مطالب برگزیده

  • تــازه ها
  • آموزش قرآن
  • پربازدید

اهمیت توسل به اهل بیت (ع)، آیت الله العظمی

دریافت فایل
زمان: 5 دقیقه
بیشتر...

دلایل گمراهی فرزند نوح 2،آیت الله مکارم

دریافت فایل صوتی

حجم: 2.6 MB

زمان: 22 دقیقه

بیشتر...

چهل حدیث ازامام سجاد علیه السلام

قالَ الاِْمامُ السَّجّادُ(عليه السلام) :
1- مقام رضا
«الرِّضا

بیشتر...

جاذبه شگرف قرآن

 

مستشرق بلغاری دکتر توفیان تیوفانوفا - استاد دانشگاه

بیشتر...

شنوندگان ناشنوا!

شرح آیات 20 تا 23 سوره مبارکه انفال

20یا أَیُّهَا الَّذینَ

بیشتر...

آمار بازدید

-
بازدید امروز
بازدید دیروز
کل بازدیدها
5731
80916
152201114
اوقات شرعی

احسن الحدیث

احسن الحدیث

سه شنبه, 08 مرداد 1404 10:42

شرح آیات 20 لغایت 26 سوره مبارکه المائده

20- وَإِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنبِيَاءَ وَجَعَلَكُم مُّلُوكًا وَآتَاكُم مَّا لَمْ يُؤْتِ أَحَدًا مِّنَ الْعَالَمِينَ

21- يَا قَوْمِ ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ وَلَا تَرْتَدُّوا عَلَىٰ أَدْبَارِكُمْ فَتَنقَلِبُوا خَاسِرِينَ

22- قَالُوا يَا مُوسَىٰ إِنَّ فِيهَا قَوْمًا جَبَّارِينَ وَإِنَّا لَن نَّدْخُلَهَا حَتَّىٰ يَخْرُجُوا مِنْهَا فَإِن يَخْرُجُوا مِنْهَا فَإِنَّا دَاخِلُونَ

23- قَالَ رَجُلَانِ مِنَ الَّذِينَ يَخَافُونَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمَا ادْخُلُوا عَلَيْهِمُ الْبَابَ فَإِذَا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّكُمْ غَالِبُونَ ۚ وَعَلَى اللَّهِ فَتَوَكَّلُوا إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ

24- قَالُوا يَا مُوسَىٰ إِنَّا لَن نَّدْخُلَهَا أَبَدًا مَّا دَامُوا فِيهَا ۖ فَاذْهَبْ أَنتَ وَرَبُّكَ فَقَاتِلَا إِنَّا هَاهُنَا قَاعِدُونَ

25- قَالَ رَبِّ إِنِّي لَا أَمْلِكُ إِلَّا نَفْسِي وَأَخِي ۖ فَافْرُقْ بَيْنَنَا وَبَيْنَ الْقَوْمِ الْفَاسِقِينَ

26- قَالَ فَإِنَّهَا مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ ۛ أَرْبَعِينَ سَنَةً ۛ يَتِيهُونَ فِي الْأَرْضِ ۚ فَلَا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْفَاسِقِينَ

 

20- (یاد کنید) هنگامى را که موسى به قوم خود گفت: « اى قوم من! نعمت خدا را برخود به یاد آورید هنگامى که در میان شما، پیامبرانى قرار داد; (و از اسارت فرعونیان رهایى بخشید) و شما را حاکم و صاحب اختیار خو د قرار داد; و به شما نعمتهایى داد که به هیچ یک از جهانیان نداده بود

21- اى قوم من! به سرزمین مقدّسى که خداوند براى شما معین کرده، وارد شوید; و به پشت سرخود بازنگردید (و عقب نشینى نکنید) که زیانکار خواهید بود.»

22- گفتند: «اى موسى! در آن جا، گروهى (نیرومند و) ستمگرند; و ماهرگز وارد آن نمى شویم تا آنها از آن خارج شوند; اگر آنها از آن خارج شوند، ما وارد خواهیم شد.»

23- (ولى) دو نفر از مردان خدا ترس که خداوند به آنها، نعمت (عقل و ایمان و شجاعت) داده بود، گفتند: «شما (به یکباره) وارد دروازه (شهر آنان) شوید و هنگامى که وارد شدید، پیروز خواهید شد. و بر خدا توکّل کنید اگر ایمان دارید.»

24- (بنى اسرائیل) گفتند: «اى موسى! تا آنها در آن جا هستند، ما هرگز وارد نخواهیم شد; تو و پروردگارت بروید و (با آنان) بجنگید، ما همین جا نشسته ایم.»

25- ( موسى) گفت: «پروردگارا! من تنها اختیار خودم و برادرم را دارم، میان ما و این جمعیّت گنهکار، جدایى بیفکن.»

26- خداوند (به موسى) فرمود: «این سرزمین ( مقدّس)، تا چهل سال بر آنها ممنوع است (و به آن نخواهند رسید); پیوسته در زمین [= در این بیابان]، سرگردان خواهند بود; و درباره (سرنوشت) این جمعیت گنهکار، غمگین مباش.»

 

بنى اسرائیل و سرزمین مقدس

در این آیات، براى زنده کردن روح حق شناسى در یهود، و بیدار کردن وجدان آنها در برابر خطاهائى که در گذشته مرتکب شدند ـ تا به فکر جبران بیفتند ـ بخش هائى از نعمت هائى که به آنها داده، بازگو شده است و نیز به سستى و تنبلى و بهانه جوئى آنها به طور اجمال پرداخته و سرانجام به محرومیت آنها از نعمت ورود به سرزمین مقدس.

نخست چنین مى گوید: «به خاطر بیاورید زمانى را که موسى به پیروان خود گفت: اى بنى اسرائیل نعمت هائى که خدا به شما ارزانى داشته است را به یاد آورید و آنها را فراموش نکنید» (وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ یا قَوْمِ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَیْکُمْ).

روشن است کلمه «نِعْمَةَ اللّهِ» همه مواهب و نعمت هاى پروردگار را شامل مى شود، ولى به دنبال آن به سه قسمت مهم از آنها اشاره کرده است.

در مرحله اول، نعمت وجود پیامبران و رهبران فراوان در میان آنها که بزرگ ترین موهبت الهى درباره آنان بود، مى فرماید: «چرا که پیامبرانى در میان شما قرار داد» (إِذْ جَعَلَ فیکُمْ أَنْبِیاءَ).

تا آنجا که مى گویند: تنها در زمان موسى بن عمران(علیه السلام) بالغ بر هفتاد پیامبر وجود داشت و تمام هفتاد نفرى که با او به کوه طور رفتند در زمره پیامبران قرار گرفتند.

در پرتو این نعمت بود که از دره هولناک شرک و بت پرستى و گوساله پرستى رهائى یافتند و از انواع خرافات، موهومات، زشتى ها و پلیدى ها نجات پیدا کردند، و این بزرگ ترین نعمت معنوى در حق آنها بود.

در مرحله دوم، به بزرگ ترین موهبت مادّى که به نوبه خود مقدمه مواهب معنوى نیز مى باشد اشاره کرده، مى فرماید: «شما را صاحب اختیار جان و مال و زندگى خود قرار داد» (وَ جَعَلَکُمْ مُلُوکاً).

زیرا بنى اسرائیل سالیان دراز در زنجیر اسارت و بردگى فرعون و فرعونیان

بودند و هیچ گونه «اختیارى» از خود نداشتند، و با آنها همچون حیوانات اسیر معامله مى شد، خداوند به برکت قیام موسى بن عمران(علیه السلام) زنجیرهاى بردگى و استعمار را از دست و پاى آنها گشود و آنها را صاحب اختیار هستى و زندگى خود ساخت.

بعضى چنین پنداشته اند که: منظور از «ملوک» در اینجا «سلاطین و پادشاهانى» است که از بنى اسرائیل برخاستند.

در حالى که مى دانیم بنى اسرائیل تنها در دوران کوتاهى داراى حکومت و سلطنت بودند.

به علاوه، تنها بعضى از آنها به چنین مقامى رسیدند، در حالى که آیه فوق مى گوید: وَ جَعَلَکُمْ مُلُوکاً: «خداوند به همه شما این مقام را داد»، از این روشن مى شود که منظور از آیه همان است که در بالا گفتیم.

گذشته از این «مَلِک» (بر وزن اَلِف) در لغت هم به معنى سلطان و زمامدار آمده و هم به معنى کسى که مالک و صاحب اختیار چیزى است.(1)

در حدیثى که در تفسیر «درّ المنثور» از پیامبر(صلى الله علیه وآله) نقل شده چنین آمده:

کانَتْ بَنُو اِسْرائِیْلَ اِذا کانَ لاَِحَدِهِمْ خادِمٌ وَ دابَّةٌ وَ امْرَأَةٌ کُتِبَ مَلِکاً:

«در بنى اسرائیل رسم بر این بود، هر گاه کسى داراى همسر و خدمتکار و مَرکب بود، به او ملک مى گفتند».(2)

علاوه بر همه اینها، این سخن از زبان موسى(علیه السلام) است و در آن زمان از ملوک و پادشاهان بنى اسرائیل خبرى نبود.

و در پایان آیه، به طور کلّى به نعمت هاى مهم و برجسته اى که در آن زمان به احدى داده نشده بود، اشاره فرموده، مى گوید: «به شما چیزهائى داد که به احدى از عالمیان نداد» (وَ آتاکُمْ ما لَمْ یُؤْتِ أَحَداً مِنَ الْعالَمینَ).

این نعمت هاى متنوع، فراوان بودند، از جمله: نجات معجزه آسا از چنگال فرعونیان، شکافته شدن دریا براى آنها و استفاده کردن از غذاى مخصوصى به نام «مَنّ و سَلْوى» که شرح آن در جلد اول، ذیل آیه 57 سوره «بقره» گذشت و مانند آنها.

* * *

پس از آن، در آیه بعد، جریان ورود بنى اسرائیل به سرزمین مقدس را چنین بیان مى کند: «موسى به قوم خود چنین گفت: شما به سرزمین مقدسى که خداوند برایتان مقرّر داشته است وارد شوید، عقب نشینى نکنید، براى ورود به آن از مشکلات نترسید و از فداکارى مضایقه ننمائید، اگر به این فرمان پشت کنید، زیان خواهید دید» (یا قَوْمِ ادْخُلُوا الأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتی کَتَبَ اللّهُ لَکُمْ وَ لا تَرْتَدُّوا عَلى أَدْبارِکُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرینَ).

در این که «ارض مقدسة» که در آیه فوق به آن اشاره شده، چه نقطه اى است، مفسران گفتگو بسیار کرده اند:

بعضى آن را سرزمین بیت المقدس.

بعضى شام.

و بعضى دیگر «اردن»، یا «فلسطین»، یا سرزمین «طور»، مى دانند.(3)

اما بعید نیست منظور از سرزمین مقدس تمام منطقه شامات باشد که با همه این احتمالات سازگار است; زیرا این منطقه به گواهى تاریخ، مهد پیامبران الهى و سرزمین ظهور ادیان بزرگ، و در طول تاریخ مدت ها مرکز توحید و خداپرستى و نشر تعلیمات انبیاء بوده است، و به همین جهت نام سرزمین مقدس براى آن انتخاب شده است، اگر چه گاهى به خصوص منطقه «بیت المقدس» نیز این نام اطلاق مى شود، همان طور که در جلد اول، ذیل آیه 58 سوره «بقره» توضیح داده شد.

از جمله «کَتَبَ اللّهُ لَکُمْ» استفاده مى شود: خداوند چنین مقرّر داشته بود که بنى اسرائیل در این سرزمین مقدس با آرامش و رفاه زندگى کنند، مشروط به این که آن را از لوث شرک و بت پرستى پاک سازند و خودشان نیز از تعلیمات انبیاء منحرف نشوند، اما اگر این دستور را به کار نبندند، زیان هاى سنگینى دامان آنها را خواهد گرفت.

بنابراین، اگر ملاحظه مى کنیم نسلى از بنى اسرائیل که این آیه خطاب به آنها بود، بالاخره موفق به ورود در این سرزمین مقدس نشدند، بلکه چهل سال در بیابان سرگردان ماندند، و نسل آینده آنها این توفیق را یافت، منافاتى با جمله کَتَبَ اللّهُ لَکُمْ: «خداوند براى شما مقرّر داشته» ندارد; زیرا این تقدیر مشروط به شرائطى بود که آنها انجام ندادند، همان طور که از آیات بعد استفاده مى شود.

* * *

اما بنى اسرائیل در برابر این پیشنهاد موسى ـ همان طور که روش افراد ضعیف، ترسو و بى اطلاع است که مایلند همه پیروزى ها در سایه تصادف ها و یا معجزات براى آنها فراهم شود و به اصطلاح لقمه را بگیرند و در دهانشان بگذارند ـ «به او گفتند: اى موسى! تو که مى دانى در این سرزمین جمعیتى جبّار و زورمند زندگى مى کنند و ما هرگز در آن گام نخواهیم گذاشت تا آنها این سرزمین را تخلیه کرده و بیرون روند، هنگامى که آنها خارج شوند ما فرمان تو را اطاعت خواهیم کرد و گام در این سرزمین مقدس خواهیم گذاشت» (قالُوا یا مُوسى إِنَّ فیها قَوْماً جَبّارینَ وَ إِنّا لَنْ نَدْخُلَها حَتّى یَخْرُجُوا مِنْها فَإِنْ یَخْرُجُوا مِنْها فَإِنّا داخِلُونَ).(4)

این پاسخ بنى اسرائیل به خوبى نشان مى دهد استعمار فرعونى در طول سالیان دراز چه اثر شومى روى نسل آنها گذارده بود، و کلمه «لَنْ» که معمولاً به معنى «نفى ابد» است، نشان دهنده وحشت عمیق این جمعیت از دست زدن به مبارزه براى آزاد کردن و پاک ساختن سرزمین مقدس است.

ولى مقرّر این بود که: بنى اسرائیل سرزمین مقدس را با فداکارى، تلاش و کوشش و جهاد به دست آورند و اگر فرضاً بر خلاف سنت الهى با یک معجزه تمام دشمنان بدون هیچ گونه اقدامى محو و نابود مى شدند و بنى اسرائیل بدون رنج و زحمت وارث این منطقه آباد و وسیع مى شدند، تازه از اداره کردن آن عاجز مى ماندند و علاقه اى به حفظ چیزى که براى آن زحمتى نکشیده بودند، نشان نمى دادند، و آمادگى و شایستگى چنان کارى را نداشتند.

ضمناً منظور از «قوم جبّار» در این آیه ـ آن گونه که از تواریخ استفاده مى شود ـ جمعیت «عمالقه»(5) بوده اند که اندام هاى درشت و بلند داشتند.

گاهى درباره طول قد آنها مبالغه ها شده و افسانه ها ساخته اند و مطالب مضحکى که با هیچ دلیل علمى همراه نیست، پیرامون آنها ـ مخصوصاً پیرامون «عوج» در تواریخ ساختگى و آمیخته به خرافات ـ دیده مى شود.

چنین به نظر مى رسد که این گونه افسانه ها که به پاره اى از کتب اسلامى نیز راه یافته از ساخته هاى بنى اسرائیل است که معمولاً از آنها به عنوان «اسرائیلیات» نام مى برند.

شاهد این سخن این است که: در متن «تورات» فعلى نیز نمونه اى از این افسانه ها به چشم مى خورد.

در «سفر اعداد» اواخر فصل سیزدهم چنین مى خوانیم: «درباره زمینى که (جاسوسان بنى اسرائیلى) تجسّس نموده بودند خبر بد از آن بنى اسرائیل رسانیده گفتند: زمینى که از آن، جهت تجسّس نمودنش، گذر کردیم زمینى است که ساکنانش را تلف مى نماید و تمامى قومى که در آن دیدیم مردمان بلند قدند و هم در آنجا بلندقدان یعنى اولاد «عناق» که بلند قدانند دیدیم، و مادر نظر خود مثل ملخ نمودار بودیم و همچنین در نظر ایشان نیز مى نمودیم»!(6)

* * *

سپس در آیه بعد مى گوید: «در این هنگام دو نفر از مردان با ایمان که ترس از خدا در دل آنها جاى داشت و به همین دلیل مشمول نعمت هاى بزرگ او شده بودند و روح استقامت و شهامت را با دوراندیشى و آگاهى اجتماعى و نظامى آمیخته بودند براى دفاع از پیشنهاد موسى(علیه السلام) به پا خاستند و به بنى اسرائیل گفتند: شما از دروازه شهر وارد بشوید، هنگامى که وارد شدید (و آنها را در برابر عمل انجام شده قرار دادید) پیروز خواهید شد» (قالَ رَجُلانِ مِنَ الَّذینَ یَخافُونَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمَا ادْخُلُوا عَلَیْهِمُ الْبابَ فَإِذا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّکُمْ غالِبُونَ).

«ولى باید در هر صورت از روح ایمان استمداد کنید و بر خدا تکیه نمائید تا به این هدف برسید» (وَ عَلَى اللّهِ فَتَوَکَّلُوا إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ).

درباره این که این دو نفر چه کسانى بوده اند غالب مفسران نوشته اند که: آنها «یوشع بن نون» و «کالب بن یوفنا» (یفنه) بوده اند که از نقباى دوازده گانه
بنى اسرائیل محسوب مى شدند که سابقاً به آنها اشاره کردیم.(7)-(8)

در تفسیر جمله «مِنَ الَّذِیْنَ یَخافُونَ» گرچه احتمالات متعددى داده شده، ولى روشن است مفهوم ظاهر جمله این است: آن دو مرد از افرادى بودند که از خدا مى ترسیدند و به همین دلیل از غیر خدا وحشتى نداشتند.

جمله أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمَا: «خداوند نعمتش را بر آنها ارزانى داشته بود» نیز شاهد این معنى است، چه نعمتى بالاتر از این که انسان تنها از خدا بترسد، نه از غیر او.

در اینجا این سؤال پیش مى آید که این دو نفر از کجا مى دانستند اگر
بنى اسرائیل با یک حمله غافلگیرانه وارد شهر بشوند، «عمالقه» عقب نشینى خواهند کرد؟

پاسخ این است: شاید از این نظر بوده که آنها علاوه بر اطمینانى که به وعده موسى بن عمران(علیه السلام) دائر بر فتح و پیروزى داشتند، مى دانستند یک قاعده کلّى در تمام جنگ ها وجود دارد که اگر جمعیت مهاجم بتوانند خود را به مرکز اصلى دشمن برسانند، یعنى در خانه او با او بجنگند، معمولاً پیروز خواهند شد.(9)

به علاوه، جمعیت «عمالقه» همان طور که دانستیم داراى اندام هاى درشت بودند (اگر چه جنبه هاى افسانه اى این مطلب را انکار کردیم) معلوم است چنین جمعیتى در میدان هاى جنگ بیابانى بهتر مى توانند هنرنمائى کنند، اما در پیچ و خم کوچه هاى شهر آمادگى براى جنگ تن به تن کمتر دارند.

از همه اینها گذشته، به طورى که مى گویند: آنها بر خلاف درشتى قامتشان افرادى ترسو بودند که با حمله غافلگیرانه زود مرعوب مى شدند.

مجموع این جهات، سبب شد که آن دو نفر پیروزى بنى اسرائیل را در چنین حمله اى تضمین کنند.

* * *

ولى بنى اسرائیل هیچ یک از این پیشنهادها را نپذیرفتند و به خاطر ضعف و زبونى که در روح و جان آنها لانه کرده بود، صریحاً به موسى خطاب کرده، «گفتند: ما تا آنها در این سرزمینند هرگز و ابداً وارد آن نخواهیم شد، تو و پروردگارت که به تو وعده پیروزى داده است بروید و با عمالقه بجنگید، هنگامى که پیروز شدید ما را خبر کنید، ما در اینجا نشسته ایم»! (قالُوا یا مُوسى إِنّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فیها فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّکَ فَقاتِلا إِنّا هاهُنا قاعِدُونَ).

این آیه نشان مى دهد که بنى اسرائیل جسارت را در مقابل پیامبر خود به حداکثر رسانیده بودند; زیرا:

اوّلاً ـ با کلمه «لَنْ» و «أَبَداً» مخالفت صریح خود را اظهار داشتند.

ثانیاً ـ با این جمله که: «تو و پروردگارت بروید و جنگ کنید، ما در اینجا نشسته ایم»، موسى(علیه السلام) و وعده هاى او را در واقع تحقیر کردند، و حتى به پیشنهاد آن دو مرد الهى نیز اعتنا نکردند و شاید کمترین جوابى نگفتند.

جالب این که: «تورات» کنونى نیز قسمت هاى مهمى از این داستان را در باب چهاردهم از سفر اعداد آورده است، آنجا که مى گوید: «و تمامى بنى اسرائیل بر موسى و هارون گله جو (اعتراض کننده) شدند و همگى جماعت به ایشان گفتند: اى کاش! در زمین مصر مى مردیم و یا این که در بیابان وفات مى کردیم که خداوند چرا ما را به این مرز بوم آورده است تا آن که به شمشیر افتاده، زنان ما و اطفال ما به یغما برده شوند... پس موسى و هارون در حضور جمهور جماعت بنى اسرائیل بر رو افتادند و یوشع بن نون و کالیب بن یَفُنَّه که از جمله متجسّسان زمین بودند لباس خود را دریدند...».(10)

* * *

در آیه بعد مى خوانیم که موسى به کلّى از جمعیت مأیوس گشت و دست به دعا برداشت و جدائى خود را از آنها با این عبارت تقاضا کرد: «پروردگارا! من تنها اختیاردار خود و برادرم هستم، خداوندا! میان ما و جمعیت فاسقان و متمرّدان جدائى بیفکن تا نتیجه اعمال خود را ببینند و اصلاح شوند» (قالَ رَبِّ إِنِّی لا أَمْلِکُ إِلاّ نَفْسی وَ أَخی فَافْرُقْ بَیْنَنا وَ بَیْنَ الْقَوْمِ الْفاسِقینَ).

البته کارى که بنى اسرائیل کردند یعنى ردّ صریح فرمان پیامبرشان در سر حدّ کفر بود، و اگر مى بینیم قرآن لقب «فاسق» به آنها داده است به خاطر آن است که فاسق معنى وسیعى دارد و هر نوع خروج از رسم عبودیت و بندگى خدا را شامل مى شود، لذا درباره شیطان نیز مى خوانیم: فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ: «در برابر فرمان خدا فاسق گردید و مخالفت کرد».(11)

ذکر این نکته نیز لازم است که: از جمله «مِنَ الَّذِیْنَ یَخافُونَ» در آیات گذشته چنین استفاده مى شود که اقلیتى در میان بنى اسرائیل بودند که از خدا مى ترسیدند و یوشع و کالیب جزء آنها محسوب مى شدند.

ولى در اینجا مى بینیم موسى تنها از خودش و برادرش هارون اسم مى برد و اشاره اى به آنها نمى کند، شاید این موضوع به خاطر آن باشد که هارون، هم جانشین موسى(علیه السلام) بود و هم شاخص ترین فرد بنى اسرائیل بعد از موسى، و لذا نام او را به خصوص برده است.

* * *

سرانجام دعاى موسى(علیه السلام) به اجابت رسید و بنى اسرائیل نتیجه شوم اعمال خود را گرفتند; زیرا از طرف خداوند به موسى(علیه السلام) چنین وحى فرستاده شد که: «این جمعیت از ورود در این سرزمین مقدس که مملوّ از انواع مواهب مادّى و معنوى بود، تا چهل سال محروم خواهند ماند» (قالَ فَإِنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَیْهِمْ أَرْبَعینَ سَنَةً).

به علاوه «در این چهل سال باید در بیابان ها سرگردان باشند» (یَتیهُونَ فِی الأَرْضِ).(12)

سپس به موسى(علیه السلام) مى گوید: «هر چه بر سر این جمعیت در این مدت بیاید به جا است هیچ گاه درباره آنها از این سرنوشت غمگین مباش» (فَلا تَأْسَ عَلَى الْقَوْمِ الْفاسِقینَ).

جمله اخیر شاید براى این باشد که پس از صدور فرمان مجازات سرگردانى بنى اسرائیل به مدت چهل سال در بیابان ها، عواطف موسى(علیه السلام) تحریک شد و شاید ـ همان طور که در «تورات» کنونى آمده است ـ درخواست عفو و گذشت از درگاه خداوند درباره آنها نمود.

ولى به زودى به او پاسخ داده شد که: آنها چنین استحقاقى را دارند، نه استحقاق عفو و گذشت; زیرا آنها همان طور که قرآن مى گوید: افراد فاسق، متمرّد و سرکشى بودند و هر کس چنین باشد چنین سرنوشتى براى او حتمى است.

باید توجه داشت: این محرومیت چهل ساله، هرگز جنبه انتقامى نداشت (همان طور که هیچ یک از مجازات هاى الهى چنین نیست، بلکه یا سازنده است و یا نتیجه عمل است).

در حقیقت، فلسفه اى داشت و آن این که: بنى اسرائیل سالیان دراز در زیر ضربات استعمار فرعون به سر برده بودند و رسوبات این دوران به صورت عقده هاى حقارت، خود کم بینى و احساس ذلت و کمبود در روح آنها لانه کرده بود، لذا حاضر نشدند در مدتى کوتاه زیر نظر رهبرى بزرگ همانند موسى(علیه السلام)روح و جان خود را شستشو دهند و با یک جهش سریع براى زندگى نوینى که توأم با افتخار، قدرت و سربلندى باشد آماده شوند، و آنچه را به موسى(علیه السلام) در مورد عدم اقدام به یک جهاد آزادى بخش در سرزمین هاى مقدس گفتند، دلیل روشن این حقیقت بود.

لذا مى بایست سالیان دراز در بیابان ها سرگردان بمانند و نسل موجود که نسل ضعیف و ناتوان بود تدریجاً از میان برود، نسلى نو در محیط صحرا، در محیط آزادى و حریت، در آغوش تعلیمات الهى، و در عین حال در میان مشکلات و سختى ها که به روح و جسم انسان توان و نیرو مى بخشد پرورش یابد، تا بتواند دست به چنان جهادى بزند و حکومت حق را در سرزمین هاى مقدس بر پا دارد!

* * *


1 ـ در کتب لغت مى خوانیم: اَلْمَلِکُ مَنْ کانَ لَهُ الْمُلْکُ وَ الْمُلْکُ هُوَ ما یَمْلِکُهُ الاِنْسانُ وَ یَتَصَرَّفُ بِهِ ـ أَوْ ـ العَظَمَةُ وَ السُّلْطَةُ: «مَلِک کسى است که ملک داشته و مالک کلیه چیزهائى است که انسان مالک آن مى شود و در آن تصرف مى کند، یا به معنى عظمت و سلطه است».

2 ـ «المیزان»، جلد 5، صفحه 295، انتشارت جامعه مدرسین قم ـ «درّ المنثور»، جلد 2، صفحه 270، دار المعرفة، مطبعة الفتح جدة، طبع اول، 1365 هـ ق ـ تفسیر «ابن کثیر»، جلد 2، صفحه 39، دار المعرفة بیروت، 1412 هـ ق ـ «فتح القدیر» شوکانى، جلد 2، صفحه 29، عالم الکتب ـ «جامع البیان»، جلد 6، صفحه 231، دار الفکر بیروت، 1415 هـ ق.

3 ـ «مجمع البیان»، جلد 3، صفحه 308، ذیل آیه مورد بحث، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات بیروت، طبع اول، 1415 هـ ق - تفسیر «تبیان»، جلد 3، صفحه 483، مکتب الاعلام الاسلامى، طبع اول، 1409، هـ ق ـ «بحار الانوار»، جلد 13، صفحه 186 ـ «جامع البیان»، جلد 6، صفحه 234، دار الفکر بیروت، 1415 هـ ق ـتفسیر «قرطبى»، جلد 6، صفحه 125، مؤسسة التاریخ العربى بیروت، 1405 هـ ق.

4 ـ باید توجه داشت: واژه «جبّار» در اصل، از ماده «جبر» به معنى اصلاح کردن چیزى است که توأم با فشار و قهر باشد، به همین جهت، بستن استخوان شکسته را «جبر» مى گویند.

ولى بعداً از یکسو، به هر نوع جبران و از سوى دیگر به هر نوع قهر و غلبه اطلاق شده است (و اگر به خداوند نام «جبّار» اطلاق مى شود، یا به خاطر تسلط او بر همه چیز است و یا به خاطر اصلاح کردن هر موجود نیازمند به اصلاح است).

5 ـ «عمالقه»، جمعیتى از نژاد سامى بودند که در شمال «شبه جزیره عربستان»، نزدیک صحراى سینا زندگى مى کردند، آنها به «مصر» حمله کردند و مدت ها آن را در اختیار داشتند، حکومت آنها در حدود 500 سال طول کشید، از سال 2213 قبل از میلاد تا 1703 قبل از میلاد. (دائرة المعارف فرید وجدى، جلد 6، صفحه 232، طبع سوم).

6 ـ «کتاب مقدس»، سفر اعداد، فصل 13، شماره هاى 32 و 33:

«و درباره زمینى که آن را جاسوسى کرده بودند خبر بد نزد بنى اسرائیل آورده گفتند زمینى که براى جاسوسى آن از آن گذشتیم زمینى است که ساکنان خود را مى خورد و تمامى قومى که در آن دیدیم مردان بلند قد بودند * و در آنجا جبّاران بنى عقاق را دیدیم که اولاد جبّارانند و ما در نظر خود مثل ملخ بودیم و همچنین در نظر ایشان مى نمودیم».

7 ـ از باب اول سفر تثنیه تورات کنونى نیز استفاده مى شود که: نام این دو نفر «یوشع» و «کالیب»بوده است (سفر تثنیه، فصل اول، شماره هاى 36 و 38).

در شماره 30 باب سیزدهم سفر اعداد، چنین آمده: «و کالیب قوم را پیش موسى خاموش ساخته گفت: فى الفور برویم و آن را در تصرف آریم، زیرا که مى توانیم بر آن غالب شویم» (عهد عتیق، ترجمه به همت انجمن بخش کتب مقدسه در میان ملل، صفحه 236).

8 ـ «مجمع البیان»، جلد 3، صفحه 311، ذیل آیه مورد بحث، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات بیروت، طبع اول، 1415 هـ ق ـ تفسیر «تبیان»، جلد 3، صفحه 486، مکتب الاعلام الاسلامى، طبع اول، 1409 هـ ق ـ «المیزان»، جلد 5، صفحات 292 و 296، انتشارات جامعه مدرسین قم ـ تفسیر «عیاشى»، جلد 1، صفحه 303، چاپخانه علمیه تهران، 1380 هـ ق ـ «نور الثقلین»، جلد 1، صفحه 607، مؤسسه اسماعیلیان قم، طبع چهارم، 1412 هـ ق.

9 ـ در «نهج البلاغه» در خطبه جهاد، نیز به این تاکتیک جنگى اشاره شده، فرموده است: فَوَ اللّهِ ما غُزِىَ قَوْمٌ قَطُّ فِى عُقْرِ دارِهِمْ اِلاّ ذَلُّوا: «به خدا سوگند هیچ ملتى در خانه خود مورد هجوم واقع نشد، مگر این که ذلیل شدند» (خطبه 27 نهج البلاغه).

10 ـ «و تمامى جماعت آواز خود را بلند کرده فریاد نمودند و قوم در آن شب مى گریستند * و جمیع بنى اسرائیل بر موسى و هارون همهمه کردند و تمامى جماعت به ایشان گفتند کاش که در زمین مصر مى مردیم یا در این صحرا وفات مى یافتیم * و چرا خداوند ما را به این زمین مى آورد تا به دم شمشیر بیفتیم و زنان و اطفال ما به یغما برده شوند آیا برگشتن به مصر براى ما بهتر نیست * و به یکدیگر گفتند سردارى براى خود مقرّر کرده به مصر برگردیم * پس موسى و هارون به حضور تمامى گروه جماعت بنى اسرائیل به رو افتادند * و یوشع بن نون و کالیب بن یَفُنَّه که از جاسوسان زمین بودند رخت خود را دریدند * و تمامى جماعت بنى اسرائیل را خطاب کرده گفتند زمینى که براى جاسوسى آن از آن عبور نمودیم زمین بسیار بسیار خوبیست * اگر خداوند از ما راضى است ما را به این زمین آورده آن را به ما خواهد بخشید زمینى که به شیر و شهد جاریست * زنهار از خداوند متمرّد مشوید و از اهل زمین ترسان مباشید زیرا که ایشان خوراک ما هستند سایه ایشان از ایشان گذشته است و خداوند با ماست از ایشان مترسید» (عهد عتیق، باب چهاردهم از سفر اعداد، شماره هاى 1 تا 9).

11 ـ کهف، آیه 50.

12 ـ «یَتیهُونَ» از ماده «تیه» به معنى سرگردانى است، ولى بعداً این نام (نام تیه) به بیابانى گذارده شد که بنى اسرائیل در آن سرگردان بودند و این بیابان همان طور که در جلد اول این تفسیر، ذیل آیه 57 سوره «بقره» آوردیم، بخشى از بیابان سینا بوده است.

............................

تفسیر نمونه

دوشنبه, 07 مرداد 1404 14:09

مَا اخْتَلَفَتْ دَعْوَتَانِ إِلاَّ كَانَتْ إِحْدَاهُمَا ضَلاَلَةً.

امام(عليه السلام) فرمود: هيچ گاه دو دعوت متضاد وجود ندارد مگر اين كه يكى از آن دوضلالت و گمراهى است.

 

شرح و تفسير ادّعاهاى متضاد اميرمؤمنان على(عليه السلام) در اين كلمه حكمت آميز خود به مطلبى اشاره مى كند كه ظاهراً واضح است; ولى با نهايت تأسف براى گروهى كاملا پيچيده شده است. مى فرمايد: «هيچ گاه دو دعوت مختلف و متضاد وجود ندارد مگر اين كه يكى از آن دو ضلالت و گمراهى است»; (مَا اخْتَلَفَتْ دَعْوَتَانِ إِلاَّ كَانَتْ إِحْدَاهُمَا ضَلاَلَةً). بعضى از شارحان نهج البلاغه مانند ابن ابى الحديد چون اين جمله را بر خلاف عقيده خود در تصويب در فروع دين دانسته اند (شرح معناى تصويب خواهد آمد) آن را به مسئله اختلاف در عقايد دينى تفسير كرده و گفته اند: دو عقيده مختلف و متضاد دينى نمى تواند هر دو درست باشد; يكى از آن دو حق است و ديگرى باطل. در صورتى كه كلام امام(عليه السلام) عام است و هرگونه نظرات متضاد را شامل مى شود و گويا امام(عليه السلام) با اين گفتار حكيمانه خود مى خواهد عقيده سخيف تصويب را ابطال كند. توضيح اين كه گروهى از اهل سنت معتقدند مجتهدانى كه اختلاف در آراء دارند; يكى فلان كار را حرام مى داند و ديگرى واجب يا يكى حرام مى شمرد و ديگرى حلال همگى بر حقند و عقيده همه حكم الهى است نه حكم ظاهرى بلكه حكم واقعى. اين عقيده بر اثر اختلاف آراء شديدى كه ميان فقهاى آنها واقع شد ظهور كرد و متأسفانه آنان هدايت امامان اهل بيت را در اين امور نپذيرفتند و به اين گونه خطاها گرفتار شدند. از آن بدتر اين كه بعضى از آنها اختلاف در عقايد دينى اصول دين را هم هرچند متضاد باشد صحيح شمرده و حتى تصريح كرده اند كه قرآن هم مطالب متضاد و متناقضى گفته و همه آنها صحيح است. مرحوم علامه شوشترى از ابن قتيبة در كتاب مختلف الحديث نقل مى كند كه عبيدالله بن حسن، از متكلمان اهل سنت كه مدتى قاضى بصره بود نظر داشت كه قرآن دلالت بر اختلاف دارد; آن كس كه معتقد به آزادى اراده است صحيح مى گويد و مطابق بعضى از آيات قرآن است و آن كس كه معتقد به جبر است او هم صحيح مى گويد و موافق بعضى از آيات قرآن است، پس همه آنها درست مى گويند! روزى از او سؤال شد كه درباره معتقدان به جبر و اختيار چه مى گويى؟ گفت: هر دو گروه صحيح مى گويند. گروهى خدا را بزرگ شمرده و گروهى او را منزه دانسته اند. (گروه اول اشاره به جبرى هاست كه همه چيز را فعل الله مى دانند و گروه دوم اشاره به اختيارى ها كه مى گويند عدالت خدا ايجاب مى كند افراد را مجبور به كارى نسازد و بعد مؤاخذه كند). نامبرده از اين هم فراتر رفته و مى گويد اگر كسى زناكار را مؤمن بداند صحيح گفته و اگر كافر بداند او هم صحيح گفته و سخنان ناموزون و ابلهانه ديگرى از اين قبيل. بدين ترتيب او قرآن و اسلام را دينى غير منطقى و دور از عقل و خرد معرفى كرده كه هيچ عاقل آزادانديشى حاضر نمى شود آن را بپذيرد. امامان اهل بيت(عليهم السلام) در بيانات مختلفى اين گونه عقايد خرافى را نفى مى كنند و اسلام را به شكل خردمندانه و مقبول عقلا كه هماهنگ با آيات عقلانى قرآن است معرفى مى نمايند. در خطبه هجدهم سخنان بسيار كوبنده و شفافى در نفى عقيده تصويب در جلد اول از همين كتاب گذشت كه امام(عليه السلام) چگونه با بيان بسيار منطقى و روشن گر اين گونه عقايد را نفى و ابطال مى كند و ساحت اسلام و قرآن را مبرا مى شمرد. ساير امامان اهل بيت(عليهم السلام) نيز همين معنا را در سخنان نورانى اشان دنبال كرده و با صراحت گفته اند: هميشه حق يكى است و آنچه در نقطه مقابل آن باشد باطل است و همه با هم بايد بكوشند و حق را پيدا كنند. آرى اگر كسى تلاش و كوشش كافى براى رسيدن به حق چه در اصول دين و چه در فروع دين انجام دهد و راه خطا را بپيمايد در نزد خدا معذور خواهد بود. نه اين كه آنچه را به آن رسيده حق و عين واقعيت است، بلكه به مقتضاى (لاَ يُكَلِّفُ اللهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَهَا) بيش از اين توان نداشته و تكليفى متوجه او نيست وگرنه حق باطل مى شود و نه باطل حق. مصيبت بزرگ نسبت دادن تناقض گويى به قرآن مجيد است كه واقعاً گفتار بى شرمانه اى است و نمونه آن در كلام عبيدالله بن حسن متكلم گذشت. قرآن مجيد با صراحت مى فرمايد: «(أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلاَفاً كَثِيراً); آيا درباره قرآن نمى انديشيد اگر از سوى غير خدا بود اختلاف فراوانى در آن مى يافتيد». اصولاً نبودن اختلاف در كتابى كه حدود بيست و سه سال از سوى خدا در مورد حوادث تلخ و شيرين و سخت و آسان نازل شده يكى از دلايل اعجاز قرآن است. در جاى ديگر بعد از بيان احكام ده گانه معروف مى فرمايد: «(وَأَنَّ هَذَا صِرَاطِى مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَلاَ تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ ذَلِكُمْ وَصَّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ); اين راه مستقيم من است از آن پيروى كنيد و از راه هاى پراكنده (و انحرافى) پيروى نكنيد كه شما را از راه او دور مى سازد; اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش مى كند، تا پرهيزگارى پيشه كنيد». در اين آيه راه خدا يكى معرفى شده و راه هاى منحرف و بيگانه از خدا متعدد و پراكنده، زيرا صراط مستقيم به صورت مفرد و طرق انحرافى به شكل جمع آورده شده است.

شنبه, 05 مرداد 1404 10:40

شرح آیه 19 سوره مبارکه المائده

19- يَا أَهْلَ الْكِتَابِ قَدْ جَاءَكُمْ رَسُولُنَا يُبَيِّنُ لَكُمْ عَلَىٰ فَتْرَةٍ مِّنَ الرُّسُلِ أَن تَقُولُوا مَا جَاءَنَا مِن بَشِيرٍ وَلَا نَذِيرٍ ۖ فَقَدْ جَاءَكُم بَشِيرٌ وَنَذِيرٌ ۗ وَاللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ

 

19- اى اهل کتاب! پیامبر ما، پس از فاصله و فترتى میان پیامبران، به سوى شما آمد; در حالى که حقایق را براى شما بیان مى کند; تا مبادا بگویید: «نه بشارت دهنده اى به سراغ ما آمد، و نه بیم دهنده  اى». هم اکنون، (پیامبر) بشارت دهنده و بیم دهنده، به سوى شما آمد. و خداوند بر هر چیزى تواناست

 

بعثت پیامبر

(صلى الله علیه وآله) در عصر فترت

باز در این آیه، روى سخن به اهل کتاب است، مى فرماید: «اى اهل کتاب و اى یهود و نصارى پیامبر ما به سوى شما آمد تا در عصرى که میان پیامبران الهى فترت و فاصله اى واقع شده، حقایق را براى شما بیان مى کند، مبادا بگوئید از طرف خدا بشارت دهنده و بیم دهنده به سوى ما نیامد» (یا أَهْلَ الْکِتابِ قَدْ جاءَکُمْ رَسُولُنا یُبَیِّنُ لَکُمْ عَلى فَتْرَة مِنَ الرُّسُلِ أَنْ تَقُولُوا ما جاءَنا مِنْ بَشیر
وَ لا نَذیر
).

آرى، اکنون «بشیر» و «نذیر» آمده، یعنى: «پیامبر اسلام به سوى شما آمده تا افراد با ایمان و نیکوکار را به رحمت و پاداش الهى بشارت، و افراد بى ایمان، گنهکار و آلوده را از کیفرهاى الهى بیم مى دهد» (فَقَدْ جاءَکُمْ بَشیرٌ وَ نَذیرٌ).

و در پایان آیه مى فرماید: «و خداوند بر همه چیز توانا است» (وَ اللّهُ عَلى کُلِّ شَیْء قَدیرٌ).

یعنى برانگیختن پیامبران و جانشینان آنها براى نشر دعوت حق در برابر قدرت او ساده و آسان است.

* * *

نکته ها:

1 ـ منظور از «فترت»

«فترت» در اصل، به معنى سکون و آرامش است و به فاصله میان دو جنبش و حرکت یا دو کوشش و نهضت و انقلاب، نیز گفته مى شود.

و از آنجا که در فاصله میان «موسى»(علیه السلام) و «مسیح»(علیه السلام) پیامبران و رسولانى وجود داشتند، اما در میان حضرت مسیح و پیغمبر اسلام (صلى الله علیه وآله) به این شکل نبود، قرآن این دوران را دوران «فترت رسل» نامیده است، و مى دانیم که میان دوران مسیح و بعثت پیامبر(صلى الله علیه وآله) حدود ششصد سال فاصله بود.(1)

ولى طبق آنچه در قرآن در سوره «یس» آیه 14 به آن اشاره شده، و مفسران اسلامى نیز گفته اند، حداقل در میان این دو پیامبر، سه نفر از رسولان آمده اند و بعضى عدد آنها را چهار نفر مى دانند.

اما در هر حال میان وفات آن رسولان و پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) فاصله اى وجود داشت و به همین دلیل در قرآن از آن به عنوان دوران «فترت» یاد شده است.

* * *

2 ـ آیا جامعه بشرى از هدایت الهى خالى مانده بود؟

در اینجا ممکن است گفته شود: طبق عقیده ما، جامعه انسانیت لحظه اى از نماینده خدا و فرستادگان او خالى نخواهد شد، چگونه ممکن است چنین فترتى وجود داشته باشد؟

در پاسخ باید توجه داشت: قرآن مى گوید: «عَلى فَتْرَة مِنَ الرُّسُلِ» یعنى رسولانى در این دوران نبودند اما هیچ مانعى ندارد که اوصیاى آنها وجود داشته باشند.

به تعبیر بهتر، «رسولان»، آنهائى بودند که دست به تبلیغات وسیع و دامنه دارى مى زدند، مردم را بشارت مى دادند و انذار مى کردند، سکوت و خاموشى اجتماعات را در هم مى شکستند، و صداى خود را به گوش همگان مى رساندند، ولى اوصیاى آنها همگى چنین مأموریتى را نداشتند و حتى گاهى ممکن است آنها به خاطر یک سلسله عوامل اجتماعى در میان مردم به طور پنهان زندگى مى نموده اند.

على(علیه السلام) در یکى از بیاناتش در «نهج البلاغه» مى فرماید:

اَللّهُمَّ بَلى لا تَخْلُو الأَرْضُ مِنْ قائِم لِلّهِ بِحُجَّة اِمّا ظاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمّا خائِفاً مَغْمُوراً لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللّهِ وَ بَیِّناتُهُ... یَحْفَظُ اللّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَیِّناتِهِ حَتّى یُودِعُوها نُظَرائَهُمْ وَ یَزْرَعُوها فِى قُلُوبِ أَشْباهِهِمْ:

«آرى، روى زمین هرگز از کسى که قیام به حجت الهى کند، خالى نخواهد ماند، خواه آشکار و مشهور باشد، یا پنهان و ناشناخته، براى این که احکام، دستورات، دلائل و نشانه هاى خداوند از میان نرود (و آنها را از تحریف و دستبرد مصون دارند)... خداوند به وسیله آنها دلائل و نشانه هاى خود را حفظ مى کند تا به افرادى همانند خود بسپارند و بذر آن را در دل هاى کسانى شبیه خود بیفشانند...».(2)

روشن است هنگامى که رسولان انقلابى و مبلّغان موج شکن در میان جامعه نباشند، تدریجاً خرافات، وسوسه هاى شیطانى و تحریف ها و بى خبرى از تعلیمات الهى گسترش مى یابد، اینجا است که ممکن است جمعى وضع موجود را عذر و بهانه اى براى فرار از زیر بار مسئولیت ها بپندارند، در این موقع، خداوند به وسیله مردانِ آسمانى این عذر و بهانه ها را قطع مى نماید.

* * *


1 ـ بعضى فاصله میان این دو پیامبر بزرگ را کمتر از ششصد سال و بعضى بیشتر از ششصد سال گفته اند، و بنا به گفته بعضى، فاصله میان ولادت مسیح(علیه السلام) و هجرت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) به سال رومى ششصد و بیست و یک سال و صد و نود و پنج روز است (تفسیر «ابوالفتوح رازى»، جلد 4، صفحه 154، پاورقى، نوشته مرحوم شعرانى).

2 ـ «نهج البلاغه»، کلمات قصار، جمله 147.

........................

تفسیر نمونه

سه شنبه, 01 مرداد 1404 14:15

شرح آیه 18 سوره مبارکه المائده

18- وَقَالَتِ الْيَهُودُ وَالنَّصَارَىٰ نَحْنُ أَبْنَاءُ اللَّهِ وَأَحِبَّاؤُهُ ۚ قُلْ فَلِمَ يُعَذِّبُكُم بِذُنُوبِكُم ۖ بَلْ أَنتُم بَشَرٌ مِّمَّنْ خَلَقَ ۚ يَغْفِرُ لِمَن يَشَاءُ وَيُعَذِّبُ مَن يَشَاءُ ۚ وَلِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا ۖ وَإِلَيْهِ الْمَصِيرُ

 

18- یهود و نصارى گفتند: «ما، فرزندان خدا و دوستان (خاصِّ) او هستیم.» بگو: «پس چرا شما را در برابر گناهانتان مجازات مى کند؟! بلکه شما هم انسانى هستیداز مخلوقات او; هر کس را بخواهد (و شایسته ببیند)، مى بخشد; و هر کس را بخواهد (و سزاوار باشد)، مجازات مى کند; و حکومت آسمانها و زمین و آنچه در میان آنهاست، از آن اوست; و بازگشت (همه)، به سوى اوست.»

 

ادعاهاى بى اساس اهل کتاب

در تکمیل بحث هاى گذشته درباره یهود و نصارى، در این آیه، به یکى از ادعاهاى بى اساس و امتیازات موهومى که آنها داشتند اشاره کرده، مى گوید: «یهود و نصارى گفتند: ما فرزندان خدا و دوستان او هستیم»! (وَ قالَتِ الْیَهُودُ وَ النَّصارى نَحْنُ أَبْناءُ اللّهِ وَ أَحِبّاؤُهُ)!

این تنها امتیاز موهومى نیست که آنها براى خود قائل شدند، و در این آیه به آن اشاره شده، بلکه در قرآن بارها به این گونه ادعاهاى آنان اشاره شده است.

در آیه 111 سوره «بقره» ادعاى آنها درباره این که غیر از آنان کسى داخل بهشت نمى شود و بهشت مخصوص یهود و نصارى است را بیان کرده و ابطال مى نماید.

در آیه 80 سوره «بقره» ادعاى یهود دائر بر این که آتش دوزخ جز ایام معدودى به آنان نمى رسد ذکر نموده و آنها را سرزنش مى کند.

و در آیه فوق به ادعاى موهوم فرزندى خدا و دوستى خاص او اشاره شده است.

شک نیست که آنها خود را حقیقتاً فرزند خدا نمى دانستند، تنها مسیحیان، عیسى(علیه السلام) را فرزند حقیقى خدا مى دانند و به آن تصریح مى کنند.(1)

ولى منظورشان از انتخاب این نام و عنوان، براى خود این بوده که بگویند رابطه خاصى با خدا دارند و گویا هر کس در نژاد آنها و یا جزء جمعیت آنها مى شد، بدون این که اعمال صالحى انجام داده باشد، خود به خود، از دوستان و گروه فرزندان خدا مى شد!(2)

اما مى دانیم قرآن با تمام این امتیازات موهوم مبارزه مى کند و امتیاز هر انسانى را تنها در ایمان، عمل صالح و پرهیزگارى او مى شمرد، لذا در آیه فوق، براى ابطال این ادعا چنین مى گوید: «بگو: پس چرا شما را در مقابل گناهانتان مجازات مى کند»؟ (قُلْ فَلِمَ یُعَذِّبُکُمْ بِذُنُوبِکُمْ).

یعنى شما خودتان اعتراف دارید که لااقل مدتى کوتاه مجازات خواهید شد، این مجازات نشانه آن است که: ادعاى ارتباط فوق العاده شما با خدا ـ که خود را دوستان، بلکه فرزندان خدا مى شمارید ـ ادعائى است بى اساس.

به علاوه، تاریخ شما نشان مى دهد که گرفتار یک سلسله مجازات ها و کیفرهاى الهى در همین دنیا نیز شده اید، و این دلیل دیگرى بر بطلان ادعاى شما است.

آنگاه براى تأکید مطلب اضافه مى کند: «شما بشرى هستید از مخلوقات خدا، همانند سایر انسان ها» (بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّنْ خَلَقَ).

و این یک قانون عمومى است که: «خدا هر که را بخواهد (و شایسته ببیند) مى بخشد، و هر که را بخواهد (و مستحق ببیند) کیفر مى دهد» (یَغْفِرُ لِمَنْ یَشاءُ وَ یُعَذِّبُ مَنْ یَشاءُ).

از این گذشته، همه مخلوق خدا هستند و بنده و مملوک او، بنابراین نام فرزند خدا بر کسى گذاشتن منطقى نیست، مى فرماید: «مالکیت آسمان ها و زمین و آنچه بین این دو است از آنِ خدا است» (وَ لِلّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما).

و مى افزاید: «و سرانجام تمام مخلوقات به سوى او باز مى گردند» (وَ إِلَیْهِ الْمَصیرُ).

در اینجا سؤالى پیش مى آید که: در کجا آمده که یهود و نصارى دعوى فرزندى خدا کردند؟ (هر چند فرزند در اینجا به معنى مجازى باشد نه معنى حقیقى).

در پاسخ این سؤال باید توجه داشت: در «اناجیل» کنونى، این تعبیر مکرّر دیده مى شود، از جمله در «انجیل یوحنا»، باب 8، جمله 41 به بعد، از زبان عیسى خطاب به یهود مى خوانیم: «شما کارهاى پدر خود را مى کنید (یهودیان) به او گفتند: ما از زنا متولد نشده ایم یک پدر داریم که خدا است! عیسى ایشان را گفت: که اگر خدا پدر شما مى بود، مرا دوست مى داشتید».(3)

در روایات اسلامى نیز در حدیثى از «ابن عباس» مى خوانیم که: پیغمبر(صلى الله علیه وآله)جمعى از یهود را به دین اسلام دعوت کرد و آنها را از مجازات خدا بیم داد، گفتند: چگونه ما را از کیفر خدا مى ترسانى در حالى که ما فرزندان خدا و دوست هاى او هستیم!(4)

در تفسیر «مجمع البیان» در ذیل آیه مورد بحث، نیز حدیثى شبیه حدیث فوق نقل شده که: جمعى از یهود در برابر تهدید پیامبر(صلى الله علیه وآله) به مجازات الهى گفتند: ما را تهدید مکن! زیرا ما فرزندان خدا و دوستان او هستیم، اگر خشم بر ما کند، همانند خشمى است که انسان نسبت به فرزند خود دارد یعنى به زودى این خشم فرو مى نشیند!(5)

* * *


1 ـ منابع مسیحیت مى گوید: «لفظ پسر خدا یکى از القاب منجى و فادى ما است که بر شخص دیگرى اطلاق نمى شود، مگر در جائى که از قرائن معلوم شود که قصد، از پسر حقیقى خدا نیست» (قاموس کتاب مقدس، صفحه 345).

2 ـ اخیراً گروهى در محیط ما شروع به یک نوع تبلیغات مسیحى گرى کرده بودند، و نام خود را «گروه فرزند خدا»! گذاشته بودند.

3 ـ «شما اعمال پدر خود خود را به جا مى آورید * بدو گفتند که ما از زنا زائیده نشده ایم * یک پدر داریم که خدا باشد * عیسى، به ایشان گفت: اگر خدا پدر شما مى بود مرا دوست مى داشتید».

4 ـ تفسیر «کبیر فخر رازى»، جلد 11، صفحه 192، دار الکتب العلمیه تهران، طبع دوم.

5 ـ «مجمع البیان»، جلد 3، صفحه 304، ذیل آیه مورد بحث، مؤسسة الاعلمى للمطبوعات بیروت، طبع اول، 1415 هـ ق.

........................

تفسیر نمونه

شنبه, 29 تیر 1404 14:54

شرح آیه 17 سوره مبارکه المائده

17- لَّقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ ۚ قُلْ فَمَن يَمْلِكُ مِنَ اللَّهِ شَيْئًا إِنْ أَرَادَ أَن يُهْلِكَ الْمَسِيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَأُمَّهُ وَمَن فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا ۗ وَلِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا ۚ يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ

 

17- کسانى که گفتند: «خدا، همان مسیح بن مریم است»، به یقین کافر شدند; بگو: «اگر خدا بخواهد مسیح بن مریم و مادرش و همه کسانى را که روى زمین هستند هلاک کند، چه کسى مى تواند مانع شود؟ (آرى،) حکومت آسمانها و زمین، و آنچه میان آن دو قرار دارد از آن خداست; هر چه بخواهد، مى آفریند; (حتى انسانى بدون پدر، مانند مسیح;) و خدا، بر هر چیزى تواناست.»

 

مگر ممکن است مسیح(علیه السلام)، خدا باشد؟!

در این آیه، براى تکمیل بحث هاى گذشته، شدیداً به ادعاى الوهیت مسیح(علیه السلام)حمله شده، و آن را کفر آشکار شمرده، مى فرماید: «به طور مسلّم کسانى که گفتند: مسیح بن مریم خدا است کافر شدند و در حقیقت خدا را انکار کرده اند» (لَقَدْ کَفَرَ الَّذینَ قالُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسیحُ ابْنُ مَرْیَمَ).

براى روشن شدن مفهوم این جمله باید بدانیم که: مسیحیان چند ادعاى بى اساس در مورد خدا دارند.

نخست این که: معتقد به خدایان سه گانه اند که آیه 171 سوره «نساء» به آن اشاره کرده و آن را ابطال مى کند، مى فرماید:

وَ لا تَقُولُوا ثَلاثَةٌ انْتَهُوا خَیْراً لَکُمْ اِنَّمَا اللّهُ اِلهٌ واحِدٌ: «و نگوئید (خداوند) سه گانه است، از این سخن خوددارى کنید که به سود شما است، خدا تنها معبود یگانه است».(1)

دیگر این که: آنها خداى آفریننده عالم هستى را یکى از خدایان سه گانه مى شمرند و به او خداى پدر(2) مى گویند، قرآن این عقیده را نیز در آیه 73 سوره «مائده» ابطال مى کند، مى فرماید: «لَقَدْ کَفَرَ الَّذِیْنَ قالُوا اِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلاثَة وَ ما مِنْ اِله اِلاّ اِلهٌ واحِدٌ» که تفسیر آن به خواست خدا به زودى خواهد آمد.

سوم این که: خدایان سه گانه در عین تعدّد حقیقى، یکى هستند که گاهى از آن تعبیر به وحدت در تثلیث مى شود، و این همان چیزى است که در آیه فوق به آن اشاره شده که آنها مى گویند: خدا همان مسیح بن مریم و مسیح بن مریم همان خدا است! و این دو، با روح القدس یک واحد حقیقى و در عین حال سه ذات متعدد! را تشکیل مى دهند!!

بنابراین، هر یک از جوانب سه گانه تثلیث که بزرگ ترین انحراف مسیحیت است در یکى از آیات قرآن مورد بحث قرار گرفته، و شدیداً ابطال شده است (توضیح بیشتر درباره بطلان عقیده تثلیث را در ذیل آیه 171 سوره «نساء» در همین جلد مطالعه فرمائید).

از آنچه در بالا گفتیم روشن مى شود این که: بعضى از مفسران مانند:
«فخر رازى» در فهم آیه فوق گرفتار اشکال شده اند و چنین پنداشته اند که: هیچ یک از نصارى با صراحت عقیده اتحاد خدا و مسیح(علیه السلام) را ابراز نمى کنند، به خاطر عدم احاطه کافى به کتب مسیحیت بوده است و گرنه منابع موجود مسیحیت با صراحت، مسأله «وحدت در تثلیث» را بیان داشته است، ولى شاید این گونه کتاب ها در آن زمان به دست امثال «فخر رازى» نرسیده بوده است.

سپس براى ابطال عقیده الوهیت مسیح(علیه السلام) قرآن چنین مى گوید: «اگر خدا بخواهد مسیح و مادرش مریم و تمام کسانى که در زمین زندگى مى کنند را هلاک کند چه کسى مى تواند جلو آن را بگیرد»؟ (قُلْ فَمَنْ یَمْلِکُ مِنَ اللّهِ شَیْئاً إِنْ أَرادَ أَنْ یُهْلِکَ الْمَسیحَ ابْنَ مَرْیَمَ وَ أُمَّهُ وَ مَنْ فِی الأَرْضِ جَمیعاً).

اشاره به این که: مسیح(علیه السلام) مانند مادرش مریم، و مانند همه افراد بشر، انسانى بیش نبود، بنابراین از نظر مخلوق بودن در ردیف سایر مخلوقات است و به همین دلیل، فنا و نیستى در ذات او راه دارد و چیزى که نیستى براى او تصور مى شود، چگونه ممکن است ازلى و ابدى باشد؟!

و یا به تعبیر دیگر، اگر مسیح(علیه السلام) خدا باشد آفریدگار جهان نمى تواند او را هلاک کند، و به این ترتیب، قدرتش نامحدود خواهد بود و چنین کسى نمى تواند نابود شود; زیرا قدرت خدا مانند ذاتش نامحدود است (دقت کنید).

تکرار کلمه «مسیح ابن مریم»(علیه السلام) در این آیه، شاید براى اشاره به این حقیقت است که خود شما معترفید: مسیح(علیه السلام) فرزند مریم بود و از مادرى متولد شد، روزى جنین بود و روزى دیگرى طفل نوزاد، و تدریجاً پرورش یافت و بزرگ شد، آیا ممکن است خدا در محیط کوچکى همچون رحم مادر، جاى گیرد و این همه تغییرات و تحولات پیدا کند؟ و نیاز به مادر در دوران جنینى و در دوران شیرخوارگى داشته باشد؟!

قابل توجه این که: آیه فوق، غیر از ذکر عیسى(علیه السلام)، نام مادر او را هم بالخصوص با کلمه «وَ أُمَّهُ» مى برد، و به این ترتیب، مادر مسیح(علیه السلام) را از میان سایر مردم روى زمین مشخص مى کند.

ممکن است این تعبیر به خاطر آن باشد که مسیحیان به هنگام پرستش، مادر او را هم مى پرستند، و هم اکنون در کلیساها از جمله مجسمه هائى که در برابر آن تعظیم و پرستش مى کنند، مجسمه مریم است که در آیه 116 سوره «مائده» نیز به این مطلب اشاره شده:

وَ اِذْ قالَ اللّهُ یا عِیْسَى ابْنَ مَرْیَمَ أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُونِى وَ أُمِّىَ اِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللّهِ: «در روز رستاخیز خداوند مى گوید: اى عیسى ابن مریم! آیا تو به مردم گفتى: من و مادرم را علاوه بر خدا پرستش کنید»؟!

و در پایان آیه، پاسخى به گفتار آنهائى که تولد مسیح(علیه السلام) بدون پدر را دلیلى بر الوهیت او مى گیرند، داده، مى فرماید: «خداوند حکومت آسمان ها و زمین و آنچه را میان این دو است، در اختیار دارد، هر گونه مخلوقى بخواهد مى آفریند» (وَ لِلّهِ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ وَ ما بَیْنَهُما یَخْلُقُ ما یَشاءُ).

خواه انسانى بدون پدر و مادر، مانند: آدم، و خواه انسانى از پدر و مادر، مانند: انسان هاى معمولى، و خواه فقط از مادر، مانند: مسیح(علیه السلام)، این تنوع خلقت دلیل بر قدرت او است و دلیل بر هیچ چیز دیگر نیست.

و در نهایت، به دلیل آن چنین اشاره مى کند: «خداوند بر هر چیزى توانا است» (وَ اللّهُ عَلى کُلِّ شَیْء قَدیرٌ).

آنچه امکان پذیرشِ هستى داشته باشد، تحت قدرت خداوند قادر متعال است، از ناحیه خداوند هیچ نقص و کاستى نیست، مگر این که چیزى خلقتش محال باشد و نقص از ناحیه خودش باشد.

* * *


1 ـ تفسیر این آیه در همین جلد گذشت.

2 ـ در منابع مسیحیت مى خوانیم: «و خدا پدر خالق جمیع کائنات است به واسطه پسر»! (قاموس کتاب مقدس، صفحه 345).

و نیز مى خوانیم: «خدا، یعنى از خود به وجود آمده. و آن اسمِ خالق جمیع موجودات و حاکم کلّ کائنات مى باشد و او روحى است بى انتها و ازلى و در وجود و حکمت و قدرت و عدالت و کرامت، بى تغییر و تبدیل به انواع مختلفه» (قاموس کتاب مقدس، صفحه 344).

.........................

تفسیر نمونه

چهارشنبه, 26 تیر 1404 12:41

شرح آیات 15 و 16 سوره مبارکه المائده

15- يَا أَهْلَ الْكِتَابِ قَدْ جَاءَكُمْ رَسُولُنَا يُبَيِّنُ لَكُمْ كَثِيرًا مِّمَّا كُنتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْكِتَابِ وَيَعْفُو عَن كَثِيرٍ ۚ قَدْ جَاءَكُم مِّنَ اللَّهِ نُورٌ وَكِتَابٌ مُّبِينٌ

16- يَهْدِي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوَانَهُ سُبُلَ السَّلَامِ وَيُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ وَيَهْدِيهِمْ إِلَىٰ صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ

 

15- اى اهل کتاب! فرستاده ما، به سوى شما آمد، در حالى که بسیارى از حقایق کتاب آسمانى را که شما کتمان مى کردید روشن مى سازد; و از بسیارى از آن، (که در این زمان مصلحت نیست،) صرف نظر مى نماید. (آرى،) از طرف خدا، نور و کتاب روشنگرى به سوى شما آمد

16- خداوند به برکت آن، کسانى را که از رضاى او پیروى کنند، به راههاى سلامت و امنیت، هدایت مى کند; و به فرمانش، آنان را از ظلمت ها خارج ساخته به سوى نور مى برد; و آنها را به سوى راه راست، هدایت مى نماید

 

کتاب نور و هدایت

در تعقیب آیاتى که درباره یهود و نصارى و پیمان شکنى هاى آنها بحث مى کرد، این آیه، اهل کتاب را به طور کلّى مخاطب قرار داده و از آنها دعوت به سوى اسلام مى کند، اسلامى که آئین آسمانىِ آنها را از خرافات پاک کرده و آنها را به راه راست ـ راهى که از هر گونه انحراف و کجى دور است ـ هدایت مى نماید.

نخست مى فرماید: «اى اهل کتاب! فرستاده ما به سوى شما آمد، تا بسیارى از حقایقِ کتب آسمانى را که شما کتمان کرده بودید براى شما آشکار سازد، و در عین حال از بسیارى از آنها که نیازى به ذکر آنها نبوده و مربوط به دوران هاى گذشته است صرف نظر مى کند» (یا أَهْلَ الْکِتابِ قَدْ جاءَکُمْ رَسُولُنا یُبَیِّنُ لَکُمْ کَثیراً مِمّا کُنْتُمْ تُخْفُونَ مِنَ الْکِتابِ وَ یَعْفُوا عَنْ کَثیر).

از این بخشِ آیه، چنین استفاده مى شود که: اهل کتاب حقایق زیادى را کتمان مى کردند، ولى پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) آنچه مورد نیاز کنونى مردم جهان بود (مانند بیان حقیقت توحید و پاکى انبیاء از نسبت هاى ناروائى که در کتب عهدین به آنها داده شده، و حکم تحریم ربا و شراب و امثال آن) را بیان نموده است، ولى از ذکر پاره اى از حقایقى که مربوط به امت هاى پیشین و زمان هاى گذشته بوده و بیان آنها اثر قابل ملاحظه اى در تربیت اقوام کنونى نداشته، صرف نظر کرده است.

پس از آن، به اهمیت و عظمت قرآن مجید، و اثرات عمیق آن در هدایت و تربیتِ بشر اشاره کرده، مى گوید: «از طرف خداوند نور و کتاب آشکارى به سوى شما آمد» (قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبینٌ).

بر این اساس، پیامبر(صلى الله علیه وآله) براى برملا ساختن بخش هاى مورد نیاز کتب، و آوردنِ کتابى که سراسر نور و تبیین کننده حق از باطل است، فرستاده شده است.

* * *

سپس به آثارِ این کتاب، و هدفِ نزول آن اشاره کرده، مى فرماید: «همان نورى که خداوند به وسیله آن کسانى را که در پى کسب خشنودى او باشند، به طرق سلامت هدایت مى کند» (یَهْدی بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ).

علاوه بر این، «آنها را از انواع ظلمت ها و تاریکى ها (ظلمت شرک، ظلمت جهل، ظلمت پراکندگى و نفاق و...) به سوى نور توحید، علم و اتحاد رهبرى مى کند» (وَ یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِهِ).

از همه اینها گذشته «آنها را به جاده مستقیم ـ که هیچ گونه کجى در آن از نظر اعتقاد و برنامه عملى نیست ـ هدایت مى نماید» (وَ یَهْدیهِمْ إِلى صِراط مُسْتَقیم).

* * *

نکته:

مراد از «نور» در آیه

در این که منظور از «نور» در آیه نخست شخص پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) است، یا قرآن مجید؟ در میان مفسران دو قول دیده مى شود، ولى ملاحظه آیات مختلفى که در قرآن مجید وارد شده و «قرآن» را تشبیه به «نور» کرده، نشان مى دهد: نور در آیه فوق، به معنى قرآن است و بنابراین عطف «کِتابٌ مُبِیْنٌ» بر آن از قبیل عطف توضیحى است، در سوره «اعراف» آیه 157 نیز مى خوانیم.

فَالَّذِیْنَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِى أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ:

«کسانى که به پیامبر(صلى الله علیه وآله) ایمان آوردند، و او را بزرگ داشتند و یارى کردند و از نورى که همراه او نازل گردیده پیروى نمودند، اهل نجات و رستگارى هستند».

و در سوره «تغابن» آیه 8 مى خوانیم: فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِى أَنْزَلْنا: «به خدا و پیامبرش و نورى که نازل کردیم ایمان بیاورید».

همچنین آیات متعدد دیگر، در حالى که اطلاق کلمه «نور» در قرآن بر شخص پیامبر(صلى الله علیه وآله) دیده نمى شود.

علاوه بر این، مفرد بودن ضمیر «بِهِ» در آیه بعد، نیز این موضوع را تأیید مى کند که نور و کتاب مبین اشاره به یک حقیقت است.

البته در روایات متعددى مى خوانیم که: «نور» به شخص امیر مؤمنان على(علیه السلام) یا همه ائمه(علیهم السلام) تفسیر شده است.(1)

ولى روشن است: این تفسیر، از قبیل ذکر «بطون» آیات است; چرا که مى دانیم، قرآن علاوه بر معنى ظاهر، معانى باطنى دارد که از آن به «بطون قرآن» تعبیر مى شود.

این که گفتیم روشن است که این تفسیرها مربوط به بطون قرآن است، دلیلش این است که در آن زمان ائمه(علیهم السلام) وجود نداشتند که اهل کتاب دعوت به ایمان به آنها شده باشند.

نکته دیگر این که: در آیه دوم به کسانى که در راه تحصیل رضاى خدا گام برمى دارند نوید مى دهد که در پرتو قرآن، سه نعمت بزرگ به آنها داده مى شود: نخست، هدایت به جاده هاى سلامت، سلامت فرد، سلامت اجتماع، سلامت روح و جان، سلامت خانواده، و سلامت اخلاق (و اینها همه جنبه عملى دارد).

دیگر، خارج ساختن از ظلمت هاى کفر و بى دینى به سوى نور ایمان که جنبه اعتقادى دارد.

و سوم این که تمام اینها را در کوتاه ترین و نزدیک ترین راه که «صراط مستقیم» است و در جمله سوم به آن اشاره شده، انجام مى دهد.

ولى همه این نعمت ها نصیب کسانى مى شود که از در تسلیم و حق جوئى درآیند، و مصداق «مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ» باشند، و اما منافقان و افراد لجوج و آنها که با حق دشمنى دارند، هیچ گونه بهره اى نخواهند برد، همان طور که سایر آیات قرآن گواهى مى دهند.

و نیز همه این آثار از اراده حتمى خداوند سرچشمه مى گیرد که با کلمه «بِاِذْنِهِ» به آن اشاره شده است.

* * *


1 ـ «بحار الانوار»، جلد 9، صفحه 197، و جلد 23، صفحه 310 ـ تفسیر «على بن ابراهیم قمى»، جلد 1، صفحه 164، مؤسسه دار الکتاب قم، 1404 هـ ق ـ «کافى»، جلد 1، صفحه 194، دار الکتب الاسلامیة ـ «نور الثقلین»، جلد 2، صفحه 83، مؤسسه اسماعیلیان قم، طبع چهارم، 1412 هـ ق.

..............................

تفسیر نمونه

قرآن و قرآن پژوهان،نهج البلاغه و ....

سه شنبه, 05 خرداد 1405 0 نظر
خداى آسمان ها و زمین
شرح آیه 3 سوره مبارکه انعام 3- وَهُوَ اللَّهُ فِي
سه شنبه, 05 خرداد 1405 0 نظر
بى‌نهايت بودن قدرت حضرت حق
شرح فراز دوم دعای پنجم صحیفه سجادیه وَ يَا مَنْ لَا تَنْتَهِي

aparat aparat telegram instagram این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید instagram instagram

فروشگاه و معرفی آثار استاد دکترمحمد علی انصاری