- تــازه ها
- آموزش قرآن
- پربازدید
همسایگان ، فرازهایی از صحیفه سجادیه
صحیفه سجادیه - دعای شماره ۲۶ - فراز ۲
وَ وَفِّقْهُمْ
احمد نراقی
این فقیه بزرگ سال (۱۱۸۵ هـ . ق) در شهر نراق از توابع
همه مى میرند!
34وَ ما جَعَلْنا
باطن انسان و کردار او،آیت الله جوادی آملی
خطبه صد و سی و هشت، بخش دوم
ومنها : حَتَّى تَقُومَ الْحَرْبُ بِکُمْ عَلَى سَاق،
آمار بازدید
احسن الحدیث
فَکَمْ أَکَلَتِ الاَْرْضُ مِنْ عَزِیزِ جَسَد، وَ أَنِیقِ لَوْن، کَانَ فِی الدُّنْیَا غَذِیَّ تَرَف، وَ رَبِیبَ شَرَف! یَتَعَلَّلُ بِالسُّرُورِ فِی سَاعَةِ حُزْنِهِ، وَ یَفْزَعُ إِلَى السَّلْوَةِ إِنْ مُصِیبَةٌ نَزَلَتْ بِهِ، ضَنًّا بِغَضَارَةِ عَیْشِهِ، وَ شَحَاحَةً بِلَهْوِهِ وَ لَعِبِهِ! فَبَیْنَا هُوَ یَضْحَکُ إِلَى الدُّنْیَا وَ تَضْحَکُ إِلَیْهِ فِی ظِلِّ عَیْش غَفُول، إِذْ وَطِیءَ الدَّهْرُ بِهِ حَسَکَهُ وَ نَقَضَتِ الاَْیَّامُ قُوَاهُ، وَ نَظَرَتْ إِلَیْهِ الْحُتُوفُ مِنْ کَثَب فَخَالَطَهُ بَثٌّ لاَ یَعْرِفُهُ، وَ نَجِیُّ هَمٍّ مَا کَانَ یَجِدُهُ، وَ تَوَلَّدَتْ فِیهِ فَتَرَاتُ عِلَل، آنَسَ مَا کَانَ بِصِحَّتِهِ، فَفَزِعَ إِلَى مَا کَانَ عَوَّدَهُ الاَْطِبَّاءُ مِنْ تَسْکِینِ الْحَارِّ بِالْقَارِّ، وَ تَحْرِیکِ الْبَارِدِ بِالْحَارِّ، فَلَمْ یُطْفِىءْ بِبَارِد إلاَّ ثَوَّرَ حَرَارَةً، وَ لاَ حَرَّکَ بِحَارٍّ إِلاَّ هَیَّجَ بُرُودَةً، وَ لاَ اعْتَدَلَ بِمُمَازِج لِتِلْکَ الطَّبَائِعِ إِلاَّ أَمَدَّ مِنْهَا کُلَّ ذَاتِ دَاء; حَتَّى فَتَرَ مُعَلِّلُهُ، وَ ذَهَلَ مُمَرِّضُهُ، وَ تَعَایَا أَهْلُهُ بِصِفَةِ دَائِهِ، وَ خَرِسُوا عَنْ جَوَابِ السَّائِلِینَ عَنْهُ، وَ تَنَازَعُوا دُونَهُ شَجِیَّ خَبَر یَکْتُمُونَهُ: فَقَائِلٌ یَقُولُ: هُوَ لِمَا بِهِ، وَ مُمَنٍّ لَهُمْ إِیَابَ عَافِیَتِهِ، وَ مُصَبِّرٌ لَهُمْ عَلَى فَقْدِهِ، یُذَکِّرُهُمْ أَسَى الْمَاضِینَ مِنْ قَبْلِهِ. فَبَیْنَا هُوَ کَذلِکَ عَلَى جَنَاح مِنْ فِرَاقِ الدُّنْیَا، وَ تَرْکِ الاَْحِبَّةِ، إِذْ عَرَضَ لَهُ عَارِضٌ مِنْ غُصَصِهِ، فَتَحَیَّرَتْ نَوَافِذُ فِطْنَتِهِ، وَ یَبِسَتْ رُطُوبَةُ لِسَانِهِ. فَکَمْ مِنْ مُهِمٍّ مِنْ جَوَابِهِ عَرَفَهُ فَعَیَّ عَنْ رَدِّهِ، وَ دُعَاء مُؤْلِم بِقَلْبِهِ سَمِعَهُ فَتَصَامَّ عَنْهُ، مِنْ کَبِیر کَانَ یُعَظِّمُهُ، أَوْ صَغِیر کَانَ یَرْحَمُهُ! وَ إِنَّ لِلْمَوْتِ لَغَمَرَات هِیَ أَفْظَعُ مِنْ أَنْ تُسْتَغْرَقَ بِصِفَة، أَوْ تَعْتَدِلَ عَلَى عُقُولِ أَهْلِ الدُّنْیَا.
زمين ها، چه بسيار، اجساد نيرومند زيبا و خوش آب و رنگ را که در دنيا نازپرورده و نعمت بودند و پرورش يافته دامان احترام و شرف، در کام خود فرو بردند، همانها که مى خواستند با سرور و خوشحالى غمها را از دل بزدايند و به هنگام فرا رسيدن مصيبت براى از بين نرفتن طراوت زندگى و از دست ندادن سرگرميهاى آن به لذت و خوشگذرانى پناه بردند. (آرى) در آن هنگام که او به دنيا مى خنديد و دنيا نيز در سايه زندگى مرفه و غفلت زا بر او خنده مى زد، ناگهان روزگار خارهاى جانگداز آلام و مصائب را در دل او فرو کرد و گذشت روزگار قواى او را در هم شکست و عوامل مرگ از نزديک به او نظر افکند در نتيجه، غم و اندوهى که هرگز از آن آگاهى نداشت با او در آميخت و غصه هاى پنهانى که حتى خيال آن را نمى کرد در وجودش راه يافت، سُستى بيماريها در او ظاهر شد در حالى که به سلامت و تندرستى، انس شديد داشت. در اين هنگام، هراسان و ترسان به آنچه طبيبان او را به آن، عادت داده بودند پناه برد که حرارت را با برودت، تسکين دهد و برودت را با حرارت تحريک کند; ولى در چنين حالتى هيچ حرارتى را با عوامل برودت فرو ننشاند جز اينکه حرارت شعلهورتر شد و هيچ برودتى را با داروى حرارت زا تحريک نکرد جز اينکه برودت را به هيجان درآورد. براى اعتدال مزاج به هيچ معجونى پناه نبرد جز آنکه به سبب آن، آماده بيمارى ديگرى شد. اين وضع همچنان ادامه يافت تا آنجا که طبيب از درمانش ناتوان شد و پرستارش او را به فراموشى سپرد و خانواده اش از وصف بيمارى او خسته شدند و در پاسخ سؤال کنندگان فروماندند. آنها در کنار بيمار خود نشسته و درباره خبر ناگوارى که تا آن وقت از او مکتوم مى داشتند آشکارا به گفتگو پرداختند. يکى مى گفت او را به حال خود رها کنيد (که رفتنى است) ديگرى آرزوى بازگشت بهبود او را مى کرد و (سومى) آنان را به شکيبايى در فقدانش، دعوت مى نمود و (براى تحمّل اين مصيبت) مصائب و اندوه گذشتگان را به يادشان مى آورد. در اين حال که او در شرف فراق دنيا و ترک دوستان بود، ناگهان عارضه اى گلوگيرش شد که فهم و درک او را ناتوان ساخت و در حيرت و سرگردانى فرو برد و زبانش خشک شد. در اين هنگام به فکر وصايا و سؤالات مهم و لازمى مى افتد که پاسخ آنها را مى دانست; امّا چه سود که زبانش از گفتن بازمانده است، و سخنانى مى شنود که قلب او را به درد مى آورد و مى خواهد جواب آنها را بگويد; امّا قدرت ندارد، از اين رو خود را به ناشنوايى مى زند همان سخنان و زخم زبانهايى که گاه از شخص بزرگى صادر مى شود که اين بيمار او را محترم مى شمرد يا از کوچکى که در گذشته بر او ترحم مى کرده است. (به هر حال) مرگ دشواريهايى دارد که انسان را در خود غرق مى کند، مشکلاتى که هراس انگيزتر از آن است که بتوان در قالب الفاظ ريخت يا انديشه هاى اهل دنيا آن را درک کند.
شرح و تفسیر
دشوارى هاى مرگ که در قالب الفاظ نمى گنجد
امام(علیه السلام) این گوینده تواناى فصیح بى نظیر، در آخرین بخش از این خطبه، باز از زوایاى دیگر به مسئله مرگ و پایان زندگى و عوارض سخت آن اشاره کرده و آن را در چهار مرحله خلاصه مى کند; نخست مى فرماید: «چه بسیار، زمین اجساد نیرومند زیبا و خوش آب و رنگ را که در دنیا پرورده ناز و نعمت بودند و پرورش یافته احترام و شرف، در کام خود فرو برد، همانها که مى خواستند با سرور و خوشحالى، غمها را از دل بزدایند و به هنگام فرا رسیدن مصیبت، براى از بین نرفتن طراوت زندگى و از دست ندادن سرگرممهاى آن، به لذت و خوشگذرانى پناه بردند»; (فَکَمْ أَکَلَتِ الاَْرْضُ مِنْ عَزِیزِ(1) جَسَد، وَأَنِیقِ(2) لَوْن، کَانَ فِی الدُّنْیَا غَذِیَّ(1) تَرَف، وَ رَبِیبَ(2) شَرَف! یَتَعَلَّلُ(3) بِالسُّرُورِ فِی سَاعَةِ حُزْنِهِ، وَ یَفْزَعُ إِلَى السَّلْوَةِ(4) إِنْ مُصِیبَةٌ نَزَلَتْ بِهِ،ضَنًّا(5) بِغَضَارَةِ(6) عَیْشِهِ، وَ شَحَاحَةً(7) بِلَهْوِهِ وَ لَعِبِهِ!).
این سخن اشاره دقیقى به کسانى است که آنچنان به ناز و نعمت و عیش و نوش دنیا عادت کرده اند که به هنگام نزول مصیبتها و اندوهها سعى مى کنند خود را با انواع سرگرمیها و لهو و لعب، از آن دور دارند و آنچه را ممکن بود مایه بیدارى و هوشیارى آنان گردد به فراموشى بسپارند و این خود مصیبتى است بزرگ که انسان به عوامل بیدارى و عوامل مستى و بى خبرى پناه برد; ولى حوادث تلخ هرگز آنها را فراموش نمى کند و سرانجام زمین آنها را در کام خود فرو مى برد.
«(آرى) در آن هنگام که او (بر اثر ناز و نعمت) به دنیا مى خندید و دنیا نیز در سایه زندگى مرفه و غفلت زا بر او خنده مى زد، ناگهان روزگار خارهاى جانگداز آلام و مصائب را در دل او فرو کرد و گذشت روزگار قواى او را در هم شکست و عوامل مرگ از نزدیک به او نظر افکند، در نتیجه غم و اندوهى که هرگز از آن آگاهى نداشت با او در آمیخت، و غصه هاى پنهانى که حتى خیال آن را نمى کرد در وجودش راه یافت. سُستى بیماریها در او ظاهر شد در حالى که به سلامت و تندرستى، انس شدید داشت»; (فَبَیْنَا هُوَ یَضْحَکُ إِلَى الدُّنْیَا وَ تَضْحَکُ إِلَیْهِ فِی ظِلِّ عَیْش غَفُول(8); إِذْ وَطِیءَ الدَّهْرُ بِهِ حَسَکَهُ(9) وَ نَقَضَتِ الاَْیَّامُ قُوَاهُ، وَ نَظَرَتْ إِلَیْهِ الْحُتُوفُ(10) مِنْ کَثَب(11) فَخَالَطَهُ بَثٌّ(12) لاَ یَعْرِفُهُ، وَ نَجِیُّ(13) هَمٍّ مَا کَانَ یَجِدُهُ، وَ تَوَلَّدَتْ فِیهِ فَتَرَاتُ عِلَل، آنَسَ مَا کَانَ بِصِحَّتِهِ).
اشاره به اینکه; هر چند این بى خبران در برابر مصائب، سعى دارند خود را به فراموشى بسپارند، پیوسته بر دنیا خنده سر مى دهند و دنیاى غافل کننده نیز بر آنها خنده مستانه مى زند; ولى دیرى نمى پاید که در سرازیرى مرگ قرار مى گیرند; قوا و نیروها یکى پس از دیگرى از بین مى رود، چشمها کم نور، گوشها سنگین،استخوانها سست و پوک، اعصاب خسته و ناتوان و انواع بیماریها به سوى او هجوم مى آورد و جهان نوحه مرگ را در گوش آنها مى خواند.
در واقع امام(علیه السلام) در این بخش، نخست به تحلیل رفتن قوا و آشکار شدن انواع بیماریها به دنبال آن، که گام اوّل به سوى مرگ است اشاره فرمود. سپس به سراغ گام دوم مى رود که مراجعه پى در پى و مکرّر به اطبا و گرفتن انواع داروها و بى تأثیر بودن آنها است و مى فرماید: «در این هنگام، هراسان و ترسان به آنچه طبیبان او را به آن عادت داده بودند پناه برد که حرارت را با برودت تسکین دهد و برودت را با حرارت تحریک کند; ولى در چنین حالتى هیچ حرارتى را با عوامل برودت فرو ننشاند جز اینکه حرارت شعلهورتر شد، و هیچ برودتى را با داروى حرارت زا تحریک نکرد جز اینکه برودت را به هیجان درآورد. براى اعتدال مزاج به هیچ معجونى پناه نبرد جز آنکه به سبب آن آماده بیمارى دیگرى شد»; (فَفَزِعَ إِلَى مَا کَانَ عَوَّدَهُ الاَْطِبَّاءُ مِنْ تَسْکِینِ الْحَارِّ بِالْقَارِّ(14)، وَتَحْرِیکِ الْبَارِدِ بِالْحَارِّ، فَلَمْ یُطْفِىءْ بِبَارِد إلاَّ ثَوَّرَ(15) حَرَارَةً، وَ لاَ حَرَّکَ بِحَارٍّ إِلاَّ هَیَّجَ بُرُودَةً، وَ لاَ اعْتَدَلَ بِمُمَازِج(16) لِتِلْکَ الطَّبَائِعِ إِلاَّ أَمَدَّ مِنْهَا کُلَّ ذَاتِ دَاء).
آرى! هنگامى که فرمان قطعى مرگ فرا مى رسد اسباب صحت و سلامت به کندى مى گراید و به اصطلاح: «سر کنگبین صفرا مى فزاید و روغن بادام سبب خشکى مى شود». گویى داروها از اثر مى افتند و یا نتیجه معکوس مى دهند و طبق ضرب المثل معروف: «طبیبان ابله مى شوند» و راه بیمار به سوى پایان زندگى هموار مى گردد.
آنچه در تعبیرات حساب شده مولا در اینجا آمده، اشاره به تقسیماتى است که در طبّ قدیم رایج بود. در آن زمان اطبّا عقیده داشتند که چهار نوع مزاج وجود دارد: مزاج گرم، مزاج سرد، مزاج تر و خشک. از نگاه دیگر چهار نوع مزاج مرکب شناخته شده بود مزاج گرم و تر (که به آن دموى مى گفتند) و مزاج گرم و خشک (که آن را صفراوى مى نامیدند) و مزاج سرد و تر (که آن را بلغمى نام مى نهادند) و مزاج سرد و خشک (که آن را سوداوى مى گفتند).
البتّه این مزاجها هنگامى که در حدّ اعتدال بود لطمه اى به سلامت نمى زد و صاحبان آنها با تفاوت زیادى که با هم داشتند همگى داراى زندگى خوبى بودند; ولى اگر یکى از چهارتا (حرارت، برودت، رطوبت و یبوست) غلبه مى کرد ناچار بودند براى بازگرداندن اعتدال مزاج به عوامل مخالف پناه برند; حرارت را با برودت فرو نشانند و برودت را با عوامل حرارت تحریک کنند و رطوبت را با یبوست بیامیزند و یبوست را با رطوبت تعدیل کنند.
تأثیر همه اینها در زمانى است که کار از کار نگذشته باشد. هنگامى که کار از کار گذشت، همه بى اثر خواهد بود.
سپس امام(علیه السلام) مرحله سوم را بازگو مى کند و آن مرحله یأس از بازگشت سلامت و انتظار پایان عمر در آینده نه چندان دور مى فرماید: «این وضع همچنان ادامه یافت تا آنجا که طبیب از درمانش ناتوان شد، و پرستارش او را به فراموشى سپرد، و خانواده اش از وصف بیمارى او خسته شدند، و در پاسخ سؤال کنندگان فروماندند»; (حَتَّى فَتَرَ مُعَلِّلُهُ(17)، وَ ذَهَلَ مُمَرِّضُهُ(18)، وَ تَعَایَا(19) أَهْلُهُ بِصِفَةِ دَائِهِ، وَ خَرِسُوا عَنْ جَوَابِ السَّائِلِینَ عَنْهُ).
گویى امام بارها و بارها در کنار این گونه بیماران و خانواده هاى آنان بوده و حالات آنان را دقیقاً زیر نظر گرفته است; طبیب، اظهار عجز مى کند و پرستار اظهار خستگى، و خانواده او نمى دانند درباره او به مردم چه بگویند. بگویند حال او بهتر است خلاف گفته اند. بگویند بدتر است خوشایند نیست. ناچار زبان را در کام فرو مى برند و با نگاههاى مأیوسانه خود پاسخ مى گویند.
در ادامه مى افزاید: «آنها در کنار بیمار خود نشسته و درباره خبر ناگوارى که تا آن وقت از او مکتوم مى داشتند آشکارا به گفت وگو پرداختند; یکى مى گفت او را به حال خود رها کنید (که رفتنى است). دیگرى آرزوى بازگشت بهبود او را مى کرد و (سومى) آنان را به شکیبایى در فقدانش، دعوت مى نمود، و (براى تحمّل این مصیبت) مصائب و اندوه گذشتگان را به یادشان مى آورد»; (وَ تَنَازَعُوا دُونَهُ شَجِیَّ(20) خَبَر یَکْتُمُونَهُ: فَقَائِلٌ یَقُولُ: هُوَ لِمَا بِهِ، وَ مُمَنٍّ لَهُمْ إِیَابَ عَافِیَتِهِ، وَ مُصَبِّرٌ لَهُمْ عَلَى فَقْدِهِ، یُذَکِّرُهُمْ أَسَى(21) الْمَاضِینَ مِنْ قَبْلِهِ).
سرانجام امام چهارمین و آخرین مرحله زندگى این بیمار را بیان مى کند. هنگامى که در آستانه مرگ قرار مى گیرد و آماده سفر آخرت و ترک این جهان مى شود، مى فرماید: «در این حال که او در شرف فراق دنیا و ترک دوستان بود، ناگهان عارضه اى گلوگیرش شد که فهم و درک او را ناتوان ساخت و در حیرت و سرگردانى فرو برد و زبانش خشک شد»; (فَبَیْنَا هُوَ کَذلِکَ عَلَى جَنَاح مِنْ فِرَاقِ الدُّنْیَا، وَ تَرْکِ الاَْحِبَّةِ، إِذْ عَرَضَ لَهُ عَارِضٌ مِنْ غُصَصِهِ، فَتَحَیَّرَتْ نَوَافِذُ فِطْنَتِهِ، وَ یَبِسَتْ رُطُوبَةُ لِسَانِهِ).
در ادامه مى فرماید: «در این هنگام به فکر وصایا و سؤالات مهم و لازمى مى افتد که پاسخ آنها را مى دانست; امّا چه سود که زبانش از گفتن بازمانده است و سخنانى مى شنود که قلب او را به درد مى آورد (و مى خواهد جواب آنها را بگوید; امّا قدرت ندارد، از این رو) خود را به ناشنوایى مى زند و چه بسیار سخنان و زخم زبانهایى که گاه از شخص بزرگى صادر مى شود که این بیمار او را محترم مى شمرد یا از کوچکى است که در گذشته بر او ترحم مى کرده است»; (فَکَمْ مِنْ مُهِمٍّ مِنْ جَوَابِهِ عَرَفَهُ فَعَیَّ عَنْ رَدِّهِ، وَ دُعَاء مُؤْلِم بِقَلْبِهِ سَمِعَهُ فَتَصَامَّ عَنْهُ، مِنْ کَبِیر کَانَ یُعَظِّمُهُ، أَوْ صَغِیر کانَ یَرْحَمُهُ!).
آرى! او در این حالت چون علم به فرا رسیدن لحظه هاى پایان عمرش پیدا مى کند در فکر فرو مى رود که اموال مخفى داشته یا بدهکاریهایى به اشخاص که مى بایست به بازماندگانش معرفى مى کرد و یا خانواده و دوستان او سؤالاتى درباره این امور و یا آنچه مربوط به دفن و موضع قبر اوست از او دارند که قادر به پاسخ گفتن نیست.
ابن ابى الحدید در اینجا داستان کوتاه و عبرت انگیزى را که خود شاهد و ناظر بوده نقل مى کند، که در لحظات آخر شخصى مى خواست وصیت لازمى کند، امّا زبانش از گردش افتاده بود. به قلم و دواتى اشاره کرد تا خواسته خود را بنویسد; ولى افسوس دست آن قدر لرزان بود که کلمات نامفهوم نوشته شد و دستش همچنان مى لرزید تا جان داد.
سرانجام امام(علیه السلام) با این جمله، خطبه پرمحتوا و تکان دهنده خود را پایان مى دهد و مى فرماید: «(به هر حال) مرگ دشواریهایى دارد که انسان را در خود غرق مى کند. مشکلاتى که هراس انگیزتر از آن است که بتوان در قالب الفاظ ریخت یا اندیشه هاى اهل دنیا آن را درک کند»; (وَ إِنَّ لِلْمَوْتِ لَغَمَرَات هِیَ أَفْظَعُ مِنْ أَنْ تُسْتَغْرَقَ بِصِفَة، أَوْ تَعْتَدِلَ عَلَى عُقُولِ أَهْلِ الدُّنْیَا).
مرحوم علامه شوشترى در شرح نهج البلاغه خود در اینجا حدیثى از کتاب کافى نقل مى کند که گروهى از عابدان بنى اسرائیل تصمیم گرفتند شهرهاى مختلف را بگردند و آثار عبرت انگیز را در آنها ببینند، در این گردش خود به قبرى رسیدند که باد، گرد و غبار بر آن پاشیده بود و جز اثر مختصرى از آن آشکار نبود. گفتند چه خوب است دعا کنیم و از درگاه خدا بخواهیم صاحب این قبر، شرح حال خود را براى ما بازگو کند. دعاى آنها مستجاب شد. از صاحب قبر پرسیدند طعم مرگ را چگونه یافتى؟ او با وحشت تمام در پاسخ گفت: نود و نه سال از دفن من مى گذرد و هنوز درد و رنج جان دادن و تلخى طعم آن در درون من است.
نکته
گذرگاهى که همه از آن عبور مى کنند
بارها گفته اند و گفته ایم که اگر انسان در هر چیز شک و تردید به خود راه دهد در این مسئله نمى تواند تردید کند که یک روز باید رخت سفر را از این دنیا بر بندد و کاسه مرگ را با اکراه یا با رغبت سر کشد.
همان گونه که هر جنینى به هر شکل و صورت و مربوط به هر کس، روزى باید از گذرگاه رحم بگذرد و به این دنیا گام بگذارد و هر میوه اى روزى از درخت مى افتد و یا آن را مى چینند، انسان نیز باید خواه ناخواه از گذرگاه مرگ بگذرد.
حال که چنین است چرا گروهى مایل نیستند نام مرگ برده شود؟ چرا تلاش مى کنند این واقعیتى که آنها را فراموش نمى کند، از یاد ببرند؟!
از آن مهم تر، مقدّمات و پیامدهاى مرگ است; حالات عجیبى که مولا امیرمؤمنان على(علیه السلام) دراین خطبه با موشکافى تمام آن را به صورت تابلوى بسیار زنده اى ترسیم کرده و بازتاب مرگ را در انسانى که آماده رفتن از این دنیا مى شود و همچنین در اطرافیان او به طور دقیق تشریح مى کند و به نظر مى رسد که هدف اصلى امام بیدار کردن غافلان و هوشیار ساختن مستان باده غرور و خودخواهى و هواپرستى است و الحق والانصاف امام در این زمینه داد سخن داده و همه گفتنیها را گفته، به گونه اى که هر انسان غافل و بى خبرى آن را بخواند تکان مى خورد و سخت تحت تأثیر واقع مى شود.
امام(علیه السلام) در حدیث دیگرى مى فرماید: «ما رَأَیْتُ إیماناً مَعَ یَقین أشْبَهُ مِنْهُ بِشَکٍّ، عَلى هذَا الإِنْسانِ إِنَّهُ کُلَّ یَوْم یُوَدِّعُ إلَى الْقُبُورِ وَ یُشَیِّعُ وَ إلى غُرُورِ الدُّنْیا یَرْجِعُ وَ عَنِ الشَّهْوَةِ وَالذُّنُوبِ لایَقْلَعُ; من هیچ ایمان توأم با یقین را شبیه تر به شک از کار این انسان ندیدم; او همه روز براى تشییع دوستان و بستگان و سپردن جسم بى جان آنها به قبرها مى رود ولى هنگامى که باز مى گردد باز به سراغ غرور دنیاست و از شهوت و گناه باز نمى ایستد».(22)
در مقابل ما افرادى را مى شناسیم که به استقبال مرگ مى رفتند و بر چهره آن لبخند مى زدند سکرات موت براى آنها مفهومى نداشت و همچون کسى که در انتظار عزیزى به سر مى برد، در لحظات آخر عمر، چنین حالى را داشتند. نمونه آشکار آن شخص امام(علیه السلام)است که در کلام معروفش در همین نهج البلاغه مى فرماید: «اشتیاق من به مرگ و شهادت از اشتیاق طفل شیرخوار به پستان مادر بیشتر است».(23)
جالب اینکه در احادیث اسلامى نیز وارد شده که مرگ مؤمنان صالح العمل و اولیاء الله با دیگران متفاوت است. شخصى به امام صادق(علیه السلام) عرض کرد: «صِفْ لَنَا الْمَوْتَ; مرگ را براى ما وصف کن». فرمود: «لِلْمُؤْمِنِ کَأَطْیَبِ طیب یَشُّمُهُ فَیَنْعَسُ لِطیبِة وَ یَنْقَطِعُ التَّعَبَ وَالاَْلَمَ عَنْهُ وَ لِلْکافِرِ کَلَسْعِ الاَْفاعَی وَلَدْغِ الْعَقارِبِ وَأشَدُّ; مرگ براى مؤمن همانند عطر بسیار خوشبویى است که آن را استشمام مى کند و بخاطر خوشبویى آن مى آرامد و درد و رنج از او زایل مى شود ولى براى کافر مانند گزش افعى ها و نیش زدن عقربها بلکه شدیدتر از آن است».(24) شک نیست عدم
وابستگى مؤمن به زرق و برق دنیا و به عکس وابستگى هاى افراد بى ایمان به این جهان چنین بازتابى در این دو گروه داشته باشد هر چند الطاف الهى و مشاهدات مؤمن نسبت به مواهبى که در انتظار اوست و به عکس مشاهدات فرد بى ایمان نسبت به عذابهایى که در انتظار او مى باشد در این امر تأثیرگذار است.
1. «عزيز» در اصل به معناى قوى و شکست ناپذير است که لازمه آن، نفى ذلت از انسان است; ولى معلوم نيست چرا بعضى از شارحان نهج البلاغه آن را به معناى باطراوت و زيبا تفسير کرده اند. 2. «انيق» به معناى زيبا و خوش آب و رنگ است. 3. «غذىّ» از ريشه «غذاء» به معناى طعام گرفته شده و «غذىّ ترف» با توجّه به اينکه «ترف» به معناى ناز و نعمت است به اين معناست که او با ناز و نعمت، پرورش يافته است. 4. «ربيب» از ريشه «رَبّ» به معناى تربيت و تدبير گرفته شده، بنابراين «ربيب شرف» يعنى کسى که در دامان عزت و احترام پرورش يافته است. 5. «يتعلّل» از ريشه «تعلّل» به معناى خود را به فراموشى زدن و سرگرم ساختن است. 6. «سلوة» به معناى زندگى آرام بخش است. 7. «ضنّ» به معناى بخل شديد است. 8. «غضارة عيش» به معناى زندگى پر نعمت است. 9. «شحاحة» به معناى بخل است و گاه گفته شده
که درجه بالاى بخل محسوب مى شود. بخيل کسى است که نسبت به آنچه در دست خود دارد بخل مىورزد; امّا شحيح کسى است که هم نسبت به آن و هم نسبت به آنچه در دست مردم است، بخل دارد. 10. «قارّ» يعنى سرد از ريشه «قرّ» بر وزن «حرّ» به معناى برودت است. 11. «ثوّر» از ريشه «ثوران» به معناى هيجان است. 12. «ممازج» به معناى معجون و چيزهايى است که به هم آميخته شده باشد. 13. «معلّل» به معناى معالجه کننده است و در اصل از «علة» به معناى بيمارى گرفته شده است. 14. «ممرّض» به معناى پرستار از ريشه «مرض» است. 15. «تعايا» از ريشه «عىَّ» به معناى عجز است. 16. «شجىّ» به معناى غم انگيز از ريشه «شجو» بر وزن «هجو» به معناى غم واندوه گرفته شده است. 17. «اَسَى» به معناى غم واندوه است و در بعضى از نسخه ها «اُسى» (به ضم همزه آمده) جمع «اسو» به معناى پيشگام است و هر دو معنا در عبارت خطبه مناسب است. 18. «فتصام» از ريشه «صمّ» به معناى کر شدن گرفته شده و «تصام» يعنى خود را به کرى زد. 19. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 11، ص 167 . 20. «غمرات» جمع «غمره» معناى آن در فقره قبلى گذشت. 21. کافى، ج 3، ص 260، ح 38 (با تلخيص). 22. بحارالانوار، ج 6، ص 137 . 23. نهج البلاغه، خطبه 5 . 24. بحارالانوار، ج 6، ص 172، ح 50.
شرح آیات 24 لغایت 27 سورخ مبارکه ابراهیم
24 أَلَمْ تَرَى کَیْفَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلا کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَة طَیِّبَة ...أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِی السَّمَاءِ
25تُؤْتِی أُکُلَهَا کُلَّ حِین بِإِذْنِ رَبِّهَا وَیَضْرِبُ اللهُ الاَْمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ
26 وَمَثَلُ کَلِمَة خَبِیثَة کَشَجَرَة خَبِیثَة اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الاَْرْضِ مَا لَهَا مِنْ قَرَار
27یُثَبِّتُ اللهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَفِی الاْخِرَةِ وَیُضِلُّ اللهُ الظَّالِمِینَ وَیَفْعَلُ اللهُ مَا یَشَاءُ
24. آیا ندیدى چگونه خداوند «کلمه طیّبه» (و گفتار پاکیزه) را به درخت پاکیزه اى تشبیه کرده که ریشه آن (در زمین) ثابت، و شاخه آن در آسمان است؟!
25. هر زمان میوه خود را به اذن پروردگارش مى دهد. و خداوند براى مردم مَثَل ها مى زند، شاید متذکّر شوند (و پند گیرند).
26. و «کلمه خبیثه» (و سخن ناپاک) را به درخت ناپاکى تشبیه کرده که از زمین ریشه کن شده، و قرار و ثباتى ندارد.
27. خداوند کسانى را که ایمان آوردند، به سبب گفتار و اعتقاد استوار در این جهان، و در سراى دیگر، ثابت قدم مى دارد; و ستمکاران را گمراه مى سازد، (و لطف خود را از آنها به سبب اعمالشان برمى گیرد); و خداوند هر چه را اراده کند (و مصلحت باشد)انجام مى دهد.
تفسیر:
شجره طیّبه و شجره خبیثه
در اینجا صحنه دیگرى از تجسّم حقّ و باطل، کفر و ایمان، و طیّب و خبیث را ضمن مثال جالب و بسیار عمیق و پرمعنى بیان مى دارد و بحث هاى آیات گذشته را که در این زمینه بود تکمیل مى کند. مى فرماید: «آیا ندیدى چگونه خداوند براى کلمه طیّبه (و گفتار پاکیزه) را به درخت پاکیزه اى تشبیه کرده است؟» (أَلَمْ تَرَ کَیْفَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً کَلِمَةً طَیِّبَةً کَشَجَرَة طَیِّبَة).
سپس به ویژگى هاى این شجره طیّبه (درخت پاکیزه و پربرکت) مى پردازد و ضمن عبارات کوتاهى به تمام ابعاد آن اشاره مى کند.
امّا پیش از آنکه ویژگى هاى این شجره طیّبه را همراه قرآن بررسى کنیم، باید ببینیم منظور از «کلمه طیّبه» چیست؟
برخى از مفسّران آن را به کلمه توحید و جمله «لا إله إلاّ الله» تفسیر کرده اند.
در حالى که برخى دیگر آن را اشاره به اوامر و فرمان هاى الهى مى دانند.
برخى دیگر آن را ایمان مى دادند که محتوا و مفهوم لا إله إلاّ الله است.
برخى دیگر آن را به شخص «مؤمن» تفسیر کرده اند.
و برخى روش و برنامه هاى سازنده را در تفسیر آن آورده اند.(1)
ولى با توجّه به وسعت مفهوم و محتواى «کلمه طیّبه»، مى توان گفت همه اینها را شامل مى شود، زیرا «کلمه» در معناى وسیع آن، همه موجودات را در بر مى گیرد، به همین دلیل به مخلوقات «کلمة الله» گفته مى شود.(2)
«طیّب» به هر چیز پاک و پاکیزه گفته مى شود. به این ترتیب، مثالى که در آیهآمده است، هر سنّت و دستور و برنامه و روش و عمل انسان و هر موجود پاک و پربرکتى را شامل مى گردد و همه اینها مانند درخت پاکیزه اى است; درختى با ویژگى هاى زیر:
1. داراى رشد و نمو است، نه بى روح و نه جامد و بى حرکت، بلکه پویا و رویا و سازنده دیگران و خویشتن (تعبیر «شجره» بیانگر این حقیقت است).
2. پاک است و طیّب امّا از چه نظر؟ چون انگشت روى هیچ بخشى ننهاده است مفهومش این است که از هر نظر; منظره و میوه و شکوفه و گل و سایه و نسیمى که از آن برمى خیزد همه پاکیزه است.
3. این شجره داراى نظام حساب شده اى است. ریشه اى دارد و شاخه هایى، و هر کدام مأموریّت و وظیفه اى دارند. اصولاً وجود اصل و فرع در آن، دلیل بر حاکمیّت نظام حساب شده اى بر آن است.
4.«ریشه اش (در زمین) ثابت» است، به طورى که طوفان و تندباد نمى تواند آن را از جا برکند (أَصْلُهَا ثَابِتٌ).
و توانایى دارد که شاخه هاى سر به آسمان کشیده اش را در فضا در زیر نور آفتاب و در برابر هواى آزاد معلّق نگاه دارد و حفظ کند، زیرا شاخه هر چه سرکشیده تر باشد باید متّکى به ریشه قوى ترى باشد.
5. در یک محیط پست و محدود قرار ندارد «و شاخه هاى آن در آسمان است»، سینه هوا را شکافته و در آن فرو رفته (وَ فَرْعُهَا فِى السَّمَاءِ).
روشن است که هر قدر شاخه ها برافراشته تر باشند از آلودگى گرد و غبار زمین دورترند و میوه هاى پاک ترى خواهند داشت و از نور آفتاب و هواى سالم
بیشتر بهره مى گیرند و آن را به میوه هاى طیّب خود بهتر منتقل مى کنند.(3)
*
6. این شجره طیّبه، پربار و مولّد است، نه همچون درختانى که میوه و ثمرى ندارند، «و میوه خود را مى دهد» (تُؤْتِى أُکُلَهَا).
7. امّا نه در یک فصل خاص، بلکه «در هر زمان» که دست به سوى شاخه هایش دراز کنى محروم برنمى گردى (کُلَّ حِین).
8. میوه دادنش نیز بى حساب نیست بلکه مشمول قوانین آفرینش است و طبق یک سنّت الهى و «به اذن پروردگارش» آن را به همگان ارزانى مى دارد (بِإِذْنِ رَبِّهَا).
اکنون درست بیندیشیم و ببینیم این ویژگى ها و برکات را در کجا پیدا مى کنیم؟ مسلّماً در کلمه توحید و محتواى آن، و در یک انسان موحّد و بامعرفت، و در یک برنامه سازنده و پاک. اینها همه روینده و پوینده و متحرّک هستند، همه داراى ریشه هاى محکم و ثابت اند، همه داراى شاخه هاى فراوان و سر به آسمان کشیده و دور از آلودگى ها و کثافات جسمانى، همگى پرثمرند و نورپاش و فیض پاش.
هر کس به کنار آنها بیاید و دست به شاخسار وجودشان دراز کند، در هر زمان که باشد از میوه هاى لذیذ و معطّر و نیروبخششان بهره مى گیرد.
تندباد حوادث و طوفان هاى سخت و مشکلات، آنها را از جا حرکت نمى دهد، افق فکرشان محدود به دنیاى کوچک نیست، حجاب هاى زمان و مکان را مى درند و به سوى ابدیّت و بى نهایت پیش مى روند.
برنامه هاى آنها از سر هوىوهوس نیست بلکه همگى به اذن پروردگار و طبق فرمان اوست و این حرکت و پویایى و ثمربخش بودن نیز از همین جا سرچشمه مى گیرد.
مردان بزرگ و باایمان ـ این کلمات طیّبه پروردگار ـ حیاتشان مایه برکت و مرگشان موجب حرکت است. آنها آثارشان و کلمات و سخنانشان، شاگران و کتاب هایشان، تاریخ پرافتخارشان، حتّى قبرهاى خاموششان، همگى الهام بخش است و سازنده و تربیت کننده.
«و خداوند براى مردم مَثَل ها مى زند، شاید متذکّر شوند» و پند گیرند (وَ یَضْرِبُ اللهُ الاَْمْثَالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ).
*
در اینجا میان مفسّران این سؤال مطرح شده است که آیا درختى با صفات فوق وجود خارجى دارد که «کلمه طیّبه» به آن تشبیه شده است; درختى که در تمام فصول سال سرسبز و پرمیوه باشد؟
بعضى معتقدند که وجود دارد و آن درخت نخل است، به همین دلیل مجبور شده اند که کُلَّ حِین را به شش ماه تفسیر کنند.
ولى به هیچ روى لزومى ندارد که اصرار به وجود چنین درختى داشته باشیم، بلکه تشبیهات بسیارى در زبان هاى مختلف داریم که اصلاً وجود خارجى ندارد. مثلاً مى گوییم: قرآن همچون آفتابى است که غروب ندارد (در حالى که مى دانیم آفتاب همیشه غروب دارد) یا اینکه هجران من همچون شبى است که پایان ندارد (در حالى که مى دانیم هر شبى پایان دارد).
به هر حال چون هدف از تشبیه، مجسّم ساختن حقایق و قرار دادن مسائلعقلى در قالب محسوس است، چنین تشبیهات هیچ مانعى ندارد، بلکه کاملاً دلنشین و مؤثّر و جذّاب است.
در عین حال، درختانى در همین جهان وجود دارند که در تمام مدّت سال میوه از شاخه هاى آنها قطع نمى شود، حتّى خود ما بعضى از درختان را در مناطق گرمسیر دیدیم که هم میوه داشت و هم مجدّداً گل کرده بود و مقدّمات میوه جدید در آن فراهم مى شد در حالى که فصل زمستان بود.
*
از آنجا که یکى از بهترین راه ها براى تفهیم مسائل، استفاده از روش مقابله و مقایسه است، نقطه مقابل شجره طیّبه را در آیه بعد چنین بیان مى کند: همچنین «کلمه خبیثه (و سخن آلوده) را به درخت ناپاکى تشبیه کرده که از روى زمین برکنده شده و قرار و ثباتى ندارد» (وَ مَثَلُ کَلِمَة خَبِیثَة کَشَجَرَة خَبِیثَة اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الاَْرْضِ مَا لَهَا مِنْ قَرَار).
کلمه «خبیثه» همان کلمه کفر و شرک، گفتار زشت و شوم، برنامه هاى گمراه کننده و غلط، انسان هاى ناپاک و آلوده، و خلاصه هر چیز خبیث و ناپاک است.
بدیهى است درخت زشت و شومى که ریشه آن کنده شده، نه نمو و رشد دارد، نه ترقّى و تکامل، نه گل و میوه، نه سایه و منظره، و نه ثبات و استقرار، قطعه چوبى است که جز به درد سوزاندن و آتش زدن نمى خورد، بلکه مانع راه است و مزاحم رهروان و گاه گزنده و مجروح کننده و مردم آزار.
جالب اینکه در وصف شجره طیّبه، قرآن با تفصیل سخن مى گوید امّا هنگام شرح شجره خبیثه، با یک جمله کوتاه از آن مى گذرد تنها مى گوید: اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الاَْرْضِ مَا لَهَا مِنْ قَرَار: «از روى زمین برکنده شده و قرار و ثباتى ندارد»، زیرا هنگامى که ثابت شد این درخت بى ریشه است، دیگر شاخ و برگ و گل و میوه تکلیفش روشن است.
به علاوه این نوعى لطافت بیان است که انسان در مورد ذکر محبوب، به همه خصوصیّاتش بپردازد ولى هنگامى که به ذکر مبغوض مى رسد، با یک جمله کوبنده از آن بگذرد.
باز در اینجا مفسّران درباره اینکه درخت مزبور که مشبّهٌ به واقع شده است کدام درخت است، به بحث پرداخته اند.
برخى آن را درخت «حنظل» که میوه بسیار تلخ و بدى دارد دانسته اند و برخى آن را «کشوت» (بر وزن سقوط)، که نوعى گیاه پیچیده است که در بیابان ها به بوته هاى خار مى پیچد و از آن بالا مى رود، نه ریشه دارد و نه برگ (توجّه داشته باشید که شجر در لغت عرب هم به درخت گفته مى شود و هم به گیاه).
ولى همان گونه که در تفسیر شجره طیّبه بیان کردیم هیچ لزومى ندارد که در هر تشبیه، مشبّهٌ به با تمام آن صفات، وجود خارجى داشته باشد بلکه هدف مجسّم ساختن چهره واقعى کلمه شرک و برنامه هاى انحرافى و مردم خبیث است که آنها همانند درختانى هستند که همه چیزشان خبیث و ناپاک و هیچ میوه و ثمره و فایده اى جز مزاحمت و تولید دردسر ندارد.
به علاوه وجود درخت ناپاکى که آن را از ریشه برکنده باشند و در بیابان بر سینه طوفان و تندباد قرار گرفته باشد کم نیست.
*
از این نظردر آیات گذشته در دو مثال گویا، حال ایمان و کفر و مؤمن و کافر و به طور کلّى هر پاک و ناپاک تجسّم یافت، در آخرین آیه مورد بحث به نتیجه کار و سرنوشت نهایى آنها مى پردازد. نخست مى گوید: «خداوند کسانى را که ایمان آوردند، به خاطر گفتار و اعتقاد ثابتشان، استوار مى دارد; هم در این جهان و هم در سراى دیگر» (یُثَبِّتُ اللهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِى الْحَیَوةِ الدُّنْیَا وَ فِى الاْخِرَةِ).
زیرا ایمان آنها سطحى و متزلزل و شخصیّتشان دروغین و متلوّن نبوده است، بلکه شجره طیّبه اى بوده با ریشه اى ثابت و شاخه هایى که در آسمان قرار داشته است. از آنجا که هیچ کس بى نیاز از لطف خدا نیست و به تعبیرى دیگر، هر موهبتى سرانجام به ذات پاک او برمى گردد، این مؤمنان راستین و ثابت قدم با تکیه بر لطف خداوند در برابر هر حادثه اى چون کوه استقامت مى کنند.
لغزشگاه هایى که در زندگى اجتناب ناپذیر است بر سر راه آنها نمایان مى شود امّا خداوند آنان را حفظ مى کند.
«شیاطین» از هر سو به وسوسه شان مى پردازند و با استفاده از زرق و برق هاى مختلف این جهان، در لغزش آنها مى کوشند امّا خدا نگه شان مى دارد.
قدرت هاى جهنّمى و ظالمان سنگدل با انواع تهدیدها براى تسلیم کردن آنها تلاش مى کنند، امّا خدا آنها را ثابت مى دارد، زیرا آنان ریشه ثابت و محکمى براى خود برگزیده اند.
و جالب اینکه این حفظ و ثبات الهى، سراسر زندگیشان را در بر مى گیرد; هم زندگى این جهان و هم زندگى سراى دیگر. در اینجا در ایمان و پاکى ثابت مى مانند و دامانشان از ننگ آلودگى ها مبرّا خواهد بود و در آنجا در نعمت هاى بى پایان خدا جاودان خواهند ماند.
سپس به نقطه مقابل آنها پرداخته مى گوید: «و ستمکاران را گمراه مى سازد، (و لطف خود را به سبب اعمالشان از آنان بر مى گیرد) و خداوند هر چه را اراده کند (و مصلحت بداند) انجام مى دهد» (وَ یُضِلُّ اللهُ الظَّالِمِینَ وَ یَفْعَلُ اللهُ مَا یَشَاءُ).
بارها گفته ایم که هر جا سخن از هدایت و ضلالت است و به خدا نسبت داده مى شود، گام هاى نخستین آن از ناحیه خود انسان برداشته شده است; کار خدا تأثیرى است که در هر عمل آفریده و نیز کار خدا اعطاى مواهب و نعمت ها یا سلب آنهاست که به مقتضاى شایستگى و عدم شایستگى افراد مقرّر مى دارد ـ دقّت کنید.
تعبیر «ظالمین» بعد از جمله «یُضِلُّ اللهُ»، بهترین قرینه براى این موضوع است. یعنى تا کسى به ظلم آلوده نشود، نعمت هدایت از او سلب نخواهد شد، امّا پس از آلودگى به ظلم و بیدادگرى، ظلمت گناه وجودش را فرامى گیرد و نور هدایت الهى از قلبش بیرون مى رود. و این عین اختیار و آزادى اراده است. البتّه اگر به زودى مسیر خود را تغییر دهد راه نجات باز است، ولى پس از استحکام گناه، بازگشت بسیار دشوار خواهد بود.
نکته ها:
1. آیا منظور از آخرت در آیه اخیر «قبر» است؟
در روایات متعدّدى مى خوانیم که خداوند انسان را هنگام ورود در قبر در برابر پرسش هایى که فرشتگان از هویّت او مى کنند، بر خطّ ایمان ثابت نگاه مى دارد و این است معنى جمله یُثَبِّتُ اللهُ الَّذِینَ آمَنُوا بِالْقَوْلِ الثَّابِتِ فِى الْحَیَوةِ الدُّنْیَا وَ فِى الاْخِرَةِ.
در بعضى از این روایات صریحاً کلمه قبر آمده است(4) در حالى که در بعضىدیگر از روایات چنین مى خوانیم: شیطان هنگام مرگ به سراغ افراد باایمان مى آید و از چپ و راست براى گمراهى او به وسوسه مى پردازد، امّا خداوند اجازه به او نمى دهد که مؤمن را گمراه کند و این است معنى: یُثَبِّتُ اللهُ الَّذینَ آمَنوا...«قالَ الصّادقُ(علیه السلام): إنَّ الشَّیطانَ لَیَأتی الرَّجُلَ مِن أولِیائنا عِندَ مَوتِهِ عَن یَمینِهِ وَ عَن شِمالِهِ لِیُضِلَّهُ عَمّا هُوَ عَلَیهِ، فَیَأبَى اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ ذلِکَ وَ ذلِکَ قَولُ اللهِ تَعالى یُثَبِّتُ اللهُ الَّذینَ آمَنوا بِالقَولِ الثّابِتِ فِى الحَیوةِ الدُّنیا وَ فِى الآخِرَةِ.(5)
بیشتر مفسّران ـ طبق نقل طبرسى در مجمع البیان ـ همین تفسیر را پذیرفته اند. شاید به این علّت که سراى آخرت نه جاى لغزش است و نه جاى عمل، بلکه تنها محلّ برخورد با نتیجه هاست، ولى در لحظه فرارسیدن مرگ و حتّى در عالم برزخ (جهانى که میان این عالم و عالم آخرت قرار دارد) امکان لغزش کموبیش وجود دارد و در همین جاست که لطف خداوند به یارى انسان مى شتابد و او را حفظ کرده و ثابت قدم مى دارد.
2.نقش ثبات و استقامت
در میان تمام صفاتى که در آیات فوق براى «شجرة طیّبه» و «شجره خبیثه» ذکر شده، بیش از همه مسأله ثبات و عدم ثبات به چشم مى خورد. حتّى در بیان ثمره آن شجره در آخرین آیه مورد بحث مى خوانیم: خداوند افراد باایمان را به خاطر عقیده ثابتشان در دنیا و آخرت ثابت قدم مى دارد و به این ترتیب اهمّیّت فوق العاده مسأله ثبات و نقش آن مشخّص مى شود.
در بیان عوامل پیروزى مردان بزرگ سخن بسیار گفته اند، ولى از میان همهآنها در ردیف اوّل مسأله استقامت و پایدارى را باید نام برد.
بسیارند کسانى که از هوش و استعداد متوسّطى برخوردارند یا ابتکار عمل آنها کاملاً متوسّط است، ولى به پیروزى هاى بزرگى در زندگى نایل شده اند که پس از تحقیق و بررسى مى بینیم دلیلى جز ثبات و استقامت ندارد.از نظر اجتماعى پیشرفت هر برنامه مؤثّرى تنها در سایه ثبات امکان پذیر است، به همین دلیل تمام کوشش تخریب کنندگان براى از میان بردن ثبات به کار مى رود.اصولاً مؤمنان راستین را باید از ثبات و استقامتشان در برابر حوادث سخت و طوفان هاى زندگى شناخت.
3. شجره طیّبه و خبیثه در روایات اسلامى
همان گونه که در بالا گفتیم، کلمه «طیّبه» و «خبیثه» که به دو شجره تشبیه شده، مفهوم وسیعى دارند که هر شخص، برنامه، مکتب و اندیشه و گفتار و عمل را شامل مى شوند، ولى در بعضى از روایات اسلامى به مورد خاصّى تفسیر شده که پیداست درصدد انحصار نیست. از جمله در کتاب کافى از امام صادق(علیه السلام) در تفسیر جمله کَشَجَرَة طَیِّبَة أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَ فَرْعُهَا فِى السَّمَاءِ چنین آمده است: رَسولُ اللهِ(صلى الله علیه وآله) أصلُها وَ أمیرُ المؤمِنینَ(علیه السلام) فَرعُها وَ الأئمَّةُ مِن ذُرِّیَّتِهِما أغصانُها وَ عِلمُ الأئمَّةِ ثَمَرُها وَ شیعَتُهُمُ المؤمِنونَ وَرَقُها هَل فیها فَضلٌ؟ قال قُلتُ: لا وَاللهِ. قالَ: وَاللهِ إنَّ المؤمِنَ لَیولَدُ فَتورَقُ وَرَقَةٌ فیها وَ إنَّ المؤمِنَ لَیَموتُ فَتَسقُطُ وَرَقَةٌ مِنها: «پیامبر(صلى الله علیه وآله)ریشه این درخت است و امیر مؤمنان على(علیه السلام) شاخه آن و امامان که از ذریّه آنها هستند، شاخه هاى کوچک تر و علم امامان میوه این درخت و پیروان باایمان آنها برگ هاى این درخت هستند. سپس امام فرمود: آیا چیز دیگرى باقى ماند؟راوى مى گوید: گفتم نه به خدا سوگند.فرمود: به خدا قسم هنگامى که فرد باایمان متولّد مى شود، برگى در آن درخت ظاهر مى گردد و هنگامى که مؤمن راستین مى میرد، برگى از آن درخت مى افتد».(6)
در روایت دیگرى همین مضمون از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است و در ذیل آن مى خوانیم که راوى پرسید جمله تُؤْتِى أُکُلَهَاکُلَّ حِین بِإِذْنِ رَبِّهَا مفهومش چیست؟ امام فرمود: «اشاره به علم امامان است که در هر سال از هر منطقه به شما مى رسد».(7)
در روایات دیگرى مى خوانیم که شجره طیّبه، پیامبر و على و فاطمه و فرزندانشان هستند و شجره خبیثه، بنى امیّه است.(8)
در بعضى از روایات نیز نقل شده است که شجره طیّبه درحت نخل و شجره خبیثه، بوته حنظل است.(9)
به هر حال در میان این تفسیرها تضادّى وجود ندارد و همچنین در میان آنها و آنچه در بالا از عمومیّت معنى آیه ذکر کردیم هماهنگى برقرار است ،زیرا اینها مصادیق آنند.
1 . به تفسیرهاى مجمع البیان، قرطبى، فى ظلال القرآن و تفسیر کبیر مراجعه شود.
2 . درباره «کلمه» و مفهوم آن در ذیل آیه 115 سوره انعام بحث کردیم.
3. این موضوع خصوصاً در میوه هاى یک درخت کاملاً آشکار است، میوه هایى که بر شاخه هاى بالاى درخت مى رویند از میوه هایى که بر شاخه هاى پایین آن مى رویند، هم سالم ترند و هم رسیده تر و مطبوع تر.
4 . تفسیر نورالثقلین، ج 2، ص 540 و 541.
5 . همان ; الفقیه، ج 1، ص 134، ح 360.
6. نورالثقلین، ج 2، ص 535، ح 53.
7 . همان.
8 . همان.
9 . تفسیر درّالمنثور، ج 5، ص 22.
................................
تفسیر نمونه
به گزارش ایکنا؛ آخرین روز از ماه صفر مصادف با شهادت امام رضا(ع) است که در دوره حیات خویش همانند دیگر ائمه(ع) نسبت به حفظ معارف دینی تلاشهای فراوانی انجام دادند و برای نمونه میتوان به مناظرات فراوان این امام در طول زندگی خود اشاره کرد که در این مناظرهها اصول اعتقادی شیعه توسط ایشان مطرح میشده است. علاوه بر این، امام(ع) با روشهای دیگر هم معارف اعتقادی و فقهی را گسترش دادند و هم در پالایش روایاتی که تا عصر ایشان به جا مانده بود کوشیدند.
به منظور آشنایی بیشتر با سیره امام رضا(ع) با حجتالاسلام والمسلمین عبدالهادی مسعودی، قائم مقام دانشگاه قرآن و حدیث به گفتوگو پرداختیم. وی در پاسخ به این پرسش که روایات امام رضا(ع) بیشتر دارای چه صبغهای است، بیان کرد: در مورد روایات ایشان دو موضوع را به صورت عمده میتوانیم ببینیم که یکی از آنها موضوع کلام و مناظراتی است که امام(ع) با اهل ادیان متفاوت و همچنین با فرقههای درونگروهی شیعه داشتهاند که همین موضوع علم کلام به دو بخش تقسیم میشود.
وی افزود: یعنی یک سلسله روایاتی در مورد توحید، صفات توحیدی، عدل و مسائل قضا و قدری وجود دارد که در مورد شئون توحید هستند و سلسله دیگر روایات در مورد اصل اعتقادی امامت است که در مورد صفات، جایگاه و شأن و موقعیت امام و لزوم و فواید امامشناسی روایاتی وارد شده است. بنابراین در موضوع کلام و اعتقادات، روایات امام رضا(ع) برجسته هستند.
تلاشهای امام رضا(ع) در استوارسازی اصول و فروع دین
این استاد دانشگاه تصریح کرد: موضوع دیگری که در روایات امام رضا(ع) دیده میشود، مربوط مسائل فقهی و احکام شرعی است. در واقع این شکلی که ما در فقه داریم و بحثهایی که در امور عبادی مانند نماز، زکات، حج یا احکام معاملاتی مانند خرید و فروشها و ... داریم، به گونهای است که تقریباً از اکثر ائمه(ع) در موردشان روایت وجود دارد و از امام رضا(ع) نیز در این مورد روایات فراوانی در دست داریم و اگر نگوییم از روایات اعتقادی بیشتر نیست، کمتر هم نخواهد بود. امام رضا(ع) هم در بعد اصول دین و تحکیم و استوارسازی مفاهیم اعتقادی و باورهای دینی کوشیدند و هم در فروع دین و مسائل جاری و اجرایی فرعی مکلفان و شیعیان تلاش کردند.
مسعودی در پاسخ به این پرسش که روش امام در انتقال این معارف چه بوده و آیا منحصر در مناظرهها بوده است یا خیر؟ بیان کرد: البته مهمترین یا حداقل یکی از مهمترین روشهای القای مطالب اعتقادی، همین مناظرهها و گفتوگوهای آزاداندیشانه بوده است، اما اینطور نیست که منحصر به آن باشد. امام(ع) گاهی اوقات نامههایی مینوشتند یا در پاسخ به پرسشهای مکتوب، جوابهای مکتوبی ارائه میکردند که اینها در مورد مسائل اعتقادی و فقهی بوده و به گاهی به تشریح مفصلتر موضوع میپرداختند.
وی در بخش دیگری از صحبتهای خود و در پاسخ به این پرسش که فضای علمی کشور چطور میتواند از سیره امام رضا(ع) به ویژه در تولید علم بهره ببرد، تصریح کرد: ما چند نکته را میتوانیم از فعالیتهای امام رضا(ع) در نظر بگیریم که امروز نیز قابل پیاده شدن هستند. اولین مسئله این است که خود را در میدان درآوریم؛ یعنی خودمان و باورها و عقایدمان را عرضه کنیم و مانند کوه در تندبادهای شبهات، سؤالات، پرسشهای نسل جوان و دیگران و پرسشهای دگراندیشان و کجاندیشان و معاندان بایستیم، بنابراین اولین کار این است که با یک توانایی ذاتی و اکتسابی به میدان درآییم و از میدان کار عقب ننشینیم.
شبهات شناسایی و پاسخ داده شوند
مسعودی در ادامه بیان کرد: دومین کاری که باید انجام شود، رصد کردن است؛ یعنی فقط منتظر این نباشیم که یک نفر بیاید و سؤالی را مطرح کند و ما پاسخ دهیم، بلکه باید خودمان به میدان آییم و سؤالات و پرسشها و شبهات ذهنی و نهفته را شناسایی کنیم تا بتوانی به آنها پاسخهای مناسبتی بدهیم.
قائممقام دانشگاه قرآن و حدیث تصریح کرد: مسئله سوم پاسخگویی بر اساس مفاهیم اصلی و اصیل دین است؛ یعنی باید به آنچه در قرآن و روایات پیامبر(ص) و سنت ایشان آمده، تمسک کنیم. حتی امام رضا(ع) به گفتههای پدران خود استناد میکردند؛ یعنی در یک محاجه و مناظره از همه این عناصر استفاده میکردند و البته عنصر دیگری که به چشم میخورد نیز استفاده از عقلانیت و نیروی عقل است که در بسیاری از موارد، امام رضا(ع) از این قوه خدادادی برای مجاب کردن مخالفان یا استدلالها و مناظرات خود استفاده کردهاند.
تقیه تاکتیک است نه استراتژی
مسعودی در ادامه به بحث تقیه و جایگاه آن در سیره امام هشتم(ع) پرداخت و گفت: تقیه یک تاکتیک است و نه یک استراتژی؛ یعنی یک دستورالعمل برای حفظ خود، دیگران و یا کیان دین و باورها است. به عبارت دیگر در شرایطی تقیه لازم است که ما با خطری روبهرو باشیم که مقابله با آن خطر و برخورد صریح و به صورت رو در رو با آن، نهتنها خطر را دفع نمیکند، بلکه منجر به نابودی خود ما نیز میشود.
وی ابراز کرد: گاهی اوقات در میدان رزم، با نیروی مهاجم مقابله صورت میگیرد که موجب میشود نیروی مهاجم، یا عقب بنشیند، یا از هم گسسته شود و یا به نیروهای پشتسر خودمان زمان را هدیه بدهیم، اما گاهی اوقات مقابله مستقیم و رو در رو در میدان نبرد، هیچ خاصیتی ندارد، جز آنکه تنها نیروی مقاومت خود ما را نیز از بین میبرد که در چنین شرایطی تقیه لازم میشود. وقتی نیروی دشمن و حاکم و حتی نیروی عوام نابخرد بر انسان هجوم آورد و انسان توانایی مقابله رو در رو را نداشته باشد، در این زمان اسلام به کتمان باورها و اظهار نظرِ مخالف چیزی که به آن اعتقاد داریم، اجازه داده است. نمونه آن نیز عمار در شکنجه ابوجهل و یا مومن آل فرعون است.
مسعودی در ادامه بیان کرد: در زمان امام کاظم(ع)، هارونالرشید حکومت میکرد که قدرتمندترین خلیفه عباسی بود، به گونهای که از میانه آسیا تا جنوب اروپا را تسخیر کرده بود. یک چنین طاغوتی بر جامعه اسلامی مسلط شده و امام کاظم(ع) با اندک نیرویی که دارد، باید با او به مقابله بپردازد که راه حل در اینجا تقیه است. البته که تقیه نیز در مواقعی جواب نداد و ایشان به زندان افتادند.
چرا امام رضا(ع) دست به تقیه نزد؟
وی تصریح کرد: اما وقتی هارون از خلافت برداشته شد، امام رضا(ع) به صورت کاملاً روشن و آشکار، امامت خود را ظاهر کردند و بعد هم در زمان مأمون، همراهی ظاهری نشان میدادند و حتی مأمون اظهار تشیع میکرد و یا حداقل تظاهر به محبت امام رضا(ع) و خاندانش میکرد. لذا در این وضعیت مخالفت و تقابلی وجود ندارد که نیاز به تقیه احساس شود، پس در این فضا امام رضا(ع) دست به تقیه نزدند. البته در برهه اول امامت که با هارون معاصر بودند بحث تاریخی مفصلی دارد که باید در جای خود و به صورت جداگانه و تفصیلی به آن بپردازیم.
مسعودی در بخش دیگری از صحبتهای خود بیان کرد: به طور کلی، کاری که امام رضا(ع) در زمینه علم حدیث و تفسیر انجام دادند، انتقال پالایششده میراث امامان پیشین به امامان بعدی است. به این معنا که امام باقر(ع) و امام صادق(ع) در سالهای طولانی امامتشان که با آزادی نسبی نیز همراه شد، اطلاعات، باورها و احکام دینی قابل توجه و متعددی را با حجمی انبوه، به راویان و شاگردانشان که بیش از چهار هزار نفر بودند، انتقال دادند. این میراث سترگ دین، گاهی اوقات با حمله غالیان، واقفیه و فتحیه دستخوش آسیب شد و به دلیل اینکه امام کاظم(ع) حبس طولانی را متحمل شدند، فرصت کافی برای این پاکسازی صورت نگرفت.
امام رضا(ع) بر میراث حدیثی شیعه افزودند و آن را پالایش کردند
این استاد دانشگاه تصریح کرد: امام رضا(ع) در دوران ۲۰ ساله امامت خود، هم بر این میراث اضافه کردند و هم آن را از بسیاری آلودگیها که میخواست به آن هجوم آورد، پالایش کردند. در یک گزارش تاریخی داریم که یونس بن عبدالرحمان میگوید، بسیاری از دستنوشتههای کوفه را که شیعه از امام باقر(ع) و امام صادق(ع) در دست داشتند، خدمت امام رضا(ع) آوردم و یک به یک آنها را خواندم. امام رضا(ع) نیز تعدادی را رد کردند که آنها را کنار گذاشتم و تعدادی که تأیید کردند برای شاگردانم و دیگران نقل کردم.
وی در انتها بیان کرد: بنابراین امام رضا(ع) در بعد علمی به میراث حدیثی شیعه افزودند و همچنین میراث قبل از خود را نیز از صافی عبور دادند و پالایش کردند. در قسمت باورهای اعتقادی نیز امام(ع) در ادامه حرکت جدشان امام صادق(ع) به شیعه هویت بخشیدند. اگر بگوییم امام صادق(ع) بیشتر در عرصه احکام فرعی و فقهی هویتبخشی کردند، امام رضا(ع) در عرصه باورهای اعتقادی، کلامی، اصول امامت و توحید این هویتبخشی را تقویت کردند و شیعه را از واقفیه، غلات و دیگر مسلکهای انحرافی متمایز ساختند.
نويسنده تفسير عياشي در تفسير خود از صفوان نقل ميكند: از امام رضا (عليه السلام) اجازه گرفتم تا محمد بن خالد به محضر او شرفياب شود. ضمناً به آن حضرت گفتم كه او دست از گفتههاي قبلي خود برداشته و اظهار ميدارد كه منظورم از اين ملاقات پيروي از امام است.
امام رضا (عليه السلام) فرمود: او را بياور. وقتي كه فرزند خالد بر امام وارد شد، اظهار داشت: فدايت شوم! بر گذشته پشيمانم و بر نفس خود ظلم كردم.
او به امام عرض كرد: من از گذشته خود استغفار ميكنم و دوست دارم عذر مرا بپذيري و گذشته مرا عفو كني .امام فرمود: آري، ميپذيرم؛ زيرا اگر نپذيرم، اين كار به معناي از بين بردن زحمات اين و يارانش است (و سپس به صفوان اشاره كرد) و همچنين اين كار مصداق گفته مخالفين است و خداوند به پيامبرش فرمود:
)فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظّا غَليظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضّوا مِنْ حَوْلِكَ فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِي اْلأَمْر(؛[1] «به بركت رحمت الهي نرم و و مهربان شدي و اگر خشن و سنگدل بودي، از اطراف تو پراكنده ميشدند».
سپس از حال پدرش پرسيد. پاسخ داد كه پدرم از دنيا رفته است. حضرت براي او نيز استغفار كرد.
منظور حضرت امام رضا (عليه السلام) اين بود كه اگر عذر تو را نپذيرم، گفتههاي صفوان دربارة ما از بين خواهد رفت و اين دستاويزي براي مخالفين ما نيز خواهد بود و خواهند گفت كه چرا امام شما عذر يك نفر را نپذيرفت.
محدث قمي در منتهي الامال مينويسد : احمد بن عمر بن ابي شعبه جبلي و حسين بن يزيد معروف به نوفلي گويند كه بر حضرت امام رضا وارد شديم و به او عرض كرديم: ما در گذشته در وسعت رزق و فراخي زندگي بوديم، ليك حال ما دگرگون گشت (يعني فقير شديم). دعا كن كه خداوند حالت قبل را به ما برگرداند.
امام در پاسخ فرمود: ميخواهيد چگونه باشيد؟ آيا ميخواهيد همانند پادشاهان باشيد؟ آيا خوشحال خواهيد بود كه حالتان همانند طاهر و هرثمه[2] باشد؛ امّا از نظر عقيده بر خلاف آن باشيد كه هم اكنون هستيد؟
عرض كرديم: نه به خدا سوگند هرگز چنين حالتي ما را خوشحال نخواهد كرد، گر چه دنيا و آنچه طلا و نقره در آن است، براي ما باشد.
حضرت فرمود: حق تعالي ميفرمايد: )اعْمَلُوا آلَ داوُودَ شُكْرًا وَ قَليلٌ مِنْ عِبادِيَ الشّكُورُ(؛[3] آن گاه فرمود : ظن و گمانت را به خدا نيكو كن، و هر كه گمانش به خدا نيكو باشد، خداوند نزد گمانش است. و آنكه به روزي كم راضي شد ، خدا از او عمل كم را قبول ميفرمايد، و كسي كه از حلال به كم راضي شد مئونهاش هم سبك خواهد شد، و اهل بيت او با نشاط و باطراوت خواهند بود، و خداوند او را به درد و درمان دنيا بينا ميكند او را از دنيا به سلامت به سوي دار السلام بيرون مي برد.[4]
پيش از ولادت امام رضا (عليه السلام) امام موسي بن جعفر (عليه السلام) دربارهاش فرمود كه امام صادق (عليه السلام) درباره او گفته: وي عالم آل محمد است.
ابوالصلت گويد: محمد بن اسحاق بن موسي بن جعفر از پدرش نقل كرده كه ميگفت پدرم موسي بن جعفر به پسران خود ميفرمود: اي فرزندان من، برادر شما علي بن موسي عالم آل محمد است، از او معالم دين خود را سؤال كنيد و سخنان او را حفظ كنيد. همانا من بارها از پدرم جعفر بن محمد شنيدم كه به من ميگفت: عالم آل محمد در صلب تو است و اي كاش او را درك ميكردم.[5]
آري، امام رضا (عليه السلام) در همه ابعاد، عالم آل محمد بودند؛ چرا كه او بزرگترين مرجع و پناه علمي تمام علما و فقهاي زمان خود بود و همان گونه كه گفته شد، تكيه گاه امام رضا (عليه السلام) قرآن كريم بوده، بدين معني كه به هر حكمي از احكام فقهي كه اشاره ميفرمود به دليل آن يعني كتاب خدا استناد و استدلال ميكرد.
مرحوم شيخ حرّ عاملي در كتاب شريف وسائل الشيعه به اين موارد اشاره كرده كه به بخشي از اين استدلالها بسنده ميكنيم:
1. درباره تحريم آواز، به اين آيه استدلال ميفرمود: )وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْتَري لَهْوَ الْحَديثِ لِيُضِلّ عَنْ سَبيلِ اللّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَ يَتّخِذَها هُزُوًا أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مُهينٌ(.[6]
2. درباره حرمت استفاده از اموال ايتام، به آيه شريفه: )وَ لْيَخْشَ الّذينَ لَوْ تَرَكُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرّيّةً ضِعافًا خافُوا عَلَيْهِمْ فَلْيَتّقُوا اللّهَ(.[7]
3. درباره جواز استفاده پدر از اموال فرزند بدون اذن او، به آيه شريفه )يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ إِناثًا وَ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ الذّكُورَ(.[8]
4. درباره جواز قبول ولايت از سوي حاكم جائر در حالت ضرورت، به آيه )اجْعَلْني عَلى خَزائِنِ اْلأَرْضِ إِنّي حَفيظٌ عَليمٌ(.[9]
5. درباره علت تحريم تعليم سحر و اجرت گرفتن در برابر آن به آيه شريفه )وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ(.[10]
6. به وجوب يقين به خدا در رساندن روزي، به آيه شريفه )وَ كانَ تَحْتَهُ كَنْزٌ لَهُما(.[11]
7. درباره استحابت عفو و بخشش از ديگري به آيه شريفه )فَاصْفَحِ الصّفْحَ الْجَميلَ (.[12]
8. در وجوب حج فقط براي يك مرتبه به آيه شريفه )فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلّهُمْ يَحْذَرُونَ(.[13]
9. درباره استحباب گرفتن سه روز روزه در هر ماه به آيه شريفه )مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها(.[14]
10. در استحباب دادن صدقه از سوي طفل كه او به دست خود صدقه بدهد، به آيه شريفه ) فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرّةٍ خَيْرًا يَرَهُ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرّةٍ شَرّا يَرَهُ (.[15]
11. در عدم جواز مشاركت دادن ديگري در وضو گرفتن در صورت عدم ضرورت، به آيه شريفه )فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحًا وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا(.[16]
12. درباره علت وجوب قضا و كفاره روزه اگر بيمار در بين دو رمضان خوب شد و روزه نگيرد، به آيه شريفه )فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسّا فَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَإِطْعامُ سِتِّينَ مِسْكينًا ...(.[17]
13. درباره علت اينكه خمس پيامبر به امامان ميرسد، به آيه شريفه )وَ اعْلَمُوا أَنّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى(.[18]
14. در بيان علت وجوب تكبير در نماز عيد، به آيه شريفه )وَ لِتُكَبِّرُوا اللّهَ عَلى ما هَداكُمْ وَ لَعَلّكُمْ تَشْكُرُونَ(.[19]
15. درباره علت وجوب تحريم صدقة واجب بر اهل بيت به آيه شريفه )إِنّمَا الصّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكينِ(.[20]
16. در بيان علت وجوب زكات به آيه شريفه )لَتُبْلَوُنّ في أَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ(.[21]
البته ما در اينجا براي اختصار به وجه استدلال امام رضا اشاره نكرديم و خواننده در صورت تمايل ميتواند به منبع استفاده مراجعه بفرمايد.
امام رضا (عليه السلام) در طول زندگي پربركتش با افراد و چهرههاي منفي و مثبتي روبهرو شده و با هر يك به فراخورحالش سخن گفته، و در برابر اظهار علاقه يا جسارت و بيادبي آنها با رعايت آداب الهي و رهنمودهاي قرآني، كريمانه برخورد ميكرد.
در نمونههاي زير دقت فرماييد:
حميري در قرب الاسناد از فرزند عيسي از بزنطي نقل كرده كه به امام رضا (عليه السلام) نوشتم: من فردي از اهل كوفه هستم و خود و خانوادهام؛ با اطاعت شما به خداي متعال تقرّب ميجويم، بسيار اشتياق دارم به ملاقات شما بيايم تا برخي از مسائل دين را از محضرتان بپرسم. ضمناً برخي شنيدهها وجود دارد كه گروهي آنها را از شما براي ما نقل كردهاند؛ همان افرادي كه گمان كردهاند پدرت هنوز زنده است و نيز گمان كردهاند كه برخي از پاسخهاي شما به آنها، برخلاف گفته پدرانت بوده است.
امام در پاسخ نامهاش چنين نوشت: به نام خدا. نامهات را به من رساندند، در نامه نوشته بودي كه دوست داري به ملاقات من بيايي تا برخي از مسائل برايت روشن گردد. آري بايد خودت بيايي تا پارهاي از مسائل را از نزديك با تو در ميان بگذارم. اما اينكه كه گفته شده: چيزهايي از من برايت نقل كردهاند كه برخلاف آن است كه از پدرانم رسيده، قسم به جانم كه جز خدا، كران و كوران را نخواهند شنواند و هدايت نخواهد كرد.
خداي ميفرمايد: ) مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقًا حَرَجًا كَأَنّما يَصّعّدُ فِي السّماءِ كَذلِكَ يَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَى الّذينَ لا يُؤْمِنُونَ(.[22] )إِنّكَ لا تَهْدي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنّ اللّهَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ(.[23] آن كس را كه خدا بخواهد هدايت كند، سينهاش را براي «پذيرش» اسلام گشاده ميسازد و آن كس را كه به سبب اعمال خلافش بخواهد گمراه سازد، سينهاش را آن چنان تنگ ميكند كه گويا ميخواهد به آسمان بالا برود. اين گونه خداوند پليدي را بر افرادي كه ايمان نميآوردند، قرار ميدهد». و فرمود: «تو نميتواني كسي را كه دوست داري، هدايت كني، ولي خداوند هر كس را كه بخواهد هدايت مي كند و او به هدايت يافتگان آگاه تر است».
آنگاه امام رضا (عليه السلام) در نامه خود، به برخي اتهامات كه مخالفان امام يعني واقفيان بر او وارد كرده بودند، اشاره فرمود و به علت مخالفت برخي افراد همچون ابن السراج و ابن ابي حمزه و ديگران اشاره كرد.[24]
صدوق در عيون و امالي از ريان نقل ميكند كه بر علي بن موسي الرضا (عليه السلام) وارد شدم و به او عرض كردم: اي فرزند رسول خدا، مردم مي گويند: تو وارد اين امر شدي، با اينكه به دنيا زهد پيشه بودي.
امام (عليه السلام) فرمود: خدا ميداند كه از پذيرش اين امر كراهت داشتم، امّا هنگامي كه خود را بين كشته شدن يا قبول كردن ولايتعهدي مخير ديدم، اين امر را اختيار كردم. واي بر آنها! آيا نميدانند وقتي كه ضرورت ايجاب كرد كه يوسف خزائن عزيز مصر را سرپرستي كند، به او گفت: )اجعلني علي خزائن الارض اني حفيظ عليم(.[25] ؛ « مرا سرپرست خزائن سرزمين (مصر) قرار ده كه نگه دارنده و آگاهم». من نيز به حكم ضرورت اين امر را از روي اكراه و اجبار قبول كردم. گذشته از اين من در اين امر داخل نشدم، مگر مانند داخل شدن كسي كه ميخواهد از آن خارج شود. پس به خدا شكايت ميكنم كه اوست يار من.
همچنين از حسن بن موسي روايت كرده كه اصحاب ما از امام رضا (عليه السلام) روايت كردهاند كه مردي به آن حضرت گفت: اصلحك الله! چرا به سوي اين امر رفتي؟ گويا بر حضرت ايراد گرفته بود.
امام رضا (عليه السلام) به او فرمود: اي مرد، بگو بدانم كدام افضل است: پيامبر يا وصيّ پيامبر؟ در پاسخ گفت: پيامبر أفضل است.
امام فرمود: كدام بدتر است آيا مسلمان يا مشرك؟
گفت البته مشرك بدتر است.
امام فرمود: بدان كه عزيز مصر مشرك بود و حضرت يوسف پيامبر خدا، و امّا مأمون مسلمان و من وصي و جانشين پيامبر، و در عين حال يوسف (عليه السلام) از عزيز مصر خواست كه وي را سرپرست قرار دهد، زماني كه به وي گفت: )اجْعَلْني عَلى خَزائِنِ اْلأَرْضِ إِنّي حَفيظٌ عَليمٌ(؛ «و مرا مجبور كردند بر پذيرش ولايتعهدي».[26]
محقق اربلي در كشف الغمه از آبي در نثر الدرر نقل كرده كه گروهي از صوفيان در خراسان بر آن حضرت وارد شدند. آنان اظهار داشتند كه اميرمؤمنان مأمون نظر كرد در آنان كه خداوند آنها را ولي امر قرار داده. از اين رو، به شما اهل بيت نظر كرد و تو را سزاوار تر از ديگري بر مردم دانست و سپس چنين ديد كه خلافت را به تو واگذار كند. امّا امت به فردي نياز دارد كه از غذاهاي سخت استفاده كند و لباس زبر و پشمينه بپوشد و بر الاغ سوار شود و به عيادت بيماران برود.
راوي ميگويد: امام رضا (عليه السلام) كه در آن هنگام تكيه داده بود، با شنيدن اين سخنان از جاي جست و فرمود: حضرت يوسف پيامبر خدا بود، امّا قبايي از ديباج كه به طلا مزين بود، به تن ميكرد و بر تكيه گاههاي فرعونيان تكيه ميزد و حكم و داوري ميكرد.
(واي بر شما) مردم از امام قسط و عدل ميخواهند و اينكه اگر سخني گفت راستگو باشد و اگر حكم و داوري كرد، به عدالت رفتار نمايد، اگر وعده دهد، وفا كند؛ چرا كه هرگز خداوند لباس يا عذايي را بر آنان حرام نكرده. سپس اين آيه كريمه را تلاوت فرمود: )قُلْ مَنْ حَرّمَ زينَةَ اللّهِ الّتي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ([27]؛ «بگو چه كسي زينتهاي الهي را كه براي بندگان خود آفريده و روزيهاي پاكيزه را حرام كرده است».[28]
از جمله آياتي كه امام رضا (عليه السلام) به آنها استدلال فرموده است، آيه شريفه مباهله است. در گفتگويي كه مأمون با آن حضرت درباره بزرگترين فضيلت اميرمؤمنان داشت، امام (عليه السلام) به همين آيه استدلال كرد.
صدوق در عيون اخبار الرضا آورده كه روزي مأمون عباسي به امام رضا گفت: مرا به بزرگترين فضيلت اميرمؤمنان كه قرآن بر آن دلالت دارد، آگاه كن.
امام (عليه السلام) فرمود: همانا آيه مباهله است. خداي جل جلاله فرمود: )فَمَنْ حَاجّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ..([29] ؛ پس رسول خدا(ص) امام حسن (عليه السلام) و امام حسين (عليه السلام) را براي مباهله دعوت كرد كه هر دوي آنها فرزندانش بودند و همچنين فاطمه را دعوت كرد كه در آن هنگام وي جزء زنان مورد اشاره آيه بود، و نيز اميرمؤمنان را فرا خواند كه به حكم آيه شريفه، نفس رسول خدا به شمار ميرفت.
پس ثابت شد كه هيچ يك از بندگان خدا والاتر از رسول خدا وافضل از او نبودهاند و همچنين لازم آمده كه احدي افضل از نفس رسول خدا كه علي بود، به دلالت آية شريفه وجود نداشته باشد.
مأمون گفت: اين استدلال درباره امام حسن (عليه السلام) و امام حسين (عليه السلام) و فاطمه (عليها السلام) صحيح است، امّا درباره علي (عليه السلام) درست نيست؛ چون ممكن است رسول خدا شخص خود را در حقيقت گفته باشد، نه فرد ديگري را. پس آيه فضيلتي براي اميرمؤمنان نخواهد بود.
امام رضا (عليه السلام) در پاسخ فرمود: اين سخن صحيح نيست؛ چرا كه شخص دعوت كننده همواره غير از خود را دعوت ميكند، نه خود را. همان طور كه فرد دستور دهنده، هميشه به ديگري امر ميكند نه به خود.] پس اين كه حضرت فرمود: )فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا..(؛ به اين معني نيست كه خودمان را دعوت كنيم[ و وقتي كه رسول خدا فردي غير از اميرمؤمنان را در مباهله فرانخواند، ثابت ميشود كه علي همان نفس پيامبر است كه خداوند در قرآنبهآناشارهكردهاست.
مأمون كه از پاسخ امام رضا (عليه السلام) شگفت زده شده بود، گفت وقتي كه جواب آمد، سؤال جايگاه خود را از دست ميدهد.[30]
1. تفسير عياشي، ج1، ص203.
2. دو نفر از كارگزاران مأمون عباسي بودند.
3. سبا / 13.
4. منتهي الامال، ج2، ص280.
5. منتهي الامال ج2، ص260؛ اعلامالهدي،ص328.
6. وسائل الشيعه، ج12، ص230.
7. همان، ص181.
8. همان، ص197.
9. همان، ص150 و 147.
10. همان، ص107.
11. همان، ج11، ص159.
12. همان، ج8، ص519.
13. همان، ص7.
14. همان، ج7، ص306.
15. وسائل الشيعه، ج6، ص261.
16. همان، ج1، ص335.
17. وسائل الشيعه، ج7، ص246.
18. همان، ج 6، ص359.
19. همان، ج 5، ص105.
20. همان، ج6، ص359 و360.
21. همان، ج6، ص5.
22. انعام / 125.
23. قصص / 56.
24. قرب الاسناد، ص152؛ بحار الانوار، ج49، ص295.
25. عيون الاخبار الرضا، ج2، ص139؛ علل الشرايع، ج2، ص227.
26. عيون الاخبار الرضا، ج2 ص138.
27. سوره اعراف، آيه 32،
28. كشف الغمه، ج2، ص310
29. آل عمران / 61.
30. الفصول المختاره، ص38؛ بحارالانوار، ج49 ص188.
...........................
پدیدآورمحمد جواد طبسی
تاریخ انتشار1388/01/27

























