- تــازه ها
- آموزش قرآن
- پربازدید
شرح دعای هفتم صحیفه سجادیه ، بخش اول ، استاد دکتر
| 1 |
شرح عنوان دعا |
05:20 | |
| 2 |
دعا راهکار |
جذب به تعلقات غیر خدا، آیت الله شجاعی، بروزرسانی
زمان: 25 دقیقه
خطبه صد و بیست و هشت، بخش سوم
فَقَالَ لَهُ بَعْضُ أَصْحَابِهِ : لَقَدْ أُعطِیْتَ یا
با این همه نشانه ها باز ایمان نیاوردند
شرح آیات 101 لغایت 104 سوره مبارکه الاسراء
101وَ لَقَدْ
سید بحرالعلوم
سیدمحمدمهدی بن سیدمرتضی طباطبایی نجفی بحرالعلوم
آمار بازدید
احسن الحدیث
شرح آیات 11و 12 سوره مبارکه ابراهیم
11 قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ وَلَکِنَّ اللهَ یَمُنُّ عَلَى مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ وَمَا کَانَ لَنَا أَنْ نَأْتِیَکُمْ بِسُلْطَان إِلاَّ بِإِذْنِ اللهِ وَعَلَى اللهِ فَلْیَتَوَکَّلْ الْمُؤْمِنُونَ
12 وَمَا لَنَا أَلاَّ نَتَوَکَّلَ عَلَى اللهِ وَقَدْ هَدَانَا سُبُلَنَا وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَى مَا آذَیْتُمُونَا وَعَلَى اللهِ فَلْیَتَوَکَّلْ الْمُتَوَکِّلُونَ
11. پیامبرانشان به آنها گفتند: «درست است که ما بشرى همانند شما هستیم، ولى خداوند بر هر کس از بندگانش بخواهد (و شایسته باشد)، نعمت مى بخشد (و مقام رسالت عطا مى کند); و براى ما ممکن نیست جز به فرمان خدا معجزه اى بیاوریم; و (از تهدیدهاى شما نمى هراسیم;) مؤمنان باید تنها بر خدا توکّل کنند!
12. و چرا بر خدا توکّل نکنیم، با اینکه ما را به راه هاى (سعادت)مان رهبرى کرده است؟! و ما به یقین در برابر آزارهاى شما صبر خواهیم کرد (و دست از رسالت خویش برنمى داریم). و توکّل کنندگان، باید فقط بر خدا توکّل کنند.»
تفسیر:
تنها بر خدا توکّل کنید
در این دو آیه پاسخ پیامبران را از بهانه جویى هاى مخالفان لجوج ـ که در آیات گذشته آمده ـ مى خوانیم.
در مقابل ایراد کسانى که مى گفتند: چرا از جنس بشر هستید، «پیامبرانشان به آنها گفتند: مسلّماً ما تنها بشرى همانند شما هستیم ولى خداوند به هر کس از بندگانش که بخواهد (و شایسته بداند) نعمت مى بخشد» و مقام رسالت عطا مى کند (قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِنْ نَحْنُ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ وَ لَـکِنَّ اللَّهَ یَمُنُّ عَلَى مَنْ یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ).
یعنى فراموش نکنید اگر فرضاً به جاى بشر، فرشته اى انتخاب مى شود، فرشته از خود چیزى ندارد; همه مواهب، از جمله موهبت رسالت و رهبرى، از سوى خداست و آن که مى تواند چنین مقامى را به فرشته اى بدهد، توانایى اعطاى این مقام را به یک انسان هم دارد.
بدیهى است بخشیدن این موهبت از ناحیه خداوند بى حساب نیست. بارها گفته ایم که مشیّت خدا با حکمت او هماهنگ است، یعنى هر جا مى خوانیم: «خدا به هر کس که بخواهد...» یعنى «هر کس را که شایسته بداند».درست است که مقام رسالت موهبت الهى است، ولى آمادگى هایى در شخص پیامبر نیز حتماً وجود دارد.
آن گاه بى آنکه از ایراد دوم سخن بگوید به پاسخ ایراد سوم مى پردازد. گویى ایراد دوم آنها در زمینه استناد به سنّت نیاکان، چندان سست و بى اساس است که هر انسان عاقلى با کمترین تأمّل، جواب آن را مى فهمد، به علاوه بر اینکه در آیات دیگر قرآن پاسخ آن داده شده است.
آرى در پاسخ ایراد سوم مى گوید: آوردن معجزه از سوى ما به این ترتیب که هر کس به میل خود معجزه اى پیشنهاد کند و مسأله خرق عادت به یک بازیچه مبدّل شود کار ما نیست «و ما هرگز نمى توانیم معجزه اى جز به فرمان خدا بیاوریم» (وَ مَا کَانَ لَنَا أَنْ نَأْتِیَکُمْ بِسُلْطَان إِلاَّ بِإِذْنِ اللهِ).
به علاوه هر پیامبرى، حتّى بدون تقاضاى مردم، به اندازه کافى اعجاز ارائه مى دهد تا سند اثبات حقّانیّت او گردد، هر چند مطالعه محتویات دعوت و مکتب آنها خود به تنهایى بزرگ ترین اعجاز است.
ولى بهانه جویان غالباً گوششان بدهکار این حرف ها نبود و هر روز پیشنهاد تازه اى مى کردند و اگر پیامبر تسلیم نمى شد جار و جنجال به راه مى انداختند.
سپس براى اینکه به تهدیدهاى گوناگون بهانه جویان نیز پاسخ قاطعى بدهند با این جمله موضع خود را مشخّص ساختند و گفتند: «افراد باایمان باید تنها بر خدا توکّل کنند»; همان خدایى که قدرت ها در برابر نیروى لایزالش ناچیز و بى ارزشند (وَ عَلَى اللهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ).
*
آن گاه به استدلال روشنى درباره مسأله توکّل پرداخته گفتند: «و چرا بر خدا توکّل نکنیم (و در برابر مشکلات به او پناه نبریم)، با اینکه ما را به راه هاى (سعادت)مان رهبرى کرده است؟» (وَ مَا لَنَا أَلاَّ نَتَوَکَّلَ عَلَى اللهِ وَ قَدْ هَدَینَا سُبُلَنَا).
جایى که برترین موهبت یعنى هدایت به راه هاى سعادت را به ما عطا فرموده، مسلّماً در برابر هرگونه تهاجم و کارشکنى و مشکلى ما را در پوشش حمایت خویش قرار خواهد داد.
و سپس چنین ادامه دادند: تکیه گاه ما خداست; تکیه گاهى شکست ناپذیر و مافوق همه چیز، «و ما به طور مسلّم در برابر آزارهاى شما صبر خواهیم کرد» (وَلَنَصْبِرَنَّ عَلَى مَا آذَیْتُمُونَا).
سرانجام نیز گفتار خود را با این سخن پایان دادند: «و توکّل کنندگان باید فقط بر خدا توکّل کنند» (وَ عَلَى اللهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُتَوَکِّلُونَ).
نکته ها:
1. در نخستین آیه مورد بحث مى خوانیم: «مؤمنان» باید فقط بر خدا توکّل کنند. و در آیه دوم مى خوانیم: «متوکّلان» باید بر خدا توکّل کنند. گویى جمله دوم مرحله اى است وسیع تر و فراتر از مرحله اوّل، یعنى مؤمنان که سهل است ـ چون ایمان به خدا از ایمان به قدرت و حمایت او و توکّل بر او جدا نمى تواند باشد ـ حتّى غیر مؤمنان تکیه گاهى جز خدا نمى یابند، زیرا به هر کس بنگرد از خود چیزى ندارد، همه نعمت ها و قدرت ها و موهبت ها به ذات پاک او برمى گردد، پس آنها نیز باید سر بر آستان او بگذارند و از او بخواهند که توکّل، آنها را دعوت به ایمان به الله مى کند.
2. آیات مورد بحث پاسخ کسانى است که اعجاز پیامبران و معجزات پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) غیر از قرآن را نفى مى کردند. همچنین به ما مى فهمانَد که پیامبران هرگز نگفته اند ما معجزه نمى آوریم، بلکه مى گفتند: جز به فرمان خدا و اجازه او دست به این کار نمى زنیم، زیرا اعجاز کار اوست و در اختیار او و هر زمان صلاح بداند به ما فرمان مى دهد.
3. حقیقت توکّل و فلسفه آن«توکّل» در اصل از مادّه «وکالت» به معنى انتخاب وکیل است. مى دانیم که وکیل خوب کسى است که حدّاقل داراى چهار صفت باشد، آگاهى، امانت، قدرت و دلسوزى.
ناگفته پیداست که انتخاب وکیل مدافع در کارها در جایى است که انسان شخصاً قادر به دفاع از حقّ خود نباشد، در این موقع از نیروى دیگرى استفاده مى کند و با کمک او به حلّ مشکل خویش مى پردازد.
بنابراین توکّل کردن بر خدا مفهومى جز این ندارد که انسان در برابر مشکلات و حوادث زندگى و دشمنى ها و سرسختى هاى مخالفان و پیچیدگى ها و احیاناً بن بست هایى که در مسیر خود به سوى هدف دارد، در جایى که توانایى بر گشودن آنها ندارد، او را وکیل خود سازد و به او تکیه کند و از تلاش باز نایستد.بلکه در آنجا هم که توانایى بر انجام دادن کارى دارد، باز مؤثّر اصلى را خدا بداند، زیرا از نگاه یک موحّد، سرچشمه تمام قدرت ها و نیروها اوست.نقطه مقابل توکّل بر خدا تکیه کردن بر غیر اوست. یعنى به صورت اتّکایى زیستن، وابسته به دیگرى بودن و از خود استقلال نداشتن است.دانشمندان اخلاق مى گویند: توکّل ثمره مستقیم توحید افعالى خداست، زیرا همان طور که گفتیم، از نظر یک موحّد، هر حرکت و کوشش و جنبش و هر پدیده اى که در جهان صورت مى گیرد، سرانجام به علّت نخستین این جهان، یعنى ذات خداوند ارتباط مى یابد، ازاین رو یک موحّد همه قدرت ها و پیروزى ها را از او مى داند.
فلسفه توکّل
از آنچه ذکر کردیم استفاده مى شود که اوّلاً توکّل بر خدا یعنى منبع فناناپذیر قدرت، سبب افزایش مقاومت انسان در برابر مشکلات و حوادث سخت زندگى است، به همین دلیل هنگامى که مسلمانان در میدان اُحُد ضربه سختى خوردند و دشمنان پس از ترک این میدان بار دیگر از نیمه راه بازگشتند تا ضربه نهایى را به آنه بزنند و این خبر به گوش مؤمنان رسید، قرآن مى گوید: افراد باایمان نه تنها در
این لحظه بسیار خطرناک که بخش عمده نیروى فعّال خود را از دست داده بودند وحشت نکردند، بلکه با تکیه بر «توکّل» و استمداد از نیروى ایمان، بر پایدارى آنها افزوده شد و دشمن فاتح، با شنیدن خبر این آمادگى به سرعت عقب نشست.(1)
نمونه این استقامت در سایه توکّل در آیات متعدّدى به چشم مى خورد، از جمله در آیه 122 آل عمران مى گوید: توکّل بر خدا جلوى سستى دو طایفه از جنگجویان را در میدان جهاد گرفت.
و در آیه 12 سوره ابراهیم، توکّل ملازم با صبر و استقامت در برابر حملات و صدمات دشمن ذکر شده است.و در آیه 159 آل عمران براى انجام کارهاى مهم، نخست دستور به مشورت و سپس تصمیم راسخ و بعد توکّل بر خدا داده شده است.
حتّى قرآن مى گوید: در برابر وسوسه هاى شیطانى، «تنها کسانى مى توانند مقاومت کنند و از تحت نفوذ او درآیند که داراى ایمان و توکّل باشند» (إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَى الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلَى رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ).(2)
از مجموع آیات مزبور استفاده مى شود که منظور از «توکّل» این است که در برابر عظمت مشکلات، انسان احساس حقارت و ضعف نکند، بلکه با اتّکا بر قدرت بى پایان خداوند، خود را پیروز بداند.
به این ترتیب، توکّل، امیدآفرین، نیروبخش، تقویت کننده و سبب فزونى پایدارى و مقاومت است.اگر مفهوم توکّل، به گوشه اى خزیدن و دست روى دست گذاشتن بود، معنىنداشت که درباره مجاهدان و مانند آنها پیاده شود.
و اگر کسانى چنین مى پندارند که توجّه به عالم اسباب و عوامل طبیعى با روح توکّل ناسازگار است سخت در اشتباهند، زیرا جدا کردن آثار عوامل طبیعى از اراده خدا یک نوع شرک محسوب مى شود. مگر نه اینکه عوامل طبیعى هر چه دارند از او دارند و همه به اراده و فرمان اوست.آرى، اگر عوامل را دستگاهى مستقل در برابر اراده او بدانیم، با روح توکّل سازگار نخواهد بود ـ دقّت کنید.
چطور ممکن است چنان تفسیرى براى توکّل بشود با اینکه شخص پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) که سرسلسله متوکّلان بود، براى پیشبرد اهدافش از هیچ فرصت و نقشه صحیح و تاکتیک مثبت و انواع وسایل و اسباب ظاهرى غفلت نمى کرد. اینها همه ثابت مى کند که توکّل مفهوم منفى ندارد.ثانیاً توکّل بر خدا آدمى را از وابستگى ها که سرچشمه ذلّت و بردگى است نجات مى دهد و به او آزادگى و اعتماد به نفس مى بخشد.
توکّل با قناعت ریشه هاى مشترکى دارد و طبعاً فلسفه آن دو نیز از جهاتى با هم شبیه است و در عین حال تفاوتى دارند.(3)
در اینجا چند روایت اسلامى در زمینه توکّل ـ به عنوان پرتوى روى مفهوم اصلى و ریشه آن ـ مى آوریم.
امام صادق(علیه السلام) مى گوید: إنَّ الغِنى وَالعِزَّ یَجولانِ فَإذا ظَفِرا بِمَوضِعِ التَّوَکُّلِ أوطَنا: «بى نیازى و عزّت در حرکت اند، هنگامى که محلّ توکّل را بیابند در آنجا وطن مى گزینند».(4)
در این حدیث وطن اصلىِ بى نیازى و عزّت، توکّل معرّفى شده است.
از پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) نقل شده است که فرمود: از پیک وحى خدا جبرئیل پرسیدم: توکّل چیست؟ گفت:ألعِلمُ بِأنَّ المَخلوقَ لا یَضُرُّ وَ لا یَنفَعُ وَ لا یعطى وَ لا یَمنَعُ وَ استِعمالُ الیأسِ مِنَ الخَلقِ، فَإذا کانَ العَبدُ کَذلِکَ لَم یَعمَل لاِحَد سِوَى اللهِ... وَ لَم یَطمَع فی أحَد سِوَى اللهِ فَهذا هُوَ التَّوَکُّلُ:«آگاهى به این واقعیّت که مخلوق نه زیان مى رساند و نه نفع و نه عطا و نه منع، و چشم از دست مخلوق برداشتن. هنگامى که بنده اى چنین شد، جز براى خدا کار نمى کند و از غیر او امید ندارد. این حقیقت توکّل است».(5)
کسى از امام علىّ بن موسى الرّضا(علیه السلام) پرسید: ما حَدُّ التَّوَکُّلِ فَقالَ لی أن لا تَخافَ مَعَ اللهِ أحداً:«حدّ توکّل چیست؟ فرمود: اینکه با اتّکاى به خدا از هیچ کس نترسى».(6)
1 . سوره آل عمران، آیه 173.
2 . سوره نحل، آیه 99.
3 . براى توضیح بیشتر در زمینه توکّل به کتاب انگیزه پیدایش مذاهب مراجعه کنید.
4 . اصول کافى، ج 2، ص 64، ح 3.
5 . بحارالانوار، ج 15، ص 14 ; سفینة البحار، ج 2، ص 683.
6. سفینة البحار، ج 2، ص 683 ; وسائل الشیعه، ج 15، ص 274.
..............................
تفسیر نمونه
در این بخش از مقاله با بهره گیری از آیات قرآنی، وظایف شاهد در دنیا را یاد میکنیم:
«انّ هذه تذکرة فمن شاء اتّخذ الی ربّه سبیلا» 1
رسالت انبیا این است که«مردم به خویشتن بازگردند».مراد از«خود»مردم، فطرت، اندیشه و وجدان آنان است که هواهای نفسانی و طاغوت و شیطان، آن را از ایشان ستانده است.این بدان معناست که در جان آدمی، گنجینه هایی از ارزش و شناخت رویکرد به خدا نهفته است که وظیفه شاهد رسیدن به همین گنجینههاست.این آیه که از دل صحرای 1.مزمل/19؛«این تذکرهای است.پس کسی که بخواهد به سوی خدایش راهی میگزیند.»
جزیرة العرب رویید، توانست دو امپراتوری بزرگ تاریخ را در مدّت کوتاهی به شکست کشاند و البته نه با نیروی برتر نظامی یا امکانات مالی، بلکه در پرتو تلاش امّتی شاهد که توانستند در دل صحرا وجدان و فطرت مردم را که طاغوت بر آن چنگ افکنده بود، مخاطب قرار دهند.
این امّت توانست راه رسیدن به فطرت و وجدان مردم را که این دو امپراتوری میکوشیدند آن را تسخیر کنند، موار سازد.مردم تحت سیطره این دو امپراتوری نیز به دعوت دعوتگرانی لبّیک گفتند که با رسالت«بازگشت به خود»، به صحنه آمده بودند.
ما دعوتگران به سوی خدا پایگاهی در ژرفای فطرت آدمیان داریم که بر حسب وظیفه باید به این ژرفا ره یابیم و هر گاه توانستیم به گنجینههای فطری آدمیان برسیم، خواهیم دید که گروه گروه و یکان یکان به دعوت الهی پاسخ خواهند گفت.
ما از پذیرش این واقعیت سر باز نمیزنیم که گاهی فطرت و وجدان به پژمردگی میگرایند و هوی و هوس و شیطان، تمامی آن را میپوشاند و فطرت و وجدان از میان میروند و در این هنگام نه در فرد و نه در جامعهای با این ویژگیها ریشهای بر جای نمیماند، چنانکه در قوم نوح علیه السّلام چنین شد:«و قال نوح ربّ لا تذر علی الارض من الکافرین دیّارا انّک ان تذرهم یضلّوا عبادک و لا یلدوا الاّ فاجرا کفّارا» 1 ولی خداوند در فطرت و وجدان و اندیشه بشری، نیرویی را نهاده که میتواند به وسیله آن، مدّتی طولانی در برابر فشارهای شهوی و شیطانی و طاغوتی مقاومت کند و هرگاه دعوتگران الهی توانستند به جان مردم ره یابند و با نرمی و آرامی به فطرت و وجدانشان رسوخ کنند، خداوند نیز درهای قلب این جماعت را به روی حق خواهد گشود.
رسالت شاهدان و امّت شاهد در برابر فطرت مردم در رویکرد به«پیمان» 1.نوح/27؛«نوح گفت:خدایا!از کافران کسی را بر زمین باقی مگذار که اگر رهایشان کنی، بندگانت را گمراه میسازند و نمیزایند مگر تبهکار و کافر.»
خلاصه میشود.
هر انسانی از عمق فطرت خویش و با آگاهی و التزام با این«پیمان»پیوند مییابد، ولی عوامل فشار، گاهی شرارههای فطرت را به خاموشی و کم سویی میکشند و بدین ترتیب فطرت در زندگی بشر، حضور خود را از دست میدهد و آدمی این پیمان را در طاق نسیان مینهد و دیگر به خاطر نمی آورد که در برابر خدا بر خویش گواهی داده است:«و اشهدهم علی انفسهم»
در این جاست که نقش شاهد و امّت شاهد در باز گرداندن مردم به پیمان فطریشان ظهور میکند؛شاهدانی که پیمان بشر را که با آگاهی فطری با خدا بستند و سپس به کناری نهادند، به یاد این فراموشکاران می آورند.
سخن امیرالمؤمنین علی علیه السّلام به پیوند میان پیمان و شهادت اشاره دارد آن جا که میفرماید:
«خداوند در میان آنان پیامبران و رسولانش را پیاپی فرستاد تا از آنان بخواهند به پیمان فطریشان وفا کنند و نعمت از یاد رفته را به خاطرشان آورند و به وسیله تبلیغ با آنان احتجاج کنند و گنجینههای اندیشههایشان را برانگیزانند.»
این دریافت چنانکه گفتیم، مسؤولیت آگاهانیدن و یادآوری مردم را نسبت به این پیش آگاهی و پیمان، بر دوش شاهدان مینهد.بازگشت به سوی خدا همچون خوراک و پوشاک و خواب، نیاز حقیقی هر انسان است و هیچ انسانی را نباید به خوردن و آشامیدن و خواب کافی وادار کرد.دین و بازگشت به خدا نیز نیازی فطری است که ریشه در جان آدمی دارد و نباید به زور و فشار توسّل جست:
«لا اکراه فی الدّین قد تبیّن الرّشد من الغیّ» 1
ولی آدمی، نیازمند کسی است که به او هشدار دهد و خدای را به یادش آورد.این نخستین وظیفه شاهد و امّت شاهد در گستره تاریخ است.
1.بقره/256؛«در دین هیچ اجباری نیست.هدایت از گمراهی مشخّص شده است.»
قرآن کریم صراحت دارد در اینکه رسالت تاریخی پیامبران علیه السّلام پیش از تعلیم، یادآوری است.
خداوند میفرماید:
«کلاّ انّه تذکرة فمن شاء ذکره» 1 ، «انّ هذه تذکرة فمن شاء اتّخذ الی ربّه سبیلا» 2 «ان هو الاّ ذکر للعالمین» 3 ، «و جاءک فی هذه الحقّ و موعظة و ذکری للمؤمنین» 4
خداوند به پیامبرش صلّی اللّه علیه و آله دستور یادآوری میدهد و تصریح میکند که او پیش از هر چیز«به یاد آورنده»است.
این حقیقت از حصر آیه فهمیده میشود:«فذکّر انّما انت مذکّر» 5 قرآن کریم نیز بیش از هر چیز دیگر یا حتّی میتوان گفت تنها و تنها«ذکر»است و بس و مسائل دیگری که این کتاب مقدّس در بردارد، از مقتضیات و لوازم«ذکر»است:
«ان هو الاّ ذکر و قرآن مبین» 6 ، «هذا ذکر و انّ للمتّقین لحسن مآب» 7 ، «انّا نحن نزّلنا الذّکر و انّا له لحافظون» 8 ، «و هذا ذکر مبارک انزلناه افأنتم له منکرون» 9
وظیفه قرآن کریم و رسالت آن، یادآوری و آسان سازی آن است:
«و لقد یسّرنا القرآن للذّکر فهل من مدّکر» 10 ،
1.مدّثّر/55؛«نه چنین است؛آن تذکرهای است و کسی که بخواهد یادش میآورد.»
2.مزّمّل/19؛«این تذکرهای است؛پس هر که بخواهد به سوی خدایش راهی برمیگزیند.»
3.ص/87؛«این نیست مگر یادی برای جهانیان.»
4.هود/120؛«بر تو در این، برای مؤمنان حقی آمده و پندی و یادی.»
5.غاشیه/21؛«پس به یاد آور که تو به یادآورندهای.»
6.یس/69؛«نیست این مگر یادی و قرآنی آشکار.»
7.ص/49؛«این قرآن است و برای پرهیزکاران نیکو بازگشتنگاهی.»
8.حجر/9؛«ما خود، قرآن را فرو فرستادیم و خود، حافظ آنیم.»
9.انبیاء/5؛«این قرآنی است مبارک که آن را فرو فرستادیم.آیا شما آن را انکار میکنید؟»
10.قمر/54؛«ما قرآن را برای ذکر آسان گردانیدیم.آیا پند گیرندهای هست؟»
«و انّه لتذکرة للمتّقین» 1 ،
«و لقد صرّفنا فی هذا القرآن لیذّکّروا» 2 .
خداوند به پیامبر ارجمندش میفرماید که قرآن را فرو نفرستاده تا پیامبر با انکار و دشمنی و ستیزهجویی مردم به سختی بیفتد، بلکه قرآن را آورده تا حضرت به وسیله آن به یادآوری به مردم بپردازد و دیگر مسؤولیتی ندارد؛خواه به ندایش پاسخ دهند یا خیر:
«طه، ما انزلنا علیک القرآن لتشقی الاّ تذکرة لمن یخشی» 3
مردم در برابر یادآوری، دو حالت دارند:
1.پاسخگویی و پذیرش؛
2.فروبستگی و نپذیرفتن و رو برتافتن.
اینک درباره این دو حالت به سخن مینشینیم:
گروهی از مردم به«ذکر»، پاسخ مثبت میدهند و قلبشان را در برابر پیامبران و انبیا میگشایند و«ذکر»را دریافت مینند و با آن همسویی مییابند.
بینش قرآنی درباره کسانی که«ذکر»را میپذیرند، یا از پذیرش آن سرباز میزنند، دقیق و شایسته درنگ است.
خداوند درباره کسانی که«ذکر»را میپذیرند، میفرماید:
«تبصرة و ذکری لکلّ عبد منیب» 4
1.حاقّه/48؛«قرآن تذکرهای است برای پرهیزکاران.»
2.اسراء/41؛«ما سخنان گونهگون در این قرآن آوردیم؛باشد که پند گیرند.»
3.طه/3؛«طا، ها، ما بر تو قرآن را فرو نفرستادیم تا خود را به رنج افکنی؛قرآن تنها پندی است برای آنکه بهراسد.»
4.ق/8؛«بینش و پندی است برای هر بنده به حق بازگردندهای.»
«انابة»به معنای بازگشت است و هر بازگشتی در بردارنده دوری و غفلت است.حال اگر این دوری و غفلت و عقب ماندن از کاروان پذیرش و فرمانبری، غیر عمدی و به دور از لجاجت باشد، صاحب آن در پرتو«ذکر»بسرعت باز میگردد و پذیرای«ذکر»میشود.
خداوند میفرماید:
«لنجعلها لکم تذکرة و تعیها اذن واعیة» 1
بیان قرآنی دقیق است:«گوشهایی شنوا»در حالی که گوشهای کر نمیتوانند دریابند و درک کنند و از این رو، «تذکره»برای آنها سودی ندارد؛حال، ذکر هر چه میخواهد باشد و مذکّر گو هر کس میخواهد باشد.
خداوند میفرماید:
«انّ فی ذلک لذکری لمن کان له قلب او القی السّمع و هو شهید» 2
«ذکر»است برای کسی که قلب دارد، امّا کسی که قلبش مشوّه گشته باشد، «ذکر» دیگر برای او سودی در بر نخواهد داشت؛«ذکر»است برای کسی که گوش فرا دهد، ولی کسی که گوش خود را فرو بندد و سر انگشتانش را در گوش نهد، دیگر از«ذکر»سودی نخواهد بود؛«ذکر»است برای کسی که شاهد و حاضر باشد، امّا کسی که جان و اندیشهاش غایب و تنها پیکرش حضور داشته باشد، از«ذکر»طرفی نخواهد بست.
در برابر حالت پذیرش و بازگشت، با وضعیت بیمارگونهای روبرو هستیم که همان دگماتیسم و عدم پذیرش و به بیانی، رویگردانی از خداست.این عدّه از«ذکر»بهرهای نمیبرند و«یادآوری»و«عدم یادآوری»برایشان یکسان است.
خداوند درباره این عدّه میگوید:
1.حاقه/12«تا آن را برای شما پندی قرار دهیم و گوشهای شنوا آن را دریابند.»
2.ق/37؛«در این قرآن، البته پندی است برای کسی که قلب دارد و گوش فرا میدهد؛در حالی که شاهد است.»
«و اذا ذکّروا لا یذّکّرون»؛ 1 آنان از«ذکر»و«تذکر»اعراض میکنند و روی بر میتابند.
خداوند میفرماید:
«و ما یأتیهم من ذکر من الرّحمن محدث الاّ کانوا عنه معرضین» 2 ، «فما لهم عن التّذکرة معرضین» 3
خداوند در روز رستاخیز این رویگردانندگان را بشدّت کیفر میدهد و زندگیشان را در دنیا تنگ مقرّر میسازد و روز قیامت آنان را کور برمیانگیزد، آن سان که در دنیا از دیدن «ذکر»، خود را به کوری میزدند.
خداوند میفرماید:
«و من اعرض عن ذکری فانّ له معیشة ضنکا و نحشره یوم القیامة اعمی» 4
در این میان، دو عامل را بیان میداریم که قرآن آنها را یادآور شده است:
نخست، شیطان:
«فانساه الشّیطان ذکر ربّه» 5 ، «استحوذ علیهم الشّیطان فانساهم ذکر اللّه» 6
شیطان از ذکر خدا باز میدارد:
«یصدّکم عن ذکر اللّه» 7
1.صافّات/13؛«و هر گاه پند داده شوند، پند نگیرند.»
2.شعراء/5؛«بر ایشان هیچ سخن تازهای از خدای رحمان نازل نمیشود، جز آنکه از آن روی برمیتابند.»
3.مدّثّر/49؛«چرا از پند روی برمیتابند؟»
4.طه/124؛«و هر که از یاد من روی برتابد، زندگی تنگی خواهد داشت و روز رستاخیز وی را کور برانگیزانیم.»
5.یونس/42؛«پس شیطان او را از یاد خدا به فراموشی افکند.»
6.مجادله/19؛«شیطان بر آنان غلبه یافت و یاد خدا را از خاطرشان زدود.»
7.مائده/91؛«شما را از یاد خدا باز میدارند.»
دوم، غرقه شدن در زیور و شهوات دنیوی:
«و لکن متّعتهم و آباءهم حتّی نسوا الذّکر و کانوا قوما بورا» 1
لحظههای برخورداری و رفاه، یاد خدا را از خدا میزداید و در برابر، لحظههای سختی و تنگی، خدای را به یاد میآورد:
«و اذا قال موسی لقومه اذکروا نعمة اللّه علیکم اذ نجّاکم من آل فرعون» 2 ، «و لقد اخذنا آل فرعون بالسّنین و نقص من الثّمرات لعلّهم یذّکّرون». 3
روی برتافتن از خدا دو گونه است:
گاهی آدمی بدون اطّلاع و بی هیچ رهیافتگی، از خدای روی برمیتابد و از باطل و هوس پیروی میکند.
خداوند میفرماید:
«بل اتّبع الّذین ظلموا اهواءهم بغیر علم» 4
گونه دیگر از رویگردانی، که بدتر از مورد اول است، آن است که فرد و دیگران از روی اطلاع و آگاهی، از خدا روی برتابند.
خداوند میفرماید:
«و ما تفرّقوا الاّ من بعد ما جاءهم العلم بغیا بینهم» 5 ، «ارأیت من اتّخذ الهه هواه و اضلّه اللّه علی علم و ختم علی سمعه و قلبه و جعل علی بصره غشاوة فمن یهدیه من بعد اللّه افلا 1.فرقان/18؛«تو خود آنان و پدرانشان را برخوردار ساختی؛چنانکه یاد تو را فراموش کردند و مردمی شدند به هلاکت افتاده.»
2.ابراهیم/6؛«و هنگامی که موسی به قوم خود گفت:به یاد آورید نعمت خدا را بر خود هنگامی که از خاندان فرعون نجاتتان بخشید.»
3.اعراف/130؛«قوم فرعون را به قحط و نقصان محصول مبتلا کردیم؛شاید پند گیرند.»
4.روم/29؛«بل ستمکارانی که با ناآگاهی از هوسهاشان پیروی کردند.»
5.شوری/14؛«و پراکنده نشدند پس از یافتن آگاهی، مگر به سبب حسادتشان.»
تذکّرون» 1 ، «و جحدوا بها و استقینتها انفسهم». 2
کیفر این گروه از جنس جنایت است و جنایت آنان همان رویگردانی از خدا و تظاهر به ناشنوایی و نابینایی در برابر خدا و آیات الهی است و کیفر آنان گمراهی و مهر بر دل خوردن و غفلت است.
خداوند میفرماید:
«و اضلّه اللّه علی علم و ختم علی سمعه و قلبه و جعل علی بصره غشاوة» 3 ، «و لا تطع من اغفلنا قلبه عن ذکرنا و اتّبع هواه و کان امره فرطا» 4
انسان هنگام پیروی از هوس، امورش از یکدیگر گسسته میشود و عقل و وجدان و قلب و فطرت و آگاهی و دینش و تعادل و توازنش مختلف میگردد.بدین سان کسانی که از ذکر خدای روی برمیتابند و در مشاهده آیات الهی تظاهر به کوری میکنند، کیفرشان این است که خداوند هم آنان را به روز رستاخیز کور برمیانگیزد، چنانکه در دنیا تظاهر به کوری میکردند و زندگیشان را در دنیا تنگ قرار میدهد که این هر دو کیفر، همسنگ جنایت است.
خداوند میفرماید:
«و من اعرض عن ذکری فانّ له معیشة ضنکا و نحشره یوم القیامة اعمی قال ربّی لم حشرتنی اعمی و قد کنت بصیرا، قال کذلک اتتک آیاتنا فنسیتها و کذلک الیوم تنسی و کذلک 1.جاثیه/23؛«آیا دیدهای کسی را که هویتش را خدای خود گرفت و خدا با آگاهی او را گمراه ساخت و بر گوشش و قلبش مهر نهاد و بر چشمش پرده کشید و پس از خدا چه کسی او را هدایت خواهد کرد؛آیا پند نمیگیرید؟»
2.نمل/14؛«با آنکه در دل به آن یقین آورده بودند، ولی از روی ستم و برتریجویی انکارش کردند.»
3.جاثیه/23؛«خدا با آگاهی او را گمراه کرد و بر گوش و دلش مهر نهاد و بر چشمش پرده کشید.»
4.کهف/28؛«پیروی مکن از کسی که دلش را از یاد خود غافل کردهایم و از هوسش پیروی میکند و امورش زیادهروی است.»
نجزی من اسرف و لم یؤمن بآیات ربّه و لعذاب الآخرة اشدّ و ابقی» 1
کیفر دیگر این گروه، آن است که خداوند شیطان را بر آنان چیره و همنشین آنان قرار میدهد و این بدان سبب است که خود آنان شیطان را به درون خود کشاندهاند.
خداوند میفرماید:
«و من یعش عن ذکر الرّحمن نقیض له شیطانا فهو له قرین» 2 ، و کسی که خدا او را گمراه کند و قلبش را به غفلت کشاند، دیگر هدایتگری نخواهد داشت:«و من یضلل اللّه فماله من هاد» 3
این گمراهی که الزامی بوده و درمانی ندارد، کیفر است نه جنایت، ولی کیفری است همسنگ جنایت خود آنان.از این رو، خداوند به پیامبرش دستور میدهد که از آنان روی برتابد.
خداوند میفرماید:
«فاعرض عمّن تولّی عن ذکرنا و لم یرد الاّ الحیوة الدّنیا» 4
کلید دل مردمان، دوتاست:صداقت و مهربانی.
هنگامی که سخنی از روی صداقت بر زبان کسی جاری میشود و شخص به آنچه 1.طه/127-124؛«کسی که از یاد من روی برتابد، زندگیش تنگ خواهد بود و روز قیامت او را کور برانگیزیم.او گوید:خدایا!چرا مرا کور برانگیختی در حالی که بینا بودم؟خدا میگوید:آیات ما تو را چنین رسید و تو آنها را فراموش کردی و امروز فراموش شدی و چنین کیفر دهیم کسی را که زیادهروی کند و به آیات خدایش ایمان نیاورد و البته کیفر رستاخیز سختتر و پایدارتر است.»
2.زخرف/36؛«و کسی که از یاد خدا چشم فرو بندد؛شیطان را بر او مسلّط گردانیم و او همنشینش باشد.»
3.مؤمن/33؛«کسی که خدا او را گمراه کند؛دیگر هدایتگری نخواهد داشت.»
4.نجم/29؛«پس تو نیز از کسی که از سخن ما رویگردان میشود و جز زندگی دنیوی را نمیجوید، اعراض کن.»
میگوید باور دارد، کلامش در دلها نفوذ میکند، چون سخن از ژرفای جان برون میآید، اما سخنان سطحی که عمق و گسترهای ندارند، بی تأثیر هستند.
خداوند از ما میخواهد آنچه را عمل نمینیم، بر زبان نیاوریم:
«یا ایّها الّذین آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون، کبر مقتا عند اللّه ان تقولوا ما لا تفعلون» 1
«مهربانی و نرمی»کلید دیگری است برای ره بردن به ژرفای جان.کسانی که خداوند این کلید را در اختیارشان نهاده، بخوبی میتوانند با یادآوری و موعظه به قلب دیگران راه یابند و آن گاه در برابر ایشان، دلهای سخت به نرمی میگراید و قلبهای سرکش رام میشود. وظیفه وعظ، نرم کردن قلبهاست و هر گاه دلها نرمی پیدا کرد، به یادآوری، پاسخ مثبت میدهد.در حالی که اگر دل کور گردد، دیگر ذکر نمیتوواند به درون آن راه یابد.بدین سان یادآوران و دعوتگران الهی باید برای نفوذ به قلب مردم، با مهربانی رفتار کنند، زیرا دلها در برابر مهربانی پاسخگو هستند و در برابر شدّت و سختی، مقاوم و رویگردان و از همین رو نباید به مردم وعظ و تذکری را تحمیل کنیم که آن را برنمیتابند و نسبت بدان هیچ گونه آگاهی ندارند.
امام صادق علیه السّلام میفرماید:
«با مردم در آنچه میدانند، آمیزش کنید و آنچه را از آن رویگردانند، رها کنید.» 2
امام رضا علیه السّلام به یونس(ره)میفرماید:
«ای یونس!با مردم از آنچه میدانند، سخن بگو و آنچه را نمیدانند، ترک گو.» 3
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله میفرماید:
«ما گروه پیامبران، با مردم به قدر عقولشان سخن میگوییم.خدایم به من فرمان داده تا با مردم مدارا کنم، چنانکه دستور داده تا واجبات را برپا داریم.» 4
1.صف/3-2؛«ای کسانی که ایمان آوردهاید!چرا میگویید آنچه را که عمل نمیکنید؟چه بسیار منفور است نزد خدا که چیزی را بگویید و عمل نکنید.»
2.محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج 2، ص 71.
3.رجال کشی، ص 487.
4.محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، ج 2، ص 69.
نرمی و شدّت، دو چهره جنبش تبلیغاتی است و هیچ دعوتی نمیتواند بدون آن به دل مردمان راه باز کند و در راه دعوت، مسیرهای دشوار و موانع را پشت سر نهد.نخستین این دو، مهربانی و نرمی در دعوت مردم به سوی خدا و یاد آوردن خدا و روز واپسین است:
«اذهبا الی فرعون انّه طغی، فقولا له قولا لیّنا لعلّه یتذکّر او یخشی» 1 ، «و اذا سمعوا اللّغو اعرضوا عنه و قالوا لنا اعمالنا و لکم اعمالکم سلام علیکم لا نبتغی الجاهلین» 2
ولی چهره دوم، کاملا متفاوت است و آن چهره سختی و شدّت میباشد.
قرآن کریم میفرماید:
«و اقتلوهم حیث ثقفتموهم و اخرجوهم من حیث اخرجوکم» 3 ، «فخذوهم و اقتلوهم حیث ثقفتموهم» 4 ، «فإمّا تثقفنّهم فی الحرب فشرّد بهم من خلفهم» 5
این دو شکل از تبلیغ و دعوت با یکدیگر ناسازگاری ندارند.در وجه نخست، دعوت تنها با نرمی، تفاهم، حکمت و پند نیکو میتواند دلهای مردم را به سوی خود جلب کند و بدان ره یابد، اما طاغوتها نمیگذارند این دعوت در میان مردم گسترش یابد. طاغوتها میکوشند در برابر این دعوت، فتنه و موانعی ایجاد کنند تا مردم را از آن باز دارند.
این دعوت برای آنکه بتواند به راه خود ادامه دهد، باید از خود و طالبان خود دفاع کند.در این جا دیگر نرمی و نیکی به کار نمیآید، زیرا زبان مهربانی برای مردم مفید است و آنان را در کنار دعوت الهی قرار میدهد و قفلهای دلشان را میگشاید، در حالی که 1.طه/43؛«به سوی فرعون بروید که او طغیان کرده است و با او بنرمی سخن بگویید؛باشد که پند گیرد یا بهراسد.»
2.قصص/55؛«و هر گاه سخن بیهودهای را بشنوند، از آن روی گردانند و گویند:برای ما کارهای ماست و برای شما کارهای شما، درودتان باد، ما طالب نادانان نیستیم.»
3.بقره/190؛«هر جا که آنان را بیابید، بکشید و از آن جا که شما را راندهاند، آنان را برانید.»
4.نساء/91؛«هر کجا آنان را یافتید، آنان را بگیرید و بکشید.»
5.انفال/57؛«پس اگر آنان را در جنگ بیابی، ایشان را پراکنده ساز تا پیروانشان نیز پراکنده شوند.»
طاغوت تنها با زبان زور، ستیزهگویی، مکر، حیله و سختی آشنایی دارد.از این رو، باید بشدّت موانع را کنار بزنند.این چهره دیگر دعوت است و بدون آن، دعوت الهی نمیتواند به حرکت خود ادامه دهد، ولی باید نیک بدانیم که این وجه بدون شکل اول نخواهد توانست راه خود را بگشاید و دلهای مردم را تسخیر کند.بی گمان عاملی که در صدر اسلام توانست مردم را به سوی اسلام جلب کند و فتوحات اسلامی را به ارمغان آورد، نه نیروی نظامی و شمشیر که نرمی و لطف بود و تنها هنگامی مسلمانان زور را به کار گرفتند که میخواستند ابهّت طاغوت را در هم شکنند و موانع را از برابر این جنبش تبلیغی برچینند.
دومین وظیفه شاهد در دنیا، الگو بودن است:
«لقد کان لکم فیهم اسوة حسنة لمن کان یرجو اللّه و الیوم الآخر و من یتوّل اللّه فانّ اللّه هو الغنیّ الحمید» 1
نقش دوم شاهد، این است که خود را به عنوان الگوی مردم معرفی کند تا مردم از او پیروی کنند.در این مرحله، شاهد دیگر به موضعگیری معتدل فرا نمیخواند، بلکه خود با رفتارش موضعگیری میانه را تجسّم میبخشد.
«الگو»همان کسی است که با عملکرد و شیوه خود«موضعگیری میانه»را عینیت میبخشد و در رفتار و گفتار از آن روی برنمیتابد و به انحراف کشیده نمیشود و از افراط و تفریط میپرهیزد.مردم در او تبلور واقعی و حقیقی«موضعگیری میانه»را مییابند. «الگو»در این جا به آینهای میماند که آدمی در آن تمامی نهادههای خدایی اعم از یقین، 1.ممتحنه/6«در آنان برای شما(و)کسانی که به خدا و روز واپسین امید میبرد، الگوست و کسی که خدای را دوست بدارد، پس خدا بی نیاز و ستوده است.»
شناخت، توحید، ارزشها، جدیّت، عزم، قدرت، شجاعت، مقاومت و دوستی را مییابد.
این«الگو»از جنس خود مردمان است و آدمی همه ارزشها و شایستگیهای«الگو»را در خود نیز میبیند، با این تفاوت که«الگو»میتواند این تواناییها را عملا فرا خواند، در حالی که دیگران نمیتوانند.
اگر پیامبران از جنس فرشتگان بودند، دیگر آدمی در آنان آینهای برای بازتاب خویش نمیدید.مشرکان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله را انکار میکردند، زیرا که او را از جنس بشری میدیدند که میخورد و میآشامد و در بازار رفت و آمد میکند و از این رو، خواهان آن بودند که پیامبری باشد غیر انسان و از جنس فرشته.قرآن پاسخی بلیغ به این گروه میدهد و میفرماید:
«و ما ارسلنا قبلک من المرسلین الاّ انّهم لیأکلون الطّعام و یمشون فی الاسواق و جعلنا بعضکم لبعض فتنة اتصبرون و کان ربّک بصیرا و قال الدّین لا یرجون لقاءنا لولا انزل علینا الملائکة او نری ربّنا لقد استکبروا فی انفسهم و عتو عتوّا کبیرا» 1 ، «و قالوا ما لهذا الرّسول یأکل الطّعام و یمشی فی الاسواق لو لا انزل الیه ملک فیکون معه نذیرا» 2
پاسخ این اشکال روشن است، زیرا فرشته نمیتواند الگوی انسان قرار گیرد و هرگز آینهای برای بازتاباندن شخصیت، ارزش و شایستگیهای انسانی به شمار نمیآید، در حالی که یک الگوی بشری میتواند آینه مردم باشد و شخصیتشان را باز تاباند و اموری را به ایشان بنمایاند که باید آنها را کسب کنند، چنانکه میتواند میزان عقب افتادگی و ناتوانی مردم را نشان دهد و مردم را در جبران اشتباهاتشان و برآوردن نقاط ضعف و کاستیهای رفتاری و تعدیل اندیشه و عملشان بیاگاهاند.
1.فرقان/21-20؛«پیش از تو پیامبرانی را نفرستادهایم؛جز آنکه طعام میخوردند و در بازارها راه میرفتند و شما را وسیله آزمایش یکدیگر قرار دادیم.آیا صبر توانید کرد؟و پروردگار تو بیناست. کسانی که به دیدار ما امید ندارند، گفتند:چرا فرشتگان بر ما نازل نمیشوند؟یا چرا پروردگار خود را نمیبینیم؟براستی که خود را بزرگ شمردند و طغیان کردند؛طغیانی بزرگ.»
2.فرقان/7؛«گفتند:چیست این پیامبر را که غذا میخورد و در بازارها راه میرود؟چرافرشتهای بر او فرود نمیآید، تا با او بیمدهندهای باشد؟»
میان شیوه«شاهد»در دعوت به سوی خدا و دعوتگران دیگر، تفاوت روشنی است.
دعوتگران عمومی، مردم را به موضعگیری معتدل فرا میخوانند و برای رسیدن بدان ارشادشان میکنند، در حالی که شاهد«الگو»از آن جا که موضعگیری معتدل را با گفتار و رفتارش تجسّم میبخشد، مردم را با خود به موضعگیری میانه میکشاند و مردم بیشتر جذب کسی میشوند که میگوید:«با من به سوی خدا بیایید»و این جذب، البته بیش از کسی است که به آنان سفارش میکند:«به سوی خدا بروید.»
دعوت امام حسین علیه السّلام از نوع دعوت نخست است.او در حالی مردم را به رویارویی با ستمکاران فرا میخواند که خود و اهل بیت و کسانش در پیشاپیش آنان قرار داشتند و به آنها میفرمود:
«من با شمایم و خانوادهام همراه خانوادهتان.»
امیرالمؤمنین علیه السّلام درباره جنگهای خود در کنار پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله میفرماید:
«در بحبوحه جنگ در پشت پیامبر پناه میگرفتیم و هیچ یک از ما به دشمن نزدیکتر از او نبود.»
در عملکرد علمای شاهدمان، نمونههای فراوانی را میبینیم که پیش از دعوت مردم، نماد پایداری و شکیبایی در سختی و شدّت به شمار میآمدهاند.آیت اللّه اصفهانی رحمهم اللّه با آن که سالیانی از عمر شریفش گذشته بود، شخصا در جنگ با انگلیسیها شرکت میجست و در پادگانها همراه مجاهدان به سر میبرد.فرمانده ترک عثمانی میگفت:
«هر گاه چادر ژنده او را در مرکز پادگان میبینم، نیرو و اعتماد و آرامشم فزونی مییابد.اگر یکی از مجاهدان او را نجات نداده بود، در رودی که بدان سقوط کرده بود، غرق میشد.»
خداوند میفرماید:
«ان یمسسکم قرح فقد مسّ القوم قرح مثله و تلک الایّام نداولها بین النّاس و لیعلم اللّه الّذین آمنوا و یتّخذ منکم شهداء و اللّه لا یحبّ الظالمین» 1
هر انسانی میتواند شاهد باشد، ولی شهادت تنها به خواستن و آرزو ممکن نیست. آمادگی یافتن برای شهادت از دشوارترین امور است، زیرا شهادت تنها با این دیدگاه که باید موضع معتدل داشت، به دست نمیآید، بلکه باید در این موضع معتدل حضور داشت.
حضور در جایگاه معتدل، از شاهد پایداری و مقاومت را میطلبد، زیرا این جایگاه و موقعیت، آدمی را در برابر فشار و ناهمسو قرار میدهد که اگر آدمی پایداری و مقاومت بسیار نداشته باشد، دیگر نخواهد توانست در این جایگاه باقی بماند و این مقاومت و پایداری را نخواهد یافت مگر با طی کردن دورهای دشوار و سخت از آزمون و تحمّل رنج.آزمون و تحمّل رنج و شکیبایی کردن بر آن، آدمی را برای انجام این رسالت آماده میسازد.میبینیم که خداوند متعال، امّت و دعوتگران شاهد را در معرض آزمون و سختی بسیار قرار میدهد و اگر آنان توانستند از این آزمون سربلند بیرون آیند، خداوند وظیفه شهادت در میان مردم را به آنان واگذار خواهد کرد و شاهدشان خواهد گرفت.
خداوند متعال میفرماید:
«ان یمسسکم قرح فقد مسّ القوم قرح مثله و تلک الایّام نداولها بین النّاس و لیعلم اللّه الّذین آمنوا و یتّخذ منکم شهداء و اللّه لا یحبّ الظّالمین»
امّت شاهد نخواهد توانست در راه دعوت پایداری کند و در رویارویی و گونهای مختلف مکرر و حیله موفّق گردد مگر آنکه دشواریها و رنجها را به جان بخرد و از سر بگذارند و همین دشواری و رنج است که امتن را برای شهادت در میان مردم آماده میسازد و به بهشت درمیآورد.
خداوند میفرماید:
«ام حسبتم ان تدخلوا الجنّة و لمّا یأتکم مثل الّذین خلوا من قبلکم مسّتهم البأساء و 1.آل عمران/140؛«اگر بر شما آسیب رسید، به آن قوم همچنان آسیبی رسیده است و این روزگار است که هر دم آن را به مراد کسی میگردانیم تا خدا کسانی را که ایمان آوردهاند، بشناسد و از شما گواهان گیرد و خدا ستمکاران را دوست ندارد.»
الضرّاء و زلزلوا حتّی یقول الرسول و الّذین آمنوا معه متی نصر اللّه الا انّ نصر اللّه قریب» 1
رنج و عذاب به انسان، قدرت پایداری میبخشد و پایداری به آدمی بینش میدهد.
خداوند میفرماید:
«و الّذین جاهدوا فینا لنهدیّنهم سبلنا و انّ اللّه لمع المحسنین» 2
آیه کریمه صراحت دارد در اینکه جهاد به آدمی هدایت و بینش میدهد، چنانکه همراهی خدا را در راهی دشوار بدو میبخشد:«و انّ اللّه لمع المحسنین»
سومین وظیفه شاهد، نگاهبانی از کتاب و شریعت الهی است:
«انّا انزلنا التّوارة فیها هدی و نور، یحکم بها النّبیّون الّذین اسلموا للّذین هادوا و الرّبّانیّون و الاحبار بما استحفظوا من کتاب اللّه و کانوا علیه شهداء» 3
این سومین وظیفه شاهد است، زیرا تحریف قرآن و حدود و شریعت الهی از ابزارهایی است که دشمنان، آن را به کار میگیرند تا نقش دین را خنثی و مشوّه سازند و آن را از شناسه مبارزاتی بزدایند و البته این پس از زمانی است که طرف مقابل در ریشهکن کردن دعوت الهی با شکست روبرو شده است.این صحنه در شریعتهای گذشته الهی در 1.بقره/214؛«میپندارید که به بهشت خواهید رفت؟آیا هنوز سرگذشت کسانی را که پیش از شما بودهاند نشنیدهاید؟به ایشان سختی و رنج رسید و متزلزل شدند تا آن جا که پیامبر و مؤمنانی که با او بودند، گفتند:پس یاری خدا کی خواهد رسید؟بدان که یاری خدا نزدیک است.»
2.عنکبوت/69؛«به آنانی که در راه ما کوشیدهاند راه خود را بنمایانیم و خداوند هر آینه با نیکوکاران است.»
3.مائده/44؛«ما تورات را که در آن، هدایت و روشنایی است نازل کردیم.پیامبرانی که تسلیم فرمان بودند.بنابرآن برای یهود حکم کردند و نیز خداشناسان و دانشمندان که به حفظ کتاب خدا مأمور بودند و بر آن گواهی دادند.»
طول تاریخ دعوتها و رسالتهای آسمانی تکرار شده است.خداوند متعال از شاهدان خواسته است قرآن و شریعت و حدود الهی را از تحریف و تشویه حفظ کنند. شایستهترین مردم به واگذاری این وظیفه، تنها شاهدان هستند، زیرا شاهدان نسبت به شریعت الهی آگاهی بیشتری دارند و بر سلامت آن تأکید بیشتری میکنند.
وظیفهای که خداوند متعال بر دوش شاهد نهاده، وظیفهای بس گران است، زیرا او از یک سو یادآورنده و آموزگار است و از سوی دیگر الگو و نمونه و در سومین مرحله، مسؤول حفظ قرآن و شریعت.این سه وظیفه از یک سو با قرآن و شریعت در ارتباطند و از سوی دیگر با زندگی مردم و وظیفه شاهد، تطبیق زندگی مردم بر هدایت قرآن و شریعت است و انجام این وظیفه دشوار از شاهد میطلبد که از استقامت و اعتدال و تعهد بالایی برخوردار باشد.پیشتر درباره الگو بودن و تجسّم موضع میانه سخن گفتیم.این استقامت در پیامبران به مفهوم عصمت و در امّت شاهد و دعوتگران، به معنای عدالت است که همان تعهّد نسبت به حدود خدا در حلال و حرام میباشد.
این شرط در حقیقت، در دل مفهوم شهادت نهفته است و نیازی به شرح ندارد.
از صحنههای روز قیامت، «شهادت»است که صحنهای دهشتناک معرفی شده و با حضور پیامبران و دیگر شاهدان مؤمن برگزار میشود و داوری با شهادت پیامبران و شاهدان صورت میپذیرد.
خداوند میفرماید:
«و اشرقت الارض بنور ربّها و وضع الکتاب و جیئ بالنّبیین و الشّهداء و قضی بینهم بالحقّ و هم لا یظلمون» 1
چرا داوری در روز رستاخیز با حضور پیامبران و شاهدان انجام میشود؟زیرا این شاهدان در دنیا در حق و باطل الگوی مردم بودهاند و از این رو، در آخرت مقیاس قرار میگیرند و ملاک هر گونه انحراف یا درستکاری به شمار میآیند و بر اساس همین ملاک میان مردم داوری میشود.به همین سبب شاهد در روز رستاخیز شهادتش را ادا میکند.
پیامبران و شاهدان در دنیا مسؤول یادآوری و راهنمایی و دعوت مردم به سوی حق هستند و از این رو در روز قیامت، گواه مردم خواهند بود، چرا که آنان وظیفه خود را در یادآوری و دعوت ادا کرده و حجّت را بر مردمان تمام کردهاند.از آن جا که این گواهان، مسؤولان راهنمایی و یادآوری به این مردمند و این مردم هم امّت و برادران آنان به شمار میآیند، از این رو در گواهی خود بر مردم از دیگران مهربانتر خواهند بود، چنانکه یک دانشآموز ترجیح میدهد امتحان خویش را نزد معلم خود دهد که درسش را نزد او خوانده، زیرا او در بیشتر موارد مهربانتر از کسی خواهد بود که نقشی در آموزش این دانشآموز نداشته است.
پیشتر گفتیم که گواهی دو مرحله دارد:مرحله دریافت و مرحله ادا.پیش از ادا باید دریافتی در کار باشد و بدون دریافت، ادایی در کار نخواهد بود و در هر دریافتی باید حضور داشت و مادامی که گواه در میان مردم حضور نداشته باشد، نخواهد توانست عملکرد مردم را دریافت کند.
قرآن کریم تصریح دارد که شاهدان در زندگی و عملکرد مردم حضور دارند و اعمال آنان را میبینند.
خداوند میفرماید:
1.زمر/69؛«و زمین به نور پروردگارش روشن شود و نامههای اعمال را بنهند و پیامبران و گواهان را بیاورند و در میان مردم بحق داوری شود و بر کسی ستمی نرود.»
«و قل اعملوا فیسری اللّه عملکم و رسوله و المؤمنون و ستردّون الی عالم الغیب و الشّهادة فینبّئکم بما کنتم تعملون» 1
بر اساس این آیه، گواهانی که در این دنیا شاهد اعمال مردمند، عبارتند از:خدا، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و مؤمنان:
«و قل اعملوا فسیری اللّه عملکم و رسوله و المؤمنون»
در روز رستاخیز، گواه و داور و حاکم کسی نیست، جز خدا:
«و ستردّون الی عالم الغیب و الشهادة فینبّئکم بما کنتم تعملون»
این بار در قیامت، خود انسان به این دو مهم میپردازد:
«و کلّ انسان الزمناه طائره فی عنقه و نخرج له یوم القیامة کتابا یلقاه منشورا اقرأ کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا» 2
«طائر»عمل انسان است و تعبیر از عمل انسان به«طائر»از آن روست که عمل پس از اقدام صاحبش از انسان جدا میشود و از محدوده اختیار او خارج میگردد.عمل مادامی که آدمی به انجام آن نپرداخته، در محدوده اختیار اوست، ولی همین که آن را انجام داد، از محدوده اختیارش خارج میشود.تعبیر«فی عنقه»از آن روست که عمل انسان به حساب او گذارده میشود و ثبت میگردد و دیگر نمیتواند از آن رهایی یابد و این همان مرحله ادای شهادت است:
«اقرأ کتابک کفی بنفسک الیوم علیک حسیبا»
در این آیه کریمه، شاهد و قاضی یکی میگردد و آدمی بر خود گواهی میدهد و کارنامهاش را که خدا بر گردنش نهاده، میخواند.بدون آنکه بتواند آن را نفی کند یا در آن تردیدی راه دهد یا از شرّش رهایی یابد و خود، خویش را محاسبه میکند.
1.توبه/105؛«بگو هر چه میخواهید بکنید که خدا و پیامبر و مؤمنان کارهاتان را خواهند دید و به جهان پنهان و پیدا بازگردانده میشوید و از آنچه کردهاید، آگاه خواهید شد.»
2.اسرا/14-13؛«کردار نیک و بد هر انسانی را چون طوقی به گردنش آویختهایم و در روز قیامت برای او نامهای گشاده بیرون آوریم تا در آن بنگرد.بخوان نامهات را، امروز تو خود برای حساب کشیدن از خود بسندهای.»
رحمت خدا نسبت به انسان این است که شاهدان انسان را شفیعان او قرار داده و اگر چه وظیفه شاهد، شهادت و دادن گواهی است، ولی اگر شاهد در پیشگاه قاضی و به اجازه او شفیع نیز باشد، بیشتر بر مزایای انسان پای میفشارد تا معایب و صفحات سیاه زندگی او و البته مهرورزی شاهد و شفاعت او در پرتو رحمت خدای جهانیان است.
خداوند میفرماید:
«و لا یملک الّذین یدعون من دونه الشّفاعة الاّ من شهد بالحقّ و هم یعلمون» 1
در روز رستاخیز هیچ کس بدون اذن الهی نمیتواند از کسی سخنی بگوید و در این روز دهشتناک هیچ کس را نرسد که سخنی بر زبان جاری کند.
خداوند میفرماید:
«ربّ السّموات و الارض و ما بینهما الرّحمن لا یملکون منه خطابا یوم یقوم الرّوح و الملائکة صفّا لا یتکلّمون الاّ من اذن له الرّحمن و قال صوابا» 2
موقعیت شگفتی است، جلال و عظمت الهی با رحمت در آمیخته است:
«ربّ السّموات و الارض و ما بینهما الرّحمن لا یملکون فیه خطابا»
فرشتگان و روح الامین در این روز دهشتناک به صف ایستادهاند و هیچ کس جز به اذن الهی سخنی بر زبان نمیراند.
در این روز، هیچ کس در برابر خدا جز به اجازه الهی سخن نمیگوید و البتّه این اجازه، بر اساس نظام و قانونی است و قانونش چنین است که تنها کسی اجازه شهادت و شفاعت بندگان خدا را دارد که شهادت به حق دهد:
1.زخرف/86؛«کسانی که سوای او را به خدایی میخوانند، قادر به شفاعت نیستند، مگر کسانی که از روی علم به حق شهادت داده باشند.»
2.نبأ/38؛«رحمان، خداوند آسمانها و زمین و آنچه میان آنهاست؛هیچ کس نمیتواند در روزی سخن بگوید که روحالامین و فرشتگان به صف ایستادهاند و کسی میتواند سخن بگوید که خدا به او اجازه دهد و سخن حق گوید.»
«و لا یملک الّذین یدعون من دونه الشّفاعة الاّ من شهد بالحقّ» 1
از جمله این گواهان کسانی هستند که در صحنه عملکرد مردم حضور دارند و در کتاب مرقومی نظر میکنند که اعمال نیکان را ثبت میکند.
خداوند میفرماید:
«کلاّ انّ کتاب الابرار لفی علّیّین و ما ادراک ما علّیّون کتاب مرقوم یشهده المقرّبون» 2
شاهدان به این کارنامه نظر میکنند که در آن اعمال نیکان ثبت است و این کارنامه چون دیگر کارنامهها نیست، بلکه اعمال بندگانی است که مقرّبان درگاه الهی بدان نظر میکنند و پیامبر اکرم نیز بنا به نصوص صریحی که در این زمینه به دست رسیده، در اعمال امّتش نظر میکند.
خداوند میفرماید:
«فکیف اذا جئنا من کلّ امّة بشهید و جئنا بک علی هؤلاء شهیدا» 3 ، «و یوم نبعث فی کلّ امّة شهیدا علیهم من انفسهم و جئنا بک شهیدا علی هؤلاء و نزّلنا علیک الکتاب تبیانا لکلّ شئ و هدی و رحمة و بشری للمحسنین» 4
این آیات صراحت دارند در اینکه پیامبر خدا روز قیامت گواه امتش خواهد بود، چنانکه پیامبران دیگر نیز در این روز گواه امّت خود خواهند بود و شهادت جز با نگاه 1.زخرف/86؛«کسانی که دیگری را در برابر او به خدایی میگرفتند، شفاعت نتوانند کرد، مگر کسی که به حق شهادت دهد.»
2.مطفّفین/22-18؛«نه چنین است.نامه ابرار در«علّیّون»است و تو چه دانی که«علّیّون»چیست؟ نامهای نگاشته شده است که مقرّبان بدان گواهی دهند.»
3.نساء/4«پس چگونه است هرگاه از هر امّتی گواهی فراپیش نهیم و تو را گواه اینان بگیریم.»
4.نحل/89؛«روزی که در هر امتی از خودشان بر آنها گواهی برانگیزیم و تو را گواه اینان بگیریم و ما قرآن را برای تو فرو فرستادهایم که تبیان است برای هر چیزی و هدایت و رحمت و بشارت است برای نیکوکاران.»
پیامبران علیهم السّلام به اعمال امّتهاشان صورت نمیپذیرد.
در نصوص صریح آمده است که همه روزه اعمال این امت بر پیامبر خدا عرضه میشود.در تفسیر قمی از حضرت صادق علیه السّلام روایت شده است:
«اعمال بندگان نیکوکار و تبهکار هر بام و شام بر پیامبر عرضه میشود.پس بپرهیزید و شرم دارید از اینکه کار زشتی از شما بر حضرتش صلّی اللّه علیه و آله عرضه شود.».
..................................
فَأجابَهُ(علیه السلام) رَجُلٌ مِنْ أصْحابِهِ بِکَلام طَویل، یَکْثُرُ فیهِ الثَّناءَ عَلَیْهِ، وَ یَذْکُرُ سَمْعَهُ وَطاعَتَهُ لَهُ; فَقالَ(علیه السلام):
إِنَّ مِنْ حَقِّ مَنْ عَظُمَ جَلاَلُ اللّهِ سُبْحَانَهُ فِی نَفْسِهِ، وَ جَلَّ مَوْضِعُهُ مِنْ قَلْبِهِ، أَنْ یَصْغُرَ عِنْدَهُ ـ لِعِظَمِ ذلِکَ ـ کُلُّ مَاسِوَاهُ، وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ کَانَ کَذلِکَ لَمَنْ عَظُمَتْ نِعْمَةُ اللّهِ عَلَیْهِ، وَ لَطُفَ إِحْسَانُهُ إِلَیْهِ، فَإِنَّهُ لَمْ تَعْظُمْ نِعْمَةُ اللّهِ عَلَى أَحَد إِلاّ ازْدَادَ حَقُّ اللّهِ عَلَیْهِ عِظَماً.وَ إِنَّ مِنْ أَسْخَفِ حَالاَتِ الْوُلاَةِ عِنْدَ صَالِحِ النَّاسِ، أَنْ یُظَنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ، وَ یُوضَعَ أَمْرُهُمْ عَلَى الْکِبْرِ، وَ قَدْ کَرِهْتُ أَنْ یَکُونَ جَالَ فِی ظَنِّکُمْ أَنِّی أُحِبُّ الاِْطْرَاءَ، وَ اسْتِمَاعَ الثَّنَاءِ; وَ لَسْتُ ـ بِحَمْدِ اللّهِ ـ کَذلِکَ، وَ لَوْ کُنْتُ أُحِبُّ أَنْ یُقَالَ ذلِکَ لَتَرَکْتُهُ انْحِطَاطاً لِلّهِ سُبْحَانَهُ عَنْ تَنَاوُلِ مَا هُوَ أَحَقُّ بِهِ مِنَ الْعَظَمَةِ وَ الْکِبْرِیَاءِ. وَ رُبَّما اسْتَحْلَى النَّاسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ الْبَلاَءِ، فَلاَ تُثْنُوا عَلَیَّ بِجَمِیلِ ثَنَاء، لاِِخْرَاجِی نَفْسِی إِلَى اللّهِ سُبْحَانَهُ وَ إِلَیْکُمْ مِنَ التَّقِیَّةِ فِی حُقُوق لَمْ أَفْرُغْ مِنْ أَدَائِهَا، وَ فَرَائِضَ لاَبُدَّ مِنْ إِمْضَائِهَا.
هنگامى که سخن امام(عليه السلام) به اينجا رسيد يکى از يارانش به پا خاست و باگفتارى طولانى که در آن مدح و ثناى فراوانى نسبت به امام(عليه السلام) بود آن حضرت را ستود و اطاعت کامل خود را در همه حال نسبت به آن حضرت اعلام کرد و امام(عليه السلام) در پاسخ او فرمود: سزاوار است کسى که جلال خدا در نظرش بزرگ و مقام او در قلبش عظيم است ـ به موجب آن عظمت ـ همه چيز جز خدا در نظرش کوچک جلوه کند، و از همه سزاوارتر نسبت به اين امر، کسى است که نعمت خدا بر او بزرگ است و احسان او بر وى فراوان; زيرا هر قدر نعمت خدا بر کسى بيشتر شود حق وى بر او فزونتر مى گردد.
(بدانيد!) از بدترين و سخيف ترين حالات زمامداران نزد مردم صالح اين است که گمان برده شود آنها دوست دار تفاخرند و کار آنها را بر نوعى برترى جويى حمل کنند، من خوش ندارم که اين فکر در ذهن شما جولان کند که مدح و ستايش را دوست دارم و از شنيدن آن لذت مى برم. من بحمدالله چنين نيستم و به فرض که من (به مقتضاى طبيعت بشرى) مدح و ثنا را دوست مى داشتم، آن را به سبب خضوع و تواضع در برابر خداوند سبحان ترک مى کردم. خداوندى که با عظمت و کبرياييش از همه سزاوارتر براى ثنا و ستايش است.
بسيار مى شود که مردم، ستودن افراد را به جهت تلاشهايشان (در اداى حق) شيرين مى شمرند (ممکن است اين امر براى شما ايرادى نداشته باشد، ولى من از شما مى خواهم که) مرا با سخنان زيباى خود به جهت اينکه در پيشگاه خداوند و نزد شما به سبب احساس مسئوليت الهى حقوقتان را ادا کرده ام نستاييد (چرا که) هنوز در اداى آنها به طور کامل فراغت نيافته ام و واجباتى که بر عهده دارم کاملا به مرحله اجرا در نيامده است.
شرح و تفسیر
در برابر انجام وظیفه مرا ستایش نکنید!
«هنگامى که سخن امام(علیه السلام) به آخر جمله بخش گذشته رسید یکى از یارانش (به پا خاست و) با گفتارى طولانى که در آن مدح و ثناى فراوانى نسبت به امام(علیه السلام)بود آن حضرت را ستود، و اطاعت کامل خود را در همه حال نسبت به آن حضرت اعلام کرد»; (فَأَجابَهُ(علیه السلام) رَجُلٌ مِنْ أصْحابِهِ بِکَلام طَویل، یَکْثُرُ فیهِ الثَّناءَ عَلَیْهِ، وَ یَذْکُرُ سَمْعَهُ وَطاعَتَهُ لَهُ; فَقالَ(علیه السلام):).
در اینکه این شخص چه کسى بود؟ شارحان نهج البلاغه پاسخى به این سؤال نداده اند; ولى مرحوم کلینى در کافى گفتگوى مشروح و مفصّل و بسیار پرمعنایى را که میان این مرد و امیرمؤمنان على(علیه السلام) چند بار ردّ و بدل شده ذکر کرده است. سپس مى گوید: بعد از پایان این کلام، کسى آن مرد را ندید.(1) به همین دلیل مرحوم علامه مجلسى احتمال مى دهد که این مرد حضرت خضر بوده که در موارد حسّاسى به سراغ آن حضرت مى آمد و انجام وظیفه مى کرد و سپس از چشمها پنهان مى شد.
به هر حال این مرد که بود طبق روایت کافى در یکى از سخنانش عرضه مى دارد: «اى امیرمؤمنان! تو امیر ما هستى و ما رعیّت تو. خداوند به وسیله تو ما را از ذلّت خارج کرد و با عزیز ساختن تو غل و زنجیر اسارت را از بندگانش برگرفت. آنچه مى پسندى دستور ده و آنچه اختیار مى کنى امر کن! تو سخنگوى راستگویى هستى و حکمران موفق و زمامدار لایق. ما هرگز نافرمانى تو را جایز نمى شمریم و علم هیچ کس را قابل مقایسه با علم تو نمى دانیم، قدر ومنزلت تو نزد ما بسیار والا و فضل تو بسیار عظیم است».(2)
امام(علیه السلام) پاسخ مشروحى به او داد و او نیز مجدّداً به مدح و ستایش آن امام همام پرداخت و چند بار این قضیه تکرار شد و همان گونه که گفتیم بعد از این مطلب آن مرد ناپدید شد.
به هر حال آنچه در نهج البلاغه آمده است چنین است که امام(علیه السلام) در پاسخ او فرمود: «سزاوار است کسى که جلال خدا در نظرش بزرگ و مقام او در قلبش عظیم است ـ به موجب آن عظمت ـ همه چیز جز خدا در نظرش کوچک جلوه کند»; (إِنَّ مِنْ حَقِّ مَنْ عَظُمَ جَلاَلُ اللّهِ سُبْحَانَهُ فِی نَفْسِهِ، وَ جَلَّ مَوْضِعُهُ مِنْ قَلْبِهِ، أَنْ یَصْغُرَ عِنْدَهُ ـ لِعِظَمِ ذلِکَ ـ کُلُّ مَاسِوَاهُ).
این معنا با توجّه به اینکه ذات خداوند وجودى است بى پایان از هر نظر، و نامحدود از نظر قوّت و قدرت، و ما سوى الله همگى قطره کوچکى در برابر این دریاى عظیم بى کران هستند، کاملا روشن مى شود همان گونه که در خطبه همّام نیز در صفات متقیان آمده است: «عَظُمَ الْخالِقُ فی أنْفُسِهِمْ فَصَغُرَ ما دُونَهُ فی أعْیُنِهِمْ; خداوند در دل آنها به عظمت جلوه کرده، لذا ما سوى الله در چشم آنها حقیر و کوچک است».
کسى که چشم بر چشمه خورشید دوخته، شمع کم نورى در نظر او ناچیز است.
سپس امام(علیه السلام) اضافه مى فرماید: «و از همه سزاوارتر نسبت به این امر کسى است که نعمت خدا بر او بزرگ است و احسان او بر وى فراوان; زیرا هر قدر نعمت خدا بر کسى بیشتر شود حقّش بر او فزونتر مى گردد»; (وَ إِنَّ أَحَقَّ مَنْ کَانَ کَذلِکَ لَمَنْ عَظُمَتْ نِعْمَةُ اللّهِ عَلَیْهِ، وَ لَطُفَ إِحْسَانُهُ إِلَیْهِ، فَإِنَّهُ لَمْ تَعْظُمْ نِعْمَةُ اللّهِ عَلَى أَحَد إِلاّ ازْدَادَ حَقُّ اللّهِ عَلَیْهِ عِظَماً).
این سخن در واقع پاسخى است بر ثناخوانى آن مرد علاقه مند به مولا که گمان نکن این سخنان مرا به کبر و غرور وا مى دارد. اوّلا من خدا را به عظمت شناخته ام و ماسوى الله در نظرم خُرد و صغیر است. ثانیاً من مشمول نعمتهاى فراوانى هستم و به همان نسبت باید در برابر ولىّ نعمتم خاضع تر از دیگران باشم.
آنگاه امام(علیه السلام) در تکمیل و تأکید این سخن مى افزاید: «(بدانید!) از بدترین و سخیف ترین حالات زمامداران نزد مردم صالح این است که گمان برده شود آنها دوست دار تفاخرند و کار آنها را بر نوعى برترى جویى حمل کنند، من خوش ندارم که این فکر در ذهن شما جولان کند که مدح و ستایش را دوست دارم و از شنیدن آن لذت مى برم. من بحمدالله چنین نیستم»; (وَ إِنَّ مِنْ أَسْخَفِ(3) حَالاَتِ الْوُلاَةِ عِنْدَ صَالِحِ النَّاسِ، أَنْ یُظَنَّ بِهِمْ حُبُّ الْفَخْرِ، وَ یُوضَعَ أَمْرُهُمْ عَلَى الْکِبْرِ، وَ قَدْ کَرِهْتُ أَنْ یَکُونَ جَالَ فِی ظَنِّکُمْ أَنِّی أُحِبُّ الاِْطْرَاءَ(4)، وَ اسْتِمَاعَ الثَّنَاءِ; وَ لَسْتُ ـ بِحَمْدِ اللّهِ ـ کَذلِکَ).
درست است که طبق بعضى از احتمالات، گوینده آن مدح و ثنا حضرت خضر(علیه السلام)بوده و او جز به حق سخن نمى گفته و آنچه درباره امام(علیه السلام) بیان داشته در امام وجود داشته حتى بالاتر از آن; ولى امام(علیه السلام) به این نکته اصولى اشاره مى فرماید که من حتى از ثناى به حق نیز خشنود نیستم، چرا که ممکن است اثر نامطلوبى در شنوندگان داشته باشد و آنها گمان کنند او دوستدار چنین سخنانى است و داراى کبر و فخر و خودبرتربینى است که رابطه امام با امّت را تحت تأثیر نامطلوب خود قرار مى دهد.
سپس مى افزاید: «و به فرض که من (به مقتضاى طبیعت بشرى) مدح و ثنا را دوست مى داشتم، آن را به جهت خضوع و تواضع در برابر خداوند سبحان ترک مى کردم. همان خداوندى که به جهت عظمت و کبریاییش از همه سزاوارتر براى ثنا و ستایش است»; (وَ لَوْ کُنْتُ أُحِبُّ أَنْ یُقَالَ ذلِکَ لَتَرَکْتُهُ انْحِطَاطاً لِلّهِ سُبْحَانَهُ عَنْ تَنَاوُلِ مَا هُوَ أَحَقُّ بِهِ مِنَ الْعَظَمَةِ وَ الْکِبْرِیَاءِ).
آنگاه به نکته سومى اشاره مى فرماید که قطع نظر از اینکه من ذاتاً ثناخوانى را ناخوش دارم و اگر آن را دوست مى داشتم به جهت عظمت خداوند که از همه شایسته تر به مدح و ثناست ترک مى کردم، مدح و ثنا باید در برابر کار نیکى باشد که پایان گرفته است در حالى که من هنوز از اداى همه حقوق شما فراغت نیافته ام، مى فرماید: «بسیار مى شود که مردم ستودن افراد را، به جهت تلاشهایشان (در اداى حقوق) شیرین مى شمرند (ممکن است این امر براى شما ایرادى نداشته باشد، ولى من از شما مى خواهم که) مرا با سخنان زیباى خود به جهت اینکه در برابر خداوند و نزد شما از ترس مسئولیت الهى حقوقتان را ادا کرده ام نستایید (چرا که) هنوز از اداى آنها به طور کامل فراغت نیافته ام و واجباتى که بر عهده دارم کاملا به مرحله اجرا در نیامده است»; (وَ رُبَّما اسْتَحْلَى النَّاسُ الثَّنَاءَ بَعْدَ الْبَلاَءِ، فَلاَ تُثْنُوا عَلَیَّ بِجَمِیلِ ثَنَاء، لاِِخْرَاجِی نَفْسِی إِلَى اللّهِ سُبْحَانَهُ وَ إِلَیْکُمْ مِنَ التَّقِیَّةِ فِی حُقُوق لَمْ أَفْرُغْ مِنْ أَدَائِهَا، وَ فَرَائِضَ لاَبُدَّ مِنْ إِمْضَائِهَا).
در نسخه موجود در متن بالا «وَ إِلَیْکُمْ مِنَ التَّقِیَّةِ» آمده است که اشاره به خداترسى امام(علیه السلام) در طریق اداى حقوق مردم است; ولى در بعضى از نسخ نهج البلاغه و همچنین در متن کافى «بقیّه» آمده است که مفهومش این است: هنوز بقایایى از حقوق شما بر من باقى مانده که باید در اداى آن بکوشم.
امام(علیه السلام) در این عبارت نهایت بزرگوارى خود را نشان داده، از یک سو بى اعتنایى به ثناخوانى و از سوى دیگر نهایت خضوع در برابر پروردگار و از سوى سوم، اعتراف به عدم اداى حقوق به طور کامل را بیان مى کند، چیزى که در کمتر پیشوایى در طول تاریخ مى توان یافت.
نکته ها
1. مدح و ثناخوانى
مدح و تمجید و ثناخوانى نسبت به دیگران بردو گونه است: گونه اى از آن مثبت و سازنده و سبب دلگرمى خادمان و یأس خائنان و پیشرفت جامعه است. بخش دیگرى سبب تخریب و عقب افتادگى و تقویت شوکت ظالمان است.
قسم اوّل داراى سه شرط است: نخست اینکه «مُدِحَ مَنْ یَسْتَحَقُّ الْمَدْحَ; آن کس که سزاوار مدح و ثناست، مدح و ستایش شود». شرط دوم این است که مدح از حدّ تجاوز نکند. شرط سوم اینکه هدف گوینده تقرّب به شخص ممدوح و رسیدن به منافع نامشروع خود نباشد.
در روایتى از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم: «إِذا مُدِحَ الْفاجِرُ اهْتَزَّ الْعَرْشَ وَ غَضِبَ الرَّبُّ; هرگاه شخص فاجر مدح و ستایش شود، عرش خدا به لرزه در مى آید و خداوند غضب مى کند».(5)
در حدیث دیگرى آمده است: «اَلثَّناءُ بِأَکْثَرِ مِنَ الاِْسْتِحْقاقِ مَلَقٌ وَالتَّقْصیرُ عَنِ الاِْسْتِحْقاقِ عَیٌّ أَوْ حَسَدٌ; مدح و ستایش بیش از استحقاق تملّق است و کمتر از آن ناتوانى (در اداى سخن) است یا حسد».(6)
این نکته را نیز نباید از نظر دور داشت که باید ظرفیت شخص ممدوح در نظر گرفته شود; مبادا مدح و ستایش سبب غرور او گردد و از مسیر حق منحرف شود، همان گونه که در جمله دیگرى از کلمات قصار مولا مى خوانیم: «رُبَّ مَفْتُون بِحُسْنِ الْقَوْلِ فیهِ; چه بسیار اشخاصى که به واسطه مدح و تمجید، گرفتار فریب و فتنه مى شوند».(7)
بى شک در صورتى که همه این جهات در نظر گرفته شود، مدح و ستایش نشانه قدردانى و حق شناسى و سبب تشویق نیکوکاران و صالحان مى شود.
در دنیاى امروز نیز جلسات فراوانى براى نکوداشت خادمان پرسابقه جامعه، عالمان بزرگ و نیکوکاران ممتاز گرفته مى شود و هر سال سعى مى کنند به نویسندگان بهترین کتاب سال، کارگران و کشاورزان نمونه و یا پیام آوران صلح و دوستى در جهان، جوایزى اهدا و از آنان قدردانى کنند که اگر رنگ و بوى سیاسى پیدا نکند و روابط بر ضوابط حاکم نگردد و آن شرط سوم که در بالا به آن اشاره شد; یعنى حسن نیّت کارگردانان حفظ گردد، به یقین آثار بسیار ارزنده اى دارد.
ولى نوع دوم، درست در مقابل آن است; یعنى هنگامى که افراد نالایق، مورد مدح و تمجید قرار گیرند و یا افراد لایق، بیش از حد، ثناخوانى شوند و یا عوامل سیاسى و حب و بغضها و منافع شخصى، انگیزه این کار مى شود، بدکاران تشویق مى شوند و افراد فاضل، لایق و نیکوکار مأیوس مى گردند; متملّقان یکّه تاز میدان اجتماع مى شوند و صادقان منزوى مى گردند.
در حدیثى از امیرمؤمنان على(علیه السلام) مى خوانیم: «إیّاکَ وَ الْمَلَقُ فَإنَّ الْمَلَقَ لَیْسَ مِنْ خَلائِقِ الاِیمانِ; از تملّق بپرهیز که با ایمان سازگار نیست».(8)
در حدیث دیگرى از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) آمده است: «أُحْثُوا فی وُجُوهِ الْمُدّاحینَ التُّرابَ; به صورت مداحان (متملّق) خاک بپاشید».(9)
آخرین نکته اى که در این بیان فشرده ذکر آن را لازم مى دانیم این است که گاه مدح و ستایش جنبه مثبت دارد و واجد همه شرایط بالاست; ولى آثار نامطلوبى در افکار عمومى ایجاد مى کند و ممدوح، متّهم به دوست داشتن ثناخوانى مى شود که در اینجا نیز از آن باید اجتناب کرد و آنچه در خطبه بالا آمده، بیشتر از همین قبیل است.
2. زیانهاى تملّق گویى
همان گونه که اشاره شد معناى تملّق، مدح و ثناى بیش از حدّ و گزافه گویى درباره فضایل افراد براى تقرّب جستن به آنها و استفاده از مواهب مادّى آنان است حتى ذکر اوصاف برجسته واقعى یک شخص بدون اشاره به نقاط ضعف، آن هم نوعى تملّق محسوب مى شود و گاه از این فراتر مى رود و تملّق گویان نقاط ضعف را در لباس نقاط قوت بیان مى کنند. تملّق گویى بیشتر درباره ارباب قدرت است و خطر بسیار بزرگى براى ولات و زمامداران و مدیران محسوب مى شود، زیرا نخستین شرط مدیریت آگاه بودن از واقعیّات مربوط به حوزه مدیریت است و متملّقان بر روى واقعیّتها پرده مى افکنند و مشکلات را از نظر مدیران و زمامداران مى پوشانند و از این طریق مفاسد بى شمارى به بار مى آورند.
عجیب این است که زمامداران نالایق و گمراه نیز غالباً متملّقان را تشویق مى کنند، از حق گویى ناراحت مى شوند و از تملّق متملّقان احساس آرامشى کاذب و دردآفرین.
امیرمؤمنان على(علیه السلام) تملّق را بدترین درد یا درد بى درمان شمرده مى فرماید: «أدوى الداء الصلف; بدترین درد تملّق گویى است»(10) (یکى از معانى صلف تملّق گویى و دیگرى خودستایى است).
در سخن دیگرى مى فرماید: «إنَّما یُحِبُّکَ مَنْ لا یَتَمَلَّقَکَ; دوستان واقعى تو کسانى هستند که به تو تملّق نمى گویند».(11)
نیز مى فرماید: «لَیْسَ الْمَلَقُ مِنْ خُلُقِ الاَْنْبِیاءِ; تملّق از اخلاق انبیا نیست».(12)
این سخن را نیز نباید فراموش کرد که تملّق گاهى به صورت مستقیم و گاه غیر مستقیم، گاه با نثر و گاه با شعر و گاهى با عمل، اجرا مى شود و آثار زیانبار همه یکسان است.
1. کافى، ج 8، ص 355. (روضه کافى). 2. همان مدرک. 3. «اسخف» از ريشه «سخف» بر وزن «قفل» و «سخافت» به معناى ضعف عقل و نادانى است. 4. «اطراء» از ريشه «طراوة» به معناى تر و تازه بودن است و هنگامى که به باب افعال مى رود معناى ثناخوانى و مدح کردن مى يابد. گويى کسى مى خواهد با مدح خود، شخصى را تر و تازه نگهدارد. 5. بحارالانوار، ج 74، ص 152 . 6. نهج البلاغه، کلمات قصار، 347 . 7. همان مدرک، 462 . 8. غررالحکم، 2696 . 9. من لا يحضره الفقيه، ج 4، ص 11 . 10. غررالحکم (طبق نقل ميزان الحکمة، ماده «ملق»). 11. همان مدرک. 12. همان مدرک.
شرح آیات 8 لغایت 10 سوره مبارکه ابراهیم
8 وَقَالَ مُوسَى إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَمَنْ فِی الاَْرْضِ جَمِیعاً فَإِنَّ اللهَ لَغَنِىٌّ حَمِیدٌ
9 أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَبَأُ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ قَوْمِ نُوح وَعَاد وَثَمُودَ وَالَّذِینَ مِنْ بَعْدِهِمْ لاَ یَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اللهُ جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنَاتِ فَرَدُّوا أَیْدِیَهُمْ فِی أَفْوَاهِهِمْ وَقَالُوا إِنَّا کَفَرْنَا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ وَإِنَّا لَفِی شَکّ مِمَّا تَدْعُونَنَا إِلَیْهِ مُرِیب
10 قَالَتْ رُسُلُهُمْ أَفِی اللهِ شَکٌّ فَاطِرِ السَّمَوَاتِ وَالاَْرْضِ یَدْعُوکُمْ لِیَغْفِرَ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ وَیُؤَخِّرَکُمْ إِلَى أَجَل مُسَمّىً قَالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنَا تُرِیدُونَ أَنْ تَصُدُّونَا عَمَّا کَانَ یَعْبُدُ آبَاؤُنَا فَأْتُونَا بِسُلْطَان مُبِین
8. و موسى (به بنى اسرائیل) گفت: «اگر شما و همه مردم روى زمین کافر شوید، (به خدا زیانى نمى رسد; چرا که) خداوند، بى نیاز و شایسته ستایش است.»
9. آیا خبر کسانى که پیش از شما بودند، به شما نرسیده؟! «قوم نوح» و «عاد» و «ثمود» و کسانى که پس از ایشان بودند; همان ها که جز خداوند از آنان آگاه نیست; پیامبرانشان با دلایل روشن به سراغ آنان آمدند، ولى آنها (از روى تعجّب و استهزا) دست بر دهان گرفتند و گفتند: «ما به آنچه شما به آن فرستاده شده اید، کافریم; و نسبت به آنچه ما را به سوى آن مى خوانید، در شکّ و تردیدى آمیخته با بدگمانى هستیم.»
10. پیامبران آنها گفتند: «آیا در خدایى که آسمان ها و زمین را آفریده، شک و تردیدى است; او شما را دعوت مى کند تا گناهانتان را بیامرزد، و تا موعد مقرّرى شما را باقى گذارد.» آنها گفتند: «(ما اینها را نمى فهمیم! همین اندازه مى دانیم که) شما انسان هایى همانند ما هستید، که مى خواهید ما را از آنچه پدرانمان مى پرستیدند بازدارید; پس (اگر راست مى گویید) دلیل و معجزه روشنى براى ما بیاورید.»
تفسیر:
آیا در خدا شکّ است؟
نخستین آیه مورد بحث تأیید و تکمیلى است براى بحث شکرگزارى و کفران که در آیه قبل گذشت و آن در ضمن سخنى از زبان موسى بن عمران نقل شده است. مى فرماید: «و موسى (به بنى اسرائیل) گفت: اگر شما و همه مردم روى زمین کافر شوید (و نعمت خدا را کفران کنید، به خدا زیانى نمى رسد، چراکه) خداوند بى نیاز و ستوده است» (وَ قَالَ مُوسَى إِنْ تَکْفُرُوا أَنْتُمْ وَ مَنْ فِى الاَْرْضِ جَمِیعًا فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِىٌّ حَمِیدٌ).(1)
در حقیقت شکر نعمت و ایمان آوردن به خدا مایه فزونى گرفتن نعمت بر شما و تکامل و افتخار خودتان است، و اگر تمام کائنات کافر گردند بر دامان کبریایى او گردى نمى نشیند، چراکه او از همگان بى نیاز است و حتّى احتیاج به تشکّر و ستایش ندارد، زیرا او ذاتاً حمید (ستوده) است.
اگر او نیازى در ذات پاکش راه داشت واجب الوجود نبود و بنابراین، مفهوم «غنى» بودن او آن است که همه کمالات در او جمع است و کسى که چنین است ذاتاً ستوده است، زیرا معنى «حمید» چیزى جز این نیست که شایسته حمد باشد.
*
پس از آن به سرنوشت گروه هایى از اقوام گذشته در طىّ چندین آیه مى پردازد. همانان که در برابر نعمت هاى الهى راه کفران را پیش گرفتند و در برابر دعوت رهبران الهى به مخالفت و کفر برخاستند و منطقشان و سرانجام کارشان را شرح مى دهد تا تأکیدى باشد بر آنچه در آیه قبل گفته شد. مى فرماید: «آیا خبر کسانى که پیش از شما بودند به شما نرسیده است؟» (أَلَمْ یَأْتِکُمْ نَبَؤُا الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ).
این جمله ممکن است دنباله گفتار موسى بوده باشد که در آیه قبل آمده و ممکن است بیان مستقلّى از ناحیه قرآن خطاب به مسلمانان باشد، ولى از نظر نتیجه تفاوت چندانى ندارد.
بعد اضافه مى کند: «قوم نوح و (اقوام) عاد و ثمود و آنها که پس از ایشان بودند» (قَوْمِ نُوح وَ عَاد وَ ثَمُودَ وَالَّذِینَ مِنْ بَعْدِهِمْ).
«همانان که جز خداوند کسى از (احوال) آنها آگاه نیست» (لاَ یَعْلَمُهُمْ إِلاَّ اللهُ).(2)
بى گمان قسمتى از اخبار قوم نوح و عاد و ثمود و نیز اقوامى که بعد از آنها بودند به ما رسیده ولى مسلّماً بخش بیشترى به ما نرسیده که تنها خدا از آنها آگاه است. آن قدر اسرار و خصوصیّات و جزئیّات در تواریخ اقوام گذشته وجود داشته که شاید آنچه به ما رسیده، در برابر آنچه نرسیده بسیار ناچیز باشد.
و به عنوان توضیحى درباره سرگذشت آن اقوام مى گوید: «پیامبرانشان دلایل روشن ببراى آنان آوردند، ولى آنها (از روى تعجّب و استهزا) دست بر دهان گرفتند و گفتند: ما به آنچه شما به آن فرستاده شده اید کافریم» (جَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَیِّنَاتِ فَرَدُّوا أَیْدِیَهُمْ فِى أَفْوَاهِهِمْ وَ قَالُوا إِنَّا کَفَرْنَا بِمَا أُرْسِلْتُمْ بِهِ).
«و نسبت به آنچه ما را به سوى آن مى خوانید شک و تردید داریم» و با این حال چگونه امکان دارد دعوتتان را بپذیریم؟ (وَ إِنَّا لَفِى شَکّ مِمَّا تَدْعُونَنَا إِلَیْهِ مُرِیب).
در اینجا این پرسش پیش مى آید که آنها نسبت به پیامبر نخست ابراز کفر و بى ایمانى کردند ولى به دنبال آن اظهار داشتند که ما در شک هستیم و با کلمه «مریب» نیز آن را تکمیل نمودند. این دو چگونه با هم سازگار است؟
پاسخ این است که بیان تردید در حقیقت علّتى است براى عدم ایمان، زیرا ایمان آوردن نیاز به یقین دارد و شک مانع آن است.
از آنجا که در آیه قبل گفتار مشرکان و کافران را در زمینه عدم ایمانشان که استناد به شک و تردید کرده بودند بیان شده، در آیه بعد بلافاصله با دلیل روشنى که در عبارات کوتاهى آمده شکّ آنها را نفى مى کند، مى گوید: «رسولان آنها گفتند: آیا در خدا شکّ است خدایى که آسمان ها و زمین را آفریده؟» (قَالَتْ رُسُلُهُمْ أَفِى اللهِ شَکٌّ فَاطِرِ السَّمَـوَاتِ وَالاَْرْضِ).
«فاطِر» یعنى شکافنده، ولى در اینجا کنایه از آفریننده است; آفریننده اى که با برنامه حساب شده اش چیزى را مى آفریند، سپس آن را حفظ و نگهدارى مى کند. گویى ظلمت عدم با نور هستى به برکت وجودش از هم شکافته مى شود. همان گونه که سپیده صبح پرده تاریک شب را مى درد و همان طور که شکوفه خرما غلافش را از هم مى شکافد و خوشه نخل از آن سر برمى آورد، و لذا عرب به آن «فطر» (بر وزن شتر) مى گوید.
این احتمال نیز وجود دارد که «فاطر» اشاره به شکافتن توده ابتدایى مادّه جهان باشد چنانکه در علوم روز مى خوانیم که مجموع مادّه عالم، یک واحد به هم پیوسته بود، سپس شکافته شد و کرات آشکار گشت.
به هر حال قرآن در اینجا مانند غالب موارد دیگر، براى اثبات وجود خدا و صفات او، تکیه بر نظام عالم هستى و آفرینش آسمان ها و زمین مى کند.
مى دانیم در مسأله خداشناسى دلیلى زنده تر و روشن تر از آن نیست، زیرا گوشه اى از این نظام شگرف، مملوّ از اسرارى است که به زبان حال فریاد مى زند: جز یک قادر حکیم و عالم مطلق، قدرت چنین طراحى ندارد، به همین دلیل هر قدر علم بشر پیش مى رود دلایل بیشترى از این نظام آشکار مى شود که ما را به خدا هر لحظه نزدیک تر مى سازد.
راستى قرآن چه شگفتى ها دارد. تمام بحث خداشناسى و توحید را در همین یک جمله که به صورت استفهام انکارى ذکر شده اشاره کرده است: أَفِى اللهِ شَکٌّ فَاطِرِ السَّمَـوَاتِ وَالاَْرْضِ.
جمله اى که براى تجزیه و تحلیل و بحث گسترده اش، هزاران کتاب کم است.
قابل توجّه اینکه مطالعه اسرار هستى و نظام آفرینش، تنها ما را به اصل وجود خدا هدایت نمى کند بلکه صفات او مانند علم، قدرت، حکمت، ازلیّت و ابدیّت او از این مطالعه نیز روشن مى شود.
آن گاه به پاسخ دومین ایراد منکران مى پردازد که ایراد به مسأله رسالت پیامبران است، زیرا آنها هم در اصل خداشناسى تردید داشتند و هم دعوت پیامبر. مى فرماید: مسلّماً آفریدگار دانا و حکیم هرگز بندگانش را بدون رهبر رها نمى سازد، بلکه «او شما را (با فرستادن پیامبران) دعوت مى کند تا بخشى از گناهانتان را ببخشد» (یَدْعُوکُمْ لِیَغْفِرَ لَکُمْ مِنْ ذُنُوبِکُمْ).(3)
برخى احتمال داده اند «مِن» به معنى بدلیّت است که مطابق آن معنى جمله چنین است: خداوند از شما دعوت مى کند تا گناهانتان را به عرض ایمان آوردن ببخشید.
برخى نیز گفته اند: «مِن» در اینجا زاید وبراى تأکید است، یعنى خداوند شما را دعوت به سوى ایمان مى کند، تا همه گناهانتان را ببخشد. این تفسیر از همه صحیح تر به نظر مى رسد.
علاوه بر این: «و تا موعد مقرّرى شما را باقى بگذارد، تا راه تکامل خویش را بپیمایید و حدّاکثر بهره لازم را از این زندگى ببرید (وَ یُؤَخِّرَکُمْ إِلَى أَجَل مُسَمًّى).
در حقیقت دعوت پیامبر براى دو هدف بوده است، یکى آمرزش گناهان و به تعبیرى دیگر پاک سازى روح و جسم و محیط زندگى بشر، و دیگرى ادامه حیات تا زمان مقرّر که این دو در واقع علّت و معلول یکدیگرند، زیرا جامعه اى مى تواند به حیات خود ادامه دهد که از گناه و ظلم پاک باشد.
در طول تاریخ، جوامع بسیارى بر اثر ستمکارى و هوسبازى و گناهان، به اصطلاح جوانمرگ شدند و به تعبیر قرآن به «اجل مُسمّى» نرسیدند.
در حدیث جامع و جالبى نیز از امام صادق(علیه السلام) مى خوانیم: مَن یَموتُ بِالذُّنوبِ أکثَرُ مِمّن یَموتُ بِالاْجالِ وَ مَن یَعیشُ بِالإحسانِ أکثَرُ مِمَّن یَعیشُ بِالأعمارِ:«آنها که با گناه مى میرند بیش از کسانى هستند که با اجل طبیعى از دنیا مى روند، و آنها که با نیکى زنده مى مانند (و طول عمر مى یابند) بیش از کسانى هستند که به عمر معمولى باقى مى مانند».(4)
و نیز از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است که فرمود: إنَّ الرَّجُلَ یُذنِبُ الذَّنبَ فَیُحرِمُ صَلاةَ اللیلِ وَ إنَّ العَمَلَ السَّیِّىءَ أسرَعُ فی صاحِبِه مِنَ السّکّینِ فی اللَّحمِ:«گاهى انسان گناه مى کند و از اعمال نیکى همچون نماز شب بازمى ماند (بدانید) کار بد در فناى انسان از کارد در گوشت سریع تر اثر مى کند».(5)
ضمناً از این آیه به خوبى استفاده مى شود که ایمان به دعوت انبیا و عمل به برنامه هاى آنها جلوى «اجل معلّق» را مى گیرد و حیات انسان را تا «اجل مسمّى» ادامه مى دهد (مى دانیم که انسان دو گونه اجل دارد، یکى سررسید نهایى عمر یعنى همان مدّتى که آخرین توانایى بدن براى حیات است، و دیگر اجل معلّق یعنى پایان عمر انسان بر اثر عوامل و موانعى در نیمه راه، و این غالباً بر اثر اعمال بى رویّه خود او و آلودگى به گناهان است که در این زمینه در ذیل آیه 2 سوره انعام بحث کردیم).
ولى کافران لجوج باز هم این دعوت حیات بخش را که آمیخته با منطق روشن توحید بود نپذیرفتند و با بیانى که آثار لجاجت و عدم تسلیم در برابر حق از آن مى بارید، به پیامبران خود «گفتند: (ما اینها را نمى فهمیم! همین اندازه مى دانیم که) شما انسان هایى همانند ما هستید» (قَالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنَا).
به علاوه شما «مى خواهید ما را از آنچه پدرانمان مى پرستیدند بازدارید» (تُرِیدُونَ أَنْ تَصُدُّونَا عَمَّا کَانَ یَعْبُدُ آبَاؤُنَا).
از همه اینها گذشته «شما دلیل و معجزه روشنى براى ما بیاورید» (فَأْتُونَا بِسُلْطَان مُبِین).
ولى بارها گفته ایم (و قرآن هم با صراحت بیان کرده) که بشر بودن پیامبران نه تنها مانع نبوّت آنها نبوده، بلکه کامل کننده نبوّت آنهاست. و کسانى که این موضوع را دلیلى بر انکار رسالت انبیا مى گرفتند، هدفشان بیشتر بهانه جویى بود.
همچنین تکیه بر راه و رسم نیاکان، با توجّه به این حقیقت که معمولاً دانش آیندگان بیش از گذشتگان است، چیزى جز یک تعصّب کور و خرافه بى ارزش نمى تواند باشد.و از اینجا روشن مى شود اینکه تقاضا داشتند دلیل روشنى اقامه بشود به خاطر این نبود که پیامبران فاقد آن بوده اند، بلکه کراراً در آیات قرآن مى خوانیم که بهانه جویان دلایل روشن و سلطان مبین را انکار مى کردند و هر زمان پیشنهاد معجزه و دلیل تازه اى مى نمودند تا راه فرارى براى خود بیابند.به هر حال در آیات آینده مى خوانیم که پیامبران چگونه پاسخ آنها را دادند.
1 . روشن است که جزاى جمله شرطیه «إن تَکفُروا» محذوف است و جمله «فَإنَّ اللَّهَ لَغَنىٌّ حَمیدٌ» بر آن دلالت مى کند. در تقدیر چنین بوده است: إن تَکفُروا... فَلا تَضُرّوا اللَّهَ شَیئاً.
2 . جمله «لاَ یَعلَمُهُم إلاَّ اللهُ» ممکن است معطوف بر جمله قبل باشد و «واو» محذوف باشد و یا ممکن است شبیه جمله وصفیّه باشد براى جمله قبل.
3. در اینکه «مِن» در جمله «لِیَغفِرَ لَکُم مِن ذُنوبِکُم» به چه معنى است، در میان مفسّران گفتوگوست: برخى آن را به معنى «تبعیض» گرفته اند، یعنى بخشى از گناهانتان را مى آمرزد. ولى این احتمال با توجّه به اینکه ایمان آوردن باعث غفران همه گناهان مى شود بسیار بعید است که «الإسلامُ یَجُبُّ ما قَبلَهُ».
4. سفینة البحار، ج 1، ص 488 ; مستدرک، ج 11، ص 327.
5 . همان ; کافى، ج 2، ص 272.
..............................
تفسیر نمونه

به گزارش ایکنا؛ از سوی سازمان دارالقرآن الکریم، دومین مرحله چهاردهمین آزمون اعطای مدرک تخصصی به حفاظ قرآن کریم طی نیمه دوم مردادماه در استانهای مختلف کشور برگزار شد.
طی این مرحله از آزمون و در سراسر کشور، تعداد سه هزار و ۵۸۲ نفر از حفاظ قرآن کریم راهیافته به این مرحله (اعم از آقایان و بانوان) به رقابت با یکدیگر در استانهای مختلف پرداختند که دو هزار و ۲۰۳ نفر در رشته حفظ کل، ۴۷۹ نفر در حفظ ۲۰ جزء و ۹۰۰ نفر نیز در حفظ ۱۰ جزء حضور داشتند.
محمد رمضانیفرد، کارشناس دبیرخانه ارزیابی و اعطای مدرک تخصصی به حفاظ سازمان دارالقرآن، در این رابطه اظهار کرد: با پایان یافتن این مرحله از مسابقات در کشور، نتایج داوری این مرحله و اسامی راهیافتگان به مرحله بعدی نیز اواخر مهرماه سال جاری اعلام خواهد شد.
رمضانیفرد تصریح کرد: عزیزانی که در مرحله دوم آزمون بتوانند نمره بالای ۹۰ در بخش حسن حفظ، نمره بالای ۴۰ در بخش تجوید، نمره بالای ۲۵ در وقف و ابتدا و نمره بالای ۱۵ در صوت و لحن را به دست آورند، به مرحله سوم چهاردهمین آزمون اعطای مدرک تخصصی به حفاظ راه پیدا میکنند.
به گزارش ایکنا؛ پایگاه اطلاعرسانی KHAMENEI.IR به مناسبت فرارسیدن سالروز واقعه مباهله -۲۴ ذیالحجه- فرازی از بیانات حضرت آیتالله خامنهای را که به تبیین اهمیت این موضوع پرداختهاند، منتشر کرده است.
متن این سخنان که در تاریخ ۲۲ آذرماه ۱۳۸۸ بیان شده، به شرح زیر است:
«روز مباهله، روزی است که پیامبر مکرم اسلام، عزیزترین عناصر انسانی خود را به صحنه میآورد. نکته مهم در باب مباهله این است: «وَ اَنفُسَنا و اَنفُسَکُم» در آن هست؛ «وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُم»در آن هست؛ عزیزترین انسانها را پیغمبر اکرم انتخاب میکند و به صحنه میآورد برای محاجّهای که در آن باید مایز بین حق و باطل و شاخص روشنگر در معرض دید همه قرار بگیرد. هیچ سابقه نداشته است که در راه تبلیغ دین و بیان حقیقت، پیغمبر دست عزیزان خود، فرزندان خود و دختر خود و امیرالمؤمنین را - که برادر و جانشین خود هست - بگیرد و بیاورد وسط میدان؛ استثنائی بودن روز مباهله به این شکل است. یعنی نشاندهنده این است که بیان حقیقت، ابلاغ حقیقت، چقدر مهم است؛ میآورد به میدان با این داعیه که میگوید بیائیم مباهله کنیم؛ هرکدام بر حق بودیم، بماند، هرکدام بر خلاف حق بودیم، ریشهکن بشود با عذاب الهی.».

























