مطالب برگزیده

  • تــازه ها
  • آموزش قرآن
  • پربازدید

شرح دعای هفتم صحیفه سجادیه ، بخش اول ، استاد دکتر

جذب به تعلقات غیر خدا، آیت الله شجاعی، بروزرسانی

دریافت فایل
زمان: 25 دقیقه
بیشتر...

خطبه صد و بیست و هشت، بخش سوم

 

فَقَالَ لَهُ بَعْضُ أَصْحَابِهِ : لَقَدْ أُعطِیْتَ یا

بیشتر...

با این همه نشانه ها باز ایمان نیاوردند

شرح آیات 101 لغایت 104 سوره مبارکه الاسراء

101وَ لَقَدْ

بیشتر...

سید بحرالعلوم

سیدمحمدمهدی بن سیدمرتضی طباطبایی نجفی بحرالعلوم

بیشتر...

آمار بازدید

-
بازدید امروز
بازدید دیروز
کل بازدیدها
61636
80916
152480639
اوقات شرعی

احسن الحدیث

احسن الحدیث

سه شنبه, 05 شهریور 1398 12:48

دریافت فایل

حجم: 2 MB

زمان: 5 دقیقه

سه شنبه, 05 شهریور 1398 12:41

شرح آیات 11و 12 سوره مبارکه ابراهیم

11 قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ وَلَکِنَّ اللهَ یَمُنُّ عَلَى مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَمَا کَانَ لَنَا أَنْ نَأْتِیَکُمْ بِسُلْطَان إِلاَّ بِإِذْنِ اللهِ وَعَلَى اللهِ فَلْیَتَوَکَّلْ الْمُؤْمِنُونَ

12 وَمَا لَنَا أَلاَّ نَتَوَکَّلَ عَلَى اللهِ وَقَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَى مَا آذَیْتُمُونَا وَعَلَى اللهِ فَلْیَتَوَکَّلْ الْمُتَوَکِّلُونَ

11. پیامبرانشان به آنها گفتند: «درست است که ما بشرى همانند شما هستیم، ولى خداوند بر هر کس از بندگانش بخواهد (و شایسته باشد)، نعمت مى بخشد (و مقام رسالت عطا مى کند); و براى ما ممکن نیست جز به فرمان خدا معجزه اى بیاوریم; و (از تهدیدهاى شما نمى هراسیم;) مؤمنان باید تنها بر خدا توکّل کنند!

12. و چرا بر خدا توکّل نکنیم، با اینکه ما را به راه هاى (سعادت)مان رهبرى کرده است؟! و ما به یقین در برابر آزارهاى شما صبر خواهیم کرد (و دست از رسالت خویش برنمى داریم). و توکّل کنندگان، باید فقط بر خدا توکّل کنند.»

تفسیر:

تنها بر خدا توکّل کنید

در این دو آیه پاسخ پیامبران را از بهانه جویى هاى مخالفان لجوج ـ که در آیات گذشته آمده ـ مى خوانیم.

در مقابل ایراد کسانى که مى گفتند: چرا از جنس بشر هستید، «پیامبرانشان به آنها گفتند: مسلّماً ما تنها بشرى همانند شما هستیم ولى خداوند به هر کس از بندگانش که بخواهد (و شایسته بداند) نعمت مى بخشد» و مقام رسالت عطا مى کند (قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ وَ لَـکِنَّ اللَّهَ یَمُنُّ عَلَى مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ).

یعنى فراموش نکنید اگر فرضاً به جاى بشر، فرشته اى انتخاب مى شود، فرشته از خود چیزى ندارد; همه مواهب، از جمله موهبت رسالت و رهبرى، از سوى خداست و آن که مى تواند چنین مقامى را به فرشته اى بدهد، توانایى اعطاى این مقام را به یک انسان هم دارد.

بدیهى است بخشیدن این موهبت از ناحیه خداوند بى حساب نیست. بارها گفته ایم که مشیّت خدا با حکمت او هماهنگ است، یعنى هر جا مى خوانیم: «خدا به هر کس که بخواهد...» یعنى «هر کس را که شایسته بداند».درست است که مقام رسالت موهبت الهى است، ولى آمادگى هایى در شخص پیامبر نیز حتماً وجود دارد.

آن گاه بى آنکه از ایراد دوم سخن بگوید به پاسخ ایراد سوم مى پردازد. گویى ایراد دوم آنها در زمینه استناد به سنّت نیاکان، چندان سست و بى اساس است که هر انسان عاقلى با کمترین تأمّل، جواب آن را مى فهمد، به علاوه بر اینکه در آیات دیگر قرآن پاسخ آن داده شده است.

آرى در پاسخ ایراد سوم مى گوید: آوردن معجزه از سوى ما به این ترتیب که هر کس به میل خود معجزه اى پیشنهاد کند و مسأله خرق عادت به یک بازیچه مبدّل شود کار ما نیست «و ما هرگز نمى توانیم معجزه اى جز به فرمان خدا بیاوریم» (وَ مَا کَانَ لَنَا أَنْ نَأْتِیَکُمْ بِسُلْطَان إِلاَّ بِإِذْنِ اللهِ).

به علاوه هر پیامبرى، حتّى بدون تقاضاى مردم، به اندازه کافى اعجاز ارائه مى دهد تا سند اثبات حقّانیّت او گردد، هر چند مطالعه محتویات دعوت و مکتب آنها خود به تنهایى بزرگ ترین اعجاز است.

ولى بهانه جویان غالباً گوششان بدهکار این حرف ها نبود و هر روز پیشنهاد تازه اى مى کردند و اگر پیامبر تسلیم نمى شد جار و جنجال به راه مى انداختند.

سپس براى اینکه به تهدیدهاى گوناگون بهانه جویان نیز پاسخ قاطعى بدهند با این جمله موضع خود را مشخّص ساختند و گفتند: «افراد باایمان باید تنها بر خدا توکّل کنند»; همان خدایى که قدرت ها در برابر نیروى لایزالش ناچیز و بى ارزشند (وَ عَلَى اللهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ).

*

آن گاه به استدلال روشنى درباره مسأله توکّل پرداخته گفتند: «و چرا بر خدا توکّل نکنیم (و در برابر مشکلات به او پناه نبریم)، با اینکه ما را به راه هاى (سعادت)مان رهبرى کرده است؟» (وَ مَا لَنَا أَلاَّ نَتَوَکَّلَ عَلَى اللهِ وَ قَدْ هَدَینَا سُبُلَنَا).

جایى که برترین موهبت یعنى هدایت به راه هاى سعادت را به ما عطا فرموده، مسلّماً در برابر هرگونه تهاجم و کارشکنى و مشکلى ما را در پوشش حمایت خویش قرار خواهد داد.

و سپس چنین ادامه دادند: تکیه گاه ما خداست; تکیه گاهى شکست ناپذیر و مافوق همه چیز، «و ما به طور مسلّم در برابر آزارهاى شما صبر خواهیم کرد» (وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَى مَا آذَیْتُمُونَا).

سرانجام نیز گفتار خود را با این سخن پایان دادند: «و توکّل کنندگان باید فقط بر خدا توکّل کنند» (وَ عَلَى اللهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ).

نکته ها:

1. در نخستین آیه مورد بحث مى خوانیم: «مؤمنان» باید فقط بر خدا توکّل کنند. و در آیه دوم مى خوانیم: «متوکّلان» باید بر خدا توکّل کنند. گویى جمله دوم مرحله اى است وسیع تر و فراتر از مرحله اوّل، یعنى مؤمنان که سهل است ـ چون ایمان به خدا از ایمان به قدرت و حمایت او و توکّل بر او جدا نمى تواند باشد ـ حتّى غیر مؤمنان تکیه گاهى جز خدا نمى یابند، زیرا به هر کس بنگرد از خود چیزى ندارد، همه نعمت ها و قدرت ها و موهبت ها به ذات پاک او برمى گردد، پس آنها نیز باید سر بر آستان او بگذارند و از او بخواهند که توکّل، آنها را دعوت به ایمان به الله مى کند.

2. آیات مورد بحث پاسخ کسانى است که اعجاز پیامبران و معجزات پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) غیر از قرآن را نفى مى کردند. همچنین به ما مى فهمانَد که پیامبران هرگز نگفته اند ما معجزه نمى آوریم، بلکه مى گفتند: جز به فرمان خدا و اجازه او دست به این کار نمى زنیم، زیرا اعجاز کار اوست و در اختیار او و هر زمان صلاح بداند به ما فرمان مى دهد.

3. حقیقت توکّل و فلسفه آن«توکّل» در اصل از مادّه «وکالت» به معنى انتخاب وکیل است. مى دانیم که وکیل خوب کسى است که حدّاقل داراى چهار صفت باشد، آگاهى، امانت، قدرت و دلسوزى.

ناگفته پیداست که انتخاب وکیل مدافع در کارها در جایى است که انسان شخصاً قادر به دفاع از حقّ خود نباشد، در این موقع از نیروى دیگرى استفاده مى کند و با کمک او به حلّ مشکل خویش مى پردازد.

بنابراین توکّل کردن بر خدا مفهومى جز این ندارد که انسان در برابر مشکلات و حوادث زندگى و دشمنى ها و سرسختى هاى مخالفان و پیچیدگى ها و احیاناً بن بست هایى که در مسیر خود به سوى هدف دارد، در جایى که توانایى بر گشودن آنها ندارد، او را وکیل خود سازد و به او تکیه کند و از تلاش باز نایستد.بلکه در آنجا هم که توانایى بر انجام دادن کارى دارد، باز مؤثّر اصلى را خدا بداند، زیرا از نگاه یک موحّد، سرچشمه تمام قدرت ها و نیروها اوست.نقطه مقابل توکّل بر خدا تکیه کردن بر غیر اوست. یعنى به صورت اتّکایى زیستن، وابسته به دیگرى بودن و از خود استقلال نداشتن است.دانشمندان اخلاق مى گویند: توکّل ثمره مستقیم توحید افعالى خداست، زیرا همان طور که گفتیم، از نظر یک موحّد، هر حرکت و کوشش و جنبش و هر پدیده اى که در جهان صورت مى گیرد، سرانجام به علّت نخستین این جهان، یعنى ذات خداوند ارتباط مى یابد، ازاین رو یک موحّد همه قدرت ها و پیروزى ها را از او مى داند.

فلسفه توکّل

از آنچه ذکر کردیم استفاده مى شود که اوّلاً توکّل بر خدا یعنى منبع فناناپذیر قدرت، سبب افزایش مقاومت انسان در برابر مشکلات و حوادث سخت زندگى است، به همین دلیل هنگامى که مسلمانان در میدان اُحُد ضربه سختى خوردند و دشمنان پس از ترک این میدان بار دیگر از نیمه راه بازگشتند تا ضربه نهایى را به آنه بزنند و این خبر به گوش مؤمنان رسید، قرآن مى گوید: افراد باایمان نه تنها در

این لحظه بسیار خطرناک که بخش عمده نیروى فعّال خود را از دست داده بودند وحشت نکردند، بلکه با تکیه بر «توکّل» و استمداد از نیروى ایمان، بر پایدارى آنها افزوده شد و دشمن فاتح، با شنیدن خبر این آمادگى به سرعت عقب نشست.(1)

نمونه این استقامت در سایه توکّل در آیات متعدّدى به چشم مى خورد، از جمله در آیه 122 آل عمران مى گوید: توکّل بر خدا جلوى سستى دو طایفه از جنگجویان را در میدان جهاد گرفت.

و در آیه 12 سوره ابراهیم، توکّل ملازم با صبر و استقامت در برابر حملات و صدمات دشمن ذکر شده است.و در آیه 159 آل عمران براى انجام کارهاى مهم، نخست دستور به مشورت و سپس تصمیم راسخ و بعد توکّل بر خدا داده شده است.

حتّى قرآن مى گوید: در برابر وسوسه هاى شیطانى، «تنها کسانى مى توانند مقاومت کنند و از تحت نفوذ او درآیند که داراى ایمان و توکّل باشند» (إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَى الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلَى رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ).(2)

از مجموع آیات مزبور استفاده مى شود که منظور از «توکّل» این است که در برابر عظمت مشکلات، انسان احساس حقارت و ضعف نکند، بلکه با اتّکا بر قدرت بى پایان خداوند، خود را پیروز بداند.

به این ترتیب، توکّل، امیدآفرین، نیروبخش، تقویت کننده و سبب فزونى پایدارى و مقاومت است.اگر مفهوم توکّل، به گوشه اى خزیدن و دست روى دست گذاشتن بود، معنىنداشت که درباره مجاهدان و مانند آنها پیاده شود.

و اگر کسانى چنین مى پندارند که توجّه به عالم اسباب و عوامل طبیعى با روح توکّل ناسازگار است سخت در اشتباهند، زیرا جدا کردن آثار عوامل طبیعى از اراده خدا یک نوع شرک محسوب مى شود. مگر نه اینکه عوامل طبیعى هر چه دارند از او دارند و همه به اراده و فرمان اوست.آرى، اگر عوامل را دستگاهى مستقل در برابر اراده او بدانیم، با روح توکّل سازگار نخواهد بود ـ دقّت کنید.

چطور ممکن است چنان تفسیرى براى توکّل بشود با اینکه شخص پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) که سرسلسله متوکّلان بود، براى پیشبرد اهدافش از هیچ فرصت و نقشه صحیح و تاکتیک مثبت و انواع وسایل و اسباب ظاهرى غفلت نمى کرد. اینها همه ثابت مى کند که توکّل مفهوم منفى ندارد.ثانیاً توکّل بر خدا آدمى را از وابستگى ها که سرچشمه ذلّت و بردگى است نجات مى دهد و به او آزادگى و اعتماد به نفس مى بخشد.

توکّل با قناعت ریشه هاى مشترکى دارد و طبعاً فلسفه آن دو نیز از جهاتى با هم شبیه است و در عین حال تفاوتى دارند.(3)

در اینجا چند روایت اسلامى در زمینه توکّل ـ به عنوان پرتوى روى مفهوم اصلى و ریشه آن ـ مى آوریم.

امام صادق(علیه السلام) مى گوید: إنَّ الغِنى وَالعِزَّ یَجولانِ فَإذا ظَفِرا بِمَوضِعِ التَّوَکُّلِ أوطَنا: «بى نیازى و عزّت در حرکت اند، هنگامى که محلّ توکّل را بیابند در آنجا وطن مى گزینند».(4)

 

در این حدیث وطن اصلىِ بى نیازى و عزّت، توکّل معرّفى شده است.

از پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) نقل شده است که فرمود: از پیک وحى خدا جبرئیل پرسیدم: توکّل چیست؟ گفت:ألعِلمُ بِأنَّ المَخلوقَ لا یَضُرُّ وَ لا یَنفَعُ وَ لا یعطى وَ لا یَمنَعُ وَ استِعمالُ الیأسِ مِنَ الخَلقِ، فَإذا کانَ العَبدُ کَذلِکَ لَم یَعمَل لاِحَد سِوَى اللهِ... وَ لَم یَطمَع فی أحَد سِوَى اللهِ فَهذا هُوَ التَّوَکُّلُ:«آگاهى به این واقعیّت که مخلوق نه زیان مى رساند و نه نفع و نه عطا و نه منع، و چشم از دست مخلوق برداشتن. هنگامى که بنده اى چنین شد، جز براى خدا کار نمى کند و از غیر او امید ندارد. این حقیقت توکّل است».(5)

کسى از امام علىّ بن موسى الرّضا(علیه السلام) پرسید: ما حَدُّ التَّوَکُّلِ فَقالَ لی أن لا تَخافَ مَعَ اللهِ أحداً:«حدّ توکّل چیست؟ فرمود: اینکه با اتّکاى به خدا از هیچ کس نترسى».(6)


1 . سوره آل عمران، آیه 173.
2 . سوره نحل، آیه 99.
3 . براى توضیح بیشتر در زمینه توکّل به کتاب انگیزه پیدایش مذاهب مراجعه کنید.
4 . اصول کافى، ج 2، ص 64، ح 3.
5 . بحارالانوار، ج 15، ص 14 ; سفینة البحار، ج 2، ص 683.
6. سفینة البحار، ج 2، ص 683 ; وسائل الشیعه، ج 15، ص 274.

..............................

تفسیر نمونه

دوشنبه, 04 شهریور 1398 12:49

 

 

در این بخش از مقاله با بهره ‏گیری از آیات قرآنی، وظایف شاهد در دنیا را یاد می‏کنیم:

1.تذکر و یادآوری

«انّ هذه تذکرة فمن شاء اتّخذ الی ربّه سبیلا» 1

رسالت بازگشت به خویشتن

رسالت انبیا این است که«مردم به خویشتن بازگردند».مراد از«خود»مردم، فطرت، اندیشه و وجدان آنان است که هواهای نفسانی و طاغوت و شیطان، آن را از ایشان ستانده است.این بدان معناست که در جان آدمی، گنجینه‏ هایی از ارزش و شناخت رویکرد به خدا نهفته است که وظیفه شاهد رسیدن به همین گنجینه‏هاست.این آیه که از دل صحرای 1.مزمل/19؛«این تذکره‏ای است.پس کسی که بخواهد به سوی خدایش راهی می‏گزیند.»
جزیرة العرب رویید، توانست دو امپراتوری بزرگ تاریخ را در مدّت کوتاهی به شکست کشاند و البته نه با نیروی برتر نظامی یا امکانات مالی، بلکه در پرتو تلاش امّتی شاهد که توانستند در دل صحرا وجدان و فطرت مردم را که طاغوت بر آن چنگ افکنده بود، مخاطب قرار دهند.
این امّت توانست راه رسیدن به فطرت و وجدان مردم را که این دو امپراتوری می‏کوشیدند آن را تسخیر کنند، موار سازد.مردم تحت سیطره این دو امپراتوری نیز به دعوت دعوتگرانی لبّیک گفتند که با رسالت«بازگشت به خود»، به صحنه آمده بودند.
ما دعوتگران به سوی خدا پایگاهی در ژرفای فطرت آدمیان داریم که بر حسب وظیفه باید به این ژرفا ره یابیم و هر گاه توانستیم به گنجینه‏های فطری آدمیان برسیم، خواهیم دید که گروه گروه و یکان یکان به دعوت الهی پاسخ خواهند گفت.
ما از پذیرش این واقعیت سر باز نمی‏زنیم که گاهی فطرت و وجدان به پژمردگی می‏گرایند و هوی و هوس و شیطان، تمامی آن را می‏پوشاند و فطرت و وجدان از میان می‏روند و در این هنگام نه در فرد و نه در جامعه‏ای با این ویژگیها ریشه‏ای بر جای نمی‏ماند، چنان‏که در قوم نوح علیه السّلام چنین شد:«و قال نوح ربّ لا تذر علی الارض من الکافرین دیّارا انّک ان تذرهم یضلّوا عبادک و لا یلدوا الاّ فاجرا کفّارا» 1 ولی خداوند در فطرت و وجدان و اندیشه بشری، نیرویی را نهاده که می‏تواند به وسیله آن، مدّتی طولانی در برابر فشارهای شهوی و شیطانی و طاغوتی مقاومت کند و هرگاه دعوتگران الهی توانستند به جان مردم ره یابند و با نرمی و آرامی به فطرت و وجدانشان رسوخ کنند، خداوند نیز درهای قلب این جماعت را به روی حق خواهد گشود.

از پیمان تا شهادت

رسالت شاهدان و امّت شاهد در برابر فطرت مردم در رویکرد به«پیمان» 1.نوح/27؛«نوح گفت:خدایا!از کافران کسی را بر زمین باقی مگذار که اگر رهایشان کنی، بندگانت را گمراه می‏سازند و نمی‏زایند مگر تبهکار و کافر.»
خلاصه می‏شود.
هر انسانی از عمق فطرت خویش و با آگاهی و التزام با این«پیمان»پیوند می‏یابد، ولی عوامل فشار، گاهی شراره‏های فطرت را به خاموشی و کم سویی می‏کشند و بدین ترتیب فطرت در زندگی بشر، حضور خود را از دست می‏دهد و آدمی این پیمان را در طاق نسیان می‏نهد و دیگر به خاطر نمی‏ آورد که در برابر خدا بر خویش گواهی داده است:«و اشهدهم علی انفسهم»
در این جاست که نقش شاهد و امّت شاهد در باز گرداندن مردم به پیمان فطریشان ظهور می‏کند؛شاهدانی که پیمان بشر را که با آگاهی فطری با خدا بستند و سپس به کناری نهادند، به یاد این فراموشکاران می ‏آورند.
سخن امیرالمؤمنین علی علیه السّلام به پیوند میان پیمان و شهادت اشاره دارد آن جا که می‏فرماید:
«خداوند در میان آنان پیامبران و رسولانش را پیاپی فرستاد تا از آنان بخواهند به پیمان فطریشان وفا کنند و نعمت از یاد رفته را به خاطرشان آورند و به وسیله تبلیغ با آنان احتجاج کنند و گنجینه‏های اندیشه‏هایشان را برانگیزانند.»
این دریافت چنان‏که گفتیم، مسؤولیت آگاهانیدن و یادآوری مردم را نسبت به این پیش آگاهی و پیمان، بر دوش شاهدان می‏نهد.بازگشت به سوی خدا همچون خوراک و پوشاک و خواب، نیاز حقیقی هر انسان است و هیچ انسانی را نباید به خوردن و آشامیدن و خواب کافی وادار کرد.دین و بازگشت به خدا نیز نیازی فطری است که ریشه در جان آدمی دارد و نباید به زور و فشار توسّل جست:
«لا اکراه فی الدّین قد تبیّن الرّشد من الغیّ» 1
ولی آدمی، نیازمند کسی است که به او هشدار دهد و خدای را به یادش آورد.این نخستین وظیفه شاهد و امّت شاهد در گستره تاریخ است.
1.بقره/256؛«در دین هیچ اجباری نیست.هدایت از گمراهی مشخّص شده است.»

یادآوری، رسالت پیامبران در پهنه تاریخ

قرآن کریم صراحت دارد در این‏که رسالت تاریخی پیامبران علیه السّلام پیش از تعلیم، یادآوری است.
خداوند می‏فرماید:
«کلاّ انّه تذکرة فمن شاء ذکره» 1 ، «انّ هذه تذکرة فمن شاء اتّخذ الی ربّه سبیلا» 2 «ان هو الاّ ذکر للعالمین» 3 ، «و جاءک فی هذه الحقّ و موعظة و ذکری للمؤمنین» 4
خداوند به پیامبرش صلّی اللّه علیه و آله دستور یادآوری می‏دهد و تصریح می‏کند که او پیش از هر چیز«به یاد آورنده»است.
این حقیقت از حصر آیه فهمیده می‏شود:«فذکّر انّما انت مذکّر» 5 قرآن کریم نیز بیش از هر چیز دیگر یا حتّی می‏توان گفت تنها و تنها«ذکر»است و بس و مسائل دیگری که این کتاب مقدّس در بردارد، از مقتضیات و لوازم«ذکر»است:
«ان هو الاّ ذکر و قرآن مبین» 6 ، «هذا ذکر و انّ للمتّقین لحسن مآب» 7 ، «انّا نحن نزّلنا الذّکر و انّا له لحافظون» 8 ، «و هذا ذکر مبارک انزلناه افأنتم له منکرون» 9
وظیفه قرآن کریم و رسالت آن، یادآوری و آسان سازی آن است:
«و لقد یسّرنا القرآن للذّکر فهل من مدّکر» 10 ،
1.مدّثّر/55؛«نه چنین است؛آن تذکره‏ای است و کسی که بخواهد یادش می‏آورد.»
2.مزّمّل/19؛«این تذکره‏ای است؛پس هر که بخواهد به سوی خدایش راهی برمی‏گزیند.»
3.ص/87؛«این نیست مگر یادی برای جهانیان.»
4.هود/120؛«بر تو در این، برای مؤمنان حقی آمده و پندی و یادی.»
5.غاشیه/21؛«پس به یاد آور که تو به یادآورنده‏ای.»
6.یس/69؛«نیست این مگر یادی و قرآنی آشکار.»
7.ص/49؛«این قرآن است و برای پرهیزکاران نیکو بازگشتنگاهی.»
8.حجر/9؛«ما خود، قرآن را فرو فرستادیم و خود، حافظ آنیم.»
9.انبیاء/5؛«این قرآنی است مبارک که آن را فرو فرستادیم.آیا شما آن را انکار می‏کنید؟»
10.قمر/54؛«ما قرآن را برای ذکر آسان گردانیدیم.آیا پند گیرنده‏ای هست؟»
«و انّه لتذکرة للمتّقین» 1 ،
«و لقد صرّفنا فی هذا القرآن لیذّکّروا» 2 .
خداوند به پیامبر ارجمندش می‏فرماید که قرآن را فرو نفرستاده تا پیامبر با انکار و دشمنی و ستیزه‏جویی مردم به سختی بیفتد، بلکه قرآن را آورده تا حضرت به وسیله آن به یادآوری به مردم بپردازد و دیگر مسؤولیتی ندارد؛خواه به ندایش پاسخ دهند یا خیر:
«طه، ما انزلنا علیک القرآن لتشقی الاّ تذکرة لمن یخشی» 3

پاسخگویی یا فروبستگی در برابر یادآوری

مردم در برابر یادآوری، دو حالت دارند:
1.پاسخگویی و پذیرش؛
2.فروبستگی و نپذیرفتن و رو برتافتن.
اینک درباره این دو حالت به سخن می‏نشینیم:

پاسخگویی و پذیرش

گروهی از مردم به«ذکر»، پاسخ مثبت می‏دهند و قلبشان را در برابر پیامبران و انبیا می‏گشایند و«ذکر»را دریافت می‏نند و با آن همسویی می‏یابند.
بینش قرآنی درباره کسانی که«ذکر»را می‏پذیرند، یا از پذیرش آن سرباز می‏زنند، دقیق و شایسته درنگ است.
خداوند درباره کسانی که«ذکر»را می‏پذیرند، می‏فرماید:
«تبصرة و ذکری لکلّ عبد منیب» 4
1.حاقّه/48؛«قرآن تذکره‏ای است برای پرهیزکاران.»
2.اسراء/41؛«ما سخنان گونه‏گون در این قرآن آوردیم؛باشد که پند گیرند.»
3.طه/3؛«طا، ها، ما بر تو قرآن را فرو نفرستادیم تا خود را به رنج افکنی؛قرآن تنها پندی است برای آن‏که بهراسد.»
4.ق/8؛«بینش و پندی است برای هر بنده به حق بازگردنده‏ای.»
«انابة»به معنای بازگشت است و هر بازگشتی در بردارنده دوری و غفلت است.حال اگر این دوری و غفلت و عقب ماندن از کاروان پذیرش و فرمانبری، غیر عمدی و به دور از لجاجت باشد، صاحب آن در پرتو«ذکر»بسرعت باز می‏گردد و پذیرای«ذکر»می‏شود.
خداوند می‏فرماید:
«لنجعلها لکم تذکرة و تعیها اذن واعیة» 1
بیان قرآنی دقیق است:«گوشهایی شنوا»در حالی که گوشهای کر نمی‏توانند دریابند و درک کنند و از این رو، «تذکره»برای آنها سودی ندارد؛حال، ذکر هر چه می‏خواهد باشد و مذکّر گو هر کس می‏خواهد باشد.
خداوند می‏فرماید:
«انّ فی ذلک لذکری لمن کان له قلب او القی السّمع و هو شهید» 2
«ذکر»است برای کسی که قلب دارد، امّا کسی که قلبش مشوّه گشته باشد، «ذکر» دیگر برای او سودی در بر نخواهد داشت؛«ذکر»است برای کسی که گوش فرا دهد، ولی کسی که گوش خود را فرو بندد و سر انگشتانش را در گوش نهد، دیگر از«ذکر»سودی نخواهد بود؛«ذکر»است برای کسی که شاهد و حاضر باشد، امّا کسی که جان و اندیشه‏اش غایب و تنها پیکرش حضور داشته باشد، از«ذکر»طرفی نخواهد بست.

حالت فروبستگی و دگماتیسم

در برابر حالت پذیرش و بازگشت، با وضعیت بیمارگونه‏ای روبرو هستیم که همان دگماتیسم و عدم پذیرش و به بیانی، رویگردانی از خداست.این عدّه از«ذکر»بهره‏ای نمی‏برند و«یادآوری»و«عدم یادآوری»برایشان یکسان است.
خداوند درباره این عدّه می‏گوید:
1.حاقه/12«تا آن را برای شما پندی قرار دهیم و گوشهای شنوا آن را دریابند.»
2.ق/37؛«در این قرآن، البته پندی است برای کسی که قلب دارد و گوش فرا می‏دهد؛در حالی که شاهد است.»
«و اذا ذکّروا لا یذّکّرون»؛ 1 آنان از«ذکر»و«تذکر»اعراض می‏کنند و روی بر می‏تابند.
خداوند می‏فرماید:
«و ما یأتیهم من ذکر من الرّحمن محدث الاّ کانوا عنه معرضین» 2 ، «فما لهم عن التّذکرة معرضین» 3
خداوند در روز رستاخیز این رویگردانندگان را بشدّت کیفر می‏دهد و زندگیشان را در دنیا تنگ مقرّر می‏سازد و روز قیامت آنان را کور برمی‏انگیزد، آن سان که در دنیا از دیدن «ذکر»، خود را به کوری می‏زدند.
خداوند می‏فرماید:
«و من اعرض عن ذکری فانّ له معیشة ضنکا و نحشره یوم القیامة اعمی» 4

عوامل رویگردانی و عدم پذیرش

در این میان، دو عامل را بیان می‏داریم که قرآن آنها را یادآور شده است:
نخست، شیطان:
«فانساه الشّیطان ذکر ربّه» 5 ، «استحوذ علیهم الشّیطان فانساهم ذکر اللّه» 6
شیطان از ذکر خدا باز می‏دارد:
«یصدّکم عن ذکر اللّه» 7
1.صافّات/13؛«و هر گاه پند داده شوند، پند نگیرند.»
2.شعراء/5؛«بر ایشان هیچ سخن تازه‏ای از خدای رحمان نازل نمی‏شود، جز آن‏که از آن روی برمی‏تابند.»
3.مدّثّر/49؛«چرا از پند روی برمی‏تابند؟»
4.طه/124؛«و هر که از یاد من روی برتابد، زندگی تنگی خواهد داشت و روز رستاخیز وی را کور برانگیزانیم.»
5.یونس/42؛«پس شیطان او را از یاد خدا به فراموشی افکند.»
6.مجادله/19؛«شیطان بر آنان غلبه یافت و یاد خدا را از خاطرشان زدود.»
7.مائده/91؛«شما را از یاد خدا باز می‏دارند.»
دوم، غرقه شدن در زیور و شهوات دنیوی:
«و لکن متّعتهم و آباءهم حتّی نسوا الذّکر و کانوا قوما بورا» 1
لحظه‏های برخورداری و رفاه، یاد خدا را از خدا می‏زداید و در برابر، لحظه‏های سختی و تنگی، خدای را به یاد می‏آورد:
«و اذا قال موسی لقومه اذکروا نعمة اللّه علیکم اذ نجّاکم من آل فرعون» 2 ، «و لقد اخذنا آل فرعون بالسّنین و نقص من الثّمرات لعلّهم یذّکّرون». 3

حالتهای رویگردانی آگاهانه و ناآگاهانه از خدا

روی برتافتن از خدا دو گونه است:
گاهی آدمی بدون اطّلاع و بی هیچ رهیافتگی، از خدای روی برمی‏تابد و از باطل و هوس پیروی می‏کند.
خداوند می‏فرماید:
«بل اتّبع الّذین ظلموا اهواءهم بغیر علم» 4
گونه دیگر از رویگردانی، که بدتر از مورد اول است، آن است که فرد و دیگران از روی اطلاع و آگاهی، از خدا روی برتابند.
خداوند می‏فرماید:
«و ما تفرّقوا الاّ من بعد ما جاءهم العلم بغیا بینهم» 5 ، «ارأیت من اتّخذ الهه هواه و اضلّه اللّه علی علم و ختم علی سمعه و قلبه و جعل علی بصره غشاوة فمن یهدیه من بعد اللّه افلا 1.فرقان/18؛«تو خود آنان و پدرانشان را برخوردار ساختی؛چنان‏که یاد تو را فراموش کردند و مردمی شدند به هلاکت افتاده.»
2.ابراهیم/6؛«و هنگامی که موسی به قوم خود گفت:به یاد آورید نعمت خدا را بر خود هنگامی که از خاندان فرعون نجاتتان بخشید.»
3.اعراف/130؛«قوم فرعون را به قحط و نقصان محصول مبتلا کردیم؛شاید پند گیرند.»
4.روم/29؛«بل ستمکارانی که با ناآگاهی از هوسهاشان پیروی کردند.»
5.شوری/14؛«و پراکنده نشدند پس از یافتن آگاهی، مگر به سبب حسادتشان.»
تذکّرون» 1 ، «و جحدوا بها و استقینتها انفسهم». 2

کیفر رویگردانی از ذکر خدا

کیفر این گروه از جنس جنایت است و جنایت آنان همان رویگردانی از خدا و تظاهر به ناشنوایی و نابینایی در برابر خدا و آیات الهی است و کیفر آنان گمراهی و مهر بر دل خوردن و غفلت است.
خداوند می‏فرماید:
«و اضلّه اللّه علی علم و ختم علی سمعه و قلبه و جعل علی بصره غشاوة» 3 ، «و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا و اتّبع هواه و کان امره فرطا» 4
انسان هنگام پیروی از هوس، امورش از یکدیگر گسسته می‏شود و عقل و وجدان و قلب و فطرت و آگاهی و دینش و تعادل و توازنش مختلف می‏گردد.بدین سان کسانی که از ذکر خدای روی برمی‏تابند و در مشاهده آیات الهی تظاهر به کوری می‏کنند، کیفرشان این است که خداوند هم آنان را به روز رستاخیز کور برمی‏انگیزد، چنان‏که در دنیا تظاهر به کوری می‏کردند و زندگیشان را در دنیا تنگ قرار می‏دهد که این هر دو کیفر، همسنگ جنایت است.
خداوند می‏فرماید:
«و من اعرض عن ذکری فانّ له معیشة ضنکا و نحشره یوم القیامة اعمی قال ربّی لم حشرتنی اعمی و قد کنت بصیرا، قال کذلک اتتک آیاتنا فنسیتها و کذلک الیوم تنسی و کذلک 1.جاثیه/23؛«آیا دیده‏ای کسی را که هویتش را خدای خود گرفت و خدا با آگاهی او را گمراه ساخت و بر گوشش و قلبش مهر نهاد و بر چشمش پرده کشید و پس از خدا چه کسی او را هدایت خواهد کرد؛آیا پند نمی‏گیرید؟»
2.نمل/14؛«با آن‏که در دل به آن یقین آورده بودند، ولی از روی ستم و برتری‏جویی انکارش کردند.»
3.جاثیه/23؛«خدا با آگاهی او را گمراه کرد و بر گوش و دلش مهر نهاد و بر چشمش پرده کشید.»
4.کهف/28؛«پیروی مکن از کسی که دلش را از یاد خود غافل کرده‏ایم و از هوسش پیروی می‏کند و امورش زیاده‏روی است.»
نجزی من اسرف و لم یؤمن بآیات ربّه و لعذاب الآخرة اشدّ و ابقی» 1
کیفر دیگر این گروه، آن است که خداوند شیطان را بر آنان چیره و همنشین آنان قرار می‏دهد و این بدان سبب است که خود آنان شیطان را به درون خود کشانده‏اند.
خداوند می‏فرماید:
«و من یعش عن ذکر الرّحمن نقیض له شیطانا فهو له قرین» 2 ، و کسی که خدا او را گمراه کند و قلبش را به غفلت کشاند، دیگر هدایتگری نخواهد داشت:«و من یضلل اللّه فماله من هاد» 3
این گمراهی که الزامی بوده و درمانی ندارد، کیفر است نه جنایت، ولی کیفری است همسنگ جنایت خود آنان.از این رو، خداوند به پیامبرش دستور می‏دهد که از آنان روی برتابد.
خداوند می‏فرماید:
«فاعرض عمّن تولّی عن ذکرنا و لم یرد الاّ الحیوة الدّنیا» 4

شیوه یادآوری

کلید دل مردمان، دوتاست:صداقت و مهربانی.
هنگامی که سخنی از روی صداقت بر زبان کسی جاری می‏شود و شخص به آنچه 1.طه/127-124؛«کسی که از یاد من روی برتابد، زندگیش تنگ خواهد بود و روز قیامت او را کور برانگیزیم.او گوید:خدایا!چرا مرا کور برانگیختی در حالی که بینا بودم؟خدا می‏گوید:آیات ما تو را چنین رسید و تو آنها را فراموش کردی و امروز فراموش شدی و چنین کیفر دهیم کسی را که زیاده‏روی کند و به آیات خدایش ایمان نیاورد و البته کیفر رستاخیز سخت‏تر و پایدارتر است.»
2.زخرف/36؛«و کسی که از یاد خدا چشم فرو بندد؛شیطان را بر او مسلّط گردانیم و او همنشینش باشد.»
3.مؤمن/33؛«کسی که خدا او را گمراه کند؛دیگر هدایتگری نخواهد داشت.»
4.نجم/29؛«پس تو نیز از کسی که از سخن ما رویگردان می‏شود و جز زندگی دنیوی را نمی‏جوید، اعراض کن.»
می‏گوید باور دارد، کلامش در دلها نفوذ می‏کند، چون سخن از ژرفای جان برون می‏آید، اما سخنان سطحی که عمق و گستره‏ای ندارند، بی تأثیر هستند.
خداوند از ما می‏خواهد آنچه را عمل نمی‏نیم، بر زبان نیاوریم:
«یا ایّها الّذین آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون، کبر مقتا عند اللّه ان تقولوا ما لا تفعلون» 1
«مهربانی و نرمی»کلید دیگری است برای ره بردن به ژرفای جان.کسانی که خداوند این کلید را در اختیارشان نهاده، بخوبی می‏توانند با یادآوری و موعظه به قلب دیگران راه یابند و آن گاه در برابر ایشان، دلهای سخت به نرمی می‏گراید و قلبهای سرکش رام می‏شود. وظیفه وعظ، نرم کردن قلبهاست و هر گاه دلها نرمی پیدا کرد، به یادآوری، پاسخ مثبت می‏دهد.در حالی که اگر دل کور گردد، دیگر ذکر نمی‏توواند به درون آن راه یابد.بدین سان یادآوران و دعوتگران الهی باید برای نفوذ به قلب مردم، با مهربانی رفتار کنند، زیرا دلها در برابر مهربانی پاسخگو هستند و در برابر شدّت و سختی، مقاوم و رویگردان و از همین رو نباید به مردم وعظ و تذکری را تحمیل کنیم که آن را برنمی‏تابند و نسبت بدان هیچ گونه آگاهی ندارند.
امام صادق علیه السّلام می‏فرماید:
«با مردم در آنچه می‏دانند، آمیزش کنید و آنچه را از آن رویگردانند، رها کنید.» 2
امام رضا علیه السّلام به یونس(ره)می‏فرماید:
«ای یونس!با مردم از آنچه می‏دانند، سخن بگو و آنچه را نمی‏دانند، ترک گو.» 3
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله می‏فرماید:
«ما گروه پیامبران، با مردم به قدر عقولشان سخن می‏گوییم.خدایم به من فرمان داده تا با مردم مدارا کنم، چنان‏که دستور داده تا واجبات را برپا داریم.» 4
1.صف/3-2؛«ای کسانی که ایمان آورده‏اید!چرا می‏گویید آنچه را که عمل نمی‏کنید؟چه بسیار منفور است نزد خدا که چیزی را بگویید و عمل نکنید.»
2.محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج 2، ص 71.
3.رجال کشی، ص 487.
4.محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج 2، ص 69.

نرمی و شدّت در اسلام

نرمی و شدّت، دو چهره جنبش تبلیغاتی است و هیچ دعوتی نمی‏تواند بدون آن به دل مردمان راه باز کند و در راه دعوت، مسیرهای دشوار و موانع را پشت سر نهد.نخستین این دو، مهربانی و نرمی در دعوت مردم به سوی خدا و یاد آوردن خدا و روز واپسین است:
«اذهبا الی فرعون انّه طغی، فقولا له قولا لیّنا لعلّه یتذکّر او یخشی» 1 ، «و اذا سمعوا اللّغو اعرضوا عنه و قالوا لنا اعمالنا و لکم اعمالکم سلام علیکم لا نبتغی الجاهلین» 2
ولی چهره دوم، کاملا متفاوت است و آن چهره سختی و شدّت می‏باشد.
قرآن کریم می‏فرماید:
«و اقتلوهم حیث ثقفتموهم و اخرجوهم من حیث اخرجوکم» 3 ، «فخذوهم و اقتلوهم حیث ثقفتموهم» 4 ، «فإمّا تثقفنّهم فی الحرب فشرّد بهم من خلفهم» 5
این دو شکل از تبلیغ و دعوت با یکدیگر ناسازگاری ندارند.در وجه نخست، دعوت تنها با نرمی، تفاهم، حکمت و پند نیکو می‏تواند دلهای مردم را به سوی خود جلب کند و بدان ره یابد، اما طاغوتها نمی‏گذارند این دعوت در میان مردم گسترش یابد. طاغوتها می‏کوشند در برابر این دعوت، فتنه و موانعی ایجاد کنند تا مردم را از آن باز دارند.
این دعوت برای آن‏که بتواند به راه خود ادامه دهد، باید از خود و طالبان خود دفاع کند.در این جا دیگر نرمی و نیکی به کار نمی‏آید، زیرا زبان مهربانی برای مردم مفید است و آنان را در کنار دعوت الهی قرار می‏دهد و قفلهای دلشان را می‏گشاید، در حالی که 1.طه/43؛«به سوی فرعون بروید که او طغیان کرده است و با او بنرمی سخن بگویید؛باشد که پند گیرد یا بهراسد.»
2.قصص/55؛«و هر گاه سخن بیهوده‏ای را بشنوند، از آن روی گردانند و گویند:برای ما کارهای ماست و برای شما کارهای شما، درودتان باد، ما طالب نادانان نیستیم.»
3.بقره/190؛«هر جا که آنان را بیابید، بکشید و از آن جا که شما را رانده‏اند، آنان را برانید.»
4.نساء/91؛«هر کجا آنان را یافتید، آنان را بگیرید و بکشید.»
5.انفال/57؛«پس اگر آنان را در جنگ بیابی، ایشان را پراکنده ساز تا پیروانشان نیز پراکنده شوند.»
طاغوت تنها با زبان زور، ستیزه‏گویی، مکر، حیله و سختی آشنایی دارد.از این رو، باید بشدّت موانع را کنار بزنند.این چهره دیگر دعوت است و بدون آن، دعوت الهی نمی‏تواند به حرکت خود ادامه دهد، ولی باید نیک بدانیم که این وجه بدون شکل اول نخواهد توانست راه خود را بگشاید و دلهای مردم را تسخیر کند.بی گمان عاملی که در صدر اسلام توانست مردم را به سوی اسلام جلب کند و فتوحات اسلامی را به ارمغان آورد، نه نیروی نظامی و شمشیر که نرمی و لطف بود و تنها هنگامی مسلمانان زور را به کار گرفتند که می‏خواستند ابهّت طاغوت را در هم شکنند و موانع را از برابر این جنبش تبلیغی برچینند.

2.الگو بودن

دومین وظیفه شاهد در دنیا، الگو بودن است:
«لقد کان لکم فیهم اسوة حسنة لمن کان یرجو اللّه و الیوم الآخر و من یتوّل اللّه فانّ اللّه هو الغنیّ الحمید» 1

شاهد:«یادآورنده»و«الگو»

نقش دوم شاهد، این است که خود را به عنوان الگوی مردم معرفی کند تا مردم از او پیروی کنند.در این مرحله، شاهد دیگر به موضعگیری معتدل فرا نمی‏خواند، بلکه خود با رفتارش موضعگیری میانه را تجسّم می‏بخشد.
«الگو»همان کسی است که با عملکرد و شیوه خود«موضعگیری میانه»را عینیت می‏بخشد و در رفتار و گفتار از آن روی برنمی‏تابد و به انحراف کشیده نمی‏شود و از افراط و تفریط می‏پرهیزد.مردم در او تبلور واقعی و حقیقی«موضعگیری میانه»را می‏یابند. «الگو»در این جا به آینه‏ای می‏ماند که آدمی در آن تمامی نهاده‏های خدایی اعم از یقین، 1.ممتحنه/6«در آنان برای شما(و)کسانی که به خدا و روز واپسین امید می‏برد، الگوست و کسی که خدای را دوست بدارد، پس خدا بی نیاز و ستوده است.»
شناخت، توحید، ارزشها، جدیّت، عزم، قدرت، شجاعت، مقاومت و دوستی را می‏یابد.
این«الگو»از جنس خود مردمان است و آدمی همه ارزشها و شایستگیهای«الگو»را در خود نیز می‏بیند، با این تفاوت که«الگو»می‏تواند این تواناییها را عملا فرا خواند، در حالی که دیگران نمی‏توانند.
اگر پیامبران از جنس فرشتگان بودند، دیگر آدمی در آنان آینه‏ای برای بازتاب خویش نمی‏دید.مشرکان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را انکار می‏کردند، زیرا که او را از جنس بشری می‏دیدند که می‏خورد و می‏آشامد و در بازار رفت و آمد می‏کند و از این رو، خواهان آن بودند که پیامبری باشد غیر انسان و از جنس فرشته.قرآن پاسخی بلیغ به این گروه می‏دهد و می‏فرماید:
«و ما ارسلنا قبلک من المرسلین الاّ انّهم لیأکلون الطّعام و یمشون فی الاسواق و جعلنا بعضکم لبعض فتنة اتصبرون و کان ربّک بصیرا و قال الدّین لا یرجون لقاءنا لولا انزل علینا الملائکة او نری ربّنا لقد استکبروا فی انفسهم و عتو عتوّا کبیرا» 1 ، «و قالوا ما لهذا الرّسول یأکل الطّعام و یمشی فی الاسواق لو لا انزل الیه ملک فیکون معه نذیرا» 2
پاسخ این اشکال روشن است، زیرا فرشته نمی‏تواند الگوی انسان قرار گیرد و هرگز آینه‏ای برای بازتاباندن شخصیت، ارزش و شایستگیهای انسانی به شمار نمی‏آید، در حالی که یک الگوی بشری می‏تواند آینه مردم باشد و شخصیتشان را باز تاباند و اموری را به ایشان بنمایاند که باید آنها را کسب کنند، چنان‏که می‏تواند میزان عقب افتادگی و ناتوانی مردم را نشان دهد و مردم را در جبران اشتباهاتشان و برآوردن نقاط ضعف و کاستیهای رفتاری و تعدیل اندیشه و عملشان بیاگاهاند.
1.فرقان/21-20؛«پیش از تو پیامبرانی را نفرستاده‏ایم؛جز آن‏که طعام می‏خوردند و در بازارها راه می‏رفتند و شما را وسیله آزمایش یکدیگر قرار دادیم.آیا صبر توانید کرد؟و پروردگار تو بیناست. کسانی که به دیدار ما امید ندارند، گفتند:چرا فرشتگان بر ما نازل نمی‏شوند؟یا چرا پروردگار خود را نمی‏بینیم؟براستی که خود را بزرگ شمردند و طغیان کردند؛طغیانی بزرگ.»
2.فرقان/7؛«گفتند:چیست این پیامبر را که غذا می‏خورد و در بازارها راه می‏رود؟چرافرشته‏ای بر او فرود نمی‏آید، تا با او بیم‏دهنده‏ای باشد؟»

دو شیوه در دعوت

میان شیوه«شاهد»در دعوت به سوی خدا و دعوتگران دیگر، تفاوت روشنی است.
دعوتگران عمومی، مردم را به موضعگیری معتدل فرا می‏خوانند و برای رسیدن بدان ارشادشان می‏کنند، در حالی که شاهد«الگو»از آن جا که موضعگیری معتدل را با گفتار و رفتارش تجسّم می‏بخشد، مردم را با خود به موضعگیری میانه می‏کشاند و مردم بیشتر جذب کسی می‏شوند که می‏گوید:«با من به سوی خدا بیایید»و این جذب، البته بیش از کسی است که به آنان سفارش می‏کند:«به سوی خدا بروید.»
دعوت امام حسین علیه السّلام از نوع دعوت نخست است.او در حالی مردم را به رویارویی با ستمکاران فرا می‏خواند که خود و اهل بیت و کسانش در پیشاپیش آنان قرار داشتند و به آنها می‏فرمود:
«من با شمایم و خانواده‏ام همراه خانواده‏تان.»
امیرالمؤمنین علیه السّلام درباره جنگهای خود در کنار پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله می‏فرماید:
«در بحبوحه جنگ در پشت پیامبر پناه می‏گرفتیم و هیچ یک از ما به دشمن نزدیکتر از او نبود.»
در عملکرد علمای شاهدمان، نمونه‏های فراوانی را می‏بینیم که پیش از دعوت مردم، نماد پایداری و شکیبایی در سختی و شدّت به شمار می‏آمده‏اند.آیت اللّه اصفهانی رحمهم اللّه با آن که سالیانی از عمر شریفش گذشته بود، شخصا در جنگ با انگلیسیها شرکت می‏جست و در پادگانها همراه مجاهدان به سر می‏برد.فرمانده ترک عثمانی می‏گفت:
«هر گاه چادر ژنده او را در مرکز پادگان می‏بینم، نیرو و اعتماد و آرامشم فزونی می‏یابد.اگر یکی از مجاهدان او را نجات نداده بود، در رودی که بدان سقوط کرده بود، غرق می‏شد.»

آماده سازی برای شهادت

خداوند می‏فرماید:
«ان یمسسکم قرح فقد مسّ القوم قرح مثله و تلک الایّام نداولها بین النّاس و لیعلم اللّه‏ الّذین آمنوا و یتّخذ منکم شهداء و اللّه لا یحبّ الظالمین» 1
هر انسانی می‏تواند شاهد باشد، ولی شهادت تنها به خواستن و آرزو ممکن نیست. آمادگی یافتن برای شهادت از دشوارترین امور است، زیرا شهادت تنها با این دیدگاه که باید موضع معتدل داشت، به دست نمی‏آید، بلکه باید در این موضع معتدل حضور داشت.
حضور در جایگاه معتدل، از شاهد پایداری و مقاومت را می‏طلبد، زیرا این جایگاه و موقعیت، آدمی را در برابر فشار و ناهمسو قرار می‏دهد که اگر آدمی پایداری و مقاومت بسیار نداشته باشد، دیگر نخواهد توانست در این جایگاه باقی بماند و این مقاومت و پایداری را نخواهد یافت مگر با طی کردن دوره‏ای دشوار و سخت از آزمون و تحمّل رنج.آزمون و تحمّل رنج و شکیبایی کردن بر آن، آدمی را برای انجام این رسالت آماده می‏سازد.می‏بینیم که خداوند متعال، امّت و دعوتگران شاهد را در معرض آزمون و سختی بسیار قرار می‏دهد و اگر آنان توانستند از این آزمون سربلند بیرون آیند، خداوند وظیفه شهادت در میان مردم را به آنان واگذار خواهد کرد و شاهدشان خواهد گرفت.
خداوند متعال می‏فرماید:
«ان یمسسکم قرح فقد مسّ القوم قرح مثله و تلک الایّام نداولها بین النّاس و لیعلم اللّه الّذین آمنوا و یتّخذ منکم شهداء و اللّه لا یحبّ الظّالمین»
امّت شاهد نخواهد توانست در راه دعوت پایداری کند و در رویارویی و گونه‏ای مختلف مکرر و حیله موفّق گردد مگر آن‏که دشواریها و رنجها را به جان بخرد و از سر بگذارند و همین دشواری و رنج است که امتن را برای شهادت در میان مردم آماده می‏سازد و به بهشت درمی‏آورد.
خداوند می‏فرماید:
«ام حسبتم ان تدخلوا الجنّة و لمّا یأتکم مثل الّذین خلوا من قبلکم مسّتهم البأساء و 1.آل عمران/140؛«اگر بر شما آسیب رسید، به آن قوم همچنان آسیبی رسیده است و این روزگار است که هر دم آن را به مراد کسی می‏گردانیم تا خدا کسانی را که ایمان آورده‏اند، بشناسد و از شما گواهان گیرد و خدا ستمکاران را دوست ندارد.»
الضرّاء و زلزلوا حتّی یقول الرسول و الّذین آمنوا معه متی نصر اللّه الا انّ نصر اللّه قریب» 1

پایداری و بینش

رنج و عذاب به انسان، قدرت پایداری می‏بخشد و پایداری به آدمی بینش می‏دهد.
خداوند می‏فرماید:
«و الّذین جاهدوا فینا لنهدیّنهم سبلنا و انّ اللّه لمع المحسنین» 2
آیه کریمه صراحت دارد در این‏که جهاد به آدمی هدایت و بینش می‏دهد، چنان‏که همراهی خدا را در راهی دشوار بدو می‏بخشد:«و انّ اللّه لمع المحسنین»

3.حفظ کتاب و شریعت الهی

سومین وظیفه شاهد، نگاهبانی از کتاب و شریعت الهی است:
«انّا انزلنا التّوارة فیها هدی و نور، یحکم بها النّبیّون الّذین اسلموا للّذین هادوا و الرّبّانیّون و الاحبار بما استحفظوا من کتاب اللّه و کانوا علیه شهداء» 3
این سومین وظیفه شاهد است، زیرا تحریف قرآن و حدود و شریعت الهی از ابزارهایی است که دشمنان، آن را به کار می‏گیرند تا نقش دین را خنثی و مشوّه سازند و آن را از شناسه مبارزاتی بزدایند و البته این پس از زمانی است که طرف مقابل در ریشه‏کن کردن دعوت الهی با شکست روبرو شده است.این صحنه در شریعتهای گذشته الهی در 1.بقره/214؛«می‏پندارید که به بهشت خواهید رفت؟آیا هنوز سرگذشت کسانی را که پیش از شما بوده‏اند نشنیده‏اید؟به ایشان سختی و رنج رسید و متزلزل شدند تا آن جا که پیامبر و مؤمنانی که با او بودند، گفتند:پس یاری خدا کی خواهد رسید؟بدان که یاری خدا نزدیک است.»
2.عنکبوت/69؛«به آنانی که در راه ما کوشیده‏اند راه خود را بنمایانیم و خداوند هر آینه با نیکوکاران است.»
3.مائده/44؛«ما تورات را که در آن، هدایت و روشنایی است نازل کردیم.پیامبرانی که تسلیم فرمان بودند.بنابرآن برای یهود حکم کردند و نیز خداشناسان و دانشمندان که به حفظ کتاب خدا مأمور بودند و بر آن گواهی دادند.»
طول تاریخ دعوتها و رسالتهای آسمانی تکرار شده است.خداوند متعال از شاهدان خواسته است قرآن و شریعت و حدود الهی را از تحریف و تشویه حفظ کنند. شایسته‏ترین مردم به واگذاری این وظیفه، تنها شاهدان هستند، زیرا شاهدان نسبت به شریعت الهی آگاهی بیشتری دارند و بر سلامت آن تأکید بیشتری می‏کنند.

شرایط شهادت:عصمت و عدالت

وظیفه‏ای که خداوند متعال بر دوش شاهد نهاده، وظیفه‏ای بس گران است، زیرا او از یک سو یادآورنده و آموزگار است و از سوی دیگر الگو و نمونه و در سومین مرحله، مسؤول حفظ قرآن و شریعت.این سه وظیفه از یک سو با قرآن و شریعت در ارتباطند و از سوی دیگر با زندگی مردم و وظیفه شاهد، تطبیق زندگی مردم بر هدایت قرآن و شریعت است و انجام این وظیفه دشوار از شاهد می‏طلبد که از استقامت و اعتدال و تعهد بالایی برخوردار باشد.پیشتر درباره الگو بودن و تجسّم موضع میانه سخن گفتیم.این استقامت در پیامبران به مفهوم عصمت و در امّت شاهد و دعوتگران، به معنای عدالت است که همان تعهّد نسبت به حدود خدا در حلال و حرام می‏باشد.
این شرط در حقیقت، در دل مفهوم شهادت نهفته است و نیازی به شرح ندارد.

شهادت از صحنه‏های روز رستاخیز

از صحنه‏های روز قیامت، «شهادت»است که صحنه‏ای دهشتناک معرفی شده و با حضور پیامبران و دیگر شاهدان مؤمن برگزار می‏شود و داوری با شهادت پیامبران و شاهدان صورت می‏پذیرد.
خداوند می‏فرماید:
«و اشرقت الارض بنور ربّها و وضع الکتاب و جیئ بالنّبیین و الشّهداء و قضی بینهم‏ بالحقّ و هم لا یظلمون» 1
چرا داوری در روز رستاخیز با حضور پیامبران و شاهدان انجام می‏شود؟زیرا این شاهدان در دنیا در حق و باطل الگوی مردم بوده‏اند و از این رو، در آخرت مقیاس قرار می‏گیرند و ملاک هر گونه انحراف یا درستکاری به شمار می‏آیند و بر اساس همین ملاک میان مردم داوری می‏شود.به همین سبب شاهد در روز رستاخیز شهادتش را ادا می‏کند.
پیامبران و شاهدان در دنیا مسؤول یادآوری و راهنمایی و دعوت مردم به سوی حق هستند و از این رو در روز قیامت، گواه مردم خواهند بود، چرا که آنان وظیفه خود را در یادآوری و دعوت ادا کرده و حجّت را بر مردمان تمام کرده‏اند.از آن جا که این گواهان، مسؤولان راهنمایی و یادآوری به این مردمند و این مردم هم امّت و برادران آنان به شمار می‏آیند، از این رو در گواهی خود بر مردم از دیگران مهربانتر خواهند بود، چنان‏که یک دانش‏آموز ترجیح می‏دهد امتحان خویش را نزد معلم خود دهد که درسش را نزد او خوانده، زیرا او در بیشتر موارد مهربانتر از کسی خواهد بود که نقشی در آموزش این دانش‏آموز نداشته است.

حضور گواهان در دنیا و ادای گواهی در آخرت

پیشتر گفتیم که گواهی دو مرحله دارد:مرحله دریافت و مرحله ادا.پیش از ادا باید دریافتی در کار باشد و بدون دریافت، ادایی در کار نخواهد بود و در هر دریافتی باید حضور داشت و مادامی که گواه در میان مردم حضور نداشته باشد، نخواهد توانست عملکرد مردم را دریافت کند.
قرآن کریم تصریح دارد که شاهدان در زندگی و عملکرد مردم حضور دارند و اعمال آنان را می‏بینند.
خداوند می‏فرماید:
1.زمر/69؛«و زمین به نور پروردگارش روشن شود و نامه‏های اعمال را بنهند و پیامبران و گواهان را بیاورند و در میان مردم بحق داوری شود و بر کسی ستمی نرود.»
«و قل اعملوا فیسری اللّه عملکم و رسوله و المؤمنون و ستردّون الی عالم الغیب و الشّهادة فینبّئکم بما کنتم تعملون» 1
بر اساس این آیه، گواهانی که در این دنیا شاهد اعمال مردمند، عبارتند از:خدا، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و مؤمنان:
«و قل اعملوا فسیری اللّه عملکم و رسوله و المؤمنون»
در روز رستاخیز، گواه و داور و حاکم کسی نیست، جز خدا:
«و ستردّون الی عالم الغیب و الشهادة فینبّئکم بما کنتم تعملون»
این بار در قیامت، خود انسان به این دو مهم می‏پردازد:
«و کلّ انسان الزمناه طائره فی عنقه و نخرج له یوم القیامة کتابا یلقاه منشورا اقرأ کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا» 2
«طائر»عمل انسان است و تعبیر از عمل انسان به«طائر»از آن روست که عمل پس از اقدام صاحبش از انسان جدا می‏شود و از محدوده اختیار او خارج می‏گردد.عمل مادامی که آدمی به انجام آن نپرداخته، در محدوده اختیار اوست، ولی همین که آن را انجام داد، از محدوده اختیارش خارج می‏شود.تعبیر«فی عنقه»از آن روست که عمل انسان به حساب او گذارده می‏شود و ثبت می‏گردد و دیگر نمی‏تواند از آن رهایی یابد و این همان مرحله ادای شهادت است:
«اقرأ کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا»
در این آیه کریمه، شاهد و قاضی یکی می‏گردد و آدمی بر خود گواهی می‏دهد و کارنامه‏اش را که خدا بر گردنش نهاده، می‏خواند.بدون آن‏که بتواند آن را نفی کند یا در آن تردیدی راه دهد یا از شرّش رهایی یابد و خود، خویش را محاسبه می‏کند.
1.توبه/105؛«بگو هر چه می‏خواهید بکنید که خدا و پیامبر و مؤمنان کارهاتان را خواهند دید و به جهان پنهان و پیدا بازگردانده می‏شوید و از آنچه کرده‏اید، آگاه خواهید شد.»
2.اسرا/14-13؛«کردار نیک و بد هر انسانی را چون طوقی به گردنش آویخته‏ایم و در روز قیامت برای او نامه‏ای گشاده بیرون آوریم تا در آن بنگرد.بخوان نامه‏ات را، امروز تو خود برای حساب کشیدن از خود بسنده‏ای.»

شاهدان روز رستاخیز همان شفیعان هستند

رحمت خدا نسبت به انسان این است که شاهدان انسان را شفیعان او قرار داده و اگر چه وظیفه شاهد، شهادت و دادن گواهی است، ولی اگر شاهد در پیشگاه قاضی و به اجازه او شفیع نیز باشد، بیشتر بر مزایای انسان پای می‏فشارد تا معایب و صفحات سیاه زندگی او و البته مهرورزی شاهد و شفاعت او در پرتو رحمت خدای جهانیان است.
خداوند می‏فرماید:
«و لا یملک الّذین یدعون من دونه الشّفاعة الاّ من شهد بالحقّ و هم یعلمون» 1
در روز رستاخیز هیچ کس بدون اذن الهی نمی‏تواند از کسی سخنی بگوید و در این روز دهشتناک هیچ کس را نرسد که سخنی بر زبان جاری کند.
خداوند می‏فرماید:
«ربّ السّموات و الارض و ما بینهما الرّحمن لا یملکون منه خطابا یوم یقوم الرّوح و الملائکة صفّا لا یتکلّمون الاّ من اذن له الرّحمن و قال صوابا» 2
موقعیت شگفتی است، جلال و عظمت الهی با رحمت در آمیخته است:
«ربّ السّموات و الارض و ما بینهما الرّحمن لا یملکون فیه خطابا»
فرشتگان و روح الامین در این روز دهشتناک به صف ایستاده‏اند و هیچ کس جز به اذن الهی سخنی بر زبان نمی‏راند.
در این روز، هیچ کس در برابر خدا جز به اجازه الهی سخن نمی‏گوید و البتّه این اجازه، بر اساس نظام و قانونی است و قانونش چنین است که تنها کسی اجازه شهادت و شفاعت بندگان خدا را دارد که شهادت به حق دهد:
1.زخرف/86؛«کسانی که سوای او را به خدایی می‏خوانند، قادر به شفاعت نیستند، مگر کسانی که از روی علم به حق شهادت داده باشند.»
2.نبأ/38؛«رحمان، خداوند آسمانها و زمین و آنچه میان آنهاست؛هیچ کس نمی‏تواند در روزی سخن بگوید که روح‏الامین و فرشتگان به صف ایستاده‏اند و کسی می‏تواند سخن بگوید که خدا به او اجازه دهد و سخن حق گوید.»
«و لا یملک الّذین یدعون من دونه الشّفاعة الاّ من شهد بالحقّ» 1

گواهانی که«کتاب مرقوم»نظر می‏کنند

از جمله این گواهان کسانی هستند که در صحنه عملکرد مردم حضور دارند و در کتاب مرقومی نظر می‏کنند که اعمال نیکان را ثبت می‏کند.
خداوند می‏فرماید:
«کلاّ انّ کتاب الابرار لفی علّیّین و ما ادراک ما علّیّون کتاب مرقوم یشهده المقرّبون» 2
شاهدان به این کارنامه نظر می‏کنند که در آن اعمال نیکان ثبت است و این کارنامه چون دیگر کارنامه‏ها نیست، بلکه اعمال بندگانی است که مقرّبان درگاه الهی بدان نظر می‏کنند و پیامبر اکرم نیز بنا به نصوص صریحی که در این زمینه به دست رسیده، در اعمال امّتش نظر می‏کند.
خداوند می‏فرماید:
«فکیف اذا جئنا من کلّ امّة بشهید و جئنا بک علی هؤلاء شهیدا» 3 ، «و یوم نبعث فی کلّ امّة شهیدا علیهم من انفسهم و جئنا بک شهیدا علی هؤلاء و نزّلنا علیک الکتاب تبیانا لکلّ شئ و هدی و رحمة و بشری للمحسنین» 4
این آیات صراحت دارند در این‏که پیامبر خدا روز قیامت گواه امتش خواهد بود، چنان‏که پیامبران دیگر نیز در این روز گواه امّت خود خواهند بود و شهادت جز با نگاه 1.زخرف/86؛«کسانی که دیگری را در برابر او به خدایی می‏گرفتند، شفاعت نتوانند کرد، مگر کسی که به حق شهادت دهد.»
2.مطفّفین/22-18؛«نه چنین است.نامه ابرار در«علّیّون»است و تو چه دانی که«علّیّون»چیست؟ نامه‏ای نگاشته شده است که مقرّبان بدان گواهی دهند.»
3.نساء/4«پس چگونه است هرگاه از هر امّتی گواهی فراپیش نهیم و تو را گواه اینان بگیریم.»
4.نحل/89؛«روزی که در هر امتی از خودشان بر آنها گواهی برانگیزیم و تو را گواه اینان بگیریم و ما قرآن را برای تو فرو فرستاده‏ایم که تبیان است برای هر چیزی و هدایت و رحمت و بشارت است برای نیکوکاران.»
پیامبران علیهم السّلام به اعمال امّتهاشان صورت نمی‏پذیرد.
در نصوص صریح آمده است که همه روزه اعمال این امت بر پیامبر خدا عرضه می‏شود.در تفسیر قمی از حضرت صادق علیه السّلام روایت شده است:
«اعمال بندگان نیکوکار و تبهکار هر بام و شام بر پیامبر عرضه می‏شود.پس بپرهیزید و شرم دارید از این‏که کار زشتی از شما بر حضرتش صلّی اللّه علیه و آله عرضه شود.».

..................................

نویسنده : محمدمهدی آصفی 
آدرس اینترنتی : http://www.noormags.com/view/Magazine/ViewPages.aspx?ArticleId=19981
دوشنبه, 04 شهریور 1398 12:21

 

فَأجابَهُ(علیه السلام) رَجُلٌ مِنْ أصْحابِهِ بِکَلام طَویل، یَکْثُرُ فیهِ الثَّناءَ عَلَیْهِ، وَ یَذْکُرُ سَمْعَهُ وَطاعَتَهُ لَهُ; فَقالَ(علیه السلام):
إِنَّ مِنْ حَقِّ مَنْ عَظُمَ جَلاَلُ اللّهِ سُبْحَانَهُ فِی نَفْسِهِ، وَ جَلَّ مَوْضِعُهُ مِنْ قَلْبِهِ، أَنْ یَصْغُرَ عِنْدَهُ ـ لِعِظَمِ ذلِکَ ـ کُلُّ مَاسِوَاهُ، وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ کَانَ کَذلِکَ لَمَنْ عَظُمَتْ نِعْمَةُ اللّهِ عَلَیْهِ، وَ لَطُفَ إِحْسَانُهُ إِلَیْهِ، فَإِنَّهُ لَمْ تَعْظُمْ نِعْمَةُ اللّهِ عَلَى أَحَد إِلاّ ازْدَادَ حَقُّ اللّهِ عَلَیْهِ عِظَماً.وَ إِنَّ مِنْ أَسْخَفِ حَالاَتِ الْوُلاَةِ عِنْدَ صَالِحِ النَّاسِ، أَنْ یُظَنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ، وَ یُوضَعَ أَمْرُهُمْ عَلَى الْکِبْرِ، وَ قَدْ کَرِهْتُ أَنْ یَکُونَ جَالَ فِی ظَنِّکُمْ أَنِّی أُحِبُّ الاِْطْرَاءَ، وَ اسْتِمَاعَ الثَّنَاءِ; وَ لَسْتُ ـ بِحَمْدِ اللّهِ ـ کَذلِکَ، وَ لَوْ کُنْتُ أُحِبُّ أَنْ یُقَالَ ذلِکَ لَتَرَکْتُهُ انْحِطَاطاً لِلّهِ سُبْحَانَهُ عَنْ تَنَاوُلِ مَا هُوَ أَحَقُّ بِهِ مِنَ الْعَظَمَةِ وَ الْکِبْرِیَاءِ. وَ رُبَّما اسْتَحْلَى النَّاسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ الْبَلاَءِ، فَلاَ تُثْنُوا عَلَیَّ بِجَمِیلِ ثَنَاء، لاِِخْرَاجِی نَفْسِی إِلَى اللّهِ سُبْحَانَهُ وَ إِلَیْکُمْ مِنَ التَّقِیَّةِ فِی حُقُوق لَمْ أَفْرُغْ مِنْ أَدَائِهَا، وَ فَرَائِضَ لاَبُدَّ مِنْ إِمْضَائِهَا.

هنگامى که سخن امام(عليه السلام) به اينجا رسيد يکى از يارانش به پا خاست و باگفتارى طولانى که در آن مدح و ثناى فراوانى نسبت به امام(عليه السلام) بود آن حضرت را ستود و اطاعت کامل خود را در همه حال نسبت به آن حضرت اعلام کرد و امام(عليه السلام) در پاسخ او فرمود: سزاوار است کسى که جلال خدا در نظرش بزرگ و مقام او در قلبش عظيم است ـ به موجب آن عظمت ـ همه چيز جز خدا در نظرش کوچک جلوه کند، و از همه سزاوارتر نسبت به اين امر، کسى است که نعمت خدا بر او بزرگ است و احسان او بر وى فراوان; زيرا هر قدر نعمت خدا بر کسى بيشتر شود حق وى بر او فزونتر مى گردد.
(بدانيد!) از بدترين و سخيف ترين حالات زمامداران نزد مردم صالح اين است که گمان برده شود آنها دوست دار تفاخرند و کار آنها را بر نوعى برترى جويى حمل کنند، من خوش ندارم که اين فکر در ذهن شما جولان کند که مدح و ستايش را دوست دارم و از شنيدن آن لذت مى برم. من بحمدالله چنين نيستم و به فرض که من (به مقتضاى طبيعت بشرى) مدح و ثنا را دوست مى داشتم، آن را به سبب خضوع و تواضع در برابر خداوند سبحان ترک مى کردم. خداوندى که با عظمت و کبرياييش از همه سزاوارتر براى ثنا و ستايش است.
بسيار مى شود که مردم، ستودن افراد را به جهت تلاشهايشان (در اداى حق) شيرين مى شمرند (ممکن است اين امر براى شما ايرادى نداشته باشد، ولى من از شما مى خواهم که) مرا با سخنان زيباى خود به جهت اينکه در پيشگاه خداوند و نزد شما به سبب احساس مسئوليت الهى حقوقتان را ادا کرده ام نستاييد (چرا که) هنوز در اداى آنها به طور کامل فراغت نيافته ام و واجباتى که بر عهده دارم کاملا به مرحله اجرا در نيامده است.

 

شرح و تفسیر

در برابر انجام وظیفه مرا ستایش نکنید!

«هنگامى که سخن امام(علیه السلام) به آخر جمله بخش گذشته رسید یکى از یارانش (به پا خاست و) با گفتارى طولانى که در آن مدح و ثناى فراوانى نسبت به امام(علیه السلام)بود آن حضرت را ستود، و اطاعت کامل خود را در همه حال نسبت به آن حضرت اعلام کرد»; (فَأَجابَهُ(علیه السلام) رَجُلٌ مِنْ أصْحابِهِ بِکَلام طَویل، یَکْثُرُ فیهِ الثَّناءَ عَلَیْهِ، وَ یَذْکُرُ سَمْعَهُ وَطاعَتَهُ لَهُ; فَقالَ(علیه السلام):).

در اینکه این شخص چه کسى بود؟ شارحان نهج البلاغه پاسخى به این سؤال نداده اند; ولى مرحوم کلینى در کافى گفتگوى مشروح و مفصّل و بسیار پرمعنایى را که میان این مرد و امیرمؤمنان على(علیه السلام) چند بار ردّ و بدل شده ذکر کرده است. سپس مى گوید: بعد از پایان این کلام، کسى آن مرد را ندید.(1) به همین دلیل مرحوم علامه مجلسى احتمال مى دهد که این مرد حضرت خضر بوده که در موارد حسّاسى به سراغ آن حضرت مى آمد و انجام وظیفه مى کرد و سپس از چشمها پنهان مى شد.

به هر حال این مرد که بود طبق روایت کافى در یکى از سخنانش عرضه مى دارد: «اى امیرمؤمنان! تو امیر ما هستى و ما رعیّت تو. خداوند به وسیله تو ما را از ذلّت خارج کرد و با عزیز ساختن تو غل و زنجیر اسارت را از بندگانش برگرفت. آنچه مى پسندى دستور ده و آنچه اختیار مى کنى امر کن! تو سخنگوى راستگویى هستى و حکمران موفق و زمامدار لایق. ما هرگز نافرمانى تو را جایز نمى شمریم و علم هیچ کس را قابل مقایسه با علم تو نمى دانیم، قدر ومنزلت تو نزد ما بسیار والا و فضل تو بسیار عظیم است».(2)

امام(علیه السلام) پاسخ مشروحى به او داد و او نیز مجدّداً به مدح و ستایش آن امام همام پرداخت و چند بار این قضیه تکرار شد و همان گونه که گفتیم بعد از این مطلب آن مرد ناپدید شد.

به هر حال آنچه در نهج البلاغه آمده است چنین است که امام(علیه السلام) در پاسخ او فرمود: «سزاوار است کسى که جلال خدا در نظرش بزرگ و مقام او در قلبش عظیم است ـ به موجب آن عظمت ـ همه چیز جز خدا در نظرش کوچک جلوه کند»; (إِنَّ مِنْ حَقِّ مَنْ عَظُمَ جَلاَلُ اللّهِ سُبْحَانَهُ فِی نَفْسِهِ، وَ جَلَّ مَوْضِعُهُ مِنْ قَلْبِهِ، أَنْ یَصْغُرَ عِنْدَهُ ـ لِعِظَمِ ذلِکَ ـ کُلُّ مَاسِوَاهُ).

این معنا با توجّه به اینکه ذات خداوند وجودى است بى پایان از هر نظر، و نامحدود از نظر قوّت و قدرت، و ما سوى الله همگى قطره کوچکى در برابر این دریاى عظیم بى کران هستند، کاملا روشن مى شود همان گونه که در خطبه همّام نیز در صفات متقیان آمده است: «عَظُمَ الْخالِقُ فی أنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ ما دُونَهُ فی أعْیُنِهِمْ; خداوند در دل آنها به عظمت جلوه کرده، لذا ما سوى الله در چشم آنها حقیر و کوچک است».

کسى که چشم بر چشمه خورشید دوخته، شمع کم نورى در نظر او ناچیز است.

سپس امام(علیه السلام) اضافه مى فرماید: «و از همه سزاوارتر نسبت به این امر کسى است که نعمت خدا بر او بزرگ است و احسان او بر وى فراوان; زیرا هر قدر نعمت خدا بر کسى بیشتر شود حقّش بر او فزونتر مى گردد»; (وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ کَانَ کَذلِکَ لَمَنْ عَظُمَتْ نِعْمَةُ اللّهِ عَلَیْهِ، وَ لَطُفَ إِحْسَانُهُ إِلَیْهِ، فَإِنَّهُ لَمْ تَعْظُمْ نِعْمَةُ اللّهِ عَلَى أَحَد إِلاّ ازْدَادَ حَقُّ اللّهِ عَلَیْهِ عِظَماً).

این سخن در واقع پاسخى است بر ثناخوانى آن مرد علاقه مند به مولا که گمان نکن این سخنان مرا به کبر و غرور وا مى دارد. اوّلا من خدا را به عظمت شناخته ام و ماسوى الله در نظرم خُرد و صغیر است. ثانیاً من مشمول نعمتهاى فراوانى هستم و به همان نسبت باید در برابر ولىّ نعمتم خاضع تر از دیگران باشم.

آنگاه امام(علیه السلام) در تکمیل و تأکید این سخن مى افزاید: «(بدانید!) از بدترین و سخیف ترین حالات زمامداران نزد مردم صالح این است که گمان برده شود آنها دوست دار تفاخرند و کار آنها را بر نوعى برترى جویى حمل کنند، من خوش ندارم که این فکر در ذهن شما جولان کند که مدح و ستایش را دوست دارم و از شنیدن آن لذت مى برم. من بحمدالله چنین نیستم»; (وَ إِنَّ مِنْ أَسْخَفِ(3) حَالاَتِ الْوُلاَةِ عِنْدَ صَالِحِ النَّاسِ، أَنْ یُظَنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ، وَ یُوضَعَ أَمْرُهُمْ عَلَى الْکِبْرِ، وَ قَدْ کَرِهْتُ أَنْ یَکُونَ جَالَ فِی ظَنِّکُمْ أَنِّی أُحِبُّ الاِْطْرَاءَ(4)، وَ اسْتِمَاعَ الثَّنَاءِ; وَ لَسْتُ ـ بِحَمْدِ اللّهِ ـ کَذلِکَ).

درست است که طبق بعضى از احتمالات، گوینده آن مدح و ثنا حضرت خضر(علیه السلام)بوده و او جز به حق سخن نمى گفته و آنچه درباره امام(علیه السلام) بیان داشته در امام وجود داشته حتى بالاتر از آن; ولى امام(علیه السلام) به این نکته اصولى اشاره مى فرماید که من حتى از ثناى به حق نیز خشنود نیستم، چرا که ممکن است اثر نامطلوبى در شنوندگان داشته باشد و آنها گمان کنند او دوستدار چنین سخنانى است و داراى کبر و فخر و خودبرتربینى است که رابطه امام با امّت را تحت تأثیر نامطلوب خود قرار مى دهد.

سپس مى افزاید: «و به فرض که من (به مقتضاى طبیعت بشرى) مدح و ثنا را دوست مى داشتم، آن را به جهت خضوع و تواضع در برابر خداوند سبحان ترک مى کردم. همان خداوندى که به جهت عظمت و کبریاییش از همه سزاوارتر براى ثنا و ستایش است»; (وَ لَوْ کُنْتُ أُحِبُّ أَنْ یُقَالَ ذلِکَ لَتَرَکْتُهُ انْحِطَاطاً لِلّهِ سُبْحَانَهُ عَنْ تَنَاوُلِ مَا هُوَ أَحَقُّ بِهِ مِنَ الْعَظَمَةِ وَ الْکِبْرِیَاءِ).

آنگاه به نکته سومى اشاره مى فرماید که قطع نظر از اینکه من ذاتاً ثناخوانى را ناخوش دارم و اگر آن را دوست مى داشتم به جهت عظمت خداوند که از همه شایسته تر به مدح و ثناست ترک مى کردم، مدح و ثنا باید در برابر کار نیکى باشد که پایان گرفته است در حالى که من هنوز از اداى همه حقوق شما فراغت نیافته ام، مى فرماید: «بسیار مى شود که مردم ستودن افراد را، به جهت تلاشهایشان (در اداى حقوق) شیرین مى شمرند (ممکن است این امر براى شما ایرادى نداشته باشد، ولى من از شما مى خواهم که) مرا با سخنان زیباى خود به جهت اینکه در برابر خداوند و نزد شما از ترس مسئولیت الهى حقوقتان را ادا کرده ام نستایید (چرا که) هنوز از اداى آنها به طور کامل فراغت نیافته ام و واجباتى که بر عهده دارم کاملا به مرحله اجرا در نیامده است»; (وَ رُبَّما اسْتَحْلَى النَّاسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ الْبَلاَءِ، فَلاَ تُثْنُوا عَلَیَّ بِجَمِیلِ ثَنَاء، لاِِخْرَاجِی نَفْسِی إِلَى اللّهِ سُبْحَانَهُ وَ إِلَیْکُمْ مِنَ التَّقِیَّةِ فِی حُقُوق لَمْ أَفْرُغْ مِنْ أَدَائِهَا، وَ فَرَائِضَ لاَبُدَّ مِنْ إِمْضَائِهَا).

در نسخه موجود در متن بالا «وَ إِلَیْکُمْ مِنَ التَّقِیَّةِ» آمده است که اشاره به خداترسى امام(علیه السلام) در طریق اداى حقوق مردم است; ولى در بعضى از نسخ نهج البلاغه و همچنین در متن کافى «بقیّه» آمده است که مفهومش این است: هنوز بقایایى از حقوق شما بر من باقى مانده که باید در اداى آن بکوشم.

امام(علیه السلام) در این عبارت نهایت بزرگوارى خود را نشان داده، از یک سو بى اعتنایى به ثناخوانى و از سوى دیگر نهایت خضوع در برابر پروردگار و از سوى سوم، اعتراف به عدم اداى حقوق به طور کامل را بیان مى کند، چیزى که در کمتر پیشوایى در طول تاریخ مى توان یافت.

نکته ها

1. مدح و ثناخوانى

 

مدح و تمجید و ثناخوانى نسبت به دیگران بردو گونه است: گونه اى از آن مثبت و سازنده و سبب دلگرمى خادمان و یأس خائنان و پیشرفت جامعه است. بخش دیگرى سبب تخریب و عقب افتادگى و تقویت شوکت ظالمان است.

قسم اوّل داراى سه شرط است: نخست اینکه «مُدِحَ مَنْ یَسْتَحَقُّ الْمَدْحَ; آن کس که سزاوار مدح و ثناست، مدح و ستایش شود». شرط دوم این است که مدح از حدّ تجاوز نکند. شرط سوم اینکه هدف گوینده تقرّب به شخص ممدوح و رسیدن به منافع نامشروع خود نباشد.

در روایتى از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «إِذا مُدِحَ الْفاجِرُ اهْتَزَّ الْعَرْشَ وَ غَضِبَ الرَّبُّ; هرگاه شخص فاجر مدح و ستایش شود، عرش خدا به لرزه در مى آید و خداوند غضب مى کند».(5)

در حدیث دیگرى آمده است: «اَلثَّناءُ بِأَکْثَرِ مِنَ الاِْسْتِحْقاقِ مَلَقٌ وَالتَّقْصیرُ عَنِ الاِْسْتِحْقاقِ عَیٌّ أَوْ حَسَدٌ; مدح و ستایش بیش از استحقاق تملّق است و کمتر از آن ناتوانى (در اداى سخن) است یا حسد».(6)

این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که باید ظرفیت شخص ممدوح در نظر گرفته شود; مبادا مدح و ستایش سبب غرور او گردد و از مسیر حق منحرف شود، همان گونه که در جمله دیگرى از کلمات قصار مولا مى خوانیم: «رُبَّ مَفْتُون بِحُسْنِ الْقَوْلِ فیهِ; چه بسیار اشخاصى که به واسطه مدح و تمجید، گرفتار فریب و فتنه مى شوند».(7)

بى شک در صورتى که همه این جهات در نظر گرفته شود، مدح و ستایش نشانه قدردانى و حق شناسى و سبب تشویق نیکوکاران و صالحان مى شود.

در دنیاى امروز نیز جلسات فراوانى براى نکوداشت خادمان پرسابقه جامعه، عالمان بزرگ و نیکوکاران ممتاز گرفته مى شود و هر سال سعى مى کنند به نویسندگان بهترین کتاب سال، کارگران و کشاورزان نمونه و یا پیام آوران صلح و دوستى در جهان، جوایزى اهدا و از آنان قدردانى کنند که اگر رنگ و بوى سیاسى پیدا نکند و روابط بر ضوابط حاکم نگردد و آن شرط سوم که در بالا به آن اشاره شد; یعنى حسن نیّت کارگردانان حفظ گردد، به یقین آثار بسیار ارزنده اى دارد.

ولى نوع دوم، درست در مقابل آن است; یعنى هنگامى که افراد نالایق، مورد مدح و تمجید قرار گیرند و یا افراد لایق، بیش از حد، ثناخوانى شوند و یا عوامل سیاسى و حب و بغضها و منافع شخصى، انگیزه این کار مى شود، بدکاران تشویق مى شوند و افراد فاضل، لایق و نیکوکار مأیوس مى گردند; متملّقان یکّه تاز میدان اجتماع مى شوند و صادقان منزوى مى گردند.

در حدیثى از امیرمؤمنان على(علیه السلام) مى خوانیم: «إیّاکَ وَ الْمَلَقُ فَإنَّ الْمَلَقَ لَیْسَ مِنْ خَلائِقِ الاِیمانِ; از تملّق بپرهیز که با ایمان سازگار نیست».(8)

در حدیث دیگرى از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) آمده است: «أُحْثُوا فی وُجُوهِ الْمُدّاحینَ التُّرابَ; به صورت مداحان (متملّق) خاک بپاشید».(9)

آخرین نکته اى که در این بیان فشرده ذکر آن را لازم مى دانیم این است که گاه مدح و ستایش جنبه مثبت دارد و واجد همه شرایط بالاست; ولى آثار نامطلوبى در افکار عمومى ایجاد مى کند و ممدوح، متّهم به دوست داشتن ثناخوانى مى شود که در اینجا نیز از آن باید اجتناب کرد و آنچه در خطبه بالا آمده، بیشتر از همین قبیل است.

2. زیانهاى تملّق گویى

همان گونه که اشاره شد معناى تملّق، مدح و ثناى بیش از حدّ و گزافه گویى درباره فضایل افراد براى تقرّب جستن به آنها و استفاده از مواهب مادّى آنان است حتى ذکر اوصاف برجسته واقعى یک شخص بدون اشاره به نقاط ضعف، آن هم نوعى تملّق محسوب مى شود و گاه از این فراتر مى رود و تملّق گویان نقاط ضعف را در لباس نقاط قوت بیان مى کنند. تملّق گویى بیشتر درباره ارباب قدرت است و خطر بسیار بزرگى براى ولات و زمامداران و مدیران محسوب مى شود، زیرا نخستین شرط مدیریت آگاه بودن از واقعیّات مربوط به حوزه مدیریت است و متملّقان بر روى واقعیّتها پرده مى افکنند و مشکلات را از نظر مدیران و زمامداران مى پوشانند و از این طریق مفاسد بى شمارى به بار مى آورند.

عجیب این است که زمامداران نالایق و گمراه نیز غالباً متملّقان را تشویق مى کنند، از حق گویى ناراحت مى شوند و از تملّق متملّقان احساس آرامشى کاذب و دردآفرین.

امیرمؤمنان على(علیه السلام) تملّق را بدترین درد یا درد بى درمان شمرده مى فرماید: «أدوى الداء الصلف; بدترین درد تملّق گویى است»(10) (یکى از معانى صلف تملّق گویى و دیگرى خودستایى است).

در سخن دیگرى مى فرماید: «إنَّما یُحِبُّکَ مَنْ لا یَتَمَلَّقَکَ; دوستان واقعى تو کسانى هستند که به تو تملّق نمى گویند».(11)

نیز مى فرماید: «لَیْسَ الْمَلَقُ مِنْ خُلُقِ الاَْنْبِیاءِ; تملّق از اخلاق انبیا نیست».(12)

این سخن را نیز نباید فراموش کرد که تملّق گاهى به صورت مستقیم و گاه غیر مستقیم، گاه با نثر و گاه با شعر و گاهى با عمل، اجرا مى شود و آثار زیانبار همه یکسان است.

1. کافى، ج 8، ص 355. (روضه کافى).
2. همان مدرک.
3. «اسخف» از ريشه «سخف» بر وزن «قفل» و «سخافت» به معناى ضعف عقل و نادانى است.
4. «اطراء» از ريشه «طراوة» به معناى تر و تازه بودن است و هنگامى که به باب افعال مى رود معناى ثناخوانى و مدح کردن مى يابد. گويى کسى مى خواهد با مدح خود، شخصى را تر و تازه نگهدارد.
5. بحارالانوار، ج 74، ص 152 .
6. نهج البلاغه، کلمات قصار، 347 .
7. همان مدرک، 462 .
8. غررالحکم، 2696 .
9. من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 11 .
10. غررالحکم (طبق نقل ميزان الحکمة، ماده «ملق»).
11. همان مدرک.
12. همان مدرک.
دوشنبه, 04 شهریور 1398 12:15

شرح آیات 8 لغایت 10 سوره مبارکه ابراهیم

8 وَقَالَ مُوسَى إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَمَنْ فِی الاَْرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اللهَ لَغَنِىٌّ حَمِیدٌ

9 أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَبَأُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ قَوْمِ نُوح وَعَاد وَثَمُودَ وَالَّذِینَ مِنْ بَعْدِهِمْ لاَ یَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اللهُ جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنَاتِ فَرَدُّوا أَیْدِیَهُمْ فِی أَفْوَاهِهِمْ وَقَالُوا إِنَّا کَفَرْنَا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَإِنَّا لَفِی شَکّ مِمَّا تَدْعُونَنَا إِلَیْهِ مُرِیب

10 قَالَتْ رُسُلُهُمْ أَفِی اللهِ شَکٌّ فَاطِرِ السَّمَوَاتِ وَالاَْرْضِ یَدْعُوکُمْ لِیَغْفِرَ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ وَیُؤَخِّرَکُمْ إِلَى أَجَل مُسَمّىً قَالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنَا تُرِیدُونَ أَنْ تَصُدُّونَا عَمَّا کَانَ یَعْبُدُ آبَاؤُنَا فَأْتُونَا بِسُلْطَان مُبِین

8. و موسى (به بنى اسرائیل) گفت: «اگر شما و همه مردم روى زمین کافر شوید، (به خدا زیانى نمى رسد; چرا که) خداوند، بى نیاز و شایسته ستایش است.»

9. آیا خبر کسانى که پیش از شما بودند، به شما نرسیده؟! «قوم نوح» و «عاد» و «ثمود» و کسانى که پس از ایشان بودند; همان ها که جز خداوند از آنان آگاه نیست; پیامبرانشان با دلایل روشن به سراغ آنان آمدند، ولى آنها (از روى تعجّب و استهزا) دست بر دهان گرفتند و گفتند: «ما به آنچه شما به آن فرستاده شده اید، کافریم; و نسبت به آنچه ما را به سوى آن مى خوانید، در شکّ و تردیدى آمیخته با بدگمانى هستیم.»

10. پیامبران آنها گفتند: «آیا در خدایى که آسمان ها و زمین را آفریده، شک و تردیدى است; او شما را دعوت مى کند تا گناهانتان را بیامرزد، و تا موعد مقرّرى شما را باقى گذارد.» آنها گفتند: «(ما اینها را نمى فهمیم! همین اندازه مى دانیم که) شما انسان هایى همانند ما هستید، که مى خواهید ما را از آنچه پدرانمان مى پرستیدند بازدارید; پس (اگر راست مى گویید) دلیل و معجزه روشنى براى ما بیاورید.»

تفسیر:

آیا در خدا شکّ است؟

نخستین آیه مورد بحث تأیید و تکمیلى است براى بحث شکرگزارى و کفران که در آیه قبل گذشت و آن در ضمن سخنى از زبان موسى بن عمران نقل شده است. مى فرماید: «و موسى (به بنى اسرائیل) گفت: اگر شما و همه مردم روى زمین کافر شوید (و نعمت خدا را کفران کنید، به خدا زیانى نمى رسد، چراکه) خداوند بى نیاز و ستوده است» (وَ قَالَ مُوسَى إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَْرْضِ جَمِیعًا فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِىٌّ حَمِیدٌ).(1)

در حقیقت شکر نعمت و ایمان آوردن به خدا مایه فزونى گرفتن نعمت بر شما و تکامل و افتخار خودتان است، و اگر تمام کائنات کافر گردند بر دامان کبریایى او گردى نمى نشیند، چراکه او از همگان بى نیاز است و حتّى احتیاج به تشکّر و ستایش ندارد، زیرا او ذاتاً حمید (ستوده) است.

اگر او نیازى در ذات پاکش راه داشت واجب الوجود نبود و بنابراین، مفهوم «غنى» بودن او آن است که همه کمالات در او جمع است و کسى که چنین است ذاتاً ستوده است، زیرا معنى «حمید» چیزى جز این نیست که شایسته حمد باشد. 

*

پس از آن به سرنوشت گروه هایى از اقوام گذشته در طىّ چندین آیه مى پردازد. همانان که در برابر نعمت هاى الهى راه کفران را پیش گرفتند و در برابر دعوت رهبران الهى به مخالفت و کفر برخاستند و منطقشان و سرانجام کارشان را شرح مى دهد تا تأکیدى باشد بر آنچه در آیه قبل گفته شد. مى فرماید: «آیا خبر کسانى که پیش از شما بودند به شما نرسیده است؟» (أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَبَؤُا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ).

این جمله ممکن است دنباله گفتار موسى بوده باشد که در آیه قبل آمده و ممکن است بیان مستقلّى از ناحیه قرآن خطاب به مسلمانان باشد، ولى از نظر نتیجه تفاوت چندانى ندارد.

بعد اضافه مى کند: «قوم نوح و (اقوام) عاد و ثمود و آنها که پس از ایشان بودند» (قَوْمِ نُوح وَ عَاد وَ ثَمُودَ وَالَّذِینَ مِنْ بَعْدِهِمْ).

«همانان که جز خداوند کسى از (احوال) آنها آگاه نیست» (لاَ یَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اللهُ).(2)

بى گمان قسمتى از اخبار قوم نوح و عاد و ثمود و نیز اقوامى که بعد از آنها بودند به ما رسیده ولى مسلّماً بخش بیشترى به ما نرسیده که تنها خدا از آنها آگاه است. آن قدر اسرار و خصوصیّات و جزئیّات در تواریخ اقوام گذشته وجود داشته که شاید آنچه به ما رسیده، در برابر آنچه نرسیده بسیار ناچیز باشد.

و به عنوان توضیحى درباره سرگذشت آن اقوام مى گوید: «پیامبرانشان دلایل روشن ببراى آنان آوردند، ولى آنها (از روى تعجّب و استهزا) دست بر دهان گرفتند و گفتند: ما به آنچه شما به آن فرستاده شده اید کافریم» (جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنَاتِ فَرَدُّوا أَیْدِیَهُمْ فِى أَفْوَاهِهِمْ وَ قَالُوا إِنَّا کَفَرْنَا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ).

 

«و نسبت به آنچه ما را به سوى آن مى خوانید شک و تردید داریم» و با این حال چگونه امکان دارد دعوتتان را بپذیریم؟ (وَ إِنَّا لَفِى شَکّ مِمَّا تَدْعُونَنَا إِلَیْهِ مُرِیب).

در اینجا این پرسش پیش مى آید که آنها نسبت به پیامبر نخست ابراز کفر و بى ایمانى کردند ولى به دنبال آن اظهار داشتند که ما در شک هستیم و با کلمه «مریب» نیز آن را تکمیل نمودند. این دو چگونه با هم سازگار است؟

پاسخ این است که بیان تردید در حقیقت علّتى است براى عدم ایمان، زیرا ایمان آوردن نیاز به یقین دارد و شک مانع آن است.

از آنجا که در آیه قبل گفتار مشرکان و کافران را در زمینه عدم ایمانشان که استناد به شک و تردید کرده بودند بیان شده، در آیه بعد بلافاصله با دلیل روشنى که در عبارات کوتاهى آمده شکّ آنها را نفى مى کند، مى گوید: «رسولان آنها گفتند: آیا در خدا شکّ است خدایى که آسمان ها و زمین را آفریده؟» (قَالَتْ رُسُلُهُمْ أَفِى اللهِ شَکٌّ فَاطِرِ السَّمَـوَاتِ وَالاَْرْضِ).

«فاطِر» یعنى شکافنده، ولى در اینجا کنایه از آفریننده است; آفریننده اى که با برنامه حساب شده اش چیزى را مى آفریند، سپس آن را حفظ و نگهدارى مى کند. گویى ظلمت عدم با نور هستى به برکت وجودش از هم شکافته مى شود. همان گونه که سپیده صبح پرده تاریک شب را مى درد و همان طور که شکوفه خرما غلافش را از هم مى شکافد و خوشه نخل از آن سر برمى آورد، و لذا عرب به آن «فطر» (بر وزن شتر) مى گوید.

این احتمال نیز وجود دارد که «فاطر» اشاره به شکافتن توده ابتدایى مادّه جهان باشد چنانکه در علوم روز مى خوانیم که مجموع مادّه عالم، یک واحد به هم پیوسته بود، سپس شکافته شد و کرات آشکار گشت.

به هر حال قرآن در اینجا مانند غالب موارد دیگر، براى اثبات وجود خدا و صفات او، تکیه بر نظام عالم هستى و آفرینش آسمان ها و زمین مى کند.

مى دانیم در مسأله خداشناسى دلیلى زنده تر و روشن تر از آن نیست، زیرا گوشه اى از این نظام شگرف، مملوّ از اسرارى است که به زبان حال فریاد مى زند: جز یک قادر حکیم و عالم مطلق، قدرت چنین طراحى ندارد، به همین دلیل هر قدر علم بشر پیش مى رود دلایل بیشترى از این نظام آشکار مى شود که ما را به خدا هر لحظه نزدیک تر مى سازد.

راستى قرآن چه شگفتى ها دارد. تمام بحث خداشناسى و توحید را در همین یک جمله که به صورت استفهام انکارى ذکر شده اشاره کرده است: أَفِى اللهِ شَکٌّ فَاطِرِ السَّمَـوَاتِ وَالاَْرْضِ.

جمله اى که براى تجزیه و تحلیل و بحث گسترده اش، هزاران کتاب کم است.

قابل توجّه اینکه مطالعه اسرار هستى و نظام آفرینش، تنها ما را به اصل وجود خدا هدایت نمى کند بلکه صفات او مانند علم، قدرت، حکمت، ازلیّت و ابدیّت او از این مطالعه نیز روشن مى شود.

آن گاه به پاسخ دومین ایراد منکران مى پردازد که ایراد به مسأله رسالت پیامبران است، زیرا آنها هم در اصل خداشناسى تردید داشتند و هم دعوت پیامبر. مى فرماید: مسلّماً آفریدگار دانا و حکیم هرگز بندگانش را بدون رهبر رها نمى سازد، بلکه «او شما را (با فرستادن پیامبران) دعوت مى کند تا بخشى از گناهانتان را ببخشد» (یَدْعُوکُمْ لِیَغْفِرَ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ).(3)

برخى احتمال داده اند «مِن» به معنى بدلیّت است که مطابق آن معنى جمله چنین است: خداوند از شما دعوت مى کند تا گناهانتان را به عرض ایمان آوردن ببخشید.

برخى نیز گفته اند: «مِن» در اینجا زاید وبراى تأکید است، یعنى خداوند شما را دعوت به سوى ایمان مى کند، تا همه گناهانتان را ببخشد. این تفسیر از همه صحیح تر به نظر مى رسد.

علاوه بر این: «و تا موعد مقرّرى شما را باقى بگذارد، تا راه تکامل خویش را بپیمایید و حدّاکثر بهره لازم را از این زندگى ببرید (وَ یُؤَخِّرَکُمْ إِلَى أَجَل مُسَمًّى).

در حقیقت دعوت پیامبر براى دو هدف بوده است، یکى آمرزش گناهان و به تعبیرى دیگر پاک سازى روح و جسم و محیط زندگى بشر، و دیگرى ادامه حیات تا زمان مقرّر که این دو در واقع علّت و معلول یکدیگرند، زیرا جامعه اى مى تواند به حیات خود ادامه دهد که از گناه و ظلم پاک باشد.

در طول تاریخ، جوامع بسیارى بر اثر ستمکارى و هوسبازى و گناهان، به اصطلاح جوانمرگ شدند و به تعبیر قرآن به «اجل مُسمّى» نرسیدند.

در حدیث جامع و جالبى نیز از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: مَن یَموتُ بِالذُّنوبِ أکثَرُ مِمّن یَموتُ بِالاْجالِ وَ مَن یَعیشُ بِالإحسانِ أکثَرُ مِمَّن یَعیشُ بِالأعمارِ:«آنها که با گناه مى میرند بیش از کسانى هستند که با اجل طبیعى از دنیا مى روند، و آنها که با نیکى زنده مى مانند (و طول عمر مى یابند) بیش از کسانى هستند که به عمر معمولى باقى مى مانند».(4)

و نیز از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است که فرمود: إنَّ الرَّجُلَ یُذنِبُ الذَّنبَ فَیُحرِمُ صَلاةَ اللیلِ وَ إنَّ العَمَلَ السَّیِّىءَ أسرَعُ فی صاحِبِه مِنَ السّکّینِ فی اللَّحمِ:«گاهى انسان گناه مى کند و از اعمال نیکى همچون نماز شب بازمى ماند (بدانید) کار بد در فناى انسان از کارد در گوشت سریع تر اثر مى کند».(5)

 

ضمناً از این آیه به خوبى استفاده مى شود که ایمان به دعوت انبیا و عمل به برنامه هاى آنها جلوى «اجل معلّق» را مى گیرد و حیات انسان را تا «اجل مسمّى» ادامه مى دهد (مى دانیم که انسان دو گونه اجل دارد، یکى سررسید نهایى عمر یعنى همان مدّتى که آخرین توانایى بدن براى حیات است، و دیگر اجل معلّق یعنى پایان عمر انسان بر اثر عوامل و موانعى در نیمه راه، و این غالباً بر اثر اعمال بى رویّه خود او و آلودگى به گناهان است که در این زمینه در ذیل آیه 2 سوره انعام بحث کردیم).

ولى کافران لجوج باز هم این دعوت حیات بخش را که آمیخته با منطق روشن توحید بود نپذیرفتند و با بیانى که آثار لجاجت و عدم تسلیم در برابر حق از آن مى بارید، به پیامبران خود «گفتند: (ما اینها را نمى فهمیم! همین اندازه مى دانیم که) شما انسان هایى همانند ما هستید» (قَالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنَا).

به علاوه شما «مى خواهید ما را از آنچه پدرانمان مى پرستیدند بازدارید» (تُرِیدُونَ أَنْ تَصُدُّونَا عَمَّا کَانَ یَعْبُدُ آبَاؤُنَا).

از همه اینها گذشته «شما دلیل و معجزه روشنى براى ما بیاورید» (فَأْتُونَا بِسُلْطَان مُبِین).

ولى بارها گفته ایم (و قرآن هم با صراحت بیان کرده) که بشر بودن پیامبران نه تنها مانع نبوّت آنها نبوده، بلکه کامل کننده نبوّت آنهاست. و کسانى که این موضوع را دلیلى بر انکار رسالت انبیا مى گرفتند، هدفشان بیشتر بهانه جویى بود.

همچنین تکیه بر راه و رسم نیاکان، با توجّه به این حقیقت که معمولاً دانش آیندگان بیش از گذشتگان است، چیزى جز یک تعصّب کور و خرافه بى ارزش نمى تواند باشد.و از اینجا روشن مى شود اینکه تقاضا داشتند دلیل روشنى اقامه بشود به خاطر این نبود که پیامبران فاقد آن بوده اند، بلکه کراراً در آیات قرآن مى خوانیم که بهانه جویان دلایل روشن و سلطان مبین را انکار مى کردند و هر زمان پیشنهاد معجزه و دلیل تازه اى مى نمودند تا راه فرارى براى خود بیابند.به هر حال در آیات آینده مى خوانیم که پیامبران چگونه پاسخ آنها را دادند.


1 . روشن است که جزاى جمله شرطیه «إن تَکفُروا» محذوف است و جمله «فَإنَّ اللَّهَ لَغَنىٌّ حَمیدٌ» بر آن دلالت مى کند. در تقدیر چنین بوده است: إن تَکفُروا... فَلا تَضُرّوا اللَّهَ شَیئاً.
2 . جمله «لاَ یَعلَمُهُم إلاَّ اللهُ» ممکن است معطوف بر جمله قبل باشد و «واو» محذوف باشد و یا ممکن است شبیه جمله وصفیّه باشد براى جمله قبل. 
3. در اینکه «مِن» در جمله «لِیَغفِرَ لَکُم مِن ذُنوبِکُم» به چه معنى است، در میان مفسّران گفتوگوست: برخى آن را به معنى «تبعیض» گرفته اند، یعنى بخشى از گناهانتان را مى آمرزد. ولى این احتمال با توجّه به اینکه ایمان آوردن باعث غفران همه گناهان مى شود بسیار بعید است که «الإسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ». 
4. سفینة البحار، ج 1، ص 488 ; مستدرک، ج 11، ص 327.
5 . همان ; کافى، ج 2، ص 272.

..............................

تفسیر نمونه

دوشنبه, 04 شهریور 1398 09:35
نتایج دومین مرحله چهاردهمین آزمون اعطای مدرک تخصصی به حفاظ قرآن کریم اواخر مهرماه سال جاری اعلام می‌شود.
 

به گزارش ایکنا؛ از سوی سازمان دارالقرآن الکریم، دومین مرحله چهاردهمین آزمون اعطای مدرک تخصصی به حفاظ قرآن کریم طی نیمه دوم مردادماه در استان‌های مختلف کشور برگزار ‌شد.

طی این مرحله از آزمون و در سراسر کشور، تعداد سه هزار و ۵۸۲ نفر از حفاظ قرآن کریم راه‌یافته به این مرحله (اعم از آقایان و بانوان) به رقابت با یکدیگر در استان‌های مختلف ‌پرداختند که دو هزار و ۲۰۳ نفر در رشته حفظ کل، ۴۷۹ نفر در حفظ ۲۰ جزء و ۹۰۰ نفر نیز در حفظ ۱۰ جزء حضور داشتند.

محمد رمضانی‌فرد، کارشناس دبیرخانه ارزیابی و اعطای مدرک تخصصی به حفاظ سازمان دارالقرآن، در این رابطه اظهار کرد: با پایان یافتن این مرحله از مسابقات در کشور، نتایج داوری این مرحله و اسامی راه‌یافتگان به مرحله بعدی نیز اواخر مهرماه سال جاری اعلام خواهد شد.

رمضانی‌فرد تصریح کرد: عزیزانی که در مرحله دوم آزمون بتوانند نمره بالای ۹۰ در بخش حسن حفظ، نمره بالای ۴۰ در بخش تجوید، نمره بالای ۲۵ در وقف و ابتدا و نمره بالای ۱۵ در صوت و لحن را به دست آورند، به مرحله سوم چهاردهمین آزمون اعطای مدرک تخصصی به حفاظ راه پیدا می‌کنند.

دوشنبه, 04 شهریور 1398 09:29
رهبر معظم انقلاب اسلامی استثنائی بودن روز مباهله را در «اهمیت ابلاغ حقیقت» و نقش ممتاز آن در «تمایز جبهه‌ حق و باطل» می‌دانند.

به گزارش ایکنا؛ پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR به مناسبت فرارسیدن سالروز واقعه‌ مباهله -۲۴ ذی‌الحجه- فرازی از بیانات حضرت آیت‌الله خامنه‌ای را که به تبیین اهمیت این موضوع پرداخته‌اند، منتشر کرده است.

متن این سخنان که در تاریخ ۲۲ آذرماه ۱۳۸۸ بیان شده، به شرح زیر است:
«روز مباهله، روزی است که پیامبر مکرم اسلام، عزیزترین عناصر انسانی خود را به صحنه می‌آورد. نکته‌ مهم در باب مباهله این است: «وَ اَنفُسَنا و اَنفُسَکُم» در آن هست؛ «وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُم»در آن هست؛ عزیزترین انسانها را پیغمبر اکرم انتخاب می‌کند و به صحنه می‌آورد برای محاجّه‌ای که در آن باید مایز بین حق و باطل و شاخص روشنگر در معرض دید همه قرار بگیرد. هیچ سابقه نداشته است که در راه تبلیغ دین و بیان حقیقت، پیغمبر دست عزیزان خود، فرزندان خود و دختر خود و امیرالمؤمنین را - که برادر و جانشین خود هست - بگیرد و بیاورد وسط میدان؛ استثنائی بودن روز مباهله به این شکل است. یعنی نشان‌دهنده‌ این است که بیان حقیقت، ابلاغ حقیقت، چقدر مهم است؛ می‌آورد به میدان با این داعیه که می‌گوید بیائیم مباهله کنیم؛ هرکدام بر حق بودیم، بماند، هرکدام بر خلاف حق بودیم، ریشه‌کن بشود با عذاب الهی.».

قرآن و قرآن پژوهان،نهج البلاغه و ....

سه شنبه, 05 خرداد 1405 0 نظر
خداى آسمان ها و زمین
شرح آیه 3 سوره مبارکه انعام 3- وَهُوَ اللَّهُ فِي
سه شنبه, 05 خرداد 1405 0 نظر
بى‌نهايت بودن قدرت حضرت حق
شرح فراز دوم دعای پنجم صحیفه سجادیه وَ يَا مَنْ لَا تَنْتَهِي

aparat aparat telegram instagram این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید instagram instagram

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری