- تــازه ها
- آموزش قرآن
- پربازدید
به کدام سخن ایمان مى آورند؟
شرح آیات 41 لغایت 50 سوره مبارکه مرسلات
41إِنَّ
حکمت 160 نهج البلاغه
مَنْ مَلَكَ اسْتَأْثَرَ
امام(عليه السلام) فرمود: آنهايى كه
حس گرايي
حس در لغت به معنای درک کردن و فهمیدن است که از طریق قوای
فرد بی تقوا چگونه است، آیت الله مکارم شیرازی
سوره ی اعراف آیات 46 تا 50،آیت الله جوادی
آمار بازدید
احسن الحدیث
فَعَلَیْکُمْ بِالتَّنَاصُحِ فِی ذلِکَ، وَ حُسْنِ التَّعَاوُنِ عَلَیْهِ، فَلَیْسَ أَحَدٌ ـ وَ إِنِ اشْتَدَّ عَلَى رِضَى اللّهِ حِرْصُهُ، وَ طَالَ فِی الْعَمَلِ اجْتِهَادُهُ ـ بِبَالِغ حَقِیقَةَ مَا اللّهُ سُبْحَانَهُ أَهْلُهُ مِنَ الطَّاعَةِ لَهُ. وَ لکِنْ مِنْ وَاجِبِ حُقُوقِ اللّهِ عَلَى عِبَادِهِ النَّصِیحَةُ بِمَبْلَغِ جُهْدِهِمْ، وَ التَّعَاوُنُ عَلَى إِقَامَةِ الْحَقِّ بَیْنَهُمْ. وَ لَیْسَ امْرُؤٌ ـ وَ إِنْ عَظُمَتْ فِی الْحَقِّ مَنْزِلَتُهُ، وَ تَقَدَّمَتْ فِی الدِّینِ فَضِیلَتُهُ ـ بِفَوْق أَنْ یُعَانَ عَلَى مَا حَمَّلَهُ اللّهُ مِنْ حَقِّهِ. وَ لاَ امْرُؤٌ ـ وَإِنْ صَغَّرَتْهُ النُّفُوسُ، وَ اَقْتَحَمَتْهُ الْعُیُونُ ـ بِدُونِ أَنْ یُعِینَ عَلَى ذلِکَ أَوْ یُعَانَ عَلَیْهِ.
بر شما لازم است يکديگر را به اداى حقوق سفارش و نصيحت کنيد و در انجام آن به هم کمک نماييد، هيچ کس ـ هر چند براى به دست آوردن خشنودى خدا کاملا کوشا باشد و در اين راه پيوسته تلاش کند ـ نمى تواند حق اطاعتى را که شايسته مقام خداوند سبحان است بجا آورد (بنابراين هر اندازه در اين راه تلاش کند کم است) ولى از حقوق واجب الهى بر بندگان اين است که به قدر توان خود در خيرخواهى و نصيحت يکديگر بکوشند و براى اقامه حق در ميان مردم همکارى کنند. هيچ کس ـ هر اندازه مقام و منزلتش در حق بزرگ باشد و فضيلتش در دين سابقه دار ـ برتر از آن نيست که در انجام حقى که خدا بر عهده او گذارده، بى نياز از کمک ديگران باشد و نيز هيچ کس ـ هر چند مردم او را کوچک بشمارند و با ديده حقارت به او بنگرند ـ کمتر از آن نيست که به ديگران در راه انجام حق کمک کند يا به او در اين راه کمک شود.
لزوم همکارى در اداى حقوق
امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه پس از توصیه هایى که درباره حقوق والى و رعیت در بخش پیشین گذشت، نخست همه اعمّ از والى و رعیت را به همکارى و تعاون دعوت کرده، آنگاه به سه اصل مهم اجتماعى اشاره مى کند:
در قسمت اوّل مى فرماید: «بر همه شما لازم است یکدیگر را به اداى حقوق سفارش و نصیحت کنید و در انجام آن به هم کمک نمایید»; (فَعَلَیْکُمْ بِالتَّنَاصُحِ فِی ذلِکَ، وَ حُسْنِ التَّعَاوُنِ عَلَیْهِ).
سپس به سراغ بیان آن سه اصل مهم مى رود: نخست براى اینکه افراد مغرور نشوند و گمان نبرند وظیفه خود را در این زمینه به خوبى انجام داده اند و در نتیجه از حرکت بازایستند مى فرماید: «هیچ کس ـ هر چند براى به دست آوردن خشنودى خدا کاملا کوشا باشد و در این راه پیوسته تلاش کند ـ نمى تواند حق اطاعتى را که شایسته مقام خداوند سبحان است بجا آورد (بنابراین هر چه در این راه تلاش کند کم است) ولى از حقوق واجب الهى بر بندگان این است که به قدر توان خود در خیرخواهى و نصیحت دیگران بکوشند و براى اقامه حق در میان مردم همکارى کنند»; (فَلَیْسَ أَحَدٌ ـ وَ إِنِ اشْتَدَّ عَلَى رِضَى اللّهِ حِرْصُهُ، وَ طَالَ فِی الْعَمَلِ اجْتِهَادُهُ ـ بِبَالِغ حَقِیقَةَ مَا اللّهُ سُبْحَانَهُ أَهْلُهُ مِنَ الطَّاعَةِ لَهُ. وَ لکِنْ مِنْ وَاجِبِ حُقُوقِ اللّهِ عَلَى عِبَادِهِ النَّصِیحَةُ بِمَبْلَغِ جُهْدِهِمْ، وَ التَّعَاوُنُ عَلَى إِقَامَةِ الْحَقِّ بَیْنَهُمْ).
این یک اصل کلى است که انسان هرگاه از کار خود به طور کامل راضى شود و هیچ نقص و خللى در آن نداند، از حرکت باز مى ایستد و مرکب او در مسیر تکامل متوقف مى شود. واقع امر نیز چنین است که پیشرفت و تکامل و جلب رضاى خداوند، حدّ و مرزى ندارد که انسان به آن قانع شود. همیشه باید به تقصیر اعتراف کرد و همواره باید تلاش نمود، بنابراین هیچ کس بى نیاز از نصیحت دیگران نیست، زیرا نقصها وکوتاهیها در نظر دیگران بهتر خودنمایى مى کند و حبّ ذات، مانع از آن است که انسان نقص خود را ببیند.
در حدیث مشروحى مى خوانیم: «هنگامى که به امام سجاد على بن الحسین(علیه السلام)عرض کردند چرا این همه براى عبادت پروردگار به خود رنج و زحمت مى دهى با اینکه پاره تن پیامبر(صلى الله علیه وآله) و فرزندزاده او هستى؟ امام(علیه السلام) اشاره به عبادات بسیار سخت و سنگین پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) کرد و فرمود: همین سؤالى را که از من پرسیدید از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)پرسیدند و آن حضرت در پاسخ فرمود: به خدا سوگند اگر تمام اعضاى من در این راه قطعه قطعه شود و اشک چشمانم بر سینه ام جارى شود، هرگز عُشرى از اعشار و کمى از بسیار از شکر یک نعمت او را نمى توانم به جا آورم».(2)
سپس امام(علیه السلام) در بیان آن دو اصل دیگر اجتماعى مى فرماید: «هیچ کس ـ هر اندازه مقام و منزلتش در حق بزرگ باشد و فضیلتش در دین سابقه دار، برتر از آن نیست که در انجام حقى که خدا بر عهده او گذارده، بى نیاز از کمک دیگران باشد و نیز هیچ کس ـ هر چند مردم او را کوچک بشمارند و با دیده حقارت به او بنگرند ـ کمتر از آن نیست که به دیگران در راه انجام حق کمک کند یا به او در این راه کمک شود»; (وَ لَیْسَ امْرُؤٌ ـ وَ إِنْ عَظُمَتْ فِی الْحَقِّ مَنْزِلَتُهُ، وَ تَقَدَّمَتْ فِی الدِّینِ فَضِیلَتُهُ ـ بِفَوْقِ أَنْ یُعَانَ عَلَى مَا حَمَّلَهُ اللّهُ مِنْ حَقِّهِ. وَ لاَ امْرُؤٌ ـ وَإِنْ صَغَّرَتْهُ النُّفُوسُ، وَ اقْتَحَمَتْهُ(2) الْعُیُونُ ـ بِدُونِ أَنْ یُعِینَ عَلَى ذلِکَ أَوْ یُعَانَ عَلَیْهِ).
اشاره به اینکه همه باید این حقیقت را درک کنند که هیچ یک از اقویا و ضعفا در صحنه اجتماع، از دیگرى بى نیاز نیستند. خداوند همه نیروها را به یک نفر نداده و در هر سرى ذوقى و فکرى و در هر تنى قدرتى و نیرویى آفریده است;خواه کوچک باشد یا بزرگ، بنابراین کسانى که از نظر فکر و مدیریت و توان جسمى قوى هستند، هرگز نباید خود را بى نیاز از کمک ضعیف ترین افراد جامعه بشمارند. همان گونه که افرادضعیف و به ظاهر ناتوان نباید تصوّر کنند نقشى در اداره جامعه به هیچ صورت ندارند. در حدیثى از امام على بن موسى الرضا(علیه السلام) از پیامبراسلام(صلى الله علیه وآله) مى خوانیم که فرمود: «غَریبان: کَلِمَةُ حِکْمَة مِنْ سَفیه فَاقْبَلُوها وَ کَلِمَةُ سَفَه مِنْ حَکیم فَاغْفِرُوها فَإِنَّهُ لا حَکیمَ إلاّ ذُو عَثْرَة وَ لا سَفیةَ إلاّ ذُو تَجْرِبَة; دو چیز عجیب است: نخست سخن حکمت آمیزى که از شخص سفیهى صادر مى شود، پس آن را بپذیرید و دیگر سخن ابلهانه اى که گاه از دانشمندى صادر مى شود، پس آن را بر او ببخشید، زیرا هیچ دانشمندى خالى از لغزش و هیچ سفیهى خالى از تجربه نیست».(3)
تاریخ نیز این گونه حوادث را بسیار به خاطر دارد; از جمله اینکه:
در دوران معتصم عباسى یکى از سربازان رومى زن مسلمانى را به اسیرى گرفته بود، سیلى محکمى به صورت آن زن زد، زن مسلمان به صداى بلند فریاد زد «وامعتصماه» و خلیفه وقت را به یارى طلبید، سرباز رومى با تمسخر به او گفت: آرى! الآن معتصم بر اسب ابلق سوار مى شود و به یارى تو مى آید و دوباره سیلى محکمى به او زد.
این حادثه در قلعه «عموریّه» در مرز کشور اسلام و روم واقع شد، کسى این خبر را به معتصم رسانید، معتصم ناراحت شد. از آن مرد پرسید قلعه عموریّه در کدام سمت واقع شده؟ آن مرد سمت آن را به معتصم نشان داد. معتصم رو به آن سمت کرد و با صداى بلند گفت: لبّیک اى زن ستم دیده مظلوم! به خدا قسم صداى تو را شنیدم و به یارى ات مى شتابم.
سپس دستور داد لشکر عظیمى آماده حرکت به طرف قلعه عموریّه شود.
سربازان رومى نیز با خبر شدند و قلعه را محکم در اختیار گرفتند.
سپاه اسلام مدّتى قلعه را محاصره کرده; ولى موفق به تسخیر آن نشدند; قلعه بسیار محکم و مدافعان سرسختى داشت.
معتصم که شخصاً در آن جنگ شرکت کرده بود شبى از شبها با لباس مبدّل در میان سربازان و خیمه هاى آنها گردش مى کرد آهنگرى را دید که در آن وقت شب مشغول کار است و نعل اسب مى سازد و شاگرد جوانى داشت که چون پتک خود را روى آهنهاى سرخ مى کوبید، مى گفت این پتک بر کلّه معتصم! و چند بار این جمله را تکرار کرد.
استاد آهنگر که از شنیدن این سخن ناراحت شده بود، به شاگردش گفت پسر! تو با این سخنانت ما را گرفتار خواهى کرد! تو را با معتصم چکار؟!
شاگرد آهنگر گفت معتصم مرد بى تدبیرى است این همه نیرو دارد نمى تواند قلعه عموریّه را فتح کند اگر یک روز فرماندهى لشکر را به من بسپارد غروب آن روز در قلعه خواهم بود.
معتصم از شنیدن این سخن شاگرد آهنگر سخت تعجب کرد به مأمورانش گفت مراقب او باشید و صبح، او را نزد من آورید، هنگامى که او را نزد معتصم آوردند گفت: سخنانى از تو به من رسیده که بسیار شگفت آور است. شاگرد آهنگر گفت: درست است; ولى اگر اجازه دهى من به فضل خدا قلعه عموریّه را در یک روز فتح مى کنم.
معتصم فرماندهى لشکر را موقتاً به او سپرد.
شاگرد آهنگر تمام تیراندازهاى سپاه را احضار و گروهى را که در تیراندازى قوى تر بودند انتخاب کرد و آنها را به پشت دیوار قلعه آورد، قلعه ساختمان مخصوصى داشت. قسمتهاى پایین و بالا هر دو سنگ بود; ولى در وسط از الوار درختهاى ساج به طور تمام دیوار قلعه به عرض سه وجب استفاده کرده بودند و آن چوبها به صورت نوار سیاهى در تمام طول دیوار خودنمایى مى کرد و از شگفتیهاى چوب ساج این است که در برابر آتش حساس است و زود مشتعل مى شود.
شاگرد آهنگر دستور داد کوره هاى آهنگرى را در کنار دیوار قلعه به کار بیندازند و نوک فلزّى تیرها را در آتش سرخ کنند و به تیراندازان دستور داد خط سیاه چوبى سرتاسرى را نشانه تیرهاى گداخته خود قرار دهید و اگر کسى تیرش به خطا برود مجازاتش مرگ است.
تیراندازان طبق دستور او نوار چوبى را نشانه رفتند طولى نکشید که الوارهاى ساج مشتعل شد و آتش عظیمى از آن برخاست و دیوار قلعه فرو ریخت و لشکر، تکبیرگویان وارد قلعه شدند. در این هنگام دیدند معتصم که بر اسب ابلقى سوار است و خوشحال وارد قلعه شد. زن سیلى خورده و سرباز سیلى زننده را احضار کرد و به آن زن گفت: آیا معتصم نداى تو را لبیک گفت؟ و به آن سرباز گفت: من تو را نمى کشم، ولى تا عمر دارى باید غلام این زن باشى!(4)
نکته
حکومتهاى مردمى
در جهان امروز سخن از حکومتهاى مردمى بسیار است; ولى چون فاقد عنصر معنوى و تقواى سیاسى است، غالباً منجّر به دیکتاتوریهاى مرئى و نامرئى مى شود که فقط حافظ منافع زورمندان و غاصبان حطام است.
گفتیم نامرئى، از این جهت که زورمندان با استفاده از وسائل پیشرفته اجتماعى و بمبارانهاى تبلیغاتى به شستشوى افکار توده هاى مردم مى پردازند و آراى آنها را با وعده هاى دروغین به نفع خود مصادره مى کنند که نمونه روشن آن دموکراسى آمریکایى در عصر ماست.
افزون بر این،آراى این حکومتها در بهترین صورت حکومت، نصف به علاوه یک است که نتیجه آن صف بندى میان قشر حاکم و نصف منهاى یک است.
در عصر خود بارها حکومتهایى را دیده ایم که با انتخابات آزاد مردم سر کار آمده اند; ولى چون در جهت منافع جهانخواران قرار نداشته اند با وسایل مختلف براى خارج کردن آنها از صحنه کوشیده اند و در بسیارى از موارد موفق شده اند.
تمام اینها به خاطر آن است که عنصر معنوى که شرط اساسى است در این حکومتهاى صد در صد مادى وجود ندارد و مسئولیتى در برابر خداوند احساس نمى کنند.
آنچه در کلام نورانى امام(علیه السلام) در این بخش از خطبه آمده، حکومت مردمى را در بهترین شکل نشان مى دهد:
نخست به سراغ عنصر معنوى حکومت مى رود و به همگان یادآور مى شود که آن قدر شما غرق نعمتهاى خداوند هستید که هر چه در اطاعت او بکوشید، عُشرى از اعشار شکر او را نمى توانید بجا آورید.
آنگاه به زمامداران توصیه مى کند که هر قدر فکر شما قوى و علم شما فراوان و صاحب تجربه و هوش سرشار باشید، بى نیاز از کمکهاى فرد فرد مردم نیستید. باید همه را در حکومت خود سهیم کنید و از آنها یارى بطلبید.
سپس به آحاد مردم گوشزد مى کند که شما در هر حدّ و پایه اى از علم و دانش و سنّ و سال هستید، خود را از شرکت در اداره اجتماع جدا نسازید و به این ترتیب همگان باید دست به دست هم دهند و با تکیه بر عنصر تقوا حکومتى که مورد رضاى خلق و خالق است، به وجود آورند.(5)
1. بحارالانوار، ج 46، ص 56، ح 10 . 2. «اقتحمت» از ريشه «اقتحام» به معناى پنهان شدن يا بى مطالعه وارد کارى گشتن و نيز به معناى کوچک و بى ارزش شمردن است و ريشه اصلى آن «قحم» بر وزن «فهم» به معناى نسنجيده دست به کارى زدن است. 3. بحارالانوار، ج 2، ص 44 . 4. الفتوحات الاسلاميّة، ج 1، ص 286. (طبق نقل کتاب گفتار فلسفى، جوان، ج 1، ص 227). 5. در ايّامى که اين سطور نگاشته مى شود دو حادثه مهم جهان اسلام را تکان داد: نخست حادثه اهانت دردآور به ساحت قدس پيامبر اکرم(صلى الله عليه وآله) بود و آن عکسهاى بسيار زننده و شرم آورى بود که در مطبوعات غربى به طور گسترده انتشار يافت; از کشور دانمارک شروع شد و سپس به اکثر کشورهاى اروپايى گسترش يافت; هنگامى که مسلمانان جهان از اين فاجعه با خبر شدند، فرياد اعتراض برآوردند و تمام دنيا را از اين فرياد پر کردند و کالاهاى اين گونه کشورها را تحريم نمودند، به گونه اى که دشمنان وحشت کردند و عقب نشينى نمودند و به اصطلاح از درِ عذرخواهى وارد شدند. حادثه دوم اهانت شديدترى بود که با ساحت قدس حريم شريف عسکريين کردند; يک روز مسلمانان از خواب بيدار شدند (چهارشنبه سوم اسفند 1384) و با خبر گشتند که ايادى استعمار و استکبار و مزدوران وحشى آنها آن بارگاه ملکوتى را به تلّ خاکى مبدّل ساخته، گنبد و حرم را با موادّ منفجره در يک توطئه از پيش طراحى شده، ويران کرده اند. فرياد عظيم ديگرى نه تنها از شيعيان و عاشقان اهل بيت، بلکه در تمام دنياى اسلام برخاست و موجى از خشم و نفرت نسبت به عاملان اين کار که هدفشان به يقين ايجاد جنگ داخلى در ميان مسلمانان بود، برانگيخت. قابل توجّه اينکه همه اين امور به خاطر مبارزه با حکومتهاى مردمى بود که در عراق و فلسطين روى کار آمده بودند. «اَللّهُمَّ فَرِّقْ جَمْعَهُمْ وَ شَتِّتْ شَمْلَهُمْ وَخُذْهُمْ أخْذَ عَزيز مُقْتَدِر».
شرح آیات 71 لغایت 74 سوره مبارکه حج
71وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً وَ ما لَیْسَ لَهُمْ بِهِعِلْمٌ وَ ما لِلظّالِمِینَ مِنْ نَصِیر
72وَ إِذا تُتْلى عَلَیْهِمْ آیاتُنا بَیِّنات تَعْرِفُ فِی وُجُوهِ الَّذِینَ کَفَرُواالْمُنْکَرَ یَکادُونَ یَسْطُونَ بِالَّذِینَ یَتْلُونَ عَلَیْهِمْ آیاتِنا قُلْ أَ فَأُنَبِّئُکُمْبِشَرّ مِنْ ذلِکُمُ النّارُ وَعَدَهَا اللّهُ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ
73یا أَیُّهَا النّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِاللّهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَیْئاًلا یَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ
74ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ إِنَّ اللّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ
ترجمه:
71 ـ آنها غیر از خداوند، چیزهائى را مى پرستند که او هیچگونه دلیلى بر آن نازل نکرده است، و چیزهائى را که علم و آگاهى به آن ندارند! و براى ستمگران، یاور و راهنمائى نیست!
72 ـ و هنگامى که آیات روشن ما بر آنان خوانده مى شود، در چهره کافران آثار انکار مشاهده مى کنى، آن چنان که نزدیک است برخیزند و با مشت به کسانى که آیات ما را بر آنها مى خوانند حمله کنند! بگو: «آیا شما را به بدتر از این خبر دهم؟ همان آتش سوزنده (دوزخ) که خدا به کافران وعده داده; و بد سرانجامى است»!
73 ـ اى مردم! مثلى زده شده است، به آن گوش فرا دهید: کسانى را که غیر از خدا مى خوانید، هرگز نمى توانند مگسى بیافرینند، هر چند براى این کار دست به دست هم دهند; و هر گاه مگس چیزى از آنها برباید، نمى توانند آن را باز پس گیرند. هم این طلب کنندگان ناتوانند، و هم آن مطلوبان (هم این عابدان، و هم آن معبودان)!
74 ـ خدا را آن گونه که باید بشناسند نشناختند; خداوند قوى و شکست ناپذیر است!
تفسیر:
معبودانى ضعیف تر از یک مگس!
در این آیات ـ به تناسب بحث هائى که قبلاً پیرامون توحید و شرک بود ـ باز سخن از مشرکان و برنامه هاى غلط آنها مى گوید:
و از آنجا که یکى از روشن ترین دلائل بطلان شرک و بت پرستى این است که هیچگونه دلیل عقلى و نقلى بر جواز این عمل دلالت نمى کند، در آیه نخست مى فرماید: «آنها غیر از خدا چیزهائى را مى پرستند که هیچگونه دلیلى خداوند براى آن نازل نکرده است» (وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً).
در واقع این ابطال اعتقاد بت پرستان است که معتقد بودند: خدا اجازه بت پرستى را به آنها داده، و این بت ها شفیعان در گاه او مى باشند.
آن گاه اضافه مى کند: «آنها معبودهائى را مى پرستند که علم و دانشى به حقانیت آنها ندارند» (وَ ما لَیْسَ لَهُمْ بِهِ عِلْمٌ).
یعنى نه از طریق دستور الهى، و نه از طریق دلیل عقل، هیچ حجت و برهانى براى کار خود مطلقاً ندارند.
بدیهى است کسى که در اعتقاد و اعمال خود متکى به دلیل روشنى نیست، ستمگر است، هم به خویش ستم کرده، و هم به دیگران، و به هنگام گرفتار شدن در چنگال مجازات الهى، هیچ کس قدرت دفاع از او را ندارد، لذا در پایان آیه مى گوید: «براى ستمکاران یاور و راهنمائى نیست» (وَ ما لِلظّالِمِینَ مِنْ نَصِیر).
بعضى از مفسران گفته اند: «نصیر» در اینجا به معنى دلیل و برهان است; چرا که یارى کننده حقیقى همان مى باشد.(1)
این احتمال نیز وجود دارد که: مراد از «نصیر»، راهنما است و مکملى است براى بحث گذشته، یعنى نه حجت الهى دارند، نه دلیل عقلى که خود به آن رسیده باشند، و نه رهبر و راهنما و استادى که آنها را در این مسیر یارى کند; چرا که آنها ستمگرند و در برابر حق تسلیم نیستند.
این تفسیرهاى سه گانه، با هم منافاتى ندارند هر چند تفسیر اول روشن تر به نظر مى رسد.
* * *
پس از آن به عکس العمل بت پرستان در برابر آیات خدا، و شدت لجاجت و تعصب آنها در یک جمله کوتاه، اشاره کرده مى گوید: «هنگامى که آیات روشن ما ـ که بهره گیرى از آن براى هر صاحب عقلى آسان است ـ بر آنها خوانده مى شود، در چهره کافران آثار انکار را به خوبى مشاهده مى کنى» (وَ إِذا تُتْلى عَلَیْهِمْ آیاتُنا بَیِّنات تَعْرِفُ فِی وُجُوهِ الَّذِینَ کَفَرُوا الْمُنْکَرَ).(2)
در حقیقت، هنگام شنیدن این آیات بینات، تضادى در میان منطق زنده قرآن و تعصبات جاهلانه آنها پیدا مى شود، و چون حاضر به تسلیم در برابر حق نیستند، بى اختیار آثار آن در چهره هاشان به صورت علامت انکار، نقش مى بندد.
نه تنها اثر انکار و ناراحتى در چهره هاشان نمایان مى شود، که بر اثر شدت تعصب و لجاج «نزدیک است برخیزند و با مشت هاى گره کرده خود، به کسانى که آیات ما را بر آنها مى خوانند حمله کنند»! (یَکادُونَ یَسْطُونَ بِالَّذِینَ یَتْلُونَ عَلَیْهِمْ آیاتِنا).
«یَسْطُون» از ماده «سطوت» به معنى بلند کردن دست، و حمله کردن به طرف مقابل است، و در اصل ـ به گفته «راغب» در «مفردات» ـ به معنى بلند شدن اسب، بر سر پاها و بلند کردن دست ها است، سپس به معنى بالا اطلاق شده.
در حالى که انسان اگر منطقى فکر کند، هر گاه سخن خلافى بشنود، نه چهره در هم مى کشد و نه پاسخ آن را با مشت گره کرده مى دهد، بلکه با بیان منطقى آن را رد مى کند.
این عکس العمل هاى نادرست کافران، خود دلیل روشنى است بر این که آنها تابع هیچ دلیل و منطقى نیستند، تنها جهل و عصبیت بر وجودشان حاکم است.
قابل توجه این که: جمله «یَکادُونَ یَسْطُونَ» با توجه به این که از دو فعل مضارع تشکیل شده، دلیل بر استمرار «حالت حمله و پرخاشگرى» در وجود آنها است که گاه شرائط ایجاب مى کرد، عملاً آن را ظاهر کنند،و گاه که شرائط اجازه نمى داد، حالت آمادگى حمله در آنها پیدا مى شد، و به تعبیر ما به خود مى پیچیدند که: چرا قادر بر حمله و ضرب نیستند.
قرآن در برابر این بى منطقان به پیامبر(صلى الله علیه وآله) دستور مى دهد: «به آنها بگو: آیا مى خواهید من شما را به بدتر از این خبر دهم؟! بدتر از این، همان آتش سوزنده دوزخ است»! (قُلْ أَ فَأُنَبِّئُکُمْ بِشَرّ مِنْ ذلِکُمُ النّارُ).(3)
یعنى اگر به زعم شما این آیات بینات الهى، شرّ است، چون با افکار منحرف و نادرستتان هماهنگ نیست، من، بدتر از این را به شما معرفى مى کنم، که همان مجازات دردناک الهى است که در برابر این لجاج و عناد، سرانجام دامانتان را خواهد گرفت.
«همان آتش سوزانى که خداوند به کافران وعده داده» (وَعَدَهَا اللّهُ الَّذِینَ کَفَرُوا).
و دوزخ آتش سوزانش «بدترین جایگاه است» (وَ بِئْسَ الْمَصِیرُ).
در حقیقت در برابر این آتش مزاجان پرخاشگر که شعله هاى عصبیت و لجاج، همواره در درونشان افروخته است، پاسخى جز آتش دوزخ نیست!; چرا که همیشه مجازات الهى تناسب نزدیکى با چگونگى گناه و عصیان دارد.
* * *
در آیه بعد، ترسیم جالب و گویائى از وضع بت ها، معبودهاى ساختگى، و ضعف و ناتوانى آنها، بیان مى کند، و بطلان اعتقاد مشرکان را به روشن ترین وجهى آشکار مى سازد.
روى سخن را به عموم مردم کرده، مى گوید: «اى مردم در اینجا مثلى زده شده است گوش به آن فرا دهید» (و دقیقاً به آن بیندیشید) (یا أَیُّهَا النّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ).
«کسانى را که شما غیر از خدا مى خوانید، هرگز نمى توانند مگسى بیافرینند هر چند براى این کار اجتماع کنند، و دست به دست یکدیگر بدهند» (إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ).
همه بت ها، و همه معبودهاى آنها، و حتى همه دانشمندان، متفکران و مخترعان بشر، اگر دست به دست هم بدهند قادر بر آفرینش مگسى نیستند.
بنابراین، چگونه مى خواهید شما اینها را هم ردیف پروردگار بزرگى قرار دهید که آفریننده آسمان ها و زمین و هزاران هزار، نوع موجود زنده در دریاها، صحراها، جنگل ها و اعماق زمین است، خداوندى که حیات و زندگى را در اشکال مختلف و چهره هاى بدیع و متنوع قرار داده که هر یک از آنها انسان را به اعجاب و تحسین وا مى دارد، آن معبودهاى ضعیف کجا؟ و این خالق قادر و حکیم کجا؟
سپس اضافه مى کند: نه تنها قادر نیستند مگسى بیافرینند که از مقابله با یک مگس نیز عاجزند; چرا که «اگر مگس چیزى از آنها را برباید نمى توانند آن را باز پس گیرند!» (وَ إِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَیْئاً لا یَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ).
موجودى به این ضعیفى و ناتوانى که حتى در مبارزه با یک مگس شکست مى خورد، چه جاى این دارد که او را حاکم بر سرنوشت خویش بدانند و حلاّل مشکلات.
آرى «هم این طلب کنندگان و عابدان ضعیف و ناتوانند، و هم آن مطلوبان و معبودان» (ضَعُفَ الطّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ).
در روایات مى خوانیم: بت پرستان قریش، بت هائى را که در اطراف کعبه گردآورى کرده بودند آنها را با مشک و عنبر، و گاه با زعفران یا عسل مى آلودند، و اطراف آنها نداى: «لَبَّیْکَ اللّهُمَّ لَبَّیْکَ، لَبَّیْکَ لا شَرِیْکَ لَکَ، اِلاّ شَرِیْکٌ هُوَ لَکَ تَمْلِکُهُ وَ ما مَلَکَ»! که بیانگر شرک و بت پرستى آنها و تحریف لبیک موحدان بود، سر در مى دادند، و این موجودات پست و بى ارزش را شریک خدا مى پنداشتند، ولى مگس ها مى آمدند، بر آنها مى نشستند و آن عسل، زعفران، مشک و عنبر را مى ربودند و آنها قدرت بر باز پس گرفتن آن را نداشتند!.
قرآن مجید، همین صحنه را عنوان قرار داده و براى بیان ضعف و ناتوانى بت ها و سستى منطق مشرکان از آن بهره مى گیرد، مى گوید: شما خوب نگاه کنید ببینید معبودهایتان چگونه زیر دست و پاى مگس ها قرار گرفته اند و قادر به کمترین دفاع از خود نیستند؟!
این چه معبودهاى بى عرضه و بى ارزشى هستند که شما حل مشکلات خود را از آنها مى خواهید؟!.
در این که: منظور از «طالب» و «مطلوب» چیست؟ حق همان است که در بالا گفتیم: «طالب» عبادت کنندگان بت ها هستند و «مطلوب» خود بت ها که هر دو ضعیف هستند و ناتوان.
بعضى از مفسران نیز، احتمال داده اند: «طالب» اشاره به مگس است، و «مطلوب» اشاره به بت ها (زیرا مگس ها به سراغ بت ها مى روند تا از مواد غذائى روى آنها بهره گیرند).
بعضى دیگر، «طالب» را بت ها دانسته اند و «مطلوب» را مگس (زیرا به فرض که بت ها به فکر آفرینش مگس ضعیفى بیفتند قادر نخواهند بود) ولى تفسیر اول صحیح تر به نظر مى رسد.
* * *
قرآن بعد از بیان مثال زنده فوق، نتیجه گیرى مى کند که: «آنها خدا را آن گونه که باید بشناسند، نشناختند» (ما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ).
به قدرى در معرفت و شناسائى خدا، ضعیف و ناتوانند که خداوند با آن عظمت را تا سر حدّ این معبودهاى ضعیف و بى مقدار، تنزل دادند، و آنها را شریک او شمردند، که اگر کمترین معرفتى درباره خدا داشتند، بر این مقایسه خود مى خندیدند.
و در پایان آیه مى فرماید: «خداوند قوى و عزیز است» (إِنَّ اللّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ).
نه همچون بت ها، که قادر بر آفرینش موجود کوچکى نیستند و حتى قدرت دفاع از خویش در برابر مگسى ندارند، او بر همه چیز قادر و توانا است و هیچ کس را قدرت مقابله با او نیست.
* * *
نکته:
مثالى روشن براى بیان ضعف ها
گر چه جمعى از مفسران، عقیده دارند: قرآن در آیات فوق، سخن از «مثل» به میان آورده، اما خود «مثل» را صریحاً بیان نکرده است، بلکه اشاره به موارد دیگر قرآن نموده، و یا اصلاً «مثل» در اینجا به معنى اثبات و تبیین مطلب یا چیز عجیب است، نه به معنى معروفش.
ولى بدون شک، این نظر نادرستى است; چرا که قرآن در آیات فوق، مصداق این مثالى را که دعوت عمومى براى اندیشه در آن کرده است، بیان نموده این مثال، همان «مگس» است از نظر آفرینش و از نظر ربودن ذرات غذائى!.
این مثال، گر چه در برابر مشرکان عرب ذکر شده، ولى با توجه به این که مخاطب همه مردم جهانند (یا أَیُّهَا النّاسُ) اختصاصى به بت هاى سنگى و چوبى ندارد، بلکه تمام معبودهائى را که جز خدا مى پرستند، در این مثال شرکت داده شده اند، اعم از فرعون ها و نمرودها و بت هاى شخصیت هاى کاذب و قدرت هاى پوشالى و مانند آن.
آنها نیز بر این مثال منطبق هستند، آنها هم اگر دست، به دست هم بدهند و تمام لشگر و عسکرشان را جمع و جور کنند، و اندیشمندان و فرزانگانشان را دعوت کنند، قادر به خلق مگسى نیستند، و حتى اگر مگسى ذره اى از سفره آنها بر گیرد توانائى به باز گرداندن آن را ندارند.
* * *
پاسخ به یک سؤال
ممکن است در اینجا گفته شود: انسان امروز، با نیروى علم و دانش خود توانسته است اختراعاتى کند که به مراتب از یک مگس برتر و بالاتر است.
وسائل نقلیه سریع السیر و بادپیمائى، ساخته که در یک چشم بر هم زدن مسافت زیادى را طى مى کند.
مغزهاى الکترونیکى دقیقى را اختراع کرده، که پیچیده ترین معادلات ریاضى را در یک لحظه حل مى نماید، آیا این گفتگوها درباره انسان عصر ما نیز صادق است؟
در پاسخ مى گوئیم: ساختن این وسائل محیر العقول، بدون شک، دلیل بر پیشرفت فوق العاده صنایع بشر است، اما همه اینها در برابر مسأله آفرینش یک موجود زنده، و خلقت حیات، مسائلى ساده و پیش پا افتاده است.
اگر کتبى را که درباره «فیزیولوژى» موجودات زنده، و فعالیت هاى بیولوژیکى و حیاتى یک حشره کوچک مانند مگس بحث مى کند، به دقت بررسى کنیم، خواهیم دید ساختمان مغز یک مگس، سلسله اعصاب و دستگاه گوارش آن، به مراتب از ساختمان مجهزترین هواپیماها برتر است و اصلاً قابل مقایسه با آن نیست.
اصولاً «مسأله حیات»، حس و حرکت موجودات زنده، نموّ و تولید مثل آنها هنوز به صورت معمائى در برابر دانشمندان قرار گرفته است، و ریزه کارى ها و ظرافت هائى که در ساختمان این موجودات به کار رفته، خود معماهاى دیگرى است، معماهائى که هنوز به هیچ وجه حل نشده.
به گفته دانشمندان علوم طبیعى، چشم هاى بعضى از همین حشرات، خود مرکب از صدها چشم است! یعنى همان چشمى را که ما به صورت یک چشم مى بینیم، از چند صد چشم کوچک تر تشکیل یافته که مجموعه آنها را «چشم مرکب» مى نامند! به فرض که انسان بتواند از مواد بى جان، سلول زنده اى بسازد چه کسى مى تواند، صدها چشم کوچک که هر کدام از آنها خود داراى دوربین ظریف و طبقات و دستگاه هائى است، در کنار هم بچیند و رشته ارتباطى آنها را در مغز حشره پیوند دهد، و اطلاعات را به وسیله آنها به مغز حشره منتقل سازد و حشره بتواند در موقع مناسب، عکس العمل نسبت به حوادثى که اطراف او مى گذرد نشان دهد؟
آیا اگر همه انسان ها جمع شوند، قدرت بر آفرینش چنین موجود ظاهراً ناچیز اما در واقع بسیار پیچیده و اسرارآمیز، خواهند داشت؟!
و باز به فرض، انسان همه این مسائل را عملى سازد، ولى آیا مى توان نام آن را خلقت گذاشت؟ یا ترکیب و مونتاژى است از وسائل موجود در همین جهان آفرینش؟
آیا کسانى که قطعات پیش ساخته اتومبیلى را به هم مونتاژ مى کنند، مخترع محسوب مى شوند؟ و نام عمل آنها را ابداع و اختراع مى توان گذاشت؟
* * *
1 ـ «المیزان» و تفسیر «فخر رازى»، جلد 23، صفحه 66، ذیل آیه مورد بحث.
2 ـ کلمه «منکر» مصدر میمى و به معنى «انکار» است، و از آنجا که انکار، یک حالت درونى است و قابل مشاهده نمى باشد، بنابراین، منظور آثار و علائم انکار است.
3 ـ کلمه «النار» در اینجا خبر مبتداى محذوفى است و در تقدیر «هِىَ النّارُ» بوده.
بعضى نیز احتمال داده اند: «النار» مبتدا باشد و جمله «وَعَدَهَا اللّهُ...» خبر آن. ولى، احتمال اول صحیح تر است. ضمناً، «وعد» فعلى است که در اینجا دو مفعول گرفته، مفعول اولش «الذین کفروا» که مؤخر شده و مفعول دومش ضمیر «هاء» مى باشد که مقدم گردیده که شاید تقدیم آن براى انحصار است.
...........................
تفسیر نمونه
(يا أَيُّها الَّذِِينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُول وَأُولى الأمرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فى شَيء فَرُدُّوهُ إِلى اللّهِ وَالرَّسُول إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَومِ الآخر ذلِكَ خَيرٌ وَأَحْسَنُ تَأْويلاً) (نساء:59) ; «اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از خدا و پيامبر خدا و اولى الامرتان پيروى كنيد ، پس ، اگر در چيزى نزاع داشتيد ، آن را به خدا و پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بازگردانيد اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد ، اين ، براى شما بهتر و پايانش نيكوتر است».
از ديدگاه دانشمندان شيعه اماميه ، مصداق «اولى الامر» امامان معصوم اند اما دانشمندان اهل سنت در اين باره آراى مختلفى ارائه كرده اند:
1. مقصود از «اولى الامر» زمامداران مسلمان و عادلند. زمخشرى اين قول را برگزيده و گفته است: خدا و پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم از حاكمان جور بيزارند ، بنابراين تنها اطاعت از حكامى را مى توان در رديف اطاعت از خدا و رسول قرار داد كه عدالت پيشه بوده و حق را برگزينند (الكشاف ، ج2 ، ص 524). بر اين نظريه به حديثى از على (عليه السلام) نيز استدلال شده است كه فرموده : «بر امام واجب است كه به عدل حكم كند و امانت دار باشد و هرگاه چنين كند بر مسلمانان واجب است كه از او اطاعت كنند» (تفسير قرطبى ، ج5 ، ص 249).طبرى نيز اين نظريه را اختيار كرده است (تفسير طبرى ، ج5 ، ص 180).
2. مراد فرماندهان سپاه در سرايا (جنگ هايى كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) حضور نداشتند) است ، به دليل اين كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ، درباره آنها فرمود: «هر كس ، از فرماندهان من اطاعت كند مرا اطاعت كرده ، و هر كس آنان را نافرمانى كند مرا نافرمانى كرده است» (تفسير طبرى ، ج5 ، ص 178 ; مجمع البيان ، ج2 ، ص 64).
3. برخى (قرطبى)«اولى الأمر» را بر علماى دين تطبيق كرده و به ذيل آيه مورد بحث استدلال كرده است كه فرمود: «اگر در چيزى اختلاف كرديد آن را به خدا و رسول ارجاع دهيد». روشن است كه غير از علماى دين ، كسى به چگونگى استنباط حكم مورد نزاع از كتاب و سنت آگاه نيست (تفسير قرطبى ، ج5 ، ص 250). بر اين نظريه به آيه 83 سوره نساء (وَلَوْ رُدّوهُ إِلى الرَّسُول وَإِلى أُولى الأَمْر مِنْهُمْ لعلمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونهُ مِنْهُمْ) نيز استدلال شده است (تفسير بيضاوى ، ج1 ، ص 355). مطابق اين آيه استنباط و اجتهاد عالمان اسلامى در موارد اختلاف ، راهگشاى مسلمانان به شمار آمده است.
4. مراد از «اولى الأمر» اجماع امت يا اجماع اهل حلّ وعقد است. اين ديدگاه نخست توسط فخر رازى مطرح شده و سپس نيشابورى و شيخ محمد عبده آن را برگزيده اند (تفسير المنار ، ج5 ، ص 182). فخر رازى از اطلاق امر به اطاعت از «اولى الامر» معصوم بودن آنان را نتيجه گرفته است ، لكن مصداق آن را مجموع امت يا بعضى از امت (اهل حلّ و عقد) دانسته است ، زيرا امر به اطاعت مطلق و بى قيد و شرط از اولى الامر غير معصوم ، مستلزم اجتماع نقيضين خواهد بود. چرا كه اگر اولى الأمر معصوم نباشد چه بسا به معصيت فرمان دهد ، در آن صورت اطاعت از آنان ، هم واجب است و هم حرام ; از آن جهت كه اطاعت از اولى الأمر به صورت مطلق واجب است ، بايد از دستور وى اطاعت كرد ، و از آن جهت كه به معصيت امر كرده و انجام معصيت حرام است ، نبايد از او اطاعت كرد. وى ، آن گاه گفته است: مصداق اولى الامر معصوم يا مجموع امت است يا بعضى از امت. از آن جا كه بعضى از امت را با وصف معصوم بودن نمى شناسيم ، مصداق آن مجموع امت خواهد بود. بر اين اساس ، وى آن را دليل حجيت اجماع دانسته است. گاهى از اجماع امت تعبير آورده و گاهى از اجماع اهل حل و عقد (تفسير كبير ، ج10 ، ص 144).
شيخ محمد عبده نيز مصداق اولى الأمر در اين آيه را اهل حل و عقد از مسلمانان دانسته و وجوب اطاعت از آنان را مشروط به اين كرده است كه حكمى كه آنان بر آن توافق مى كنند بر خلاف حكم خدا و پيامبر نباشد ، و مورد توافق آنان از مسائل مربوط به مصالح عمومى باشد ، نه مربوط به عبادات و اعتقادات دينى ، بدين جهت اجماع اهل حل و عقد از عصمت برخوردار است (المنار ، ج5 ، ص 182).
ارزيابى: با توجه به لزوم عصمت «اولى الامر» كه در نظريه چهارم بيان شد ، نادرستى سه نظريه پيشين آشكار مى شود ، زيرا هيچ كدام از زمامداران و فرماندهان سپاه و همچنين عالمان دين از ويژگى عصمت برخوردار نيستند ، علاوه بر اين وجوهى كه در تأييد ديدگاه هاى فوق بيان شده مخدوش است ، زيرا كلام اميرمؤمنان (عليه السلام) كه «هرگاه زمامدار اسلامى به عدالت رفتار كند اطاعتش واجب است» با معصوم بودن «اولى الامر» منافاتى ندارد ، زيرا عدالت پيشه بودن زمامدار در تمام شرايط در حقيقت تجلّى عصمت اوست ; چنان كه تأكيد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم بر اطاعت از فرماندهان سپاه ، دليل بر اين نيست كه آنان از مصاديق «اولى الأمر» هستند ، بلكه چون آنان از جانب پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) تعيين شده اند ، اطاعت از آنان در واقع اطاعت از خود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) است. عالمان دين هم از آن نظر كه آگاه به معارف و احكام دين هستند ، عهده دار امور جامعه اسلامى نيستند ، مگر آن كه چنين مقامى به دليل ديگرى براى آنان اثبات شود و اين كه بيان شده: رجوع به كتاب و سنت در شأن عالمان دين است ، معنايش آن است كه اولى الامر بايد به كتاب و سنّت عالم باشند ، نه اين كه عالمان به كتاب و سنت «اولى الامر» هستند ، زيرا آيه كريمه نخست اطاعت از اولى الامر را بر مسلمانان واجب كرده و سپس يادآور شده است كه موارد اختلافى را به كتاب و سنت ارجاع دهند ; چنان كه امام على (عليه السلام) فرمود: «ارجاع مورد نزاع به خداوند به اين است كه مطابق كتاب خداوند حكم كنيم و ارجاع آن به رسول خدا به اين است كه به سنت او عمل كنيم» (نهج البلاغه ، نامه 53).
در نظريه چهارم با توجه به اين كه معصوم بودن اولى الأمر اثبات شده ، راه صواب طى شده است ، و از اين جهت كه مصداق آن ، اجماع اهل حل و عقد دانسته شده راه خطا پيموده شده است ، زيرا اجماع كساني كه احتمال خطا در رأى آنان منتفى نيست از نظر منطقى به عصمت نمى انجامد. افزون بر اين ، پيوسته چنين نيست كه اهل حل و عقد در مسائل مربوط به مصالح كلى يا جزئى زندگى مسلمانان به توافق برسند ، و ارجاع موارد اختلاف به كتاب و سنت نيز راه گشا نخواهد بود زيرا در فهم كتاب و سنت نيز زمينه اختلاف نظر وجود دارد.
از نظر مفسران شيعه در دلالت آيه بر عصمت اولى الامر ترديدى وجود ندارد ، اين دلالت به دو گونه تقرير شده است.
تقرير اول ، هرگاه خداوند به اطاعت بى قيد و شرط از كسى فرمان دهد آن فرد معصوم خواهد بود ، چون در صورت غير معصوم بودن اگر به گناه امر كند اجتماع نقيضين لازم مى آيد ; يعنى هم بايد از او اطاعت شود و هم اطاعت نشود (دلائل الصدق ، ج2 ، ص 17).
ممكن است گفته شود هر چند در آيه ، اطاعت از «اولى الامر» به صورت مطلق واجب شده ، لكن عقل و وحى اطاعت از كسى را كه به معصيت خداوند دستور مى دهد روا نمى دانند. در حديث نبوى مشهور ، از اطاعت مخلوق در معصيت خالق نهى شده است (وسائل الشيعه ، ج16 ، ص 154) ، بر اين اساس اطلاق آيه مقيد مى گردد ; يعنى اطاعت از اولى الامر در غير معصيت خداوند واجب است ، بنابراين آيه بر عصمت اولى الامرر دلالت نمى كند.
در پاسخ بايد گفت توجه به اين نكته لازم است كه هرگاه مطلبى از اهميت ويژه اى برخوردار باشد مقتضاى لطف الهى آن است كه مكلفان را نسبت به آن توجه و تنبه دهد ; چنان كه اطاعت از خدا و پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به حكم عقل واجب است. با اين حال به خاطر اهميت بسيار مسئله ، آيات متعدد ، بر آن تنبيه كرده است ، يا در مورد احسان به پدر و مادر كه از مستقلات عقلى است نخست مؤمنان را به آن توصيه مى كند ، آنگاه يادآور مى شود كه اگر پدر و مادر ، انسان را به شرك دعوت كنند نبايد از آنان اطاعت كرد (عنكبوت:8). در اين جا با اين كه دايره اطاعت از پدر و مادر محدود به فرزندان است ، نه كل جامعه اسلامى ، و از طرفى معصيتى كه فرض شده ، شرك به خداوند است كه از بزرگ ترين گناهان بوده و ترديدى در زشتى آن وجود ندارد ، اما خداوند درباره آن به مكلفان هشدار داده است.
حال اگر در «اولى الأمر» نيز احتمال خطا وجود داشت به طريق اولى چنين هشدار و تنبيهى لازم بـود (الميـزان ، ج4 ، ص 391) .پس ، از نبـود چنيـن تنبيهـى روشـن مى شـود كـه حكم الهـى بـه اطاعت از «اولى الأمر» واقعـاً مطلق است و اطلاق آن جـز با عصمت «اولى الامر» قابل توجيه نيست.
تقرير دوم ، در اين آيه«اولى الأمر» بدون تكرار فعل «أطيعوا» بر رسول عطف شده است ، و از آنجا كه اطاعت از رسول به خاطر معصوم بودنش به طور مطلق واجب است اطاعت از «اولى الأمر» نيز همانند آن مطلق خواهد بود و اين امر كاشف از معصوم بودن «اولى الأمر» مى باشد. (مجمع البيان ، ج2 ، ص 64).
در نتيجه ، طبق ديدگاه مفسران شيعه و برخى از اهل سنت (همين مقاله) روشن شد كه اولى الأمر بايد معصوم باشد ، با اين تفاوت كه آنان مصاديق «اولى الأمر» را اجماع اهل حل و عقد مى دانند ، ولى شيعه مصداق آن را امامان اهل بيت مى داند ، زيرا اقوال مسلمانان درباره مصداق اولى الامر از موارد ذيل بيرون نيست:
1. اولى الأمر معصوم نيستند ;
2. اولى الأمر معصوم اند و مصداقش اجماع اهل حل و عقد است ;
3. اولى الأمر معصوم اند و مصداق آن ، امامان اهل بيت است.
با ابطال دو ديدگاه نخست در همين مقاله استوارى ديدگاه سوم اثبات مى شود ، زيرا لازمه نادرستى ديدگاه سوم آن است كه حق در اين مسئله از امت اسلامى بيرون باشد كه با حقانيت اسلام ناسازگار است.
گذشته از اين ، آيات و رواياتى كه بر عصمت اهل بيت و عترت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم دلالت مى كند مصداق اولى الأمر را روشن مى سازد. (احزاب:33 ; مائده:55 ; حديث ثقلين ; حديث سفينه و...).
بررسى اشكالات
اشكال نخست: وجوب اطاعت از «اولى الأمر» بدون شناخت آنان تكليف به ما لا يطاق است و اگر مشروط به معرفت آنان باشد ديگر وجوب اطاعت مطلق نخواهد بود و اين با اطلاق وجوب اطاعت كه از آيه استفاده مى شود منافات دارد (مفاتيح الغيب ، ج10 ، ص 146).
پاسخ: اين اشكال اگر وارد باشد بر همه اقوال از جمله نظريه اشكال كننده (رازى) نيز وارد است ، چرا كه هرگونه اطاعتى متفرع بر معرفت است ، لكن اشكال فوق از اساس متزلزل است ، زيرا معرفت ، شرط «واجب» و تنجز تكليف است ، نه شرط«وجوب» و اصل تكليف ; بنابراين وجوب اطاعت از «اولى الأمر» همچون وجوب اطاعت از خدا و پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مطلق است ، بر اين اساس بر مكلف واجب است «اولى الأمر» را بشناسد (دلائل الصدق ، ج2 ، ص 18). البته در اين جا لازم است كه راه معرفت به روى بشر گشوده باشد و قدرت بر تحصيل آن نيز موجود باشد ; چنان كه اين راه با مراجعه به ادله قرآنى و سنت نبوى پيوسته به روى انسان ها گشوده است.
اشكال دوم: در زمان حاضر (عصر غيبت) شناخت امام و دسترسى به او ممكن نيست ، در
حالى كه اطاعت از «اولى الامر» بدون امكان
شناخت و دسترسى به آن تحقق نمى يابد
(دلائل الصدق ، ج2 ، ص 144).
اين اشكال نيز وارد نيست ، چرا كه با مراجعه به قرآن و احاديث اسلامى ، شناخت امام معصوم و بهره گيرى معرفتى از وى ، چه در زمان حضور و يا غيبت براى همگان ممكن است ; چنان كه با فراهم ساختن شرايط حضور امام معصوم مى توان به او دسترسى يافت. حال اگر عموم يا جمعى از مكلفان از تحقق يافتن چنين شرايطى جلوگيرى كردند مسئوليت اين امر متوجه آنان است ، نه خداوند يا پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم يا امام معصوم ، علاوه بر اين ، امام معصوم براى عصر غيبت نائبانى از مجتهدان عادل را جهت تدبير امور جامعه اسلامى معرفى كرده است.
اشكال سوم: كلمه «اولى الأمر» جمع و مقتضايش اين است كه در يك زمان افراد متعددى متولى امر جامعه اسلامى گردند ، در حالى كه بر اساس نظريه شيعه در هر زمان «ولى امر» بايد يك نفر باشد (مفاتيح الغيب ، ج10 ، ص 146).
اين اشكال از خلط بين دو مطلب متفاوت ناشى شده است: يكى اين كه يك لفظ معناى عامى دارد در موقع استعمال از آن معناى خاصى اراده شود ، ديگرى اين كه لفظ عام در معناى عام به كار رود و بر آن معناى عام حكمى مترتب گردد ، ولى از نظر تحقق خارجى تنها يك مصداق داشته باشد.واژه «اولى الامر» در آيه از قبيل قسم دوم است ، نه اول ، بنابراين در هر زمان تنها يك «ولى امر» معصوم موجود است ، و وحدت مصداق موجب تخصيص مفهوم نخواهد بود (الميزان ، ج4 ، ص 392 و 401).
اشكال چهارم: دليلى بر عصمت پيشوايان اهل بيت (عليهم السلام) وجود ندارد ، و اگر مقصود از «اولى الأمر» امامان معصوم بود ، بايد آيه به آن تصريح مى كرد (المنار ، ج5 ، ص 181).
اين اشكال نيز بى اساس است ، چرا كه آياتى از قرآن چون آيه تطهير و احاديثى متواتر و مسلم چون حديث ثقلين و سفينه بر عصمت اهل بيت (عليهم السلام) دلالت دارد. اما قسمت دوم اشكال بر ساير اقوال از جمله بر خود اشكال كننده كه مراد از «اولى الأمر» را اجماع اهل حل و عقد دانسته نيز وارد است.
اشكال پنجم: بنابر تطبيق «اولى الامر» بر امام معصوم و اين كه وجود او برطرف كننده اختلاف ميان امت است نيازى به ذيل آيه: (فَإِنْ تَنازَعْتُمْ في شَيء فَردُّوهُ إِلى اللّه وَالرّسول) نبود ، زيرا ارجاع نزاع به كتاب و سنت ، فرع اختلاف و آن هم فرع تعدد «اولى الامر» است ، ولى لازمه قول به وجود معصوم رفع اختلاف است (المنار ، ج5 ، ص 186).
در پاسخ بايد گفت: مخاطبان در آيه مؤمنان هستند كه دو حكم متوجه آنان شده است:
الف: اطاعت از خدا ، پيامبر و اولى الأمر ;
ب: ارجاع موارد اختلاف در امور دينى به قرآن و سنت (خدا و رسول).
آيه كريمه ناظر به اختلاف ميان مؤمنان است ، زيرا ضمير جمع مخاطب در كلمه «تنازعتم» به مؤمنانى كه در آغاز آيه آمده است باز مى گردد. اگر مقصود ، اختلاف ميان اولى الامر بود بايد مى فرمود: «فإن تنازع أولو الأمر» يا «فإن تنازعوا» ، بنابراين نقش «أولى الأمر» داورى در منازعات است ، و داورى آنان بر اساس كتاب و سنت انجام مى گيرد.
التفسير الكبير ، رازى ، فخرالدين ، داراحياء التراث العربى ، بيروت ; تفسير بيضاوى ، بيضاوى ، عمر بن محمد ، مؤسسه اعلمى ، بيروت ، 1410ق ; تفسير طبرى ، طبرى ، محمد بن جرير ، ضبط و تعليق محمود شاكر ، داراحياءالتراث العربى ، بيروت ; تفسير قرطبى (الجامع لأحكام القرآن ، قرطبى ، محمد بن احمد ، تحقيق عبدالرزاق المهدى ، دارالكتب العربى ، بيروت ، 1423ق ; دلائل الصدق ، المظفر ، محمدحسن ، مكتبة الذجاج ، تهران ; الكشاف ، زمخشرى ، محمود بن عمر ، نشر الأدب الحوزه ; مجمع البيان ، طبرسى ، فضل بن الحسن ، داراحياء التراث العربى ، بيروت ، 1379ش ; الميزان ، طباطبايى ، محمدحسين ، مؤسسة الاعلمى ، بيروت ، 1393ق ;المنار ، رشيد رضا ، محمد ، دارالفكر للطباعة والنشر والتوزيع ; نهج البلاغه ، الرضى ، ابوالحسن محمد بن الحسين ، صبحى الصالح ، بيروت ، 1387ش ; وسائل الشيعه ، الحر العاملى ، محمد بن حسن ، المكتبة الاسلاميه ، تهران ، 1398ه.
...............................
| آئین اختتامیه یازدهمین دوره آزمون سراسری حفظ کل قرآن همراه با ترجمه و تدبر «ترنم وحی» برگزار و طی آن از برگزیدگان با اعطای مدکر کشوری و نیمسکه بهار آزادی تقدیر شد. |
خبرگزاری شبستان، گروه قرآن و معارف: آئین اختتامیه یازدهمین دوره آزمون سراسری حفظ کل قرآن همراه با ترجمه و تدبر «ترنم وحی» ویژه حافظان کل عضو این مؤسسه از سراسر کشور با معرفی 91 حافظ کل در سالن اجتماعات اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان گلپایگان برگزار شد .
بنا بر این گزارش در آئین تجلیل از قهرمانان قرآنی کشور (حافظان کل قرآن) آیت الله بطحائی، عضو مجلس خبرگان رهبری، حجت الاسلام والمسلمین فومنی الحائری، مؤسس و رئیس هیأت امناء، منوچهر متکی و خزاعی اعضاء هیأت مدیره مؤسسه، عبدالهادی فقهی زاده معاون قرآن و عترت وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، علی بختیار نماینده مردم گلپایگان و خوانسار در مجلس شورای اسلامی، شهریار پرهیزکار ، رئیس هیأت علمی مؤسسه ، همراه جمعی از مسئولین کشوری و استانی اصفهان حضور داشتند .
«سید محمود چاوشی» در این مراسم طی سخنانی با اشاره به اهمیت سطح برگزاری این آزمون کشوری تصریح کرد: مرحله استانی یازدهمین دوره آزمون ترنم وحی با شرکت 296 حافظ کل در استان ها برگزار شد که از این تعداد 122 نفر در مرحله کشوری آموخته های قرآنی آنان (حفظ کل همراه با ترجمه و تدبر) توسط سه تیم داوری با نظارت استاد شهریار پرهیزکار داور بین المللی و رئیس هیأت علمی مؤسسه مورد ارزیابی و قضاوت قرار گرفت .
مدیر عامل مؤسسه کشوری مهد قرآن افزود: تعداد 91 حافظ کل از خواهران و برادران شرکت کننده با کسب حدنصاب قبولی به افتخار دریافت گواهینامه حفظ کل قرآن کریم نائل شدند.
گفتنی است، در پایان مراسم اختتامیه ترنم وحی مدرک کشوری حفظ کل قرآن با امضاء حجت الاسلام فومنی الحائری مؤسس و رئیس هیأت امناء ، استاد شهریار ، پرهیزکار رئیس هیأت علمی ، عبدالهادی فقهی زاده معاون قرآن و عترت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، حجت الاسلام حسینی، رئیس مرکز قرآنی اوقاف همراه با نیم سکه بهار آزادی به حافظان کل قرآن اهداء شد.
شرح آیات 67 لغایت 70 سوره مبارکه حج
67لِکُلِّ أُمَّة جَعَلْنا مَنْسَکاً هُمْ ناسِکُوهُ فَلا یُنازِعُنَّکَ فِی الأَمْرِ وَ ادْعُ إِلىرَبِّکَ إِنَّکَ لَعَلى هُدىً مُسْتَقِیم
68وَ إِنْ جادَلُوکَ فَقُلِ اللّهُ أَعْلَمُ بِما تَعْمَلُونَ
69اللّهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ فِیما کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ
70أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ یَعْلَمُ ما فِی السَّماءِ وَ الأَرْضِ إِنَّ ذلِکَ فِی کِتاب إِنَّذلِکَ عَلَى اللّهِ یَسِیرٌ
ترجمه:
67 ـ براى هر امتى عبادتى قرار دادیم، تا آن عبادت را (در پیشگاه خدا) انجام دهند; پس نباید در این امر با تو به نزاع برخیزند! به سوى پروردگارت دعوت کن، که بر هدایت مستقیم قرار دارى (و راه راست همین است).
68 ـ و اگر آنان با تو به جدال برخیزند، بگو: «خدا از کارهائى که شما انجام مى دهید آگاه تر است!
69 ـ و خداوند در روز قیامت، میان شما در آنچه اختلاف مى کردید، داورى مى کند»!
70 ـ آیا نمى دانستى خداوند آنچه را در آسمان و زمین است مى داند؟! همه اینها در کتابى ثبت است (همان کتاب علم بى پایان پروردگار) و این بر خداوند آسان است!
تفسیر:
هر امتى عبادتى دارد
در بحث هاى گذشته، گفتگوهائى پیرامون مشرکان داشتیم، از آنجا که مشرکان به طور خصوص، و مخالفان اسلام به طور عموم، جر و بحث هائى با پیامبر(صلى الله علیه وآله) پیرامون مسائل و احکام تازه اسلام داشتند و نسخ و دگرگونى قسمتهائى از احکام شرایع پیشین را نقطه ضعفى براى شریعت اسلام مى پنداشتند، در حالى که این دگرگونى ها نه تنها ضعف نبود، که یکى از برنامه هاى تکامل ادیان محسوب مى شد، در نخستین آیه مورد بحث، مى فرماید: «براى هر امتى عبادتى قرار دادیم تا خدا را با آن پرستش کنند» (لِکُلِّ أُمَّة جَعَلْنا مَنْسَکاً هُمْ ناسِکُوهُ).(1)
«مناسک» ـ چنان که قبلاً هم گفته ایم ـ جمع «منسک» به معنى مطلق عبادت است، و در اینجا ممکن است تمام برنامه هاى دینى و الهى را شامل شود.
بنابراین، آیه گویاى این حقیقت است که امت هاى پیشین هر کدام برنامه اى مخصوص به خود داشتند که در آن شرائط خاص از نظر زمان و مکان و جهات دیگر کاملترین برنامه بوده است، ولى مسلماً با دگرگون شدن آن شرائط، لازم بود احکام تازه ترى جانشین آنها شود.
لذا، به دنبال این سخن، اضافه مى کند: «بنابراین نباید آنها در این امر با تو به نزاع برخیزند» (فَلا یُنازِعُنَّکَ فِی الأَمْرِ).
«و تو به سوى پروردگارت دعوت کن که راه راست همین است که تو مى پوئى» (وَ ادْعُ إِلى رَبِّکَ إِنَّکَ لَعَلى هُدىً مُسْتَقِیم).
هرگز گفتگوها و ایرادهاى بى پایه آنان در روحیه تو کمترین اثرى نگذارد که دعوتت به سوى خدا است، و مسیر تو هدایت، و راهت مستقیم است!
توصیف «هدى» به «مستقیم بودن» یا جنبه تأکید دارد، و یا اشاره به این است که هدایت به سوى مقصد ممکن است از طرق مختلفى صورت گیرد راه هاى نزدیک و دور، مستقیم و کج، ولى هدایت الهى، نزدیک ترین و مستقیم ترین راه است.
* * *
«اما اگر باز به مجادله و منازعه ادامه دهند و سخنان تو در دل آنها اثر نگذارد در پاسخ آنها بگو، خدا از اعمالى که شما انجام مى دهید آگاهتر است» (وَ إِنْ جادَلُوکَ فَقُلِ اللّهُ أَعْلَمُ بِما تَعْمَلُونَ).
* * *
«خداوند در میان شما در آنچه اختلاف داشتید داورى مى کند» و در صحنه قیامت که صحنه بازگشت به توحید و یکپارچگى و بر طرف شدن اختلافات است حقایق را براى همه شما آشکار مى سازد (اللّهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ یَوْمَ الْقِیامَةِ فِیما کُنْتُمْ فِیهِ تَخْتَلِفُونَ).(2)
* * *
و از آنجا که قضاوت و داورى در قیامت نسبت به اختلافات و اعمال بندگان نیاز به علم و آگاهى وسیعى به همه آنها دارد، در آخرین آیه مورد بحث، اشاره به علم بى پایان خدا کرده، چنین مى گوید: «آیا نمى دانى که خداوند آنچه را که در آسمان ها و زمین است مى داند»؟ (أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللّهَ یَعْلَمُ ما فِی السَّماءِ وَ الأَرْضِ).
آرى «همه اینها در کتابى ثبت است» (إِنَّ ذلِکَ فِی کِتاب).
کتاب علم بى پایان خداوند، کتاب عالم هستى و جهان علت و معلول، جهانى که چیزى در آن گم نمى شود و نابود نمى گردد، بلکه همواره تغییر صورت مى دهد حتى امواج صداى ضعیفى که از حلقوم انسانى در هزاران سال، قبل بر خاسته به کلى نابود نشده است، و همواره در این فضا وجود دارد این یک کتاب بسیار دقیق و جامع است که همه چیز در آن ضبط شده است.
و به تعبیر دیگر، همه اینها در «لوح محفوظ»، لوح علم الهى ثبت است، و همه این موجودات با تمام خصوصیات و جزئیات نزد او حاضرند.
و لذا در آخرین جمله مى فرماید: «این بر خداوند آسان است» چرا که همگى موجودات با تمام خصوصیاتشان نزد او حضور دارند (إِنَّ ذلِکَ عَلَى اللّهِ یَسِیرٌ).
* * *
1 ـ جمعى از مفسران، این آیات را اشاره به پاسخ ایرادى دانسته اند که: از ناحیه مشرکان مطرح مى شد که مى گفتند:
چگونه گوشت حیواناتى را که ذبح شده است مى خورید اما گوشت «میته» (مردار) را نمى خورید؟ در حالى که اولى را شما کشته اید و دومى را خدا!.
این آیات، نازل شده و به آنها پاسخ گفت، ولى، بسیار بعید به نظر مى رسد که: آیات فوق اشاره به چنین مطلبى باشد; زیرا خوردن گوشت مردار که گوشت فاسد و زیانبارى است ظاهراً در هیچ شریعتى مجاز و مباح نبوده است، تا قرآن بر آن صحه بگذارد و بگوید: هر شریعتى براى خود برنامه اى داشته است.
2 ـ خطاب در این آیه ممکن است متوجه خصوص مخالفان اسلام و پیامبر(صلى الله علیه وآله) باشد، بنابراین، جمله «اللّهُ یَحْکُمُ بَیْنَکُمْ...» مقول قول پیامبر(صلى الله علیه وآله) است.
و نیز ممکن است مخاطب هم مسلمانان باشند و هم مخالفان، و بنابراین، این آیه، بیان مستقلى است از ناحیه خداوند نسبت به همگان.
........................
تفسیر نمونه

























