامیزد، سپس آنها را چند قسمت کند و هر قسمتى را بر سر کوهى بگذارد بعد آنها را بخواند تا صحنه رستاخیز را مشاهده کند، او چنین کرد و با نهایت تعجب دید، اجزاى مرغان از نقاط مختلف جمع شده نزد او آمدند و حیات و زندگى را از سر گرفتند!(1)

در برابر این نقل معروف، یکى از مفسران به نام «ابومسلم» نظر دیگرى ابراز داشته که مفسر مشهور «فخر رازى» آن را در کتاب خود آورده است(2) و از آنجا که نظریه «ابومسلم» با این که بر خلاف نظریه سایر مفسران است مورد تأیید یکى از مفسران معاصر (نویسنده تفسیر «المنار»)(3) قرار گرفته به نقل آن مى پردازیم.

نامبرده مى گوید: آیه هیچگونه دلالتى بر این موضوع ندارد که ابراهیم(علیه السلام)مرغانى را کشت و سپس به فرمان خدا زنده شدند، بلکه آیه، بیان یک مثال براى روشن شدن مسأله رستاخیز است، یعنى: «اى ابراهیم! چهار پرنده را بگیر و با خود مأنوس ساز، به طورى که هر وقت آنها را بخوانى به سوى تو آیند، اگر چه هر کدام را بر سر کوهى بگذارى، این کار چه اندازه براى تو آسان است مسأله زنده کردن مردگان و جمع کردن اجزاء پراکنده آنها از نقاط مختلف جهان براى خداوند به همین سادگى است»!

بنابراین منظور از فرمانى که خداوند به ابراهیم(علیه السلام) درباره پرندگان چهارگانه داد این نبوده است که راستى دست به چنان کارى بزند، بلکه صرفاً به منظور بیان یک مثال و تشبیه است، درست مثل این که: کسى مى خواهد به دیگرى بگوید من فلان کار را با سهولت و سرعت انجام مى دهم مى گوید: تو یک جرعه آب بنوش من این کار را مى کنم، یعنى به همین سادگى است نه این که واقعاً او موظف است جرعه آبى بنوشد!

پیروان نظریه دوم به کلمه «فَصُرْهُنَّ اِلَیْکَ» استدلال کرده، گفته اند: این جمله هنگامى که با کلمه «اِلى» متعدى شود، به معنى «تمایل دادن و مأنوس ساختن» است.

بنابراین، مفهوم جمله این مى شود: «مرغان مزبور را با خود مأنوس کن»!

به علاوه، ضمیرهاى «صُرْهُنَّ»، «مِنْهُنَّ» و «ادْعُهُنَّ» همه به مرغان باز مى گردد، این در صورتى صحیح است که ما تفسیر دوم را بپذیریم، زیرا طبق تفسیر اول بعضى از این ضمیرها به خود مرغان بر مى گردد و بعضى به اجزاى آنها و این مناسب به نظر نمى رسد.

پاسخ این استدلالات را ضمن تفسیر آیه خواهیم گفت، اما آنچه اشاره به آن در اینجا لازم است این است که: آیه به روشنى این حقیقت را مى فهماند که ابراهیم(علیه السلام) تقاضاى مشاهده حسّى صحنه رستاخیز را کرده بود تا مایه آرامش قلب او گردد، بدیهى است ذکر یک مثال و تشبیه، نه صحنه اى را مجسم مى سازد و نه مایه آرامش خاطر است، در حقیقت ابراهیم(علیه السلام) از طریق عقل و منطق به رستاخیز ایمان داشت ولى مى خواست از طریق احساس و شهود نیز آن را دریابد.

اکنون به تفسیر آیه باز مى گردیم، تا این حقیقت روشن تر شود.

نخست مى فرماید: «به خاطر بیاور! هنگامى را که ابراهیم(علیه السلام) گفت: خدایا به من نشان ده، چگونه مردگان را زنده مى کنى»؟ (وَ إِذْ قالَ إِبْراهیمُ رَبِّ أَرِنی کَیْفَ تُحْیِ الْمَوْتى).

از جمله أَرِنِى کَیْفَ...: «به من نشان ده چگونه...» به خوبى استفاده مى شود او مى خواست با رؤیت و مشاهده، ایمان خود را قوى تر کند، آن هم درباره چگونگى رستاخیز، نه درباره اصل آن، و لذا در آیات گذشته خواندیم: او با صراحت به نمرود گفت: «پروردگار من کسى است که زنده مى کند و مى میراند».

به همین دلیل، در ادامه این سخن، هنگامى که خداوند «فرمود: آیا ایمان نیاورده اى»؟ (قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ).

او در جواب عرض کرد: «آرى، ایمان آورده ام ولى مى خواهم قلبم آرامش یابد» (قالَ بَلى وَ لکِنْ لِیَطْمَئِنَّ قَلْبی).

گوئى خدا مى خواست، این تقاضاى ابراهیم(علیه السلام) به عنوان تزلزل ایمان محسوب نشود، لذا از او سؤال شد: مگر ایمان نیاورده اى؟ تا او در این زمینه توضیح دهد و سوء تفاهمى براى کسى به وجود نیاید.

ضمناً از این جمله استفاده مى شود: استدلال و برهان علمى و منطقى ممکن است یقین بیاورد، اما آرامش خاطر نیاورد; زیرا استدلال، عقل انسان را راضى مى کند، و چه بسا در اعماق دل و عواطف او نفوذ نکند (درست مثل این که استدلال به انسان مى گوید: کارى از مرده ساخته نیست ولى با این حال بعضى از افراد از مرده مى ترسند، مخصوصاً هنگام شب و تنهائى، نمى توانند در کنار مرده بمانند; زیرا استدلال فوق در اعماق وجودشان نفوذ نکرده اما کسانى که دائماً با مردگان سر و کار دارند و به غسل و کفن و دفن مشغول اند هرگز چنین ترسى را ندارند).

به هر حال آنچه عقل و دل را سیراب مى کند، شهود عینى است، و این موضوع مهمى است که در جاى خود باید شرح بیشترى پیرامون آن داده شود!

تعبیر به اطمینان و آرامش، نشان مى دهد: افکار انسانى قبل از وصول به مرحله شهود، دائماً در حرکت و جولان و فراز و نشیب است، اما به مرحله شهود که رسید، آرام مى گیرد و تثبیت مى شود.

در اینجا به ابراهیم(علیه السلام) دستور داده مى شود: براى رسیدن به مطلوبش دست به اقدام عجیبى بزند، آن گونه که قرآن در ادامه این آیه، بیان کرده، خداوند فرمود: «حال که چنین است چهار نوع از مرغان را انتخاب کن! و آنها را (پس از ذبح کردن) قطعه قطعه کن! (و در هم بیامیز!) سپس بر هر کوهى قسمتى از آن را قرار بده! بعد آنها را بخوان! به سرعت به سوى تو مى آیند» (قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّیْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَیْکَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى کُلِّ جَبَل مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ یَأْتینَکَ سَعْیاً).

این را ببین! «و بدان خداوند توانا و حکیم است»! (وَ اعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَزیزٌ حَکیمٌ).

هم تمام ذرات بدن مردگان را به خوبى مى شناسد، و هم توانائى بر جمع آنها دارد.

جمله «صُرْهُنَّ» در اصل از ریشه «صَوْر» (بر وزن غور) گرفته شده که به معنى «قطع کردن»، «متمایل نمودن» و «بانگ زدن» است، که از میان این سه معنى، در اینجا همان معنى نخست، منظور است، یعنى: چهار مرغ انتخاب کن و آنها را ذبح نموده و قطعه قطعه کرده در هم بیامیز!

زیرا هدف این بوده: نمونه رستاخیز و زنده شدن مردگان را به هنگامى که اجزاى بدن آنها متلاشى مى شود، و هر ذره اى به گوشه اى مى افتد، و با دیگر ذرات از بدن هاى دیگر مى آمیزد، با چشم خود مشاهده کند.

آنها که جمله «صُرْهُنَّ اِلَیْکَ» را به معنى «مأنوس کردن» و متمایل کردن مرغان گرفته اند، گویا از مفهوم کلمه «جُزْءاً» و همچنین هدف اصلى این کار، غفلت کرده اند.

ابراهیم(علیه السلام) این کار را کرد، و آنها را صدا زد، در این هنگام اجزاى پراکنده هر یک از مرغان، جدا و جمع شده و به هم آمیختند و زندگى را از سر گرفتند و این موضوع، به ابراهیم(علیه السلام) نشان داد، که همین صحنه در مقیاس بسیار وسیع تر، در رستاخیز انجام خواهد شد.

بعضى خواسته اند از کلمه «سَعْیاً» استفاده کنند که مرغان پس از زنده شدن پرواز نکردند بلکه با پاى خود به سوى ابراهیم(علیه السلام) دویدند; زیرا سعى معمولاً در لغت عرب به معنى «راه رفتن سریع» است، از «خلیل بن احمد»، ادیب معروف عرب نیز نقل شده است که: ابراهیم(علیه السلام) در حال راه رفتن بود که مرغان به سوى او آمدند (یعنى «سَعْیاً» حال از براى ابراهیم(علیه السلام) است نه مرغان).(4)

ولى قرائن نشان مى دهد «سَعْیاً» در اینجا کنایه از پرواز سریع است.

* * *

نکته ها:

1 ـ یک امر خارق العاده

بى شک این حادثه که در مورد مرغان روى داد، یک امر کاملاً خارق العاده بود، همان گونه که جریان قیامت و رستاخیز نیز خارق العاده است، و مى دانیم: خدا حاکم بر قوانین طبیعت است، نه محکوم آنها، بنابراین انجام چنین کارهاى خارق العاده اى براى او مسأله پیچیده اى نیست. و همان گونه که قبلاً اشاره کردیم، اصرار بعضى از مفسران روشنفکر، بر این که تفسیر مشهور را در اینجا رها کنند و بگویند: مطلقاً، نه ذبحى واقع شده و نه قطعه قطعه کردن، بلکه منظور این است: مرغان را در حال زنده بودن، به خود مأنوس و متمایل ساز، و سپس آنها را صدا بزن تا به سوى تو آیند، سخن بسیار ضعیف و سستى است که هیچ تناسبى نه با مسأله معاد دارد و نه با داستان ابراهیم(علیه السلام) و مشاهده صحنه کنار دریا، و سپس تقاضاى مشاهده صحنه رستاخیز.

قابل توجه این که به گفته «فخر رازى» تمام مفسران اسلام، در مورد تفسیر مشهور، اتفاق نظر دارند جز «ابومسلم» که آن را انکار کرده است.(5)

* * *

2 ـ چهار مرغ مختلف

شکى نیست مرغان چهارگانه مزبور از چهار نوع مختلف بوده اند; زیرا در غیر این صورت هدف ابراهیم(علیه السلام) که بازگشت اجزاى هر یک به بدن اصلى خود بوده است تأمین نمى شد، و طبق بعضى از روایات معروف این چهار مرغ «طاووس»، «خروس»، «کبوتر» و «کلاغ» بوده اند(6) که از جهات گوناگون با هم اختلاف فراوان دارند و بعضى آنها را مظهر روحیات و صفات مختلف انسان ها مى دانند.

طاووس مظهر خودنمائى، زیبائى و تکبر، خروس مظهر تمایلات شدید جنسى، کبوتر مظهر لهو و لعب و بازیگرى، و کلاغ مظهر آرزوهاى دور و دراز!

* * *

3 ـ تعداد کوه ها

تعداد کوه هایى که ابراهیم اجزاى مرغان را بر آنها گذارد در قرآن صریحاً نیامده است ولى در روایات اهل بیت(علیهم السلام) ده عدد معرفى شده اند(7) و به همین دلیل، در روایات مى خوانیم: اگر کسى وصیت کند جزئى از مال او را در موردى مصرف کنند و مقدار آن را معین نسازد دادن یک دهم کافى است.(8)

* * *

4 ـ زمان حادثه

در این که این حادثه چه موقع اتفاق افتاد؟ آیا به هنگامى که ابراهیم(علیه السلام) در «بابل» بود؟ یا پس از ورود به «شام»؟

به نظر مى رسد: پس از ورود به «شام» بوده است; زیرا سرزمین «بابل» کوهى ندارد.

* * *

5 ـ معاد جسمانى

بیشتر آیاتى که در قرآن مجید درباره رستاخیز وارد شده توضیح و تشریحى براى «معاد جسمانى» است، اصولاً کسانى که با آیات معاد در قرآن سر و کار دارند، مى دانند معاد در قرآن جز به شکل «معاد جسمانى» عرضه نشده است، به این معنى که به هنگام رستاخیز هم این «جسم» باز مى گردد و هم «روح و جان»، و لذا در قرآن از آن به احیاء موتى: «زنده کردن مردگان» تعبیر شده است و اگر رستاخیز تنها جنبه روحانى داشت، زنده کردن اصلاً مفهومى نداشت.

آیه مورد بحث، نیز با صراحت تمام موضوع بازگشت اجزاى پراکنده همین بدن را مطرح مى کند، که ابراهیم(علیه السلام) با چشم خود نمونه آن را دید.

* * *

6 ـ شبهه آکل و مأکول

از شرحى که سابقاً درباره انگیزه تقاضاى ابراهیم(علیه السلام) نسبت به مشاهده صحنه زنده شدن مردگان ذکر کردیم (داستان افتادن مرده حیوانى در لب دریا و خوردن حیوانات دریا و خشکى از آن) استفاده مى شود که بیشتر توجه ابراهیم(علیه السلام) در این تقاضا به این بوده که: چگونه بدن حیوانى که جزء بدن حیوانات دیگر شده، مى تواند به صورت اصلى باز گردد؟ و این همان است که ما در علم عقاید از آن به عنوان «شبهه آکل و مأکول» نام مى بریم.

توضیح این که: در رستاخیز، خدا انسان را با همین بدن مادى باز مى گرداند، و به اصطلاح هم جسم انسان و هم روح انسان بر مى گردد.

اکنون این «سؤال» پیش مى آید که: اگر بدن انسانى خاک شد، و به وسیله ریشه درختان جزء گیاه و میوه اى گردید، و انسان دیگرى آن را خورده و جزء بدن او شد، یا فى المثل اگر در سال هاى قحطى، انسانى از گوشت بدن انسان دیگرى تغذیه کرد، به هنگام رستاخیز، اجزاى خورده شده، جزء کدام یک از دو بدن خواهد گردید؟

اگر جزء بدن اول گردد، بدن دوم ناقص مى شود و اگر به عکس جزء بدن دوم باقى بماند، اولى ناقص و یا نابود خواهد شد.

پاسخ:

از طرف فلاسفه و دانشمندان علم عقائد پاسخ هاى گوناگونى به این ایراد قدیمى داده شده است، که گفتگو درباره همه آنها در اینجا ضرورتى ندارد.

بعضى از دانشمندان که نتوانسته اند پاسخ قانع کننده اى براى آن بیابند آیات مربوط به معاد جسمانى را توجیه و تأویل کرده اند و شخصیت انسان را منحصر به روح و صفات روحى او دانسته اند، در حالى که نه شخصیت انسان تنها وابسته به روح است، و نه آیات مربوط به معاد جسمانى چنان است که بتوان آنها را تأویل کرد، بلکه همان طور که گفتیم صراحت کامل در این معنى دارد.

بعضى نیز یک نوع معاد به ظاهر جسمانى قائل شده اند که با معاد روحانى فرق چندانى ندارد. در حالى که در اینجا راه روشن ترى با توجه به متون آیات وجود دارد که با علوم روز نیز کاملاً سازگار است و توضیح آن نیاز به چند مقدمه دارد:

1 ـ مى دانیم: اجزاء بدن انسان بارها از زمان کودکى تا هنگام مرگ عوض مى شود، حتى سلول هاى مغزى با این که از نظر تعداد کم و زیاد نمى شوند باز از نظر اجزاء عوض مى گردند; زیرا از یک طرف «تغذیه» مى کنند و از سوى دیگر «تحلیل» مى روند و این خود، باعث تبدیل کامل آنها با گذشت زمان است، خلاصه این که در مدتى کمتر از ده سال تقریباً، هیچ یک از ذرات پیشین بدن انسان باقى نمى ماند.

ولى باید توجه داشت ذرات قبلى به هنگامى که در آستانه مرگ قرار مى گیرند همه خواص و آثار خود را به سلول هاى نو و تازه مى سپارند، به همین دلیل، خصوصیات جسمى انسان از رنگ و شکل و قیافه گرفته، تا بقیه کیفیات جسمانى، با گذشت زمان ثابت هستند، و این نیست مگر به خاطر انتقال صفات به سلول هاى تازه (دقت کنید).

بنابراین، آخرین اجزاى بدن هر انسانى که پس از مرگ تبدیل به خاک مى شود داراى مجموعه صفاتى است که در طول عمر کسب کرده و تاریخ گویائى است از سرگذشت جسم انسان در تمام عمر!

2 ـ درست است که اساس شخصیت انسان را روح انسان تشکیل مى دهد، ولى باید توجه داشت که «روح» همراه «جسم» پرورش و تکامل مى یابد، و هر دو در یکدیگر تأثیر متقابل دارند و لذا همان طور که دو جسم از تمام جهت با هم شبیه نیستند، دو روح نیز از تمام جهات با هم شباهت نخواهند داشت.

به همین دلیل، هیچ روحى بدون جسمى که با آن پرورش و تکامل پیدا کرده نمى تواند فعالیت کامل و وسیع داشته باشد. و لذا در رستاخیز باید همان جسم سابق باز گردد، تا روح با پیوستن به آن فعالیت خود را در یک مرحله عالى تر از سر گیرد و از نتایج اعمالى که انجام داده بهره مند شود.

3 ـ هر یک از ذرات بدن انسان تمام مشخصات جسمى او را در بر دارد یعنى اگر راستى هر یک از سلول هاى بدن را بتوانیم پرورش دهیم تا به صورت یک انسان کامل در آید آن انسان تمام صفات شخصى را که این جزء از او گرفته شده دارا خواهد بود (دقت کنید).

مگر روز نخست یک سلول بیشتر بود؟ همان یک «سلول نطفه» تمام صفات او را در بر داشت و تدریجاً از راه تقسیم، به دو سلول تبدیل شد، و دو سلول، به چهار سلول و به همین ترتیب تمام سلول هاى بدن انسان به وجود آمدند.

بنابراین، هر یک از سلول هاى بدن انسان، شعبه اى از سلول نخستین مى باشد که اگر همانند او پرورش بیابد، انسانى شبیه به او از هر نظر خواهد ساخت که عین صفات او را دارا باشد.(9)

* * *

اکنون با در نظر گرفتن مقدمات سه گانه فوق، به پاسخ اصل ایراد مى پردازیم:

آیات قرآن صریحاً مى گوید: آخرین ذراتى که در بدن انسان در هنگام مرگ وجود دارد روز قیامت به همان بدن باز مى گردد.(10)

بنابراین، اگر انسان دیگرى، از او تغذیه کرده، این اجزاء از بدن تغذیه کننده خارج شده و به بدن صاحب اصلى بر مى گردد، تنها چیزى که در اینجا خواهد بود این است که: لابد بدن دوم ناقص مى شود، ولى باید گفت در حقیقت ناقص نمى شود بلکه کوچک مى شود; زیرا اجزاى بدن اولى در تمام بدن دوم پراکنده شده بود، به هنگامى که از او گرفته شد به همان نسبت مجموع بدن دوم لاغر و کوچک تر مى شود، مثلاً یک انسان شصت کیلوئى چهل کیلو از وزن بدن خود را که مال دیگرى بوده از دست خواهد داد و تنها بدن کوچکى به اندازه کودکى از او باقى مى ماند.

ولى آیا این موضوع مى تواند مشکلى ایجاد کند؟ مسلماً نه; زیرا این بدن کوچک تمام صفات شخص دوم را بدون کم و کاست در بر دارد و به هنگام رستاخیز همچون فرزندى که کوچک است و سپس بزرگ مى شود پرورش مى یابد، و به صورت انسان کاملى محشور مى گردد، این نوع تکامل و پرورش به هنگام رستاخیز هیچ اشکال عقلى و نقلى ندارد.

آیا این پرورش هنگام رستاخیز فورى است یا تدریجى؟ بر ما روشن نیست، اما این قدر مى دانیم: هر کدام باشد هیچ اشکالى تولید نمى کند و در هر دو صورت مسأله حل شده است.

تنها در اینجا یک سؤال باقى مى ماند و آن این که اگر تمام بدن انسانى از اجزاء دیگرى تشکیل شده باشد، در آن صورت تکلیف چیست؟

پاسخ این سؤال نیز روشن است که: چنین چیزى اصولاً محال مى باشد; زیرا مسأله «آکل و ماکول» فرع بر این است که بدنى اول موجود باشد و از بدن دیگر تغذیه کند و پرورش یابد، و با توجه به این موضوع، چگونه ممکن است تمام ذرات بدن اول از بدن دوم تشکیل گردد؟ باید بدنى قبلاً فرض کنیم تا از بدن دیگرى بخورد، بنابراین بدن دیگر حتماً جزء او خواهد شد نه کل او (دقت کنید).

با توجه به آنچه گفتیم روشن مى شود: مسأله معاد جسمانى با همین بدن هیچگونه اشکالى تولید نمى کند، و نیازى به توجیه آیاتى که صریحاً این مطلب را ثابت کرده است نداریم.

* * *


1 ـ «کافى»، جلد 8، صفحه 305، حدیث 473 (دار الکتب الاسلامیة) ـ «بحار الانوار»، جلد 7، صفحات 36 و 41، و جلد 12، صفحات 61 و 65 ـ تفسیر «عیاشى»، جلد 1، صفحه 142 (چاپخانه علمیه، تهران، 1380 هـ ق).

2 ـ تفسیر «فخر رازى»، ذیل آیه مورد بحث.

3 ـ تفسیر «المنار»، ذیل آیه مورد بحث.

4 ـ «بحر المحیط»، جلد 2، صفحه 300، ذیل آیه مورد بحث ـ «مجمع البیان»، ذیل آیه مورد بحث.

5 ـ تفسیر «کبیر»، جلد 7، صفحه 41، ذیل آیه مورد بحث.

6 ـ «بحار الانوار»، جلد 7، صفحات 36 و 41، و جلد 12، صفحات 61، 65 و 73 (با تفاوت).

7 ـ «کافى»، جلد 8، صفحه 305 (دار الکتب الاسلامیة) ـ «بحار الانوار»، جلد 7، صفحات 36 و 41، و
جلد 11، صفحه 79، و جلد 12، صفحات 58، 61، 63 و...

8 ـ «نور الثقلین»، جلد 1، صفحات 278 و 279 (مؤسسه اسماعیلیان، قم، طبع چهارم، 1412 هـ ق) ـ «کافى»، جلد 7، صفحه 40 (دار الکتب الاسلامیة) ـ «بحار الانوار»، جلد 100، صفحه 213.

9 ـ و جالب این که امروز این مسأله مسلّم شده که براى به وجود آوردن یک انسان مى توان قسمتى از سلول بدن یک انسان را گرفت و پرورش داد و تبدیل به یک انسان مشابه ساخت. (این موضوع اخیراً آزمایش شده و پاسخ مثبت داده است. و نام آن «کلونینگ» یا «شبیه سازى» مى باشد، تفصیل آن در مجلاّت و مقالات علمى منتشر شده است).

10 ـ به آیاتى که مى گوید: «مردم از قبور خود زنده مى شوند» مراجعه شود.

........................

تفسیر نمونه

aparat aparat telegram instagram این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید instagram instagram

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری