- تــازه ها
- آموزش قرآن
- پربازدید
نگرشی بر «التفسیر الحدیث»
در این مقاله نویسنده نخست نگاهی دارد به زندگینامه،
لجاجت و سرسختى قوم صالح
شرح آیات 153 لغایت 159 سوره مبارکه شعرا
153قالُوا إِنَّما
حکومت امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در
جابر بن عبدالله انصاری گوید: رسول خدا صلی الله علیه و
آیا شما از اقوام گذشته برترید
شرح آیات 41 لغایت 46 سوره مبارکه قمر
41وَ لَقَدْ جاءَ آلَ
منزلت ميكائيل و جبرئيل
شرح فرازهای 3 لغایت 6 دعای 3 صحیفه سجادیه
وَ مِيكَائِيلُ
آمار بازدید
احسن الحدیث

به گزارش ایکنا؛ دوره تربیت خطیب با عنوان «منبر قرآنی» با تدریس محسن رضوانی، مبتکر این روش نوین سخنرانی از سوی اتحادیه مؤسسات و تشکلهای فرهنگی ـ مردمی قرآن و عترت اصفهان از ۲۳ آبانماه آغاز شده و تا اواخر آذرماه سال جاری ادامه دارد.
این دوره در قالب ۱۲ جلسه آموزشی روزهای پنجشنبه از ساعت ۸:۳۰ با حضور بیش از ۲۰ نفر از بانوان و آقایان علاقهمند، در محل اتحادیه برگزار میشود.
حسین خاکساریهرندی، مدیرعامل اتحادیه مؤسسات و تشکلهای فرهنگی ـ مردمی قرآن و عترت اصفهان با اشاره به اهداف این دوره، اظهار کرد: آموزش فراگیران با اصول و روشهای نوین سخنرانی با بهرهمندی از آیات در راستای تبلیغ و جذب شنوندگان از جمله محوریت این کارگاه است.
یادآور میشود، اتحادیه مؤسسات و تشکلهای فرهنگی ـ مردمی قرآن و عترت اصفهان در خیابان کاشانی، روبهروی خیابان طالقانی(چهارسوق) قرار دارد.
1- مقدمه:
بخش عظيمي از تعاليم انسان ساز انبيا را اخلاق تشکيل داده است. تعليم خلق و خوي شايسته که موجبات سعادت دنيوي و اخروي انسان ها را فراهم سازد، يکي از آموزه هاي اساسي اديان الهي است. در حديثي از پيامبر اسلام (ص) آمده است؛ «عليکم بمکارم الاخلاق فان الله عزوجل بعثني بها » (1) بر شماست که به مکارم اخلاق آراسته شويد، زيرا خداي تعالي مرا براي آن مبعوث کرده است.
در آيات قرآني نيز به مفاهيم اخلاقي در ابعاد فردي و اجتماعي آن تأکيد فراواني شده است. قرآن، فضائل را ستوده و رذايل را نکوهيده است.
پيامبر اکرم خود الگو و اسوه ي اخلاق بود. خداوند، خلق و خوي والاي او راستوده و او را چنين مي ستايد: انک لعلي خلق عظيم. (2) شخصيت تو مبتني بر خلق و خوي عظيمي است. اخلاق والاي پيامبر اکرم، خود يکي از اسباب ايمان و جذب مردم به آئين اسلام بوده است و در قرآن کريم مي خوانيم: و لو کنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولک (3) اگر تندخو و خشن بودي مردم از گرد تو پراکنده مي شدند.
امامان شيعه نيز - که خلفاي برحق پيامبر اکرم بودند- همگي اسوه هاي اخلاق و رفتار و فضايل انساني بودند و همين ويژگي ، يکينشانه هاي جانشينان راستين پيامبر اکرم است. اما به اين ويژگي اساسي رهبران راستين اسلام کمتر استناد شده و ابعاد اخلاقي شخصيت آنها کمتر مورد بررسي قرار گرفته است.
يکي از کهن ترين متون اسلامي که در قرن اول هجري تأليف شده، کتاب الصحيفة الکامله يا الصحيفه السجاديه تأليف امام زين العابدين و سيد الساجدين علي بن الحسين (ع) است. اين کتاب به زبور آل محمد نيز موسوم است و به تواتر، توسط سه فرقه ي زيديه، اسماعيليه و اماميه به طرق گوناگون از آن امام همام روايت شده است. (4) اين کتاب مجموعه دعاهاي امام زين العابدين (ع)خالق يکتا است، اما آنچه که از اخلاق حسنه و فاضله در اين دعاها تعليم داده مي شود، کمتر از ساير مضامين شريف آن نيست. در اين مجموعه ي گرانقدر، ضمن مناجات با خالق هستي، عالي ترين خلق و خوي انساني در رفتار فردي و اجتماعي تعليم گرديده است و هر کس که به مطالعه ي مضامين آن بپردازد، به شخصيت والا و پيامبر گونه ي گوينده ي آن اعتراف خواهد کرد.
در دعاهاي صحيفه سجاديه ، امام سجاد (ع) ضمن راز و نياز با خداوند، به طور غير مستقيم از فضايل و رذايل اخلاقي سخن مي گويد. گويي در ديدگاه امام (ع) از طريق سخن گفتن و راز و نياز با خداوند، مي توان همه ي کمالات انساني و وظايف فردي و اجتماعي را بازشناخت.
دعاهاي صحيفه، غالبا آميخته با ستايش باري تعالي و توحيد است. اين عبارت - که از سويي لطيف ترين تعابير عرفاني است که مي تواند بر زبان انبيا و اولياي الهي جاري شود و از سويي ديگر عالي ترين و بلندترين معارف توحيدي را دربر دارد - جايگاه رفيع و ممتازي به اين مجموعه داده است، به گونه اي که هيچ مجموعه ديگري در معارف توحيدي قابل مقايسه ي با آن نيست به ويژه آنکه جامه اي زيبا از حسن بيان - برخاسته از معدن فصاحت اهل بيت پيامبر (ص) - نيز بر زيبايي محتواي آنها مي افزايد.
در اينجا به عنوان نمونه به بحث املکيت خداوند سبحان اشاره مي شود. امام سجاد (ع) دعاي 22 را اين گونه آغاز مي کند: « اللهم انک کلفتني من نفسي ما انت املک به مني، و قدرتک عليه و علي اغلب من قدرتي » . اين عبارت، به صراحت، دو نکته را بيان مي کند: اول آنکه انسان و قدرت او، واقعي است نه خيالي و پنداري. اين جمله، خط بطلاني است بر اين انديشه که تمام موجودات وهم و خيال و تصورهايي در آينه است يا سخن ديگري که همه ي انسان ها را شير مي داند، ولي نه شير واقعي، بلکه تصوير شيري که روي پرده است، به اختيار خود حرکتي ندارد، بلکه اين باد است که او را به هر سويي که بخواهد به جنبش در مي آورد. (5)
در عبارت امام سجاد صلوات الله عليه، سخن از قدرت و تکليف واقعي انسان است. اين دو واقعيت- که بر انسان واقعي مترتب است - اختيار را به خوبي مي رساند و جبر را نفي مي کند. اما نفي جبر، به گونه اي است که او را به ورطه ي تفويض نمي کشاند و واقعيت « لا يمکن الفرار من حکومتک » را ناديده نمي گيرد. اين ويژگي بيان وحي است که در جايي به اجمال ، «لا جبر و لا تفويض بل امر بين الامرين » (6) مي گويد، و در جايي ديگر آن را تبيين مي کند. (7) جالب توجه آن که اين نکات را ، هر کسي با اندک توجهي با واقعيت هاي زندگي خود منطبق مي يابد، يعني هم مالکيت خود و هم املکيت خداوند را توأمان در زندگي خود مي بيند، که اولي نفي جبردومي نفي تفويض است.
اين گونه گره گشايي از معضل ديرينه ي جبر و تفويض، امام سجاد (ع) را درخور است، که هم راز آشناي خلقت است و هم بر اوج قله هاي معرفت توحيدي جاي دارد. در اين گفتار، برآنيم که برخي از مباني اخلاق اسلامي را بر اساس صحيفه ي سجاديه تبيين کنيم.
2- توحيد، مبناي اخلاق؛
در منطق امام سجاد (ع) توحيد، يک بحث نظري خشک و بي نتيجه نيست. بلکله آثار عملي فراوان بر آن مترتب است، به ويژه در مقوله ي اخلاق. بخشي از اين آثار را برمي شماريم، تا بتوانيم به محکي براي بررسي ادعاهاي مدعيان توحيد، دست يابيم.
2-1. معرفت خدا، مبناي انسانيت؛
معرفت خدا، مبنا و معناي انسانيت است. خداوند ، در برابر منت هاي پياپي که به مردم داده و نعمت هاي متوالي که بر آنها ارزاني کرده، شناخت حمد خود را از آنها باز نداشته است، وگرنه بدون سپاسگزاري و شکر، در نعمت هاي او تصرف مي کردند و در آن صورت، از حدود انسانيت فرود مي آمدند و در حد چهارپايان بودند. (8)
2-2. نعمت خدا و استحقاق مردم؛
خداوند منان، به لطف و تفضل خود، پديده ها را پديد آورد و وجود بخشيد. و نيست را به هست بدل کرد. و نام مبدي ء شاهد بر آن است. بدين روي، سخن گفتن از استحقاق يا استدعاء ذاتي براي چيزي که وجود ندارد، بي معنا است.
امام سجاد (ع) به اين حقيقت روشن و فطري، در دعاهاي مختلف صحيفه توجه داده است. از جمله به عبارت آغاز دعاي ورود ماه رمضان بنگريد: منت تو ابتداء است، يعني مسبوق به سابقه اي مانند استحقاق و استدعاء ذاتي نيست، عفو تو تفضل و عقوبت حضرتت عدالت است... اگر عطا کني، عطاي خود را به منت آلوده نمي رساني و اگر نعمتي را باز داري، بازداشتن تو، تعدي بر کسي نيست. بر کسي پرده پوشي مي کني که اگر بخواهي او را رسوا مي کني، و به کسي مي بخشي که اگر بخواهي ، نعمت را از او باز مي داري؛ در حالي که اين هر دو تن، براي رسوايي و منع از سوي حضرتت سزاوارند، اما تو کارهاي خود را بر مبناي تفضل بنا کردي... (9)
سراسر دعاي تقصير از اداي شکر نعمت هاي الهي، نيز، به الفاظي فصيح و رسا بيان همين حقايق است. (10)
2-3. خوف و رجاء؛
معناي دقيق خوف- برخلاف ترجمه ي رايج - عدم امنيت است. کلمه ي خوف، هيچ جا در برابر شجاعت به کار نرفته، تا آن را به ترس معنا کنيم. بلکه غالبا در برابر امنيت و گاهي در برابر رجاء به کار مي رود.
در توضيح مي گوييم: روشن است که انسان هيچ طلبي از خداي خود ندارد و تمام نعمت هاي خداوند به تفضل اوست که هر لحظه بگيرد، ظلم روا نداشته است. اين است که انسان عاقل، همواره خود را در معرض اين خطر مي بيند که خداوند، نعمت هايي را که به او داده، از او پس بگيرد. کسي که طعم شيرين نعمت خدا - به خصوص نعمت هاي معنوي الهي - را چشيده، از اين چگونگي مي لرزدهمواره در حال عدم امنيت به سر مي برد، يعني همواره به درگاه خداوند سبحان، در حال خوف است ، حتي وقتي که در مسير عبادت مي کوشد.
اما از سوي ديگر، جود و فضل و احسان الهي نيز حقيقتي است که در اميد را همواره به روي انسان گشوده مي دارد، حتي وقتي که در مسير معصيت قرار دارد. (11)
توجه به اين حقيقت، همواره انسان را در ميان دو حالت قرار مي دهد که هر دو، نشان از عبوديت او به درگاه مولايش دارد. آثار سازنده ي اين توجه در اخلاق و تربيت انساني ، فوق العاده است.
امام سجاد (ع) در دعاي 39 در بيان اين حقيقت، بر اين نکته تأکيد مي ورزد که نه يأس انساني از نجات، از روي نوميدي مطلق است که از گناهان کبيره است و نه طمع فرد به رهايي، به دليل فريفته شدن به اعمال اوست. بلکه انسان عابد، همواره حسنات خوددر برابر سيئات خود، اندک مي بيند، آن هم در برابر خدايي که افراد صديق در پيشگاه او نبايد به اعمال خود فريفته شوند و تبهکاران نيز نبايد به دليل کارنامه ي سياه خود، از لطف و رحمت حضرت او نوميد گردند.
2-4. اميد به رحمت الهي در هر حال؛
براساس توضيحاتي که بيان شد، براي انسان هيچ نقطه ي اميدي جز رحمت الهي وجود ندارد، خدايي که عفوش، بيشتر از عذابشرضاي او فراوان تر ازخشم اوست (12) خدايي که رحمتش پيشاپيش غضبش قرار دارد و عطايش بيشتر از منع اوست و آفريدگان همه در گستره ي وسع اويند (13) خدايي که کوچکترين عمل خيري را که برايش انجام شود، سپاس مي گزارد و پاداش مي دهد. و به هر کس که به سوي او گامي فراپيش نهد، بسيار نزديک مي شود و کساني را که از درگاه او مي گريزند، به سوي خود مي خواند، کار نيک را به ثمر مي نشاند و رشد مي دهد و کار بد بندگان را ناديده ميگيرد واز آن در مي گذرد. (14)
آري، چنين تکيه گاهي را سزاوار است که انسان بدان تکيه کند و به آن اميد بندد.
2-5. اتکاء بر توفيق الهي؛
دست نصرت الهي، همواره به ياري انسان مي شتابد، تا او را در برابر دشمنان بزرگ- همچون ابليس و سپاهيان و يارانش از بيرون، و تمايلات کشنده و کشنده ي نفس از درون - حمايت کند. بدين سان، نعمت توفيق الهي به انسان مختار مي رسد. اينک انسان است که مي تواند به اختيار خود، از توفيق خداوندي بهره گيرد و به سوي کمال برود يا آن را ناديده گيرد و به سوي تمايلات نفس اماره پيش تازد . خداوند متعال همواره به انسان، توفيق مي دهد و برخوردهاي زشت او را ناديده مي گيرد. اما در مواردي نيز اين گونه ياري خاص را از او دريغ مي دارد تا انسان با همان سرمايه ي اوليه ي خود، يعني تذکرات عقل دروني و هشدارهاي پيامبران و حجت هاي معصوم خداوند، با دشمنان ياد شده بجنگد، اگر توان چنين جنگي را داشته باشد. در اين حالت گرفتار خذلان مي شود، يعني خداوند، او را به همان تذکرات اوليه ارجاع مي دهد، تذکراتي که از هيچ کس دريغ نداشته است.
2-6. توکل بر خدا؛
نداي هميشگي قرآن، اين است که ( علي الله فليتوکل المؤمنون ) (15) ( علي الله فليتوکل المتوکلون ) (16) افرادي که ايمان آورده اند و مي خواهند به جايي سر بسپارند و دل ببندند، تنها بايد بر خداي قادر حکيم، دل بندند و سر بسپارند، چرا چنين است؟ ديديم که هيچ کس ، امکان و نعمتي از خود ندارد. هر چه در دست کسي ببينيم، امانتي است که خداي ولي النعم به او داده و هر زمان بخواهد، از او باز پس مي گيرد. به اين جهت، همه ي مردم، فقير به درگاه آن غني بالذاتند، که حتي در وجود خود نيز امانت دار خداي بزرگ هستند؛ يا ايها الناس انتم الفقراء الي الله، و الله هو الغني الحميد. ان يشأ يذهبکم و يأت بخلق جديد و ما ذلک علي الله بعزيز. (17)
اين ديدگاه در مورد آفريدگان، ديده ي انسان را به سوي آفريدگار ميکشاند، تا از مخلوق ناتوان چشم اميد بندند و تنها به سرچشمه ي تواناي او چشم بدوزند. سراسر دعاي 28 صحيفه، همين مضامين را دارد. عبارت اين دعاي ارزشمند ترکيب خاص خود را دارد، ترکيبي زيبا از عاطفه و استدلال ، به گونه اي که همچون تار و پود يک نظام دقيق و کارآمد، معناي عبوديت را مي رساند. بدين جهت، امام سجاد (ع) از خداي خود، صداقت در توکل، يقين افراد متوکل بر خدا و توکل مؤمنان راستين بر خدا را از او مي خواهد. (18)
3- راه هاي تعالي معنوي؛
صحيفه سجاديه، در کلمه کلمه ي خود، راهکارهايي براي تعالي معنوي انسان عرضه مي دارد. از اين رو، در پي يافتن اين راه ها ، بايد به بازخواني اين نامه ي نامدار آسماني پرداخت و از هر کلامي شيوه نامه اي استخراج کرد. بديهي است که اين بازخواني، يک زبان خواهد به پهناي فلک، که با اختصار اين نوشتار، سازگار نيست. ولي به اقتضاي کوتاهي مجال و مقال، تنها به چند راه اشاره مي شود.
3-1. قرآن؛
بر اساس حديث متواتر ثقلين، امام سجاد (ع) ، خود ، تالي قرآن است و کلام او همواره همراه آن تا روز قيامت است. براساس احاديث ديگر، حضرتش در شمار سلسله اي است که به تبيين حقايق قرآن مي پردازند. از اين رو، بهترين توصيف را از قرآن ارائه مي کند. (19)
3-2. خدايي که روزها و شب ها را آفريد؛
برخي از آنها را بر بعضي ديگر برتري داد. اين برتري ، مي رساند که لحظاتي که پيش روي خود داريم - برخلاف نظر ظاهربينان و کوته نگران - مانند هم نيستند. براي کساني که نه تنها به پاره هاي زمان نظاره مي کنند، بلکه در وراي آن، خالق آنها را مي بينند، اين مطلب، حقيقتي است روشن و انکارناپذير.
امام سجاد (ع) در بيان فضيلت ماه رمضان، از همين راه وارد مي شود. ابتدا از راه هايي سخن مي گويد که خداوند - به لطف و تفضلمنت بي پايان خود بر بشر - براي آنها قرار داده تا بندگان را به رضوان خود برساند. آنگاه بيان مي دارد که يکي از اين راه ها، ماه رمضان است. ويژگي هاي ماه رمضان به بيان حضرتش، بسيار شايان توجه است: ماه خدا ، ماه اسلام، ماه پاکيزگي، ماه آزمون، ماه نزول قرآن. (20) برگزيده ي خدا در ميان ماه ها؛ ماه مضاعف شدن ايمان؛ ماه ترغيب به شب زنده داري و وجوب روزه؛ عيد اولياي خدا؛ بهترين وقتي که همراه انسان است؛ ياور انسان در برابر کيد و مکر شيطان؛ همراهي که راه هاي نيکوکاري را آسان مي سازد، ماه نزول برکت ها و شوينده ي گناهان . (21)
انصاف دهيم! اگر چنين پرتوافکني از سوي حجت خدا بر اين لحظات آسماني نباشد، چگونه برتري آن بر ديگر زمان ها را باز شناسيم؟ و اگر اين گونه تعبيرها را به خوبي قدر بدانيم، آيا ابزاري بهتر از آن براي راه يابي انسان به اوج کمال، ميتوان تصور کرد؟
3-3. تولي و تبري؛
تولي و تبري، دو رکن رکين هدايت و دو بنيان استوار نجات انسان است. وقتي پذيرفتيم که راهي براي نجات، جز اين که بر در خانه ي خدا برويم وجود ندارد، آنگاه روشن مي شود که دشمن او را بايد طرد کرد، به گونه اي که قلب و زبان و دست ما، گواه اين طرد باشد. بنگريد که قرآن، چگونه اين پيام آفريدگار را به آفريدگان مي رساند؛
پيام مهم خداوند به انسان، اين است که شيطان را دشمن خود بداريد و با او دشمني کنيد. او پيروان خود را فرامي خواند تا به آتش دوزخ بکشاند. يعني از ورود در حلقه ي پيروان او ا جتناب کنيد. (22)
امام سجاد (ع) در مواضع مختلف صحيفه، اين اصل اصيل را باز مي نمايد. از جمله در دعاي مکارم اخلاق، از خدا مي خواهد افراديکه اهل بدعتند و سخنان خود بافته به کار ميگيرند، طرد کند. (23)
در آخرين سطور دعاي روز عرفه، از خدا مي خواهد که او را پشتوانه و ياور ستمگران در محو کتاب خدا نگرداند. (24)
در دعاي عيد اضحي، ابتدا به تفصيل، جنايات دشمن و غاصبان حقوق حقه ي برگزيدگان به حق خداوند را برمي شمارد، به گونه اي که جانشينان و برگزيدگان خدا در زمين، در اثر آن ستم ها ، مورد غلبه و قهر و غضب حق خود قرار گرفتند، احکام الهي را در حال تغيير و تبديل مي بينند، پشت کردن به قرآن را - در عمل - نظاره مي کنند، تحريف فرائض و زايل شدن سنت هاي پيامبر را شاهدند، ولي نمي توانند سخن بگويند.
اينجا است که امام سجاد (ع) زبان به لعن دشمنان خاندان نور مي گشايد. نه تنها خود آنها، که پيروان آنها و کساني را که به کارشان رضايت دهند نيز، مشمول لعن خود مي گرداند. و آنگاه تعجيل در فرج و گشايش الهي را براي اولياي به حق خدا مي طلبد.(25)
و سرانجام، پيام تربيتي امام سجاد (ع) اين است که بايد فرزندان را چنان بار آورد که نسبت به اولياي خدا، دوستدار و خيرخواه باشند، همان سان که نسبت به دشمنان او، عناد و بغض داشته باشند. (26)
3-4. شفاعت؛
شفاعت، از آموزه هاي مهم قرآن و عترت است، که راهي فراخ براي اميد به نوميدان مي نماياند. از اين رو، در روايات اهل بيت (ع) اميد بخش ترين آيه ي قرآن را آيه ي « و لسوف يعطيک ربک فترضي » (27) دانسته اند که ناظر به مقام شفاعت است.
امام سجاد (ع)، سه جزء را در يک جمله بيان مي دارد؛
فاني لم آتک ،ثقه مني بعمل صالح قدمته و لا شفاعه مخلوق رجوته الا شفاعه محمد و اهل بيته صلواتک عليه و عليهم و سلامک. (28)
اموري که از اين جمله نوراني عايد مي شود عبارت است از:
1- هيچگاه به عمل صالح و کار نيک خود نبايد دل بست، چرا که اصل بر قبول آن از جانب خداوند متعال است، که عموم انسانها از آن بي خبرند.
2- اصل شفاعت، صحيح است.
3- به شفاعت هيچ کس نمي توان ا ميدوار بود، مگر کساني که خداوند، آنها را به عنوان شفيع درگاه خود معين کرده است.
4- اين گراميان عرش الهي، پيامبر و خاندان پاک نهاد او (ع) هستند.
5- در اينجا نيز - مانند ديگر راه هاي خير - باب خوف و رجاء باز است ، چرا که شفاعت پيامبر و اهل بيت (ع) در حق افراد، زماني نفع مي بخشد که مورد رضايت خداوند متعال واقع گردد.
همچنين در دعاي 42، از خداوند متعال مي خواهد که شفاعت پيامبر را در حق امت قبول فرمايد؛ در دعاي 31 سخن از شفاعت صلواتي است که بر پيامبر و اهل بيت (ع) بفرستيم؛ ودر دعاي 2 سخن از وعده الهي است که براي شفاعت امت به پيامبرش داده است. (29) همان گونه که از شفاعت فضل و کرم الهي نيز سخن رفته است. (30)
3-5. توسل؛
توسل، لازمه ي تقوا است. خداي تعالي مي فرمايد: يا ايها الذين امنوا اتقوا الله و ابتغوا اليه الوسيله. (31)
از اين رو امام سجاد (ع) در جمله اي که به تبيين آيه ي شريفه مي پردازد: «صل علي اطائب اهل بيته الذين .... جعلتهم الوسيله اليک» (32)
ما، راهي براي تعيين وسيله به درگاه خدا نداريم. همان گونه که راهي به احاطه بر خدا نداريم . پس بايد به کساني روي آوريم که خداوند، به عنوان وسيله به سوي خود شناسانده و قرار داده است. و اين افراد به تصريح امام سجاد (ع)، همان اهل بيت پيامبر (ص) هستند.
امام سجاد (ع) در اواخر دعاي 49، به وسيله مقام عظيم پيامبر خدا (ص) و امام اميرالمؤمنين (ع) به درگاه الهي تقرب مي جويد:
اللهم فاني اتقرب اليک بالمحمديه الرفيعه و العلويه البيضاء و أتوجه اليک بها ان تعيذني من شر کذا و کذا.
جايي که امام معصوم و حجت خدا (ع)، خود ، به صاحب مقام نبوت و ولايت توسل و تقرب مي جويد، بر پيروان امام سجاد (ع) است که اين باب نجات را از دست ندهند.
بديهي است که اين حقيقت، منافاتي با حقايق ديگر ندارد، از اين قبيل که امام سجاد (ع) ، عقيده به توحيد يا قرآن را وسيله ي خود به درگاه خدا بداند، چرا که اين ها، همه يک نورند و بيانگر يک حقيقت واحد، به زبان هاي مختلف.
3-6. شهود اعمال؛
کسي که بداند جزئيات کارهاي او در معرض شهادت شاهدان گوناگون است، در رفتارهاي خود دقت مي کند. از دعاهاي امام سجاد (ع) در اين باره مي آموزيم که: هر روز نو پديد، بر ما شاهدي سخت گير است که بر اعمال ما گواهي مي دهد. اگر به نيکي عمل کنيم، با حمد و سپاس ما را وداع مي گويد. و اگر بد کنيم، بانکوهش، ازما جدا مي شود. (33)
ملائک موکل بر ثبت اعمال، بار گزارش کارهاي ما را به دوش مي کشند. در آغاز هر روز جديد، بايد از خدا بخواهيم که بار سنگيني را که بر دوش آنها مي نهيم، آسان گرداند؛ بدين طريق که کارنامه ي خود را از حسنات پر کنيم و در محضر آنها به سوء عمل، روا نشويم. (34) آنها به نامه اي درخشان، شاد مي شوند. پيوسته در جهت شادي آنها بکوشيم. (35)
آسمان و زمين و ساکنان آنها، صداي توبه ي بنده ي گنهکار را مي شنوند و بر آن شهادت مي دهند. برخي از آنها در هنگام توبه ي بنده، براي او دعا مي کنند. اين دعا، يکي از عواملي است که اميد مي رود سبب نجات انسان گردد. (36)
برتر و بالاتر از همه ي شاهدان اعمال، خدايي است که آشکار و نهان آدميان رامي بيند و بر پيدا و ناپيداي آنها گواه است. با اين همه،لطف و کرم خود، اين همه عيب را مي بيند و مي پوشد، که اگر چنين تفضلي بر مردم نمي کرد، هيچ فردي، فرد ديگر را به انسانيت نمي پذيرفت. (37) و اين لطفي است از خداي منان بر بنده اي که سزاوار رسوا شدن است. (38)
امام سجاد (ع) از خداوند متعال مي خواهد که اولا اين لطف خود را ادامه دهد و در هر حال، از روي تفضل، گناهان بنده اش را بپوشاند. (39) ثانيا در مواقف دشوار قيامت و در حضور تمامي آفريدگان نيز گناهان بنده را آشکار نسازد. (40)
3-7. صلوات؛
صلوات بر محمد و آل محمد (ع)، بيش از تمام دعاها در صحيفه ي سجاديه تکرار مي شود ، به گونه اي که اکثر موارد، در صدر و ذيل و متن دعا، بارها اين دعاي مستجاب و والا قدر ، بيان مي شود و ديگر حاجات و نيازهاي انسان، در جوار آن، درخواست مي گردد.
امام سجاد (ع)، از خداوند متعال مي خواهد که اين صلوات را بي پايان و مستمر قرار دهد. (41) البته سود اين درود و صلوات به خود ما مي رسد، (42) از جمله اين که وسيله ي استجابت دعاهاي ما است. (43) از خدا مي خواهيم که بيش از هر بنده و آفريده اي بر محمد و آل محمد ،درود فرستد. (44) و اين، اداي بخشي از حقوقي است که بر ما دارند، از جمله نعمت هدايت و نعمت نجات بخشي ما. (45) بدين رو، امام سجاد (ع) پس از دعاي عيد قربان، فرموده است که نيازهاي خود را به درگاه خداي متعال عرضه کنيد و پس از آن هزار بار بر محمد و آل محمد درود فرستيد، چنان که حضرتش خود چنان عمل مي کرد. (46)
گستره ي بحث صلوات و درود، در بخش دوم دعاي عرفه (47) بيش ازهمه مطرح است. (48) سخن از کامل ترين برکت ها، سودمندترين رحمت ها، درودي فزاينده که فزاينده تر از آن نباشد، درودي که از رضوان الهي درگذرد و پيوستگي آن به بقاي الهي پيوند خورد، درودي که مانند کلمات الهي پايان نپذيرد، درودي که چندين برابر شود و همراه با گردش روزگار، مضاعف گردد، درودي هم وزن عرش و مادون آن، به اندازه ي آسمان ها و مافوق آنها، به شماره زمين ها و آنچه زير آنها و آنچه ميان آنهاست، درودي که خدا را پسند آيد و ... در ميان است.
علاوه بر آن، درود بر امامي از شمار امامان (ع) مطرح مي شود که خداوند، دين خود را به وسيله ي او تأييد مي بخشد، پناهگاه مؤمنان، رشته ي نجات متمسکان، و نور عالمين است. امام سجاد (ع) از خدا مي خواهد که او را به فتح آسان برساند، در کنف حفظ خود حمايت کند، با ملائکه خود ياري رساند، کتاب و حدود و شرايع و سنت هاي رسول خود را به دست او برپا دارد، معالم دين الهي را که ستمگران از ميان برده اند، حيات دوباره بخشد، زنگار ستم را بزدايد و کساني را که از راه راست الهي به بيراهه مي روند، ارشاد فرمايد.
امام سجاد (ع)، نه تنها بر پيامبر و اهل بيت (ع) درود مي فرستد، بلکه درود الهي را براي کساني مي خواهد که مقام اهل بيت را به خوبي شناخته و پذيرفته اند، راه آنها را پي مي گيرند، از ولايتشان جدا نمي شوند، در برابر امرشان تسليم هستند، در راه طاعتشان مي کوشند، چشم به راه دولت حقه ايشانند و به سوي آن روزگار، ديده دوخته اند. به نظر مي رسد که اين عبارت ، در وصف حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه باشد، چنان که ويژگي هاي ياد شده بر آن دلالت دارد . به هر حال، پيوند قلبي و زباني و عملي با خاندان نور - که صلوات، نشانه ي بارز آن است- مهم ترين راه براي بهسازي درون و برون فرد و جامعه اي است که در مسير تعالي معنوي پيش مي رود.
پي نوشت :
(-) گرفته شده از فصلنامه ي سفينه، شماره 8،ويژه صحيفه سجاديه، ص 72.
1- بحارالانوار، ج 66، ص 375.
2- القلم / 4.
3- آل عمران/ 159.
4- اسناد و مشايخ راويان صحيفه کامله، علوم حديث، ج 12، ص 26.
5- به عنوان نمونه، بنگريد به : بحث املکيت خداوند با حفظ مالکيت انسان (دعاي 22) ، تنزيه خداي تعالي از احاطه ي بشر بر او، (دعاي 5 و 32) لطف و فضل بي پايان الهي ( دعاي 13)، توحيد و تسبيح و تنزيه و حمد باري تعالي ( دعاي 32و 47 و 52).
6- در بحارالانوار بابي وجود دارد تحت عنوان: ابطال الجبر و التفويض و اثبات الامر بين الامرين. بحارالانوار، ج 2، ص 387.
7- دعاي 22 صحيفه.
8- دعاي 1.
9- دعاي 45.
10- دعاي 37.
11- بحارالانوار، ج 70، ص 323، باب الخوف و الرجاء . آنچه در متن آمد، چکيده مضامين حدود 110 آيه و 75 حديث است که علامه مجلسي در اين باب آورده است.
12- دعاي 12.
13- دعاي 16.
14- دعاي 46.
15- آل عمران/ 122.
16- ابراهيم/ 12.
17- فاطر / 15 و 16.
18- دعاي 54.
19- در اين رابطه به دعاي 42 و 47 رجوع گردد.
20- دعاي 44.
21- دعاي 45.
22- فاطر / 6.
23- دعاي 20.
24- دعاي 47.
25- دعاي 48.
26- دعاي 45.
27- ضحي، 5.
28- دعاي 48.
29- بنگريد: الدليل الي موضوعات الصحيفه السجاديه، محمد حسين مظفر، ص 98، باب 5، فصل 19 (شفاعه).
30- دعاي 31.
31- مائده/ 35.
32- دعاي 47.
33- دعاي 6.
34- دعاي 6.
35- دعاي 11.
36- دعاي 31.
37- مضمون روايت امام جواد (ع) که فرمود: لو تکاشفتم، ما تدافنتم. بحارالانوار، ج 77، ص 385.
38- دعاي 45.
39- دعاي 5، 16، 22، 31، 34، 41، 45.
40- دعاي 11، 32.
41- دعاي 32، 13.
42- دعاي 45.
43- دعاي 13.
44- دعاي 45.
45- دعاي 31.
46- دعاي 48.
47- دعاي 47.
48- دعاي 47.
..........................
منبع : کتابخانه تخصصی امام سجاد علیه السلام
وَ أَعْجَبُ مِنْ ذلِکَ طَارِقٌ طَرَقَنَا بِمَلْفُوفَة فِی وِعَائِهَا، وَ مَعْجُونَة شَنِئْتُهَا، کَأَنَّمَا عُجِنَتْ بِرِیقِ حَیَّة أَوْقَیْئِها، فَقُلْتُ: أَصِلَةٌ، أَمْ زَکَاةٌ، أَمْ صَدَقَةٌ؟ فَذَلِکَ مُحَرَّمٌ عَلَیْنَا أَهْلَ الْبَیْتِ! فَقَالَ: لاَ ذَا وَ لاَ ذَاکَ، وَ لکِنَّهَا هَدِیَّةٌ. فَقُلْتُ: هَبِلَتْکَ الْهَبُولُ! أَعَنْ دِینِ اللّهِ أَتَیْتَنِی لِتَخْدَعَنِی؟ أَمُخْتَبِطٌ أَنْتَ أَمْ ذُوجِنَّة، أَمْ تَهْجُرُ؟ وَ اللّهِ لَوْ أُعْطِیتُ الاَْقَالِیمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلاَکِهَا، عَلَى أَنْ أَعْصِیَ اللّهَ فِی نَمْلَة أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِیرَة مَا فَعَلْتُهُ، وَ إِنَّ دُنْیَاکُمْ عِنْدِی لاََهْوَنُ مِنْ وَرَقَة فِی فَمِ جَرَادَة تَقْضَمُهَا. مَا لِعَلِیٍّ وَ لِنَعِیم یَفْنَى، وَ لَذَّة لاَ تَبْقَى! نَعُوذُ بِاللّهِ مِنْ سُبَاتِ الْعَقْلِ، وَ قُبْحِ الزَّلَلِ. وَ بِه نَسْتَعِینُ.
از اين شگفت انگيزتر داستان کسى است (اشعث بن قيس منافق) که نيمه شب در خانه را زد و ظرف سرپوشيده اى (پر از حلواى خوش طعم و شيرين) براى من هديه آورد. معجونى بود که من از آن متنفر شدم گويى با آب دهان مار يا استفراغ او خمير شده بود. به او گفتم: آيا اين هديه است يا زکات يا صدقه؟ که اين هر دو بر ما اهل بيت حرام است. او گفت: نه اين است و نه آن ولى هديه است! گفتم: زنان بچه مرده بر تو گريه کنند آيا از طريق آيين خدا به سراغ من آمده اى تا مرا بفريبى؟ آيا تعادل فکرى خود را از دست داده اى يا جن زده اى يا بر اثر شدت بيمارى هذيان مى گويى؟ به خدا سوگند اگر اقليمهاى هفتگانه (روى زمين) را با آنچه در زير آسمانهايش قرار دارد به من داده شود که خدا را با گرفتن پوست جوى از دهان مورچه اى نافرمانى کنم هرگز نخواهم کرد. به يقين دنياى شما نزد من از برگ درختى که در دهان ملخى در حال جويدن باشد پست تر و بى ارزش تر است. على را با نعمتهاى فانى دنيا و لذتهاى ناپايدار آن چه کار؟! به خدا پناه مى بريم از خواب رفتن عقل و لغزش هاى قبيح و زشت و در اين راه از او يارى مى طلبيم.
شرح و تفسیر
داستان اشعث بن قیس منافق
در بخش گذشته ـ چنان که دیدیم ـ امام(علیه السلام) براى مأیوس کردن همه امتیاز طلبان ناروا از بیت المال مسلمین، داستان تاریخى برادرش عقیل و حدیده محماة را بیان فرمود; داستانى که فرهنگ عدالت اسلامى و مقدّم داشتن ضابطه بر رابطه در آن موج مى زد. سپس در این بخش از خطبه، روى مصداق روشن دیگرى از این قبیل دست مى گذارد و داستان اشعث بن قیس منافق را بیان مى دارد و مى فرماید: «از این شگفت انگیزتر داستان کسى است (اشعث بن قیس منافق) که نیمه شب در خانه را زد و ظرف سرپوشیده اى (پر از حلواى خوش طعم و شیرین) براى من هدیه آورد. معجونى بود که من از آن متنفر شدم. گویى با آب دهان مار یا استفراغ او خمیر شده بود»; (وَ أَعْجَبُ مِنْ ذلِکَ طَارِقٌ(1) طَرَقَنَا بِمَلْفُوفَة فِی وِعَائِهَا، وَ مَعْجُونَة شَنِئْتُهَا(2)، کَأَنَّمَا عُجِنَتْ بِرِیقِ حَیَّة أَوْقَیْئِها).
معروف این است که این کوبنده در همان اشعث بن قیس، رئیس منافقان کوفه بود; شخصى که شبیه عبدالله بن ابىّ، منافق معروف عصر پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) بود.
امّا اینکه امام(علیه السلام) مى فرماید: من از حلواى لذیذ متنفر بودم و گویى با آب دهان مار عجین شده بود براى آن است که هدف اشعث این بود که قلب امام(علیه السلام) را براى رسیدن به یک غرض دنیوى به خود معطوف دارد. (گاه گفته مى شود او با یکى از مسلمانان به ناحق بر سر آب و ملکى نزاع داشت و پرونده این مخاصمه به دادگاه على(علیه السلام) رسیده بود. شاید این مرد کورباطن مى خواست از این طریق دل امام(علیه السلام) را به خود متوجّه کند و رأى او را بخرد; ولى امام(علیه السلام) با چشم ملکوتى اش باطن حلوا را دید; باطنى که همچون زهر مار بود، زیرا قصد رشوه در آن نهفته شده بود).
واژه «مَلْفُوفَة» گرچه از ریشه «لفّ» به معناى پیچیدن گرفته شده و در اینجا اشاره به ظرفى است که در پارچه اى پیچیده شده بود; ولى چون امام(علیه السلام)مى فرماید این ملفوفه در ظرفى قرار داشت و سپس واژه معجونه را بر آن عطف مى کند. این احتمال وجود دارد که ملفوفه نامى براى نوعى از حلوا بوده که در کوفه حلواى مرغوب و مورد علاقه مردم شناخته مى شد.(3)
بعضى از شارحان نهج البلاغه احتمال داده اند واژه «قىء» به معناى زهر مار است نه استفراغ او، زیرا همچون استفراغ آن را از دهان خود بیرون مى ریزد و تناسب مقام نیز همین را اقتضا مى کند همان گونه که در عرف مى گویند فلان غذا همچون زهرمار بود.
سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن مى افزاید: «به او گفتم: آیا این هدیه است یا زکات یا صدقه؟ که این هر دو بر ما اهل بیت حرام است. او گفت: نه این است و نه آن; ولى هدیه است»; (فَقُلْتُ: أَصِلَةٌ، أَمْ زَکَاةٌ، أَمْ صَدَقَةٌ؟ فَذَلِکَ مُحَرَّمٌ عَلَیْنَا أَهْلَ الْبَیْتِ! فَقَالَ: لاَ ذَا وَ لاَ ذَاکَ، وَ لکِنَّهَا هَدِیَّةٌ).
به یقین زکات بر تمام بنى هاشم حرام است و صدقه که اشاره به انفاقهاى مستحبى است و بنابر قول مشهور بر بنى هاشم حرام نیست ممکن است بر خصوص اهل بیت(علیهم السلام)حرام بوده باشد. بعضى نیز احتمال داده اند که صدقه اشاره به کفارات و صدقات واجبه غیر از زکات باشد که آن هم بر بنى هاشم حرام است.
امّا «صلة» ممکن است به معناى رشوه باشد که در مباحث رشوه قاضى به عنوان «صِلَة القُضاة» تعبیر مى شود و از این جهت به آن «صله» گفته مى شود که رشوه دهنده آن را وسیله اى براى وصول به مقصد نادرست خود قرار مى دهد.
بعضى نیز گفته اند: «صله» به معناى «هدیه» یا جایزه است همان گونه که در مورد جایزه شاعر «صله شاعر» گفته مى شود، بنابراین جمله «لاَ ذَا وَ لاَ ذَاکَ، وَ لکِنَّهَا هَدِیَّةٌ» (نه این و نه آن) اشاره به نفى زکات و صدقه و اثبات هدیه بودن آن است.
این احتمال در تفسیر این عبارت داده شده است که جمله «لا ذا و لاذاک» نفى همه باشد; یعنى هیچ کدام از اینها نیست; نه رشوه و نه زکات و نه صدقه، بلکه هدیه است.
سپس امام(علیه السلام) در ادامه این سخن، اشعث بن قیس منافق را زیر ضربات شدیدترین سرزنش و توبیخ قرار داده، مى فرماید: «من به او گفتم: زنان بچه مرده بر تو گریه کنند آیا از طریق آیین خدا به سراغ من آمده اى تا مرا بفریبى؟»; (فَقُلْتُ: هَبِلَتْکَ الْهَبُولُ!(4) أَعَنْ دِینِ اللّهِ أَتَیْتَنِی لِتَخْدَعَنِی؟).
اشاره به اینکه تو نیز مانند بسیارى از شیطان صفتان براى اینکه به مقصد نامشروع خود برسى لباس ظاهراً مشروعى بر آن پوشانده اى، نام هدیه بر رشوه گذارده اى به گمان اینکه مى توانى با این ظاهرسازى کسى را که چشمش اعماق وجود را مى بیند بفریبى. آنگاه مى افزاید: «آیا تعادل فکرى خود را از دست داده اى یا جن زده اى یا بر اثر شدت بیمارى هذیان مى گویى؟»; (أَمُخْتَبِطٌ أَنْتَ أَمْ ذُوجِنَّة، أَمْ تَهْجُرُ؟).
اشاره به اینکه هیچ انسان عاقلى باور نمى کند که بتواند کسى مانند على(علیه السلام) را با هدیه اى که در باطن بوى رشوه مى دهد بفریبد و اگر کسى در این میدان وارد شود دلیل بر این است که یا دیوانه بوده و یا بر اثر بیمارى، عقل خود را موقتاً از دست داده است.
«مختبط» از ریشه «خبط» به معناى از دست دادن تعادل است که گاه در مورد تعادل ظاهرى به کار مى رود و گاه درباره تعادل فکرى و در اینجا معناى دوم اراده شده است و تعبیر به «ذُو جِنّة» (جن زده) یا اشاره به وسوسه هاى شیطان است که یکى از جنیان محسوب مى شود و بر اثر این وسوسه ها عقل انسان را مى گیرد و یا اشاره به آن چیزى است که در میان توده مردم مشهور بوده که بعضى افراد دیوانه را به عنوان جن زده به حساب مى آورند.
واژه «تَهْجُر» از ریشه «هَجْر» به معناى هذیان گفتن است، بنابراین فرق میان این سه واضح است; مختبط کسى است که گرفتار نقصان عقلى بوده و تعادل فکرى خود را از دست داده و ذو جنه کسى است که بر اثر عاملى برونى گرفتار نوعى جنون شده و تهجر در مورد کسى گفته مى شود که ذاتاً دیوانه نیست; امّا بر اثر شدت بیمارى به هذیان گفتن دچار شده است.
البتّه این سه واژه وقتى در مقابل هم قرار مى گیرند چنین مفهومى را افاده کنند در حالى که ممکن است هنگامى که هر یک تنهایى به کار برود مفهوم وسیع ترى داشته باشد.
سپس امام(علیه السلام) براى اینکه به او بفهماند تا چه حد گرفتار اشتباه شده و على(علیه السلام)را به تاریکى دیده و او را نشناخته است، اشاره به نکته بسیار مهمى در زمینه عدالت خویش مى کند که شاید از غیر او در طول تاریخ شنیده نشده باشد. این نکته هشدارى است به همه رهبران و حاکمان جوامع بشرى که مى فرماید: «به خدا سوگند اگر اقلیمهاى هفتگانه (روى زمین) با آنچه در زیر آسمانهایش قرار دارد به من داده شود تا خدا را با گرفتن پوست جوى از دهان مورچه اى نافرمانى کنم هرگز نخواهم کرد»; (وَ اللّهِ لَوْ أُعْطِیتُ الاَْقَالِیمَ السَّبْعَةَ(5) بِمَا تَحْتَ أَفْلاَکِهَا، عَلَى أَنْ أَعْصِیَ اللّهَ فِی نَمْلَة أَسْلُبُهَا جُلْبَ(6) شَعِیرَة مَا فَعَلْتُهُ).
سپس به بیان دلیل آن مى پردازد و مى فرماید: «به یقین دنیاى شما نزد من از برگ درختى در دهان ملخى که در حال جویدن آن باشد پست تر و بى ارزش تر است»; (وَ إِنَّ دُنْیَاکُمْ عِنْدِی لاََهْوَنُ مِنْ وَرَقَة فِی فَمِ جَرَادَة تَقْضَمُهَا(7)).
در تأکید آن مى فرماید: «على را با نعمتهاى فانى دنیا و لذتهاى ناپایدار آن چه کار؟!»; (مَا لِعَلِیٍّ وَ لِنَعِیم یَفْنَى، وَ لَذَّة لاَ تَبْقَى!).
در این چند جمله کوبنده و صریح و گویا، امام(علیه السلام) مى فرماید: هر گاه بزرگ ترین رشوه هاى متصوّر در جهان که همه روى زمین و قصرها و ثروتها و اموال و زرق و برقها باشد به من دهند که کمترین ظلم و ستمى که همان گرفتن پوست جوى (نه دانه جو) از دهان مورچه اى که ظاهراً کوچک ترین جنبنده است انجام دهم، نمى کنم.
بسیارند کسانى که مبالغ کوچک و متوسّط رشوه آنها را تکان نمى دهد; ولى اگر امتیاز مهمّى براى آنها قائل شوند که معادل تمام زندگى آنان یا بیشتر باشددست و پایشان مى لرزد و مى لغزند. چه کسى مى تواند ادّعا کند که در هیچ حدّى از گرفتن امتیاز در برابر هیچ حدّى از کمترین کار خلاف گرفتار لغزش نخواهد شد؟ امام مى فرماید: من آن شخص هستم و حتّى صریحاً سوگند بر آن یاد مى کند.
دلیلى که امام براى این امر آورده بسیار قابل توجّه است، زیرا امتیازات مادّى براى کسانى اهمیّت دارد که دنیا در نظرشان بزرگ و برجسته است; امّا کسى که در اوج معرفت خدا قرار گرفته و ما سوى الله در نظر او کم ارزش و بى مقدار است و همه دنیا از دیدگاه او همچون برگ درخت نیم جویده اى در دهان ملخى است، دلیلى ندارد که مرتکب عصیان پروردگار و ظلم و ستمى شود.
على(علیه السلام) با چشم حقیقت بین خود به باطن دنیا مى نگرد; او همه این مقامها و مواهب مادى را در حال فنا و زوال مى بیند و چیزى که ارزش آن را ندارد که کسى به آن دل ببندد یا به دل بستنش بیندیشد.
به همین دلیل اگر بخواهیم ظلم و ستم، رشوه خوارى و تعدّى به حقوق ضعیفان از دنیا ریشه کن شود باید در بالا بردن سطح معرفت انسانها نسبت به خدا و نسبت به دنیا تلاش و کوشش کنیم.
در ضمن از این عبارات با دلالت التزامى مى توان فهمید که ظلم و ستم و داورى به ناحق بدترین گناه است که حتّى در برابر به دست آوردن تمام دنیا نباید آن را مرتکب شد.
سرانجام امام(علیه السلام) با جمله اى کوتاه و بیدارکننده که در واقع ناظر به کلّ محتواى خطبه است، سخن خود را پایان مى دهد و مى فرماید: «به خدا پناه مى بریم از خواب رفتن عقل و لغزشهاى قبیح و زشت و در این راه از او یارى مى طلبیم»; (نَعُوذُ بِاللّهِ مِنْ سُبَاتِ(8) الْعَقْلِ، وَ قُبْحِ الزَّلَلِ. وَ بِه نَسْتَعِینُ).
اشاره به اینکه اگر عقل بیدار باشد و لطف خدا یار، انسان گرفتار گناهان بزرگ نمى شود و در دام گناهان کوچک کمتر مى افتد.
این سخن را با نقل دو روایت پایان مى دهیم: حافظ ابونعیم اصفهانى از دانشمندان معروف اهل سنّت در کتاب مشهورش حلیة الاولیاء مى نویسد: «پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به على(علیه السلام)خطاب کرد و فرمود: «یا عَلی! إِنّ اللهَ قَدْ زَیَّنَکَ بِزینَة لَمْ یُزیِّنِ الْعِبادَ بِزینَة أحَبَّ إلَى اللهِ مِنْها هِی زینَةُ الاْبْرارِ عِنْدَاللهِ تَعالى وَ الزُّهْدُ فِی الدُّنْیا فَجَعَلَکَ لا تَرزْءُ مِنَ الدُّنْیا شَیْئاً وَلا تَرْزَءُ مِنْکَ الدُّنْیا شَیْئاً; اى على! خداوند تو را به زینتى آراسته که بندگانش به چیزى محبوب تر از آن زینت نیاراسته و آن زینت ابرار و نیکان نزد خداوند متعال است و آن همان زهد و بى اعتنایى به دنیاست; تو را آن گونه قرار داده که تو از دنیا چیزى کم نمى کنى و دنیا چیزى از تو نمى کاهد».(9)
در حدیث دیگرى آمده است که زن شجاعى از شیعیان مخلص على(علیه السلام) به نام «دارمیه حجونیه» در ملاقاتى که با معاویه داشت (و به دنبال او فرستاده بود) در جواب این سؤال معاویه که:
آیا هرگز على(علیه السلام) را دیده اى؟
گفت: آرى به خدا سوگند او را دیدم.
گفت: چگونه او را دیدى؟
گفت: رَأَیْتُهُ لَمْ یَفْتِنُهُ الْمُلْکُ الَّذی فَتَنَکَ وَ لَمْ تَشْغَلْهُ النِّعْمَةُ الَّتی شَغَلَتْکَ; او را چنان دیدم که این حکومتى که تو را فریب داده او را فریب نداده بود، و این نعمتهاى دنیا که تو را مشغول ساخته او را مشغول نساخته بود».(10)
نکته
اشعث بن قیس کیست؟
همان گونه که در جلد اوّل در تفسیر خطبه نوزدهم بیان کردیم «اشعث» از منافقانى بود که در زمان پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به ظاهر مسلمان شد و بعد از رحلت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به ارتداد روى آورد و سپس اسیر شد و نزد ابوبکر اظهار ندامت کرد و مورد عفو قرار گرفت و در دوران امیرمؤمنان على(علیه السلام) با دشمنان او همچون عمروبن عاص براى ایجاد نفاق در صفوف یاران آن حضرت همکارى داشت و سرچشمه خرابى ها و مفاسد بى شمارى شد او در قبیله خود صاحب نفوذ بود و از این طریق براى مقاصد سوء خود کمک مى گرفت و به گفته بعضى از محققان بسیارى از مشکلات عصر خلافت امیرمؤمنان على(علیه السلام) از این منافق سرسخت و مرموز نشأت مى گرفت.
شرح بیشتر را در جلد اوّل صفحه 644 به بعد مطالعه فرمایید.
1. «طارق»
از ريشه «طروق» و «طرق» به معناى زدن و کوبيدن است و به کسى که شبانه به سراغ ديگرى مى رود «طارق» گفته مى شود، زيرا معمولا در بسته است و بايد در را بکوبد و وارد شود. 2. «شنئت» از ريشه «شنئان» بر وزن «نوسان» به معناى بغض و دورى کردن است، بنابراين «شنئت» يعنى آن را دشمن داشتم. 3. شيخ محمد عبده در شرح نهج البلاغه خود به اين معنا اشاره کرده و مى گويد: ملفوفه نوعى از حلوا بوده است که اشعث بن قيس به عنوان هديه خدمت امام(عليه السلام) برد. 4. «هبول» صفت مشبهه است و به معناى زنى است که فرزند براى او باقى نمى ماند و طبعاً بسيار گريه مى کند. 5. اقاليم سبعه، «اقاليم» جمع
«اقليم» به معناى بخشى از جهان يا کشور است و جغرافى دانان قديم جهان را به هفت اقليم تقسيم مى کردند و چون نقشه دقيقى از دنيا نداشتند حدّ و حدود اين اقليمهاى هفتگانه دقيق نبود. به هر حال،
هفتگانه در تقسيم بندى آنها چنين بود: اقليم اوّل، هندوستان. دوم، بخشى از کشورهاى عربى و حبشه، سوم، مصر و شام، چهارم، ايران. پنجم، روم. ششم، کشور ترک، هفتم، چين و ماچين. (لغت نامه
دهخدا، ماده اقليم). البتّه ممکن است تقسيم ديگرى از سوى بعضى ديگر از جغرافى دانها ارائه شده باشد و به هر حال نظر امام(عليه السلام) آن است که اگر همه مناطق آباد کره زمين را به من بدهند. 6. «جلب» پوسته اى است که روى دانه گندم يا جو را مى گيرد و به پوسته اى که به هنگام خوب شدن زخم روى آن را مى پوشاند، «جلب» گفته مى شود. 7. «تقضمها» از ريشه «قضم» بر وزن «هضم» به معناى دندان زدن، گاز گرفتن و جويدن است. 8. «سبات» از ريشه «سبت» بر وزن «وقت» به معناى تعطيل کردن به منظور استراحت است; و «سبات» به از کار افتادن و تعطيل شدن اطلاق مى شود
و در جمله بالا نيز به همين معناست و اگر در لغت عرب روز شنبه را يوم السبت مى نامند به سبب آن است که اين نامگذارى در اصل از يهود گرفته شده که روز شنبه روز تعطيلى آنها بود. 9. شرح نهج البلاغه مرحوم خويى، ج 14، ص 297، چاپ قديم. 10. کتاب بلاغات النساء، ص 106 مطابق نقل شرح نهج البلاغه مرحوم شوشترى، ج 6، ص 541 .
شرح آیات 26 لغایت 44 سوره مبارکه حجر
26وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الإِنْسانَ مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَإ مَسْنُون
27وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ
28وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَإمَسْنُون
29فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ
30فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ
31إِلاّ إِبْلِیسَ أَبى أَنْ یَکُونَ مَعَ السّاجِدِینَ
32قالَ یا إِبْلِیسُ ما لَکَ أَلاّ تَکُونَ مَعَ السّاجِدِینَ
33قالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَر خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَإ مَسْنُون
34قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّکَ رَجِیمٌ
35وَ إِنَّ عَلَیْکَ اللَّعْنَةَ إِلى یَوْمِ الدِّینِ
36قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلى یَوْمِ یُبْعَثُونَ
37قالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ
38إِلى یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ
39قالَ رَبِّ بِما أَغْوَیْتَنِی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ
40إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ
41قالَ هذا صِراطٌ عَلَیَّ مُسْتَقِیمٌ
42إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ إِلاّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوِینَ
43وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ
44لَها سَبْعَةُ أَبْواب لِکُلِّ باب مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ
ترجمه:
26 ـ ما انسان را از گِل خشکیده اى (همچون سفال) که از گِل بدبوى (تیره رنگى) گرفته شده بود آفریدیم.
27 ـ و جنّ را پیش از آن، از آتش گرم و سوزان خلق کردیم.
28 ـ و (به خاطر بیاور) هنگامى را که پروردگارت به فرشتگان گفت: «من بشرى را از گِل خشکیده اى که از گِل بدبوئى گرفته شده، مى آفرینم.
29 ـ هنگامى که کار آن را بپایان رساندم، و در او از روح خود (یک روح شایسته و بزرگ) دمیدم، همگى براى او سجده کنید».
30 ـ پس همه فرشتگان، بى استثناء، سجده کردند.
31 ـ جز ابلیس، که ابا کرد از این که با سجده کنندگان باشد.
32 ـ (خداوند) فرمود: «اى ابلیس! چرا با سجده کنندگان نیستى»؟!.
33 ـ گفت: «من هرگز براى بشرى که او را از گِل خشکیده اى که از گِل بدبوئى گرفته شده است آفریده اى، سجده نخواهم کرد»!
34 ـ فرمود: «از صف آنها [= فرشتگان] بیرون رو، که رانده شده اى!.
35 ـ و لعنت (و دورى از رحمت حق) تا روز قیامت بر تو خواهد بود».
36 ـ گفت: «پروردگارا! مرا تا روز رستاخیز مهلت ده (و زنده بگذار)».
37 ـ فرمود: «تو از مهلت یافتگانى.
38 ـ (اما نه تا روز رستاخیز، بلکه) تا روز و وقت معینى».
39 ـ گفت: «پروردگارا! چون مرا گمراه ساختى، من (نعمتهاى مادى را) در زمین در نظر آنها زینت مى دهم، و همگى را گمراه خواهم ساخت،
40 ـ مگر بندگان مخلصت را».
41 ـ فرمود: «این راه مستقیمى است که بر عهده من است (و سنت همیشگیم).
42 ـ که بر بندگانم تسلط نخواهى یافت; مگر گمراهانى که از تو پیروى مى کنند.
43 ـ و دوزخ، میعادگاه همه آنهاست.
44 ـ هفت در دارد; و براى هر درى، گروه معینى از آنها تقسیم شده اند!.
تفسیر:
آفرینش انسان
به مناسبت آیات گذشته، که قسمتهائى از آفرینش خداوند و نظام هستى را بیان مى کرد، در این آیات، به شاهکار بزرگ خلقت، ـ یعنى آفرینش انسانـ پرداخته و طى آیات متعدد و پرمحتوائى بسیارى از جزئیات این آفرینش را بازگو مى کند، که ما در اینجا نخست به تفسیر اجمالى آیات مى پردازیم، سپس نکات مهم را مورد بحث جداگانه اى، قرار مى دهیم.
نخست مى فرماید: «ما انسان را از «صلصال» (خاک خشکیده اى که به هنگام برخورد با چیزى صدا مى کند) که از «حَمَأ مَسْنُون» (گل تیره رنگ و متغیر و بدبو) گرفته شده بود آفریدیم» (وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الإِنْسانَ مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَإ مَسْنُون).
* * *
«و طایفه «جان» را پیش از آن از آتش گرم و سوزان آفریدیم» (وَ الْجَانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ مِنْ نارِ السَّمُومِ).
«سَمُوم» در لغت به معنى باد سوزانى است که گوئى در تمام روزنه هاى پوست بدن انسان نفوذ مى کند زیرا عرب به سوراخهاى بسیار ریز پوست بدن، «مَسْأَم»، مى گوید، و سموم نیز به همین مناسبت بر چنین بادى اطلاق مى شود و ماده «سم» نیز از همان است چرا که در بدن نفوذ کرده و انسان را مى کشد یا بیمار مى سازد.
* * *
مجدداً به آفرینش انسان باز مى گردد و گفتگوى خداوند را با فرشتگان که قبل از آفرینش انسان روى داد، چنین بیان مى کند:
«به خاطر بیاور هنگامى که پروردگارت به فرشتگان فرمود: من بشر را از خاک خشکیده اى که از گِل تیره رنگ بد بو گرفته شده مى آفرینم» (وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَإ مَسْنُون).
* * *
«و هنگامى که خلقت آن را به پایان و کمال رساندم و از روح خود (یک روح شریف و پاک و با عظمت) در آن دمیدم همگى به خاطر آن سجده کنید» (فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ).
* * *
آفرینش انسان، پایان پذیرفت و آنچه شایسته جسم و جان انسان بود به او داده شد، و همه چیز انجام یافت: «در این هنگام همه فرشتگان بدون استثناء سجده کردند» (فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ).
* * *
تنها کسى که اطاعت این فرمان را نکرد «ابلیس» بود، لذا اضافه مى کند: «به جز ابلیس که خوددارى کرد از این که همراه سجده کنندگان باشد»(إِلاّ إِبْلِیسَ أَبى أَنْ یَکُونَ مَعَ السّاجِدِینَ).
* * *
اینجا بود که «ابلیس» مورد بازپرسى قرار گرفت و خدا به او «گفت: اى ابلیس چرا تو با سجده کنندگان نیستى»؟ (قالَ یا إِبْلِیسُ ما لَکَ أَلاّ تَکُونَ مَعَ السّاجِدِینَ).
* * *
«ابلیس» که غرق غرور و خودخواهى خویش بود، ـ آن چنان که عقل و هوش او را پوشانده بود ـ گستاخانه در برابر پرسش پروردگار به پاسخ پرداخته «گفت: من هرگز براى بشرى که او را از خاک خشکیده اى ـ که از گِل بدبوئى گرفته شده است ـ آفریده اى سجده نخواهم کرد» (قالَ لَمْ أَکُنْ لِأَسْجُدَ لِبَشَر خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَإ مَسْنُون).
آتش نورانى و فروزنده کجا، و خاک تیره و متعفن کجا؟ آیا موجود شریفى همچون من، در برابر موجود پست ترى باید خضوع و تواضع کند؟! این چه قانونى است؟!.
* * *
او که از اسرار آفرینش بر اثر خودخواهى و غرور بى خبر مانده بود، و برکات خاک را که منبع هر خیر و برکتى است به دست فراموشى سپرده بود و از آن مهمتر آن روح شریف و عظیم الهى را که در آدم وجود داشت، نادیده مى گرفت، ناگهان از اوج مقامى که داشت سقوط کرد، دیگر شایسته نبود که او، در صف فرشتگان باشد، لذا بلافاصله «خدا به او فرمود: از آن (از بهشت یا از آسمانها و یا از صفوف فرشتگان) بیرون رو که تو رجیم و رانده شده درگاه مائى» (قالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّکَ رَجِیمٌ).
* * *
و بدان که، این غرور تو مایه کفرت شد، و این کفر براى همیشه تو را مطرود
کرد، «لعنت و دورى از رحمت خدا تا روز رستاخیز بر تو خواهد بود»! (وَ إِنَّ عَلَیْکَ اللَّعْنَةَ إِلى یَوْمِ الدِّینِ).
* * *
«ابلیس» که در این هنگام خود را رانده درگاه خدا دید، و احساس کرد آفرینش انسان، سبب بدبختى او شد، آتش کینه در دلش شعلهور گشت، تا انتقام خویش را از فرزندان آدم بگیرد، هر چند مقصر اصلى خود او بود، نه آدم، و نه فرمان خدا، ولى غرور و خود خواهى توام با لجاجتش اجازه نمى داد این واقعیت را درک کند.
لذا «عرض کرد: پروردگارا اکنون که چنین است مرا تا روز رستاخیز مهلت ده»! (قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِی إِلى یَوْمِ یُبْعَثُونَ).
نه براى این که توبه کند، یا از کرده خود پشیمان باشد و در مقام جبران برآید، بلکه براى این که به لجاجت و عناد و دشمنى و خیره سرى، ادامه دهد!
* * *
خداوند هم این خواسته او را پذیرفت و «فرمود: مسلماً تو از مهلت یافتگانى» (قالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرِینَ).
* * *
ولى نه تا روز مبعوث شدن خلایق در رستاخیز، چنانکه خواسته اى، بلکه، «تا وقت و زمان معینى» (إِلى یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ).
در این که منظور از «یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ»، چه روزى است، مفسران احتمالات متعددى داده اند:
بعضى گفته اند: منظور پایان این جهان و بر چیده شدن دوران تکلیف است، چرا که بعد از آن، طبق ظاهر آیات قرآن، همه جهانیان از بین مى روند و تنها ذات پاک خداوند باقى مى ماند، بنابراین، تنها به مقدارى از درخواست ابلیس موافقت شد.
بعضى دیگر احتمال داده اند: منظور از «وقت معلوم» زمان معینى است که تنها خدا مى داند، و جز او هیچ کس از آن آگاه نیست، چرا که اگر آن وقت را آشکار مى ساخت ابلیس تشویق به گناه و سرکشى بیشتر شده بود.
بعضى نیز احتمال داده اند: منظور روز قیامت است چرا که او مى خواست تا آن روز زنده بماند تا از حیات جاویدان برخوردار گردد و با نظر او موافقت گردید، به خصوص این که شبیه این تعبیر در آیه 50 سوره «واقعه»: (مِیْقاتِ یَوْم مَعْلُوم) درباره روز قیامت آمده است.
ولى این احتمال، بسیار بعید است، چرا که اگر چنین مى بود باید خداوند به طور کامل با درخواست او موافقت کرده باشد، در حالى که، ظاهر آیات فوق این است که: به طور کامل با درخواست او موافقت نشده و تنها تا «یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ» موافقت شده است.
و به هر حال، تفسیر اول با روح و ظاهر آیه از همه موافقتر است، و در بعضى از روایات که از امام صادق(علیه السلام) نقل شده نیز به این معنى تصریح گردیده است.(1)
* * *
در اینجا ابلیس نیت باطنى خود را آشکار ساخت هر چند چیزى از خدا پنهان نبود و «عرض کرد: پروردگارا! به خاطر این که مرا گمراه ساختى (و این انسان زمینه بدبختى مرا فراهم ساخت) من نعمتهاى مادى روى زمین را در نظر آنها زینت مى دهم، و انسانها را به آن مشغول مى دارم و سرانجام همه را گمراه خواهم ساخت» (قالَ رَبِّ بِما أَغْوَیْتَنِی لَأُزَیِّنَنَّ لَهُمْ فِی الأَرْضِ وَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ).
* * *
اما او به خوبى مى دانست که، وسوسه هایش در دل «بندگان مخلص خدا» هرگز اثر نخواهد گذاشت، و دامهایش آنها را به خود مشغول نخواهد کرد، چرا که بندگان خالص و مخلَص آن چنان نیرومندند که زنجیرهاى اسارت شیطان را از هم مى گسلند، لذا بلافاصله براى سخن خود استثنائى قائل شده گفت: «مگر آن بندگان خالص شده تو» (إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ).
بدیهى است: خدا هرگز شیطان را گمراه نساخته بود، بلکه این نسبت شیطنت آمیز بود که از «ابلیس» صادر شد، براى این که خود را به اصطلاح تبرئه کند و توجیهى براى اغواگرى خود ترتیب دهد، و این رسم همه ابلیس ها و شیاطین است که:
اولاً ـ گناهان خویش را به گردن دیگران مى افکنند.
ثانیاً ـ همه جا مى کوشند تا اعمال زشت خود را با منطقهاى غلطى توجیه کنند، نه تنها در برابر بندگان خدا، حتى در برابر خود خدا که از همه چیز آگاه است؟
ضمناً باید توجه داشت «مُخْلَصِین» جمع «مخلَص» (به فتح لام) همان گونه که در تفسیر سوره «یوسف» بیان کردیم کسى است که به مرحله عالى ایمان و عمل پس از تعلیم و تربیت و مجاهده با نفس، رسیده باشد که در برابر وسوسه هاى شیطان و هر وسوسه گر نفوذناپذیر شود.(2)
* * *
خداوند به عنوان تحقیر شیطان و تقویت قلب جویندگان راه حق و پویندگان طریق توحید «فرمود: این راه مستقیم من است...» و این سنت فناناپذیرى است که من آن را بر عهده گرفته ام... (قالَ هذا صِراطٌ عَلَیَّ مُسْتَقِیمٌ).
* * *
که «تو هیچگونه تسلط و قدرتى بر بندگان من ندارى مگر گمراهانى که شخصاً بخواهند از تو پیروى کنند» (إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ إِلاّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوِینَ).
یعنى، در واقع این تو نیستى که مى توانى مردم را گمراه کنى، بلکه این انسانهاى منحرفند که با میل و اراده خویش دعوت تو را اجابت کرده، پشت سر تو گام بر مى دارند.
و به تعبیر دیگر، این آیه اشاره اى است به آزادى اراده انسانها، و این که ابلیس و لشکر او، هرگز نمى توانند کسى را اجباراً به راه فساد بکشانند، بلکه این خود انسانها هستند که دعوت او را لبیک گفته و دریچه هاى قلب خویش را به روى او مى گشایند، و به او اذن دخول مى دهند!
خلاصه این که: وسوسه هاى شیطان، گرچه مؤثر است ولى تصمیم نهائى با شیطان نیست، با خود انسانهاست; چرا که انسان، مى تواند در برابر وسوسه هاى او بایستد و دست ردّ بر سینه او بگذارد.
در واقع خداوند مى خواهد: این خیال باطل و پندار خام را از مغز شیطان بیرون کند که، او حکومت بلامنازعى بر انسانها پیدا خواهد کرد.
* * *
سپس، صریحترین تهدیدهاى خود را متوجه پیروان شیطان کرده مى گوید: «جهنم میعادگاه همه آنها است» (وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوْعِدُهُمْ أَجْمَعِینَ).
گمان نکنند که آنها از چنگال مجازات مى توانند فرار کنند، و یا به حساب آنها رسیدگى نمى شود، حساب همه آنها یک جا و در یک محل رسیدگى خواهد شد.
* * *
«همان دوزخى که هفت در دارد، و براى هر درى گروهى از پیروان شیطان تقسیم شده اند» (لَها سَبْعَةُ أَبْواب لِکُلِّ باب مِنْهُمْ جُزْءٌ مَقْسُومٌ).
این در در حقیقت درهاى گناهانى است که به وسیله آن، افراد وارد دوزخ مى شوند، هر گروهى به وسیله ارتکاب گناهى و از درى; همان گونه که درهاى بهشت، طاعات و اعمال صالح و مجاهدتهائى است که به وسیله آن، بهشتیان وارد بهشت مى شوند.
* * *
نکته ها:
1 ـ تکبر و غرور، سرچشمه بزرگترین بدبختیها است
مهمترین نکته تربیتى که از داستان «ابلیس و آفرینش آدم» که در سوره هاى مختلف قرآن آمده، استفاده مى شود، همان سقوط وحشتناک «ابلیس» از آن مقام والائى که داشت، به خاطر کبر و غرور است!
مى دانیم «ابلیس» از فرشتگان نبود (همان گونه که از آیه 50 سوره «کهف» استفاده مى شود) و آن چنان ارتقاء مقام در سایه اطاعت فرمان خدا پیدا کرده بود که در صفوف فرشتگان قرار داشت، حتى بعضى مى گویند: معلم فرشتگان بود، و طبق آنچه از «خطبه قاصعه در نهج البلاغه» استفاده مى شود، هزاران سال پرستش خدا کرده بود.
اما همه این مقامات را به خاطر یک ساعت تکبر و غرور از دست داد، و آن چنان گرفتار تعصب و خودپرستى شد که، حتى در مقام عذرخواهى و توبه برنیامد، بلکه، همچنان به کار خود ادامه داد. و در جاده لجاجت آن چنان ثابت قدم ماند، که تصمیم گرفت مسئولیت شرکت در جرم همه ظالمان و گنهکاران از فرزندان آدم را به عنوان یک وسوسه گر، بپذیرد، و معادل کیفر و عذاب همه آنها را یک جا تحمل کند! این است نتیجه خودخواهى و غرور و تعصب و خودپسندى و استکبار.
نه تنها ابلیس که، با چشم خود انسانهاى شیطان صفتى را دیده ایم، یا شرح حال آنها را در صفحات سیاه تاریخ مطالعه کرده ایم که، هنگامى که بر مرکب غرور و تکبر و خودخواهى سوار شدند، دنیائى را به خاک و خون کشیدند، گوئى پرده اى از خون و جهل، چشمان ظاهر و باطن آنها را از کار انداخته، و هیچ حقیقتى را مشاهده نمى کنند، دیوانهوار در راه ظلم و بیدادگرى گام بر مى دارند و سرانجام خود را در بدترین پرتگاهها ساقط مى کنند.
این استکبار و غرور، آتش سوزان و وحشتناکى است، همان گونه که انسان ممکن است سالیان دراز زحمت بکشد و خانه، وسائل و سرمایه اى براى زندگى فراهم سازد، ولى محصول آن را تنها با یک شعله آتش در چند لحظه تبدیل به خاکستر کند، همچنین کاملاً امکان پذیر است که محصول اطاعت هزاران سال را با ساعتى استکبار و غرور در برابر خدا از دست دهد، چه درسى از این گویا و تکان دهنده تر؟!.
عجب این که: او حتى به این نکته روشن نیز توجه نداشت که آتش بر خاک برترى ندارد چرا که منبع همه برکات: گیاهان، حیوانات، معادن، محل ذخیره آبها خلاصه سرچشمه پیدایش هر موجود زنده اى خاک است، ولى کار آتش سوزندگى و در بسیارى از مواقع ویرانگرى است.
على(علیه السلام) در همان «خطبه قاصعه» (خطبه 192 نهج البلاغه) از ابلیس به عنوان «عَدّوُّ اللّه» (دشمن خدا) و «اِمامُ الْمُتَعَصِّبِیْنَ وَ سَلَفُ الْمُسْتَکْبِرِیْنَ» (پیشواى متعصبان لجوج، و سر سلسله مستکبران) نام برده، مى گوید: «به همین جهت خداوند لباس عزت را از اندام او بیرون کرد، و چادر مذلت بر سر او افکند».
سپس اضافه مى کند: «آیا نمى بینید چگونه خداوند او را به خاطر تکبرش کوچک کرد؟ و به خاطر برترى جوئیش پست ساخت؟ در دنیا رانده شد و عذاب دردناک در سراى دیگر براى او فراهم ساخت» (أَ لاتَرَوْنَ کَیْفَ صَغَّرَهُ اللَّهُ بِتَکَبُّرِهِ وَ وَضَعَهُ بِتَرَفُّعِهِ فَجَعَلَهُ فِی الدُّنْیَا مَدْحُوراً وَ أَعَدَّ لَهُ فِی الآخِرَةِ سَعِیراً).
ضمناً همان گونه که اشاره کردیم ابلیس نخستین پایه گذار مکتب جبر بود، همان مکتبى که بر خلاف وجدان هر انسانى است و یکى از دلائل مهم پیدایش آن، تبرئه کردن انسانهاى گنه کار در برابر اعمالشان است، در آیات فوق خواندیم «ابلیس» براى تبرئه خویش و اثبات این که حق دارد در گمراهى فرزندان آدم بکوشد به همین دروغ بزرگ متوسل شد، و گفت: خداوندا تو مرا گمراه کردى و من هم به همین خاطر فرزندان آدم را ـ جز مخلصان ـ گمراه خواهم کرد!
* * *
2 ـ شیطان بر چه کسانى تسلط مى یابد؟
باز هم ذکر این نکته را ضرورى مى دانیم که: نفوذ وسوسه هاى شیطانى در انسان یک نفوذ ناآگاه و اجبارى نیست، بلکه ما به میل خویش وسوسه او را به دل راه مى دهیم، و گرنه حتى خود شیطان مى داند که، بر مخلصان ـ آنها که در پرتو تربیت، خالص شده اند و زنگار شرک از روح و جانشان زدوده شده ـ راه ندارد.
به تعبیر رساتر ـ همان تعبیرى که از آیات فوق استفاده مى شود ـ رابطه شیطان و گمراهان، رابطه «پیشوا» و «پیرو» است، نه رابطه «اجبار کننده» و «اجبار شونده».
* * *
3 ـ درهاى جهنم!
در آیات فوق خواندیم، جهنم هفت در دارد (بعید نیست عدد هفت در اینجا عدد تکثیر باشد، یعنى درهاى بسیار و فراوان دارد، همان گونه که در آیه 27 سوره «لقمان» نیز عدد هفت به همین معنى آمده است).
ولى واضح است این تعدد درها (مانند تعدد درهاى بهشت) نه به خاطر کثرت واردان است به طورى که از یک در کوچک نتوانند وارد شوند، و نه جنبه تشریفاتى دارد، بلکه در حقیقت اشاره به عوامل گوناگونى است که انسان را به جهنم مى کشاند، هر نوع از گناهان درى محسوب مى شود.
در «خطبه جهاد» در «نهج البلاغه» مى خوانیم: فَإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّةِ أَوْلِیَائِهِ: «جهاد درى از درهاى بهشت است که آن را به روى بندگان خاصش گشوده است».(3)
و در حدیث معروف مى خوانیم: اِنَّ السُّیُوفَ مَقالِیْدُ الْجَنَّةِ: «شمشیرها کلیدهاى بهشتند».
این گونه تعبیرات به خوبى منظور از درهاى متعدد بهشت و دوزخ را روشن مى سازد.
قابل توجه این که: در حدیث امام باقر(علیه السلام) مى خوانیم: «بهشت، هشت در دارد»(4) در حالى که آیات فوق مى گوید: جهنم هفت در دارد، این تفاوت اشاره به این است که: هر چند درهاى ورود به بدبختى و عذاب فراوان باشد، ولى با این حال درهاى وصول به سعادت و خوشبختى از آن افزونتر است (در ذیل آیه 23 سوره «رعد» نیز در این زمینه صحبت کردیم).
* * *
4 ـ «گِل تیره» و «روح خدا»
جالب این که: از این آیات، به خوبى استفاده مى شود: انسان از دو چیز مختلف آفریده شده، که یکى در حدّ اعلاى عظمت، و دیگرى، ظاهراً در حدّ ادنى از نظر ارزش.
جنبه مادى انسان را گِل بد بوى تیره رنگ (لجن) تشکیل مى دهد، و جنبه معنوى او را چیزى که به عنوان روح خدا از آن یاد شده است.
البته خدا نه جسم دارد و نه روح، و اضافه روح به خدا، به اصطلاح «اضافه تشریفى» است و دلیل بر این است که: روحى بسیار پر عظمت در کالبد انسان دمیده شده، همان گونه که خانه کعبه را به خاطر عظمتش «بیت اللّه» مى خوانند، و ماه مبارک رمضان را به خاطر برکتش «شهر اللّه» (ماه خدا) مى نامند.
و به همین دلیل، قوس صعودى این انسان آن قدر بالا است که به جائى مى رسد که جز خدا نبیند، و قوس نزولیش آن قدر پائین است که از چهار پایان هم پائین تر خواهد شد (بَلْ هُمْ أَضَلُّ) و این فاصله زیاد میان «قوس صعودى» و «نزولى» خود دلیل بر اهمیت فوق العاده این مخلوق است.
و نیز این ترکیب مخصوص، دلیل بر آن است که: عظمت مقام انسان به خاطر جنبه مادى او نیست، چرا که اگر به جنبه مادیش باز گردیم لجنى بیش نمى باشد.
این روح الهى است که با استعدادهاى فوق العاده اى که در آن نهفته است و مى تواند تجلّى گاه انوار خدا باشد، به او این همه عظمت بخشیده و براى تکامل او، تنها راه این است که: آن را تقویت کند و جنبه مادى را که وسیله اى براى همین هدف است در طریق پیشرفت این مقصود، به کار گیرد (چرا که در رسیدن به آن هدف بزرگ، مى تواند کمک مؤثرى کند).
از آیات خلقت آدم در آغاز سوره «بقره» نیز استفاده مى شود که: سجده فرشتگان در برابر آدم به خاطر علم خاص الهى او بود.
و اما این سؤال که چگونه، سجده براى غیر خدا امکان پذیر است و آیا به راستى فرشتگان براى خدا به خاطر این آفرینش عجیب، سجده کردند، و یا سجده آنها براى آدم بود، پاسخ آن را در ذیل همان آیات مربوط به آفرینش آدم در سوره «بقره» بیان کردیم.(5)
* * *
5 ـ جانّ چیست؟
کلمه «جنّ» در اصل به معنى چیزى است که از حس انسان پوشیده باشد، مثلاً مى گوئیم: «جَنَّةُ الْلَّیْلِ» ـ یا ـ «فَلَمّا جَنَّ عَلَیْهِ الْلَّیْلُ» یعنى: هنگامى که پرده سیاه شب او را پوشاند و به همین جهت «مجنون» به کسى که عقلش پوشیده و «جَنین» به طفلى که در رحم مادر پوشانده شده و «جَنَّت» به باغى که زمینش را درختان پوشانده اند، و «جَنان» به قلب که در درون سینه پوشانده شده و «جُنَّة» به معنى سپر که انسان را از ضربات دشمن مى پوشاند، آمده است.
البته از آیات قرآن استفاده مى شود: «جنّ» یک نوع موجود عاقلى است که از حس انسان پوشیده شده، و آفرینش آن در اصل، از آتش یا شعله هاى صاف آتش است، و «ابلیس» نیز از همین گروه است.
بعضى از دانشمندان از آنها تعبیر به نوعى از «ارواح عاقله» مى کنند که مجرد از ماده مى باشد، (البته پیدا است تجرد کامل ندارد چرا که چیزى که از ماده آفریده شده است مادى است، ولى نیمه تجردى دارد، چرا که با حواس ما درک نمى شود، و به تعبیر دیگر یک نوع جسم لطیف است).
و نیز از آیات قرآن بر مى آید: آنها مؤمن و کافر دارند، مطیع و سرکش دارند و آنها نیز داراى تکلیف و مسئولیتند.
البته شرح این مسائل و همچنین هماهنگى آنها با علم امروز، احتیاج به بحث بیشترى دارد که ما به خاطر رعایت تناسب ـ به خواست خدا ـ در تفسیر سوره «جنّ» که در جزء 29 قرآن است بحث خواهیم کرد.
نکته اى که در اینجا اشاره به آن لازم است، این است که: در آیات فوق کلمه «جانّ» آمده است که از همان ماده «جنّ» است.
آیا این دو کلمه (جنّ و جانّ) هر دو به یک معنى است، و یا چنانکه بعضى از مفسران گفته اند: «جانّ» نوع خاصى از «جنّ» است؟.
اگر آیات قرآنى که در این زمینه وارد شده را در برابر هم قرار دهیم روشن مى شود: هر دو به یک معنى مى باشد، چرا که در قرآن گاهى «جنّ» در مقابل «انسان» قرار داده شده و گاهى «جانّ» در مقابل انسان.
مثلاً در آیه 88 سوره «اسراء» مى خوانیم: «قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنْسُ وَ الْجِنُّ»و یا در آیه 56 سوره «ذاریات» مى خوانیم: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ».
در حالى که، در آیات 14 و 15 سوره «رحمان» مى خوانیم: «خَلَقَ الإِنْسانَ مِنْ صَلْصال کَالْفَخّارِ * وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِج مِنْ نار» و باز در همین سوره آیه 39 مى خوانیم: «فَیَوْمَئِذ لایُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ إِنْسٌ وَ لا جَانٌّ».
از مجموع آیات فوق و آیات دیگر قرآن، به خوبى استفاده مى شود که «جانّ» و «جنّ» هر دو به یک معنى است، و لذا در آیات فوق گاهى «جنّ» در برابر انسان قرار گرفته و گاهى «جانّ».
البته «جانّ» به معنى دیگرى نیز در قرآن آمده است، که آن نوعى از مار است، چنانکه در داستان موسى مى خوانیم: «کَأَنَّها جانٌّ»(6) ولى آن از بحث ما خارج است.
* * *
6 ـ قرآن و خلقت انسان.
همان گونه که، در آیات فوق دیدیم قرآن بحث فشرده اى در زمینه خلقت انسان دارد که تقریباً به طور سربسته و اجمالى، از آن گذشته است چرا که منظور اصلى مسائل تربیتى بوده است، و نظیر این بحث، در چند مورد دیگر از قرآن مانند: سوره «سجده»، «مؤمنون»، سوره «ص»، و غیر آن آمده است.
البته مى دانیم قرآن یک کتاب علوم طبیعى نیست، بلکه یک کتاب انسان سازى است، و بنابراین، نباید انتظار داشت: جزئیات این علوم، از قبیل مسائل مربوط به تکامل، تشریح، جنین شناسى، گیاه شناسى و مانند آن در قرآن مطرح شود، ولى این، مانع از آن نخواهد بود که به تناسب بحثهاى تربیتى اشاره کوتاهى به قسمتهائى از این علوم در قرآن بشود.
به هر حال بعد از توجه به این مقدمه کوتاه، در اینجا دو بحث داریم که طرح آنها لازم به نظر مى رسد:
1 ـ تکامل انواع از نظر علمى.
2 ـ تکامل انواع از دیدگاه قرآن.
نخست به سراغ بحث اول مى رویم و منهاى آیات و روایات، و تنها با تکیه بر معیارهاى خاص علوم طبیعى روى این مسأله بحث مى کنیم.
مى دانیم در میان دانشمندان علوم طبیعى دو فرضیه درباره آفرینش موجودات زنده، اعم از گیاهان و جانداران، وجود داشته است:
الف ـ فرضیه «تکامل انواع» یا «ترانسفورمیسم» که مى گوید: انواع موجودات زنده در آغاز، به شکل کنونى نبوده اند، بلکه، آغاز موجودات تک سلولى در آب اقیانوسها و از لابلاى لجنهاى اعماق دریاها با یک جهش پیدا شدند، یعنى موجودات بى جان در شرائط خاصى قرار گرفتند که از آنها نخستین سلولهاى زنده پیدا شد.
این موجودات ذره بینى زنده تدریجا تکامل یافتند، و از نوعى، به نوع دیگر، تغییر شکل دادند، از دریاها، به صحراها، و از آن به هوا، منتقل شدند، و انواع گیاهان، و انواع جانوران آبى و زمینى و پرندگان، به وجود آمدند.
کاملترین حلقه این تکامل همین انسانهاى امروزند که، از موجوداتى شبیه به میمون، و سپس میمونهاى انسان نما، ظاهر گشتند.
ب ـ فرضیه «ثبوت انواع» یا «فیکسیسم» که مى گوید: انواع جانداران، هر کدام جداگانه از آغاز به همین شکل کنونى ظاهر گشتند، و هیچ نوعى به نوع دیگر تبدیل نیافته است، و طبعاً انسان هم داراى خلقت مستقلى بوده که از آغاز به همین صورت آفریده شده است.
دانشمندان هر دو گروه، براى اثبات عقیده خود مطالب فراوانى نوشته اند و جنگها و نزاعهاى زیادى در محافل علمى بر سر این مسأله در گرفته است.
تشدید این جنگها از زمانى شد که «لامارک» (دانشمند جانورشناس معروف فرانسوى که در اواخر قرن 18 و اوائل قرن 19 مى زیست) و سپس «داروین» دانشمند جانورشناس انگلیسى که در قرن نوزدهم مى زیست نظرات خود را در زمینه «تکامل انواع» با دلائل تازه اى عرضه کردند.
ولى، در محافل علوم طبیعى امروز شک نیست که اکثریت دانشمندان طرفدار فرضیه تکاملند.
* * *
دلائل طرفداران تکامل.
به آسانى مى توان استدلالات آنها را در سه قسمت خلاصه کرد:
نخست، دلائلى است که از دیرین شناسى و به اصطلاح مطالعه روى فسیلها، یعنى اسکلت هاى متحجر شده موجودات زنده گذشته، آورده اند آنها معتقدند مطالعات طبقات مختلف زمین، نشان مى دهد که موجودات زنده، از صورتهاى ساده تر به صورتهاى کاملتر و پیچیده تر تغییر شکل داده اند.
تنها راهى که اختلاف و تفاوت فسیلها را مى توان با آن تفسیر کرد، همین فرضیه تکامل است.
دلیل دیگر قرائنى است که از «تشریح مقایسه اى» جمع آورى کرده اند، آنها طى بحثهاى مفصل و طولانى مى گویند: هنگامى که استخوان بندى حیوانات مختلف را تشریح کرده، با هم مقایسه کنیم شباهت زیادى در آنها مى بینیم که نشان مى دهد همه از یک اصل گرفته شده اند.
و بالاخره سومین دلیل آنها قرائنى است که از «جنین شناسى» به دست آورده اند و معتقدند: اگر حیوانات را در حالت جنینى که هنوز تکامل لازم را نیافته اند در کنار هم بگذاریم، خواهیم دید که جنین ها قبل از تکامل در شکم مادر، یا در درون تخم تا چه اندازه با هم شباهت دارند، این نیز تأیید مى کند که: همه آنها در آغاز از یک اصل گرفته شده اند.
* * *
پاسخهاى طرفداران ثبوت انواع
ولى، طرفداران فرضیه ثبوت انواع یک پاسخ کلى به تمام این استدلالات دارند و آن این که: هیچ یک از این قرائن قانع کننده نیست، البته نمى توان انکار کرد که هر یک از این قرائن سه گانه احتمال تکامل را در ذهن به عنوان یک «احتمال ظنى» توجیه مى کند، ولى، هرگز یقین آور نخواهد بود.
به عبارت روشنتر، اثبات فرضیه تکامل، و تبدیل آن از صورت یک فرضیه، به یک قانون علمى و قطعى، یا باید از طریق دلیل عقلى بوده باشد، و یا از طریق آزمایش و حس و تجربه، و غیر از این دو راهى نیست.
اما از یکسو، مى دانیم دلائل عقلى و فلسفى را به این مسائل، راهى نیست، و از سوى دیگر، دست تجربه و آزمایش از مسائلى که ریشه هاى آن در میلیونها سال قبل نهفته است کوتاه است!.
آنچه ما با حس و تجربه درک مى کنیم، این است تغییرات سطحى با گذشت زمان به صورت جهش «موتاسیون» در حیوانات و گیاهان رخ مى دهد، مثلاً از نسل گوسفندان معمولى ناگهان گوسفندى متولد مى شود که پشم آن با پشم گوسفندان معمولى متفاوت است، یعنى بسیار لطیف تر و نرم تر مى باشد، و همان سرچشمه پیدایش نسلى در گوسفند به نام «گوسفند مرینوس» مى شود، با این ویژگى در پشم.
و یا این که: حیواناتى بر اثر جهش، تغییر رنگ چشم یا ناخن و یا شکل پوست بدن و مانند آن پیدا مى کنند.
ولى هیچ کس، تاکنون جهشى ندیده است، که دگرگونى مهمى در اعضاى اصلى بدن یک حیوان ایجاد کند و یا نوعى را به نوع دیگر مبدل سازد.
بنابراین، ما تنها مى توانیم حدس بزنیم که تراکم جهشها ممکن است یک روز سر از تغییر نوع حیوان در بیاورد، و مثلاً حیوانات خزنده را تبدیل به پرندگان کند، ولى، این حدس، هرگز یک حدس قطعى نیست، بلکه تنها یک حدس ظنى است چرا که ما هرگز با جهشهاى تغییر دهنده اعضاء اصلى به عنوان یک حس و تجربه روبرو نشده ایم.
از مجموع آنچه گفته شد چنین نتیجه مى گیریم که دلائل سه گانه طرفداران «ترانسفورمیسم» نمى تواند این نظریه را از صورت یک فرضیه فراتر برد، و به همین دلیل آنها که دقیقاً روى این مسائل بحث مى کنند، همواره از آن به عنوان «فرضیه تکامل انواع» سخن مى گویند نه قانون و اصل.
* * *
فرضیه تکامل و مسأله خداشناسى
با این که بسیارى کوشش دارند میان این فرضیه و مسأله خداشناسى یک نوع تضاد قائل شوند و شاید از یک نظر حق داشته باشند، چرا که پیدایش عقیده «داروینیسم» جنگ شدیدى میان ارباب کلیسا از یکسو، و طرفداران این فرضیه از سوى دیگر، به وجود آورد، و روى این مسأله در آن عصر به دلائل سیاسى، اجتماعى که اینجا جاى شرح آن نیست تبلیغات وسیعى در گرفت که «داروینیسم» با خداشناسى سازگار نمى باشد.
ولى امروز، این مسأله براى ما روشن است که: این دو با هم تضادى ندارند یعنى ما چه فرضیه تکامل را قبول کنیم و چه آن را بر اثر فقدان دلیل رد نمائیم در هر دو صورت مى توانیم خداشناس باشیم.
فرضیه تکامل ـ اگر فرضاً هم ثابت شود ـ شکل یک قانون علمى ـ که از روى علت و معلول طبیعى پرده بر مى دارد ـ به خود خواهد گرفت، و فرقى میان این رابطه علت و معلولى در عالم جانداران، و دیگر موجودات نیست، آیا کشف علل طبیعى نزول باران، و جزر و مدّ دریاها و زلزله ها و مانند آن مانعى بر سر راه خداشناسى خواهد بود؟ مسلماً نه.
بنابراین کشف یک رابطه تکاملى در میان انواع موجودات نیز، هیچگونه مانعى در مسیر شناخت خدا ایجاد نمى کند.
تنها کسانى که، تصور مى کردند: کشف علل طبیعى با قبول وجود خدا منافات دارد، مى توانند چنین سخنى را بگویند، ولى ما امروز به خوبى مى دانیم که نه تنها کشف این علل، ضررى به توحید نمى زند بلکه خود دلائل تازه اى از نظام آفرینش براى اثبات وجود خدا پیش پاى ما مى گذارد.
جالب این که: خود «داروین» در برابر اتهام الحاد و بى دینى قد علم کرده، و در کتابش «اصل انواع» تصریح مى کند: من در عین قبول تکامل انواع، خدا پرستم، و اصولاً ـ بدون قبول وجود خدا نمى توان تکامل را توجیه کرد.
به این عبارت دقت کنید: «او با وجود قبول علل طبیعى براى ظهور انواع مختلف جانداران، همواره به خداى یگانه، مؤمن باقى مى ماند، و تدریجاً که سن او افزایش حاصل مى کند احساس درونى مخصوصى به درک قدرتى ما فوق بشر در او تشدید مى گردد، به حدّى که معماى آفرینش را براى انسان لاینحل مى یابد».(7)
اصولاً، او معتقد بود: هدایت و رهبرى انواع، در این پیچ و خم عجیب تکامل، و تبدیل یک موجود زنده ئ بسیار ساده به این همه انواع مختلف و متنوع جانداران، بدون وجود یک نقشه حساب شده و دقیق از طرف یک عقل کل امکان پذیر نیست!
راستى هم چنین است آیا از یک ماده واحد و بسیار ساده و پست، این همه مشتقات شگفت انگیز و عجیب ـ که هر کدام براى خود تشکیلات مفصلى دارد ـ به وجود آوردن بدون تکیه بر یک علم و قدرت بى پایان، امکان پذیر است؟
نتیجه این که: غوغاى تضاد عقیده تکامل انواع، با مسأله خداشناسى یک غوغاى بى اساس و بى دلیل بوده است (خواه فرضیه تکامل را بپذیریم یا نپذیریم).
تنها این مسأله باقى مى ماند که آیا فرضیه تکامل انواع با تاریخچه اى که قرآن براى آفرینش آدم ذکر کرده است تضادى دارد، یا نه؟! که ذیلاً از آن بحث مى شود.
* * *
قرآن و مسأله تکامل
جالب این که: هم طرفداران تکامل انواع، و هم منکران آن یعنى آنها که در میان مسلمین بوده اند به آیات قرآن براى اثبات مقصد خویش تمسک جسته اند، ولى شاید، هر دو گروه گاهى تحت تأثیر عقیده خود به آیاتى استدلال کرده اند که کمتر ارتباطى با مقصود آنها داشته است، لذا ما از هر دو طرف آیاتى را انتخاب مى کنیم که قابل بحث و مذاکره باشد.
مهمترین آیه اى که طرفداران تکامل، روى آن تکیه مى کنند، آیه 33 سوره «آل عمران» است: إِنَّ اللّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِینَ: «خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برگزید».
آنها مى گویند: همان گونه که نوح، و آل ابراهیم، و آل عمران، در میان امتى زندگى مى کردند و از میان آنها برگزیده شدند، همچنین آدم، نیز باید چنین باشد، یعنى حتماً در عصر و زمان او انسان هائى که نام «عالَمین» (جهانیان) بر آنها گزارده شده، وجود داشته اند، و آدم برگزیده خدا از میان آنهاست، و این نشان مى دهد که آدم، اولین انسان روى زمین نبوده است، بلکه قبل از او انسانهاى دیگرى بوده اند، و امتیاز آدم همان جهش فکرى و معنوى او است که سبب برگزیده شدنش از افراد همسانش شد.
آیات متعدد دیگرى نیز ذکر کرده اند، که، بعضى از آنها اصلاً ارتباط با مسأله تکامل ندارد، و تفسیر آن به تکامل، بیشتر از قبیل تفسیر به رأى است، و قسمتى دیگر، هم با تکامل انواع سازگار است، و هم با ثبوت آنها و خلقت مستقل آدم، و به همین دلیل، بهتر دیدیم: از ذکر آنها صرف نظر کنیم.
اما ایرادى که به این استدلال، مى توان کرد، این است که: «عالَمین» اگر به معنى مردم معاصر بوده باشد، و «اصطَفاء» (برگزیدن) حتماً باید از میان چنین اشخاصى صورت گیرد، این استدلال قابل قبول خواهد بود، اما اگر کسى بگوید: «عالَمین» اعم از معاصران و غیر معاصران است، همان گونه که در حدیث معروف در فضیلت بانوى اسلام حضرت فاطمه(علیها السلام) از پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) نقل شده که: مى فرماید: أَمّا اِبْنَتِى فاطِمَةُ فَهِىَ سَیِّدَةُ نِساءِ الْعالَمِیْنَ مِنَ الأَوَّلِیْنَ وَ الآخِرِیْنَ: «دخترم فاطمه بانوى زنان جهان از اولین و آخرین است». در این صورت آیه فوق دلالتى بر این مقصود نخواهد داشت و درست به این مى ماند که: کسى بگوید خداوند، عده اى را از میان انسانها (انسانهاى تمام قرون و اعصار) برگزید که یکى از آنها آدم است در این صورت هیچ لزومى ندارد که در عصر و زمان آدم، انسانهاى دیگرى وجود داشته باشند که نام «عالَمین» بر آنها اطلاق گردد و یا آدم از میان آنها برگزیده شود.
به خصوص این که: سخن در برگزیدن خدا است خدائى که از آینده و نسل هائى که در زمانهاى بعد مى آیند، به خوبى آگاه بوده است.(8)
* * *
و اما مهمترین دلیلى که طرفداران ثبوت انواع از آیات قرآن، انتخاب کرده اند، آیات مورد بحث و مانند آن است که مى گوید:
خداوند انسان را از گِل خشک که از گِل تیره رنگ بد بوى گرفته شده بود آفریده.
جالب این که: این تعبیر هم در مورد خلقت «انسان» گفته شده (وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الإِنْسانَ مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَإ مَسْنُون)(9) و هم درباره «بشر» (وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَإ مَسْنُون)(10) و هم به قرینه ذکر سجده فرشتگان. بعد از آن در مورد شخص آدم آمده است (به آیات 29 و 30 و 31 سوره «حجر» که در بالا آوردیم دقت کنید).
ظاهر این آیات، در بدو نظر چنین مى گوید: آدم نخست از گِل تیره رنگى آفریده شد، و پس از تکمیل اندام، روح الهى در آن دمیده شد، و به دنبال آن فرشتگان در برابر او به سجده افتادند، به جز «ابلیس».
طرز بیان این آیات، چنین نشان مى دهد که میان خلقت آدم از خاک و پیدایش صورت کنونى انواع دیگرى وجود نداشته است.
و تعبیر به «ثُمَّ» که در بعضى از آیات فوق آمده، و در لغت عرب براى ترتیب با فاصله آورده مى شود، هرگز دلیل بر گذشتن ملیونها سال و وجود هزاران نوع نمى باشد، بلکه، هیچ مانعى ندارد که اشاره به فاصله هائى باشد که در
میان مراحل آفرینش آدم از خاک و پس از آن از گِل خشک و سپس دمیدن روح الهى وجود داشته.
لذا همین کلمه «ثُمَّ» درباره خلقت انسان در عالم جنین و مراحلى را که پشت سر هم طى مى کند آمده است، مانند: یا أَیُّهَا النّاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْب مِنَ الْبَعْثِ فَإِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ تُراب ثُمَّ مِنْ نُطْفَة ثُمَّ مِنْ عَلَقَة ثُمَّ مِنْ مُضْغَة ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ:
«اى مردم اگر تردید در رستاخیز دارید (به قدرت خدا در آفرینش انسان بیندیشید) که ما شما را از خاک آفریدیم سپس از نطفه. سپس از خون بسته شده، سپس از مضغه (پاره گوشتى که شبیه گوشت جویده است)... سپس شما را به صورت طفلى خارج مى سازیم، سپس به مرحله بلوغ مى رسید».(11)
ملاحظه مى کنید: هیچ لزومى ندارد «ثُمَّ» براى یک فاصله طولانى باشد، بلکه همان گونه که در فواصل طولانى به کار مى رود، در فاصله هاى کوتاه هم استعمال مى شود.
از مجموع آنچه در بالا گفتیم چنین نتیجه مى گیریم که: آیات قرآن هر چند مستقیماً در صدد بیان مسأله تکامل یا ثبوت انواع نیست، ولى، ظواهر آیات (البته در خصوص انسان) با مسأله خلقت مستقل سازگارتر است، هر چند کاملاً صریح نیست اما ظاهر آیات خلقت آدم، بیشتر روى خلقت مستقل دور مى زند، اما در مورد سایر جانداران قرآن سکوت دارد.
* * *
1 ـ «نور الثقلین»، جلد 3، صفحه 13، حدیث 45.
2 ـ به جلد 9 تفسیر «نمونه»، صفحه 377 مراجعه کنید.
3 ـ «نهج البلاغه»، خطبه 27.
4 ـ «خصال صدوق»، ابواب الثمانیة، حدیث 6.
5 ـ جلد اول تفسیر «نمونه»، صفحه 127.
6 ـ قصص، آیه 31.
7 ـ «داروینیسم»، نوشته «محمود بهزاد»، صفحات 75 و 76.
8 ـ این احتمال نیز وجود دارد که فرزندان آدم در مدتى نه چندان طولانى جامعه کوچکى تشکیل دادند که آدم برگزیده آنان بود.
9 ـ حجر، آیه 26.
10 ـ حجر، آیه 28.
11 ـ حج، آیه 5.
...........................
تفسیر نمونه

























